۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۳

اگر رفتی دم آبشار یه آرزو کن، منتها به میمون فکر نکن موقع آرزو کردن وگرنه برآورده نمی‌شه
قلی رفته سلمانی. من پای کامپیوترم و تا قبل از این‌که برگردد مثلن قرار است کار کنم. باید بنر یک پارتی را طراحی کنم که عنوانش است سونا رفتن به جای درس خواندن. عنوانش به آلمانی هم‌قافیه و آهنگین می‌شود. 
موضوعش این است که عشق از هر نوعی عشق است و من باید به طرز گل‌درشتی بوسه‌های زن‌مرد و زن‌زن و مردمرد را توی یک بنر جا بدهم و از آسمان گل و ستاره ببارد و بنر طوری باشد که یعنی دارد به همه‌ی این آدم‌ها خیلی خوش می‌گذرد و توی این پارتی ما داریم از شدت دایورسیتی خفه می‌شویم. منتها باید خفگی را نشان ندهم. شدت را بدون خفگی سفارش دادند. 
من الان بریدم چون هر کاری می‌کنم به نظرم خیلی هموفوب‌مخفی می‌آید. برداشتم هم‌جنس‌ها را دو طرف بنر تپاندم به صورت رنگی و کادرها را مثلثی از هم جدا کردم و وسط، سیاه و سفید، زن و مرد را گذاشتم. بعد با خودم فکر کردم مثلن الان هموفوب نیستی که این‌ها را وسط می‌گذاری چون سیاه و سفید است؟ الان این نشانه‌ی این است که این‌ها بهتر هستند و نرمال‌تر هستند و باید وسط باشند؟ فکر کردی سیاه و سفیدش کنی خیلی باحالی؟
بعد زن‌ها را گذاشتم وسط رنگی و بقیه را سیاه و سفید کردم. بعد فکر کردم مثلن الان این عین تمام پورن‌هایی نیست که زن‌های غیر هم‌جنس‌گرا بازی می‌کنند برای این‌که آدم‌های مستقیم تماشا کنند، لذت ببرند؟ مثلن الان زن‌ها را ابژه نکردم؟ خیلی رنگی‌پنگی و ندید بدید. بعد مردها را گذاشتم وسط، بعد با خودم به ری‌اکشن سفارش‌دهنده فکر کردم که لابد می‌خواهد به من بگوید که آها خوشت می‌آید مردهای قشنگ؟ هاها؟ هو هو؟ بعد فکر کردم خب آره خوشم که می‌آید. بعد با خودم فکر کردم خاک بر سرت ای ابژه‌بین هموفوب که قایمش هم بلد نیستی بکنی.
این‌جا بود که یهو به حالت حرص از پشت میز بلند شدم. ماندم چرا نمی‌توانم یک بنر که تمام المانش سه تا عکس است، طراحی کنم؟ چرا نمی‌توانم تصمیم بگیرم کی وسط باشد؟ اصلن چرا مهم است کی وسط باشد؟
از دست خودم حرصم می‌گیرد. حالا اگر یارو انقدر گیر نداده بود که باید خیلی طبیعی باشد و فلان، من این‌جای مغزم اصلن روشن نمی‌شد ها. قشنگ برای خودم فقط به تصویرها به چشم تصویر نگاه می‌کردم و تمام می‌شد و می‌رفت. اما حالا نمی‌شود. حالا گیر دادم که خیلی طبیعی باشد. الان هر غلطی بکنم بد و غیر طبیعی است. اصلن نمی‌فهمم چرا باید اصرار کند به این کلمه‌ی طبیعی انقدر؟ عجله هم دارد. الان فکر می‌کند من بلد نیستم سه تا عکس را بغل هم بگذارم. اه. صدای کلید توی در می‌آید. قلی آمد. ووی... وووی. دیر شد. ای ناطبیعی.

۸ اردیبهشت ۱۳۹۳

Myötähäpeä

یک. یکی یک کامنت خیلی بامزه‌ای گذاشته بود که توش نوشته، برم وبلاگمو نگاه کنم ببینم آخرین ماهی که ده تا پست نوشته بودم کی بود؟ چون حرف‌گوش‌کنم، رفتم نگاه کردم اکتبر دوهزار و ده بود. تازه آمده بودم اتریش. داشتم از دلتنگی می‌مردم. دانشگاه نداشتم. کار نمی‌کردم. پول داشتم. دوست‌پسر نداشتم. حتی گلی‌خانم داشتم که شنبه به شنبه اتاقم را تمیز می‌کرد. تنها کارم این بود که آلمانی یاد بگیرم. خیلی وبلاگ می‌نوشتم.
گفته بود اگر این‌طوری ننویسم یکی این‌که رای‌هاش رو بهم حروم می‌کنه. دوم این‌که این‌که وبلاگمو منفجر می‌کنه. من سر این‌که یکی وبلاگمو منفجر بخاد بکنه، یهو خیلی خنده‌م گرفت. اول فکر کردم منفجر کردن یک عمل متریالیستی‌ست و حتی اگر این تهدید دوستانه و در راستای انگیزه‌ایجادکنی نباشه، که هست، و واقعی باشه، این عمل ممکن نیست. خیلی جدی.
توی راه‌پله فکر کردم کی گفته نمی‌شه یک وبلاگ رو منفجر کرد؟ خیلی هم خوب می‌شه. یه روز صب میای می‌نویسی بلاگر دات کام بعد می‌نویسه باید لاگین کنی. بعد فکر می‌کنی وا پسورد که سیو بود. چرا؟ وا می‌کنی می‌بینی وبلاگت ناپدید شده. فکر کن. دیری دیریم. تمو می‌شه می‌ره.
 دو. اون قشنگایی که به من می‌گین می‌خاین تو کمپین وایبری باشین، شماره تلفن یا آدرس وایبری‌تون رو به من ایمایل کنید خب. من چگونه شما رو دعوت کنم وقتی تلفنی ازتون ندارم؟ فقط این رو بدونین که آسایش خودتون در خطر می‌افته.
سه. چنانچه عضو کمپین وایبری منصفانه نیستید می‌تونید از این شماره بپرید. 
افراد ارتش گلابی - وایبریِ منصفانه بوس بهتون. خیلی باحالید. 
اسم ببرم؟ می‌برم. 
لنا ای کمپین منجر حمله‌کن من، منیژه، خاله فریبا، عمه‌سوسی، مینای مهربون، ترانه جون، میثم، خفن‌الله اعظم، ب‌م‌م، ک‌م‌م، م‌‌م‌م که با ما بدی، نانا، طاطا، لیلا، ای یاریانِ من، نگار، سارا، اون یکی سارا، نیوشا، هم‌خونه‌ی نیوشا، پژمان، عمو عبی، باباسیروس، مامان‌زیبا، وزارت محترم دارایی، دایی ممد، اون یکی ممد، سوپی، محسن، خانواده رجبی و وابستگان، سورمه، خواننده‌های ناشناس ساکت، سایر اشخاص که تو رو خدا منو نخورید اگه اسمتون یادم رفته، مرسی از همه‌تون. ها قلی که این‌جا رو سواد نداری بخونی، حتی تو. 
یک ماهه که خیلی تو موبایلم بهم خوش می‌گذره. هر دیلینگی که کرده موبایلم باعث خوشحالی بوده. دست همه‌تون درد نکنه. کار هر روزمون شده که بپرسیم چند چندیم؟ بعد یکی سایت بابز رو چک کنه و اعلام کنه و اگر جلو بودیم که مفرح شیم و رقص و شادی کنیم و اگر نبودیم که فرمان حمله با رمز عملیات رو اعلام کنیم. بعد از سه سال دوباره وبلاگ نوشتنم گرفته، بند هم نمیاد. 
کار به‌جایی رسیده که دو سه تا درفت هست که نوشتنش تمام شده، می‌خام با فاصله پستشون کنم که جوهای متفاوت پست‌ها به‌هم نخوره وقتی پشت هم هوا می‌ره. نمی‌دونی تا کجا می‌ره.
مرسی که هستید. چه خوب شد که می‌دونم که هستید. گاهی آدم یادش می‌رود چه آدم‌های خوبی دور و برش دارد. 
یکی منو از رو منبر بیاره پایین.
اما مرسی. جدی.


۵ اردیبهشت ۱۳۹۳

Fabulosity of being generally amused

یک. قدیم ما که بچه بودیم مد بود صدای بچه‌ها را ضبط می‌کردند. ویدئوی خانگی که نبود. این مسائل «فبیولاسیتی» بود. ما نداشتیم. از دو سه سالگی ما هم صدا هست. به همت عمه سوسی و عمو خسنگ، پریای شاملو را حفظ کرده بودیم و رو نوار می‌خواندیم. وسطش چرت و پرت هم می‌گفتیم. گمانم لنا بوده که خواهش و تمنا می‌کرده که براش خر بخرند. بعد ازش می‌پرسند که خب لنا آخه خر را کجا بگذاریم؟ می‌گفته توی وان. 
توی هر سنی آدم یک سری نظرات این‌طوری دارد. توی سه سالگی فکر می‌کند خب خر را توی وان می‌شود گذاشت. همین‌جور که بزرگ‌تر می‌شود، خر می‌شود پسر همسایه، می‌شود تحصیل، فرنگ، موفقیت، عشق، بچه و الی آخر.
همه‌ی چیزهایی که در تئوری خوبند. خر در تئوری توی وان جا می‌شود. پسر همسایه را اگر ماچ کنی در آن لحظه غیب می‌شوی بعد که دوباره ظاهر شدی، دیگر آن آدم قبلی نیستی و سال‌ها بعد توی تنهایی‌هات که یارو را توی گوگل می‌زنی در و دیوار را گاز می‌گیری که خب چرا واقن؟
بی‌آینده‌ترین رشته‌ی تحصیلی را که انتخاب کنی، فکر می‌کنی در نهایت خوشحال معنوی می‌شوی که اصل علاقه است و به آرنجت که همه نصیحتت می‌کنند به تحصیلت بادقت‌تر فکر کن. همه‌مان که از این رشته‌ها خواندیم، می‌دانیم که گفتن ندارد ولی دوام شادیِ معنویِ انتخاب والای هنر چند ساعت بعد از فارغ‌التحصیلی‌ست، دیده شده که وسط راه هم دوامش تمام شده.
نه که حالا خیلی ناراضی باشم که سر و کارم با هنرهای تجسمی‌ست. نه. هنرهای تجسمی، من را این آدم کرده که حالا هستم. بدی هم نیست. اما همیشه یک نقطه‌ای هست که با هنرهای تجسمی می‌لنگد و آن همانا شغل در تعریفی‌ست که همه‌ی اطرافیانت دارند، به‌جز تو. این آچار فرانسه‌گی حاصل از هنرهای تجسمی‌ست که گاهی آدم را واقعن خسته می‌کند.
یعنی همین من هم که الان فکر می‌کنم این اطلاعات را درباره‌ی نظراتم دارم، باز هم همان خر را می‌خواهم و فقط بعد از خواستن و گذشتن از ماجراست که می‌فهمم خر توی وان بوده.
دو. هرچی فروردین ایران قشنگ بود (می‌دانم هنوز هم هست اما خیلی وقت است که فروردین تهران را ندیدم، برای همین ماضی‌ست.) فروردین اتریش مزخرف است. تمام مدت هوایی که به چشم بر هم زدنی عوض می‌شود. هواشناسی هم از پسش برنمی‌آید. به هیچ چیز اعتمادی نیست. می‌نویسد که طوفان می‌شود بعد تا شب آسمان صاف است. می‌نویسد که آفتابی‌ست، ناگهان کوه پنبه می‌شود و آسمان سیاه می‌شود و قیامت می‌شود. 
به خاطر تغییر دایمی هوا، آدم مدام سردرد می‌گیرد.
همیشه باید لباس گرم و خنک با خودت داشته باشی یا این‌که مجبوری توی خیابان کنار یکی که تاپ و دامن کوتاه تنش است با جدیت با بلوز و شلوار و شال و کلاه و کاپشن بایستی تا چراغ سبز شود یا این‌که تو آنی باشی که تاپ و شلوارک تنت است، بعد روی دوچرخه باشی و باران بگیرد و تا فیها خالدونت خیس خالی شود. 
بدتر از همه احساس حماقتی‌ست که از هر انتخابی به آدم دست می‌دهد. یعنی یک بازی‌ای‌ست که آخرش تو به هرحال بازنده‌ای. یا چون لباس غلط تنت است یا چون عین حمال‌ها چهل دست لباس تو کوله‌ت است و لازمش نداری یا چون سردرد گرفتی از هوا یا چون فیها خالدون یادت رفته بگذاری توی کیفت و فیها خالدونت خیس است. تو به هوا همیشه می‌بازی.
سه. امروز که برگشت خانه از دینست شبش و دراز کشیده بود روی کاناپه و من خودم را کنارش جا کردم، فهمیدم که چرا این‌جور نرم و خوش دوستش دارم. قلی یک آدم هارمونیکی‌ست. درون و بیرونش خیلی شبیه هم است. توی زندگی من خیلی آدم‌های زیادی آمده و رفته که درون و بیرونشان به هم نمی‌خوانده یا خیلی خوش‌ظاهر بودند، بعد از دو ماه که درشان را باز می‌کردی، می‌دیدی درونشان به خوشایندی بیرونشان نیست. یا آن دسته‌ای که عاشق درونشان می‌شدی، بعد هر چی سعی می‌کردی، ظاهربین درونت راضی نبود به بیرونشان. 
گمانم من هم مجبور که باشم، بین آدم خوش‌ظاهر یا خوش‌درون، خوش‌درون را انتخاب می‌کنم اما شانس زده پس سر ما و قشنگِ مغزجالبی کنار خودمان داریم. حالم باهاش آپریل است. نمی‌دانم مغزش را ماچ کنم یا خودش را.
چهار. روی کاناپه خوابش برده، آفتاب روش پهن شده و تی‌شرت من را گذاشته روی چشم‌هاش که نور بهش نتابد. از پنجره باد خنکی می‌وزد. یک پرنده‌ای که من قیافه‌ش را نمی‌توانم حدس بزنم، دارد می‌خواند. نمی‌دانم چرا اما فکر می‌کنم پرنده چاق و پوست‌کلفت و تپلی‌ست. خوشِ یواشی هستم. 
می‌فروشم حالمو. تو هنرهای تجسمی پول نیست.
پنج. الاکلنگ و تیشه، منصف برنده می‌شه؟


۳۱ فروردین ۱۳۹۳

Der Hundertjährige der aus dem Fenster stieg und verschwand


یک تصمیمی گرفتم چند وقتی‌ست توی زندگی‌م و آن تصمیم این است که می‌خواهم پیر شوم. می‌خواهم عمر کنم. پانزده سالم که بود خیال می‌کردم اگر یک روزی چهل سالم شود، بعدش می‌میرم. چون چهل سال بس است. فکر می‌کردم می‌خام چه‌کار؟
الان می‌دانم که هنوز شاید دقیقن ندانم که می‌خام چه کار اما می‌دانم که می‌خواهم.
یک کتابی دستم است به اسم «صد ساله‌ای که از پنجره بیرون پرید و گم و گور شد». داستان از این‌جا شروع می‌شود که تولد صدسالگی الن توی خانه‌ی سالمندان است و الن از پنجره می‌پرد بیرون و می‌رود چون نمی‌خواهد توی خانه‌ی سالمندان بمیرد. اصل داستان به سوئدی‌ست. من ترجمه‌ی آلمانی‌ش را می‌خوانم. نمی‌دانم به فارسی هم هست یا نه. تازگی فیلمش را هم ساختند.
عنوان این کتاب را که دیدم دلم خواست صد سالم بشود.
برای صد ساله شدن آدم احتمالن احتیاج دارد که سیگاری نباشد. این شد که مفتخرم اعلام کنم سیگارم رسیده به دو تا در روز. اول فکر کردم به کل ترک کنم اما آماده نبودم. نمی‌شود آدم بگوید من سیگار را ترک می‌کنم. خیلی خوش‌بینانه‌ست. 
این شد که تصمیم گرفتم سیگار را کم کنم. الان رسیدم به دو تا. گاهی یکی. به خودم فشار بیش از حد نمی‌آورم. یک شبی هم به حال نوشیدن و سرخوشی باشیم ممکن است دو تا کم و زیاد بکشم. دو هفته‌ی اول، تمام مدت به سیگار فکر می‌کردم. تمام مدت. هفته‌ی سوم فهمیدم که نیکوتین خاصی لازم ندارم اما عادت سیگار دست گرفتن دارم. وقتی می‌خواهم حرف بزنم، نظر بدهم، بنویسم، استراحت کنم، فکر کنم یا هر غلط دیگری که بخواهم بکنم دوست دارم قبلش، بعدش یا در حینش سیگار بکشم. این‌طوری روزهای زیادی بهم گذشت که تمام مدت داشتم به سیگار فکر می‌کردم و مصرانه روشن نمی‌کردم. 
گاهی همین‌جور که نشستم، سیگار خاموش را می‌گیرم دستم. دوست دارم و عادت دارم سیگار دستم باشد.
اما یک روز صبح از خواب بیدار شدم، دیدم ششم سوت می‌زند. شما اگر سیگاری باشید ششتان یک موقعی سوت می‌زند. خیلی حال مزخرفی‌ست. آدم احساس می‌کند صد سالش است و پیر و رنجور است.
آن روز صبح فکر کردم خب ترک می‌کنم. دو سه ساعت بعدش یک سیگار کشیدم و در حال سیگار کشیدن خیلی بیزار بودم از خودم.
اول دلم می‌خواست ننویسم درباره‌ش که بشود یک سال، یک زمان معنی‌داری، بعد پزش را بدهم اما خیلی سختم بود و انجام دادم و احساس می‌کنم احتیاج به تشویق دارم که به کم کردن ادامه بدهم.
یک عده سیگاری‌های قهار هم هستند که روحیه‌خراب‌کن هستند که آره آدم اگر یک دوره‌ای سیگاری شد سیگار را ترک نمی‌کند، فقط گاهی کمتر می‌کشد یا نمی‌کشد بعد دوباره برمی‌گردد. من اما گوش نمی‌دهم. شاید هم حق دارند. شاید هم من دوباره سیگاری سابق بشوم اما فعلن راضی‌ام از خودم.
احساس می‌کنم بدنم از دستم خوشحال‌تر است.
قبلن ممکن نبود بی سیگار از خانه بروم بیرون اما حالا گاهی یادم می‌رود، گاهی عمدن یادم می‌رود. دوام می‌آورم. جالب است.
حتمن یک آدم‌هایی هستند که نیکوتین برایشان خیلی واجب است اما برای من احساس می‌کنم بیشتر از نیکوتین، عادت شدید یک چیزی توی دست گرفتن است. 
توی فکر سیگار پلاستیکی هم هستم اما مطمئن نیستم که آدم سیگار پلاستیکی دست گرفتن باشم.
نمی‌دانم چقدر طول می‌کشد اما تصمیم گرفتم به خودم اجازه بدهم که روند طبیعی طی کند.
دستاورد بزرگم توی این مدت این بوده که روزهایی هست که شش هفت ساعت یادم نمی‌افتد که سیگاری بودم یا هستم. بعد که یادم می‌افتد خیلی خوشحال می‌شوم که یادم رفته بود. به نظرم روش خوبی است. راضی‌ام از خودم. 
عید من روزی‌ست که کلن یادم نیفتد.

۲۷ فروردین ۱۳۹۳

شب، شبِ شعر و شوره
تولدمه. بعد از تولد های‌وهوی‌دار سی‌سالگی، آدم (یا من) دلش نمی‌خواهد جلو برود توی این سی و چندِ بیخود. کاری اما از دست آدم برنمی‌آید. سال به سال هم خرفت‌تر و محافظه‌کارتر.
چون هنوز آن‌قدرها خرفت و محافظه‌کار نشدم، باید از این حالت استفاده کنم و  فارغ از این‌که چقدر پلتیکالی کرکت هستم یا نیستم، چیزهای خنده‌داری بنویسم. 
(هر وقت به بابام می‌گفتم بابا یه چیز خنده‌دار تعریف کنم؟ می‌گفت: تعریف کن اگر خنده‌دار بود، می‌خندیم دیگه. چیه اولِ جمله، وعده می‌دی یا انتظار داری که ما بخندیم؟) 
حالا یه چیزی تعریف کنم براتون. شاید خنده‌دار بود شاید نبود.
ما یک کمپین خواهرمون برامون درست کرده، که ملت به جناب ما رای بدن. بعد توی اون گروه خیلی آدم‌های متفاوت و زیادی هستند. بعد سیستم این‌طوریه که ظاهرن آدم‌هایی که به من رای می‌دهند شب‌ها فعالند، دوست‌های خانم شین، صبح‌ها. اینه که صبح‌ها که بیدار می‌شیم، ما جلوییم و عصر‌ها خانم شین با تانک از رومون رد می‌شه، (چی؟ عطا؟ نه بابا، عطا، تانک رو همون سال‌ها فروخت) تا ما تانکمون رو دوباره آتیش کنیم، کلی جونمون درمیاد.
بعد بعضی وقت‌ها قشنگ انگار شوخی نداریم. یکی میاد می‌گه فلانی گزارش اعلام کن. یکی می‌گه این "غولِ شین" باز از رومون رد شد. بعد رئیس کمپین میاد روحیه می‌ده و راه‌حل ارائه می‌ده و انگیزه ایجاد می‌کنه که ملت برن باز به من رای بدن. بعد اونا که میفتن جلو، می‌گه: بچه‌ها ببینید الان تو کمپ دشمن رقص و پایکوبیه. ما باید این پایکوبی را به کمپ خودمون بیاریم. بعد یکی می‌ره رای می‌ده میاد اعلام می‌کنه ما جلو افتادیم، اون یکی ماساژش می‌ده. بعد خاله ف میاد ما رو متنبه می‌کنه که به خانم شین می‌گیم غول چین، نه... شین و چیزهای دیگه‌ای که الان محافظه‌کاریم اجازه نمی‌ده بنویسم.
بعد ما با سوراخ دماغ گشاد می‌گیم چشم.
بعد رئیس میاد می‌گه بچه‌ها استراتژی رو عوض می‌کنیم. دشمن حمله کرده. رمز عملیات: "شالِ رنگی" و "گوشواره‌ی پروانه‌ای".
بعد بابام در نقش اخلاق قضیه می‌گه لاله برو آتش‌بس اعلام کن. چرا رسولی بازی نمی‌کنه؟ بعد هی من می‌گم من چه می‌دونم. بعد بابام می‌گه لاله ول کن بابا. این مسخره‌بازیه. بعد من از این گوش می‌شنوم از اون یکی درمی‌کنم. نمی‌تونم آتش‌بس اعلام کنم. تازه بامزه شده. بعد برای من ایمیل‌های تشویقی ناشناس میاد با گروهان درمیون می‌ذارم. بعد الان یه خورده جو رفته تو تولد من واسه همین امروز خیلی نخندیدیم. اما کلن عاشقشونم این آدمایی که اون تو هستند. یعنی من واقعن موندم که انقدر برای من حوصله به خرج می‌دن. 
بوس بهتون.
بعد لحظه‌های "دل‌نوشته‌ای" هم می‌گیرتم. فکر می‌کنم بابا مهربونا، من خیلی آچغالی‌ام. چرا انقد بهم حال می‌دین؟ واقعن چرا؟ بعد دوباره یکی می‌گه دشمن به خاک‌ریزهای ما نزدیک شده، بعد دوباره سریع دل‌نوشته‌ی درون خاموش می‌شه که به حق پنش تن امیدوارم خاموش بمونه کلن و بعد ادامه می‌دیم. شنگولیم و سی و یک ساله‌ایم از وین.
ووی. شوخی کردم. 
خانم شین! خانم شین! تو رو خدا ما رو نخور، ما گیلاسیم.

۲۴ فروردین ۱۳۹۳

Always be yourself. Unless you can be a unicorn. Then always be a unicorn.

  توی ترام نشسته بودم و دونده‌های ماراتن دوهزار و چهارده وین را تماشا می‌کردم و خودم را سرزنش می‌کردم که بالای ده روز است حتی روی تردمیل هم ندویدم، خط دونده‌ها که پیچید سمت چپ و چشمم از دنبال کردنشان عاجز شد، تلفنم را برداشتم که وبلاگ بخوانم، دیدم به‌به. آقای نادر خان بلتس برداشته پست هوا کرده. خودتان می‌توانید بخوانید که چی نوشته، مقادیری هندوانه زیر بغل من و خانم شین گذاشته. ماندم چرا هندوانه‌ای برای رسولی نمانده. من خودم اگر منفعتی در این بازی نداشتم، خودم را وقف رسولی با آن طنزش می‌کردم که کلن آدم را اره می‌کند. به آرنجش هم هست که دویچه وله کاندیدش کرده. حالا این‌ها به کنار از موضوع خارج نشوم چون یک توانایی خاصی دارم از موضوع خارج بشوم.
شخصن از این‌که ورد ریگیلی بیگیل هابیلی بیلا را یادش بود هم خنده‌م گرفت هم خوشم آمد هم یاد ایامم گرفت که گودر داشتیم و دل‌های چاقمان به هم نزدیک بود.
یک انتقاد به‌جا هم به سیستم رای‌گیری دویچه‌وله کرده که به چشم من هم آمده منتها چون منافعم بهش وابسته‌ست با دیلمای این‌که درباره‌ش واضح بنویسم، کنار نیامده بودم که نادر با نوشته‌ش تحریکم کرد که منافعم را زیر پا بگذارم و درباره‌ش بنویسم. 
نوشته: نه این‌که با هر اکانت تعداد رای‌های زیادی می‌شود داد، بیشتر داستان این است که هر وبلاگ چقدر دوست نزدیک دارد که حوصله دارند روزی ده بار بهش رای بدهند به جای این‌که چقدر خواننده دارد. واقعیت هم دارد.  شما اگر به رای‌های من و خانم شین و بعد ناگهان رسولی نگاه کنید می‌بینید که ما ده‌برابر رسولی رای داریم. چه‌طور همچین چیزی ممکن است؟ آن‌طور که آقای نادر توضیح دادند. وگرنه واضح و مبرهن است که فلان.
خلاصه ما همان‌طور که روی اسم وبلاگمان و در فامیلمان نوشته منصفیم این شد که مجبور شدیم توضیح واضحات بدهیم. 
پ ن.
آقای نادر خان جان در دفاع از خودم که چرا وبلاگ نمی‌نویسم مایلم اعلام کنم که، از فضا پرت شدم بیرون.
واقعیت این است که من خیلی خسته‌تر از وقتی هستم که نوشتن این وبلاگ را شروع کردم. زندگی روزانه‌م سنگین و پر تنش است (لوس و ننرم چه کنم؟) و از آن مهم‌تر به فارسی نیست. برای این‌که زندگی‌م را شب، نوشته‌ی فارسی کنم باید یک تلاش اضافه‌ای بکنم که واقعن گاهی توانش را ندارم. پارتنرم فارسی نمی‌فهمد. تنها دوست ایرانی‌م از وین رفته. همه‌ی این‌ها کنار هم آدم را از نوشتن باز می‌دارد. 
اما دیدی یک چیزی را می‌دانی اما یادت می‌رود که می‌دانی؟ آن چیز برای من این بود که یک آدم‌هایی هستند که این‌جا را می‌خوانند. هر چی که باشد. مثل من که فید وبلاگ تویی که هزار سال یک‌بار می‌نویسی دارم و تا پست هوا کنی، داغ‌داغ می‌خوانمش و جوابیه می‌نویسم.
بعله. دویچه‌وله و سفر ایرانم و شلوار وبلاگ‌نویسی که خانه‌ی پدرمادرم پیداش کردم من را برگرداند این تو. بد هم نشد. ریگیلی بیگیل هابیلی بیلا. ورده قوی هست منتها آدم یادش می‌رود استفاده کند. مثل یک پیراهن قشنگی که ته کمد مانده، یادت رفته داریش.


 
 
 

۲۱ فروردین ۱۳۹۳

هیچ پوستری تا حالا این‌جور حرف دلم را نزده بود.

۲۰ فروردین ۱۳۹۳

هم نامهربونه، هم آفت جونه
بالای سه سال شده که خودم را از موزیک ایرانی محروم کردم. یعنی به‌صورت اکتیو موسیقی ایرانی گوش نمی‌دادم. یک جایی پیش می‌آمد، توی رستوران ایرانی یا یک شب نشینی که ایرانی زیادتر بودیم گوش کردم اما یک جایی، شش هفت ماه بعد از مهاجرتم، دیدم تمام آهنگ‌هایی که من را به گذشته‌م توی ایران مربوط می‌کند، به‌شدت حالم را خراب می‌کند. هر شب با گریه می‌خوابیدم. هر شب. بی استثنا. 
مسلمن آدم اول یک تغییر این مدلی هم که هست، احتیاج به کاتالیزور برای اشک ریختن ندارد. خودش به خوبی و قشنگی هزاران دلیل برای اشک ریختن پیدا می‌کند. این شد که تمام ابی و و داریوش و گوگوش و شهرام ناظری و شجریان و تمام این مدل آهنگ‌هایی که دلم را می‌لرزاند، ریختم توی یک فولدر موزیک ایرانی قدیمی و بالای سه سال سراغش نرفتم. 
الان هنوز نمی‌توانم داریوش گوش بدهم. داریوش را یک دوره‌ی خیلی کوتاهی بیشتر گوش دادم چون بلتوبیا عاشق داریوش بود. منم غلام قمر بودم. بعد هم یک دوره‌ ای به یاد بلتوبیا گوش کردم. ابی را از نوجوانی خیلی دوست داشتم. خیلی. از گوگوشم بیشتر.
چند وقت پیش گوگوش آمد وین. وقتی زنده خواندنش را دیدم، واقعن خوشم آمد. یعنی اصلن خیلی احترامم به این آدم بیشتر شد توی خوانندگی اما کاش جک گفتنش را نشنیده بودم. همان موقع که جک‌ها را از روی ورقش می‌خواند خندیدم ها اما خیلی... خیلی. اگر شما جک‌هاش را نشنیدید چرا من باید بگویم؟ جک‌هاش بماند.
حالا کاری ندارم برگردم به موضوع موسیقی یواش ایرانی. جدیدها را خیلی راحت‌تر می‌توانستم گوش کنم از لحاظ بی‌خاطرگی. آن هم طوری که یکی روی فیسبوک پست می‌کرد، من هم گوش می‌کردم که ببینم چی هست اصلن. یعنی چی؟ یعنی پسیو موسیقی گوش کردن. 
تا این‌که دیروز فاز فارسی برداشته بودم، همین‌جور توی گشت و گذار هایده مهستی بودم. از آن‌جایی که هنوز هم اسم آهنگ‌هایی را که دوست دارم بلد نیستم هی باید بگردم، توی فایل‌های خودم هم همه‌ی ترک‌ها شماره‌ست، این شده که موسیقی را توی یوتیوب پیدا می‌کنم. بعد دیدید که چه‌جوری می‌شود. دنبال هایده می‌گردی بعد سر از مامفرد اند سانز درمی‌آوری. من هم سر از یک ویدیو درآوردم که پنجاه تا آهنگ قری دهه‌ی شصت را جمع کرده بود حول و حوش چهل دقیقه. نشان به آن نشان که تمام چهل دقیقه را با عشوه تمام و کمال و به قول نیاز به طرز نگاه به سرشانه‌ی مخالف پایی که جلو است، رقصیدم. انقدر مفرح شدم که مدت‌ها بود هیچ چیزی انقدر سرحالم نیاورده بود و نخندانده بودم. لباس‌ها، نور، دکور واقعن دیدنی‌ست. بعد هم این تلاش ناکامی که ردش توی تمام تولیدات آن دهه هست، آدم را به رقت می‌اندازد. می‌بینی طفلی‌ها چه کم‌امکانات بودند. بعد کارهای واقعن خوب هم توش هست. واقعن موسیقی‌های پر ملودی، تلاش برای ترقص تا جایی که جا دارد و لباس و دود و نور و رنگ.
تماشای کلیپ‌های قدیمی طنین و جام‌جم را واقعن بهتان توصیه می‌کنم اگر عید به عید گلچین شصت و هفت تو جاده چالوس گوش کردید یا اگر یک جایی باباتان جوش آورده از آهنگ بندتمبانی و شجریان و ناظری را هل داده توی ضبط و کاست گلچین فلان را قبل از ایست پلیس قایم کرده توی داشبرد. خاطره‌های مبهم خوشایندی را زنده می‌کند. 
این لینک آن چهل دقیقه‌ی مفرح است. شاید لازمتان شد یک عصری.

۱۹ فروردین ۱۳۹۳


ای قشنگا و پلنگا و بعضن مشنگا که هی هر روز به من رای می‌دید، مرسی ها. حواسم هست‌ها.  کلی حال می‌کنم هی هر روز. حالا غریبه که نیستید، تعجبم می‌کنم. چون خیلی فکر می‌کردم وبلاگم منقرض شده. خیلی جوزده شدم که باز بیشتر بنویسم. (نویسنده در حال بوس پرت کردن به مخاطب توی تاریکی) 
هی از صبح تا شب هم آهنگ فارسی گوش می‌کنم که مغزم خوب فارسی شه. امروز هم در خدمت خانم هایده جان و خانم مهستی جان هستیم. 
اگر این پست را می‌خوانید و هیچ تصوری ندارید من از چی حرف می‌زنم یک سری به این‌جا بزنید و رای بدهید، بعد از همه‌جا سر درمی‌آورید. 
نمى‌دانم كى بود اين فكر را به سرم انداخت كه اولين خاطره‌م در زندگى چى بوده چون نقش خيلى مهمى توى خيلى چيزها بازى مى كند هر چيز روانشاسانه‌ى اين مدلى. حالا جداى نقشى كه بازى مى‌كند يا نمى‌كند، من هم به فكر افتادم كه چى بود.
از دنيا آمدن سپهر خيلى خاطره دارم اما حدس مى‌زنم اينى كه الان مى‌نويسم با توجه به محاسباتم قديمى‌ترين خاطره‌ام است؛ عصر بود. خانه‌ى عمه سوسن و عمو خسنگ بوديم توى نارمك. من روى قالى زمينه لاكى دراز كشيده بودم، يك سينى استيل پر از استكان چاى آمد وسط قالى روى زمين. خاطره‌ى دقيق من مربوط به اين لحظه‌ست. من مبهوت رنگ چاى و بخارى كه ازش خارج مى‌شد بودم. چاى خوب تازه دم، كمى به سرخى مى‌زند و خيلى شفاف است. نور از پنجره مى‌تابيد و چاى خيلى توى آن نور خوشرنگ بود. اشعه‌ى آفتاب را دقيق يادم مى آيد. من فكر مى‌كردم تا ابد به اين چاى خيره مى‌مانم. عمو خسنگ بغلم دراز كشيده بود. يك قاچ ليمو برداشت و چكاند توى چاى و چاى ديگر براق نبود. من قشنگ قطره‌ى ليمو را ديدم كه افتاد توى چاى و ديدم همان چند قطره ليمو با چاى چه كرد. 
عمو خسنگ چند سالى ست كه از دنيا رفته. من هنوز سرخى چاى تازه‌دم را دوست دارم. اسم واقعى عمو خسنگ، عمو حسين است. ما بچه كه بوديم نمى‌توانستيم حسين را تلفظ كنيم، مى‌گفتيم خسنگ. اين اسم ماند روى عمو حسين.
عمو حسين هميشه چايى را با ليمو‌تازه و پولك ليموعمانى اصفهان نوشيد. هميشه هم چاى خيلى دوست داشت. هميشه هم مى‌دانست بدون نگاه كردن به ساعت، ساعت دقيقن چند است.
خاطره كه يادم آمد چسبيد بيخ گلوم تا نوشتمش. اين شد كه شلخته پلخته و بدخط است.
دلم براى آن حال عمو خسنگى تنگ شد. عمو حسين آدم افسانه‌ايست توى ذهنم هنوز. 

۱۳ فروردین ۱۳۹۳

یک حال جالبی الان بهم دست داد. چند دقیقه پیش بعد از مدت زیادی وبلاگ نوشتم. بعد تمام که شد، هوا کردم، دیدم یک ایمیلی آمده برام که من، که همانا دوست عزیز هستم، بعد از تبریک سال نو، وبلاگم توی لیست دویچه‌وله‌ست برای وبلاگ بلاگرفته‌ی برتر (با صدای اون آقاهه که تو تلویزیون تبلیغ کالای برتر می‌کند) ایرانی. جلوش هم نوشته روایت‌هایی از زندگی شخصی من است، وبلاگم که از سال هشتاد و پنج نوشتم که می‌شه بالای هفت سال آزگار.  ایناها.
حالا هی هر سال می‌دیدم ملت کاندید این جریان می‌شوند و می‌نویسند و غیره که کاندید شدند. می‌رفتم یک بار به یکی رای می‌دادم هربار. خیلی ملو. بعد الان دیدم خودم اون تو هستم. یهو دلم غش رفت. فکر کردم وا کی یادش مانده که من هم هنوز وبلاگ می‌نویسم. من که خیلی کم نوشتم توی این مدت اخیر. بعد خوشحال شدم راستش. 
رسولی و خانم شین و کدئین و اینام تو لیستن با چند تا دیگه که نمی‌شناسم. بعد دیدم من دارای صفر رای می‌باشم. آمدم قهرمانانه به خود رای بدم. دیدم حال نمی‌ده، لااقل اولیش را باید یک نفر بهم بدهد.
این شد که این را نوشتم این‌جا که برید اون‌جا به من رای بدهید. من با خیال راحت برم رای دو و سه را به خودم بدهم. بعد هم بهانه پیدا کنم، برنده شوم به خودم افتخار کنم. برم خارج پیش فرنار. کاپ قهرمانی خسته رو بالای سر خودم بگیرم و به امامت بپردازم.
قربونتون.
بابابزرگم، ما که بچه بودیم یک قصه‌ای برامان تعریف می‌کرد که درباره مردی به اسم «جُلفاجِراحمد» بود. این جلفاجراحمد آقا هی می‌رفت خرید که چای، برنج، بنشن و روغن بخرد، بعد روباه گولش می‌زد و خریدهاش را می‌گرفت یا مرغش را می‌خورد و زن جلفاجراحمد باهاش دعوا می‌کرد. بدبختی این‌جاست که هرچه به مغزم فشار می‌آورم که قصه‌ی جلفاجراحمد یادم بیاید، یادم نمی‌آید. نمی‌دانم آخر جریان روباه چی می‌شد. یک خرسی هم شاید توی قصه بود. نمی‌دانم روباه چه‌طوری گولش می‌زد. قصه‌هه توی ذهنم انسجام ندارد.
اواخر عمر بابابزرگ، یک مرتبه بهش گفتم که قصه‌ی جلفاجراحمد را دوباره بگو. یادش نیامد. قاتی کرده بود. آلزایمر داشت. 
هفته‌ی پیش رفته بودم توی سوپرمارکت ایرانی، برنج، چای و لپه بخرم. این اقلام را باید از مغازه‌ی ایرانی خرید و آدم قیمه‌پلوش که بگیرد بالاخره هم می‌کشد و می‌رود. 
از آمدن نام برنج و چای و حبوبات کنار هم، توی مغازه ناگهان مثل جرقه یاد جلفاجراحمد افتادم. چون لیست خرید جلفاجراحمد دقیقن همین‌ها بود همیشه. 
خیلی عجیب بود برایم که از ناکجا آباد مغزم این قصه‌ی بی‌سروته یادم آمده از لیست خریدم. بدتر این‌که از کل قصه اسم یارو و لیست خریدش و یک روباهی را یادم بود فقط ونخی که این‌ها همه را بهم وصل می‌کند، پاره شده و رابطه‌‌ی من با این کلمات مثل یک تسبیحی که از دستم در رفته و پاره شده و مهره‌هاش پخش و پلا شده، می‌ماند.
باز هرچی زور زدم یادم نیامد قصه‌ی جلفاجراحمد چی بود. اسم جلفاجراحمد خیلی اسم غریبی بود برای من توی بچگی‌م. هیچ‌کس را نمی‌شناختم یا نمی‌شناسم که اسمش جلفاجراحمد باشد. هنوز هم خیلی عجیب است.
به دلایل نامعلومی من همیشه فکر می‌کردم جلفاجراحمد زشت و پخمه است. خانه‌ش هم یک جایی تو بیابان‌ها بود. زنش هم همیشه از دستش عصبانی بود. با این وجود بارها از بابابزرگ می‌خواستم که قصه‌ی جلفاجراحمد را تعریف کند. جوری هم که بابابزرگِ تُرک من جلفاجراحمد را تلفظ می‌کرد هم، لابد نقش در عجیبی این نام داشته.
قصه‌هه کلن شاید هم کمی خشن بود الان که فکر می‌کنم. اما یادم نیست چرا. آنلاین یک جستجوی مختصری هم کردم که ردی از این قصه پیدا کنم. هیچی. شاید خود بابابزرگ قصه را ساخته بود. هیچ معلوم نیست. دست من هم به هیچ‌جا بند نیست که ته و توی قصه را درآرم. بابابزرگ چند سالی‌ست که زیر خاک خوابیده. مامان مولی هم دیگر حواس سابق را ندارد.
جلفاجراحمد هم مرا ول نمی‌کند. گاهی صبح چشمم را باز می‌کنم و اولین کلمه جلفاجراحمد است. انقدر ولم نمی‌کند که مجبورم درباره‌ش بنویسم، بلکه کسی پیدا شد که جلفاجراحمد را می‌شناخت.