۲۵ فروردین ۱۴۰۵

در جستجوی شراب از دست رفته

 در قطاریم.

کاش در زندگی عادی کمتر کار می‌کردیم.
گاهی انقدر کار می‌کنیم که اصلا وقت نمی‌شود فکر کنیم. همین که وقت می‌شود بعضی وقت‌ها بفهمیم کی هستیم – یار کی بودیم و عشقی کی بودیم– خیلی خوب است. سفر با قطار برای تن مضطرب و بی‌قرار من خیلی بهتر از پرواز کردن است. سرعت کمتر، منظره‌های گریزان، وسط شهر سوار و پیاده شدن، نرفتن به فرودگاه، نوشیدنی و غذای اختیاری خوردن، هروقت دلت خواست از جا برخواستن و تا ته قطار رفتن و برگشتن و صندلی عوض کردن، از سکیوریتی‌های استرسی رد نشدن و صدها برتری دیگر. 
.
یک چرت کوتاهی زدم. انگار کنده شوی از جهان. سردرگم در رویاهای بی‌مکان.
.
در مجارستان اوربان بالاخره شکست خورد. راست افراطی از راست میانه شکست خورده. باید خوشحال باشیم. یک ویدیویی هم از وزیر بهداشت آینده وایرال شده که خیلی با تمام وجود روی سن می‌رقصد. یادم افتاد به تکست‌های وی‌بهداشت که موقع پندمی جوک ایرانی‌های آنلاین بود. واکسن وارد نکردند. 
.
به جنوب نزدیک‌تر شدیم. رنگ سبزها عوض شدند. معماری عوض شده. ساختمان‌ها به ترتمیزی اروپای مرکزی نیست. اورلیاندرها. آه اورلیاندرها. کاج سنگی. کاج‌های سنگی انگار از عصر دایناسورها باقی ماندند. بهترین سبز. دیوارها پر از گرافیتی. تابلوهای زنگ‌زده ایستگاه‌های میان راه. به جنوبِ شمال خوش آمدید.
قلی با یک موز تلفن می‌کند. می‌گوید بله برای لاله یک موز چند روز در کوله‌پشتی مانده داریم. نمی‌دانیم لاله موز میل دارد یا نه. 
.
توسکانا. سرو، زیتون، انگور. ویلاهای اکر و اُخرایی. سرزمین موعود.
.
کتاب ورق‌خورم اعصابم را خرد می‌کند. دختر جوان در چنگال ظلم «مرد میانسال نابغه» است، از یک جایی به بعد همه‌ی کتاب‌ها انگار درباره‌ی پتریارکی است. از خواندنش یادم افتاد در ۲۲ سالگی در دفتر یک طراح گرافیک خیلی «خوشنام» کار می‌کردم و چه عذابی بود. نه. اسمش را نخواهم نوشت. شما به عنوان زن با تجربه‌ی زیسته در ایران، در یک زمین پر از مین راه می‌روی.
.
همان‌طور که مشاهده می‌کنید من هم با گذر زمان در این سفر آرام‌تر شدم. به زودی می‌رسیم پیش گار. گار تهران من است. در یک کوچه‌ای پر از چنارهای چندصدساله خانه دارد. یکی دیگر از دوستانم هم می‌پیوندد. چشم‌به‌راه فارسی مرغوب حرف زدنم. 
.
دهکده‌های کوچک در راه. از سی‌ینا در دوردست گذشتیم، به زودی می‌رسیم مونته‌پولچانو. شما نوش‌جان کنید ببینید چی می‌بینید. نکند باید بریم بز بخریم و کشاورز و شراب‌ساز بشویم جای تمام این کانسپت نوشتن و تاریخ هنر و فرهنگ و کوفت و مرض و تحصیل و  تدریس؟ آخرش که چی؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر