۷ مهر ۱۴۰۱

روزهای عادی آپارتاید

 

خیلی سعی می‌کنم معنایی در تجربه‌ای که می‌کنیم، پیدا کنم. روزها از شروع اعتراضات می‌گذره. انگار سال‌ها. چون واقعا سال‌ها. من برای شمردن روزها نیامدم. چند روز از چی گذشته، نیامدم بنویسم چقدر شعار زن، زندگی، آزادی پیشروست، چقدر بیست‌ساله‌ها شجاعند. من آمدم از تجربه  خشم خودم بنویسم و از ترس زندگی کردن در آپارتاید جنسیتی جمهوری اسلامی و از خفقان. چون این خفقانه که الان روزبه‌روز آتش خشمم رو شعله‌ورتر می‌کنه.

ایران که زندگی می‌کردم، هیچ‌وقت نمی‌خواستم گشت من رو بگیره. بره‌ی سربه‌راه. تمام اوقاتی که توی خیابان بودم، یک هدف داشتم، از جایی به جای دیگری برسم، نمانم توی خیابان. خیابان هرگز مال ما نبود. اگر خیابان، کوچه‌پس‌کوچه و پنهان. اگر خیابان، توی ماشینم. ماشین به مثابه زره برای حفظ شدن از گزند خیابان. 

وقتی دیدم اولین بار یکی نوشت آپارتاید جنسیتی جمهوری اسلامی، انگار که ناگهان  کسی اسمی روی تجربه‌م گذاشته باشد. آها. پس آپارتاید اینه. تکان‌دهنده بود این تجربه و فهم و باور که من در آپارتاید جنسیتی بزرگ شدم. ما. 

آدم خودش رو بهتر و متا-تر از موقعیتی می‌دونه که توش قرار گرفته. فکر می‌کردم من می‌دونم. چی رو می‌دونم؟ چیزی که می‌دونم تجربه‌ی تکه‌پاره‌ایه که تکرار شده در روزهای مختلف زندگیم و وقتی همه رو کنار هم می‌ذارم می فهمم این تصویر چه معنایی داره . چرا شعله های خشم خواهرانم توی تهران، در سراسر ایران، تن من رو هم می‌سوزاند. در این نوشته قصدم گذاشتن تکه‌های اون پازلیه که نشانم می‌ده تنم در تمام این سالهایی که در ایران بودم و نبودم اسیر جمهوری اسلامی بوده و تا ننویسم کماکان اسیرش خواهم بود. همچنین می‌نویسم چون می‌دونم تنها چاره و مقاومت برای من همینه.

.

 کلاس سوم، جشن تکلیف: می‌بریمتون مسجد. شما دختران مسلمانید و به سن تکلیف رسیدید. باید با هم در مسجد نماز بخونید. من رفتم خونه گریه که مامان من نماز بلد نیستم. من نمی‌رم مدرسه. اشک. اشک. مامانم گفت نترس. من میام مدرسه می‌گم تو نماز بلد نیستی. دوباره گریه که نگو بلد نیستم. دعوا می‌کنند. گفت نه. بریم. رفتیم. نمی دونم به معلمم چه گفت. خاطره من پوشیدن مقنعه‌ی بلند لیز و صدای معلم قرآن که لاله باید تمام موهات توی مقنعه باشه از این به بعد. تمام موها. هر تار مو. اگر موهات بیرون باشه از موهات آویزانت می‌کنند. موهای من گره‌خورده در هم زیر مقنعه. لیز می‌خوره مقنعه مدام. وقتی می‌رسیدیم خونه یه دور فقط باید موهای گره‌خورده رو با اشک برس می‌کشیدیم. کوتاه کن موها رو. صدای قیچی. موهای قارچی. مانتوی سورمه‌ای. هر روز همین نکبت. هر روز این سوال که از موهای قارچی هم آویزان می‌شه کرد یا نه؟

.

دانشگاه، حراست، تذکر: تن شما باید به اندازه‌ی یک گوسفند با تن مردها فاصله‌ی فیزیکی داشته باشه. نزدیک هم نشوید. بوی جورابشون و زرشک پلو توی دیس فلزی و دهن مسواک‌نزده که علی‌رغم فاصله یک گوسفند توی دماغمون می‌پیچید. اون اشکال نداشت. فوتبال اما حق ندارید بازی بکنید. اعتراض فایده‌ای نداره. فقط بدتر می‌شه. 

موقع بوسیدن ناگهان یاد فاصله‌ی گوسفندی و تحقیری که شده بودم، می‌افتم. جنگ با ظلم با خندیدن بهش. انقلاب خصوصی: عزیزم فاصله‌ی گوسفندی‌ت رو با من حفظ کن وقتی داری دکمه‌های پیراهنم رو باز می‌کنی. او هم واقعا با حفظ فاصله گوسفندی تمام دکمه ها رو باز می‌کرد.

.

گزینش: درس می‌خواستم بدم توی یک هنرستان دخترانه در کرج، باید می‌رفتم امتحان گزینش. کسی نمی‌پرسید بلدی درس بدی؟ سی تا دختر جوان رو بلدی اداره کنی؟ نه. رفتم خانه‌ی دوستم، گفت چادر سر می‌کنی؟ گفتم نه. بلد نیستم. تا به حال سر نکردم. معلوم می‌شه بلد نیستم. بدتر رسوا می‌شم. یک مانتو داد پوشیدم تا زمین. مقنعه‌ی بلند. لاک پاک کرده. بی‌آرایش. سه هفته اصول دین و قرآن و نماز یاد گرفتم. رفتم. زنی که گزینشم کرد، عین معلم پرورشی مدرسه منتها صدبار قدرتمندتر. می‌تونست بگه نه. هرکار بخواد می‌تونه بکنه. نمی‌تونم درس بدم اگر اون بخواد. در تمام طول تحصیل صدها ورژن این زن را دیدم. باید قبول شم. دلم می خواد درس بدم. اگر قبول نشم هم از همه خجالت خواهم کشید که‌ نتونستم گزینش رو پاس کنم. 

می پرسه مرجع تقلیدت کیه؟ دوستم گفت بگو خمینی. همون خمینی که مرگش رو یادمه. مامان و بابام، خاله و عموهام. خمینی. پاره کردن عکس خمینی از صفحه اول کتاب‌ها. سراپا دروغ و دورویی. می‌گم خمینی. عادی‌ترین چیز، دروغ گفتن. 

آخرین سوال: تسبیحات اربعه چیه؟ آخه خانوم، تسبیحات اربعه به چه درد تدریس مبانی هنرهای تجسمی می‌خوره؟ هرچی فکر می‌کنم یادم نمیاد تسبیحات اربعه چیه. استرس کشنده. ناگهان یادم میاد. یا شانس و یا اقبال. درست گفتم؟ نمی‌دونم. سر تکون می‌ده. من زانوها رو چسباندم به هم، روی نوک پنجه نشسته لبه‌ی صندلی قهوه‌ای. دل‌نگران. چرا اسمش تسبیحات اربعه‌ست؟ ذهنم خالیه. فکر می‌کنم فکر می‌کنم. نمی‌دونم. می‌گم نمی‌دونم. با نفرت نگاهم می‌کنه. می‌گه چهارتاست. اربعه. یک آن فکر می‌کنم چقدر شروور. رها کن. این به چه درد می‌خوره؟ لبخند شرمزده. بیرون که میام فکر می‌کنم رد شدم. هفته‌ی بعد معلوم می‌شه با تذکر که باید نم‌چی‌چی رو یاد بگیرم و مرجع تقلیدم باید موقع سن تکلیفم نمرده باشه و بهتره حجابم رو بیرون از دفتر گزینش هم خوب حفظ کنم. اجازه می‌دهند تدریس کنم. خودم هم باورم نمی‌شه.

کسی پرسید تو بلدی کلاس اداره کنی؟ نه.

بلد بودم؟ نه. 

.

خیابان جردن و ایست برادران: لنا رانندگی می‌کنه، روزبه و روشن از آلمان اومدند. تابستونه. گرمه. توی ماشین نشستیم، لنا تازه تصدیق گرفته، پس من پانزده سالمه. ماشین بابا دستمونه. می‌خوایم بریم پیتزا بخوریم. همه دخترعمو-پسرعموییم. برادر نگهمون می‌داره. کلی تحقیرمون می‌کنه و هرچی می‌گیم ما فامیلیم همه با هم، قبول نمی‌کنه. هی می‌گه نسبتتون چیه؟ می‌گیم فامیلیم. بابا ببین این کارت دانش آموزیمون. قبول نداره. بزرگترین آدمی که توی ماشینه بیست سالشه. قبول نداره. فامیل همه منصفه. قبول نداره. واقعا باورمون نمی‌شه که انقدر ظالمه و با تمام قوا می‌خواد تابستونمون رو خراب کنه. داد می‌زنه سر لنا. تصدیق لنا رو می‌گیره. می‌گه این لچک چیه سرت کردی؟ فحش می‌ده. کثافت. لنا متنفره از روسری. یه شال سر کرده که نصف سرش رو می‌پوشونه. حق داره. چرا نکنه؟ ما متنفریم از روسری.

دو هفته ماشین رو می‌خوابونن. تمام دوهفته‌ای که می‌خواستیم با همون ماشین بریم سفر. ماها با گریه می‌ریم پیتزا. کوفتمون شده. زنگ می‌زنیم به پدرمادرمون می‌گیم چی شده. با این‌که منتظریم دعوامون کنند، هیچی نمی‌گن.

.

کلاس اول: مامان سر آستین مانتوی زشت کثافت مدرسه و سر جیب‌هام یه پارچه‌ی سفید و آبی آسمانی چهارخونه دوخته که یه‌کم روشن بشه. دوستش دارم. یادمه دم چرخ خیاطی ایستادم و مامان داره پارچه رو می‌دوزه. اولین باره مدرسه رفتم. توی صفیم. دهه‌ی شصت. یک عالمه بچه. همه سورمه‌ای. ناظم مدرسه که شبیه یه غول بی‌شاخ و دمه، از سرشونه‌م می‌گیرد و از صف می‌کشه منو بیرون، سرآستین یکی از مچ‌هام رو جر می‌ده و میگه فردا به مادرت بگو این رو بکنه از لباست. اگر فردا با این بیای مدرسه، اخراجی. کلمه‌ی اخراج رو این‌جا یاد می‌گیرم.

.

فرودگاه: با گریه رسیدیم فرودگاه امام. تمام راه دراز تا فرودگاه رو اشک ریختم. دم در «خواهران» نگهم می‌دارند، می‌گن این‌طوری نمی‌تونی بری تو. می‌گم پروازم. می‌گن گه نخور. تلفن ندارم. مامان و بابا رفتند پارک کنند. می‌گم من با همین مانتو دو هفته پیش آمدم همین فرودگاه. دارم می‌رم از ایران. هیچی. می‌گن آستین کوتاهه. پروازت بپره هم برای ما مهم نیست. تا مامان و بابا بیان و یه جوراب پیدا کنند و پاره کنند و من جوراب رو دستم کنم که مچ دستم پیدا نباشه که بذارن برم توی فرودگاه، چنان خشم و تحقیر و استرسی رو تجربه می‌کنم که گریه یادم می‌ره.

.

فرودگاه: رسیدم تهران، پیرهن پسته‌ای برادران رو که می‌بینم، یعنی روسری رو بکش جلو. خیلی جلو. اولین باره با غولاند می‌ریم ایران. نمی‌خوام هیچ‌کس به ما گیر بده. اولین صحنه‌ی رسیدن غولاند به ایران نباید این باشه. از پشت شیشه لنا و سپهر رو می‌بینم. قلبم می‌ریزه زمین. گریه‌م گرفته. می‌خوام بغلشون کنم. می‌خوام حالا که اونا هنوز پشت شیشه اند، غولاند رو بغل کنم. نمی‌شه. نباید. سپهر  با ایما اشاره می‌گه کس‌خل روسری‌ت رو شل کن. نمی‌کنم. بیرون که می‌ریم، می‌بینم مانتوی لنا بازه. دکمه نداره اصلن. مانتوی باز ندیده بودم. آخرین باری که ایران بودم اگر دکمه‌ی پایین مانتو رو باز می‌ذاشتم و از خیابون رد می‌شدم، ماشین‌ها برام نگه می‌داشتند و قیمتم رو می‌پرسیدند. 

.

خیابون: پیاده‌ام توی منطقه‌ی طرح ترافیک. از عرض خیابون که رد می‌شم، دو نفر که نشستن روی موتور، آهسته می‌رانند، به من که می‌رسند، پستان‌هام رو می‌گیرند توی دستشون، می‌گن کست رو بخورم جنده. می خندند. هوار می‌زنم. مشت می‌زنم، ویراژ می‌دن. دور می‌شن و من همین‌طور هوار می‌زنم توی خیابون و اونا قهقهه. مردم نگاهم می‌کنند. گریه.

.

وین: دوسال اول زندگی در وین، حاضر نیستم پالتوی بلند بپوشم. سرده. زمستان منفی پانزده درجه. باد. دوستای اتریشی می‌گن پالتوی بلند بپوش. نه. فقط دلم می‌خواد کت بپوشم. می‌خوام هر روز بیشتر یادم بره باید تمام عمرم مانتو می‌پوشیدم. 

.

دبیرستان: مدیر مدرسه رو به مامانم، دختر شما مفسد فی الارضه. سه روز اخراج. من مفسد فی الارضم؟

.

این صحنه‌ها فقط اونایی هستند که درخشان تر از بقیه یادم مونده توی یک ساعت فکر کردن بهش. خیلی بیشتر از اینهاست. نوشتم که کثافت این تجربه رو یک جایی ثبت کرده باشم بدون سانسور کردن خودم. اینها فقط چندتا صحنه‌ی زندگی عادی در آپارتاید جنسیتی در جمهوری اسلامیه. این ها هنوز قربانی ظلم سیستماتیک شدن نیست. خانواده من امنه. من رو فرستادند خارج و از اوایل بیست به بعد کمتر در معرضش بودم. همیشه تونستم از جمهوری اسلامی به خانواده پناه ببرم و بعد هم به این جایی که الان هستم. آگاهم که امتیازهام اجازه داده خیلی چیزهای دیگه رو تجربه نکنم. آگاهم که خوش‌شانسم. آگاهم که تجربه اون ظلم از من این آدمی که الان هستم ساخته. می‌دونم باید با صدای بلند گفت که ما زنان در یک جمهوری اسلامی دیگری زندگی کردیم. نمی خوایم. بسه دیگه. نه.

زنان در آینه تاریخ خود

امروز یک متنی رو خوندم با عنوان زنان در آینه تاریخ خود و‌ احساس کردم رفیقم نشسته و برام از تجربه‌ش در شرکت در اعتراضات نوشته. می‌دونم چقد بیخوده که جایی از این متن رو کوت کنم. باید تمامش رو خوند. اما برای اینکه اصرار کنم که تمامش رو بخوانید، تکه‌هایی رو این‌جا می‌گذارم.

 

اعتراضات با فاصله چند‌روزه از کردستان و فاصله دو‌روزه از تهران به شهر کوچک محل سکونت من رسید. من چند روز در معرض ویدئوهای اعتراضات خیابانی مردم، سرودهای شورانگیز، عکس‌ها و فیگورهای زنان مبارز بودم و روز چهارشنبه بالاخره در متن یک تظاهرات خیابانی قرار گرفتم. اولین لحظاتِ «آنجا» بودن، در خیابان، در احاطه معترضانی که تا دیروز از پشت اسکرین موبایل تماشا و تحسینشان کرده و از تهورشان شگفت‌زده شده‌، بغض یا گریه کرده بودم، بسیار عجیب بود. اطرافم را نگاه و تلاش می‌کردم تصاویر خیابان را با واقعیت خیابان سینک کنم. آنچه که می‌دیدم بسیار شبیه بود به آنچه که پیشتر تماشا کرده بودم، اما بین منِ تماشاگر و منِ در خیابان گپی وجود داشت که لحظاتی کوتاه نیاز بود برای شناسایی آن. خیابان برای من، دیگر نه آن محمل هراس‌آور بلکه یک فضای عادی بود. همه‌چیز عادی بود حتی وقتی باتوم و تفنگ و شوکر بدستان برای متفرق کردن ما معترضان حمله می‌کردند. نمی‌دانم این کلمه عادی را چطور توضیح دهم یا از چه معادل بهتری می‌توانم استفاده کنم. فاصله من با تصاویری که در آرزویشان بودم بسیار کم شده بود. من خود آن تصاویر بودم، به خودم می‌آمدم و می‌دیدم که در حلقه‌ای مشغول آتش‌زدن روسری هستیم، انگار که همواره پیش ازین داشتیم همین کار را می‌کردیم. به خودم می‌آمدم و می‌دیدم که چند لحظه پیش داشتم کتک می‌خوردم.

حین کتک خوردن، به قول معروف بدن «گرم» است و درد آن‌طور که انتظار داشته‌ایم، حس نمی‌شود. پیش از آن بارها در ویدئوها تنی که پر از ساچمه شده باشد دیده بودیم ولی آنها که چندین گلوله ساچمه‌ای خورده‌اند می‌گویند که ساچمه هم چیز آنچنان دردناک و ترسناکی نیست. در خیابان، یک لحظه فکر می‌کنی که باید بدوی و می‌بینی که پیشتر شروع کرده‌ای به دویدن. با خود می‌گویی باید سیگاری روشن کنی و خودت را می‌بینی که «آنجایی» در بین مردم و داری سیگار می‌کشی.

برای من تفاوت ملموس این اعتراضات با اعتراضاتی که پیش ازین تجربه کرده‌ام، گذار از «حرکت جمعیت» به «ساخت موقعیت» بود. جمع معترض بارها در بازه کوتاه رسیدن نیروهای سرکوب، حول یک موقعیت شکل می‌گرفت تا چیزی خلق کند و تحت‌تاثیر موقعیت خیابان و کوچه‌های اطرافش با رسیدن نیروها بعد از یک درگیری پراکنده می‌شد تا دوباره در نقطه‌ای دیگر شکل بگیرد. این موقعیتها با بستن خیابان، آتش زدن یک سطل زباله در وسط خیابان و بند‌آوردن راه ماشین‌ها ایجاد می‌شد. در همین فرصت کوتاه، جمعیت نه‌چندان بزرگ فعال، به‌سرعت درصدد خلق یک موقعیت بر‌می‌آمد: «حالا بیایم روسری‌ها رو آتیش بزنیم.» زنی می‌پرید روی سطل زباله و مشتش را رو به ماشین ها بالا می‌برد و چند ثانیه در همان فیگور فیکس می‌شد. زن دیگری می‌پرید روی ماشین و روسری‌اش را در هوا تکان می‌داد. چند زن میانسال از اول تا آخر، همراه هسته‌های شکل‌گرفته درگیری مانده بودند و به محض دستگیر شدن افراد برای آزاد کردن آنها می‌رفتند. همه می‌خواستند به خیل تصاویری بپیوندند که از ویدئوهای اعتراضات روزهای قبل و مردم شهرهای دیگر دیده بودند. درین فرصت‌ها به ندرت شعار داده می‌شد و شعاردهندگان از چند نفر فراتر نمی‌رفتند. این «میلِ» به «آن تصویر» شدن، آن تصویرِ مقاومت که مردم شهر من در روزهای قبل دیده بودند، برای من به‌وضوح مشهود بود.

این اعتراضات به نظرم نه جمعیت‌محور بلکه موقعیت‌محور است، نه شعار‌محور بلکه فیگور‌محور. هرکس و به‌راستی که درین چند روز دیدیم هر‌کس «می‌تواند» به تنهایی یک موقعیتِ مقاومتِ رادیکال باورناپذیر خلق کند، طوری که تماشایش آدم را مبهوت می‌کند. باور به این توانستن بسیار گسترش پیدا کرده است. هرکس می‌داند که با آن فیگور مقاومت، یک موقعیت فراموش‌ناشدنی خلق می‌کند. افراد و به‌خصوص زنها-این پیگیران سرسخت و کله‌شق امیالشان- بدجوری دنبال این میل تازه را گرفته‌اند و همین میل، زنجیره تحریکِ امیالِ خلق موقعیت و فیگور مقاومت را هرروز بیشتر به‌پیش می‌راند؛ من می‌خواهم آن زن با فیگور مقاومت باشم، همان که عکسش را دیدم، و یک فیگور خلق می‌کنم. این فیگورها بدون اینکه تمرین شده باشند در ناخودآگاه معترضان بودند، طوری که انگار سالها آن را تمرین کرده‌اند.

می خواهم آن «بردار نیرو» که برای مثال تظاهرات 88 از «جمعیت» بسیج میکرد را در برابر این «نقاط تحریک» بگذارم. نقاط متکثر و پراکنده تحریک در خیابان. نقاط تحریکی که چون ارگاسم زنانه در هیچ نقطه‌ای از بدن/خیابان متمرکز و متعین نیست. اگر بخواهم این خیزش را خیزشی فمینیستی بنامم در کنار نقطه شروع اعتراضات، شعار «زن، زندگی، آزادی» و فراخوان فعالین زنانِ داخل کشور به تجمع آغازین، در کنار تمام این‌ها، آنچه که پس از آغاز، این خیزش را به شکلی فمینیستی و زنانه امتداد داده و حالا امیال زنان را در عرصه جهانی برانگیخته است را همین نقاطِ تحریکِ فیگوراتیوِ متکثرِ بدن‌های معترض می‌دانم. فیگورهایی که تبدیل شدن به آنها یکی از امیال مشهود حاضران در تظاهرات است و دیگر در خیابان رفتن بدون گرفتن فیگور یکی از آن بدن‌های سرکش و متمرد و مقاوم ممکن نیست. چه بالای ماشین، چه بالای سطل آشغال، چه در حال آتش زدن روسری، چه در حال آزاد کردن یک دستگیرشده، چه در ایستادن خیره‌سرانه جلوی نیروی سرکوب.

...

فکر می‌کنم برخلاف گزاره اولیه «من هم ممکن بود ژینا باشم»، تصویر زنِ مشعل‌دارِ روی ماشین، میل «من هم می‌خواهم آن فیگور باشم» را به‌شدت برانگیخت. میل بروز آن فیگور نویدبخش. و آن فیگور بود که توانست علاوه بر تحریک آن میل، بدن‌های زنان را به بیانگری و زدودن زنگار روی آینه روبرویشان وادارد. این میل با وجود اینکه از مجرای یک تصویر تحریک شد، به واسطه تاریخی که آن بدن حاملش بود، میلی انقلابی و شکوفا شد. این میل فیگوراتیو، مشخصه این خیزش فمینیستی است. بروز تاریخ سرکوب‌شده. زاییدن بدنی که سال‌ها حاملش بوده‌ایم.

...

از بدن زیبا به فیگور الهام‌بخش. از بدن محبوس در زیبایی به بدن آزاد شده در فیگور. این نه تبدیل خود به بدنی ایده‌آل، بلکه هربار و در هر بدن، خلق فیگور نویی از مقاومت است. بدن در عین حال که از فیگورهای پیشین که تصویرشان را در فضای مجازی دیده تحریک شده و الهام می‌گیرد، فیگوری جدید خلق کرده و متقابلا به فیگورهای آینده الهام می‌بخشد. زنجیره تحریک و الهام. این فیگور، زن را از حبس در بدن و انقیاد تاریخی‌اش آزاد و بدن او را درین جریان شکوفا کرده است. بدنی که تازه امکان و زیبایی مقاومت را در خود کشف کرد: یک بلوغ دوباره.

۱۳ مرداد ۱۴۰۱

اون چراغ روشن

 توی یک کمدی در خونه‌ی ما چراغ نافرمانی زندگی می‌کرد که اتوماتیک بود. سه سال ما این چراغ رو تحمل کردیم. می‌رفتیم تو کمد، روشن نمی‌شد، وایمیستادی، دست تکون می‌دادی، از اون صداهای خشم درمیاوردی که آدم سر وسایلی می‌زنه که کارشون رو انجام نمی‌دن، نخیر. هرکار می‌کردی فایده نداشت. روشن نمی‌شد. بعد از در کمد میامدی بیرون، فرسوده از تلاش، یک تیک می‌کرد و روشن می‌شد. خاموش نمی‌شد. جنون دست می‌داد به من از دست این چراغ. مخصوصا توی زمستون که اون‌جای خونه ظلمات بود و صبح خوابالو می‌خواستم برم تو کمد و لباس‌هام رو بردارم و بپوشم و اون‌تو تاریک‌تر از شب سیاه. گاهی می‌رفتم تلفنم رو می‌آوردم با چراغ‌قوه‌ی اون دنبال لباس‌هام بگردم. حرکت چراغ‌قوه رو قبول می‌کرد و روشن می‌شد. اما گاهی هم قبول نمی‌کرد. سرکش بود.

من تقریبا هر صبحم رو با خشم به چراغ کمد آغاز می‌کردم. وقتی از در خونه می‌رفتم بیرون، وقتی که چراغ هنوز اتوماتیک بود، می‌دیدم که تمام صبح من هر شی‌ای که از توی کمد می‌خواستم رو آورده بودم بیرون تو نور نگاه کنم ببینم همونه که می‌خوام یا نه، حسابی کلافه، بعد هیچ‌کس توی کمد نبود، من دم در ورودی خونه ایستاده بودم، ناگهان می‌گفت تیک، روشن می‌شد. بابا تو کی هستی؟ چرا روشن می‌شی الان؟ اون لحظه من می‌خواستم زمین و زمان رو بدوزم به هم از بس عصبانیم می‌کرد. در ورودی خونه رو به هم می‌کوبیدم. گاهی آه می‌کشیدم از دستش. گاهی با هم بهش فحش می‌دادیم. گاهی سر تکون می‌دادیم. انگار که یک شخص نافرمان سرکشی اون تو بود، ما رو قلقلک می‌داد. دیوانه‌مون می‌کرد. به ریشمون می‌خندید.
پس از سه سال که توی این خونه زندگی کردیم و جانمون به لبمون رسید، سنسور روشن خاموش کردن اتوماتیکش رو جدا کردیم. شد یه چراغی که با دست خاموش روشن می‌شه. (عجب داستان استثنایی داری برامون تعریف می‌کنی منصف. بعدش چی شد؟)
من خیلی خوشحال شدم. زندگی‌م از این رو به اون رو شد. خیلی از خودم پرسیدم چرا زودتر نکردیم؟ نمی‌دونم. نمی‌دونم.
.
الان یک ساله که چراغه رو دستی خاموش روشن می‌کنیم. هفته‌ی پیش بعد از یک سال قلی گفت لاله، این چراغه همون‌قدری که اتوماتیک روشن نمی‌شه، اتوماتیک خاموش هم نمی‌شه. خیلی خندیدم از دستش. راست می‌گه. اصلا یادم نمیاد چراغه رو خاموش کرده باشم. همیشه دنبال من راه می‌افته می‌ره تو کمد که چراغ رو خاموش کنه. هنوز بعد از یک سال ثبت نشده در سرم که مطیع خاموش کردنش هم باشم اندازه‌ی روشن کردنش. دیگه این جمله‌ی «خاموش شدنش اتوماتیک نیست» یه ذره شد یه running gag و همه‌جا بردیمش. که فلان چیز خودش اتوماتیک فلان می‌شه اما بهمان نمی‌شه و انواع‌اقسام واریانت‌ها. در موقعیت‌های مختلف. بی‌ربط و باربط. دیگه چنان که افتد و دانی. چیزهایی که خودشون روشن می‌شن کم نیستند. چیزهایی که خودشون خاموش نمی‌شن هم.
از وقتی این رو گفت بهم، دقت کردم دیدم خیلی کم چیزی رو خاموش می‌کنم. تعمیم. گاز رو خاموش نمی‌کنم. فر رو خاموش نمی‌کنم. کامپیوتر رو خاموش نمی‌کنم. موزیک رو خاموش نمی‌کنم توی هدفونم ادامه می‌ده تا چندساعت بعد. فکر رو خاموش نمی‌کنم خیال رو خاموش نمی‌کنم. نوشتن رو. خواستن و نخواستن رو ‌روشن می‌کنم اما خاموش نمی‌کنم دکتر جون. کی خاموش کنه پس؟ باید بگم غرق در امتیازی که هستم، همیشه یکی بوده که خاموش کنه. حتی خودم رو.