۸ آذر ۱۴۰۱

Digital intimacy

وسط صحبتم با طبیب، همان یک ربع اول در جلسه به جای باریکم رسیده بودم و داشتم بردباری می‌کردم با خودم. قبلش می‌دونستم این‌طور می‌شه. خسته بودم، شب بود و روزم طولانی و ‌پیچیده بود اما از صبحش تصمیم گرفته بودم حرفش را بزنم. ناگهان صداش روباتی شد، از اون‌ها که یک جیغ نازک ناخوشایند می‌شه. بریده بریده. تصویرش خط افتاد و ثابت شد. بعد صامت شد. دستش روی عینکش بود. کج بود. با دقت نگاهش کردم. از اول جلسه او را نگاه نکرده بودم. ریشش را رنگ می‌کند؟ همیشه انقدر سیاه بود؟ هرچه صداش رباتی‌تر شد بیشتر یاد آهنگ ریگرت ریگرت افتادم. همان‌طور که به صورتش دقت می‌کردم، صفحه‌ی زوم بسته شد. من در وین بودم و تراپیستم در امریکای شمالی. اتاق کارم ضمن کندوکاو، انگار ریخت و پاش شدیدی شده‌بود. ریخت‌و‌پاش روحی. همان تصویر کج و معوجش هم در همین هیگار ویگار از صفحه‌ی مانیتورم کاملا محو شد. فکر کن توی تراپی باشی، ناگهان از جایی که هستی، فیزیکی بیفتی بیرون؛ وسط حرفت. وسط حرف سختت. امکان نداره چنین چیزی اتفاق بیفته اما روی زوم چرا. نکبت. 

احساس کردم تا زانو توی گل هستم، منتظر بودم بیلی، سیخی، میخی یا ملاقه‌ای بده دستم که از این موقعیت بیرون بیایم. اما رفته بود. با همان دست‌های گلی از کندوکاو زدم دوباره روی لینک زوم. من با حال اعتراف نشسته بودم توی اتاق کارم و از این احمقانه‌تر چی هست؟ انگار خودم تا زانوگلی، دستا تا آرنج گلی، مانیتور گلی. ماوس گلی. در همان وضع انگار جهان فریز شده. پرت شدن خودنخواسته. جایی از حرفمان که داشتیم می‌زدیم، واقعا موقعش نبود اما به قول قباد، کی موقع خوبی برای در رفتن جوراب شلواری است؟
.
کندوکاو معمولا این‌طور می‌شه که من بروم توی چاله و دانه دانه احساسات گِلی و خاطره‌ها و وقایع مه‌آلود و حوادث گذشته را بکشم بیرون. بگم اینه؟ بگه نه. بگرد باز. بگم اخ دستم خورد به این. اینو ببین؟ اینه؟ بگه نه. بگم این بامزه‌س. اینو بگم برات؟ بگه بگو. دستم بخوره به یک چیزهایی با چشم بسته بیارم بالا، به او بگم من نمی‌توانم نگاه کنم. تو نگاه کن. چشمم را ببندم. خاطره مثل بادکنک خالی از باد، کاندوم استفاده شده، بگیرم جلوی مانیتور، بگم اینه؟ بگه چشمت را باز کن. نیست. بگرد باز. بگردم. چیزهایی پیدا کنم که نگم. فکر کنم با خودم که باید بگی. بعد فکر کنم نه. نمی‌گم. نمی‌خوام بگم. چیزی که پیدا کردم را، در دست‌های گلی‌م مشت کنم. بعد منصف که هستم، ببینم نمی‌شود. آخر سر وقتی دیگر هیچ چیز جدیدی پیدا نکردم، با بی‌میلی مشت گلی‌م را باز کنم، بگم طبیب این را هم پیدا کردم. یک دکمه با چهارتا سوراخ باشد. نشانش بدهم. بگم اینه انگار. اینه؟ او بگه آها شاید همین باشه. شاید. اما باز بگرد. بگردم. کلافه. ریخت و پاش. اون دکمه که پیدا کردم هنوز سفت در مشتم باشد و مانع گشتن‌ام.
.
در جلسه حدود ده دقیقه قبل از فریزشدن، گفته بود اضطرابت بین یک تا ده کجاست؟ گفته بودم دو-سه. گفته بود خوبه. کم شده. قطع شدن زوم درجا اضطرابم را برد به پنج. 
بالاخره زوممان وصل شد. نفس راحت. دوباره که برگشت، خوشم آمد –نه نه. خوشم نیامد، اتفاق اصلا خوشم نیامد اما متوجه شدم – که نه ببخشید گفت نه سکته ایجاد کرد، نه چیزی. انگار نه انگار من این وسط کلافه منتظر بودم. حرف را پی گرفت، گفت بعد که تو فلان رو گفتی/کردی، اون چی گفت؟/اون‌جا چی شد؟ (جزییات یادم نیست) از این‌که نگفت «ببخشید»، هم خوشحال شدم، هم گیج و آچمز شدم و برای ادامه‌ی حرفم سرگشته شدم. انگار هولم داد گفت برگرد به چاله‌ی کندوکاوت. این بالا چه کار می‌کنی؟ من فکر کردم باز برم توی اون گِل؟ بیشتر دلم می‌خواست دست‌هام را بشورم، مسواک بزنم و بروم توی تختم. دوش داغ هم خوب بود. می‌خواستم بگم بیا ول کنیم. خودت چطوری؟ از انقلاب چه خبر؟ 
اصلا من خودم اولش عصبانی شده بودم که از چاله بیرون آمده بودم اما وقتی قطع شد و کمی گذشت، کاملا دچار تردید شدم که چرا باید به آن چاله بروم؟ منتظر بودم خودش میانمان با «ببخشید قطع شد.» فاصله بیاندازد. خوشحال بودم لحظاتی در گِل نیستم. اما فاصله نیانداخت. گفت همین ریسمان رو بگیر و برو پایین توی چاله‌ت. همان‌جا که بودی. بالاتر نباش. پایین‌تر نباش. رفتم. مستقر شدم اما مدت کوتاهی مقاومتم را به نرفتن و نخواستن احساس می‌کردم. به خودم گفتم مجبور نیستم. این را که یادم افتاد، باز با سر رفتم توی گل. 
چه چیزهای کوچکی (کوچکی؟) کاملا مغزم رو می‌بَرَد و می‌کَنَد از جا؟ برگشتیم به حرفمان. خر در گل. 
.
یک خوابی را کندوکاو می‌کردیم. متوجهم کرد که توی خوابه کار آسانی را خیلی سخت انجام می‌دادم. شرمزده و عصبانی شدم از دستم. از این‌که به فکر خودم نرسیده بود. تمام روز بهش فکر کرده بودم. عصبانی که می‌شوم، خجالت که می‌کشم، شرم که می‌کنم، یا خیلی ساکتم یا خیلی حرف می‌زنم. نگران و مضطرب که هستم هم، آن طنز بیخود و نابجام بیرون می‌زند. طنز برای این‌که نمی‌دانم با ناراحتی‌م چه کنم. از ناراحتی هم گاهی شرم می‌کنم. ملغمه‌ی احساسات ناخوشایند و ماسیده و استراتژی‌های فرسوده. 
خوابم قبل از کندوکاو هم، شرم ایجاد می‌کرد برام. حالا با کندوکاو و آن سکته‌ی میانش بدتر هم شده بود. اضطراب فزاینده. دو تا دستم را گذاشته بودم روی تخت سینه‌ام. آرام سینه‌ام را نوازش می‌کردم و باقی‌ش را تعریف می‌کردم. سؤال‌هایی می‌پرسید و هربار کلافه‌تر جواب می‌دادم و با کف دستم دایره می‌کشیدم روی سینه‌م چون باعث می‌شود گریه‌م نگیرد. گفت حالت بد شده؟ گفتم آره. گفت می‌خوای بس کنیم؟ گفتم اصلا.
.
نوشتن در این وبلاگ و دفترهای یادداشت شخصی‌م، هیچ موقع در زندگی من برای خود امر بیان کردن و مطرح کردن نظری که خودم می‌دانستم چه هست، نبوده. خیلی بیشتر احساس می‌کنم ~مجبورم~ بنویسم. وقتی می‌نویسم فکر می‌کنم. معمولا مثل هر فکری که باید خوب فکر بشود، وقتی می‌نویسم، ده درصد آنچه نوشتم را نگه می‌دارم و بقیه را آرشیو می‌کنم/دور می‌ریزم. پاراگراف‌های مرده. آن‌چه مانده را هم سمباده می‌کشم و گاهی ویترین‌پسند می‌گذارم توی این وبلاگ که واقعا این کار از هر خدادادی بعید است. خداداد؟ خدانور. دستات موقع رقص. دستاش. استپ‌رقص.
.
خلق قدیمی وبلاگ نوشتن، دون پاشیدن بود. وسط تمام حرف‌ها بالش‌های نرمی برای کسی که رفرنس‌ها را بگیرد و رویشان دراز بکشد. مثل کاشتن چندتا بوس لیز و خیس جاهایی که نباید. گیرایی خوب. هرچی بادقت‌تر بخوانی بیشتر برایت رفرنس/بوس؟ جاخواهم‌گذاشت چون حالا که کاری نمی‌شود کرد و دست‌هام جوهری شده، پس سر و آب. 
.
شب مهتابه. برگردم به طبیبم؟ خوابی که براش تعریف می‌کردم یک جاش درباره این بود که نمی‌توانم مرز خودم با دیگران را روشن کنم. کاش می‌توانستم. اگر یک سیگار می‌شد در این مواقع روشن کرد معلوم می‌شد که هرجایی که توش دود سیگار یک نفر است، مال اوست. یعنی این نشان می‌دهد که روزهای بادی، آدم باید تقریبا تنها باشد چون دودش به چشم همه می‌رود اما من می‌گم فارغ از هر بادی که بوزد، هرجایی که بشود یک نفر را بو‌یید، حریم شخصی اوست.
.
چند روز قبل از این زوم گل‌آلود با طبیبم، توی یک ورکشاپ درباره‌ی تنش‌زدایی موقع تدریس بودیم. گفتم درباره‌ی موقعیت‌های «فلان» نمی‌دانم کجا باید یک اتفاقی را متوقف کنم. مدام فکر می‌کنم که باید پابه‌پا و سعی می‌کنم خودم را با مرزهایشان هماهنگ کنم. گاهی اصلا نمی‌دونم چه غلطی می‌کنم. انگلا نگاهی کرد و دستش را گذاشت روی شکمش. گفت هرجا تنت بگه بسه، مرزت آنجاست. بقیه هیچ مهم نیستند. هر روز هم ممکن است مرزت با روز قبل فرق کند. دستم را گذاشتم روی شکمم. از خودم پرسیدم  چرا انقدر مجبورم؟
.
تن؟ آیدا نوشته بود که بچه‌هاش توی اوین جیره‌ای حمام می‌روند. دو تا سه بار در هفته. اصلا به فکرم نرسیده بود که نه تنها تن را ظالمانه و بی‌دلیل زندانی می‌کنند بلکه کنترل شستنش را هم از آدم می‌گیرند.
با میم که حرف می‌زنیم، همیشه می‌گوید من اصلا دوست ندارم بازجوها کتک چیه، حتی دوست ندارم بهم فحش بدهند. بعد من دیدم بابا فحش چیه؟ اگر من را نگذارند بروم حمام، واقعا نمی‌دانم چطور دوام بیاورم. بدی و خوبی موقعیت بحرانی این است که آدم می‌فهمد مرزهایش خیلی ~آن‌ورتر~ هستند. اما آدم چطور به خودش بعدا بگوید که در بحران نیست؟
.
طبیبم گفت اضطرابت الان چقدر است؟ گفتم هفت. آخرای جلسه بود. ناگهان قلی در شیشه‌ای تراس توی اتاق کار را با تق‌تق محکمی زد. هیچ‌وقت در این سال‌های پندمی نشده بود که وقتی در میانه‌ی‌ زومم، در بزند. از پنجره دیدم لب دیواره‌ی تراس ایستاده و‌ پایین را نگاه می‌کند. گفتم غولاند من توی تراپی‌ام. چی انقد مهمه؟ گفت نگاه کن. پایین را نگاه کردم. انگار تمام ماشین‌های آتشنشانی وین دم خانه‌مان بودند. تا طبقه بیستم که ماییم آسمان مه‌آلود را نور آبی ماشین‌ها پر کرده بود. کمی هاج و واج پایین را نگاه کردم و احساس کردم از درون تنم می‌لرزم. برگشتم به زومم. گفت چی شده؟ گفتم پلیس و آتشنشانی. گفت باید بری؟ گفتم هنوز که آژیر نزده. با خودم فکر کردم اضطرابم ده از ده. سعی کرد آرامم کند. کلماتش یادم نیست. گوش نمی‌کردم. داشتم فکر می‌کردم آژیر آتش که بزند، تو زوم چقدر بلند است. هرچی می‌گفت، گفتم باشه باشه. چیزی الان از حرفش یادم نیست. باز روی صفحه‌ی مانیتورم محو شد. این بار هم بهتر نبود. تراپی روی زوم تجربه‌ی عجیبی‌ست. مدام آدم به تنش ارجاع داده می‌شود در محیط دیجیتال. زمان و مکان دیجیتال و دستکاری شده. 
می‌خواستم بروم توی روی تختم. خوابم می‌آمد. از اول جلسه خوابم می‌آمد. رفتن روی تراس باعث شد لرز کنم یا کندوکاو با وقفه و آتش؟
خداحافظی کردم ازش؟
به غولاند گفتم می‌دونی پایین چی شده؟ گفت ظاهرا طبقه‌ی شش ساختمان بغلی آتش گرفته اما تحت کنترله. تخت. مطلقا تخت. پتوی زمستانی سنگین را تا گردنم بالا کشیدم. هنوز سردم بود. لرز-وار. قلی آمد معذرت‌خواهی کرد که وسط زومم در زده. گفت تو قیافه‌ت جوریه که من حالم را احساس می‌کنم. این جمله را خیلی اوقات به شوخی وقتی بهم می‌گیم که قیافه‌ی دیگری خیلی آشفته‌ست. خیلی اوقات موقع هنگ‌اور. شانه‌هام را از روی پتو مالید. خودم را زیر دستانش رها کردم. سرم را بوسید. هنوز پالتو و شال تنش بود. فکر کردم تخت هم گِلی کردی.
.
این‌ها را موقع زوم جلسه عمومی موزه نوشتم. همه‌چیز در جلسه درباره آخر سال و کریسمس است. کار در نوامبر و دسامبر استرسی و طاقت‌فرساست و کنارش هزاران برنامه دیدار تازه کردن سال نو و جشن و کوفت و مرض و فلان برقرار است. تمام پندمی را برون‌گراها می‌خواهند جبران کنند. تقویم از هفته‌ی دوم دسامبر به‌بعد چنان فشرده‌ست که نفس نمی‌توانم بکشم. اما همه‌چیز بی‌ربط به انقلاب زن زندگی آزادی است. گسل میانمان. گسل از همه‌نظر. 
در حین سوپ عدس ناهارم، ادیت می‌کنم. تا جایی که بشود. حوصله ندارم حرف بزنم. اوقاتی که حرفم نمی‌آید و معلم هستم خیلی بیخود است. وقتی در فواصل تدریس کسی باهام حرف بزند، مستقیم می‌گویم حرف نزنید با من. یاد گرفتم. قبلا به توالت پناهنده می‌شدم که با کسی حرف نزنم. مرز. 
سوپ عدس داغ و لیمویی ‌و خوشایند است. به گورکان می‌گویم چرا انقدر این سوپ چسبید؟ مال امروزه؟ می‌خندد که نه. چون سرده، چسبید. امروز روز سوم عمر این سوپ است. نوش جانت. 
.
شب شده. هنوز دارم می‌نویسم و پاک و فاک می‌کنم. لایق این فاک. به زودی تمامش می‌کنم. مثلا شاید همین‌جا.

۲۰ آبان ۱۴۰۱

جشن غم

حالی هست بعد از عزاداریِ خیلی سنگین، وقتی بدترین روز یعنی روز جدا شدن نهایی از تن، تمام شده. خداحافظی‌ها را کردی، اشک‌ها را ریختی، بغل‌ها را کردی، صدبار های‌های گریه‌ت بلند شده و با هر بغل تازه، دوباره گریه کردی. آرام شدی، باز کس دیگری آمده و او هم اشک ریخته. باز اشک ریختی. حالتی که از فرط گریه کردن دیگر خسته و بی‌جان شدی. پنداری بدترین روز جهان آمده و رفته. بعد تماشا کردی سرمونی مرگ را و به خاک سپردی و خداحافظی واقعا واقعا اتفاق افتاده. بدترین جاهای عشق به یک عزیز، روبرویت اجرا شده. هم رفته و هم برای همیشه رفته. هرگز تنش را نخواهی دید و فهمیدی که دوست داشتنش دیگر ربطی به تنش و متریال بودن وجودش ندارد.
روح و جانت آرام آرام لابلای بغل‌ها سبک شده. صحنه‌های سخت رد شدن پیکر بی‌جان عزیزش را دیدی، نامش را روی قبر، نوشته، عکسی، خواندی. تاریخ مرگش را دیدی. اشک و اشک و اشک. عزیزترین‌هاش را دیدی که سیاهپوش اشک می‌ریزند که سندی‌ست بر مردنش. که مطمئن شدی واقعا مرده. تمام نشانه‌ها نشان دادند که مرده. واقعا مرده. تنش تمام شده. قبول کردی که مرده. از قبول کردنت هم گریه‌ت گرفته و باز اشک‌ها ریختی. دست در دست عزیزان، رفتنش برای همیشه به قعر تاریکی را تماشا کردی. بعد از آن در سکوت شب توی ماشین نشستی، بیرون را تماشا کردی. ساکت. ساکن. صحنه‌ها از پیش چشمت رد شده. تمام این وقایع رعب‌آور گذشته. تمام شده. یک بی‌رمقی و خستگی و سبکی در این لحظه هست. اگر اشتباه نکنم لابلای تمام هول و وحشت و رنج و غم و هراس مرگ، یک خوشی نازک کمرنگ بی‌ربط عجیبی هم هست. 
بعد از تمام این‌ها یک لحظه‌ای هست که آدم می‌بیند علی‌رغم همه‌چیز ناگهان گرسنه شده. گرسنگی به مثابه زنده بودن. انگار که فرمان می‌دهد که او‌ مرده، اما تو زنده‌ای.

۱۸ آبان ۱۴۰۱

هیچ بالایی بدون پایین نیست

 ارجاعی به سهراب شهید ثالث هست که بنده فقط دست دومش را در ارجاع دادن‌های این و آن اوایل انقلاب خواندم و نقل قول دسته دوم می‌کنم: سه اتفاق خوب در زندگی هست: جوانی، عشق اول و انقلاب. بعد معلوم نیست چرا می‌زند توی سر مسائل دیگری و می‌گوید باقی همه جنگ زرگری و لاطائلات و خوک‌صفتی‌ست. کار ندارم که در بخش دوم گند می‌زند به بخش اول. هدف من همان بخش اول بود. خیلی باید فکر می‌کردم این روزها به این سه اتفاق خوب. اتفاق نه. وضعیت. فکر کردم جوان و عاشق باشی و انقلاب بکنی. خودش مشکل و راه‌حل با هم است. 

آدم‌های سینه سپر کرده.
.
چند روز پیش رفته بودم آرایشگاه. این‌جور کارها این روزها مخصوصا وقتی توی ایران زندگی نمی‌کنی خیلی غلط به نظر می‌آید. مردم دارند می‌میرند که شما بری آرایشگاه؟ موهام. موهات؟ آخه موهام خیلی سفید شده بود. شرم. نه. وارد آرایشگاه که شدم، طرفم که ایرانی بود گفت که عزیزش تیر خورده و بیمارستان دولتی پذیرشش نکرده و تا پول بیمارستان خصوصی را جور کنند، مریضشان رفته بود دم در بیمارستان توی کما. سرتان را درد نیارم، خطر برطرف شده و تیرخورده در حال بهتر شدن است. 
خبری که دارم می‌نویسم، خوشبختانه از این بدتر نمی‌شود. دنبال شدت بیشتری لای این سطور نباشید. اما همین شدت خیلی زیاد نیست؟ کافی نیست؟ فاجعه نیست؟ چرا؟ باز یاد مسئله‌ی «عادی» می‌افتم. همان فاصله‌ای که من نشسته بودم موهام را رنگ کنم، یک جوان ناز نازکی آمد که موهاش را از بیخ برای زن زندگی آزادی تراشیده بود. آمده بود که گوشه‌هاش را منظم کند. وقتی رفت، آرایشگر به من گفت که نمی‌دونی چه موهایی داشت، ماه. بلند، پرپشت، فر. 
خوشبختانه همه‌مان می‌دانیم که ایرانی‌ها چه موهایی دارند الان. بلند، پرپشت، فر، زیر حجاب. 
.
کلافه‌ام. بیزارم از این همه مرگ و قتل. دور و نزدیک. روزهایی هست که هرچه بیشتر مرگ می‌بینم، بیشتر نمی‌خواهم بمیرم. آیا این‌که ما همه با تمام سرعتمان به سمت دیوار مرگ می‌دویم و دست آخر خودمان را به آن دیوار می‌کوبیم، باید در تمام اوقات در خاطرمان زنده باشد؟ دوست ندارم به مردن فکر کنم. می‌خواهم تمام عمرم فراموش کنم که خواهم‌مرد. از این‌که همه‌چیز مرا مجبور می‌کند که به مردن فکر کنم عصبانی‌ام. 
.
شهر در مه فرورفته. انگار نشسته باشی توی یک لیوان شیر و به بیرون نگاه کنی. مه تا زیر چشمانمان بالا آمده. آفتاب کجاست؟ چطور ممکن است که همه چیز متوقف نشود؟ فرو رفتن در مه به مثابه تعلیق در دانستن. تعلیق در آفتاب. فرو رفتن به مثابه ناتوانی.
گاهی اسمش را صدا که می‌کردم صدتا شعر می‌گفت تا جواب بده. گاهی اسمم را صدا می‌زد و صدتا شعر را پاک می‌کردم تا جواب بدهم.
.
خون خون خون.
هر طرف که نگاه می‌کنم خون. ماگدالنا وقتی داشت بهم می‌گفت هرویگ خودش را توی جنگل کشته، گفت حتما می‌دونی چرا. نمی‌دانستم. از گیجی نگاهم فهمید. گفت با راهی که انتخاب کرده بود که بمیره، می‌دونست خیلی خون ازش خواهد رفت. نمی‌خواست کسی که پیداش می‌کنه، اون رو غرق در دریای خونش ببینه. می‌خواست که خونش به زمین فرو بره. انگار یکی از درونم، محکم هلم داد وقتی این را گفت. انگار تن و ذهنم از هم جدا شد. انگار جانم از تنم جدا شد. انگار از یه پرتگاه پرت شدم پایین اما نمردم.
جدا شدم و برگشتم. متریال بودن خون. حجم و رنگ و پدیدار شدن و ناپدید شدنش.
.
بعدتر که پیش خودم به فارسی داشتم درباره فرورفتن خون به زمین فکر می‌کردم یادم افتاد که «خون در زمین فرو نرفت. روی زمین پخش شد، از زیر هر سنگ جوشید و ‌جوشید و به راه افتاد. هرکس آن را می‌دید می‌فهمید جایی بی‌گناهی را کشته‌اند.»
چند نفر را کشتند؟ چقدر مرگ؟ چقدر ظلم بی‌انتها؟ ظلم بی‌انتها زندان برای بی‌گناهان نیست؟ ساچمه خوردن؟ اصلا باتوم نه، سیلی خوردن. سیلی نه، زنی که از دم ون داد می‌زند، خانومم بیا این‌جا. با شما هستم خانومم. بیا. بیا این‌جا. بوی گلاب نیست؟ ظلم نشستن و انتظار دم اوین نیست؟ اوین مظهر ظلم است. بوی چادر مانده و لیز. شما ملاقات رفتید؟
یک خیالی دارم که فردای آزادی، اوین خالی از سکنه را موزه کنیم. بگذارید خودخواهی‌م را نشان بدهم؛ اوین را موزه کنم. احساس می‌کنم می‌دانم که باید با اوین چه کنم. می‌دانم ممکن است خشم مردم با خاک یکسانش کند و واقعا به خاک کردنش هم حق می‌دهم اما من نمی‌خواهم با خاک یکسانش کنم. می‌ترسم از خاک و فراموشی. 
.
تمام حرف‌هات از این جای دوری که هستی هم درباره مرکز است منصف. منصفانه‌ست؟ نیست. نیست. می‌دانم ظلم نرقصیدن خدانور‌ است. اما درباره‌ی نرقصیدنش همین یک سطر را می‌نویسم. باقی‌ش سرم به گریبان پر امتیاز خودم فرو رفته. آگاه نیستی. آگاه باش. 
.
 خیلی سختم است که فکر کنم کسی موقع رقصیدن به مرگش فکر کند. دوری ذهنی از مرگ موقع رقصیدن شاید نشان از شور زندگی است. برای همین دیدن رقص کشته‌شدگان این چنین اثری به ما می‌گذارند. سعی کردم موقع نوشتن بفهمم. بخشیش هم درباره‌ی این است که تن‌هامان به تنهایی رقص را می‌شناسد و مرگ را نه. 
مسکوب این را هم نوشته بود که: «راندن در شب تاریک است نوشتن.» می‌رانم. منتظرم بفهمم. نمی‌فهمم. چه چیزهایی را می‌خواهم به زور به هم بچسبانم. این‌ها به هم چسبیدنی نیست. 
نگه داشتن برج لغزان این نوشته‌های بی‌ربط به هم برای من ممکن نیست. این تک‌نقطه‌ها فاصله‌های خوبی میان افکار فکر نشده نیست. رها می‌کنم و سر خودش خراب می‌شود.

۲ آبان ۱۴۰۱

Ich habe eine fantastische Idee

 ***احتیاط: این یک نامه‌ی سرگشاده‌ی خونین درباره‌ی تاریکی و سیاهی غلیظ مرگ یک عزیز است.***


باز دست و ‌‌پا می‌زنم چون با مرگ روبرو شدم. مرگ؟ چرا واضح نمی‌نویسم؟ با مرگ؟ با خودکشی. 
در نفهمی به سر می‌برم که چرا باید خودت را می‌کشتی؟ باید؟ برای خودت حتما باید، وگرنه نمی‌کشتی. 
خیلی سوال دارم و بین پرسیدن تمام سؤال‌ها و ساکت شدن می‌رم و میام. حمله‌های گریه و سکوت و خسته شدن از گریه. بعد مشغول شدن به ساده‌ترین چیزها و باز حمله‌های گریه از دیدن ساده‌ترین چیزها که تو باید می‌دیدی/می‌شدی/ می‌کردی قبل از مردن. قبل از کشتن. من از دست خودت برای خودت و خودمون عصبانی‌ام. ناراحتم. ناتوانم از مرگت. از قتلت. با اون وضعیتی که تو خودت رو کشتی. اون همه خون. چند لیتر خون توی بدن هست؟ یادم اومد دستت رو بریده بودی. خیلی بد بریده بودی. گفتی لاله باور می‌کنی انقدر عمیق بریدم که کارد رسیده بود به استخوان؟ گفتم چطوری این کار رو کردی ایدیوت؟ گفتی اشتباه شد چاقو تیز بود. لیز بود. امروز فکر کردم یعنی اون موقع داشتی دموی مرگت رو تماشا می‌کردی؟
گفتی زردچوبه رو‌ خالی کرده بودی روی زخم و وقتی رسیده بودی بیمارستان چون به خاطر زردچوبه خونریزی بند آمده بود، خیلی دیر بهت توجه کردند. همه‌ش فکر می‌کنم به موقعی که رفته بودی پیش دکتر اورژانس و زردچوبه را شسته بودند و دیده بود کارد به استخوانت رسیده. نکنه همان موقع از همه نظر کارد به استخوانت رسیده بود؟ بخیه زدند دستت رو. با بانداژ آمدی کافه. خیلی سرحال بودی. مگه می‌شه مرده باشی؟
گفتی «پس اگر دستت رو بریدی، چی؟ زردچوبه. دیگه الان امتحان هم کردیم و‌ جواب داده. ببین بخیه‌ها رو. این بریدگی خیلی جدی بود.»
نمی‌شد یکی پیدات می‌کرد که بخیه بزننت؟ احساس می‌کنم اگر این‌طوری می‌شد خیلی ناراحت می‌شدی. اما یکی از اون سوالات افتضاحم اینه که دلم می‌خواست از هانا یا فردریک بپرسم تو جیبت زردچوبه بوده؟ نپرسیدم. نمی‌دونم چرا احساس می‌کنم تو واقعا می‌خواستی بمیری و مردی هرویگ. آدمی که می‌خواد بمیره رو نباید بخیه زد؟ زردچوبه زد؟ 
کاش هرکاری از تو یاد گرفتم، یادم بره. کاش دیگه هیچ‌وقت عطر گرانیا وقتی دستم رو می‌سوزونم، نره تو مشامم. کاش دیگه هیچ‌وقت بودویگ موزلی نخورم. کاش به درخت‌ها خیره نشم و فکر کنم، من از زندگی این درخت‌ها رد می‌شم و نه اون‌ها از زندگی من. عمر اون درخت‌ها خیلی بیشتره و هزاران آدمیزاد مثل من دیدند. من می‌میرم و درخت‌ها می‌مونند. که آب رو هدر ندم. تو مردی الان. من دوزاده دقیقه ایستادم زیر دوش و آب رو هدر دادم و باور می‌کنی حتی صابون نزده بودم به تنم؟ آب می‌ریخت. شلپ شلپ توی وان دریاچه درست شده بود. فشار آب تا آخرین حد. این هم خرابکاری من بود بعد از مردن تو. 
کاش نکرده بودی. احساس می‌کنم اون کوچه‌ی تنگ دم کلیسا برای همیشه تاریک شد از مردن تو. احساس می‌کنم چراغی در قلبم برای همیشه خاموش شد. تو یک جوری بودی که اصلا فکر نمی‌کردم بمیری. مثل اون عزیزانی نبودی که آدم در ذهنش تمرین می‌کنه مردنشون رو که آماده باشه. یک جوری بودی انگار هیچ‌وقت ممکن نیست بمیری. چه رسد به این‌که از قصد بمیری. 
نمی‌دونم چرا به نظرم اینقدر وحشتناکه. هم این‌که مردی، وحشتناکه، هم این‌که خودت رو کشتی، وحشتناکه و هم جوری که خودت رو کشتی. ماگدالنا سعی کرد بهم نشون بده مردنت هم «هرویگی» بوده. هرویگ! من می‌دونم جور مردنت بهت میاد. مثل همه‌ی کارهای دیگه که می‌کردی که به خاک و طبیعت و جنگل و زندگی ربط داشت. اما آخه این چه کاری بود؟ باور کن اگر سال دوهزار و دوازده بهت می‌گفتم تو ده سال دیگه یه شبی می‌ری توی جنگل و رگ دستت رو می‌زنی، می‌گفتی مزخرف نگو. شاید هم می‌گفتی می‌دونم. اگر می‌دونستی، خیلی کفری‌ام از دستت. 
چیزهای وحشیانه و وحشتناک برای تو وحشیانه و وحشتناک نبود. رابطه‌ت با طبیعت هم همیشه یک جنبه‌ی حیوانی داشت اما فکر نمی‌کردم بخوای خونی که ازت رفته فروبره توی زمین. توی اون زمین. می‌خواستی خون‌یاری کنی؟ دیوانه. 
چهار روزه تن بی‌خون و بی‌جانت که توی جنگل افتاده مثل یک پرده‌ی نازک روی تمام چیزهایی که می‌بینم، افتاده. نشستم پشت میزم، تو مردی. توی سینما هستم، تو مردی. قهوه می‌خورم، تو مردی. هستم، تو مردی. 
خیلی به این‌که با این کارت باعث شدی در دریای خون پیدات نکنند، فکر می‌کنم. خسته نباشی. مثلا الان این فکر خوبی بود؟ بالاخره که پیدات می‌کردند. وای. چه کار کردی آخه؟ فرض کن اون خون را نبینیم. تصور که می‌کنیم. تصور که می‌دونی خیلی بدتر از دیدن است. 
هرچی بخوای بگی، من می‌گم نه. صدات توی گوشمه که می‌گفتی: «لاله من یه ایده‌ی خارق‌العاده دارم.»  خارق‌العاده! ایده‌های خارق‌العاده‌ت همیشه آت آشغال بود هرویگ. این یکی هم آت آشغال بود. حالا چون مردی که من نمی‌تونم نگم چقدر ایده‌هات آشغال بود. این هم مثل بقیه آشغال بود. 
اصلا نمی‌دونم چه کار کنم با تن مرده‌ت که تمام وقتی که این‌ها رو نوشتم، پیش چشمم افتاده توی جنگل و در واقعیت قراره آتش بزنند و خاکسترش کنند. تا امروز سوختن و خاکستر شدن بعد از مردن به نظرم انقدر وحشتناک نبود که امروز هست. کاش خودت را نکشته بودی. هرچی بگی قبول نمی‌کنم که باید می‌کردی.
نمی‌تونم هرویگ. نمی‌تونم.

۲۲ مهر ۱۴۰۱

ما زنان کسی نیستم؛ ما زنان خودمان هستیم

 یکی از گل‌درشت‌ترین اتفاقات بصری که این چند روز افتاد، ماجرای بیلبورد میدان ولیعصر بود. سقوط کامل به قعر چاه. 

بیلبورد خیابان ولیعصر سال‌هاست در عرصه عمومی به عنوان محل نمایش بصری پروپاگاندای رژیم شناخته شده. دفعات قبل با تصاویر قبلی هم اعتراضاتی بود برای این‌که تصاویری از «مردم ایران» را نمایش می‌دهد که در آن تمام مردم ایران، مرد بودند که دست در دست هم قرار بود ایران را «بسازند». بعد یک مرتبه تصحیحش کردند و چهارتا زن چهارگوشه‌ش کشیدند. زنان در حاشیه و در حال خدمت به مردان. در حال زاییدن. در حال فداکاری و مادری و خانه‌داری. چرا چنین زنانی؟ چون این زنان، زنانی هستند که جمهوری اسلامی می‌خواهد. توسری‌خور و عالی. 

.
این‌بار دستگاه کم‌عقل تولید آثار بصری پروپاگاندا پس از تمام این داد و هوار ملت و چهارهفته کشتار زنان و کودکان و مردان در خیابان، یک بیلبورد جدیدی علم کردند و عکس زنان ایرانی به زعم خودشان، «زنان سرزمین من، ایران» را کنار هم چیدند. بی‌ارتباط‌ترین‌هاش به رژیم، زنانی مثل پروین اعتصامی، فروغ فرخزاد، بی‌بی مریم بختیاری، سیمین دانشور، مریم میرزاخانی و ایران درودی و … بودند. بعد عکس این زنان را کنار ده‌ها زن دیگر چاپ کردند که نه با هم، نه با رژیم، نه با وقایع نمی‌شود به هیچ شکلی بپذیری که کنار هم ‌‌روی این بیلبورد ببینی‌شان. پیام؟ ارج نهادن به مقام زنان سرزمین من. پیام؟ صدای انقلاب شما را شنیدم. پیام؟ ما هم در این رژیم، زن داریم. 
پیامی که ما می‌شنویم؟ با دست‌های خونی‌شان، به زور دست زن‌هایی که نمی‌خواهند دستشان را توی دست آن‌ها بگذارند، گرفتند و بالا بردند. زنانی که برخی‌شان مرده بودند و حتی در مقابل این سواستفاده نمی‌توانستند حرفی بزنند. که چی؟ زنان سرزمین من. 
بعد همان زنان را هم با روسری و توسری روی بیلبورد بردند. سر مریم میرزاخانی و فروغ فرخزاد روسری. عکس‌های دزدی، کراپ‌شده، بی‌رضایت. مثل تمام کارهای دیگرشان.
ظرف مدت کوتاهی صدای اعتراض زنانی که زنده بودند بلند شد. حتی صدای اعتراض برخی اعضای خانواده‌ی زنانی که مرده بودند هم بلند شد. انگار که همه شروع کردند از توی بیلبورد داد کشیدن سر رژیم و گفتند نه. 
زن زندگی آزادی.
زن زندگی آزادی.
هرکدام از این زن‌ها با سابقه‌ی عصیان و بیزاریشان از پتریارکی و نابرابری جنسیتی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی را نگاه کنی، سردرد می‌گیری از فکر این‌که چقدر بی‌شرمانه عکسشان را علم کردند که باهاش توی سر سایر خواهرانشان بزنند. 
عقل که نیست، هم جان خودشان و هم جان ما که‌دستشان است، در عذاب.
.
ما هم همین را فریاد می‌زنیم. زنان ابزار شما نیستند. مشت نمونه‌ی خروار. 
این‌جا انگار به بهترین شکلی در یک اپیزود کوتاه و‌ بصری این سواستفاده‌ی سیستماتیک و بی‌رحمانه که سال‌هاست با همین الگوی مشابه پیاده می‌شود، نمایان شد. 
ظرف یک روز، بیلبورد را پایین کشیدند و یک بیلبورد سفید خالی را علم کردند و با همان لوگوی نکبتشان و‌کمی‌بزرگ‌تر نوشتند زنان سرزمین من، ایران. 
تمامش دروغ. پادشاه لخت است. زنی نیست روی بیلبورد. کدام زن؟ سرزمین را هم به زور قبضه کردند. بیلبورد دروغ‌ها. 
از این بیلبورد خالی از زنان که رویش در کمال بی‌شرفی نوشته زنان سرزمین من، سمبلیک‌تر و گل‌درشت‌تر، نشانی برای این اعتراض‌های ما وجود ندارد. 
ما هم همین را داریم هوار می‌زنیم که رژیم سعی کرد زن‌ها را چهل و سه سال پاک کند. پاک هم کرد. واقعا خیلی‌ها را پاک کرد.
اما نشد. 
نمی‌شود همه را پاک کرد. 
نصف یک مملکت را شما از روی بیلبورد هم پاک کنی، پاک نمی‌شود. زن‌های مملکت را نمی‌شود پاک کنی و به جایش کلمه‌ی زنان را بنویسی و فکر کنی حل شد. آن کلمه‌ی زنان نوشته شده کار این زنانی که ما هستیم را نمی‌کند. کار این زنانی که می‌خواهید ما باشیم را اصلا نمی‌کند. حتی به جرات می‌توانم بگویم آن کلمه‌ی زنان که نوشتید، شما را بدبخت می‌کند. چون ما آن «زنان» هستیم و ما‌ از شما بیزاریم. 
حالا مدام بیلبورد چاپ کنید. 
هرجا اسمی از ما ببرید، جوابتان را می‌دهیم. 
این گوری که می‌کنید، گور خودتان است.

۱۳ مهر ۱۴۰۱

هر روز، نه

 فیلم بچه‌هایی رو می‌بینی که مقنعه‌هاشون دور گردنشونه، و موهای زیباشون آشفته روی شانه‌هاشون ریخته و با هم دست می‌زنن و فریاد می‌زنن که بسیجی برو گم شو. با جیغ، با شور و شعف، با امید. مردک رو پرت می‌کنند بیرون. دوتا فیلم پایین‌تر مردهای میانسال دارن دخترهای جوان رو توی ایستگاه اتوبوس کتک می‌زنند. محکم. بی‌شرفانه. توی روز روشن بچه‌ها رو کتک می‌زنند، باورکردنی نیست اما واقعا می‌زنند. باز یادم می‌افته به یک پاراگرافی از اون نوشته ال، گفته بود کتک خوردن در عالم واقع به وحشتناکی کتک خوردن در فیلم نیست. کتک نخوردم. نمی‌تونم تصور کنم عادی باشه. او هم از «عادی بودن» نوشته. هم می‌فهمم چه نوشته هم نمی‌تونم احساس کنم و نمی‌تونم تصور کنم یکی بزنه توی صورتم و شکمم و هلم بده و پرتم کنه و عادی باشه برام. باز یادم می‌افته این وضعیت درباره‌ی من نیست. منِ بدبخت، تماشاگرم. 

تماشا می‌کنم که بچه‌های مدرسه، دسته دسته موهای خرماییشون ریخته روی شانه‌ها و انگشت وسط به عکس بالای تخته نشان می‌دهند. ویدیوی بعدی، تابلو رو برعکس می‌کنند، پشت تابلو با خودکار نوشتند زن زندگی آزادی. فریاد می‌کشند. دست می‌زنند. هلهله‌ی شادی. آره. زن زندگی آزادی. 
.
اون‌ها مشغول انقلاب و ما مشغول تماشای انقلاب. 
.
سعی می‌کنم از طریق دوستانم در ایران بفهمم «چه خبره» چه خبره؟ دوستم می‌گفت بی‌روسری می‌رم بیرون. عادیه و عالیه و ‌در عین حال عجیبه. انگار ناگهان در خیابان‌های تهران لخت شده باشی وقتی فقط روسری سر نکرده باشی. خوشاینده. واقعا هست. حتما هست. نمی‌تونم تصور کنم بی‌حجاب بودن توی خیابان‌های آشنای تهران چطور است. حتما خیلی خوشاینده. حتما آدم احساس پیروزی می‌کند. برای من نشدنی‌ترین چیز «خودم بودن» در خیابان‌های تهران بود. باز فکر می‌کنم تو تماشاگری. اما چطوری تماشاگر باشم؟
.
به یاد می‌آرم یکی از باشکوه‌ترین تجربه‌های نوجوانی من کمپ کنار دریاچه‌ی تار و شنای دسته‌جمعی با دوستانم در دریاچه بود. از این‌که از دستشون فرار کرده بودیم و هرکار کرده بودند نتونسته بودند مانع این بشن که ما مایوهامون رو بپوشیم و توی دریاچه کنار هم شنا کنیم، تا مدت‌ها بعد احساس پیروزی می‌کردیم. نه این‌که روسری‌مون رو توی جاده، توی ماشین، وقتی ترافیک نیست، بیاندازیم روی شانه‌هامون، نه! لخت شیم. مایو بپوشیم و در دل طبیعت شنا کنیم. دریاچه مال ما بود. همه‌جای ایران باید اون‌طوری می‌بود. نه یواشکی. خیلی عادی. در روز روشن. ایران باید مال ما بود. مال ما هست.  
.
یاد عکس دختر مینو مجیدی می‌افتم. هیچ‌کس اسم این بچه رو جایی ننوشته. میان خاک و گل‌های گلایل و عکس مادری که کشتند، خاکی که بر گوری ریخته شده، دسته‌ی موهاش در مشتش. خصم و خشم. تا می‌بینمش با خودم فکر می‌کنم، تو در میان گل‌ها چو گل میان خاری. چرا باید این روز رو می‌دیدی؟ 
نیکا. 
.
یاد مامان خودم می‌افتم. یاد وقتی می‌رفت اداره، مقنعه می‌پوشید و مقنعه سفت بود و دوست داشت خیلی سریع همیشه درش بیاره. یک عمر با مقنعه رفت سرکار. یک عمر. مقنعه اتو کرد و هر روز صبح پوشید و رفت سرکار. 
.
تن در شخصی‌ترین حالتش اسیر جمهوری اسلامی‌ست. فکر می‌کنم کاش آتش زدن شال و مانتو در میدان آزادی. 
روی تیک‌تاک، دخترهای جوون، مانتو روسری‌شون رو درمیارن و می‌پوشن و ما می‌بینیم چطور ظرف پانزده ثانیه عوض می‌شن. یکی دیگه می‌شن. اغلبشون آخر ویدیو گریه می‌کنن، می‌گن نمی‌خوایم. می‌گن بسه. گاهی عصبانی‌ان. برای من اون لحظه‌هایی عذاب‌آوره، که عادی‌ست برام دیدنش و عادی‌ست براشون پوشیدنش. عادی نیست. در تکرارش عادی شدن هست. مثل کتک خوردن. 

۷ مهر ۱۴۰۱

روزهای عادی آپارتاید

 

خیلی سعی می‌کنم معنایی در تجربه‌ای که می‌کنیم، پیدا کنم. روزها از شروع اعتراضات می‌گذره. انگار سال‌ها. چون واقعا سال‌ها. من برای شمردن روزها نیامدم. چند روز از چی گذشته، نیامدم بنویسم چقدر شعار زن، زندگی، آزادی پیشروست، چقدر بیست‌ساله‌ها شجاعند. من آمدم از تجربه  خشم خودم بنویسم و از ترس زندگی کردن در آپارتاید جنسیتی جمهوری اسلامی و از خفقان. چون این خفقانه که الان روزبه‌روز آتش خشمم رو شعله‌ورتر می‌کنه.

ایران که زندگی می‌کردم، هیچ‌وقت نمی‌خواستم گشت من رو بگیره. بره‌ی سربه‌راه. تمام اوقاتی که توی خیابان بودم، یک هدف داشتم، از جایی به جای دیگری برسم، نمانم توی خیابان. خیابان هرگز مال ما نبود. اگر خیابان، کوچه‌پس‌کوچه و پنهان. اگر خیابان، توی ماشینم. ماشین به مثابه زره برای حفظ شدن از گزند خیابان. 

وقتی دیدم اولین بار یکی نوشت آپارتاید جنسیتی جمهوری اسلامی، انگار که ناگهان  کسی اسمی روی تجربه‌م گذاشته باشد. آها. پس آپارتاید اینه. تکان‌دهنده بود این تجربه و فهم و باور که من در آپارتاید جنسیتی بزرگ شدم. ما. 

آدم خودش رو بهتر و متا-تر از موقعیتی می‌دونه که توش قرار گرفته. فکر می‌کردم من می‌دونم. چی رو می‌دونم؟ چیزی که می‌دونم تجربه‌ی تکه‌پاره‌ایه که تکرار شده در روزهای مختلف زندگیم و وقتی همه رو کنار هم می‌ذارم می فهمم این تصویر چه معنایی داره . چرا شعله های خشم خواهرانم توی تهران، در سراسر ایران، تن من رو هم می‌سوزاند. در این نوشته قصدم گذاشتن تکه‌های اون پازلیه که نشانم می‌ده تنم در تمام این سالهایی که در ایران بودم و نبودم اسیر جمهوری اسلامی بوده و تا ننویسم کماکان اسیرش خواهم بود. همچنین می‌نویسم چون می‌دونم تنها چاره و مقاومت برای من همینه.

.

 کلاس سوم، جشن تکلیف: می‌بریمتون مسجد. شما دختران مسلمانید و به سن تکلیف رسیدید. باید با هم در مسجد نماز بخونید. من رفتم خونه گریه که مامان من نماز بلد نیستم. من نمی‌رم مدرسه. اشک. اشک. مامانم گفت نترس. من میام مدرسه می‌گم تو نماز بلد نیستی. دوباره گریه که نگو بلد نیستم. دعوا می‌کنند. گفت نه. بریم. رفتیم. نمی دونم به معلمم چه گفت. خاطره من پوشیدن مقنعه‌ی بلند لیز و صدای معلم قرآن که لاله باید تمام موهات توی مقنعه باشه از این به بعد. تمام موها. هر تار مو. اگر موهات بیرون باشه از موهات آویزانت می‌کنند. موهای من گره‌خورده در هم زیر مقنعه. لیز می‌خوره مقنعه مدام. وقتی می‌رسیدیم خونه یه دور فقط باید موهای گره‌خورده رو با اشک برس می‌کشیدیم. کوتاه کن موها رو. صدای قیچی. موهای قارچی. مانتوی سورمه‌ای. هر روز همین نکبت. هر روز این سوال که از موهای قارچی هم آویزان می‌شه کرد یا نه؟

.

دانشگاه، حراست، تذکر: تن شما باید به اندازه‌ی یک گوسفند با تن مردها فاصله‌ی فیزیکی داشته باشه. نزدیک هم نشوید. بوی جورابشون و زرشک پلو توی دیس فلزی و دهن مسواک‌نزده که علی‌رغم فاصله یک گوسفند توی دماغمون می‌پیچید. اون اشکال نداشت. فوتبال اما حق ندارید بازی بکنید. اعتراض فایده‌ای نداره. فقط بدتر می‌شه. 

موقع بوسیدن ناگهان یاد فاصله‌ی گوسفندی و تحقیری که شده بودم، می‌افتم. جنگ با ظلم با خندیدن بهش. انقلاب خصوصی: عزیزم فاصله‌ی گوسفندی‌ت رو با من حفظ کن وقتی داری دکمه‌های پیراهنم رو باز می‌کنی. او هم واقعا با حفظ فاصله گوسفندی تمام دکمه ها رو باز می‌کرد.

.

گزینش: درس می‌خواستم بدم توی یک هنرستان دخترانه در کرج، باید می‌رفتم امتحان گزینش. کسی نمی‌پرسید بلدی درس بدی؟ سی تا دختر جوان رو بلدی اداره کنی؟ نه. رفتم خانه‌ی دوستم، گفت چادر سر می‌کنی؟ گفتم نه. بلد نیستم. تا به حال سر نکردم. معلوم می‌شه بلد نیستم. بدتر رسوا می‌شم. یک مانتو داد پوشیدم تا زمین. مقنعه‌ی بلند. لاک پاک کرده. بی‌آرایش. سه هفته اصول دین و قرآن و نماز یاد گرفتم. رفتم. زنی که گزینشم کرد، عین معلم پرورشی مدرسه منتها صدبار قدرتمندتر. می‌تونست بگه نه. هرکار بخواد می‌تونه بکنه. نمی‌تونم درس بدم اگر اون بخواد. در تمام طول تحصیل صدها ورژن این زن را دیدم. باید قبول شم. دلم می خواد درس بدم. اگر قبول نشم هم از همه خجالت خواهم کشید که‌ نتونستم گزینش رو پاس کنم. 

می پرسه مرجع تقلیدت کیه؟ دوستم گفت بگو خمینی. همون خمینی که مرگش رو یادمه. مامان و بابام، خاله و عموهام. خمینی. پاره کردن عکس خمینی از صفحه اول کتاب‌ها. سراپا دروغ و دورویی. می‌گم خمینی. عادی‌ترین چیز، دروغ گفتن. 

آخرین سوال: تسبیحات اربعه چیه؟ آخه خانوم، تسبیحات اربعه به چه درد تدریس مبانی هنرهای تجسمی می‌خوره؟ هرچی فکر می‌کنم یادم نمیاد تسبیحات اربعه چیه. استرس کشنده. ناگهان یادم میاد. یا شانس و یا اقبال. درست گفتم؟ نمی‌دونم. سر تکون می‌ده. من زانوها رو چسباندم به هم، روی نوک پنجه نشسته لبه‌ی صندلی قهوه‌ای. دل‌نگران. چرا اسمش تسبیحات اربعه‌ست؟ ذهنم خالیه. فکر می‌کنم فکر می‌کنم. نمی‌دونم. می‌گم نمی‌دونم. با نفرت نگاهم می‌کنه. می‌گه چهارتاست. اربعه. یک آن فکر می‌کنم چقدر شروور. رها کن. این به چه درد می‌خوره؟ لبخند شرمزده. بیرون که میام فکر می‌کنم رد شدم. هفته‌ی بعد معلوم می‌شه با تذکر که باید نم‌چی‌چی رو یاد بگیرم و مرجع تقلیدم باید موقع سن تکلیفم نمرده باشه و بهتره حجابم رو بیرون از دفتر گزینش هم خوب حفظ کنم. اجازه می‌دهند تدریس کنم. خودم هم باورم نمی‌شه.

کسی پرسید تو بلدی کلاس اداره کنی؟ نه.

بلد بودم؟ نه. 

.

خیابان جردن و ایست برادران: لنا رانندگی می‌کنه، روزبه و روشن از آلمان اومدند. تابستونه. گرمه. توی ماشین نشستیم، لنا تازه تصدیق گرفته، پس من پانزده سالمه. ماشین بابا دستمونه. می‌خوایم بریم پیتزا بخوریم. همه دخترعمو-پسرعموییم. برادر نگهمون می‌داره. کلی تحقیرمون می‌کنه و هرچی می‌گیم ما فامیلیم همه با هم، قبول نمی‌کنه. هی می‌گه نسبتتون چیه؟ می‌گیم فامیلیم. بابا ببین این کارت دانش آموزیمون. قبول نداره. بزرگترین آدمی که توی ماشینه بیست سالشه. قبول نداره. فامیل همه منصفه. قبول نداره. واقعا باورمون نمی‌شه که انقدر ظالمه و با تمام قوا می‌خواد تابستونمون رو خراب کنه. داد می‌زنه سر لنا. تصدیق لنا رو می‌گیره. می‌گه این لچک چیه سرت کردی؟ فحش می‌ده. کثافت. لنا متنفره از روسری. یه شال سر کرده که نصف سرش رو می‌پوشونه. حق داره. چرا نکنه؟ ما متنفریم از روسری.

دو هفته ماشین رو می‌خوابونن. تمام دوهفته‌ای که می‌خواستیم با همون ماشین بریم سفر. ماها با گریه می‌ریم پیتزا. کوفتمون شده. زنگ می‌زنیم به پدرمادرمون می‌گیم چی شده. با این‌که منتظریم دعوامون کنند، هیچی نمی‌گن.

.

کلاس اول: مامان سر آستین مانتوی زشت کثافت مدرسه و سر جیب‌هام یه پارچه‌ی سفید و آبی آسمانی چهارخونه دوخته که یه‌کم روشن بشه. دوستش دارم. یادمه دم چرخ خیاطی ایستادم و مامان داره پارچه رو می‌دوزه. اولین باره مدرسه رفتم. توی صفیم. دهه‌ی شصت. یک عالمه بچه. همه سورمه‌ای. ناظم مدرسه که شبیه یه غول بی‌شاخ و دمه، از سرشونه‌م می‌گیرد و از صف می‌کشه منو بیرون، سرآستین یکی از مچ‌هام رو جر می‌ده و میگه فردا به مادرت بگو این رو بکنه از لباست. اگر فردا با این بیای مدرسه، اخراجی. کلمه‌ی اخراج رو این‌جا یاد می‌گیرم.

.

فرودگاه: با گریه رسیدیم فرودگاه امام. تمام راه دراز تا فرودگاه رو اشک ریختم. دم در «خواهران» نگهم می‌دارند، می‌گن این‌طوری نمی‌تونی بری تو. می‌گم پروازم. می‌گن گه نخور. تلفن ندارم. مامان و بابا رفتند پارک کنند. می‌گم من با همین مانتو دو هفته پیش آمدم همین فرودگاه. دارم می‌رم از ایران. هیچی. می‌گن آستین کوتاهه. پروازت بپره هم برای ما مهم نیست. تا مامان و بابا بیان و یه جوراب پیدا کنند و پاره کنند و من جوراب رو دستم کنم که مچ دستم پیدا نباشه که بذارن برم توی فرودگاه، چنان خشم و تحقیر و استرسی رو تجربه می‌کنم که گریه یادم می‌ره.

.

فرودگاه: رسیدم تهران، پیرهن پسته‌ای برادران رو که می‌بینم، یعنی روسری رو بکش جلو. خیلی جلو. اولین باره با غولاند می‌ریم ایران. نمی‌خوام هیچ‌کس به ما گیر بده. اولین صحنه‌ی رسیدن غولاند به ایران نباید این باشه. از پشت شیشه لنا و سپهر رو می‌بینم. قلبم می‌ریزه زمین. گریه‌م گرفته. می‌خوام بغلشون کنم. می‌خوام حالا که اونا هنوز پشت شیشه اند، غولاند رو بغل کنم. نمی‌شه. نباید. سپهر  با ایما اشاره می‌گه کس‌خل روسری‌ت رو شل کن. نمی‌کنم. بیرون که می‌ریم، می‌بینم مانتوی لنا بازه. دکمه نداره اصلن. مانتوی باز ندیده بودم. آخرین باری که ایران بودم اگر دکمه‌ی پایین مانتو رو باز می‌ذاشتم و از خیابون رد می‌شدم، ماشین‌ها برام نگه می‌داشتند و قیمتم رو می‌پرسیدند. 

.

خیابون: پیاده‌ام توی منطقه‌ی طرح ترافیک. از عرض خیابون که رد می‌شم، دو نفر که نشستن روی موتور، آهسته می‌رانند، به من که می‌رسند، پستان‌هام رو می‌گیرند توی دستشون، می‌گن کست رو بخورم جنده. می خندند. هوار می‌زنم. مشت می‌زنم، ویراژ می‌دن. دور می‌شن و من همین‌طور هوار می‌زنم توی خیابون و اونا قهقهه. مردم نگاهم می‌کنند. گریه.

.

وین: دوسال اول زندگی در وین، حاضر نیستم پالتوی بلند بپوشم. سرده. زمستان منفی پانزده درجه. باد. دوستای اتریشی می‌گن پالتوی بلند بپوش. نه. فقط دلم می‌خواد کت بپوشم. می‌خوام هر روز بیشتر یادم بره باید تمام عمرم مانتو می‌پوشیدم. 

.

دبیرستان: مدیر مدرسه رو به مامانم، دختر شما مفسد فی الارضه. سه روز اخراج. من مفسد فی الارضم؟

.

این صحنه‌ها فقط اونایی هستند که درخشان تر از بقیه یادم مونده توی یک ساعت فکر کردن بهش. خیلی بیشتر از اینهاست. نوشتم که کثافت این تجربه رو یک جایی ثبت کرده باشم بدون سانسور کردن خودم. اینها فقط چندتا صحنه‌ی زندگی عادی در آپارتاید جنسیتی در جمهوری اسلامیه. این ها هنوز قربانی ظلم سیستماتیک شدن نیست. خانواده من امنه. من رو فرستادند خارج و از اوایل بیست به بعد کمتر در معرضش بودم. همیشه تونستم از جمهوری اسلامی به خانواده پناه ببرم و بعد هم به این جایی که الان هستم. آگاهم که امتیازهام اجازه داده خیلی چیزهای دیگه رو تجربه نکنم. آگاهم که خوش‌شانسم. آگاهم که تجربه اون ظلم از من این آدمی که الان هستم ساخته. می‌دونم باید با صدای بلند گفت که ما زنان در یک جمهوری اسلامی دیگری زندگی کردیم. نمی خوایم. بسه دیگه. نه.