یکی از جنبههای مهاجرت که در حوزهی تاریخ فرهنگ بهش پرداخته میشود، ارتباطات است. مثلا شما در قرن چهارده اگر یک سنگ تراش ایتالیایی بودی، بعد میشنیدی دارند یک کلیسا در وین میسازند و قصد میکردی به تراشیدن سنگهای کلیسای وینی، در بهترین حالت در راهی که نشناخته بودی و هرگز نرفته بودی، ماهها پیاده میرفتی تا برسی وین، در بهترین حالت زنده میرسیدی به کلیسا، شغل را میگرفتی، صبح تا شب سنگ میشکستی و میسابیدی و یک هیولا میتراشیدی با منقار عقاب و چشمهای دریده و بدن کشیده و بالهای ترسناک که در منقار بازش یک لولهای تعبیه شده بود که آبهای روی ناودان را جمع میکرد و هدایت میکرد و میریخت پایین. مفتخر بودی، میخواستی بگویی خانواده، من یک هیولا برای کلیسای مرکز شهر تراشیدم. کاش بودید که هیولای من را ببینید و فلان، نمیتوانستید. جهان در هفتصد سال پیش به شما این امکان را ارائه نمیکرد. سخت بود زندگی. اینطور نبود که شب زنگ بزنی به اهل و عیالت بگویی ایهالناس من رسیدم. ردیف شد. نمیشد با تماس تصویری تصویر هیولا را نشان بدهی. نمیشد.
منصفانه
روزمرگی لاله منصف
۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
پنجاه سال قطع تحمیلی
خداحافظی امر جدی و نهایی بود. بیخبری عادی بود.
ندیدن، ناگزیر بود. دل کندن صبحانه و شام و ناهار مهاجر بود. فاصله بزرگتر از توان بشر بود.
همانجور که حالا برای ما مثلا ماه شاید.
.
حالا هفتصد سال بعد، فاصله برای ما اقلا روی کرهی زمین ممکن است. تلفن هست. اینترنت هست. اما آخوند و سپاه هم هست.
.
در دو ماه گذشته خودم را چنان مهاجری احساس کردم که شبیهش را فقط تقریبا دو دهه پیش اوایل مهاجرتم تجربه کردم. به من راه یاد ندهید. مسئله من تکنولوژی دور زدن ظلم نیست. مسئلهی من ظلم است. هیچی نمیخواهم بشنوم. حرف من این نیست که چطور مواجه شوم. یک راههایی هست. چه اپهایی؟ چه فیلترشکنی. مردهشور تمام سیستم فیلتر و فیلترشکن. من همهی این چیزها را میدانم اما یک راه اصلی و خیلی راحت هم هست. برداشتن چکمه از روی ارتباطات. من عصبانی و بیزارم که باید همهی ما این قدر وقت تلف کنیم برای بدیهیات. حرف من این است که میشد و آخوند و سپاه مانع هستند که من تلفنم را بردارم، شماره تلفن پدرمادرم را بگیرم و با آنها حرف بزنم. مانع من ظلم و ستم و زور است نه تکنولوژی.
.
سپهر نوشت مامان اینها اینجا هستند. بگیرمت ببینیشون؟ گفتم بگیر. شب بود. شمردم. هفت بار قطع شد. هفت بار، وقتی وصل شد، مامان و بابا اول گفتند، آره قطع شد، بعد چند جمله معذرتخواهانه گفتند که چرا قطع میشود. صدای من را نمیشنیدند. من صدای آنها را میشنیدم. من هم در خشم جوشیدم که چرا آخر شما باید از من معذرتخواهی کنید. مگر تقصیر شماست؟ صدای من را نمیشنیدند. در طول مکالمه برای اینکه ببینی کی بالاخره صدا میرسد باید مدام حرف بزنی. حرفی که میخواهی بزنی را اگر بزنی، حرف از دهن میافتد. مخصوصا با تکرار. سلام مامان میخواستم بپرسم دستدردت بهتر شد؟ سلام. مامان میخواستم بپرسم دستدردت بهتر شد؟ اه نمیشنوید. نه؟ میبینم. من میشنوم. مامان؟ میشنوی؟ مامان دستت بهتر شد؟ دستت مامان؟ میشنوی؟ مامان. گه به سرت جمهوری اسلامی. مامان. وای. دیوانه شدم. دستت مامان دستت. دستت چی شد؟
اگر شما میدانید دست مامانم چی شد، من هم میدانم.
.
رابطه من و بابام رابطهای است که بخش جدیش درباره تحلیل وضعیت سیاسی است. وسطاش گاهی حال هم را میپرسیم. باقیش بابام سعی میکند جهان را به من توضیح بدهد. تنها مردیست که اجازه میدهم جهان را به من توضیح بدهد. باقی تیپا.
او میخواهد نشانم بدهد که میداند در وین، اتریش، اروپا و امریکا چه خبر است. من میخواهم نشانش بدهم، در تلاشم بفهمم در ایران چه خبر است. وقتی در چنین وضعیت نکبتباری با هم تلفن میکنیم، من دوست دارم بشنوم چطور است. او دوست دارد اخبار اتریش را به من بدهد. برای او، کمال مهرش است که نشان من بدهد اخباری که برای او ضروری نیست را به خاطر من دنبال کرده و فلان سیاستمدار اتریشی باز چه کاری کرده. من دوست دارم ببینم تار میزند؟ حالش خوب است؟ بپرسم مامانمولی فلان غذا را چطور میپخت. مامان هم که روی اسپیکر است بپرد توی حرف بابا و دوتایی غذا را طوری بهم توضیح بدهند که بتوانم بپزم. بپرسم از باغچه چه خبر؟ خبرهای اصلی. نه این باز تنگهی هرمز باز است یا بسته. یا پروپاگاندای مدیای جمهوری اسلامی در سطح جهانی چه شاخصههایی دارد. ولی خب حتی شاخصه را هم نمیتوانیم درست حسابی مطرح کنیم. چون به هم داریم مدام میگوییم؟ میشنوی؟ خوبی؟ صدا میاد؟ مامان؟ بابا؟
چندوقت است که دستور یک غذا را ازشان نپرسیدم؟ نمیدانم.
.
گاهی وقتی حرفهایی را که میخواهم بهشان بزنم، صدها بار تکرار میکنم و از شنیدن صدای خودم بیزار میشوم اما باید هنوز حرف بزنم که بفهمم بالاخره صدای من بهشان میرسد یا نه، میشمرم. به تصویر کج و معوج آنلاینشان خیره میشوم: یک دو سه چهار پنج شیش هفت هشت نه ده…. کلافه. خسته. ناموفق از برقرار کردن ارتباط انسانی ساده با آنها. کلافه کلافه کلافه.
کمتر تجربهای همسان دیدن و ندیدنشان و حرف زدن و حرف نزدن با آنها سراغ دارم. تماس برقرار شده بالاخره به صورت تئوری هر دومان سی چهل دقیقه صرف کردیم که تصویر کج و معوج همدیگر را در یک صفحه تلفن ببینیم. اما نه حرفی که خواستیم زدیم، نه دلتنگیمان برطرف شده نه ارتباط انسان معناداری با هم برقرار کردیم.
من فکر میکنم این احساس گمگشتگی که در خودم و رفقای تبعیدی و مهاجرم میبینم به خاطر این ظلم فرسایشی که مانع تماس ماست، حق دارد که نوشته شود.
۲۵ فروردین ۱۴۰۵
در جستجوی شراب از دست رفته
در قطاریم.
کاش در زندگی عادی کمتر کار میکردیم.
گاهی انقدر کار میکنیم که اصلا وقت نمیشود فکر کنیم. همین که وقت میشود بعضی وقتها بفهمیم کی هستیم – یار کی بودیم و عشقی کی بودیم– خیلی خوب است. سفر با قطار برای تن مضطرب و بیقرار من خیلی بهتر از پرواز کردن است. سرعت کمتر، منظرههای گریزان، وسط شهر سوار و پیاده شدن، نرفتن به فرودگاه، نوشیدنی و غذای اختیاری خوردن، هروقت دلت خواست از جا برخواستن و تا ته قطار رفتن و برگشتن و صندلی عوض کردن، از سکیوریتیهای استرسی رد نشدن و صدها برتری دیگر.
.
یک چرت کوتاهی زدم. انگار کنده شوی از جهان. سردرگم در رویاهای بیمکان.
.
در مجارستان اوربان بالاخره شکست خورد. راست افراطی از راست میانه شکست خورده. باید خوشحال باشیم. یک ویدیویی هم از وزیر بهداشت آینده وایرال شده که خیلی با تمام وجود روی سن میرقصد. یادم افتاد به تکستهای ویبهداشت که موقع پندمی جوک ایرانیهای آنلاین بود. واکسن وارد نکردند.
.
به جنوب نزدیکتر شدیم. رنگ سبزها عوض شدند. معماری عوض شده. ساختمانها به ترتمیزی اروپای مرکزی نیست. اورلیاندرها. آه اورلیاندرها. کاج سنگی. کاجهای سنگی انگار از عصر دایناسورها باقی ماندند. بهترین سبز. دیوارها پر از گرافیتی. تابلوهای زنگزده ایستگاههای میان راه. به جنوبِ شمال خوش آمدید.
.
قلی با یک موز تلفن میکند. میگوید بله برای لاله یک موز چند روز در کولهپشتی مانده داریم. نمیدانیم لاله موز میل دارد یا نه.
.
توسکانا. سرو، زیتون، انگور. ویلاهای اکر و اُخرایی. سرزمین موعود.
.
کتاب ورقخورم اعصابم را خرد میکند. دختر جوان در چنگال ظلم «مرد میانسال نابغه» است، از یک جایی به بعد همهی کتابها انگار دربارهی پتریارکی است. از خواندنش یادم افتاد در ۲۲ سالگی در دفتر یک طراح گرافیک خیلی «خوشنام» کار میکردم و چه عذابی بود. نه. اسمش را نخواهم نوشت. شما به عنوان زن با تجربهی زیسته در ایران، در یک زمین پر از مین راه میروی.
.
همانطور که مشاهده میکنید من هم با گذر زمان در این سفر آرامتر شدم. به زودی میرسیم پیش گار. گار تهران من است. در یک کوچهای پر از چنارهای چندصدساله خانه دارد. یکی دیگر از دوستانم هم میپیوندد. چشمبهراه فارسی مرغوب حرف زدنم.
.
دهکدههای کوچک در راه. از سیینا در دوردست گذشتیم، به زودی میرسیم مونتهپولچانو. شما نوشجان کنید ببینید چی میبینید. نکند باید بریم بز بخریم و کشاورز و شرابساز بشویم جای تمام این کانسپت نوشتن و تاریخ هنر و فرهنگ و کوفت و مرض و تحصیل و تدریس؟ آخرش که چی؟
۲۴ فروردین ۱۴۰۵
Hommage an das Übersehen
در قطاریم.
کوهها را مهگرفته. هی کتابم را برمیدارم و میگذارم زمین. طاقت خبر خواندن ندارم. ذهنم پراکندهست. قطار علاج ذهن پریشان است. تصاویری که میبینی همانقدر پریشان است و فرگمنتوار که ذهن.
در کوپهی سکوت نشستیم. سکوت را خوب رعایت میکنند مردمان. خانهها را تماشا میکنم. گاوها، دشتها، گاهی چشمم روی درختی، خانهای، آدمی و یا حیوانی ثابت میشود. دریاچهی زوریخ خیلی عظیم است. اول سمت چپم بود، حالا سمت راست. به سمت جنوب میرویم. این مسیر با قطار در این فصل واقعا باشکوه است. حالا آلپ پشت ابرها پنهان شده و یک حریر مهآلود و اسرارآمیز کشیده شده روی تصویر. چنان کوه و دشت و مرتع غرق در سبزه و گلهای ریز و درشت بهاریست، انگار نه انگار جهان در حال فروپاشیست.گاهی برهای لب ریل میجهد و واقعا از دیدنش خوشحال میشوی. کوتاهتر از یک ثانیه. بعد برای همیشه پشت سرش میگذاری. حتی نوشتن حیف است. سعی میکنم از گوشهی چشم بیرون را تماشا کنم: در تونلها بنویسم. درهها و دشتها و مراتع طوری سبز است که توقع داری ناگهان پریان رقصان با تاج گل دستانت را بگیرند و به عمق آلپ ببرند. تمام قصهها و افسانهها را وقتی در این کانتکست بازبینی کنی، معنای بیشتری میدهند.
آخرین باری که رفتیم ایران، با قطار رفتیم یزد. طبیعت ایران در خاطرم کمرنگ شده. یادم میآید اولین بارهایی که از اروپا به ایران برمیگشتم، حیرتزده شدم از طبیعت ایران. انگار وقتی در ایران زندگی میکردم، نمیدیدم. شاید خیلی جوان بودم برای فهمیدن. نمیدانم دلیلش جوانی بود؟ بیتوجهی بود؟ جهانندیدگی بود؟ نمیدانم. حالا در قطار که نشستیم، قلی روزنامه میخواند، هر جانوری درختی گیاهی چرنده یا پرندهای که میبینم، تپتپ میزنم روی رانش، نگاه کن. انگشتش را میگذارد روی جملهای که دارد میخواند که گم نشود، نگاه میکند. تپههای مخملی. واقعا باورنکردنی است که طبیعت اینجا چقدر بخشاینده است.
.
برای بینال اقلیم برای ادیت پایر یک متن کوتاهی نوشتم با عنوان اوماژی به ندیدن. دیدن و تماشانکردن. واقعا خیلی عجیب است که چقدر تماشا نمیکنیم. نگاه میکنیم ولی نمیبینیم. ادیت نگاه میکند. دقت میکند. نگاه کردن هم گاهی طاقتفرساست. نشسته باشی در قطار، گاو و گوسفندها مثل دکمههای کوچک در تپههای مخملی مشغول چرا باشند، بعد تو نتوانی ذهنت را قانع کنی که فقط همین تصویر روبرو را تماشا کنی.
.
عذاب بازماندگی دربارهی این نیست که رشتههای آلپ زشت بشود برای آدم. رشتهها را میبینم، کوهها را ثبت میکنم در خاطرم. زیبایی را درک میکنم. از مناظر قشنگ عکس میگیرم اما یک جایی در اعماق ذهنم، حق خودم نمیدانم. چیزی ناقص است. مثل تدوین فیلمهای وحشتناک، کیسههای سیاه نعشهای کهریزک جلوی چشمانم ظاهر میشود. خرابههای خانهها، چهرهی پدر مادرم، خواهر و برادرم، پای شکستهی خالهم ظاهر میشود. اگر مجبور شد خانه را ترک کند با پای شکسته و سگ کوچک، چطوری فرار کند؟ قلی تپتپ میزند روی رانم؛ نگاه کن. نگاه میکنم و یک گله گاو را نشان میدهد. لکههای روی تنشان را میتوانم بشمارم. میان همین فکر است که با خودم میگویم کاش دفعهی دیگر که در این مسیر توی قطار بودم با خودم دوربین بیاورم. دوربین دور-بین. خیلی عجیب است با چه سرعتی بین ویرانی جنگ و دوربین تماشای لکههای گاو ذهنم سوییچ میکند.
دوست داشتم یا فقط پیش لکههای تن گاوها بودم یا ویرانههای خیابانهای تهران. این تعویض مدام برایم فرسایندهست.
.
رسیدیم به تونل گوتهارد، طولانیترین تونل جهان. قصد دارم بعد از تونل فقط تماشا کنم و ننویسم. اما فکر میکنم؛ وقتی به طولانیترین تونل جهان فکر کنی، نباید کندوان باشد؟
۲۲ فروردین ۱۴۰۵
امان
در قطاریم.
آتشبس است.
قشونی از ظالمان در اسلامآباد در حال رایزنی هستند. چه عاقبتش پیش رویمان است؟ نمیدانیم.
.
وقتی ترامپ تهدید کرد که تمدنمان را با خاک یکسان میکند، یک اتفاقی برای من و خیلی ایرانیهای دیگر افتاد. فرای هراس. مسئله این نبود که تهدیدمان کرد و میترسیدیم. مسئله این بود که امکان داشت آن روز فرا برسد.
آن روز از عزیزان زیادی که در ایران بودند، پیام خداحافظی گرفتم. پیامی که متفاوت بود از مکالمات همیشگیمان. گفتند دوستم دارند. گفتند کاش و کاش. بدترین فحشها. گفتند یعنی فکر میکنی ممکنه بزنه؟ یکی از دوستانم گفت از خواهرش یک پیام وصیت دریافت کرد. از درون به لرزه افتادم.
سوپی و طن آچمز شده بودند. یک گروهی داریم چهارتایی با لنا، طن ساخته؛ ساواشتایم. ساواش به ترکی یعنی جنگ. طن ترک است. ترکی دوست دارم. بیست سال پیش زمان دانشجویی بود که برای انجمن طراحان گرافیک در ایران کار میکردم و مسئول مکالمات بینالمللی بودم. یک طراح گرافیک ترکی بود به اسم ساواش چیکیچ. یعنی چکش جنگی؟
چکش جنگ؛ برایشان لیست وسایل ضروری برای بلکاوت را فرستادم. باطری، چراغقوه، رادیو ترانزیستوری، شمع، گاز پیکنیک، پروتئین، آب نوشیدن و شستشو جداجدا. با خودم فکر میکردم چقدرش را واقعا انجام میدهند و چقدر را به من میگویند که انجام دادند. قرارهای کوتاه و بلند. سر یک روز جاهایی که میشود پیاده رفت بعد از اینکه چراغهای راهنمایی و قطارها و غیره از کار میافتند و جاهایی که دورتر است و قرارهای پس از یک هفته. با خودم فکر کردم تهران آژیر خطر هم ندارد انگار، چه توقعی دارم که موقع بلکاوت جمهوری اسلامی فکر جان خانوادهی من باشد؟ سعی میکردم بهش فکر نکنم. سر جنگ اوکراین ما را مجبور کردند که برای بلکاوت در خانه و کار آماده شویم. بعد از پندمی بود. آن شرایط دیستوپیک هنوز بر روحمان حاکم بود. گاهی یک چیزهایی یاد میگیری که دلت نمیخواهد هیچوقت به درد بخورد.
.
وقتی آدم تاریخ ناسیونال سوسیالیسم را درس داده باشد، با گوشههای سیاهی از این تاریخ آشناست که دوست ندارد آشنا باشد. شباهتها بیشتر و بیشتر میشود. زمان جنگ جهانی دوم، به غیر از یهودیان، افراد زیادی تحت تعقیب و زندان قرار گرفتند، از جمله مخالفان سیاسی، افراد کوییر، گروههای روما و سینتی، افرادی که معلولیت داشتند و یا سیاه بودند و خلاصه در مجموع «دیگران». یکی از راههایی که میشد آن زمان از کشور فرار کرد این بود که به ادارهی مالیات بروند و تمام اموالشان را پس بدهند. یعنی نامهای امضا میکردند که در شهرشان اموال منقول و غیر منقول ندارند.
بعد مثلا اگر می گفتند میخواهند به امریکا بروند، باید یک نفر امریکایی افیداویت برایشان امضا میکرد، یعنی نشان میداد به قدر کافی پول دارد که زندگیشان را تامین کند. اگر شما کسی را در خارج نداشتی، نمیشد. وقتی تمام پول و ملک را دادی رفته، چطور مهاجرت کنی؟ علیرغم اینکه در اتریش اسناد زیادی را نابود کردند و آتش زدند که جرایمشان معلوم نشود، کماکان اسناد کافی برای این ظلم سیستماتیک داریم. چرا این را نوشتم؟
سالهاست من با لنا و سوپی درباره خروج از ایران حرف میزنم. سالهاست نمیخواهند از ایران خارج شوند. چند روز قبل از توییت «نابودی تمدن» سوپی و طن گفته بودند که در فکر خروجند. یک دوستپسری داشتم هروقت هرچی میگفتم، میگفت «حالا میگی؟» یادش افتادم. کمی جستجو کردم که چه راههایی هست؟ زنگ زدند و من مثل یک ماشین حرف میزدم. گفتم چه احساسی دارید اگر نشه برگردید؟ سکوت کردم که جواب بدهند. هردو ساکت بودند. فکر کردم قطع شده. الو؟ گفتند هستیم اما نمیدونیم چی بگیم. هیچکس نباید این روزها را میدید. گفتم من فکر میکردم همیشه میتوانم برگردم اما من هم نتوانستم. باز سکوت.
.
(اگر دربارهی مرگاندیشی حساس هستید، از روی این پاراگراف بپرید. امکان کمک گرفتن همیشه هست.)
قطار از اینسبروک رد میشود. کوههای برفی اینسبروک من را یاد تهران میاندازد. درباره اینسبروک چون کوههایش مثل دیواری روبری شهر است، میگویند هراسی ایجاد میکند که باعث تمایل به خودکشی میشود. یک افسانه یا حقیقت قدیمی هم هست که آمار خودکشی بالایی دارد.
کوههای تهران برای من همیشه راهنمای جهتیابی بود. وقتی مهاجرت کردم، مدتی طول کشید تا به وین مسطح مسلط شدم. اوایل نمیتوانستم راهم را پیدا کنم. مهاجرت من پیشا گوگلمپ روی تلفن است. مردمان وینی از روی مکان خورشید در آسمان، شرق و غرب را تشخیص میدادند. من نه. کوهها چی شد پس؟
اینسبروک. خودکشی. در چندین منبع مختلف خواندم که یهودیان وینی بعد از الصاق اتریش به آلمان به طور فزایندهای به خاطر فشار و آزار شدید و شکنجه دست به خودکشی زدند. که عادی بود که میشنیدی فلانی هم خودش را کشت. بهمانی هم خودش را کشت. وقتی میخواندم خیلی دور از ذهن بود برایم.
وحشتی که از نابودی تمدن به من دست داد مرتبط با هراسی بود که از خواندن جریان خودکشیهای جمعی یهودیان خواندم. هراس که ممکن است چنین روزهایی برسد. چه کسی فکر میکرد جنوساید فلسطین را اینطور جلوی چشمانمان ببینیم؟ سال ۲۰۱۵-۲۰۱۶ پناهجویان سوری زیادی را دیدم که اصلا نمیخواستند سوریه را ترک کنند و مجبور شده بودند. سال ۲۰۲۲ اوکراینیهای زیادی را دیدیم که دنبال اولین فرصت بودند که به خانه برگردند. کسانی که روی تلفنشان خرابههای خانهشان را به من نشان داده بودند. نگاه کرده بودم با همدلی. میشنیدم چه میگویند اما نمیفهمیدم انگار. آن روز عصر پای تلفن با سوپی و طن فکر کردم میفهمم. خیلی کلیشه
ایست اگر صدای شجریان در سرم پخش شود که خانهام آتش گرفته؟ در یک مکالمهی فرسایشی با مامان، که منبر خاک عزیز ایران را برایم رفته بود، خشمگین گفتم آخه دیگه چه اتفاقی باید بیفته که بخوای از ایران بری؟ گفت خونهمون رو موشک بزنن و ویران بشه. ویران. تصویر خانهشان از سرم گذشت. تصویر وارد شدن به خانهشان. عطر حداقل دوتا غذایی که دوست دارم. بغلهایی که طولانیتر از انتظاره. دراز کشیدن روی مبل، صدای تار. هام هام بیبیسی. خیره شدن به کتابهای کتابخانهشان و یادآوری که کدام تابستان کدامشان را خواندم. آخرین بار سال ۲۰۱۸ وارد آن خانه شدم. گفتم دور از جون. تصویر کسانی که خانههای ویران سوری و اکراینیشان روی تلفن نشانم میدادند، جلوی چشمانم رژه میرود. مگر آنها میدانستند قرار است خانهشان ویران شود؟ چیزهایی هست که فکر میکنی برای ما پیش نمیآید. ما تافتهی جدابافتهایم. نیستیم.
مرگاندیشی اطرافیانم و خودم اخیرا افزایش چشمگیری پیدا کرده است. خودم و اطرافیانم (که مطلعم) در این باره کمکهای حرفهای داریم. در ذهن خودم مرگاندیشی تابو نیست وحتی فکر میکنم طبیعیست که در این شرایط اسفناک به مرگ فکر میکنم و فکر کردن به مرگ لزوما نتیجهی بدی ندارد، بیشتر فکر میکنم ناشی از خستگی فرسایشی و ناتوانیست. (بالاتر گفتم باز هم مینویسم، اگر در فشار شدیدی قرار گرفتید از مرگاندیشی، کمک بگیرید.)
.
آفتاب افتاده روی کتابم. یک کتاب ورقخور دستم است. داستان زن جوانیست که منشی یک ناشر نکبت و بد-اداست. نور آفتاب روی صفحهی کتاب کورم میکند. به رشتههای آبی و کبود کوههای آلپ در دوردست نگاه میکنم. گاهی روی تیغهها برف. دشتها سبز، درختان پرشکوه. نوبهار است.
نوبهار است در آن کوش که نمیری. یکی از دوستانم گفت هرشب به عزیزانش تکست میدهد که امشب جاویدنام نشیها. نوبهار است. نوبهار است در آن کوش که تابآور باشی. چطور میشود در چیزی کوشید که به کوشش ما نیست؟
چنگ؟
جنگ در پرده همی میدهدت پند ولی، در قطاری، بنگر! شاهد ملعون بنگر! رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی.
.
از اینسبروک خیلی وقت است رد شدیم. من کماکان دارم این متن را سمباده میکشم و ناموفقم. کلافهام. بیزارم.
۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دوستت دارم ایران من
مامان ارکیدههای منم باز شد مامان.
ارکیدههات در چه حاله؟
بابا برنامهتون چیه؟ من سرکارم. بعد میرم پیش گلنار و ماهان. وقتی خبر کشتن خامنهای هم آمد بیرون، پیش هم بودیم. تا ابد خواهم دانست. روزبه و امیلا و بهارک و نیما. مجید. تصاویر مبهم.
دیستوپیا اگر اینجا نیست پس کجاست؟
پارس جنوبی را نتانیاهو زد. سیاست نابودی متقابل بین جمهوری اسلامی و اسراییل.
دلتنگی متقابل بین من و خانوادهم.
سپهر وصل شد، طناز زنگ زد به مامان، ما با هم حرف زدیم. مامان من را نشناخت اول. بهش گفتم سلام زیبا جون.خوشحال شد. خوشحال شدم.
بابا تا گوشی را میگیرد انگار گوینده بیبیسی است. اخبار را تند و تند برایم میگوید. گفتم بابا اخبار را من هم خواندم. چطوری؟ گفت عسلویه. گفتم قلی گفت اسم لاریجانی شبیه لالهجان است. هر دو خندیدند. خودم گریهم گرفت.
حمید گاهی بعد از کار زنگ میزند. با هم حرف میزنیم که چه خاکهای متفاوتی میتوانیم به سرمان بریزیم اگر چه سناریوهایی پیش آمد. به نگار گفتم آپریل میآیبم رم. بلیط قطار خریدم. احتیاج دارم به مناظر متحرک پشت پنجرههای بزرگ. کار. کار نجاتم میدهد. گاهی میبینم چهارپنج ساعت فقط ایمیل جواب دادم. تکست نوشتم. تصحیح کردم. کامنت نوشتم پای کانسپتها. در جلسهها طوری دربارهی نمایشگاه حرف زدم انگار مهمتر از همهچیز است. انگار تهران، ایران جهنم نیست.
ایران من.
آفتاب افتاده روی پارکتها. خانهکاری گرفتم که وسط ایمیلها کمی رفت و روب کنم. هنوز نتوانستم خودم را قانع کنم سمنو و سنجد بخرم. سبزه گذاشتم. لنا گفت سبزه بذار. اگر لنا نگفته بود، نمیگذاشتم.
سیاوش گفت من چهارشنبهسوری خیلی دوست دارم. یک لوکیشن فرستاد. نشستم در ترام. در کنارم سایه یک زنی را دیدم، لیز خوردم به طرف صندلی دم پنجره. زهرا نشست کنارم. اول تماشاش کردم. ندید من را. گفتم سلام. نگاه کرد. گفت لاله؟ خندیدیم. یک عکس گرفتیم فرستادیم برای بچههای متن. گفتیم ما با هم میرسیم. زهرا قبلش گفته بود شارژم داره تموم میشه. در رو باز کنید وقتی من اومدم. ردیف شد. از کیف پارچهای پوستر و بروشور فستیوال فیلم آسیای غربی را کشید بیرون. آسیای غربی «سنگر» مقاومت ماست در مقابل خاورمیانه.
سیاوش در را به رویمان باز کرد. آتش. شب سردی بود. آتش گرم بود. زیبا بود. اولدوز و نگین.
قلی باز گفت سردی من از تو. کمی فکر کردم. چرا نه؟
سردی من از تو. گرمی تو از من.
۲۰ اسفند ۱۴۰۴
جدال با خاموشی
تراژدی
.
امروز تب ندارم. بیحالم. به کار گفتم تا جمعه مرخصی مریضی. دیشب برای مدت کوتاهی سپ آنلاین شد. گفت خیلی پایینم. باید میتوانستم کوهش را بگذارم روی دوشم و نشد. به جایش گفتم من هم.
گفت میترسم هم ایران ویران شود و هم «اینها» جم نخورند از جایشان.
وقتی هرگز روی دموکراسی را ندیدیم چطور بفهمیم «اینها» چند نفر از مردم ایرانند؟ من فکر میکنم اقلیت هستند اما عدد چند است؟
ما چند نفریم؟ اگر البته ایران مای خارجنشین را قابل بداند که خودمان را جز مای آنها بتوانیم حساب کنیم.
.
«ما» در عین حال که بسیار دربرگیرنده است بسیار پسزننده هم هست. کدام «ما»؟ کدام «آنها»؟
یک میمی بود سه تا اسپایدرمن داشتند از همدیگر اعلام برائت میکردند، گاهی فکر میکنم وضعیت «ما و آنها»ی ما هم همان است.
.
پیچیدگی مواضع قدرت در این جنگ، در این بحران اجتماعی، ژئوپلتیکی، سیاسی و تاریخی که باهاش روبرو هستیم چنان است که خودمان هم گاهی نمیدانیم کدام طرف هستیم. پایمان را باید محکم روی زمینی بکوبیم که نمیدانیم از آن ماست یا نه.
.
رادان گفت هرکس پایش را به فرمان دشمنان توی خیابان بگذارد، میکشیم.
ترامپ گفت از بمب فرش میکنیم. بعد گفت ارتش دریایی گفته وقتی کشتیهای ایرانی را غرق میکنیم لذتبخشتر است تا وقتی که تصرفشان میکنیم، همه در جمع خندیدند. نتانیاهو گفت ما دوست شما هستیم ملت ایران. همانطور که دوست فلسطینیها هستند. دوست بمبی. دوست با خاک یکسان کن. مجتبی مقوایی هیچی نگفت. پهلوی گفت پس اتوها را بزنید به برق. دیاسپورای ایرانی در ونکوور، تورنتو، وین، لندن، لسآنجلس، دست راستش را به سان Sieg Heil بلند کرد. حالا شما فرض کن موبایلش توی دستش بود. ما که میدانیم دست راست را وقتی در جماعت آنطور با هم بالا ببری، چیزی بهتر از سواستیکا نصیبت نمیشود.
.
شما شاید خوبید. من شاید دوباره تب دارم.
.
میم گریه کرد پای چت. من هم گریه کردم. گفت مامان و بابام حاضر نیستند از تهران بروند. میگویند رفقای ما همه تهران هستند. میگویند مقاومت. میگویند زندگی ما اینجاست.
گفت مامان و بابای تو هم تهرانند چطور کنار میآیی با این تصمیمشان؟ گفتم این سهم من و توست از جنگ که باید پذیرای تصمیمات آنها باشیم. با گریه نوشتم. با گریه خواند. عموم پای تلفن به من گفت تو باید به درایت جمعی در ایران اعتماد کنی. ما از بیرون نمیدانیم چه خبر است. باید بپذیری. به میم گفتم ما نباید اضطرابمان را بفرستیم تهران. باید خودمان از پسش بربیاییم. آنها زیر بمب هستند. ما باید با تنهایی مواجه شدن با اضطرابمان حداقل این بار کوچک نگرانیمان را از روی دوش آنها برداریم. اشک و اشک.
.
خواهرم گفت وقتی در خانهام، تظاهر میکنم جنگ نیست. بمب که میاندازند بیدار میشوم. کمی گوش میکنم و باز دوباره میخوابم. قلبم صدپاره شد. کاش من هم توی تخت خواهرم دراز کشیده بودم. چه روزهایی دوتایی در تختش سپری کردیم. شیشههای عطرش را دانه دانه باز میکردم و بو میکردم. گردنبندهاش را امتحان میکردم. لباسهایش را تنم میکردم. نباید زندگی اینطوری میشد که خواهرم را نبینم.
وقتی دربارهی این چیزها فکر میکنم میبینم شاید اینها جز کوچکترین بهاییست که یک ایرانی پرداخت کرده.
میدانم نباید المپیاد رنج در ذهنم برپا کنم. میدانم. اما انصاف است برپا نکنم؟ انصاف است که مردمی بیخانمان شدند؟ انصاف است که هزاران نفر کشته شدند؟ انصاف است که در زندان فشافویه غذای یک روز یک زندانی نصف یک بادمجان است؟ انصاف است که صدای مردان خشونتطلب تشنهی قدرت و ثروت و ایدئولوژی و جهانگشایی از صدای همهی ما بلندتر است؟
.
در آسو گزارشهایی از تهران منتشر میشود. مشاهدات شهروندان. یکیشان نوشته بود با موتور رفته بودند اطراف شهر تهران دوری بزنند و وضعیت را مشاهده کنند و کوچههای فرعی منتهی به بیت، پر بود از ون سفید و وانتهای سیاه مسلح به گلولهی جنگی. راوی میپرسید: نباید جای اینها ماشین امداد ایستاده باشد؟
این سوال راوی تکاندهندهست. ما میدانیم جان عزیزان ما برای جمهوری اسلامی ارزشی ندارد و به همین خاطر پرسیدن این سوال را رها کردیم.
اما نباید میکردیم.
آیا نباید به جای ساختن این همه بمب و موشک و پهباد جمهوری اسلامی فکری به حال نود میلیون مردم بیچاره میکرد؟ آیا باید با وقاحت تمام در این شرایط دشوار جنگ دسترسی به اطلاعات را از وحشت لرزان شدن پایبست سست و ویران حکومتش سانسور میکرد؟ آیا نباید کاری میکرد که زمین زیر پای این همه ایرانی نلرزد؟ وقتی صداهایی را میشنویم که میگویند جنگ ما با جمهوری اسلامی سالهاست آغاز شده، همین بوده. جمهوری اسلامی به طور سیستماتیک ثابت کرده که فقط به بقای خودش و ایدئولوژیش با بهای هر خونی و همهی خونها پایبند است حتی اگر ما هیچجا ننوشته باشیم خون ما از آن آنهاست. غصب؟ زبان و ترمینولوژی اسلامی اگر میفهمند، همان غصب. غصب با غضب.
برای همین ما فریاد زدیم خامنهای ضحاک، میکشیمت زیر خاک. برای اینکه خون ما، خون عزیزان ما کالای مبادله نیست.
.
خیلی وقتها یاد تظاهرات زیر پل پارکوی میافتم. اولین بار آنجا دست در دست نگار و فربد شنیدم: نترسید نترسید ما همه با هم هستیم.
انگار آن صدا هنوز هم در گوش من است. آن صدا همان صدای درایت جمعی بود.
همان صدا چند سال بعد گفت بترسید بترسید ما همه با هم هستیم.
«ما» و «همه» هرچند جماعت مبهمی هستیم اما میدانیم که هستیم. میدانیم که با همیم. هرچند برای این با هم بودنمان هرگز به ما اجازه داده نشده. هرکس تلاشی برای ساختن ما کرده در نطفه خفه شده. ما هرگز تا امروز نتوانستیم عددهای با هم ما بودنمان را در یک انتخابات نشان دهیم.
این مای رویایی.
.
نمیدانم چرا امیدوارم هنوز. شاید چون همانطوری که عزیزی گفت، وقتی همهچیز را از تو بگیرند، حتی ناامیدی را از تو میگیرند.
.
درباره تراژدی زیرساختهای ایران شنیدیم. میدانیم که آب و برق زیرساخت جمهوری اسلامی نیست بلکه زیرساخت ایران است. میدانیم که این جنگ تراژدی نجات است اما چه باید کرد؟ این یک سوال رتوریک نیست. این یک سوال جدیست. من در حال حاضر فکر میکنم ساختن شورا جواب طولانی و سخت این سوال است. نجات ایران دست یک ناجی نیست. دست ما و همه است. میدانم برخی از ما شنیدن این جواب را دوست ندارند چون طولانی و فرسایشیست و نسل ما میوهاش را نخواهد چید اما کماکان فکر میکنم راه نجات ایران از ساختن شوراهای کوچک و بزرگ میگذرد. اگر اساطیری دوست داشته باشید: سیمرغ.
.
تراژدی شخصی من این است که فکر میکنم چارهای جز امید ندارم.
۱۶ اسفند ۱۴۰۴
روزها در راه (سلام شاهرخ مسکوب)
خیلی آشفته و پریشان هستم از نظر روحی. خیلی بد میخوابم. کابوس کابوس. خوابهای آشفته میبینم. هراسان بیدار میشوم هر روز صبح. تا برسم به تلفن، خبری بگیرم از تهران. تهران. تهران من. ایران من.
شعلههای مهرآباد را پس اکباتان دیدم. من میخواستم از مهرآباد برگردم. برای مکان گریه نمیکنم برای امکان گریه میکنم. خودم هم جای دیگر نوشتم. ساختمانها را میشود دوباره ساخت اما جانهای عزیز که از دست رفت را نمیتوان برگرداند. گریه کردن برای خود ساختمانهای تهران، هرچند تاریخی، احمقانهست. ما هم از دور در واقع برای ساختمانها گریه نمیکنیم. برای آن خودی که در آن مکانها داشتیم و بودیم، گریه میکنیم. برای از دست رفتن متریالیتهی آن خاطرات. آن بودن.
.
رفیقم گفت در تبعید پدر و مادرم را از دست دادم. چه تهرانی؟ به کجا برگردم؟ برای من دیر شد. حق داشت.
.
رفیقم گفت ما نمیتوانیم اینجا بنشینیم و حامی جنگ در جای دیگری باشیم. حق داشت.
.
رفیقم گفت آخه در ایران نظر چیز دیگری است. حق داشت.
.
برادرم گفت بمب ریختن روی سرمون لاله. اول ترسیدیم اما بعد بخش وحشتناک، بمب نبود، وحشتناک این بود که اگر وسط جملهم صدای یک بمب بیاید، اول جملهم را تمام میکنم و بعد نگاه میکنم کجا بود.
.
خواهرم گفت دم صبح زدند. خیلی نزدیک بود. دویدم توی حمام. گفت با هر بامب بمب قلبم میکوبید. گفت فکر کردم آخرش است. گفت به عزیزانم فکر کردم. فکر کردم من به تو فکر کردم نازنینم. گل من. زیبای من.
.
رژیم طبق معمول در سنگر، فقط در حال نجات خود. حتی پیشپاافتادهترین کارها را نکردند برای حفظ جان و مال بیش از نود میلیون ایرانی. قدرت (شیشکی) اول (شیشکی) منطقه.
.
فکر کردم احمدینژاد مرده. نمرده بود. نوشته را پاک کردم. اما باز توی سرم: ندا بمون.
.
در بلوسکای نوشتم، خواهرم برایم مثل معشوقم؛ مدام منتظرم ببینم نوشت؟ جواب داد؟ سین کرد؟ یک تیک خورد؟ دوتا تیک خورد؟ حالش خوب بود؟ استرس داشت؟ کارش چی شد؟ گفت شاید دیتاسنترها را بزنند، همین تماسی که داریم هم قطع شود.
.
گار گفت ما ایرانیها فکر میکردیم تافتهی جدابافتهایم. با خودم فکر کردم آیا کانسپت تافتهی جدابافتهی منطقه هم پروپاگاندای رژیم بود؟
.
هر ایرانی هرجای ظلم جمهوری اسلامی ایران که نشسته، حق دارد.
.
این روزها خودم را بیشتر از همیشه ایرانی میدانم. تهران من. رندوم جاهای مختلف تهران در خاطرم پلی میشود. یکی از دوستان ژورنالیست تبعیدیم، پریشب نوشت فکتچک کردم فری کثیف علیرغم بمب هنوز هست. گفت به رفیق تهرانیم هرشب قبل خواب تکست میدهم و قول میگیرم که دیوونه جاویدنام نشی تا فردا که بیدارمیشوم ها.
.
جاهایی که یادشان افتادم به جز خانهی خودمان و عزیزانم: اتوبان همت و حکیم و مدرس؛ تهران خیلی با رانندگی یادم میآید. چندسال پیش فکر کردم آن هم بخشی از محدودیتهای آزادی زنان در ایران بود. میخواستیم در امنیت چهاردیواری آهنی در شهر تردد کنیم مبادا بهمان تعرض شود. که بارها شد.
میدون محسنی، آتلیه مکعب، چهارراه ولیعصر، تئاترشهر، موزهی هنرهای معاصر، عصر جمعه و گالریگردی با لنا، باشگاه انقلاب. انقلاب. کاش انقلاب جای جنگ. وقتی کاخ گلستان آسیب دید یادم افتاد آخرین بار ده دوازده سال پیش قلی رو برده بودم. گرمازده شد طفلی. بعد دیدم تا دختران مدرسه میناب هستند، نمیشود درباره ساختمان حرف زد.
آبگینه.
میدون تجریش. آن من. آن ما.
.
سر نصرت. منتظر ا. .
سر فرصت.
همونجا.
خانهی هنرمندان. انجمن.
.
قطع سراسری اینترنت من را یاد دایال آپ هم انداخت. اگر تلفن رو برمیداشتی صدای موجودات فضایی میآمد. با صداش سربهسر سپهر میگذاشتیم. من و لنا بزرگ بودیم. لنا بزرگ بود. کمکم کرد اولین آدرس ایمیلم را ساختیم. یاهو بود. کاش داشتمش. مال من چون ونگوگ را دوست داشتم بود: وینست-آندرلاین-۱۸۸۹-ات-یاهو-نقطه-کام. خیلی احساس بزرگی و خارجی بودن میکردم. سال ۱۸۸۹ چون شب پرستاره را آن موقع کشیده بود. کتاب شور زندگی را خوانده بودم. میخواستم هنرمند شوم. نرد پانزده ساله از تهران. اولین آدرسم خوب پیر شد. خجالت که نمیکشم ازش هیچ، دوستش هم دارم. کجا رفتم؟ دنده عقب بگیر. نیفتی تو جوب. جوب نداریم ما.
تهران. تهران من.
.
دلم برای بیدار شدن در خانهی پدرمادرم لک زده. فکرش هم گریهم میاندازد. یعنی ما امسال میرویم تهران؟
.
وقتی بیت را دوباره زدند، گفت دنبال نفتن اونجا؟
.
امروز لنا گفت دم خونهی خالهم را زدند و گچ دیوارا ریخته. نوهش آنجا بوده. خیلی ترسیدند. خوشبختانه سلامت هستند. منتها این نوه نرم ناز و لطیف خالهم خیلی حالش بد شده. کوچولو. من وقتی دو سالش بود دیدمش. روی اینستاگرام با کت و شلوار پشت پیانو در حال اجرا دیدمش، شبیه باباش شده که خیلی دوستش داشتم و دارم. به باباش یاد دادم فین کنه. بلد نبود. بهش گفتم با دماغت فوت کن و یادگرفت. عموم تا سالها این خاطره را تعریف میکرد.
کجا رفتی لاله؟ دنده عقب بگیر.
.
از یک اصطلاحی استفاده میکند مدیای انگلیسی که هربار میشنوم از درون فرو میریزم؛ کارپت بامبینگ. فرش بمب. فرش بمب. به فرش فکر کنید، ترنج و شاهعباسی و رانندگی با ماشینهای کوچولو لبهی فرش تا برسی به یک گل و گل رو دور بزنی تا برسی به جاده دوباره. نور مورب آفتاب افتاده باشه روی فرش. بعد به بمب. به آن تصاویر هولناک که در پشت اکباتان فرودگاه مهرآباد در شعلههای آتش است. به فرش. به بمب. این مردهایی که با تانک جق میزنند، کاش همه با هم میرفتند به جهنمی که از مهرآباد درست کردند.
.
فرسایشی که این بار از جنگ احساس میکنم، قابل مقایسه با هیچ مثالی از قبل نیست.
.
این میان شاکر دوستانم هستم. تپههای فرحزاد، زنان عزیزم چه کار میکردم اگر نبودند؟ گار من. گاهی برای هم پنج دقیقه پادکست روند سیال ذهن میذاریم. شنیدن صداش بارها صبحهام را نجات داده. یک میمی بود، اسکرین شات از یک چت:
- خوبی؟
- نه. تو خوبی؟
- نه. تو خوبی؟
- نه.
- اوکی.
- اوکی.
همان.
در وین هم کمکم کامیونیتی دارم. یک کلکتیو فرهنگی ساختیم. درسته همه بیچارهایم در حال حاضر و خیلی هم کجمیداریم و خیلی هم میریزیم و گاهی که باید بریزیم، نمیریزیم. اما واقعا انسانهای عزیز و آزادهای هستند. خوشحالم شناختمشان. این احساس تعلق به ایرانیان دیاسپورای وینی که همفکر هستیم، جای گرمی در قلبم باز کرده.
یک روز بعد از یکی از تظاهرات پسا کشتار رفتیم در یک کافهای نشستیم. خیلی سرد بود. یک زن ایلامی را دیدم و حرف زدیم. نمیشناختمش. بعد از اینکه برایم گفت میان چهرهی کشتگان در تلگرام، روزها دنبال خانوادهش گشته بود بارها و چه رنجی و چه عذابی … گفت شاید ما هم مثل بازماندگان هولوکاست فقط یک کار و تکلیف داشته باشیم بعد از این در زندگی: نامشان را صدا بزنیم. نگذاریم فراموش شوند. نگذاریم مردم ما را بکشند و ادامه بدهند انگار جان عزیزی نبوده. شاید تکلیف ما در زندگی فقط باید همین باشد که نگذاریم این عادی باشد که رژیم چنین ظلم و قتل عامی کرد. این همه جان عزیز. این همه زندانی سیاسی. خودشان هم در زندان بانکر ترس و لرزشان. دریا دریا ظلم. آخر چی؟
.
این همه سال تاریخ خواندم و درس دادم؛ این زن آن روز بعد از تظاهرات توی کافه، باید به من میگفت کار ما چیست تا من بفهمم. ما باید شاهد و راوی این تاریخ باید باشیم. ما باید، هیچوقت حرف زدن از کشتهشدگان را بس نکنیم.
.
قلی؟ اگر به اندازهی من ایرانی نباشد، کمتر از من ایرانی نیست. احساس میکنم واقعا اندازهی من نگران است. احساس دردناکیست اما همدلانه هم هست. انگار با هم در یک جهنم مشترک باشیم. رفقای دیگرم در رابطههای مالتی ریشال و مالتیکالچرال همه تجربهی یکسانی ندارند. قلی ولی گاهی ممکن است با عصبانیت وسط یک مکالمه بگوید، آخه سر مصدق هم همین بود. اینطوری در این سالها ایران را بهتر و بهتر شناخت. نگفتم عزیزم ما سر ایرانی بودن خود من هم در این شرایط خشم عمومی باید محتاط بریم جلو، چون من را هم بعضیها به عنوان ایرانی قبول ندارند. اما در این خانهای که ما دو نفر با هم داریم ما ایرانی هستیم با هم. هر کس که خواست با من ایرانی باشد، ایرانی است.
۱۰ اسفند ۱۴۰۴
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق زمان شما نیز بگذرد
خامنهای دیشب کشته شد. دیشب خامنهای مرد. ما ساعتهای اولیه در شوک و حیرت بودیم. کنار هم بودیم. باور نمیکردیم. با وحشت نگاه میکردیم به هم. بعد اشکها کمکم ریخت. ترس. وحشت. ممکنه جهانی باشه که توش ما بیدار بشیم و خامنهای نه. ممکنه.
رفتیم پیش دوستان دیگرمان. زنان و مردانی که با ناباوری به هم نگاه میکردیم و میگفتیم؛ خامنهای مرد.
بعد رقصیدیم. رقصیدیم.
.
خواهرم برادرم پدرم مادرم؛ گوشههای قلبم، همه زیر بمباران تهران هستند. من دیوانهوار، جیغ کشیدم. رقصیدم. داد زدم خامنهای مرده. رقصیدم. رقصیدیم. اشکهامون ریخت. برادرم زنگ زد. گفت مرد؟ گفتم مرد. گفت لاله مرد؟ گفتم مرد. گفت واقعا مرد لاله؟ گفتم مرد. گفت من رفتم دم پنجره از ته حلق فریاد زدم مردم خامنهای مرده کل بکشید. گفت تمام ساختمانمان کل کشید.
جنون اگر این نیست، پس چیه؟
۳ اسفند ۱۴۰۴
رقصان بر مزار جاویدنامان
مسئلهای که این روزها خیلی بهش فکر میکنم؛ تغییر عرف و ارکان زیست ایرانی، تغییر باورها و معنا و جلوههای آن و در مقابلش شکست پروپاگاندا در عرصهی عمومیست.
ما ایرانیان زیر سلطهی جمهوری اسلامی سالها دو زندگی را کنار هم پیش بردیم. یکی زندگیمان در خفا و فضای امن خانههایمان و دیگری زندگی اجتماعیمان در عرصهی عمومی.
یکی از عناصر انقلاب که برای من واضح و مبرهن میکند که ما در لحظهی ویژهی ورقخوردن تاریخ هستیم، ادغام شدن زندگی خصوصی و عمومی مردم در ایران و نمایش آن در فضای عمومی است.
ما سالها در ایران در تمام مهمانیها زن و مرد دست در دست هم رقصیدیم ولی در تلویزیونمان فقط مردان را در حال رقصیدن دیدیم. ما سالهاست آواز خواندیم اما صدای زنها را فقط در بهترین حالت در کر شنیدیم. ما زنان سالهاست در فیلمها با روسری خوابیدیم و حمام کردیم. در مکان عمومی لبهای هم را نبوسیدیم. ما زنان سالهاست زندگی جنسی خود را از عرصهی عمومی پنهان کردیم. تصویر زندگی ما در عرصهی عمومی سالهاست با زندگی واقعی ما تناقض داشته اما دیوارهای بین این دو عرصه، حداقل پسا زنزندگیآزادی هر روز، درست مثل دیوار برلین در ۱۹۸۹ در حال فروریختن است.
.
برای شکافتن این مثال و مطرح کردن جدیدترین صورت پدیدارشده از آن، دوست دارم دربارهی رقصهای سوگواری چند فکر غیر منجسمم را کنار هم بنویسم.
.
تصویری که ما از رقص بازماندگان بر مزارهای جاویدنامان هنگام خاکسپاری میبینیم، شبیه هیچجای دیگری از تاریخ معاصر ایرانی، حداقل در زندگی چهل سالهی من نیست. این تصاویر برای ما تازه و ناآشنا هستند.
هزاران ویدیو در سوشال دستبهدست میشود که در آن پدران و مادران بر مزار فرزندانشان میرقصند؛ کیک تولد و رقص چاقو، لباس عروس و شیون، رقصهای دست جمعی، رقصهای یک نفر در میان جماعتی که دست میزنند و رقصهایی دست در دست هم.
دیدن این صحنهها برای انسان میانسالی مثل من تازه است. به سنتهای قدیمی ایرانی کاری ندارم، خاکسپاری در ایران معاصر پنجاه سال اخیر اغلب با قرآن و نوحههای بدصدا و کرکننده و زجهی متعفن روضهخوانها در مسجدها همراه بوده.
روزها از خودم میپرسیدم، چرا؟ چرا میرقصند؟
در بیست سال گذشته (فارغ از آنچه در خانهها و خلوت خود انجام میدادیم برای سوگواری) در میان طبقهی متوسط پس از خاکسپاری با قرآن و نوحه در قبرستان با مراسم پساخاکسپاری در رستوران و هتلها به جای مسجد در عرصهی عمومی آشنا شدیم که در آن موسیقی شجریان و ناظری جای قرآن و نوحه را گرفته. اما این؟ رقص با شهرام شبپره در بهشت زهرا بر سر مزار؟
چطور میتوان اینها را توضیح داد؟
من فکر میکنم در وهلهی اول، این رقصها روایت بدنهاییست که برای سرپیچی ایستادهاند. بدنهایی که چنان همه چیز از چنگشان ربوده شده طوری که حتی ناامیدی و احتیاط هم همراه آن از دست دادهاند. برای آنها چیزی باقی نمانده که با پنهان کردن بشود از آن مراقبت کرد.
مردم ما از پذیرفتن خاک به سبک مراسم مرگ شیعی و خاکسپاری زیر سلطه جمهوری اسلامی سرپیچی میکنند چون عزیزترین گنجینههایشان، جوانهایشان را به ضرب گلولههای همین رژیم زیر خاک جاگذاشتند. چرا باید با قواعد قاتلین فرزندانشان این آخرین لحظهی خداحافظی از عزیزان را بگذرانند؟ رقص، اینجا به مثابه آخرین نمایش احترام به سرپیچی بدنیست که با گلوله شکافته شده، خونش به کف خیابانها ریخته شده. خونی که میدانیم به سرعت شسته شده و جمهوری اسلامی تمام تلاشش را کرده که پایمالش کند. وقتی دیگر جان عزیزی برای محافظت نداریم، دیگر چیزی برای از دست دادن نداریم. پردهها برمیافتد و نشان میدهیم که این فقدان را حداقل با کرامتی شایستهی این عزیزان پر میکنیم. جوانهایمان، کودکانمان را به خاک میسپاریم ولی ارزشها و کرامتمان را برجسته میکنیم. اعتراضشان را یک بار دیگر نشان میدهیم. چه بسا عاملان و آمران فکر میکنند با امضای زوری گرفتن برای سند بسیجی بودن کشتهشدگان در این برهه از زمان موفق شدند روایت مقاومت این جوانان را با اعداد تغییر بدهند اما نه! هرگز.
تنها به خاک سپرده میشوند و این ناگزیر است اما به جای شنیدن انالله که همیشه شنیدیم، صدای موزیک و بدنهای در حال رقص روی مزار جاویدنامان مقاومتشان را بدرقه میکند. حتی اگر این رقص در فرهنگ ایرانی نماد شادی باشد، اینجا با عوض کردن سایت این رقصها از عرصهی خصوصی خانهها به گورستان، معنای رقص عوض میشود. در این لحظه با نمایش رقص، نه شادی که مقاومت جمعی و اختلاف با رژیم نمایش داده میشود. پس زدن آیینهای شیعی و رقصیدن به جای شنیدن نوحه، مانع گروگان گرفتن تصویر سوگواری بازماندگان توسط جمهوری اسلامی میشود. در این حرکت پشت کردن به چهل سال پروپاگاندای شیعه سازی از ایرانیان دیده میشود.
«بدن میآشوبد.»
این رقصها روی مزار جاویدنامان کنتراستی شدید و کورکننده به عرصه عمومی ارائه میکند. این خاکسپاری آن تصویری نیست که همیشه دیدهایم. خاکسپاری «شهید» نیست. خاکسپاری امثال سلیمانی نیست. خاکسپاری یک شیعه بسیجی نیست. خاکسپاری سپاه نیست. خاکسپاری جاننثار خامنهای نیست. خاکسپاری یک انسان شجاع است. این خاکسپاری جانی آزاد و زیباست که علیرغم ظلم و زور، زندگی و مقاومت دیگری را برگزیده بود و این زندگی با گلولهی جنگی از او ربوده شده. این انسان باید با همان کرامت و زیبایی عقیدهاش به خاک سپرده شود. این کرامت خلاف تمام آیین شیعی زوریست که چهل و چند سال است این رژیم به زور میخواهد به ما تحمیل کند. این رقص پشت کردن به جمهوری اسلامیست. این رقص تهدید است. ما دیگر چیزی برای پنهان کردن و از دست دادن نداریم. ما میرقصیم تا نشان بدهیم از آنها نیستیم. رقص راز ماست. رقص از آن ماست. رازی که از جمهوری اسلامی پنهان کردیم. مرزیست که ما را از آنها جدا میکند.
امروز فکر میکنم علاوه بر این، رقصها شکل مبارزهی ارگانیکی است که از عرف اجباری جمهوری اسلامی سرباز میزند. سرپیچی و کنش بدنها در فضای عمومی برای انکار ظلم و سلطه جمهوری اسلامیست و نوعی دهنکجی جدی به پنج دهه پروپاگاندای شیعی در جمهوری اسلامیست و خود مبارزه است. این رقصها اجازه نمیدهد تصاویر مرگ برای استتیک جمهوری اسلامی دزدیده شود. روایتش تغییر کند. شما نمیتوانی تصویر تنهایی در حال رقص روی مزار با لباس سیاه هستند را جای ختم انالله گوی یک بسیجی جا بزنی. این رقص نماد کرامت ایرانیان مبارز و تلاشی برای فاصلهگذاری میان ما و آنها است.
این رقص همچنین پس گرفتن عرصهی عمومی است. مزار فرزندان خانهی ماست. اگر بخواهیم برقصیم، میرقصیم و هیچ کس نمیتواند مانع ما شود. خیابان از آن ماست و قوانین فضای خصوصی ما بر آنها حاکم است. عنصر مهم دیگر هم تکرار است. در تکرار این رقصها در جایجای ایران، تایید جمعی وجود دارد. من شما را میبینم. من هم برای فرزندم میرقصم. من هم کنار تو مبارزه میکنم. من هم رژیم و آیینهایش را پس میزنم. من هم در کنار شما و بر علیه آنها و نمادهایشان هستم.
مقاومت.
در عین حال من فکر میکنم در کنار اثر سمبلیک انکار ظلم اسلام سیاسی و مظاهرش در ایران و نشان دادن این مقاومت یک کارکرد دیگری هم در این رقصها هست؛ این فجایع با تنها تجربه شده و ما قادر نیستیم که فقط با زبان روایتشان کنیم. این فجایع بر تنها وارد شده و باید با بدنها بیان شود. در این رقصها برای تنهای ما شفا هم هست. عشق است به زندگی و پرستش زیبایی. در این رقصها ما به نیابت عزیزان از دسترفتهمان هم میرقصیم.
.
در دوران زن زندگی آزادی جستاری دست به دست میشد دربارهی «انقلاب فیگوراتیو» و نشان میداد یک عکس آبگوشت خوردن در قهوهخانه، یک تصویر از موهای پریشان یک زن در باد هنگام موتورسواری، دو انگشت به علامت پیروزی وقتی روی ماشین نیروی انتظامی ایستادی، روشن کردن سیگار با تصویر خامنهای در آتش، بستن موها به صورت دم اسبی برای رفتن به دل موج تظاهرکنندگان، این همه لحظههایی بوده که این تخیل از نوع دیگری از بودنِ زنان زیر سلطهی جمهوری اسلامی را برای ما تعریف کرده. وقتی ویدا موحد روسری سفیدش را روی چوب جلوی قنادی فرانسه نگه داشته، این نوع بصری از مبارزه رقم زده شد. برای همین روی تمام جعبههای برق یک هرم نصب کردند. چون قدرت این تصویر در تکرار و تکثیر شدن با سرعت فضاییست. چون فقط ویدا موحدی نیست. ما همه با هم هستیم. اما میشود روی هر قبر جاویدنامی مانع از رقص شد؟
این رقصها در ادامهی همان شال سفید، رفرنس جمعی برای پس زدن رژیم است. همان دستبند سبز ۸۸ است. اینها انکار روایت زوری رژیم از زیست ایرانیان است. مقاومت همیشه هست، گاهی صدای الله اکبر از پشت پشتبام میدهد، گاهی پهلوی برمیگرده و گاهی رای من کجاست. اما در کنه خود مقاومت اصیل است و مظاهرش در هر برههای متفاوت است. امروز مظهر مقاومت رقص بر روی مزار است.
ما ایرانیان میدانیم که زیر یوغ اسلام سیاسی جمهوری اسلامی بودهایم و حالا آن را در هر موقعیتی پس میزنیم. با همین نشانهها: با رقص، با سیگار آتش زدن با تصویر سوخته خامنهای، با روسری سفید، با هر فریادی. این پس زدن شیعه سیاسی سالها در خفای خانههای ما بوده و امروز از هر گوشهای به عرصهی عمومی پاگذاشته است. این نشانهها، چرخش در باور عمومی و معنا را میسازد و به ما جرات میبخشد.
این لحظهها برای زندگی ما ایرانیان در عرصهی عمومی سرزمینمان لحظهی بسیار پر ابهتیست؛ لحظه پس گرفتن کرامت انسانی پایمال شده و نه گفتن باشکوه بدنهاست.
.
نمیتوانم زیبا نباشم
عشوهیی نباشم در تجلیِ جاودانه.
چنان زیبایم من
که گذرگاهم را بهاری نابخویش آذین میکند:
در جهانِ پیرامنم
هرگز
خون
عُریانی جان نیست
و کبک را
هراسناکیِ سُرب
از خرام
باز
نمیدارد.
چنان زیبایم من
که اللهاکبر
وصفیست ناگزیر
که از من میکنی.
زهری بیپادزهرم در معرضِ تو.
جهان اگر زیباست مجیزِ حضورِ مرا میگوید. ــ
ابلهامردا
عدوی تو نیستم من
انکارِ تواَم.
۵ بهمن ۱۴۰۴
یادداشتهای شخصی و مستندسازی به مثابه مبارزه
در این روزهایی که با تمام وجود ممکن است بخواهیم سیاهی و تباهی تجربهی جمعیمان از ایران و ایرانی بودن را بفهمیم و معنا ببخشیم، مستند کردن به عنوان مبارزهای کمخطر، مخصوصا برای ساکنین ایران، میتواند راهی برای مواجهه باشد. مقاومت در برابر سیل قدرت رسانهها و رسانههایی که در خدمت قدرت هستند، بسیار دشوار است. هرجای این خشم و رنج و مبارزه که هستیم، ممکن است بتوانیم با نوشتن و ثبت، قدم کوچکی برداریم.
من عمیقا فکر میکنم تمام تلاشها برای مستند کردن این روزها بینهایت مهمند. یکی از منابع مهمی که در تمام موزهها و کتابخانهها و تحقیقات استفاده میشود، یادداشتهای شخصیست. خاصیت یادداشتهای شخصی این است که روح زمانه را حفظ میکند، اغلب در خدمت پروپاگاندا نیست، موقع نوشتنش خاطراتمان از واقعه به خاطر تراما و مرور زمان مغشوش نشده، احساسات و خبرها دستهاول هستند و صرفا گزارش احوالیست که بیشتر بیپروا و بیمهابا نوشته شده تا آن لحظه که زندگی میکنیم را هضم کند. نوشتن از تجربهای که میکنیم و هرکجای این ظلم و جنایت که هستیم، تصویری نامنسجم از ابعاد جنایت جمهوری اسلامی میسازد، قطعات این پازل در نوشتههای ما کنار هم، یک تصویر کامل میسازد. ما به این تصویر برای دادخواهی و برای ثبت در تاریخ احتیاج داریم.
عذاب و رنج و سوگ و هراسی که هر کدام ما در تنهایی خانههایمان تجربه میکنیم، یک وضعیت اجتماعی و سیاسی و تاریخی مشترک است. ممکن است که امروز معلوم نباشد اما تجربهی ما به هم متصل است و نوشتههای میتواند گواه این اشتراک باشد.
من از هرکس هرجایی که هست، هر دستی که به نوشتن دارد، خواهش میکنم بنویسید. ثبت کنید. نوشتن نباید همراه انتشار باشد. انتشار برای بسیاری از انسانها خطرناک است. مخصوصا اگر در ایران باشند. قصدم تشویق هیچکس به هیچکار خطرناکی نیست.
حرف من فقط و فقط ثبت همزمان است.
در همین راستا لینکی میگذارم از نوشتههای شخص گمنامی که در آسو با عنوان بیز جفا چوخ چکمیشیک، روزنوشتهایی در میانهی اعتراضها منتشر شده و روایتی عینی از جنایتیست که در هفتههای گذشته در حال وقوع است.
باز هم تاکید میکنم، قطعا از این پیشنهاد مقصودم این نیست که اشخاص ساکن ایران خودشان را برای انتشار در خطر بیاندازند. نوشتن خصوصی تجارب و روایات در دفتر یادداشت شخصی در این برهه تاریخی، مبارزه است. این نوشتهها هویت و سرمایهی ما هستند.
به امید پیروزی.
اشتراک در:
پستها (Atom)