۲۰ اسفند ۱۴۰۴

جدال با خاموشی

 تراژدی

.
امروز تب ندارم. بی‌حالم. به کار گفتم تا جمعه مرخصی مریضی. دیشب برای مدت کوتاهی سپ آنلاین شد. گفت خیلی پایینم. باید می‌توانستم کوهش را بگذارم روی دوشم و نشد. به جایش گفتم من هم. 
گفت می‌ترسم هم ایران ویران شود و هم «این‌ها» جم نخورند از جایشان. 
وقتی هرگز روی دموکراسی را ندیدیم چطور بفهمیم «این‌ها» چند نفر از مردم ایرانند؟ من فکر می‌کنم اقلیت هستند اما عدد چند است؟
ما چند نفریم؟ اگر البته ایران مای خارج‌نشین را قابل بداند که خودمان را جز مای آن‌ها بتوانیم حساب کنیم.
.
«ما» در عین حال که بسیار دربرگیرنده است بسیار پس‌زننده هم هست. کدام «ما»؟ کدام «آن‌ها»؟
یک میمی بود سه تا اسپایدرمن داشتند از همدیگر اعلام برائت می‌کردند، گاهی فکر می‌کنم وضعیت «ما و آن‌ها»ی ما هم همان است. 
.
پیچیدگی مواضع قدرت در این جنگ، در این بحران اجتماعی، ژئوپلتیکی، سیاسی و تاریخی که باهاش روبرو هستیم چنان است که خودمان هم گاهی نمی‌دانیم کدام طرف هستیم. پایمان را باید محکم روی زمینی بکوبیم که نمی‌دانیم از آن ماست یا نه. 
.
رادان گفت هرکس پایش را به فرمان دشمنان توی خیابان بگذارد، می‌کشیم. 
ترامپ گفت از بمب فرش می‌کنیم. بعد گفت ارتش دریایی گفته وقتی کشتی‌های ایرانی را غرق می‌کنیم لذت‌بخش‌تر است تا وقتی که تصرفشان می‌کنیم، همه در جمع خندیدند. نتانیاهو گفت ما دوست شما هستیم ملت ایران. همان‌طور که دوست فلسطینی‌ها هستند. دوست بمبی. دوست با خاک یکسان کن. مجتبی مقوایی هیچی نگفت. پهلوی گفت پس اتوها را بزنید به برق. دیاسپورای ایرانی در ونکوور، تورنتو، وین، لندن، لس‌آنجلس، دست راستش را به سان Sieg Heil بلند کرد. حالا شما فرض کن موبایلش توی دستش بود. ما که می‌دانیم دست راست را وقتی در جماعت آن‌طور با هم بالا ببری، چیزی بهتر از سواستیکا نصیبت نمی‌شود. 
.
شما شاید خوبید. من شاید دوباره تب دارم. 
.
میم گریه کرد پای چت. من هم گریه کردم. گفت مامان و بابام حاضر نیستند از تهران بروند. می‌گویند رفقای ما همه تهران هستند. می‌گویند مقاومت. می‌گویند زندگی ما اینجاست. 
گفت مامان و بابای تو هم تهرانند چطور کنار می‌آیی با این تصمیمشان؟ گفتم این سهم من و توست از جنگ که باید پذیرای تصمیمات آن‌ها باشیم. با گریه نوشتم. با گریه خواند. عموم پای تلفن به من گفت تو باید به درایت جمعی در ایران اعتماد کنی. ما از بیرون نمی‌دانیم چه خبر است. باید بپذیری. به میم گفتم ما نباید اضطرابمان را بفرستیم تهران. باید خودمان از پسش بربیاییم. آن‌ها زیر بمب هستند. ما باید با تنهایی مواجه شدن با اضطرابمان حداقل این بار کوچک نگرانی‌مان را از روی دوش آن‌ها برداریم. اشک و اشک. 
.
 خواهرم گفت وقتی در خانه‌ام، تظاهر می‌کنم جنگ نیست. بمب که می‌اندازند بیدار می‌شوم. کمی گوش می‌کنم و باز دوباره می‌خوابم. قلبم صدپاره شد. کاش من هم توی تخت خواهرم دراز کشیده بودم. چه روزهایی دوتایی در تختش سپری کردیم. شیشه‌های عطرش را دانه دانه باز می‌کردم و بو می‌کردم. گردنبند‌هاش را امتحان می‌کردم. لباس‌هایش را تنم می‌کردم. نباید زندگی این‌طوری می‌شد که خواهرم را نبینم. 
وقتی درباره‌ی این چیزها فکر می‌کنم می‌بینم شاید این‌ها جز کوچکترین بهایی‌ست که یک ایرانی پرداخت کرده. 
می‌دانم نباید المپیاد رنج در ذهنم برپا کنم. می‌دانم. اما انصاف است برپا نکنم؟ انصاف است که مردمی بی‌خانمان شدند؟ انصاف است که هزاران نفر کشته شدند؟ انصاف است که در زندان فشافویه غذای یک روز یک زندانی نصف یک بادمجان است؟ انصاف است که صدای مردان خشونت‌طلب تشنه‌ی قدرت و ثروت و ایدئولوژی و جهانگشایی از صدای همه‌ی ما بلندتر است؟
.
در آسو گزارش‌هایی از تهران منتشر می‌شود. مشاهدات شهروندان. یکی‌شان نوشته بود با موتور رفته بودند اطراف شهر تهران دوری بزنند و وضعیت را مشاهده کنند و کوچه‌های فرعی منتهی به بیت، پر بود از ون سفید و وانت‌های سیاه مسلح به گلوله‌ی جنگی. راوی می‌پرسید: نباید جای اینها ماشین امداد ایستاده باشد؟ 
این سوال راوی تکان‌دهنده‌ست. ما می‌دانیم جان عزیزان ما برای جمهوری اسلامی ارزشی ندارد و به همین خاطر پرسیدن این سوال را رها کردیم. 
اما نباید می‌کردیم. 
آیا نباید به جای ساختن این همه بمب و موشک و پهباد جمهوری اسلامی فکری به حال نود میلیون مردم بیچاره می‌کرد؟ آیا باید با وقاحت تمام در این شرایط دشوار جنگ دسترسی به اطلاعات را از وحشت لرزان شدن پای‌بست سست و ویران حکومتش سانسور می‌کرد؟ آیا نباید کاری می‌کرد که زمین زیر پای این همه ایرانی نلرزد؟ وقتی صداهایی را می‌شنویم که می‌گویند جنگ ما با جمهوری اسلامی سال‌هاست آغاز شده، همین بوده. جمهوری اسلامی به طور سیستماتیک ثابت کرده که فقط به بقای خودش و ایدئولوژی‌ش با بهای هر خونی و همه‌ی خون‌ها پایبند است حتی اگر ما هیچ‌جا ننوشته باشیم خون ما از آن آن‌هاست. غصب؟ زبان و ترمینولوژی اسلامی اگر می‌فهمند، همان غصب. غصب با غضب.
برای همین ما فریاد زدیم خامنه‌ای ضحاک، می‌کشیمت زیر خاک. برای این‌که خون ما، خون عزیزان ما کالای مبادله نیست. 
.
خیلی وقت‌ها یاد تظاهرات زیر پل پارک‌وی می‌افتم. اولین بار آنجا دست در دست نگار و فربد شنیدم: نترسید نترسید ما همه با هم هستیم. 
انگار آن صدا هنوز هم در گوش من است. آن صدا همان صدای درایت جمعی بود. 
همان صدا چند سال بعد گفت بترسید بترسید ما همه با هم هستیم. 
«ما» و «همه» هرچند جماعت مبهمی هستیم اما می‌دانیم که هستیم. می‌دانیم که با همیم. هرچند برای این با هم بودنمان هرگز به ما اجازه داده نشده. هرکس تلاشی برای ساختن ما کرده در نطفه خفه شده. ما هرگز تا امروز نتوانستیم عددهای با هم ما بودنمان را در یک انتخابات نشان دهیم.
این مای رویایی. 
.
نمی‌دانم چرا امیدوارم هنوز. شاید چون همان‌طوری که عزیزی گفت، وقتی همه‌چیز‌ را از تو بگیرند، حتی ناامیدی را از تو می‌گیرند. 
.
درباره تراژدی زیرساخت‌های ایران شنیدیم. می‌دانیم که آب و برق زیرساخت جمهوری اسلامی نیست بلکه زیرساخت ایران است. می‌دانیم که این جنگ تراژدی نجات است اما چه باید کرد؟ این یک سوال رتوریک نیست. این یک سوال جدی‌ست. من در حال حاضر فکر می‌کنم ساختن شورا جواب طولانی و سخت این سوال است. نجات ایران دست یک ناجی نیست. دست ما و همه است. می‌دانم برخی از ما شنیدن این جواب را دوست ندارند چون طولانی و فرسایشی‌ست و نسل ما میوه‌اش را نخواهد چید اما کماکان فکر می‌کنم راه نجات ایران از ساختن شوراهای کوچک و بزرگ می‌گذرد. اگر اساطیری دوست داشته باشید: سیمرغ.
.
تراژدی شخصی من این است که فکر می‌کنم چاره‌ای جز امید ندارم. 

۱۶ اسفند ۱۴۰۴

روزها در راه (سلام شاهرخ مسکوب)

 خیلی آشفته و پریشان هستم از نظر روحی. خیلی بد می‌خوابم. کابوس کابوس. خواب‌های آشفته می‌بینم. هراسان بیدار می‌شوم هر روز صبح. تا برسم به تلفن، خبری بگیرم از تهران. تهران. تهران من. ایران من. 

شعله‌های مهرآباد را پس اکباتان دیدم. من می‌خواستم از مهرآباد برگردم. برای مکان گریه نمی‌کنم برای امکان گریه می‌کنم. خودم هم جای دیگر نوشتم. ساختمان‌ها را می‌شود دوباره ساخت اما جان‌های عزیز که از دست رفت را نمی‌توان برگرداند. گریه کردن برای خود ساختمان‌های تهران، هرچند تاریخی، احمقانه‌ست. ما هم از دور‌ در واقع برای ساختمان‌ها گریه نمی‌کنیم. برای آن خودی که در آن مکان‌ها داشتیم و بودیم، گریه می‌کنیم. برای از دست رفتن متریالیته‌ی آن خاطرات. آن بودن.
.
رفیقم گفت در تبعید پدر و مادرم را از دست دادم. چه تهرانی؟ به کجا برگردم؟ برای من دیر شد. حق داشت.
.
رفیقم گفت ما نمی‌توانیم اینجا بنشینیم و حامی جنگ در جای دیگری باشیم. حق داشت.
رفیقم گفت آخه در ایران نظر چیز دیگری است. حق داشت.
.
برادرم گفت بمب ریختن روی سرمون لاله. اول ترسیدیم اما بعد بخش وحشتناک، بمب نبود، وحشتناک این بود که اگر وسط جمله‌م صدای یک بمب بیاید، اول جمله‌م را تمام می‌کنم و بعد نگاه می‌کنم کجا بود.
.
خواهرم گفت دم صبح زدند. خیلی نزدیک بود. دویدم توی حمام. گفت با هر بامب بمب قلبم می‌کوبید. گفت فکر کردم آخرش است. گفت به عزیزانم فکر کردم. فکر کردم من به تو فکر کردم نازنینم. گل من. زیبای من.
.
رژیم طبق معمول در سنگر، فقط در حال نجات خود. حتی پیش‌پاافتاده‌ترین کارها را نکردند برای حفظ جان و مال بیش از نود میلیون ایرانی. قدرت (شیشکی) اول (شیشکی) منطقه.
.
فکر کردم احمدی‌نژاد مرده. نمرده بود. نوشته را پاک کردم. اما باز توی سرم: ندا بمون.
.
در بلوسکای نوشتم، خواهرم برایم مثل معشوقم؛ مدام منتظرم ببینم نوشت؟ جواب داد؟ سین کرد؟ یک تیک خورد؟ دوتا تیک خورد؟ حالش خوب بود؟ استرس داشت؟ کارش چی شد؟ گفت شاید دیتاسنترها را بزنند، همین تماسی که داریم هم قطع شود. 
.
گار گفت ما ایرانی‌ها فکر می‌کردیم تافته‌ی جدابافته‌ایم. با خودم فکر کردم آیا کانسپت تافته‌ی جدابافته‌ی منطقه هم پروپاگاندای رژیم بود؟
.
هر ایرانی هرجای ظلم جمهوری اسلامی ایران که نشسته، حق دارد.
.
این روزها خودم را بیشتر از همیشه ایرانی می‌دانم. تهران من. رندوم جاهای مختلف تهران در خاطرم پلی می‌شود. یکی از دوستان ژورنالیست تبعیدیم، پریشب نوشت فکت‌چک کردم فری کثیف علی‌رغم بمب هنوز هست. گفت به رفیق تهرانیم هرشب قبل خواب تکست می‌دهم و قول می‌گیرم که دیوونه جاویدنام نشی تا فردا که بیدارمی‌شوم ها.
جاهایی که یادشان افتادم به جز خانه‌ی خودمان و عزیزانم: اتوبان همت و حکیم و مدرس؛ تهران خیلی با رانندگی یادم می‌آید. چندسال پیش فکر کردم آن هم بخشی از محدودیت‌های آزادی زنان در ایران بود. می‌خواستیم در امنیت چهاردیواری آهنی در شهر تردد کنیم مبادا بهمان تعرض شود. که بارها شد. 
میدون محسنی، آتلیه مکعب، چهارراه ولیعصر، تئاترشهر، موزه‌ی هنرهای معاصر، عصر جمعه و گالری‌گردی با لنا، باشگاه انقلاب. انقلاب. کاش انقلاب جای جنگ. وقتی کاخ گلستان آسیب دید یادم افتاد آخرین بار ده دوازده سال پیش قلی رو برده بودم. گرمازده شد طفلی. بعد دیدم تا دختران مدرسه میناب هستند، نمی‌شود درباره ساختمان حرف زد.
آبگینه. 
میدون تجریش. آن من. آن ما.
.
سر نصرت. منتظر ا. .
سر فرصت. 
همونجا.
خانه‌ی هنرمندان. انجمن. 
.
قطع سراسری اینترنت من را یاد دایال آپ هم انداخت. اگر تلفن رو برمی‌داشتی صدای موجودات فضایی می‌آمد. با صداش سربه‌سر سپهر می‌گذاشتیم. من و لنا بزرگ بودیم. لنا بزرگ بود. کمکم کرد اولین آدرس ایمیلم را ساختیم. یاهو بود. کاش داشتمش. مال من چون ونگوگ را دوست داشتم بود: وینست-آندرلاین-۱۸۸۹-ات-یاهو-نقطه-کام. خیلی احساس بزرگی و خارجی بودن می‌کردم. سال ۱۸۸۹ چون شب پرستاره را آن موقع کشیده بود. کتاب شور زندگی را خوانده بودم. می‌خواستم هنرمند شوم. نرد پانزده ساله از تهران. اولین آدرسم خوب پیر شد. خجالت که نمی‌کشم ازش هیچ، دوستش هم دارم. کجا رفتم؟ دنده عقب بگیر. نیفتی تو جوب. جوب نداریم ما.
تهران. تهران من. 
.
دلم برای بیدار شدن در خانه‌ی پدرمادرم لک زده. فکرش هم گریه‌م می‌اندازد. یعنی ما امسال می‌رویم تهران؟
وقتی بیت را دوباره زدند، گفت دنبال نفتن اونجا؟
.
امروز لنا گفت دم خونه‌ی خاله‌م را زدند و گچ دیوارا ریخته. نوه‌ش آنجا بوده. خیلی ترسیدند. خوشبختانه سلامت هستند. منتها این نوه نرم ‌ناز و لطیف خاله‌م خیلی حالش بد شده. کوچولو. من وقتی دو سالش بود دیدمش. روی اینستاگرام با کت و شلوار پشت پیانو در حال اجرا دیدمش، شبیه باباش شده که خیلی دوستش داشتم و دارم. به باباش یاد دادم فین کنه. بلد نبود. بهش گفتم با دماغت فوت کن و یادگرفت. عموم تا سال‌ها این خاطره را تعریف می‌کرد. 
کجا رفتی لاله؟ دنده عقب بگیر.
.
از یک اصطلاحی استفاده می‌کند مدیای انگلیسی که هربار می‌شنوم از درون فرو می‌ریزم؛ کارپت بامبینگ. فرش بمب. فرش بمب. به فرش فکر کنید، ترنج و شاه‌عباسی و رانندگی با ماشین‌های کوچولو لبه‌ی فرش تا برسی به یک گل و گل رو دور بزنی تا برسی به جاده دوباره. نور مورب آفتاب افتاده باشه روی فرش. بعد به بمب. به آن تصاویر هولناک که در پشت اکباتان فرودگاه مهرآباد در شعله‌های آتش است. به فرش. به بمب. این مردهایی که با تانک جق می‌زنند، کاش همه با هم می‌رفتند به جهنمی که از مهرآباد درست کردند. 
.
فرسایشی که این بار از جنگ احساس می‌کنم، قابل مقایسه با هیچ مثالی از قبل نیست. 
.
این میان شاکر دوستانم هستم. تپه‌های فرحزاد، زنان عزیزم چه کار می‌کردم اگر نبودند؟ گار من. گاهی برای هم پنج دقیقه پادکست روند سیال ذهن می‌ذاریم. شنیدن صداش بارها صبح‌هام را نجات داده. یک میمی بود، اسکرین شات از یک چت: 
  • خوبی؟
  • نه. تو خوبی؟
  • نه. تو خوبی؟
  • نه.
  • اوکی.
  • اوکی.
همان.
در وین هم کم‌کم کامیونیتی دارم. یک کلکتیو فرهنگی ساختیم. درسته همه بیچاره‌ایم در حال حاضر و خیلی هم کج‌می‌داریم و خیلی هم می‌ریزیم و گاهی که باید بریزیم، نمی‌ریزیم. اما واقعا انسان‌های عزیز و آزاده‌ای هستند. خوشحالم شناختمشان. این احساس تعلق به ایرانیان دیاسپورای وینی که هم‌فکر هستیم، جای گرمی در قلبم باز کرده. 
یک روز بعد از یکی از تظاهرات پسا کشتار رفتیم در یک کافه‌ای نشستیم. خیلی سرد بود. یک زن ایلامی را دیدم و حرف زدیم. نمی‌شناختمش. بعد از اینکه برایم گفت میان چهره‌ی کشتگان در تلگرام، روزها دنبال خانواده‌ش گشته بود بارها و چه رنجی و چه عذابی … گفت شاید ما هم مثل بازماندگان هولوکاست فقط یک کار و تکلیف داشته باشیم بعد از این در زندگی: نامشان را صدا بزنیم. نگذاریم فراموش شوند. نگذاریم مردم ما را بکشند و ادامه بدهند انگار جان عزیزی نبوده. شاید تکلیف ما در زندگی فقط باید همین باشد که نگذاریم این عادی باشد که رژیم چنین ظلم و قتل عامی کرد. این همه جان عزیز. این همه زندانی سیاسی. خودشان هم در زندان بانکر ترس و لرزشان. دریا دریا ظلم. آخر چی؟
.
این همه سال تاریخ خواندم و درس دادم؛ این زن آن روز بعد از تظاهرات توی کافه، باید به من می‌گفت کار ما چیست تا من بفهمم. ما باید شاهد و راوی این تاریخ باید باشیم. ما باید، هیچ‌وقت حرف زدن از کشته‌شدگان را بس نکنیم. 
قلی؟ اگر به اندازه‌ی من ایرانی نباشد، کمتر از من ایرانی نیست. احساس می‌کنم واقعا اندازه‌ی من نگران است. احساس دردناکی‌ست اما همدلانه هم هست. انگار با هم در یک جهنم مشترک باشیم. رفقای دیگرم در رابطه‌های مالتی ریشال و مالتی‌کالچرال همه تجربه‌ی یکسانی ندارند. قلی ولی گاهی ممکن است با عصبانیت وسط یک مکالمه بگوید، آخه سر مصدق هم همین بود. این‌طوری در این سال‌ها ایران را بهتر و بهتر شناخت. نگفتم عزیزم ما سر ایرانی بودن خود من هم در این شرایط خشم عمومی باید محتاط بریم جلو، چون من را هم بعضی‌ها به عنوان ایرانی قبول ندارند. اما در این خانه‌ای که ما دو نفر با هم داریم ما ایرانی هستیم با هم. هر کس که خواست با من ایرانی باشد، ایرانی است. 

۱۰ اسفند ۱۴۰۴

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق زمان شما نیز بگذرد

 خامنه‌ای دیشب کشته شد. دیشب خامنه‌ای مرد. ما ساعت‌های اولیه در شوک و حیرت بودیم. کنار هم بودیم. باور نمی‌کردیم. با وحشت نگاه می‌کردیم به هم. بعد اشک‌ها کم‌کم ریخت. ترس. وحشت. ممکنه جهانی باشه که توش ما بیدار بشیم و خامنه‌ای نه. ممکنه. 

رفتیم پیش دوستان دیگرمان. زنان و مردانی که با ناباوری به هم نگاه می‌کردیم و می‌گفتیم؛ خامنه‌ای مرد. 

بعد رقصیدیم. رقصیدیم.
خواهرم برادرم پدرم مادرم؛ گوشه‌های قلبم، همه زیر بمباران تهران هستند. من دیوانه‌وار، جیغ کشیدم. رقصیدم. داد زدم خامنه‌ای مرده. رقصیدم. رقصیدیم. اشک‌هامون ریخت. برادرم زنگ زد. گفت مرد؟ گفتم مرد. گفت لاله مرد؟ گفتم مرد. گفت واقعا مرد لاله؟ گفتم مرد. گفت من رفتم دم پنجره از ته حلق فریاد زدم مردم خامنه‌ای مرده کل بکشید. گفت تمام ساختمانمان کل کشید.
جنون اگر این نیست، پس چیه؟ 

۳ اسفند ۱۴۰۴

رقصان بر مزار جاویدنامان


مسئله‌ای که این روزها خیلی بهش فکر می‌کنم؛ تغییر عرف و ارکان زیست ایرانی، تغییر باورها و معنا و جلوه‌های آن و در مقابلش شکست پروپاگاندا در عرصه‌ی عمومی‌ست. 
ما ایرانیان زیر سلطه‌ی جمهوری اسلامی سال‌ها دو زندگی را کنار هم پیش بردیم. یکی زندگی‌مان در خفا و فضای امن خانه‌هایمان و دیگری زندگی اجتماعی‌مان در عرصه‌ی عمومی. 
یکی از عناصر انقلاب که برای من واضح و مبرهن می‌کند که ما در لحظه‌ی ویژه‌ی ورق‌خوردن تاریخ هستیم، ادغام شدن زندگی خصوصی و عمومی مردم در ایران و نمایش آن در فضای عمومی‌ است. 
ما سال‌ها در ایران در تمام مهمانی‌ها زن و مرد دست در دست هم رقصیدیم ولی در تلویزیونمان فقط مردان را در حال رقصیدن دیدیم. ما سال‌هاست آواز خواندیم اما صدای زن‌ها را فقط در بهترین حالت در کر شنیدیم. ما زنان سال‌هاست در فیلم‌ها با روسری خوابیدیم و حمام کردیم. در مکان عمومی لب‌های هم را نبوسیدیم. ما زنان سال‌هاست زندگی جنسی خود را از عرصه‌ی عمومی پنهان کردیم. تصویر زندگی ما در عرصه‌ی عمومی سال‌هاست با زندگی واقعی ما تناقض داشته اما دیوارهای بین این دو عرصه، حداقل پسا زن‌زندگی‌آزادی هر روز، درست مثل دیوار برلین در ۱۹۸۹ در حال فروریختن است. 
.
برای شکافتن این مثال و مطرح کردن جدیدترین صورت پدیدارشده از آن، دوست دارم درباره‌‌ی رقص‌های سوگواری چند فکر غیر منجسمم را کنار هم بنویسم.
.  
تصویری که ما از رقص بازماندگان بر مزارهای جاویدنامان هنگام خاکسپاری می‌بینیم، شبیه هیچ‌جای دیگری از تاریخ معاصر ایرانی، حداقل در زندگی چهل ساله‌ی من نیست. این تصاویر برای ما تازه و ناآشنا هستند. 
هزاران ویدیو در سوشال دست‌به‌دست می‌شود که در آن پدران و مادران بر مزار فرزندانشان می‌رقصند؛ کیک تولد و رقص چاقو، لباس عروس و شیون، رقص‌های دست جمعی، رقص‌های یک نفر در میان جماعتی که دست می‌زنند و رقص‌هایی دست در دست هم. 
دیدن این صحنه‌ها برای انسان میانسالی مثل من تازه است. به سنت‌های قدیمی ایرانی کاری ندارم، خاکسپاری در ایران معاصر پنجاه سال اخیر اغلب با قرآن و نوحه‌های بدصدا و کرکننده و زجه‌ی متعفن روضه‌خوان‌ها در مسجدها همراه بوده.
روزها از خودم می‌پرسیدم، چرا؟ چرا می‌رقصند؟
در بیست سال گذشته (فارغ از آنچه در خانه‌ها و خلوت خود انجام می‌دادیم برای سوگواری) در میان طبقه‌ی متوسط پس از خاکسپاری با قرآن و‌ نوحه در قبرستان با مراسم پساخاکسپاری در رستوران و هتل‌ها به جای مسجد در عرصه‌ی عمومی آشنا شدیم که در آن موسیقی شجریان و ناظری جای قرآن و نوحه را گرفته. اما این؟ رقص با شهرام شب‌پره در بهشت زهرا بر سر مزار؟ 
چطور می‌توان این‌ها را توضیح داد؟
من فکر می‌کنم در وهله‌ی اول، این رقص‌ها روایت بدن‌هایی‌ست که برای سرپیچی ایستاده‌اند. بدن‌هایی که چنان همه چیز از چنگشان ربوده شده طوری که حتی ناامیدی و احتیاط هم همراه آن از دست داده‌اند. برای آن‌ها چیزی باقی نمانده که با پنهان کردن بشود از آن مراقبت کرد.
مردم ما از پذیرفتن خاک به سبک مراسم مرگ شیعی و خاکسپاری زیر سلطه جمهوری اسلامی سرپیچی می‌کنند چون عزیزترین گنجینه‌هایشان، جوان‌هایشان را به ضرب گلوله‌های همین رژیم زیر خاک جاگذاشتند. چرا باید با قواعد قاتلین فرزندانشان این آخرین لحظه‌ی خداحافظی از عزیزان را بگذرانند؟ رقص، اینجا به مثابه آخرین نمایش احترام به سرپیچی بدنی‌ست که با گلوله شکافته شده، خونش به کف خیابان‌ها ریخته شده. خونی که می‌دانیم به سرعت شسته شده و جمهوری اسلامی تمام تلاشش را کرده که پایمالش کند. وقتی دیگر جان عزیزی برای محافظت نداریم، دیگر چیزی برای از دست دادن نداریم. پرده‌ها برمی‌افتد و نشان می‌دهیم که این فقدان را حداقل با کرامتی شایسته‌ی این عزیزان پر می‌کنیم. جوان‌هایمان، کودکانمان را به خاک می‌سپاریم ولی ارزش‌ها و کرامتمان را برجسته می‌کنیم. اعتراضشان را یک بار دیگر نشان می‌دهیم. چه بسا عاملان و آمران فکر می‌کنند با امضای زوری گرفتن برای سند بسیجی بودن کشته‌شدگان در این برهه از زمان موفق شدند روایت مقاومت این جوانان را با اعداد تغییر بدهند اما نه! هرگز.  
تن‌ها به خاک سپرده می‌شوند و این ناگزیر است اما به جای شنیدن انالله که همیشه شنیدیم، صدای موزیک و بدن‌های در حال رقص روی مزار جاویدنامان مقاومتشان را بدرقه می‌کند. حتی اگر این رقص در فرهنگ ایرانی نماد شادی باشد، اینجا با عوض کردن سایت این رقص‌ها از عرصه‌ی خصوصی خانه‌ها به گورستان، معنای رقص عوض می‌شود. در این لحظه با نمایش رقص، نه شادی که مقاومت جمعی و اختلاف با رژیم نمایش داده می‌شود. پس زدن آیین‌های شیعی و رقصیدن به جای شنیدن نوحه، مانع گروگان گرفتن تصویر سوگواری بازماندگان توسط جمهوری اسلامی می‌شود. در این حرکت پشت کردن به چهل سال پروپاگاندای شیعه سازی از ایرانیان دیده می‌شود.
«بدن می‌آشوبد.» 
این رقص‌ها روی مزار جاویدنامان کنتراستی شدید و کورکننده به عرصه عمومی ارائه می‌کند. این خاکسپاری آن تصویری نیست که همیشه دیده‌ایم. خاکسپاری «شهید» نیست. خاکسپاری امثال سلیمانی نیست. خاکسپاری یک شیعه بسیجی نیست. خاکسپاری سپاه نیست. خاکسپاری جان‌نثار خامنه‌ای نیست. خاکسپاری یک انسان شجاع است. این خاکسپاری جانی آزاد و زیباست که علی‌رغم ظلم و زور، زندگی و ‌مقاومت دیگری را برگزیده بود و این زندگی با گلوله‌ی جنگی از او ربوده شده. این انسان باید با همان کرامت و زیبایی عقیده‌اش به خاک سپرده شود. این کرامت خلاف تمام آیین شیعی زوری‌ست که چهل و‌ چند سال است این رژیم به زور می‌خواهد به ما تحمیل کند. این رقص پشت کردن به جمهوری اسلامی‌ست. این رقص تهدید است. ما دیگر چیزی برای پنهان کردن و از دست دادن نداریم. ما می‌رقصیم تا نشان بدهیم از آن‌ها نیستیم. رقص راز ماست. رقص از آن ماست. رازی که از جمهوری اسلامی پنهان کردیم. مرزی‌ست که ما را از آن‌ها جدا می‌کند.
امروز فکر می‌کنم علاوه بر این، رقص‌ها شکل مبارزه‌ی ارگانیکی است که از عرف اجباری جمهوری اسلامی سرباز می‌زند. سرپیچی و کنش بدن‌ها در فضای عمومی برای انکار ظلم و سلطه جمهوری اسلامی‌ست و نوعی دهن‌کجی جدی به پنج دهه پروپاگاندای شیعی در جمهوری اسلامی‌ست و خود مبارزه است. این رقص‌ها اجازه نمی‌دهد تصاویر مرگ برای استتیک جمهوری اسلامی دزدیده شود. روایتش تغییر کند. شما نمی‌توانی تصویر تن‌هایی در حال رقص روی مزار با لباس سیاه هستند را جای ختم انالله گوی یک بسیجی جا بزنی. این رقص نماد کرامت ایرانیان مبارز و تلاشی برای فاصله‌گذاری میان ما و آن‌ها است.
این رقص همچنین پس گرفتن عرصه‌ی عمومی است. مزار فرزندان خانه‌ی ماست. اگر بخواهیم برقصیم، می‌رقصیم و هیچ کس نمی‌تواند مانع ما شود. خیابان از آن ماست و قوانین فضای خصوصی ما بر آن‌ها حاکم است. عنصر مهم دیگر هم تکرار است. در تکرار این رقص‌ها در جای‌جای ایران، تایید جمعی وجود دارد. من شما را می‌بینم. من هم برای فرزندم می‌رقصم. من هم کنار تو مبارزه می‌کنم. من هم رژیم و آیین‌هایش را پس می‌زنم. من هم در کنار شما و بر علیه آن‌ها و نمادهایشان هستم. 
مقاومت. 
در عین حال من فکر می‌کنم در کنار اثر سمبلیک انکار ظلم اسلام سیاسی و مظاهرش در ایران و نشان دادن این مقاومت یک کارکرد دیگری هم در این رقص‌ها هست؛ این فجایع با تن‌ها تجربه شده و ما قادر نیستیم که فقط با زبان روایتشان کنیم. این فجایع بر تن‌ها وارد شده و باید با بدن‌ها بیان شود. در این رقص‌ها برای تن‌های ما شفا هم هست. عشق است به زندگی و پرستش زیبایی. در این رقص‌ها ما به نیابت عزیزان از دست‌رفته‌مان هم می‌رقصیم.  
در دوران زن زندگی آزادی جستاری دست به دست می‌شد درباره‌ی «انقلاب فیگوراتیو» و نشان می‌داد یک عکس آبگوشت خوردن در قهوه‌خانه، یک تصویر از موهای پریشان یک زن در باد هنگام موتورسواری، دو انگشت به علامت پیروزی وقتی روی ماشین نیروی انتظامی ایستادی، روشن کردن سیگار با تصویر خامنه‌ای در آتش، بستن موها به صورت دم اسبی برای رفتن به دل موج تظاهرکنندگان، این همه لحظه‌هایی بوده که این تخیل از نوع دیگری از بودنِ زنان زیر سلطه‌ی جمهوری اسلامی را برای ما تعریف کرده. وقتی ویدا موحد روسری سفیدش را روی چوب جلوی قنادی فرانسه نگه داشته، این نوع بصری از مبارزه رقم زده شد. برای همین روی تمام جعبه‌های برق یک هرم نصب کردند. چون قدرت این تصویر در تکرار و تکثیر شدن با سرعت فضایی‌ست. چون فقط ویدا موحدی نیست. ما همه با هم هستیم. اما می‌شود روی هر قبر جاویدنامی مانع از رقص شد؟ 
این رقص‌ها در ادامه‌ی همان شال سفید، رفرنس جمعی  برای پس زدن رژیم است. همان دستبند سبز ۸۸ است. این‌ها انکار روایت زوری رژیم از زیست ایرانیان است. مقاومت همیشه هست، گاهی صدای الله اکبر از پشت پشت‌بام می‌دهد، گاهی پهلوی برمی‌گرده و گاهی رای من کجاست. اما در کنه خود مقاومت اصیل است و مظاهرش در هر برهه‌ای متفاوت است. امروز مظهر مقاومت رقص بر روی مزار است.  
ما ایرانیان می‌دانیم که زیر یوغ اسلام سیاسی جمهوری اسلامی بوده‌ایم و حالا آن را در هر موقعیتی پس می‌زنیم. با همین نشانه‌ها: با رقص، با سیگار آتش زدن با تصویر سوخته خامنه‌ای، با روسری سفید، با هر فریادی. این پس زدن شیعه سیاسی سال‌ها در خفای خانه‌های ما بوده و امروز از هر گوشه‌ای به عرصه‌ی عمومی پاگذاشته است. این نشانه‌ها، چرخش در باور عمومی و معنا را می‌سازد و به ما جرات می‌بخشد.
این لحظه‌ها برای زندگی ما ایرانیان در عرصه‌ی عمومی سرزمینمان لحظه‌ی بسیار پر ابهتی‌ست؛ لحظه پس گرفتن کرامت انسانی پایمال شده و نه گفتن باشکوه بدن‌هاست. 
.

نمی‌توانم زیبا نباشم 
عشوه‌یی نباشم در تجلیِ جاودانه.
چنان زیبایم من 
که گذرگاهم را بهاری نابخویش آذین می‌کند:
در جهانِ پیرامنم 
هرگز 
خون 
عُریانی‌ جان نیست 
و کبک را 
هراسناکیِ‌ سُرب 
از خرام 
باز 
نمی‌دارد.
چنان زیبایم من 
که الله‌اکبر 
وصفی‌ست ناگزیر 
که از من می‌کنی. 
زهری بی‌پادزهرم در معرضِ تو. 
جهان اگر زیباست مجیزِ حضورِ مرا می‌گوید. ــ 
 ابلهامردا 
عدوی تو نیستم من 
انکارِ تواَم.

۵ بهمن ۱۴۰۴

یادداشت‌های شخصی و مستندسازی به مثابه مبارزه

در این روزهایی که با تمام وجود ممکن است بخواهیم سیاهی و تباهی تجربه‌ی جمعی‌مان از ایران و ایرانی بودن را بفهمیم و معنا ببخشیم، مستند کردن به عنوان مبارزه‌ای کم‌خطر، مخصوصا برای ساکنین ایران، می‌تواند راهی برای مواجهه باشد. مقاومت در برابر سیل قدرت رسانه‌ها و رسانه‌هایی که در خدمت قدرت هستند، بسیار دشوار است. هرجای این خشم و رنج و‌ مبارزه که هستیم، ممکن است بتوانیم با نوشتن و ثبت، قدم کوچکی برداریم.
من عمیقا فکر می‌کنم تمام تلاش‌ها برای مستند کردن این روزها بی‌نهایت مهمند. یکی از منابع مهمی که در تمام موزه‌ها و کتاب‌خانه‌ها و تحقیقات استفاده می‌شود، یادداشت‌های شخصی‌ست. خاصیت یادداشت‌های شخصی این است که روح زمانه را حفظ می‌کند، اغلب در خدمت پروپاگاندا نیست، موقع نوشتنش خاطراتمان از واقعه به خاطر تراما و مرور زمان مغشوش نشده، احساسات و خبرها دسته‌اول هستند و صرفا گزارش احوالی‌ست که بیشتر بی‌پروا و بی‌مهابا نوشته شده تا آن لحظه که زندگی می‌کنیم را هضم کند. نوشتن از تجربه‌ای که می‌کنیم و هرکجای این ظلم و جنایت که هستیم، تصویری نامنسجم از ابعاد جنایت جمهوری اسلامی می‌سازد، قطعات این پازل در نوشته‌های ما کنار هم، یک تصویر کامل می‌سازد. ما به این تصویر برای دادخواهی و برای ثبت در تاریخ احتیاج داریم. 
عذاب و رنج و سوگ و هراسی که هر کدام ما در تنهایی خانه‌هایمان تجربه می‌کنیم، یک وضعیت اجتماعی و سیاسی و تاریخی مشترک است. ممکن است که امروز معلوم نباشد اما تجربه‌ی ما به هم متصل است و نوشته‌های می‌تواند گواه این اشتراک باشد. 
من از هرکس هرجایی که هست، هر دستی که به نوشتن دارد، خواهش می‌کنم بنویسید. ثبت کنید. نوشتن نباید همراه انتشار باشد. انتشار برای بسیاری از انسان‌ها خطرناک است. مخصوصا اگر در ایران باشند. قصدم تشویق هیچ‌کس به هیچ‌کار خطرناکی نیست.
حرف من فقط و فقط ثبت همزمان است.
در همین راستا لینکی می‌گذارم از نوشته‌های شخص گمنامی که در آسو با عنوان بیز جفا چوخ چکمیشیک، روزنوشت‌هایی در میانه‌ی اعتراض‌ها منتشر شده و روایتی عینی از جنایتی‌ست که در هفته‌های گذشته در حال وقوع است. 
باز هم تاکید می‌کنم، قطعا از این پیشنهاد مقصودم این نیست که اشخاص ساکن ایران خودشان را برای انتشار در خطر بیاندازند. نوشتن خصوصی تجارب و روایات در دفتر یادداشت شخصی در این برهه تاریخی، مبارزه است. این نوشته‌ها هویت و سرمایه‌ی ما هستند.
به امید پیروزی. 

۲ بهمن ۱۴۰۴

EU is concerned

 صبح‌ها حملات اضطراب دارم. قلبم می‌کوبد. خواب‌های آشفته. کابوس. وقتی بیدار می‌شوم، اگر ببینم ساعت پنج است، خوشحال می‌شوم چون «خوب» خوابیدم. اگر چهار باشد، ناراحت. چون به دنبالش تمام روز خسته‌ام. باید خودم را از این جلسه به آن جلسه بکشانم. دریای چسب می‌شود عصرم. گاهی انقدر خسته‌ام که نمی‌توانم خودم را جمع‌آوری کنم و تاریک که می‌شود از موزه بیرون بروم یا گاهی وقتی قلی تکست می‌دهد که شام پختم، کی می‌رسی؟ خودم را از میزم جدا می‌کنم. خوبی کار این است که دوستش دارم. تکلیف جلوی رویم، برای هشت نه ساعت در روز مرا از اخبار جدا می‌کند. 

هرچند معلوم نیست. شاید این جدایی و دوشقه شدن است که شب‌هایم را آشفته می‌کند.
.
سه‌شنبه با جمعی از ایرانیان وینی یک برنامه‌ای داشتیم با عنوان «زن زندگی آزادی، انقلابی برای تمام صداها». 
برنامه را برای این چیده بودیم که صدای کوچکی باشیم؛ صدای تن‌های کشته و انباشته در خیابان. 
چه هیولای هولناکی‌ست جمهوری اسلامی. در مثال از جانوران هیچ مقایسه و مصداقی به نظرم نمی‌رسد که بگویم مثل فلان جانور درنده‌خوست. درنده‌خویی و بی‌رحمی و خونخواری جمهوری اسلامی منحصر به رژیم است. این‌ها را که خودتان بهتر از من می‌دانید. 
.
سه‌شنبه.
.
نمی‌دانم سه‌شنبه را چطور توضیح بدهم. برای اولین بار در زندگی دیاسپورایی احساس کردم همدلان و همفکرانی دارم که با من در یک شهر زندگی می‌کنند. همه با هم همراه شدیم. 
من در گروه تکست بودم. تنها کاری که در بحران‌ها هم می‌توانم انجام بدهم، نوشتن است. پنج نفر بودیم در این گروه و می‌نوشتیم و بحث می‌کردیم و تصحیح می‌کردیم. یک گوگل داک بود شامل دعوتنامه‌ها و متن برای پوستر و سوشال مدیا و بعد استیتمنت و سخنرانی و ورکشاپ‌هایی درباره جنبه‌های مختلف سیاسی و اجتماعی و فرهنگی رویدادهای اخیر و کلا وضعیت معاصر ایرانی. 
صبح سه‌شنبه گفتم بگذار این داکیومنت را دانلود کنم، یک پرینت بگیرم که از روش بخوانم با چشمی غیر از روی اسکرین که تصحیح کنم. دانلود که تمام شد و بازش کردم، دیدم نوشته‌هایمان پنجاه و پنج صفحه شده بود. 
پنجاه و پنج صفحه در چهار روز. 
احساس می‌کنم تنها دلیل این‌طور جنون‌آمیر نوشتن کنار شغل چهل ساعت در هفته فقط خشم و بیزاری از ظلم بی‌پایان جمهوری اسلامی‌ست.
اگر ما در این ساحل امن اینقدر عصبانی و مجنون شدیم که انگشتمان را از روی کیبرد نمی‌توانیم برداریم، مردم ایران ساکن در ایران، چقدر حرف برای گفتن دارند؟
جمهوری اسلامی با قطع اینترنت و تلفن صدای میلیون‌ها ایرانی را خفه کرده و ما این خفه کردن را دیگر نمی‌توانیم تحمل کنیم. 
نه.
.
از دانشجوهای دانشگاه بچه‌هایی بودند که دو سه روز پیش از ایران برگشته بودند؛ یکی دوتاشان فقط گریه می‌کردند. یکی هنوز در سکوت بود. یکی هرچند وقت یک بار می‌گفت شما هیچ تصوری ندارید در ایران چه خبر بود. ایران جهنم بود. با تانک آمده بودند. این را که گفت، من سعی کردم تانک را تصور کنم. مثلا یک تانک سر کوچه‌ی خانه‌ی پدر و مادرم. سر خیابان سنایی. سر ویلا؟ حق دارد وقتی می‌گوید شما نمی‌توانید تصور کنید. من نمی‌توانم تصور کنم. 
قاتل‌های بی‌شرف.
.
عزیز دلم برایم نوشت: مادر دوستم تیر خورد و کشته شد. دوستم تیر به پاش خورده. مردم را راه داده بودند در ساختمانشان و قاتلان جمهوری اسلامی مادرش را کشته بودند. گفت حق تیر. گفت گشتن دنبال جایی روی زمین که پایت روی پیکرها نرود. گفت سه روز خود را به مردن زدن برای اینکه تیر خلاص به تو نخورد. گفت کشتن مردمی که لباس بیمارستان به تنشان بود. تیر خلاص در بیمارستان. 
.
کف خیابان‌ها خون.
.
خاموشی اینترنت. 
.
خون.
.
زندانی به وسعت ایران.
.
بابام می‌گفت سال ۶۶ دم صبح در زندان بعد از شنیدن رگبار، تعداد تیرهای خلاص را می‌شمردیم که بفهمیم چند نفر را اعدام کردند. چقدر هولناک بود این خاطره وقتی که می‌شنیدمش.
یکی از دوستان عزیزم گفت ده سال طول کشید تا کشته شدگان خاوران را مستند کردیم. آن‌ها کشتگانی بودند که در یک زندان بودند. کاملا مشخص بود در چه سیستمی قرار داشتند. 
الان؟ الان دریای خون ناپیدا در خیابان‌ها. 
چندسال طول خواهد کشید که بتوانیم این جنایت را مستند کنیم و آمران و عاملان را مجازات کنیم؟
.  
یک ویدیویی بود که یک نفر سعی می‌کرد خون‌ها را از کف خیابان پاک کند و نمی‌شد. نمی‌شد. 
.
ما این تصاویر را دیدیم. علی‌رغم تمام تلاش دستگاه بچه‌کش که نبینیم.
.
بعد از تظاهرات روز شنبه یکی از بچه‌های خوزستان گفت شاید سرنوشت ما این است که تا آخر عمرمان به خون‌خواهی هموطنان و عزیزانمان بایستیم و حرف بزنیم. 
.
معنا؟ 
صدبار از خودم پرسیدم یعنی واقعا این فحوای قدرت‌طلبی‌ست؟ 
ملای مجنون از توی سنگر امنش فرمان کشتن همه را می‌دهد چون دستگاه ظلم و جورش سست شده؟ چطور چنین قدرتی؟ قتل و قتل و قتل برای حفظ قدرت. مرگ از عبای شما هم می‌گذرد. شما تا ابد دشمن ما هستید. ما تا شما را رسوا و مجازات نکنیم ساکت نمی‌نشینیم.
.
سه‌شنبه در یکی از کارگاه‌ها نشسته بودم و داشتم کانسپت وتوی ولایت فقیه را به یک گروهی توضیح می‌دادم. یک لحظه ابزورد بودنش سراپایم را فراگرفت. گفتم یک لحظه ولایت فقیه را رها کنید. من زن چهل و چندساله، شب سه‌شنبه خسته از کار چهل ساعته‌ام آمدم، نشستم دارم برای شما ولایت فقیه را توضیح می‌دهم. این کانسپت بی‌نهایت عجیب «جمهوری اسلامی». اسلام چه جمهوری آخه؟ ما یقه‌ی خودمان را پاره کردیم که چپ پراگرسیو وینی بالاخره بفهمد که باید چند فکر مبهم را با هم در کله‌اش نگه دارد و باینری خوب و بد به این شکل که دلش می‌خواهد، وجود ندارد. فقط مسئله‌ی ضد امپریالیسم ایستادن یک رژیم قاتل جواب سوال‌های ژئوپلتیک در کانتکست اروپا و مسئله‌ی فلسطین و منطقه و نفت نیست. ایران لایه‌های متنوعی از پیچیدگی حاشیه و مرکز و قوم و قدرت دارد. گفتم ببین اگر نمی‌توانی این پیچیدگی‌ها را به سرعت بفهمی، به من نگاه کن؛ ببین من چقدر عصبانی هستم که لازم دیدم بیایم این را برای تو توضیح بدهم علی‌رغم همه‌چیز. علی‌رغم فروپاشی ذهنی و بدنی. علی‌رغم کار. علی‌رغم نفرتم از رژیم. علی‌رغم نشستنم در جای «امن». 
.
من فکر می‌کنم نجات ما در اروپا در اتحاد است. اتحاد با گروه‌های بومی، با فمنیست‌های حاشیه‌ای، با اشخاصی که دنبال پاسخ‌های سیاه و سفید نیستند، با اتحاد با بی‌قدرتان. ما با هم یک کار را می‌توانیم خوب انجام بدهیم. آن کار تحمل کردن اضطراب و پذیرفتن ابهام این موقعیت تاریخی و بی‌قدرتی ماست. به جز فشار برای برقراری ارتباط و به جز مستند کردن این جنایت‌ها و مطرح کردنشان کاری از ما در غرب برنمی‌آید. ما آن قدرتی که لازم است، نداریم. پس باید جایی که می‌توانیم سرمایه‌گذاری کنیم.
ما باید بپذیریم جواب ساده‌ای برای این سوال سخت پیش رو وجود ندارد.
.
هفته‌ی پیش آخر جلسه با اضطراب به تراپیستم گفتم «یعنی تا هفته‌ی دیگه چی می‌شه؟» گفت «خیلی چیزا.» خندیدم. انگار خیلی وقت بود نخندیده بودم. گفت جدی می‌گم. خیلی چیزا می‌شه تا هفته‌ی دیگه.
درست هم گفت. این هفته‌ی گذشته خیلی چیزها شد.
.
هنوز نمی‌توانم درباره‌ی سه‌شنبه‌ی گذشته آن‌طور که دلم می‌خواهد بنویسم. 
فقط دوست دارم این جمله را که نون ر، در یکی از سخنرانی‌ها از روی یک دیوارنویسی گمنام انتخاب کرده بود، اینجا بنویسم. 

«ما هیچ چیز را برای خود نمی‌خواهیم. 
ما همه چیز را برای همه می‌خواهیم.»

۲۴ دی ۱۴۰۴

انقلاب

 احساس می‌کنم باید افکارم را جمع و جور کنم درباره‌ی انقلاب. بهترین راه جمع کردن فکر همیشه نوشتن بود. امروز روز چندمه؟ نمی‌دانم. چندهزار سال از حکومت دیکتاتوری اسلامی خامنه‌ای ضحاک گذشته؟ هزار سال؟

.
شادی بی حد و حصر چون باز هم مردم در خیابان. نور. صدای مرگ بر دیکتاتور. صدای فریاد و همدلی و ایستادن جلوی ظلم و بی عدالتی. امید. دریا دریا امید. 
.
سکوت و قطع تماس‌ها. اضطراب. هول. اینجا یک ویدیو آنجا یک ویدیو. بیم و امید. خشم و شوق.
.
اضطراب.
.
اضطراب. ترس. وحشت.
.
خبر تن‌های نازنین بی جان مبارزان انباشته روی هم. مرگ و مرگ. قتل عام. تمام جنایتکاران تاریخ یک طرف جمهوری بی شرف اسلامی یک طرف. جمهوری؟ هرگز. دیکتاتور اسلامی.  
صدساعت بی خبری مطلق. وحشت؟ تصور کردن تک‌تک اعضای خانواده لابلای اجساد.
.
وحشت و هراس و بیچارگی. 
تلفن. صدای مادرم صدای پدرم. تلفن. صدای خواهرم. تلفن. صدای برادرم. اشک‌های فواره‌ای در قطار. چه کسانی صدای عزیزانشان را نشنیدند؟
اخبار مرگ. اخبار تن‌های انباشته از ساچمه. زندانی‌ها. وحشت از خدای دهه‌ی شصت که دیکتاتور اسلامی عاشقش است. 
.
روزها سرکار و شب‌ها اخبار. اخبار. اخبار. 
.
کابوس.
.
فریاد بلند سلطنت طلبان که می‌خواهد هر صدای دیگری را در تظاهرات خاموش کند. خشونت. خاموش کردن فریاد زن زندگی آزادی ما هرجا که‌ ایستاده بودیم. ‌فضای بی نهایت رادیکال و ددمنشانه. هر حرفی، فریاد. شرم و غم از دیاسپورای ایرانی.
.
شنیدن اخبار. شنیدن عدد دوازده هزار. دوازده هزار جان عزیز. زنی که جسد عزیزش را روی زمین در آغوش گرفته. دیدن تاریخ تولد نوجوانی که ۱۳۸۸ به دنیا آمده. ۱۳۸۸. نوجوان نازنین. چه امیدهایی به گور. حق تیر. صدای زجه و فریاد و اشک زنگ می‌زند در گوشم.
زنان و مردان آزاده و عدالت خواه ایرانی. چه کار کنیم؟ چه کار کنیم؟ 
.
شرم و عذاب دوری از ایران. بی‌معنایی.
.
چهل ساعت کار در هفته. صبح‌ها شاغل و لبخند و جلسه و ایمیل و تلفن. شب‌ها اشک و تراپی و تلفن و اخبار.
.
فعال شدن حلقه‌های رفاقت و همدلی مثال‌زدنی. آمادگی برای انجام تنها کاری که قادر به آن هستیم. صدای ایران بودن. چطور صدای ایران باشیم؟
.
صدا میاد؟
.
زنان فرحزاد مثل خانواده‌ی دیجیتال. رفتن در جلسه‌های آنلاین که هرکی در آن کار خودش را می‌کند و وقتی خبری بیرون می‌آید با هم درباره‌ش حرف می‌زنیم. یکی می‌نویسد یکی آشپزی می‌کند یکی‌دراز کشیده اخبار می‌خواند. یکی تلفن می‌کند. یکی گریه می‌کند. همه گریه می‌کنیم. یکی لینک می‌فرستد که فلان خبر را بخوانیم. همدلی. مبارزه و مقاومت با همدلی از خانه‌های پراکنده‌مان در سراسر جهان. اگر جمهوری اسلامی یاد گرفته چطور آدم بکشد، ما هم یاد گرفتیم چطور اعتراض کنیم. چطور صدای بی‌صداها باشیم. چطور مراقب هم باشیم. 
من فکر می‌کنم در این فضا که رنج و ظلم به غایت خودش رسیده از جانب دشمن ما، کاری که می‌توانیم انجام بدهیم این است که بیش‌تر از همیشه با هم مهربان باشیم. حرف‌ هم را بشنویم. بدانیم که دشمن ما مشترک است. هرچند مظاهر ظلمی که به هرکدام از ما کرده و ما تجربه کردیم متفاوت است، در این که رنج ما منشا مشترکی دارد، هم‌عقیده‌ایم و من فکر می‌کنم بنای مقاومت و مبارزه در دیاسپورای فارسی را باید روی همین امر بگذاریم. مقاومت در کمال مهربانی. 
.
برای دوستانم نوشتم نمی‌دانم چرا علی‌رغم همه‌چیز. علی‌رغم رنج، علی‌رغم ظلم، علی‌رغم ناتوانی، علی‌رغم فشارها و خشم و بیزاری باید بارها با خودم بخوانم:

احساس می‌کنم
در بدترین دقایق این شام مرگ‌زای
چندین هزار چشمه‌ی خورشید
در دلم
می‌جوشد از یقین

۲۱ شهریور ۱۴۰۴

جزیره

جریان جزیره از پندمی شروع شد. جریان این بود که من می‌خواستم بروم جایی که جای دیگری باشد. خسته و فرسوده بودم از پندمی و تدریس در دوران پندمی و زل زدن به مستطیل‌های سیاه وقتی درس می‌دادم. فکر می‌کردم اگر بروم یک جای دیگر، ممکن است آن مکان ذهن متلاشی و خسته‌ام را آرام کند. این‌طور شد که تصمیم گرفتیم برویم کرک. کرواسی جزایر متعددی دارد که همه دنبال هم به سمت جنوب کشیده می‌شوند. لکه‌های کوچک روی نقشه. اولین بارمان بود که می‌خواستیم ماشینمان را سوار فری کنیم. هیجان‌انگیز. مخصوصا این‌که با محدودیت‌های پندمی، سفر معمولی هم ممکن نبود به راحتی. حالا که به آن هیجان فکر می‌کنم خنده‌م می‌گیرد. این‌طور شد که ما مشتری جزایر کرواسی شدیم. هنوز عصر کونا بود و یورو در کرواسی روال نشده بود.
قانون جزیره این بود که از لحظه‌ای که سوار فری شدیم، سوشال‌ها را ببندیم و آفلاین. ببندم. قلی چنان انسان سوشال‌برویی نیست. من. من بودم که باید می‌بستم. دو هفته مسواک روح و مرخصی. موج اول نفرت از فضای هیبرید ممنون پندمی بود. همون‌طور که بوم میم مدیون پندمی بود. در همه‌ی بدی‌ها، خوبی و برعکس.
.
جای دیگری بودن. جای دیگر نکته‌ش این است که هیچ جایی جای دیگری نیست اگر بخواهی از خودت فرار کنی، چون هرجا بروی، خودت را با خودت می‌بری.
.
حالا چندین سال گذشته از پندمی و ما هم جزایر متعددی را دیدیم. می‌دانیم از جزیره چه می‌خواهیم. من کماکان دو هفته مرخصی را از سوشال می‌گیرم. خوشایند است. وقتی سوشال نمی‌روم یاد خودم می‌افتم. خود اصلی‌م. یادم می‌افتد در نوجوانی چطور بودم. وقتی حوصله‌ام سر می‌رود، با حوصله‌ی سررفته می‌نشینم. از وقتی رسیدیم پانصد صفحه از رمانی که دستم بوده را تمام کردم. پانصد صفحه در وین خیلی طولانی‌ست.
.
صبح ساعت هفت تا نه صبح، بازار ماهی راب باز است، بازار ماهی هم که می‌گویم، مقصودم یک سالن چهل متری‌ست که تویش ماهی می‌فروشند. یک سالن دیگر پشتش است که در آن میوه و سبزی می‌فروشند. 
دیشب ماه بزرگ درخشانی در آسمان بود و انگار ما دوتا هم برای خوابمان گرفتار جزر و مد خواب شده بودیم. بیدار دراز کشیدیم و ماه را تماشا کردیم. صبح زود دیدیم حالا که بیداریم، اقلا برویم ماهی بخریم. در راه تمرین کردیم که به کرواتی بگوییم لطفا ماهی‌ها را تمیز کنید برای اینکه خودمان در این آپارتمان فسقلی وسایل اکابر و چاقوی کندی داریم. ماهی‌ها را که کشید، من یک دور دوباره روی تلفنم نگاه کردم و جمله را تکرار کردم، فروشنده زن پنجاه و چند ساله‌ای بود، با خنده به آلمانی سلیس به من گفت در این بازار اجازه‌ی تمیز کردن ماهی ندارند. اوراده‌ها در کیسه به من نگاه کردند و من و قلی به هم و به اوراده‌ها. قصدمان گریل کردن است. من کاملا خودم را باخته بودم که چطور فلس‌ها را بتراشیم؟ چطور شکم ماهی را خالی کنیم؟ زن فروشنده با خنده نقطه‌ای زیر شکم ماهی را نشان داد که از آنجا باید وارد عمل شویم. فلس‌تراشی را هم پانتومیم کرد و با خنده کیسه را داد دستمان. خوش‌شانسی ما، مادربزرگ آپارتمان که زنی قدبلند و ردیف و سرپا بود، ما را موقع وارد شدن به آپارتمان دید. گفتیم ماهی خریدیم اما تمیز نه! چاقو داری؟ نه تنها چاقو بهمان داد، بلکه انواع و اقسام ظروف مورد نیاز برای ماهی در یخچال و سرو کباب کردن هم گذاشت روبرویمان. قلی پیرهنش را درآورد و فلس‌ها را تراشید و شکم‌ها را پاره کرد. الان هردومان خسته از عملیات دراز کشیدیم و نمی‌توانیم تکان بخوریم. قصدمان این است که باقی دراز را در لب دریا بکشیم.
.
امسال احساس می‌کنم واقعا دیگر با جزیره خودمانی شدیم. می‌دانیم کدام سواحل نودیستی با پناه و سایه‌ی خوب دارد، کجا کالاماری خوشمزه‌ی تازه دارد، کجا چیواپی و آیوار خوب هست، می‌دانیم کدام نان و کدام ماست و پنیر در سوپر مارکت به مزاجمان می‌سازد، کدام ساحل دوش با فشار خوب دارد. یک دوچرخه‌ی تاشو داریم. صندلی عقب همواره در اشغال تشک بادی و ماسک غواصی و دمپایی و آب و سایبان شیشه‌ست. از پنجره اگر توی ماشین را نگاه کنی، انگار ما ساکن اتومبیلیم. دوست دارم. این بی‌خیالی و شرتی‌پرتی بودن که خلاف زندگی رایجمان است.
.
امروز چندشنبه‌ست؟
ساعت چند است؟
بازی حدس زدن ساعت از روی خورشید.
زمان تقسیم به خور‌  و خواب و (خشم رفته گل بچینه) و شهوت. گرسنه‌ای؟ بخور، گرمت است؟ بپر توی آب، خسته‌ای؟ چرت بزن، حوصله‌ت سررفته؟ کتاب بخوان.
.
روزهای ندانستن روز هفته و ساعت روز.
.
اول هفته حوله‌های نو گرفتن. 
مارمولک. 
آفتاب.
درخت کاج چتری. درخت کاج سنگی.
بوسه‌های شور.
دریا.
غواصی. خیره شدن به ماهی‌ها. شمردن خط و خال ماهی‌ها. دیدن ماهی‌هایی که هرگز ندیدی. خوردن ماهی‌هایی که هرگز نخوردی.
.
در یکی از سواحلی که بیشتر اوقات می‌رویم یک زنی هم می‌آید که بیولوژیست دریاست. جلوی چشممان یک پیترماهی (!) را نشانمان داد که ساعت‌ها جا خوش کرده بود لای سنگ‌ها. استتار؛ عالی. وضعیت؛ چیل جوری که فکر کردیم نمرده باشد. بیولوژیست سرش را زیر آب کرده بود و مدت مدیدی از چند زاویه نگاه می‌کرد به پیترماهی. ما جمعی از زنان و مردان کنجکاو، برهنه دورش حلقه زده بودیم و بیشتر به باسن بیولوژیست نگاه می‌کردیم همه تا به ماهی. بیولوژیست موهای خاکستری کوتاه داشت. شاید موها پنجاه‌پنجاه سیاه و سفید بود. پستان‌های انسانی که شیر داده. پارتنرش هم شبیه یکی از پروفسورهای تاریخ‌هنر بود. پیشلر. اول واقعا فکر کردم خودش است. نبود.
روزها کشدار و نرم.
.
خیره شدن به مارمولک در حال شکار. صدای ورق زدن روزنامه از چندمتر آن‌طرف تر. مطمئنم جمعیت مارمولک‌ها خیلی بیشتر از انسان‌های ساکن جزیره است. هفت هزار نفر. طبیعت جزیره، برای مارمولک شکارچی خیلی پرسروصدا و خش‌خشی است. مارمولک بیچاره هم خودش خیلی هکتیک است. احساس می‌کنم با سطح اضطراب حرکتی‌ش همدلی دارم.
.
خیره به درختان و دریا از توی ننو. قرچ‌قرچ تنه‌ی درخت که ننو بهش آویزان کردیم. 
.
عظمت طبیعت.
عظمت دریا.
عظمت غروب و طلوع.
عظمت طوفان‌های جزیره.
عظمت آب.
عظمت مارمولک.
عظمت جهان.
عظمت کاج سنگی.
کاج سنگی در اتریش ندیدم. رم آکنده از کاج سنگی‌ست. کاج محبوبم. سال‌های اول عمرش شبیه کلیشه‌ی درخت کاج مثل موشک بلند می‌شود، جاش که امن شد، تاجش مثل چتر باز می‌شود. پختگی.
.
تماشای خوب شدن زخم. در بلگراد زخمی شدم و بخیه، در وین بخیه‌ها را کشیدند. بازگشت. در راب بهبود. 
سربازی در یوگسلاوی سابق بودم؟
.
بوس‌های شور.
زانو.
غوغای ستارگان.
.
کتاب کاغذی سنگین. نوشته‌های ریز. عینک کثیف. کتاب کثیف.
.
طوفان. 
باران به سان شلنگ. بارانی که می‌ترساند. بارانی، مثل باران‌های فیلم‌های شلنگی. ترس ملایم از گرفتار شدن در جزیره. ترس خوشایند. طوفان و هیاهو. شکستن اجسام. پرواز اجسام. عوعوی سگان (شما نیز بگذرد).
تماشای زیر و زبر شدن بهشتی که اغلب آفتابی می‌شناسیش. شرشر پرشور ناودان.
.
حدس زدن قیافه‌ی پرندگان از صدایشان. 
حدس‌زدن پرندگان از طرز پروازشان.
ساعت چند است؟ امروز چه روزی‌ست؟
اگر گرسنه باشی، چیزی بخوری. اگر خسته باشی، چرت بزنی. اگر گرمت باشد، بپری توی آب. اگر حوصله‌ت سر رفته باشد، کتاب بخوانی. عموسیامک می‌گفت یکی از بهترین احساسات این است که موقع خواندن رمان در تعطیلات چرتت ببرد. چقدر این جمله برای من نفهمیدنی بود، وقتی در بچگی می‌شنیدم. رکورد: سه چرت در روز. 
.
بالا.
.
گفتم پیراهنت را مستقیم در بالکن دربیار. یک دوری زد و گفت می‌رم زیر دوش. بوی چوب کبریت می‌دم. ماهی‌ها خیلی بیش از حد خوب شد. خیلی هم پوریستی بود. سیر و رزماری و روغن زیتون.
.
همسایه‌مان در آپارتمان یک خانواده‌ی چهارنفره است. مادر فرزندان دویچ_غنایی است. میکروبیولوژیست. گفت پسر کوچکشان، در سه ماهگی کووید گرفته و مدت طولانی در بخش مراقب‌های ویژه بوده. گفت امسال تا به حال پنج بار بیمارستان بستری بودیم.، هر ویروسی می‌گیرد، برونشیت می‌شود و دکترش گفته ببرید هوای لب دریا بخورد برای ریه‌هایش خوب است. پدرشان سفید بود و چهار تنالیته بودند کنار هم. زن تعریف کرد که شرکتش ورشکسته شده بعد از زاییدن اما دوباره از نو تلاش کرده کارش را بسازد کنار زاییدن و مریضی بچه دهنش سرویس شده بود. بچه‌هاشان خیلی خوش‌مشرب بودند. گاهی شب‌ها اگر در بالکن ما باز بود، صدای گریه‌ی یک کدامشان به ما هم می‌رسد.
.
یک عکسی در موزه داریم از حدود ۱۹۲۰ از زنانی که همه مثل ساردین کنار هم در یک وراندایی خوابیده‌اند. تا جایی که خاطرم است، یک بخشی از پروپاگاندا (و عمل) وین سرخ درباره‌ی سلامتی زنان بوده. از زنان با «سالم شدن» عکس می‌گرفتند. گمانم یک ری‌هب برای بیماران سل بوده. نمی‌دانم چرا از خوبی هوای دریا برای ریه‌های بچه یاد آن عکس افتادم. صدسال بعد. آب و آفتاب و نمک. من هم احساس سلامتی خاصی می‌کنم در این جزیره.
.
راب چهار برج دارد. ایده‌ی برج‌ها این است که جزیره از دور شبیه یک کشتی روی آب و برج‌ها در نقش دکل به نظر برسد. کانسپت خوب. اجرا بد. اثرگذاری و داستان: عالی. طوفان که شد، از همه‌وقت بیشتر فکر می‌کردم روی کشتی هستیم. رعد و برق تمام دشت و تپه را روشن می‌کرد. هولناک.
.
مادربزرگ هر روز یک خوراکی جدید توشه‌ی راهمان می‌کند. امروز دم در نشسته بود، ما معمولا حوالی ده صبح می‌ریم دریا. تا رسیدیم پایین از جا پرید. واقعا شرمنده می‌شود آدم وقتی زنی هفتاد و چند ساله از جا می‌پرد. بعد از والا والا و مولیم مولیم، قلبم فشرده شد. مهربان. یک تکه‌ماه. بعد از روز سوم، می‌دانستیم قهوه‌ی سوم روزمان را با شیرینی‌های مادربزرگ میل می‌کنیم.
پر از درخت زیتون و انار و انجیر. صدها شیرینی انجیری خوردیم.
.
روی یک درخت پوسته‌ی یک زنبور را پیدا کردم. خالی از زنبور. انگار قالب گرفته بودند از زنبور. زامبی؟ روبات؟
.
رمانم تمام شده، سه رمان دیگر هم آورده‌ام. این رمان را که به این سرعت خواندم، دو سه ماه در وین دنبال خودم می‌کشیدم و نمی‌خواندم. به خاطر هشتصد صفحه‌ی ناقابل.
.
آیا نباید تمام  سوشال‌ها را بست؟
.

۲۵ تیر ۱۴۰۴

پرده‌نپوشی

 پارسال در لندن تئاتر خوشه‌های خشم روی صحنه بود. من هم خیلی شانسی و انگشت به‌کلیک موفق شدم برای خودم و دوتا از دوست‌هام بلیط لحظه‌ی آخر بخرم. نون گفته بود خیلی دوست داره خوشه‌های خشم را ببیند چون یادش آمده بود که صفحات آخر کتاب در کتابخانه‌ای که امانت گرفته بود پاره شده بود و از بچگی نمی‌دانست آخر داستان چه اتفاقی می‌افتد. خیلی کنجکاو و آماده‌ی درامای فقر و عذاب دهه‌ی سی امریکا و رنج و ظلم و بدبختی ورژن جان‌اشتاین‌بک نشستیم در سالن و غصه‌ی مفصلی خوردیم تا رسید به صحنه‌ی آخر. خیلی همه خوشحال بودیم که رفیقمان در چنین وضعیت باشکوهی به وصال صحنه‌ی آخر کتاب خواهد رسید. (برای باقی مطلب، داستان را برملا می‌کنم و اگر دوست ندارید بپرید پاراگرف بعد) دردسرتان ندهم، در صحنه‌ی آخر زن حامله‌ی داستان نوزاد مرده‌ای به دنیا می‌آورد، شخصیت‌های بسیاری مرده‌اند و ظلم و رنج و بی‌عدالتی و فقر تا بیخ چشم‌های تماشاچی و سیل در زاغه‌هایشان بالا آمده. ناگهان مردی بیمار و گرسنه وارد می‌شود که کم مانده از گرسنگی جان بسپارد. در کمال حیرت حاضران، زنی که فرزندش را از دست داده پستان پر شیرش را که آماده‌ی ورود فرزند – الان مرده‌ش بوده، در دهان مرد غریبه‌ی بیمار گرسنه می‌گذارد و پرده می‌افتد. در تشویق حاضران، اشک‌های خشمگین نون روی گونه‌هایش جاری شده بود. بعد از تقریبا سی سال صحنه را دیده بود. بعد از بند آمدن اشک‌ها می‌گفت یعنی واقعا به خاطر پستان در دهان مرد غریبه این صفحات را از کتاب پاره کردند؟ هرچه با هم سعی کردیم منطق سانسورچی را بفهمیم، نشد. در کتاب، تمام معنای فقر و ظلم و رنجی که همه کشیدند، در همین صحنه‌ی پایانی به امید و انسانیت تبدیل می‌شود اما نه. یک سانسورچی احمق در کتابخانه‌ی شهر مدرسه‌ی نون با خودش فکر (بی‌فکری؟) کرده بوده، چی؟ پستان زن؟ پستان زن در دهان مرد غریبه؟ لازم نیست کسی این صحنه را بخواند. کل معنای داستان و تسکین نهایی و سمبولیسم داستان را نمی‌فهمند؟ مهم نیست.

.
فاطی یک مقاله‌ای درباره‌ی بوف کور نوشته و در آن با شواهد متعددی این تز را مطرح می‌کند که آیا ممکن است شخصیت راوی بوف کور با زخم‌های فلان و بهمان و انزوا یک فرد ترنس/نان‌باینری باشد؟ برای این تز شواهد متعددی را هم از گوشه‌های مختلف جمع‌آوری کرده و کنار هم چیده، جوری که انگار ساختار ناپیدایی را عیان می‌کند که رمان را بسیار فهمیدنی‌تر می‌کند. مقاله را اینجا بخوانید.
وقتی مقاله را خواندم دچار چنان شعفی شدم که قابل وصف نیست. این زن ساختارشکن نابغه واقعا با فروتنی تمام می‌گوید راوی ترنس است. (پادشاه لخت است)
برای منی که تحت سرکوب جمهوری اسلامی زندگی کردم و روزانه با سانسور و پروپاگاندا دست و پنجه نرم کردم، گاهی این توهم ایجاد می‌شود که تمام دوز و کلک و دروغ‌ و فریب‌های آخوند را بلدم. فکر می‌کنم همیشه یک طرفی هست که با ماژیک سیاهش پستان‌های مجسمه‌های سنگی را سیاه کرده. فکر می‌کنم راه و روش مبارزه با سانسور گشتن دنبال یک رد ماژیک سیاه و جایگزین کردنش با تخیل من است. اما اگر یک اطلاعاتی را کاملا از دسترس من خارج کنید، آن وقت چی؟ من از کجا بدانم دارم دنبال چی می‌گردم وقتی هیچی، مطلقا هیچی نمی‌بینم؟
ظلم آخوند تاریکی مطلق است. آخوند انگار عاشق جهل است. نوشته‌ی فاطی برای من از این زاویه‌ی هویدا کردن خط نامرئی ماژیک سانسور، کاری انقلابی‌ست. مثل چراغانی کردن فهمم از ادبیات فارسی با آگاهی از سرکوب تن‌های کوییر به صورت تاریخی و با آدرس دقیق و شفاف و روشن است. حاشیه نمی‌رود، معرکه نمی‌گیرد، در باغ تشبیه صدلایه حرفش را نمی‌پوشاند. صاف و مستقیم می‌گوید پادشاه لخت است. 
بیش باد.
.
وقتی به همین دو مثال فکر می‌کنم، دوست دارم تصور کنم که دوران جدیدی می‌رسد که دست از تظاهر و لفافه و تعارف برمی‌داریم. که جرات می‌کنیم مستقیم حرفمان را بزنیم و پشت حرف‌های روشن و واضحی که می‌زنیم، بایستیم. فهمیدن و شناخت داستانی که سال‌ها غلط یا نصفه برای ما تعریف شده، برای من و نون فارغ از خشمی که به عامل این ظلم که تجربه می‌کنیم که چرا در نادانی ما را نگه داشته، شعف و شوق بی‌نظیری به بار می‌آورد. من امید دارم به آن شوق نه فقط برای ما دونفر که برای همه.
خواست من نه فقط پاره و خط‌خطی نکردن پستان زن‌هاست، اگر قرار است رویا ببافم، چرا نباید رویای خداحافظی از پرده‌پوشی را ببینم؟ شاید وقت آن شده که اگر یک بچه‌ای در مدرسه گفت مهرگیاه چیست؟ به همان روشنی و سرراستی که درباره سوسک شدن گرگور سامسا حرف می‌زنیم، درباره‌ی راوی بوف کور هم حرف بزنیم.
فهمیدن آدرسی که راوی می‌دهد، نباید انقدر سخت و دور و دیر باشد. فهمیدن سرکوب تن‌های کوییر واقعا سخت نیست. ظلم ظلم است اما هر پستانی، آن پستان مدنظر آخوند و پتریارکی نیست.