۵ بهمن ۱۴۰۴

یادداشت‌های شخصی و مستندسازی به مثابه مبارزه

در این روزهایی که با تمام وجود ممکن است بخواهیم سیاهی و تباهی تجربه‌ی جمعی‌مان از ایران و ایرانی بودن را بفهمیم و معنا ببخشیم، مستند کردن به عنوان مبارزه‌ای کم‌خطر، مخصوصا برای ساکنین ایران، می‌تواند راهی برای مواجهه باشد. مقاومت در برابر سیل قدرت رسانه‌ها و رسانه‌هایی که در خدمت قدرت هستند، بسیار دشوار است. هرجای این خشم و رنج و‌ مبارزه که هستیم، ممکن است بتوانیم با نوشتن و ثبت، قدم کوچکی برداریم.
من عمیقا فکر می‌کنم تمام تلاش‌ها برای مستند کردن این روزها بی‌نهایت مهمند. یکی از منابع مهمی که در تمام موزه‌ها و کتاب‌خانه‌ها و تحقیقات استفاده می‌شود، یادداشت‌های شخصی‌ست. خاصیت یادداشت‌های شخصی این است که روح زمانه را حفظ می‌کند، اغلب در خدمت پروپاگاندا نیست، موقع نوشتنش خاطراتمان از واقعه به خاطر تراما و مرور زمان مغشوش نشده، احساسات و خبرها دسته‌اول هستند و صرفا گزارش احوالی‌ست که بیشتر بی‌پروا و بی‌مهابا نوشته شده تا آن لحظه که زندگی می‌کنیم را هضم کند. نوشتن از تجربه‌ای که می‌کنیم و هرکجای این ظلم و جنایت که هستیم، تصویری نامنسجم از ابعاد جنایت جمهوری اسلامی می‌سازد، قطعات این پازل در نوشته‌های ما کنار هم، یک تصویر کامل می‌سازد. ما به این تصویر برای دادخواهی و برای ثبت در تاریخ احتیاج داریم. 
عذاب و رنج و سوگ و هراسی که هر کدام ما در تنهایی خانه‌هایمان تجربه می‌کنیم، یک وضعیت اجتماعی و سیاسی و تاریخی مشترک است. ممکن است که امروز معلوم نباشد اما تجربه‌ی ما به هم متصل است و نوشته‌های می‌تواند گواه این اشتراک باشد. 
من از هرکس هرجایی که هست، هر دستی که به نوشتن دارد، خواهش می‌کنم بنویسید. ثبت کنید. نوشتن نباید همراه انتشار باشد. انتشار برای بسیاری از انسان‌ها خطرناک است. مخصوصا اگر در ایران باشند. قصدم تشویق هیچ‌کس به هیچ‌کار خطرناکی نیست.
حرف من فقط و فقط ثبت همزمان است.
در همین راستا لینکی می‌گذارم از نوشته‌های شخص گمنامی که در آسو با عنوان بیز جفا چوخ چکمیشیک، روزنوشت‌هایی در میانه‌ی اعتراض‌ها منتشر شده و روایتی عینی از جنایتی‌ست که در هفته‌های گذشته در حال وقوع است. 
باز هم تاکید می‌کنم، قطعا از این پیشنهاد مقصودم این نیست که اشخاص ساکن ایران خودشان را برای انتشار در خطر بیاندازند. نوشتن خصوصی تجارب و روایات در دفتر یادداشت شخصی در این برهه تاریخی، مبارزه است. این نوشته‌ها هویت و سرمایه‌ی ما هستند.
به امید پیروزی. 

۲ بهمن ۱۴۰۴

EU is concerned

 صبح‌ها حملات اضطراب دارم. قلبم می‌کوبد. خواب‌های آشفته. کابوس. وقتی بیدار می‌شوم، اگر ببینم ساعت پنج است، خوشحال می‌شوم چون «خوب» خوابیدم. اگر چهار باشد، ناراحت. چون به دنبالش تمام روز خسته‌ام. باید خودم را از این جلسه به آن جلسه بکشانم. دریای چسب می‌شود عصرم. گاهی انقدر خسته‌ام که نمی‌توانم خودم را جمع‌آوری کنم و تاریک که می‌شود از موزه بیرون بروم یا گاهی وقتی قلی تکست می‌دهد که شام پختم، کی می‌رسی؟ خودم را از میزم جدا می‌کنم. خوبی کار این است که دوستش دارم. تکلیف جلوی رویم، برای هشت نه ساعت در روز مرا از اخبار جدا می‌کند. 

هرچند معلوم نیست. شاید این جدایی و دوشقه شدن است که شب‌هایم را آشفته می‌کند.
.
سه‌شنبه با جمعی از ایرانیان وینی یک برنامه‌ای داشتیم با عنوان «زن زندگی آزادی، انقلابی برای تمام صداها». 
برنامه را برای این چیده بودیم که صدای کوچکی باشیم؛ صدای تن‌های کشته و انباشته در خیابان. 
چه هیولای هولناکی‌ست جمهوری اسلامی. در مثال از جانوران هیچ مقایسه و مصداقی به نظرم نمی‌رسد که بگویم مثل فلان جانور درنده‌خوست. درنده‌خویی و بی‌رحمی و خونخواری جمهوری اسلامی منحصر به رژیم است. این‌ها را که خودتان بهتر از من می‌دانید. 
.
سه‌شنبه.
.
نمی‌دانم سه‌شنبه را چطور توضیح بدهم. برای اولین بار در زندگی دیاسپورایی احساس کردم همدلان و همفکرانی دارم که با من در یک شهر زندگی می‌کنند. همه با هم همراه شدیم. 
من در گروه تکست بودم. تنها کاری که در بحران‌ها هم می‌توانم انجام بدهم، نوشتن است. پنج نفر بودیم در این گروه و می‌نوشتیم و بحث می‌کردیم و تصحیح می‌کردیم. یک گوگل داک بود شامل دعوتنامه‌ها و متن برای پوستر و سوشال مدیا و بعد استیتمنت و سخنرانی و ورکشاپ‌هایی درباره جنبه‌های مختلف سیاسی و اجتماعی و فرهنگی رویدادهای اخیر و کلا وضعیت معاصر ایرانی. 
صبح سه‌شنبه گفتم بگذار این داکیومنت را دانلود کنم، یک پرینت بگیرم که از روش بخوانم با چشمی غیر از روی اسکرین که تصحیح کنم. دانلود که تمام شد و بازش کردم، دیدم نوشته‌هایمان پنجاه و پنج صفحه شده بود. 
پنجاه و پنج صفحه در چهار روز. 
احساس می‌کنم تنها دلیل این‌طور جنون‌آمیر نوشتن کنار شغل چهل ساعت در هفته فقط خشم و بیزاری از ظلم بی‌پایان جمهوری اسلامی‌ست.
اگر ما در این ساحل امن اینقدر عصبانی و مجنون شدیم که انگشتمان را از روی کیبرد نمی‌توانیم برداریم، مردم ایران ساکن در ایران، چقدر حرف برای گفتن دارند؟
جمهوری اسلامی با قطع اینترنت و تلفن صدای میلیون‌ها ایرانی را خفه کرده و ما این خفه کردن را دیگر نمی‌توانیم تحمل کنیم. 
نه.
.
از دانشجوهای دانشگاه بچه‌هایی بودند که دو سه روز پیش از ایران برگشته بودند؛ یکی دوتاشان فقط گریه می‌کردند. یکی هنوز در سکوت بود. یکی هرچند وقت یک بار می‌گفت شما هیچ تصوری ندارید در ایران چه خبر بود. ایران جهنم بود. با تانک آمده بودند. این را که گفت، من سعی کردم تانک را تصور کنم. مثلا یک تانک سر کوچه‌ی خانه‌ی پدر و مادرم. سر خیابان سنایی. سر ویلا؟ حق دارد وقتی می‌گوید شما نمی‌توانید تصور کنید. من نمی‌توانم تصور کنم. 
قاتل‌های بی‌شرف.
.
عزیز دلم برایم نوشت: مادر دوستم تیر خورد و کشته شد. دوستم تیر به پاش خورده. مردم را راه داده بودند در ساختمانشان و قاتلان جمهوری اسلامی مادرش را کشته بودند. گفت حق تیر. گفت گشتن دنبال جایی روی زمین که پایت روی پیکرها نرود. گفت سه روز خود را به مردن زدن برای اینکه تیر خلاص به تو نخورد. گفت کشتن مردمی که لباس بیمارستان به تنشان بود. تیر خلاص در بیمارستان. 
.
کف خیابان‌ها خون.
.
خاموشی اینترنت. 
.
خون.
.
زندانی به وسعت ایران.
.
بابام می‌گفت سال ۶۶ دم صبح در زندان بعد از شنیدن رگبار، تعداد تیرهای خلاص را می‌شمردیم که بفهمیم چند نفر را اعدام کردند. چقدر هولناک بود این خاطره وقتی که می‌شنیدمش.
یکی از دوستان عزیزم گفت ده سال طول کشید تا کشته شدگان خاوران را مستند کردیم. آن‌ها کشتگانی بودند که در یک زندان بودند. کاملا مشخص بود در چه سیستمی قرار داشتند. 
الان؟ الان دریای خون ناپیدا در خیابان‌ها. 
چندسال طول خواهد کشید که بتوانیم این جنایت را مستند کنیم و آمران و عاملان را مجازات کنیم؟
.  
یک ویدیویی بود که یک نفر سعی می‌کرد خون‌ها را از کف خیابان پاک کند و نمی‌شد. نمی‌شد. 
.
ما این تصاویر را دیدیم. علی‌رغم تمام تلاش دستگاه بچه‌کش که نبینیم.
.
بعد از تظاهرات روز شنبه یکی از بچه‌های خوزستان گفت شاید سرنوشت ما این است که تا آخر عمرمان به خون‌خواهی هموطنان و عزیزانمان بایستیم و حرف بزنیم. 
.
معنا؟ 
صدبار از خودم پرسیدم یعنی واقعا این فحوای قدرت‌طلبی‌ست؟ 
ملای مجنون از توی سنگر امنش فرمان کشتن همه را می‌دهد چون دستگاه ظلم و جورش سست شده؟ چطور چنین قدرتی؟ قتل و قتل و قتل برای حفظ قدرت. مرگ از عبای شما هم می‌گذرد. شما تا ابد دشمن ما هستید. ما تا شما را رسوا و مجازات نکنیم ساکت نمی‌نشینیم.
.
سه‌شنبه در یکی از کارگاه‌ها نشسته بودم و داشتم کانسپت وتوی ولایت فقیه را به یک گروهی توضیح می‌دادم. یک لحظه ابزورد بودنش سراپایم را فراگرفت. گفتم یک لحظه ولایت فقیه را رها کنید. من زن چهل و چندساله، شب سه‌شنبه خسته از کار چهل ساعته‌ام آمدم، نشستم دارم برای شما ولایت فقیه را توضیح می‌دهم. این کانسپت بی‌نهایت عجیب «جمهوری اسلامی». اسلام چه جمهوری آخه؟ ما یقه‌ی خودمان را پاره کردیم که چپ پراگرسیو وینی بالاخره بفهمد که باید چند فکر مبهم را با هم در کله‌اش نگه دارد و باینری خوب و بد به این شکل که دلش می‌خواهد، وجود ندارد. فقط مسئله‌ی ضد امپریالیسم ایستادن یک رژیم قاتل جواب سوال‌های ژئوپلتیک در کانتکست اروپا و مسئله‌ی فلسطین و منطقه و نفت نیست. ایران لایه‌های متنوعی از پیچیدگی حاشیه و مرکز و قوم و قدرت دارد. گفتم ببین اگر نمی‌توانی این پیچیدگی‌ها را به سرعت بفهمی، به من نگاه کن؛ ببین من چقدر عصبانی هستم که لازم دیدم بیایم این را برای تو توضیح بدهم علی‌رغم همه‌چیز. علی‌رغم فروپاشی ذهنی و بدنی. علی‌رغم کار. علی‌رغم نفرتم از رژیم. علی‌رغم نشستنم در جای «امن». 
.
من فکر می‌کنم نجات ما در اروپا در اتحاد است. اتحاد با گروه‌های بومی، با فمنیست‌های حاشیه‌ای، با اشخاصی که دنبال پاسخ‌های سیاه و سفید نیستند، با اتحاد با بی‌قدرتان. ما با هم یک کار را می‌توانیم خوب انجام بدهیم. آن کار تحمل کردن اضطراب و پذیرفتن ابهام این موقعیت تاریخی و بی‌قدرتی ماست. به جز فشار برای برقراری ارتباط و به جز مستند کردن این جنایت‌ها و مطرح کردنشان کاری از ما در غرب برنمی‌آید. ما آن قدرتی که لازم است، نداریم. پس باید جایی که می‌توانیم سرمایه‌گذاری کنیم.
ما باید بپذیریم جواب ساده‌ای برای این سوال سخت پیش رو وجود ندارد.
.
هفته‌ی پیش آخر جلسه با اضطراب به تراپیستم گفتم «یعنی تا هفته‌ی دیگه چی می‌شه؟» گفت «خیلی چیزا.» خندیدم. انگار خیلی وقت بود نخندیده بودم. گفت جدی می‌گم. خیلی چیزا می‌شه تا هفته‌ی دیگه.
درست هم گفت. این هفته‌ی گذشته خیلی چیزها شد.
.
هنوز نمی‌توانم درباره‌ی سه‌شنبه‌ی گذشته آن‌طور که دلم می‌خواهد بنویسم. 
فقط دوست دارم این جمله را که نون ر، در یکی از سخنرانی‌ها از روی یک دیوارنویسی گمنام انتخاب کرده بود، اینجا بنویسم. 

«ما هیچ چیز را برای خود نمی‌خواهیم. 
ما همه چیز را برای همه می‌خواهیم.»

۲۴ دی ۱۴۰۴

انقلاب

 احساس می‌کنم باید افکارم را جمع و جور کنم درباره‌ی انقلاب. بهترین راه جمع کردن فکر همیشه نوشتن بود. امروز روز چندمه؟ نمی‌دانم. چندهزار سال از حکومت دیکتاتوری اسلامی خامنه‌ای ضحاک گذشته؟ هزار سال؟

.
شادی بی حد و حصر چون باز هم مردم در خیابان. نور. صدای مرگ بر دیکتاتور. صدای فریاد و همدلی و ایستادن جلوی ظلم و بی عدالتی. امید. دریا دریا امید. 
.
سکوت و قطع تماس‌ها. اضطراب. هول. اینجا یک ویدیو آنجا یک ویدیو. بیم و امید. خشم و شوق.
.
اضطراب.
.
اضطراب. ترس. وحشت.
.
خبر تن‌های نازنین بی جان مبارزان انباشته روی هم. مرگ و مرگ. قتل عام. تمام جنایتکاران تاریخ یک طرف جمهوری بی شرف اسلامی یک طرف. جمهوری؟ هرگز. دیکتاتور اسلامی.  
صدساعت بی خبری مطلق. وحشت؟ تصور کردن تک‌تک اعضای خانواده لابلای اجساد.
.
وحشت و هراس و بیچارگی. 
تلفن. صدای مادرم صدای پدرم. تلفن. صدای خواهرم. تلفن. صدای برادرم. اشک‌های فواره‌ای در قطار. چه کسانی صدای عزیزانشان را نشنیدند؟
اخبار مرگ. اخبار تن‌های انباشته از ساچمه. زندانی‌ها. وحشت از خدای دهه‌ی شصت که دیکتاتور اسلامی عاشقش است. 
.
روزها سرکار و شب‌ها اخبار. اخبار. اخبار. 
.
کابوس.
.
فریاد بلند سلطنت طلبان که می‌خواهد هر صدای دیگری را در تظاهرات خاموش کند. خشونت. خاموش کردن فریاد زن زندگی آزادی ما هرجا که‌ ایستاده بودیم. ‌فضای بی نهایت رادیکال و ددمنشانه. هر حرفی، فریاد. شرم و غم از دیاسپورای ایرانی.
.
شنیدن اخبار. شنیدن عدد دوازده هزار. دوازده هزار جان عزیز. زنی که جسد عزیزش را روی زمین در آغوش گرفته. دیدن تاریخ تولد نوجوانی که ۱۳۸۸ به دنیا آمده. ۱۳۸۸. نوجوان نازنین. چه امیدهایی به گور. حق تیر. صدای زجه و فریاد و اشک زنگ می‌زند در گوشم.
زنان و مردان آزاده و عدالت خواه ایرانی. چه کار کنیم؟ چه کار کنیم؟ 
.
شرم و عذاب دوری از ایران. بی‌معنایی.
.
چهل ساعت کار در هفته. صبح‌ها شاغل و لبخند و جلسه و ایمیل و تلفن. شب‌ها اشک و تراپی و تلفن و اخبار.
.
فعال شدن حلقه‌های رفاقت و همدلی مثال‌زدنی. آمادگی برای انجام تنها کاری که قادر به آن هستیم. صدای ایران بودن. چطور صدای ایران باشیم؟
.
صدا میاد؟
.
زنان فرحزاد مثل خانواده‌ی دیجیتال. رفتن در جلسه‌های آنلاین که هرکی در آن کار خودش را می‌کند و وقتی خبری بیرون می‌آید با هم درباره‌ش حرف می‌زنیم. یکی می‌نویسد یکی آشپزی می‌کند یکی‌دراز کشیده اخبار می‌خواند. یکی تلفن می‌کند. یکی گریه می‌کند. همه گریه می‌کنیم. یکی لینک می‌فرستد که فلان خبر را بخوانیم. همدلی. مبارزه و مقاومت با همدلی از خانه‌های پراکنده‌مان در سراسر جهان. اگر جمهوری اسلامی یاد گرفته چطور آدم بکشد، ما هم یاد گرفتیم چطور اعتراض کنیم. چطور صدای بی‌صداها باشیم. چطور مراقب هم باشیم. 
من فکر می‌کنم در این فضا که رنج و ظلم به غایت خودش رسیده از جانب دشمن ما، کاری که می‌توانیم انجام بدهیم این است که بیش‌تر از همیشه با هم مهربان باشیم. حرف‌ هم را بشنویم. بدانیم که دشمن ما مشترک است. هرچند مظاهر ظلمی که به هرکدام از ما کرده و ما تجربه کردیم متفاوت است، در این که رنج ما منشا مشترکی دارد، هم‌عقیده‌ایم و من فکر می‌کنم بنای مقاومت و مبارزه در دیاسپورای فارسی را باید روی همین امر بگذاریم. مقاومت در کمال مهربانی. 
.
برای دوستانم نوشتم نمی‌دانم چرا علی‌رغم همه‌چیز. علی‌رغم رنج، علی‌رغم ظلم، علی‌رغم ناتوانی، علی‌رغم فشارها و خشم و بیزاری باید بارها با خودم بخوانم:

احساس می‌کنم
در بدترین دقایق این شام مرگ‌زای
چندین هزار چشمه‌ی خورشید
در دلم
می‌جوشد از یقین