۲۸ اسفند ۱۴۰۴

دوستت دارم ایران من

مامان ارکیده‌های منم باز شد مامان. 
ارکیده‌هات در چه حاله؟
بابا برنامه‌تون چیه؟ من سرکارم. بعد می‌رم پیش گلنار و ماهان. وقتی خبر کشتن خامنه‌ای هم آمد بیرون، پیش هم بودیم. تا ابد خواهم دانست. روزبه و امیلا و بهارک و نیما. مجید. تصاویر مبهم.
دیستوپیا اگر این‌جا نیست پس کجاست؟
پارس جنوبی را نتانیاهو زد. سیاست نابودی متقابل بین جمهوری اسلامی و اسراییل. 
دلتنگی متقابل بین من و خانواده‌م.
سپهر وصل شد، طناز زنگ زد به مامان، ما با هم حرف زدیم. مامان من را نشناخت اول. بهش گفتم سلام زیبا جون.خوشحال شد. خوشحال شدم. 
بابا تا گوشی را می‌گیرد انگار گوینده بی‌بی‌سی است. اخبار را تند و تند برایم می‌گوید. گفتم بابا اخبار را من هم خواندم. چطوری؟ گفت عسلویه. گفتم قلی گفت اسم لاریجانی شبیه لاله‌جان است. هر دو خندیدند. خودم گریه‌م گرفت. 
حمید گاهی بعد از کار زنگ می‌زند. با هم حرف می‌زنیم که چه خاک‌های متفاوتی می‌توانیم به سرمان بریزیم اگر چه سناریوهایی پیش آمد. به نگار گفتم آپریل می‌آیبم رم. بلیط قطار خریدم. احتیاج دارم به مناظر متحرک پشت پنجره‌های بزرگ. کار. کار نجاتم می‌دهد. گاهی می‌بینم چهارپنج ساعت فقط ایمیل جواب دادم. تکست نوشتم. تصحیح کردم. کامنت نوشتم پای کانسپت‌ها. در جلسه‌ها طوری درباره‌ی نمایشگاه حرف زدم انگار مهم‌تر از همه‌چیز است. انگار تهران، ایران جهنم نیست. 
ایران من. 
آفتاب افتاده روی پارکت‌ها. خانه‌کاری گرفتم که وسط ایمیل‌ها کمی رفت و روب کنم. هنوز نتوانستم خودم را قانع کنم سمنو و سنجد بخرم. سبزه گذاشتم. لنا گفت سبزه بذار. اگر لنا نگفته بود، نمی‌گذاشتم.
سیاوش گفت من چهارشنبه‌سوری خیلی دوست دارم. یک لوکیشن فرستاد. نشستم در ترام. در کنارم سایه یک زنی را دیدم، لیز خوردم به طرف صندلی دم پنجره. زهرا نشست کنارم. اول تماشاش کردم. ندید من را. گفتم سلام. نگاه کرد. گفت لاله؟ خندیدیم. یک عکس گرفتیم فرستادیم برای بچه‌های متن. گفتیم ما با هم می‌رسیم. زهرا قبلش گفته بود شارژم داره تموم می‌شه. در رو باز کنید وقتی من اومدم. ردیف شد. از کیف پارچه‌ای پوستر و بروشور فستیوال فیلم آسیای غربی را کشید بیرون. آسیای غربی «سنگر» مقاومت ماست در مقابل خاورمیانه. 
سیاوش در را به رویمان باز کرد. آتش. شب سردی بود. آتش گرم بود. زیبا بود. اولدوز و نگین. 
قلی باز گفت سردی من از تو. کمی فکر کردم. چرا نه؟ 

سردی من از تو. گرمی تو از من.  

۲۰ اسفند ۱۴۰۴

جدال با خاموشی

 تراژدی

.
امروز تب ندارم. بی‌حالم. به کار گفتم تا جمعه مرخصی مریضی. دیشب برای مدت کوتاهی سپ آنلاین شد. گفت خیلی پایینم. باید می‌توانستم کوهش را بگذارم روی دوشم و نشد. به جایش گفتم من هم. 
گفت می‌ترسم هم ایران ویران شود و هم «این‌ها» جم نخورند از جایشان. 
وقتی هرگز روی دموکراسی را ندیدیم چطور بفهمیم «این‌ها» چند نفر از مردم ایرانند؟ من فکر می‌کنم اقلیت هستند اما عدد چند است؟
ما چند نفریم؟ اگر البته ایران مای خارج‌نشین را قابل بداند که خودمان را جز مای آن‌ها بتوانیم حساب کنیم.
.
«ما» در عین حال که بسیار دربرگیرنده است بسیار پس‌زننده هم هست. کدام «ما»؟ کدام «آن‌ها»؟
یک میمی بود سه تا اسپایدرمن داشتند از همدیگر اعلام برائت می‌کردند، گاهی فکر می‌کنم وضعیت «ما و آن‌ها»ی ما هم همان است. 
.
پیچیدگی مواضع قدرت در این جنگ، در این بحران اجتماعی، ژئوپلتیکی، سیاسی و تاریخی که باهاش روبرو هستیم چنان است که خودمان هم گاهی نمی‌دانیم کدام طرف هستیم. پایمان را باید محکم روی زمینی بکوبیم که نمی‌دانیم از آن ماست یا نه. 
.
رادان گفت هرکس پایش را به فرمان دشمنان توی خیابان بگذارد، می‌کشیم. 
ترامپ گفت از بمب فرش می‌کنیم. بعد گفت ارتش دریایی گفته وقتی کشتی‌های ایرانی را غرق می‌کنیم لذت‌بخش‌تر است تا وقتی که تصرفشان می‌کنیم، همه در جمع خندیدند. نتانیاهو گفت ما دوست شما هستیم ملت ایران. همان‌طور که دوست فلسطینی‌ها هستند. دوست بمبی. دوست با خاک یکسان کن. مجتبی مقوایی هیچی نگفت. پهلوی گفت پس اتوها را بزنید به برق. دیاسپورای ایرانی در ونکوور، تورنتو، وین، لندن، لس‌آنجلس، دست راستش را به سان Sieg Heil بلند کرد. حالا شما فرض کن موبایلش توی دستش بود. ما که می‌دانیم دست راست را وقتی در جماعت آن‌طور با هم بالا ببری، چیزی بهتر از سواستیکا نصیبت نمی‌شود. 
.
شما شاید خوبید. من شاید دوباره تب دارم. 
.
میم گریه کرد پای چت. من هم گریه کردم. گفت مامان و بابام حاضر نیستند از تهران بروند. می‌گویند رفقای ما همه تهران هستند. می‌گویند مقاومت. می‌گویند زندگی ما اینجاست. 
گفت مامان و بابای تو هم تهرانند چطور کنار می‌آیی با این تصمیمشان؟ گفتم این سهم من و توست از جنگ که باید پذیرای تصمیمات آن‌ها باشیم. با گریه نوشتم. با گریه خواند. عموم پای تلفن به من گفت تو باید به درایت جمعی در ایران اعتماد کنی. ما از بیرون نمی‌دانیم چه خبر است. باید بپذیری. به میم گفتم ما نباید اضطرابمان را بفرستیم تهران. باید خودمان از پسش بربیاییم. آن‌ها زیر بمب هستند. ما باید با تنهایی مواجه شدن با اضطرابمان حداقل این بار کوچک نگرانی‌مان را از روی دوش آن‌ها برداریم. اشک و اشک. 
.
 خواهرم گفت وقتی در خانه‌ام، تظاهر می‌کنم جنگ نیست. بمب که می‌اندازند بیدار می‌شوم. کمی گوش می‌کنم و باز دوباره می‌خوابم. قلبم صدپاره شد. کاش من هم توی تخت خواهرم دراز کشیده بودم. چه روزهایی دوتایی در تختش سپری کردیم. شیشه‌های عطرش را دانه دانه باز می‌کردم و بو می‌کردم. گردنبند‌هاش را امتحان می‌کردم. لباس‌هایش را تنم می‌کردم. نباید زندگی این‌طوری می‌شد که خواهرم را نبینم. 
وقتی درباره‌ی این چیزها فکر می‌کنم می‌بینم شاید این‌ها جز کوچکترین بهایی‌ست که یک ایرانی پرداخت کرده. 
می‌دانم نباید المپیاد رنج در ذهنم برپا کنم. می‌دانم. اما انصاف است برپا نکنم؟ انصاف است که مردمی بی‌خانمان شدند؟ انصاف است که هزاران نفر کشته شدند؟ انصاف است که در زندان فشافویه غذای یک روز یک زندانی نصف یک بادمجان است؟ انصاف است که صدای مردان خشونت‌طلب تشنه‌ی قدرت و ثروت و ایدئولوژی و جهانگشایی از صدای همه‌ی ما بلندتر است؟
.
در آسو گزارش‌هایی از تهران منتشر می‌شود. مشاهدات شهروندان. یکی‌شان نوشته بود با موتور رفته بودند اطراف شهر تهران دوری بزنند و وضعیت را مشاهده کنند و کوچه‌های فرعی منتهی به بیت، پر بود از ون سفید و وانت‌های سیاه مسلح به گلوله‌ی جنگی. راوی می‌پرسید: نباید جای اینها ماشین امداد ایستاده باشد؟ 
این سوال راوی تکان‌دهنده‌ست. ما می‌دانیم جان عزیزان ما برای جمهوری اسلامی ارزشی ندارد و به همین خاطر پرسیدن این سوال را رها کردیم. 
اما نباید می‌کردیم. 
آیا نباید به جای ساختن این همه بمب و موشک و پهباد جمهوری اسلامی فکری به حال نود میلیون مردم بیچاره می‌کرد؟ آیا باید با وقاحت تمام در این شرایط دشوار جنگ دسترسی به اطلاعات را از وحشت لرزان شدن پای‌بست سست و ویران حکومتش سانسور می‌کرد؟ آیا نباید کاری می‌کرد که زمین زیر پای این همه ایرانی نلرزد؟ وقتی صداهایی را می‌شنویم که می‌گویند جنگ ما با جمهوری اسلامی سال‌هاست آغاز شده، همین بوده. جمهوری اسلامی به طور سیستماتیک ثابت کرده که فقط به بقای خودش و ایدئولوژی‌ش با بهای هر خونی و همه‌ی خون‌ها پایبند است حتی اگر ما هیچ‌جا ننوشته باشیم خون ما از آن آن‌هاست. غصب؟ زبان و ترمینولوژی اسلامی اگر می‌فهمند، همان غصب. غصب با غضب.
برای همین ما فریاد زدیم خامنه‌ای ضحاک، می‌کشیمت زیر خاک. برای این‌که خون ما، خون عزیزان ما کالای مبادله نیست. 
.
خیلی وقت‌ها یاد تظاهرات زیر پل پارک‌وی می‌افتم. اولین بار آنجا دست در دست نگار و فربد شنیدم: نترسید نترسید ما همه با هم هستیم. 
انگار آن صدا هنوز هم در گوش من است. آن صدا همان صدای درایت جمعی بود. 
همان صدا چند سال بعد گفت بترسید بترسید ما همه با هم هستیم. 
«ما» و «همه» هرچند جماعت مبهمی هستیم اما می‌دانیم که هستیم. می‌دانیم که با همیم. هرچند برای این با هم بودنمان هرگز به ما اجازه داده نشده. هرکس تلاشی برای ساختن ما کرده در نطفه خفه شده. ما هرگز تا امروز نتوانستیم عددهای با هم ما بودنمان را در یک انتخابات نشان دهیم.
این مای رویایی. 
.
نمی‌دانم چرا امیدوارم هنوز. شاید چون همان‌طوری که عزیزی گفت، وقتی همه‌چیز‌ را از تو بگیرند، حتی ناامیدی را از تو می‌گیرند. 
.
درباره تراژدی زیرساخت‌های ایران شنیدیم. می‌دانیم که آب و برق زیرساخت جمهوری اسلامی نیست بلکه زیرساخت ایران است. می‌دانیم که این جنگ تراژدی نجات است اما چه باید کرد؟ این یک سوال رتوریک نیست. این یک سوال جدی‌ست. من در حال حاضر فکر می‌کنم ساختن شورا جواب طولانی و سخت این سوال است. نجات ایران دست یک ناجی نیست. دست ما و همه است. می‌دانم برخی از ما شنیدن این جواب را دوست ندارند چون طولانی و فرسایشی‌ست و نسل ما میوه‌اش را نخواهد چید اما کماکان فکر می‌کنم راه نجات ایران از ساختن شوراهای کوچک و بزرگ می‌گذرد. اگر اساطیری دوست داشته باشید: سیمرغ.
.
تراژدی شخصی من این است که فکر می‌کنم چاره‌ای جز امید ندارم. 

۱۶ اسفند ۱۴۰۴

روزها در راه (سلام شاهرخ مسکوب)

 خیلی آشفته و پریشان هستم از نظر روحی. خیلی بد می‌خوابم. کابوس کابوس. خواب‌های آشفته می‌بینم. هراسان بیدار می‌شوم هر روز صبح. تا برسم به تلفن، خبری بگیرم از تهران. تهران. تهران من. ایران من. 

شعله‌های مهرآباد را پس اکباتان دیدم. من می‌خواستم از مهرآباد برگردم. برای مکان گریه نمی‌کنم برای امکان گریه می‌کنم. خودم هم جای دیگر نوشتم. ساختمان‌ها را می‌شود دوباره ساخت اما جان‌های عزیز که از دست رفت را نمی‌توان برگرداند. گریه کردن برای خود ساختمان‌های تهران، هرچند تاریخی، احمقانه‌ست. ما هم از دور‌ در واقع برای ساختمان‌ها گریه نمی‌کنیم. برای آن خودی که در آن مکان‌ها داشتیم و بودیم، گریه می‌کنیم. برای از دست رفتن متریالیته‌ی آن خاطرات. آن بودن.
.
رفیقم گفت در تبعید پدر و مادرم را از دست دادم. چه تهرانی؟ به کجا برگردم؟ برای من دیر شد. حق داشت.
.
رفیقم گفت ما نمی‌توانیم اینجا بنشینیم و حامی جنگ در جای دیگری باشیم. حق داشت.
رفیقم گفت آخه در ایران نظر چیز دیگری است. حق داشت.
.
برادرم گفت بمب ریختن روی سرمون لاله. اول ترسیدیم اما بعد بخش وحشتناک، بمب نبود، وحشتناک این بود که اگر وسط جمله‌م صدای یک بمب بیاید، اول جمله‌م را تمام می‌کنم و بعد نگاه می‌کنم کجا بود.
.
خواهرم گفت دم صبح زدند. خیلی نزدیک بود. دویدم توی حمام. گفت با هر بامب بمب قلبم می‌کوبید. گفت فکر کردم آخرش است. گفت به عزیزانم فکر کردم. فکر کردم من به تو فکر کردم نازنینم. گل من. زیبای من.
.
رژیم طبق معمول در سنگر، فقط در حال نجات خود. حتی پیش‌پاافتاده‌ترین کارها را نکردند برای حفظ جان و مال بیش از نود میلیون ایرانی. قدرت (شیشکی) اول (شیشکی) منطقه.
.
فکر کردم احمدی‌نژاد مرده. نمرده بود. نوشته را پاک کردم. اما باز توی سرم: ندا بمون.
.
در بلوسکای نوشتم، خواهرم برایم مثل معشوقم؛ مدام منتظرم ببینم نوشت؟ جواب داد؟ سین کرد؟ یک تیک خورد؟ دوتا تیک خورد؟ حالش خوب بود؟ استرس داشت؟ کارش چی شد؟ گفت شاید دیتاسنترها را بزنند، همین تماسی که داریم هم قطع شود. 
.
گار گفت ما ایرانی‌ها فکر می‌کردیم تافته‌ی جدابافته‌ایم. با خودم فکر کردم آیا کانسپت تافته‌ی جدابافته‌ی منطقه هم پروپاگاندای رژیم بود؟
.
هر ایرانی هرجای ظلم جمهوری اسلامی ایران که نشسته، حق دارد.
.
این روزها خودم را بیشتر از همیشه ایرانی می‌دانم. تهران من. رندوم جاهای مختلف تهران در خاطرم پلی می‌شود. یکی از دوستان ژورنالیست تبعیدیم، پریشب نوشت فکت‌چک کردم فری کثیف علی‌رغم بمب هنوز هست. گفت به رفیق تهرانیم هرشب قبل خواب تکست می‌دهم و قول می‌گیرم که دیوونه جاویدنام نشی تا فردا که بیدارمی‌شوم ها.
جاهایی که یادشان افتادم به جز خانه‌ی خودمان و عزیزانم: اتوبان همت و حکیم و مدرس؛ تهران خیلی با رانندگی یادم می‌آید. چندسال پیش فکر کردم آن هم بخشی از محدودیت‌های آزادی زنان در ایران بود. می‌خواستیم در امنیت چهاردیواری آهنی در شهر تردد کنیم مبادا بهمان تعرض شود. که بارها شد. 
میدون محسنی، آتلیه مکعب، چهارراه ولیعصر، تئاترشهر، موزه‌ی هنرهای معاصر، عصر جمعه و گالری‌گردی با لنا، باشگاه انقلاب. انقلاب. کاش انقلاب جای جنگ. وقتی کاخ گلستان آسیب دید یادم افتاد آخرین بار ده دوازده سال پیش قلی رو برده بودم. گرمازده شد طفلی. بعد دیدم تا دختران مدرسه میناب هستند، نمی‌شود درباره ساختمان حرف زد.
آبگینه. 
میدون تجریش. آن من. آن ما.
.
سر نصرت. منتظر ا. .
سر فرصت. 
همونجا.
خانه‌ی هنرمندان. انجمن. 
.
قطع سراسری اینترنت من را یاد دایال آپ هم انداخت. اگر تلفن رو برمی‌داشتی صدای موجودات فضایی می‌آمد. با صداش سربه‌سر سپهر می‌گذاشتیم. من و لنا بزرگ بودیم. لنا بزرگ بود. کمکم کرد اولین آدرس ایمیلم را ساختیم. یاهو بود. کاش داشتمش. مال من چون ونگوگ را دوست داشتم بود: وینست-آندرلاین-۱۸۸۹-ات-یاهو-نقطه-کام. خیلی احساس بزرگی و خارجی بودن می‌کردم. سال ۱۸۸۹ چون شب پرستاره را آن موقع کشیده بود. کتاب شور زندگی را خوانده بودم. می‌خواستم هنرمند شوم. نرد پانزده ساله از تهران. اولین آدرسم خوب پیر شد. خجالت که نمی‌کشم ازش هیچ، دوستش هم دارم. کجا رفتم؟ دنده عقب بگیر. نیفتی تو جوب. جوب نداریم ما.
تهران. تهران من. 
.
دلم برای بیدار شدن در خانه‌ی پدرمادرم لک زده. فکرش هم گریه‌م می‌اندازد. یعنی ما امسال می‌رویم تهران؟
وقتی بیت را دوباره زدند، گفت دنبال نفتن اونجا؟
.
امروز لنا گفت دم خونه‌ی خاله‌م را زدند و گچ دیوارا ریخته. نوه‌ش آنجا بوده. خیلی ترسیدند. خوشبختانه سلامت هستند. منتها این نوه نرم ‌ناز و لطیف خاله‌م خیلی حالش بد شده. کوچولو. من وقتی دو سالش بود دیدمش. روی اینستاگرام با کت و شلوار پشت پیانو در حال اجرا دیدمش، شبیه باباش شده که خیلی دوستش داشتم و دارم. به باباش یاد دادم فین کنه. بلد نبود. بهش گفتم با دماغت فوت کن و یادگرفت. عموم تا سال‌ها این خاطره را تعریف می‌کرد. 
کجا رفتی لاله؟ دنده عقب بگیر.
.
از یک اصطلاحی استفاده می‌کند مدیای انگلیسی که هربار می‌شنوم از درون فرو می‌ریزم؛ کارپت بامبینگ. فرش بمب. فرش بمب. به فرش فکر کنید، ترنج و شاه‌عباسی و رانندگی با ماشین‌های کوچولو لبه‌ی فرش تا برسی به یک گل و گل رو دور بزنی تا برسی به جاده دوباره. نور مورب آفتاب افتاده باشه روی فرش. بعد به بمب. به آن تصاویر هولناک که در پشت اکباتان فرودگاه مهرآباد در شعله‌های آتش است. به فرش. به بمب. این مردهایی که با تانک جق می‌زنند، کاش همه با هم می‌رفتند به جهنمی که از مهرآباد درست کردند. 
.
فرسایشی که این بار از جنگ احساس می‌کنم، قابل مقایسه با هیچ مثالی از قبل نیست. 
.
این میان شاکر دوستانم هستم. تپه‌های فرحزاد، زنان عزیزم چه کار می‌کردم اگر نبودند؟ گار من. گاهی برای هم پنج دقیقه پادکست روند سیال ذهن می‌ذاریم. شنیدن صداش بارها صبح‌هام را نجات داده. یک میمی بود، اسکرین شات از یک چت: 
  • خوبی؟
  • نه. تو خوبی؟
  • نه. تو خوبی؟
  • نه.
  • اوکی.
  • اوکی.
همان.
در وین هم کم‌کم کامیونیتی دارم. یک کلکتیو فرهنگی ساختیم. درسته همه بیچاره‌ایم در حال حاضر و خیلی هم کج‌می‌داریم و خیلی هم می‌ریزیم و گاهی که باید بریزیم، نمی‌ریزیم. اما واقعا انسان‌های عزیز و آزاده‌ای هستند. خوشحالم شناختمشان. این احساس تعلق به ایرانیان دیاسپورای وینی که هم‌فکر هستیم، جای گرمی در قلبم باز کرده. 
یک روز بعد از یکی از تظاهرات پسا کشتار رفتیم در یک کافه‌ای نشستیم. خیلی سرد بود. یک زن ایلامی را دیدم و حرف زدیم. نمی‌شناختمش. بعد از اینکه برایم گفت میان چهره‌ی کشتگان در تلگرام، روزها دنبال خانواده‌ش گشته بود بارها و چه رنجی و چه عذابی … گفت شاید ما هم مثل بازماندگان هولوکاست فقط یک کار و تکلیف داشته باشیم بعد از این در زندگی: نامشان را صدا بزنیم. نگذاریم فراموش شوند. نگذاریم مردم ما را بکشند و ادامه بدهند انگار جان عزیزی نبوده. شاید تکلیف ما در زندگی فقط باید همین باشد که نگذاریم این عادی باشد که رژیم چنین ظلم و قتل عامی کرد. این همه جان عزیز. این همه زندانی سیاسی. خودشان هم در زندان بانکر ترس و لرزشان. دریا دریا ظلم. آخر چی؟
.
این همه سال تاریخ خواندم و درس دادم؛ این زن آن روز بعد از تظاهرات توی کافه، باید به من می‌گفت کار ما چیست تا من بفهمم. ما باید شاهد و راوی این تاریخ باید باشیم. ما باید، هیچ‌وقت حرف زدن از کشته‌شدگان را بس نکنیم. 
قلی؟ اگر به اندازه‌ی من ایرانی نباشد، کمتر از من ایرانی نیست. احساس می‌کنم واقعا اندازه‌ی من نگران است. احساس دردناکی‌ست اما همدلانه هم هست. انگار با هم در یک جهنم مشترک باشیم. رفقای دیگرم در رابطه‌های مالتی ریشال و مالتی‌کالچرال همه تجربه‌ی یکسانی ندارند. قلی ولی گاهی ممکن است با عصبانیت وسط یک مکالمه بگوید، آخه سر مصدق هم همین بود. این‌طوری در این سال‌ها ایران را بهتر و بهتر شناخت. نگفتم عزیزم ما سر ایرانی بودن خود من هم در این شرایط خشم عمومی باید محتاط بریم جلو، چون من را هم بعضی‌ها به عنوان ایرانی قبول ندارند. اما در این خانه‌ای که ما دو نفر با هم داریم ما ایرانی هستیم با هم. هر کس که خواست با من ایرانی باشد، ایرانی است. 

۱۰ اسفند ۱۴۰۴

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق زمان شما نیز بگذرد

 خامنه‌ای دیشب کشته شد. دیشب خامنه‌ای مرد. ما ساعت‌های اولیه در شوک و حیرت بودیم. کنار هم بودیم. باور نمی‌کردیم. با وحشت نگاه می‌کردیم به هم. بعد اشک‌ها کم‌کم ریخت. ترس. وحشت. ممکنه جهانی باشه که توش ما بیدار بشیم و خامنه‌ای نه. ممکنه. 

رفتیم پیش دوستان دیگرمان. زنان و مردانی که با ناباوری به هم نگاه می‌کردیم و می‌گفتیم؛ خامنه‌ای مرد. 

بعد رقصیدیم. رقصیدیم.
خواهرم برادرم پدرم مادرم؛ گوشه‌های قلبم، همه زیر بمباران تهران هستند. من دیوانه‌وار، جیغ کشیدم. رقصیدم. داد زدم خامنه‌ای مرده. رقصیدم. رقصیدیم. اشک‌هامون ریخت. برادرم زنگ زد. گفت مرد؟ گفتم مرد. گفت لاله مرد؟ گفتم مرد. گفت واقعا مرد لاله؟ گفتم مرد. گفت من رفتم دم پنجره از ته حلق فریاد زدم مردم خامنه‌ای مرده کل بکشید. گفت تمام ساختمانمان کل کشید.
جنون اگر این نیست، پس چیه؟