مسئلهای که این روزها خیلی بهش فکر میکنم؛ تغییر عرف و ارکان زیست ایرانی، تغییر باورها و معنا و جلوههای آن و در مقابلش شکست پروپاگاندا در عرصهی عمومیست.
ما ایرانیان زیر سلطهی جمهوری اسلامی سالها دو زندگی را کنار هم پیش بردیم. یکی زندگیمان در خفا و فضای امن خانههایمان و دیگری زندگی اجتماعیمان در عرصهی عمومی.
یکی از عناصر انقلاب که برای من واضح و مبرهن میکند که ما در لحظهی ویژهی ورقخوردن تاریخ هستیم، ادغام شدن زندگی خصوصی و عمومی مردم در ایران و نمایش آن در فضای عمومی است.
ما سالها در ایران در تمام مهمانیها زن و مرد دست در دست هم رقصیدیم ولی در تلویزیونمان فقط مردان را در حال رقصیدن دیدیم. ما سالهاست آواز خواندیم اما صدای زنها را فقط در بهترین حالت در کر شنیدیم. ما زنان سالهاست در فیلمها با روسری خوابیدیم و حمام کردیم. در مکان عمومی لبهای هم را نبوسیدیم. ما زنان سالهاست زندگی جنسی خود را از عرصهی عمومی پنهان کردیم. تصویر زندگی ما در عرصهی عمومی سالهاست با زندگی واقعی ما تناقض داشته اما دیوارهای بین این دو عرصه، حداقل پسا زنزندگیآزادی هر روز، درست مثل دیوار برلین در ۱۹۸۹ در حال فروریختن است.
.
برای شکافتن این مثال و مطرح کردن جدیدترین صورت پدیدارشده از آن، دوست دارم دربارهی رقصهای سوگواری چند فکر غیر منجسمم را کنار هم بنویسم.
.
تصویری که ما از رقص بازماندگان بر مزارهای جاویدنامان هنگام خاکسپاری میبینیم، شبیه هیچجای دیگری از تاریخ معاصر ایرانی، حداقل در زندگی چهل سالهی من نیست. این تصاویر برای ما تازه و ناآشنا هستند.
هزاران ویدیو در سوشال دستبهدست میشود که در آن پدران و مادران بر مزار فرزندانشان میرقصند؛ کیک تولد و رقص چاقو، لباس عروس و شیون، رقصهای دست جمعی، رقصهای یک نفر در میان جماعتی که دست میزنند و رقصهایی دست در دست هم.
دیدن این صحنهها برای انسان میانسالی مثل من تازه است. به سنتهای قدیمی ایرانی کاری ندارم، خاکسپاری در ایران معاصر پنجاه سال اخیر اغلب با قرآن و نوحههای بدصدا و کرکننده و زجهی متعفن روضهخوانها در مسجدها همراه بوده.
روزها از خودم میپرسیدم، چرا؟ چرا میرقصند؟
در بیست سال گذشته (فارغ از آنچه در خانهها و خلوت خود انجام میدادیم برای سوگواری) در میان طبقهی متوسط پس از خاکسپاری با قرآن و نوحه در قبرستان با مراسم پساخاکسپاری در رستوران و هتلها به جای مسجد در عرصهی عمومی آشنا شدیم که در آن موسیقی شجریان و ناظری جای قرآن و نوحه را گرفته. اما این؟ رقص با شهرام شبپره در بهشت زهرا بر سر مزار؟
چطور میتوان اینها را توضیح داد؟
من فکر میکنم در وهلهی اول، این رقصها روایت بدنهاییست که برای سرپیچی ایستادهاند. بدنهایی که چنان همه چیز از چنگشان ربوده شده طوری که حتی ناامیدی و احتیاط هم همراه آن از دست دادهاند. برای آنها چیزی باقی نمانده که با پنهان کردن بشود از آن مراقبت کرد.
مردم ما از پذیرفتن خاک به سبک مراسم مرگ شیعی و خاکسپاری زیر سلطه جمهوری اسلامی سرپیچی میکنند چون عزیزترین گنجینههایشان، جوانهایشان را به ضرب گلولههای همین رژیم زیر خاک جاگذاشتند. چرا باید با قواعد قاتلین فرزندانشان این آخرین لحظهی خداحافظی از عزیزان را بگذرانند؟ رقص، اینجا به مثابه آخرین نمایش احترام به سرپیچی بدنیست که با گلوله شکافته شده، خونش به کف خیابانها ریخته شده. خونی که میدانیم به سرعت شسته شده و جمهوری اسلامی تمام تلاشش را کرده که پایمالش کند. وقتی دیگر جان عزیزی برای محافظت نداریم، دیگر چیزی برای از دست دادن نداریم. پردهها برمیافتد و نشان میدهیم که این فقدان را حداقل با کرامتی شایستهی این عزیزان پر میکنیم. جوانهایمان، کودکانمان را به خاک میسپاریم ولی ارزشها و کرامتمان را برجسته میکنیم. اعتراضشان را یک بار دیگر نشان میدهیم. چه بسا عاملان و آمران فکر میکنند با امضای زوری گرفتن برای سند بسیجی بودن کشتهشدگان در این برهه از زمان موفق شدند روایت مقاومت این جوانان را با اعداد تغییر بدهند اما نه! هرگز.
تنها به خاک سپرده میشوند و این ناگزیر است اما به جای شنیدن انالله که همیشه شنیدیم، صدای موزیک و بدنهای در حال رقص روی مزار جاویدنامان مقاومتشان را بدرقه میکند. حتی اگر این رقص در فرهنگ ایرانی نماد شادی باشد، اینجا با عوض کردن سایت این رقصها از عرصهی خصوصی خانهها به گورستان، معنای رقص عوض میشود. در این لحظه با نمایش رقص، نه شادی که مقاومت جمعی و اختلاف با رژیم نمایش داده میشود. پس زدن آیینهای شیعی و رقصیدن به جای شنیدن نوحه، مانع گروگان گرفتن تصویر سوگواری بازماندگان توسط جمهوری اسلامی میشود. در این حرکت پشت کردن به چهل سال پروپاگاندای شیعه سازی از ایرانیان دیده میشود.
«بدن میآشوبد.»
این رقصها روی مزار جاویدنامان کنتراستی شدید و کورکننده به عرصه عمومی ارائه میکند. این خاکسپاری آن تصویری نیست که همیشه دیدهایم. خاکسپاری «شهید» نیست. خاکسپاری امثال سلیمانی نیست. خاکسپاری یک شیعه بسیجی نیست. خاکسپاری سپاه نیست. خاکسپاری جاننثار خامنهای نیست. خاکسپاری یک انسان شجاع است. این خاکسپاری جانی آزاد و زیباست که علیرغم ظلم و زور، زندگی و مقاومت دیگری را برگزیده بود و این زندگی با گلولهی جنگی از او ربوده شده. این انسان باید با همان کرامت و زیبایی عقیدهاش به خاک سپرده شود. این کرامت خلاف تمام آیین شیعی زوریست که چهل و چند سال است این رژیم به زور میخواهد به ما تحمیل کند. این رقص پشت کردن به جمهوری اسلامیست. این رقص تهدید است. ما دیگر چیزی برای پنهان کردن و از دست دادن نداریم. ما میرقصیم تا نشان بدهیم از آنها نیستیم. رقص راز ماست. رقص از آن ماست. رازی که از جمهوری اسلامی پنهان کردیم. مرزیست که ما را از آنها جدا میکند.
امروز فکر میکنم علاوه بر این، رقصها شکل مبارزهی ارگانیکی است که از عرف اجباری جمهوری اسلامی سرباز میزند. سرپیچی و کنش بدنها در فضای عمومی برای انکار ظلم و سلطه جمهوری اسلامیست و نوعی دهنکجی جدی به پنج دهه پروپاگاندای شیعی در جمهوری اسلامیست و خود مبارزه است. این رقصها اجازه نمیدهد تصاویر مرگ برای استتیک جمهوری اسلامی دزدیده شود. روایتش تغییر کند. شما نمیتوانی تصویر تنهایی در حال رقص روی مزار با لباس سیاه هستند را جای ختم انالله گوی یک بسیجی جا بزنی. این رقص نماد کرامت ایرانیان مبارز و تلاشی برای فاصلهگذاری میان ما و آنها است.
این رقص همچنین پس گرفتن عرصهی عمومی است. مزار فرزندان خانهی ماست. اگر بخواهیم برقصیم، میرقصیم و هیچ کس نمیتواند مانع ما شود. خیابان از آن ماست و قوانین فضای خصوصی ما بر آنها حاکم است. عنصر مهم دیگر هم تکرار است. در تکرار این رقصها در جایجای ایران، تایید جمعی وجود دارد. من شما را میبینم. من هم برای فرزندم میرقصم. من هم کنار تو مبارزه میکنم. من هم رژیم و آیینهایش را پس میزنم. من هم در کنار شما و بر علیه آنها و نمادهایشان هستم.
مقاومت.
در عین حال من فکر میکنم در کنار اثر سمبلیک انکار ظلم اسلام سیاسی و مظاهرش در ایران و نشان دادن این مقاومت یک کارکرد دیگری هم در این رقصها هست؛ این فجایع با تنها تجربه شده و ما قادر نیستیم که فقط با زبان روایتشان کنیم. این فجایع بر تنها وارد شده و باید با بدنها بیان شود. در این رقصها برای تنهای ما شفا هم هست. عشق است به زندگی و پرستش زیبایی. در این رقصها ما به نیابت عزیزان از دسترفتهمان هم میرقصیم.
.
در دوران زن زندگی آزادی جستاری دست به دست میشد دربارهی «انقلاب فیگوراتیو» و نشان میداد یک عکس آبگوشت خوردن در قهوهخانه، یک تصویر از موهای پریشان یک زن در باد هنگام موتورسواری، دو انگشت به علامت پیروزی وقتی روی ماشین نیروی انتظامی ایستادی، روشن کردن سیگار با تصویر خامنهای در آتش، بستن موها به صورت دم اسبی برای رفتن به دل موج تظاهرکنندگان، این همه لحظههایی بوده که این تخیل از نوع دیگری از بودنِ زنان زیر سلطهی جمهوری اسلامی را برای ما تعریف کرده. وقتی ویدا موحد روسری سفیدش را روی چوب جلوی قنادی فرانسه نگه داشته، این نوع بصری از مبارزه رقم زده شد. برای همین روی تمام جعبههای برق یک هرم نصب کردند. چون قدرت این تصویر در تکرار و تکثیر شدن با سرعت فضاییست. چون فقط ویدا موحدی نیست. ما همه با هم هستیم. اما میشود روی هر قبر جاویدنامی مانع از رقص شد؟
این رقصها در ادامهی همان شال سفید، رفرنس جمعی برای پس زدن رژیم است. همان دستبند سبز ۸۸ است. اینها انکار روایت زوری رژیم از زیست ایرانیان است. مقاومت همیشه هست، گاهی صدای الله اکبر از پشت پشتبام میدهد، گاهی پهلوی برمیگرده و گاهی رای من کجاست. اما در کنه خود مقاومت اصیل است و مظاهرش در هر برههای متفاوت است. امروز مظهر مقاومت رقص بر روی مزار است.
ما ایرانیان میدانیم که زیر یوغ اسلام سیاسی جمهوری اسلامی بودهایم و حالا آن را در هر موقعیتی پس میزنیم. با همین نشانهها: با رقص، با سیگار آتش زدن با تصویر سوخته خامنهای، با روسری سفید، با هر فریادی. این پس زدن شیعه سیاسی سالها در خفای خانههای ما بوده و امروز از هر گوشهای به عرصهی عمومی پاگذاشته است. این نشانهها، چرخش در باور عمومی و معنا را میسازد و به ما جرات میبخشد.
این لحظهها برای زندگی ما ایرانیان در عرصهی عمومی سرزمینمان لحظهی بسیار پر ابهتیست؛ لحظه پس گرفتن کرامت انسانی پایمال شده و نه گفتن باشکوه بدنهاست.
.
نمیتوانم زیبا نباشم
عشوهیی نباشم در تجلیِ جاودانه.
چنان زیبایم من
که گذرگاهم را بهاری نابخویش آذین میکند:
در جهانِ پیرامنم
هرگز
خون
عُریانی جان نیست
و کبک را
هراسناکیِ سُرب
از خرام
باز
نمیدارد.
چنان زیبایم من
که اللهاکبر
وصفیست ناگزیر
که از من میکنی.
زهری بیپادزهرم در معرضِ تو.
جهان اگر زیباست مجیزِ حضورِ مرا میگوید. ــ
ابلهامردا
عدوی تو نیستم من
انکارِ تواَم.