یکی از جنبههای مهاجرت که در حوزهی تاریخ فرهنگ بهش پرداخته میشود، ارتباطات است. مثلا شما در قرن چهارده اگر یک سنگ تراش ایتالیایی بودی، بعد میشنیدی دارند یک کلیسا در وین میسازند و قصد میکردی به تراشیدن سنگهای کلیسای وینی، در بهترین حالت در راهی که نشناخته بودی و هرگز نرفته بودی، ماهها پیاده میرفتی تا برسی وین، در بهترین حالت زنده میرسیدی به کلیسا، شغل را میگرفتی، صبح تا شب سنگ میشکستی و میسابیدی و یک هیولا میتراشیدی با منقار عقاب و چشمهای دریده و بدن کشیده و بالهای ترسناک که در منقار بازش یک لولهای تعبیه شده بود که آبهای روی ناودان را جمع میکرد و هدایت میکرد و میریخت پایین. مفتخر بودی، میخواستی بگویی خانواده، من یک هیولا برای کلیسای مرکز شهر تراشیدم. کاش بودید که هیولای من را ببینید و فلان، نمیتوانستید. جهان در هفتصد سال پیش به شما این امکان را ارائه نمیکرد. سخت بود زندگی. اینطور نبود که شب زنگ بزنی به اهل و عیالت بگویی ایهالناس من رسیدم. ردیف شد. نمیشد با تماس تصویری تصویر هیولا را نشان بدهی. نمیشد.
۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
پنجاه سال قطع تحمیلی
خداحافظی امر جدی و نهایی بود. بیخبری عادی بود.
ندیدن، ناگزیر بود. دل کندن صبحانه و شام و ناهار مهاجر بود. فاصله بزرگتر از توان بشر بود.
همانجور که حالا برای ما مثلا ماه شاید.
.
حالا هفتصد سال بعد، فاصله برای ما اقلا روی کرهی زمین ممکن است. تلفن هست. اینترنت هست. اما آخوند و سپاه هم هست.
.
در دو ماه گذشته خودم را چنان مهاجری احساس کردم که شبیهش را فقط تقریبا دو دهه پیش اوایل مهاجرتم تجربه کردم. به من راه یاد ندهید. مسئله من تکنولوژی دور زدن ظلم نیست. مسئلهی من ظلم است. هیچی نمیخواهم بشنوم. حرف من این نیست که چطور مواجه شوم. یک راههایی هست. چه اپهایی؟ چه فیلترشکنی. مردهشور تمام سیستم فیلتر و فیلترشکن. من همهی این چیزها را میدانم اما یک راه اصلی و خیلی راحت هم هست. برداشتن چکمه از روی ارتباطات. من عصبانی و بیزارم که باید همهی ما این قدر وقت تلف کنیم برای بدیهیات. حرف من این است که میشد و آخوند و سپاه مانع هستند که من تلفنم را بردارم، شماره تلفن پدرمادرم را بگیرم و با آنها حرف بزنم. مانع من ظلم و ستم و زور است نه تکنولوژی.
.
سپهر نوشت مامان اینها اینجا هستند. بگیرمت ببینیشون؟ گفتم بگیر. شب بود. شمردم. هفت بار قطع شد. هفت بار، وقتی وصل شد، مامان و بابا اول گفتند، آره قطع شد، بعد چند جمله معذرتخواهانه گفتند که چرا قطع میشود. صدای من را نمیشنیدند. من صدای آنها را میشنیدم. من هم در خشم جوشیدم که چرا آخر شما باید از من معذرتخواهی کنید. مگر تقصیر شماست؟ صدای من را نمیشنیدند. در طول مکالمه برای اینکه ببینی کی بالاخره صدا میرسد باید مدام حرف بزنی. حرفی که میخواهی بزنی را اگر بزنی، حرف از دهن میافتد. مخصوصا با تکرار. سلام مامان میخواستم بپرسم دستدردت بهتر شد؟ سلام. مامان میخواستم بپرسم دستدردت بهتر شد؟ اه نمیشنوید. نه؟ میبینم. من میشنوم. مامان؟ میشنوی؟ مامان دستت بهتر شد؟ دستت مامان؟ میشنوی؟ مامان. گه به سرت جمهوری اسلامی. مامان. وای. دیوانه شدم. دستت مامان دستت. دستت چی شد؟
اگر شما میدانید دست مامانم چی شد، من هم میدانم.
.
رابطه من و بابام رابطهای است که بخش جدیش درباره تحلیل وضعیت سیاسی است. وسطاش گاهی حال هم را میپرسیم. باقیش بابام سعی میکند جهان را به من توضیح بدهد. تنها مردیست که اجازه میدهم جهان را به من توضیح بدهد. باقی تیپا.
او میخواهد نشانم بدهد که میداند در وین، اتریش، اروپا و امریکا چه خبر است. من میخواهم نشانش بدهم، در تلاشم بفهمم در ایران چه خبر است. وقتی در چنین وضعیت نکبتباری با هم تلفن میکنیم، من دوست دارم بشنوم چطور است. او دوست دارد اخبار اتریش را به من بدهد. برای او، کمال مهرش است که نشان من بدهد اخباری که برای او ضروری نیست را به خاطر من دنبال کرده و فلان سیاستمدار اتریشی باز چه کاری کرده. من دوست دارم ببینم تار میزند؟ حالش خوب است؟ بپرسم مامانمولی فلان غذا را چطور میپخت. مامان هم که روی اسپیکر است بپرد توی حرف بابا و دوتایی غذا را طوری بهم توضیح بدهند که بتوانم بپزم. بپرسم از باغچه چه خبر؟ خبرهای اصلی. نه این باز تنگهی هرمز باز است یا بسته. یا پروپاگاندای مدیای جمهوری اسلامی در سطح جهانی چه شاخصههایی دارد. ولی خب حتی شاخصه را هم نمیتوانیم درست حسابی مطرح کنیم. چون به هم داریم مدام میگوییم؟ میشنوی؟ خوبی؟ صدا میاد؟ مامان؟ بابا؟
چندوقت است که دستور یک غذا را ازشان نپرسیدم؟ نمیدانم.
.
گاهی وقتی حرفهایی را که میخواهم بهشان بزنم، صدها بار تکرار میکنم و از شنیدن صدای خودم بیزار میشوم اما باید هنوز حرف بزنم که بفهمم بالاخره صدای من بهشان میرسد یا نه، میشمرم. به تصویر کج و معوج آنلاینشان خیره میشوم: یک دو سه چهار پنج شیش هفت هشت نه ده…. کلافه. خسته. ناموفق از برقرار کردن ارتباط انسانی ساده با آنها. کلافه کلافه کلافه.
کمتر تجربهای همسان دیدن و ندیدنشان و حرف زدن و حرف نزدن با آنها سراغ دارم. تماس برقرار شده بالاخره به صورت تئوری هر دومان سی چهل دقیقه صرف کردیم که تصویر کج و معوج همدیگر را در یک صفحه تلفن ببینیم. اما نه حرفی که خواستیم زدیم، نه دلتنگیمان برطرف شده نه ارتباط انسان معناداری با هم برقرار کردیم.
من فکر میکنم این احساس گمگشتگی که در خودم و رفقای تبعیدی و مهاجرم میبینم به خاطر این ظلم فرسایشی که مانع تماس ماست، حق دارد که نوشته شود.
اشتراک در:
پستها (Atom)