۲۷ مرداد ۱۳۸۶

نوشتن و نوشتن و باز نوشتن از چیزهایی که شبیه چیزی که در ذهن ما وجود داره ، نیست ، چه سودی داره؟ (می دونم جمله ی مزخرفی شد ولی عوضش نمی کنم !) کی رو راضی می کنه؟
فکرها و ایده ها تا مجردن، درست هستن . درست به مفهوم افلاطونی درستی . ولی وقتی فکرها ، کلمه می شن ، چیزهای دیگه ای هستن که دورن ... که حقیقت ندارن ... نوشتن به چه دردی می خوره اگر بازهم بیان نشیم؟
انگشت های درازم روی کیبرد تند و تند حرکت می کنه ( و اولین خوبی کیبرد اینه که بهتر از با دست نوشتن ، با سرعت ذهن آدم حرکت می کنه ... همیشه روان نویس ها به سرعت ذهن آدم نیستن ...) بعد دستم رو میذارم روی کلید کشیده بالا سمت راست و همه چیز پاک می شه ... یک صفحه ... دو صفحه ... ده صفحه ... پاک می شه و ناپدید می شه ... یه خط عمودی همه ی کلمه های منو می بلعه ... انگار هیچ وقت نبوده . ( و دومین خوبی کیبرد اینه که می تونی نوشته هات رو کاملا محو و ناپدید کنی ! حسی که هیچ وقت با پاره کردن یه سری کاغذ به آدم دست نمی ده ! ) چیزی که شبیه مفاهیم انتزاعی ذهن ما نیست و وقتی نوشته می شه ، صدها بار تغییر کرده و دور شده از چیزی که قرار بوده باشه ، همون بهتر که نوشته نشه ... همون بهتر که پاکش کنم و به ذهنم وفادار بمونم . من مرض لاعلاج وفاداری دارم . همون بهتر که توسط یه خط عمودی سرکج بلعیده بشه تا من بنویسم و بنویسم و بنویسم ولی اونی که باید باشه ، نشه .اما آیا اینا بدیهیه؟

۲۳ مرداد ۱۳۸۶

۲۲ مرداد ۱۳۸۶

صدای جیرجیرک ها مثل لالایی توی گوش من
درخت های نارنج و پس زمینه ی آسمون آبی آبی آبی
کرختی تعطیلی سه روزه
آرامش خالص
فستیوال پشه
هلوهای خنک توی بشقاب سفید ملامین
کرم مالیدن روی پوست آفتاب سوخته و دمر دراز کشیدن
دست ها زیر بالش
ایوون آب پاشی شده
خوابی که بی صدا چشمامو پر می کنه
ساعت چهار بعد از ظهر
بیدار شدن از صدای پیچیدن باد لای برگ درخت ها و پیدا شدن چند تا لکه ابر سفید
کاش این لحظه ها منجمد می شد
کاش طول می کشید
نگرانی های من کجا هستند؟
شیخ کجاست؟
خواهرکم کجاست؟

۱۶ مرداد ۱۳۸۶

فیلم هامون از عزیز ترین فیلم هایی که من دیدم ... دیالوگ هاش میلیون ها بار برای جواب دادن و روایت کردن وتوجیه کردن میاد تو ذهنم ... هنوز که هنوز می ارزه به تکرار و شنیدن دوباره و چندباره ... من به طور کل آدم فیلمی ای نیستم ولی این فیلم بدجوری در حافظه ی من ثبت شده ... یه صحنه ای هست با آدم مثالی زندگیش علی عابدینی خلوت کرده ... ازش حال و احوال زنشو می پرسه ...هامون می گه تو هنوز خوشبینی؟ علی عابدینی می گه : خوشبین ، امیدوار (بعد مکث می کنه و لحنش یه خرده غمگین می شه و یه تخم مرغ با شدت می شکنه توی ماهیتابه) بدبخت ... نا امید (و پوست تخم مرغ رو پرت می کنه) و جالب اینجاست که فقط یه صحنه های خاصی به این وضوح حک شده و بقیه ش محوه ... آخرین باری که دیدم این فیلم رو اقلا باید شش سال پیش باشه ... نمی دونم شاید توی سن خاصی دیدمش که اینجوری دلبستگی دارم بهش ... نمی دونم ... یه جای دیگه داره عزت الله انتظامی که وکیل خسرو شکیباییه بهش می گه : میدونم به قلبت ری... شده ولی باید قبول کنی ! آخه فکر کنید با قلبی که این وضعیت رو پیدا کرده ، آدم چطوری می تونه قبول کنه!؟
بی نظیره ... همین

۱۳ مرداد ۱۳۸۶

تمام روز حاشیه رفت ... گل های قالی رو شمرد ... لیوان ، لیوان آب خورد ... بی حرکت رو به کتابخونه نشست ... روی تخت چمباتمه زد ... از برج کتاب هایی که باید می خوند ، یکی رو برداشت و ورق زد ... کانکت شد ... اینویزیبل ... آشناهاشو دید که پرسه می زنن ... میل باکسش رو نگاه کرد ، دید چهل و نه تا این باکس داره ... یه نگاه سرسری ... هیچ کدوم رو باز نکرد ... استینگ بهش گفت آم نات ا من ویت تومنی فیسز / د مسک آی ور ایز وان ... به استینگ گفت منم همینطور ... نیمه تاریک شد و هنوز حوصله نکرده بود چراغی روشن کنه ... تا وقت خواب بشه یه کمی روزنامه خوند ... فکر کرد : چه حوصله ای دارن ... یه کمی هم تلویزیون تماشا کرد ... حتی به قیافه ی یه خواننده که خیلی داشت شدید می رقصید و تمام بدنشو می لرزوند ، لبخند زد ... هیچ تلفنی رو جواب نداد ... حدود ساعت یک و بیست دقیقه ، رفت مسواک بزنه ، همینطور که تند و تند برس مسواکش رو به دندوناش می مالید یه گوله اشک درشت لیز خورد رو گونه ش ... به روی خودش نیاورد و باز مسواک زد ... یکی دیگه لیز خورد رو گونه ش و افتاد توی کاسه ی روشویی و قاطی آب شد ... هنوز به روی خودش نمیاورد ... مسواک می زد ... حالا سطح رویی آسیا هاشو مسواک می زد ...سرشو برد جلوتر و توی آینه به آسیا های بالاییش نگاه کرد ... اشک سرتق لیز خورد و از چونه ش راه افتاد رو گردنش ... با دست چپ پخشش کرد رو گردنش ... با خودش فکر کرد : گردنم چه باریکه . و یهو هق هق بی امان افتاد به جونش ... دهنش رو شست ... فکر کرد : کی تا حالا وسط مسواک زدن زده زیر گریه؟ جواب داد : خودم ...خود خرم ... تمام روز به خودش گفته بود که گریه کنی ، باختی و همه کار کرده بود جز گریه ... تمام روز از هر چی که ممکن بود به گریه بندازتش دوری کرده بود ... روز رو کاملا هدر داده بود و اون وقت مسواک ... همین مسواک ارال بی که هیچ کس رو تا به حال به گریه ننداخته ، به گریه انداخته بودش

۲ مرداد ۱۳۸۶

لا یأس مع الحیاة
پ.ن
خوبی اینکه آدم به زبانی غیر از زبان مادریش بنویسه یا حرف بزنه اینه که ناخودآگاه دچار صراحت می شه ! صرفا مقصودم "لا یأس مع الحیاة" نیست ... بی سوادی واژگانی منجر به این می شه که فقط اون چیزی که لازمه بگیم ... آدم ناخودآگاه از شر اطناب رها می شه ... حالا چه اصراری به عربی کردم الان ، خودمم نمی دونم ولی بیخودی از این عبارت خوشم اومد . نمی دونم شایدم جایی شنیدم ، یا خوندم ... نمی دونم ... دژاوو! یهو یادم اومد

۳۰ تیر ۱۳۸۶


کتاب زیورهای زنان ایران ضیاپور رو ورق می زدم ... این عکس نظرمو جلب کرد ... احساس کردم متفاوته ... واسه دوره ی قاجار با اون زن های چاق و سیبیلو که توی همه عکس ها هیجان زده هستن ، بیش از حد آرامش داره و به علاوه جدی و با وقار و از همه بهتر خونسرده ... انگار نه انگار دارن با این پدیده ی جدید و جالب ازش فتوغرافی می کنن ! امتیاز دیگه ای که داره زیبایی متفاوتش با عصر خودشه ... نه خبری از ابروی به هم پیوسته هست ، نه از تن پر گوشت و نه سیبیل های سیاه رنگ ... طره ی گیس سیاهش بیعار افتاده روی شونه ش و حواسش پاک پی چیز دیگه ایه ... بساطش رو زده زیر بغلش و واسه ما تره هم خورد نمی کنه

۲۶ تیر ۱۳۸۶

ساعت ده دقیقه به هفت بعد از ظهره
می رسم
نرم ترین و خنک ترین پیراهنم رو می پوشم . نرمیش از روز سخت بی حاصلم دورم می کنه . خنکیش از گرمای بی برقی لنگ ظهرتابستان روی صندلی لهستانی سفت و سیاه شده و تماشای پره های بی حرکت پنکه رهام می کنه
...
کامپیوترم خاموش می شه
پره های پنکه متوقف می شه
سکون مطلق
پنجره رو باز می کنم . ظهر داغ و مرکز شهر و یه چنار بی عار که درست توی قاب پنجره ایستاده
هیاهوی خیابون می ریزه توی اتاق ساکت گرم
دستم از دستگیره پنجره رها نشده که پنکه دوباره راه می افته
پنجره رو می بندم
بیخودی دلتنگم
می رم پشت میزم
پاور رو نزدم هنوز که پنکه دوباره از کار می افته
بچه ها از اتصالی برق ساختمان قدیمی می گن
حوصله نمی کنم گوش کنم
گفتن و نگفتنش فرقی نداره
دور می شم
نمی شنوم
به پنجره نگاه می کنم و شک دارم دوباره برم طرفش یا نه
...
توی نرم ترین و خنک ترین پیراهنم هستم
پ.ن
تاریخ و ساعت این پست رو اینجوری بخونید
JUL 14 . 2007
posted by laleh at 10:32 PM

۱۶ تیر ۱۳۸۶

یک. قبل از تاریکی مطلق شب ، نور آبی عجیبی همه جا رو می پوشونه ... اگر فیلم درخت گلابی مهرجویی رو دیده باشید ، صحنه هایی وجود داره که در این نور گرفته شده وبه گمان من از بهترین صحنه های فیلمه ... نه تاریکه نه روشن ... لحظه ی شک ... و درست لحظه ایه که روز می ره و تاریکی ، جهان هستی رو می بلعه ... لحظه ای که باید غنیمت شمرد ... چون از کف می ره ... شاید عمر نور آبی در یک شبانه روز، بیست دقیقه بیشتر نباشه ...
دو. دیروز، همین موقع ها (مورد مشروح در شماره ی یک ! ) بود که روی تراس رو به درخت هلو و گیلاس و گلابی ولو شدیم ... آفتاب پایین می رفت ... گیلاس های سرخ لابلای سبزی نورس برگ ها دلبری می کردن ... جهان در سکوت و سکون ... من به همه چیز و هیچ چیز فکر می کردم و ناگهان تاریک شد ... کسی چراغ تراس رو روشن کرد و ما روانه ی شنبه شدیم ...
سه. اگر کتابی نوشته بشه با عنوان " درباره ی با هم بودن" ، شاید بیش از هر چیز درباره ی با هم نبودن باشه.
چهار.موهام رو راه راه کردم ... بعضی وقت ها قهوهای، بعضی وقت ها قهوهای تر! جدید شدم اما جدید شدن هم کمکی نکرد که جدیدیتی در دلم احساس کنم.
پنج. نوشتم جدیدیت ، یاد یه استاد مبانی مون افتادم که تکه کلامش "چیزیت اشیا !" بود و به همه چیز "یت" اضافه می کرد ، وقتی سر کلاس دیگه ای هم بود ، یهو احساساتی می شد و می گفت:" چیزیت اشیا فلان و بهمان است ..." ما تو این کلاس می مردیم از خنده ... شایع بود که حتی گفته "گردیت دایره !" حالا خدا می دونه راست بود یا نه !
شش. کاش اینقدرعاشق پیدا کردن متهم در ناکامی هامون نبودیم ... کاش از این بازی من مظلومم ، تو ظالمی دست برمی داشتیم ... من از این کلیشه ی کهنه نفهمیده شدن توسط مردهامون که بیرقش کردیم ، خسته شدم.
هفت. 07.07.07
هشت. خودتون با زهدان می نویسید!! (قضیه ی این جمله ، حکایت عربیه که می خواست از همسایه شلنگ امانت بگیره و با خودش فکر کرد که اگر گفتم شلنگ بده گفت شلنگ سوراخه چی؟ اگر گفت شلنگ کوتاهه چی ؟ اگر گفت به عرب شلنگ نمی دیم چی؟ اگر... اگر ... و همسایه تا در رو باز کرد ، گفت شلنگت مال خودت ، عرب خر هم خودتی !) اون جمله ای که اول شماره ی هشت گفتم مثل همین بود ! آخه داشتم در فلان سایت مطلبی می خوندم ، نوشته بود تمام زن ها با زهدانشون می نویسن ! البته در سطور بعد بی تعارف سر و تن گوینده ی جمله ی فوق شسته شده بود ! ولی به هر حال اون جمله نوشته شده بود.
نه. این پست نه توسط من ، که احتمالا توسط کسی که در خواب نرم و نولوکی نیست منتشر می شه !

۱۰ تیر ۱۳۸۶

خرداد مثل سمفونی ای بود که در اوج تمام شد ... همیشه برای من عجیبه که توی ارکسترهای بزرگ چطور اینقدر هماهنگ پونصد نفرهمه با هم سکوت می کنند و قطعه تمام می شه ... ناکس ها ! حتی صدم ثانیه اختلاف ندارن! با اشتباه کردن یک ضرب همه چیز می تونه خراب بشه ! ولی نمی شه ! فوق العاده ست ... خرداد برای من اینجوری بود ... خیلی دقیق همه چیز به پایان رسید ... مدرسه ... ژوژمان این جوجه ها ... امتحان های خودم از افلاطون تا سنت اگوستین و دکارت و کانت و هگل و نیچه و مکتب فرانکفورت ... از سمبل ها و اسطوره های هند و چین و ماچین و ایران و مطالعات تطبیقی ! ... پروژه های عقب مونده که باید تا آخر خرداد تحویل داده می شد! ... بینال و افتتاحیه ی پر دردسرش که چیزی ازش نفهمیدم ... و دوندگی ها ... و آخ از دوندگی ... برای هماهنگ بودن همه چیز ... همــــه چیز ... و بعد ... سکوت گرم تیر ماه ... و حالا منم و این سکوت ... سکوتی که بعد از اون همه سر و صدا، زیادی سنگینه ... و بد هم نیست . تنها مشکل ، اینجاست که نمی دونم کارهای رها کرده م رو از کجا شروع کنم ... برگشتن به خودم و نظم قدیمیم کمی دشواره ... دلم می خواد پشت کنم به این کارها و برم پشت بی حوصلگی دراز بکشم و به آسمان آبی آبی نگاه کنم و هیچ کاری نکنم ... حتی حوصله ندارم ، دقیق تر از این عبارت های پاره پاره شرح و توضیحی بدم