۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۷

خواندن رمان خانه ارواح ایزابل آلنده بر آنم داشت تا از زیبایی حرف بزنم. می گویم چرا اما قبلش می خواهم تکلیفم را با شما درباره زیبایی مورد نظرم روشن کنم. از زیبایی منظورم زیبایی صورت و ابژکتیو است. زیبایی های غیر قابل انکار. زیبایی هایی که به سلیقه برنمی گردد. زیبایی هایی که همه درباره شان متفق القولند. که درباره شان لازم نیست بحث کنیم. همه مان وجودشان را می پذیریم. لازم نیست توجه مخاطب زیبایی را به گوشه ی خاصی از زیبایی جلب کنیم تا با ما موافقت کنند. نمی خواهم راجع به شیرینی، معصومیت، دلنشینی، جذابیت، لوندی، طنازی و صفاتی نظیر این ها حرف بزنم. بحث من فقط و فقط زیبایی است. آدم های کمی هستند که به طرز آشکاری زیبا هستند. زیبایی شان خودش را بیان می کند و اگر ندارد! نمی توانیم بگوییم اگر بینی اش کمی سربالا تر بود، زیباتر بود یا اگر چشمانش کمی درشت تر بود یا اگر پوستش گندمگون بود... به کمک ما نیاز ندارند. مثل پیراهن سرخ می مانند. آشکارند. زیبایی هایی که چه بسا گاهی دلهره آور هستند
در رمان "خانه ارواح" یکی از دختران خانواده "دل واله"، "رزا" است، که در جوانی مسموم می شود و باکره ای خواستنی و ناکام می میرد. فصل اول این رمان در ترجمه حشمت کامرانی "رزا خوشگله" نام دارد. خواندن این فصل کتاب آدم را درگیر جنبه ای دیگر از زیبایی می کند. پیش از این که نظرم را بنویسم شمایی را که این رمان را نخواندید به توصیف های آلنده از زیبایی رزا می برم، شاید آن وقت لازم نباشد توضیح چندانی اضافه کنم: " زیبایی غریب این دختر کیفیتی اضطراب انگیز داشت که او نیز نمی توانست آن را نادیده بگیرد؛ این دخترش گویی خمیره ای سوای افراد بشر داشت. نیوآ حتی پیش از تولد رزا می دانست که خمیره او این جهانی نیست؛ زیرا پیشاپش او را در خواب دیده بود. از این رو وقتی قابله هنگام بیرون آمدن کودک جیغ کشید تعجب نکرد. رزا هنگام تولد سفید و صاف بود، بدون ذره ای چین و چروک، مثل یک عروسک چینی، با موهای سبز و چشمان زردرنگ. قابله با کشیدن صلیب بر سینه گفته بود: زیباترین موجودی که از گناه نخستین تا به حال دنیا آمده است. نانا از همان اولین استحمام، موهای رزا را با بابونه شست که رنگشان را روشن کرد و مایه ای چون مفرغ کهنه به آن ها داد. او رزا را بدون روانداز دربرابر آفتاب گذاشت تا پوستش که در قسمت های بسیار ظریف سینه و زیر بغل شفاف بود و رگ ها و بافت پنهان ماهیچه ها به خوبی در زیر آن دیده می شد، سفت و سخت شود. حقه های کولیانه نانا کاری از پیش نبرد و به سرعت شایع شد که نیوآ فرشته ای زاییده است. نیوآ امیدوار بود که مراحل پی در پی و ناخوش آیند رشد عیب و ایراد هایی در دخترش پدید آورد که البته چنین چیزی اتفاق نیفتاد، بلکه برعکس رزا در هیجده سالگی همچنان باریک اندام و بی عیب و نقص بود. حالت پوستش با آن روشنای آبی ملایم، موهایش و خرامیدن و رفتار آرامش آدم را به این فکر می انداخت که باید از موجودات دریایی باشد. در وجودش چیزی ماهی وار بود. اگر دمی فلس دار داشت پری دریایی می شد. اما پاهایش او را درست در مرز باریک میان موجودی انسانی و آفریده ای اساطیری قرار داده بود. نامزدی داشت که روزی با وی ازدواج می کرد و در آن صورت مسئولیت زیبایی اش دیگر بر دوش شوهرش می افتاد." نمی دانم با خواندن این بخش می توانید پی ببرید چه می خواهم بگویم؟ منظورم آن جنبه ای از زیبایی است که مسئولیتی را به دوش شخص زیبا می گذارد. گویی در زمان رزا مسئولیت زیبایی بر عهده پدر و مادر آدم بوده است و بعد از ازدواج به عهده شوهر! اما امروز کمتر کسی مسئولیت زیبایی کس دیگری را می پذیرد. برای همین استعداد بالقوه واگذاری سرقفلی زیبایی است که توی این داستان رزا به همسری آن مرد درنیامده، مسموم می شود و می میرد و چه مردنی! مرگ به جای پدر. آلنده نمی داند با این همه زیبایی ماهی وار چه کار کند. دلش نمی آید استبان قلچماق محافظه کار وارث زیبایی او شود. می کشدش. آن موهای سبز با مایه ای به رنگ مفرغ کهنه و چشمان زرد و پوستی با روشنای آبی ملایم، زنده نمی ماند. دلم از این می سوزد. زیبایی بی امان ویران کننده است. آن زیبایی های کمیاب گرانقدر لیز و سرخ و خواستنی. آن زیبایی هایی که مسئولیتش را باید بپذیری. خودش هم نخواسته که زیبا باشد... اما کاری است که شده و ضمن رشد عیب و ایراد پیدا نمی کند. چون موجودی است در مرز باریک میان اساطیر و بشر. چون زیبایی دریایی ماهی وار است. ماهی از جنبه لیزی و میرایی و نرمی... اماهیچ وقت ایراد پیدا نمی کند. زیبایی مقاومت شکن است. به تدریج خراب نمی شود. ناگهان می میرد. می دانید؟ متوجهید؟
همین

پ.ن
برای شمای چون مایی که پیراهن زیبایی تان سرخ سرخ نیست، یعنی چون من بنفش است یا چون رفیقم صورتی یا حتی سبز چمنی و سورمه ای هم خواهم نوشت. اما فسفری ها و طلایی ها و اکلیلی ها بدانید و آگاه باشید که همچون کلاس مبانی ام که دانش آموزانم را منع می کردم از هرچه طلایی و فسفری و صدفی تا معنی رنگ را بفهمند، این جا هم امیدی نداشته باشید از زیبایی تان - اگر دارید که البته من شک دارم داشته باشید- بنویسم
که من با وجود آنهمه علاقه و وابستگی گذاشتمش کنار – کنار کنار - ولی تو را گذاشتم سر طاقچه فراموشی دلم ، هر چند وقت یک بار دگرگون می شوم و می آیم گرد و غبار رویت را پاک می کنم و دوباره نازک می شوم ؟ مگر من چی ام از خودم کمتر است ؟ که فهمیدم سیگار خوب نیست ولی انگار نمی خواهم بفهمم که تو هم خوب نیستی ؟ مگر من چه ام است که اینطور سینوسی ام ؟ می دونی سینوسی بودن خیلی هم خوب نیست ، ولی حداقل این خوبی را دارد که می دونم اگر الان به سه پی دوم رسیدم ، به زودی به دو پی و بعدش هم دوباره به پی دوم می رسم . نمی دانم چند تا سه پی دوم طول می کشد . ولی من به خودم ایمان دارم
پ.ن
دوستمان می باشند این بالایی. ما زن هایی هستیم بسیار منطقی که ضمن این که عاشق خودمان می باشیم از صمیم قلب! بلد هم نیستیم خودتخریبی نکنیم! از همین نیاز خانم بگیر تا من خانم تا دنیا خانم

۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۷

دل آدم قلوه کن می شود گاهی. بعد هی می گویند و شنیدی که آقا به مویی بندی! خانوم به چی پابندی؟ اما آن موقع نمی دانی یعنی چه که به مویی بند باشی. بعد فهم زمانی رخ می دهد که دلت به بقیه جاهایت با مویی بند باشد. چون دل آدم که یک چیز خیلی بزرگی نیست. ما هم که کت و کلفت نیستیم آن چنان و البته که دلمان کوچولو نیست اما خوب بزرگ هم نیست. قلوه کن هم که بشود دلمان و به یک موی نازک بند باشد، برای تحمل کردن وزن و وجودت خوب نازک است دیگر. خیلی تلاش و کوشش نمی خواهد فهمیدنش. یعنی من شخصا از اول که دل نازک نبوده ام. دل نازک شده ام. دل هم نازک می شود دیگر. مثل... مثل... مثل سر زانوهای پیژامه آدم که نازک می شود و دفرمه می شود. بعد یا باید بی خیالش بشوی کلا یا مواظبش باشی. من تصمیم گرفتم مواظبش باشم. بعد من از ترس این که همین بند مذکور دلم پاره نشود، تکان نمی خورم. اما خوب با این همه کمالاتم! که از بدبختی هیچ دخلی به دل ندارد و دل را ورزیده نمی کند، می بینم که یک نخ هستم. یک نخ ماتم زده لعنتی. چرا به سر نخ ماتم من می خواهند پنجاه تن وزنه بیاویزند؟ ماتم من بابا تو چه پررویی. اسبتو کجا می بندی؟ لعنت! می دانید آخر خود ماتم یک چیز سنگینی است. ذکاوت هم به کارش نمی آید. با آن وزنه پنجاه تنی خوب حسابم با کرام الکاتبین است دیگر. باور کن خودخواهانه نیست این حرفم. من به ذکاوتم اطمینان دارم اما دردی از ماتمم را دوا نمی کند. بعد حتی حلاوتی هم نیست. تمامش بی صبری آدمی است که می خواهد یک نفس عمیق بکشد و هوای شقایق نورماندی توی ریه هایش فرو برود اما مثل کسی که قفسه سینه اش شکسته است نمی تواند جز با نفس بریده بریده ای هوایی به ریه اش بکشد. بعد هی تو بچسب به عقاید نوکانتی. بعد هی من بگویم نره و همه یک صدا بگویند بدوش. بعد هم بی انصاف ها ما را به بهشت هم وعده نمی دهند حتی وقتی قبول می کنیم نر را بدوشیم. شده خودمان را شیر کنیم. ریلایز کردند که بهشت هم شاید نباشد. شایدش در این حد است که شاید که آینده از آن ما. بعد ما توی جایمان غلت بزنیم و ببینیم که دلمان غنج می زند برای شاید و آینده و پوست خیار و دلمان به همان خوش است که رندیم و با ذکاوت و یک روزهایی هم گریه می کنیم و طاقت می آوریم و تکان نمی خوریم که دلی نازک تر نشود. به ما بشارت دادند زندگی مان اگر زندگی نیست، ماکتش هم نیست و ما وسط نداریم. ما همینیم. ماهمینیم. شاید که آینده از آن ما
پ.ن

۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۷

من نشستم زیر درخت توت تنومند دانشگاه. گاهی باد که می آید یک دانه توت می افتد کنار دستم و من می گذارم توی دهانم بلکه طعم گس این روزها یادم برود. هنوز که نشستم و به صدای باد لای برگ ها گوش می دهم نمی دانم قرار است برای بار دوم ظرف سه روز پنچر بشوم. با این تفاوت که این بار زاپاس هم ندارم. ساعت یازده و نیم است و من سردم می شود. همه انگار گرمشان است جز من
.
درخت توت تنومند دانشگاه و من که نشستم. فکر می کنم یک درخت از دنیا چه می خواهد؟ من از دنیا چه می خواهم؟ چرا مثل این درخت راضی نیستم؟ چرا من هر رودی دریا، هر بودی بودا شده بود، نمی شوم؟ چرا من یک بار رستگار نمی شوم که بروم پی کارم؟ چرا درخت ها این همه رستگارند؟
.
نشسته من است زیر تنومند درخت توت دانشگاه. فکر می کنم الان بلدم زیر این درخت بنوشم. با این صدای باد. با این ابرهای تکه پاره توی آسمان آبی. نمی خواهم به دکتر دال فکر کنم که دارد آن طرف تر با دو تا دانشجوی دکترا حرف هایی می زند که احتمالا به درد من هم می خورد. دلم می خواهد الان زیر همین درخت می خوابیدم و اصلا حتی شاید ابری درست می کردم و فوتش می کردم تا برود بالا پیش بقیه ابرها. نمی خواهم به آن مساله فکر کنم. می خواهم به ابرها فکر کنم
.
تنومند درختی که توت است و من که تنومند نیستم چندان و هردومان که نشستیم. من نگاه می کنم که دکتر دال که منتظرش بوده ام، صحبتش تمام شده. دور می شود و من هیچ کسی را در خودم سراغ ندارم که دنبالش برود و باز کورکسیون کند. به خودم می گویم جواب هایش را که می دانی از حالا. نرو. بنشین همین جا. زیر درخت تنومند توت. نمی دانم چرا یک هو جست می زنم و می دوم دنبالش که حالا یک نقطه شده.
.
درخت توت هنوزتنومندانه و قرص است اما با باد گاهی توتی می تکاند. برمی گردم با آهسته ترین قدم هایی که در خودم سراغ دارم. می نشینم. قرار است تا ساعت یک دانشگاه باشم. منتظرم. تلفنم خالی از زنگ خورده شدن است. حوصله ندارم تظاهر کنم که دارم چیزی می خوانم. من الان بلد نیستم چیزی بخوانم. ابرهایم کجا رفتند؟ آسمان بی لک است. دانشگاه همیشه این طوری است. همیشه همین درخت ها را داشته. همیشه همین گربه ها را داشته. چهل دقیقه تا یک فرصت دارم. بانک باید بروم. کارتم را روی پیشخوان کتابخانه مرکزی جا گذاشته ام. آن جا هم باید بروم. کتاب را هم که از کتابخانه هنر امانت گرفتم باید تمدید کنم. این سه قلم یعنی شمال و مرکز و جنوب غربی داشگاه. دلم می خواهد زیر درخت توت گریه کنم عوض بانک رفتن. هیچ کس هم این بار جست نمی زند که کارهایم را انجام بدهد
.
همان جا نشسته درخت توت
. من این جا هستم. پنچرم را شده ام. در به دری امروز و منتظر بودن امروزم را کشیده ام. حرف های ناامید کننده جدیدم را هم شنیده ام و به خودم نوید می دهم که به خاطر تقویم است این گریه ها ولی می دانم می دانم می دانم به خاطر تقویم هم نیست چندان. گاهی تقصیر مقصر نیست. گاهی کار جبر جغرافیایی است. گاهی به این راحتی نمی توانی بگویی تقصیر مقصر است. منصفی مثلا. همه جا منصفانه ام، منصفانه ام کردی. گاهی کسی را که می خواهی سرش داد بکشی، از همه بی گناه تر که نه! ولی بیشتر از بقیه هم گناهکار نیست. گاهی تقصیر درخت توت است. گاهی تقصیر دست یا آستین یا پیراهن یا اصلا همان جبر جغرافیایی است که پایش بیخ گلوی ماست. گاهی تو باید کرگدن خوبی باشی. کرگدنی که می رقصد. کرگدنی که رستگاری برایش از شیخ پشم الدین کشکولی هم کم اهمیت تر است. کرگدنی که حرف های امیدوار کننده می نویسد. از عشق می نویسد. از گریه نمی نویسد. گاهی باید کسی باشی که سه لیوان چای می خورد و می خوابد. می خوابد که نه. بقیه بیداریش را توی رختخواب می گذراند. بی گریه. گاهی تو باید هی الکی به خودت بگویی کرگدنی و اداهای کرگدنی دربیاوری تا جبر را خیط کنی. اما جبر مگر خیط هم می شود بی شرف؟
.

۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۷

کاش می شد آدم بزرگ ها را هم روی صندلی بی تربیتی نشاند و گفت که تکان نخورند. کاش می شد به آدم بزرگ ها بگویی برو توی اتاقت و دو، سه ساعت به حرف بدی که زدی فکر کن. ببین عواقب حرفت چیست. ببین چرا نباید این حرف را می زدی. کاش می شد آدم بزرگ ها را متنبه کرد که همدیگر را جریحه دار نکنند. کاش زور من به زندگیم برسد. کاش تحمل این روزهای سخت و اجتناب ناپذیری که قرار است بیاید را داشته باشم. بدم می آید از این که دنبال عناصری می گردم که بگویم این زندگی تکرار زندگی قبلی است. بدم می آید که المان ها همان است. سوژه ها همان است. بدم می آید از تکرار. بدم می آید که زورم نمی رسد که بگویم این یک تکرار نیست. حوصله ندارم. حوصله هول دادن لاستیک پنچر را از عرض خیابان ندارم. حوصله ندارم که تازگی زندگی ام پنچر می شود تند و تند. حوصله استهلاک روحی ندارم. حوصله سیاه شدن کف دستم را ندارم. حوصله جمع آوری کردن روحیه متلاشی و پایان نامه نوشتن را ندارم. دلم می خواهد بزنم زیر همه چیز. گور پدر پدرسگ همه چیز. دلم می خواهد یکی را پیدا کنم کمی سرش هوار بکشم. من حوصله ندارم. دلم نمی خواهد مراعات کنم. دلم می خواهد تف کنم. دلم نمی خواهد با این صدای آرامم با کسی حرف بزنم. دلم می خواهد بگردم و توی وجودم یک کرگدن پیدا کنم که بیفتد به جان جاهای پدرسگ زندگیم که زورم بهشان نمی رسد. اصلا زندگی شاید گاهی به کرگدن احتیاج دارد. از این طرز آرامم گاهی منزجر می شوم. دلم می خواهد نشتی زندگیم را پیدا کنم. آن وقت واشرش را عوض کنم. بعد هی با صدای تدریجی عذاب آورش توی مغزم چک چک چک نکند. دلم می خواهد سایه استمرار این مسئله ی زندگیم را ریشه کن کنم. خسته شدم. خسته ام. چک چک چک. هر روز. چک چک چک. کتاب می خوانی چک چک چک. پای کامپیوتری، چک چک چک. تلفن می زنی، چک چک چک. به انیشتین غذا می دهی، چک چک چک. یک روز صدای آهنگ را بلند می کنی و می بینی صدایش نمی آید . یک لحظه فکر می کنی دیگر صدای چک چک چک نمی آید ولی کور خواندی. آهنگ را میوت می کنی، می بینی سمج همان جا نشسته و نشت می کند توی زندگیت. پترس هم نمی خواهم! واشر مورد نیاز است و کرگدنی که بلد است واشر عوض کند. ظاهر همه چیز هم خوب است ها. ظاهر همه چیز خوب است. اما پدرسگ چک چک می کند و کف جوراب های خشکت را ناغافل خیس می کند. خیس و سرد. هی تکرار می شود عین همین چک چک آب. کاش می شد آب را هم روی صندلی بی تربیتی نشاند. اصلا کاش ظاهر همه چیز منفجر می شد که حال آدم و ظاهرش شبیه هم شود وقتی منفجری. ساعت ها گریه کردی و بدترین اتفاق های جهان برایت افتاده و وقتی خودت را توی آینه نگاه می کنی، همانی. طرف مرده است. کسی که ان سال صدای نفس کشیدنش توی گوشت بوده. می دانستی تمام روزهایش چه مزه ای بوده، زیر خروار خروار خاک است و دیگر نخواهی شنید و نخواهی فهمید. یا اصلا شاید زیر خاک هم نرفته ولی نیست. احساس می کنی داری از غم می میری اما قیافه ات همان دختری است که نشسته بوده سر امتحان. همان قدر معمولی. همان قدر خیلی خیلی معمولی. آدم زنده می ماند. آدم اغلب نمی میرد از این چیزها. آدم آدم نیست. گاه گداری یک کرگدن توی آدم پیدا می شود. یک کرگدن به تمام معنا. همه چیز را طاقت می آورد. شما با دیده اغماض به این روحیه دادن بینامتنی من نگاه کنید. شما نبینید که من از خودم می خواهم کمی کرگدن باشم در حالی که بیشتر یک زن لوس و گریه ئو و بی حوصله و خسته و منتظر هستم. شما هم دعا کنید من "زنیکه ی کرگدن" را پیدا کنم که بیاید این روزهایی که خواهد آمد مواظب من باشد وگرنه نمی دانم چه می شود. من می ترسم تا موقعی که آن روزها می آیند کرگدنم را پیدا نکنم. من خیلی می ترسم. من می دانم که حتما یک کرگدن و یک زنیکه توی من باید باشد اما کجایش را نمی دانم. من می دانم که زنیکه من موقع رانندگی و فحش دادن به پیکان سرخ لایی کش بیرون نمی آید. موقع دلخور شدن از آدم ها بیرون نمی آید. کرگدنم موقع جدا شدن از آدمی که دوست دارم بیرون نمی آید. اما من می دانم بالاخره کرگدنی باید باشد. پس فکر این جاهای زندگی آدم را نکرده اند؟... نه باور نمی کنم! حتما یک کرگدن هست. لاتخافوا. الکرگدن معنا و لکنه اینویزیبل
خلاصه کرگدن جان هرجا هستی حیلت رها کن و بیا چون امروز که محتاج توام جای تو خالیست فردا که بیایی به سراغم چه بسا دنبال خری بگردم که جفتک پرانی هم بکند ضمن پوست کلفتی و کارم صرفا با پوست کلفت بودن حل نشود

۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۷

کم کم دارم می شوم شخص عینکی ای که در تقابل با عینک خودشناسی کرده و به آرامش رسیده است. دیگر وقتی عینک می زنم دکتر جکیل و مستر هاید نمی شوم. یک نفرم! آن هم خودم است که بی عینک یک کمی مشکل دارد در بینایی و این را می داند و نه جوگیر می شود، نه دوشخصیتی، نه چیزی! شخصی هستم که می دانم نباید از پشت عینک طبی به دیگران زل زد چرا که این عینک آفتابی نیست و طرف متوجه می شود و چه بسا از این که مورد زل زدنم واقع شود، خوشش نیاید. می دانم که اگر چند ساعت بی عینک پای کامپیوتر باشم، سر درد می گیرم. می دانم عینک نازکم اگر حین سر و کله زدن با انیشتین افتاد توی آب زیست گاه انیشتین، اشکال ندارد! می دانم لازم نیست هر روز جا عینک دانی سفیدش را تمیز کنم. می توانم با لکه های انگشت آلوچه ای روی شیشه اش باز هم به دیدن ادامه بدهم. می توانم با عینک خوابم ببرد. می دانم چه کار کنم که وقتی یک وری می خوابم و کتاب می خوانم پشت گوشم درد نگیرد. می دانم چطور چای بخورم با عینک یا در قابلمه خوشبو قل قل کن را بلند کنم و همه جا تار نشود! می دانم باید یادم باشد وقتی می روم بیرون، هی بگذارمش توی کیفم و وقتی برمی گردم خانه، هی درش بیاورم. یک چیز غیر قابل انکاری است در زندگی روزمره ام و پذیرش که منم. یعنی خلاصه فمیلیر شده ام باهاش. و لذا خارجی که منم! بعد یاد گرفتم که همیشه یک جای مشخص بگذارمش که دنبالش نگردم. یاد گرفتم که امتحان نکنم اگر یک روز عینک نزنم چه اتفاقی می افتد حالا مثلا!؟ (سوالش توی ذهن این طوری شکل می گیرد: حالا مثلا یک روز عینک نزنم چه می شود!؟) چون سردرد است عواقبش سگ در سگ. یاد گرفتم با کسی که حرف می زنم از بالای عینک نگاهش کنم. می دانم این کار پیشانی ام را خط می اندازد. یاد گرفتم چه کار کنم که وقتی کسی راجع به عینکی شدنم با من حرف می زند، گل نیندازد لپ هایم! خلاصه اسم اگر می خواستم برای این پست بگذارم، می نوشتم، عینک از حالت غربتی بودن خارج می شود! بعد هم با همه این ها که می نویسم و فکر می کنم و تز می دهم من باب آی گت یوزد تو عینک، از اتاقم که بیرون می روم پدرم به من نگاه می کند و می گوید خیلی ناراحتم که عینکی شدی! و لب و لوچه آویزان که منم

۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۷

.
من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه
میون جنگلا تاقم می کنه
.
تو بزرگی مث شب
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی
مث شب
.
خود مهتابی تو اصلا، خود مهتابی تو
تازه، وقتی بره مهتاب و هنوز
شب تنها
باید
راه دوری رو بره تا دم دروازه ی روز
مث شب گود و بزرگی
مث شب
.
تازه، روزم که بیاد
تو تمیزی
مث شبنم
مث صبح
.
تو مث مخمل ابری
مث بوی علفی
مث اون ململ مه نازکی
اون ململ مه
که رو عطر علفا، مثل بلاتکلیفی
هاج و واج مونده مردد
میون موندن و رفتن
میون مرگ و حیات
.
مث برفایی تو
تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه
مث اون قله ی مغرور بلندی
که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی
.
من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه
میون جنگلا تاقم می کنه
.

پ.ن
آدم دوست دارد با این شعر برقصد. دوست دارد لالایی باشد برای بچه اش بخواند. دوست دارد توی کلاس که درس می دهد و شاگردها خسته و خوابالود منتظر صدای زنگند، این شعر را بخواند و زنگ بخورد و هیچ کدامشان جم نخورند تا شعر تمام شود. آدم دوست دارد با این شعر شوخی کند. بگوید ناز انگشتای بارون تو چاقم می کنه/ میون جنگلا هارم می کنه. آدم دوست دارد با این که می داند همه این شعر را خوانده اند، دوباره توی وبلاگش بنویسد. بعد همه را تشویق کند که شعر را دوباره و آهسته تر بخوانند. دوست دارد هی به ململ مه... ناز انگشتا... گود و بزرگ بودن یک زن مث شب... طاق شدن میون جنگلا و رابطه باهار و درخت فکر کند و گمانم گاهی آدم از شعر هیچ چیز نمی خواهد مگر همین که شاملو نوشته

۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۷

من اول "هزار خورشید تابان" راخواندم. آن هم با این همه تاخیر. جز عبارت هزار خورشید تابان که استعاره از زنان افغانی بود و خیلی شعر نازک خیالانه ای بود هیچ چیز این کتاب برایم خیلی جالب نبود. نمی فهمیدم چرا همه به به و چه چه می کردند. به نظرم روایت بود. یک روایت معمولی. کشش داستانی را داشت که نویسنده اش به طور آکادمیکی بلد است بنویسد. مادرم کتاب را خیلی پسندیده بود و قبل از من خوانده بود و جوری که کتاب را زمین نمی گذاشت، من منتظر شاهکار بودم و او هم بشارت یک کتاب فوق العاده را داده بود اما کتاب را که خواندم، مایوسم کرد. بعد با بی میلی احساس کردم موظفم "بادبادک باز" را هم بخوانم . به خودم حق نمی دادم نخوانده رهایش کنم و در دلم با این کتاب بد باشم! کتاب را که می خواندم مادرم مشتاقانه می خواست بداند به نظرم این یکی هم معمولی است یا نه. روز اول لب هایم را برعکس خندیدن کردم برایش. و گفتم نمی دانم. توی دلم به این فکر می کردم هیچ کاری که نکرده باشد چسب سطر به سطر کتابش را کافی ریخته است که نمی شود زمینش گذاشت... بعد کتاب را تمام کردم. از قضا همان لحظه ای که جملات آخرش را می خواندم مادرم هم وارد شد. نپرسید چطور بود. گفتم نمی توانم بگویم معمولی بود. آن لحظه گفتم دلیلم برای دوست داشتن کتاب انسانیت است. الان فکر می کنم می دانم دلیل اقبال بلند این نویسنده نزد مادرم و خواهرم و دوستان دیگر و حتی مردم چیست. بادبادک باز حکایت خوش بینانه انسانیت است. چیزی است که بشریت به آن احتیاج دارد. حکایت رستگار شدن امیر به مثابه بشریت است. حکایت فائق آمدن به ضعف ها است. حکایت زخم هایی است که با خون تطهیر می شوند و در نهایت ما را می خندانند. این که بالاخره روزی در زندگی می رسد که ما شجاعت نشان می دهیم و حقمان را می ستانیم. که رستگاری ناتمام والدینمان که مثل خوره می افتد به جانمان را تمام می کنیم. که سایه خودمان روی زندگی مان می افتد نه پدر و مادر فاضلمان. که می بینیم با همه تدریجی که در زندگی هست احساس ملال نمی کنیم. حکایت رهایی است
درباره انسانیت آن قدر حرف زدند که فکر می کنم حرف زدن درباره اش شبیه لالایی است. کسی گوش نمی دهد به کلماتش ولی شنیدنش دلنشین است. گمان من این است که حرمتی که به انسانیت قائلیم باعث می شود این کتاب دوست داشتنی باشد. فیلم بشود. همایون ارشادی داشته باشد. همه آن را خوانده باشند و اگر کسی ازشان بپرسد که این کتاب را بخوانم یا نه؟ بگویند بخوان

پ.ن
کتاب "بامداد خمار" را که در نوجوانی خواندم، از این که یک شبه خوانده بودمش خیلی شرمنده بودم. از این که خوشم هم آمده بود که احساس بی سیرتی می کردم کاملا... می دانید در خانه ما جو کتاب های روسی بود همیشه. من هم پنهان نمی کنم که ادبیات روسیه را خیلی پیش تر از ایران شناخته بودم. اصلا عادت داشتم آخر اسم ها ویچ و اف باشد توی تمام داستان ها... اما "بامداد خمار" را دوست های مدرسه ای به من دادند و گفتند بخوان. همان هایی که "دزیره" و "سینوهه" می خواندند و "داستان پداگوژیکی" و "جنگ و صلح" و "آناکارنینا" نمی خواندند. من هم که یک شبه حکایت نجار را تمام کردم اما تا مدت ها از دوست داشتنم و خاطره اش که همراهم بود ابا داشتم. خودم را دوباره و چندباره غرق می کردم در" ابله"! بلکه ننگ خواندن این کتاب از دامنم پاک شود! بعد یک روز یکی از دوستان پدرم که شاعر نازنینی است و من توی دلم می خواستم اندازه او بدانم درباره "بامداد خمار" دو کلمه ای حرف زد. گفت رمان نرم و پر کششی است یا شاید چیزهای دیگری هم بعدش گفت که یادم نیست... ولی برای من همان بس بود که بدانم او هم این کتاب چهارصد صفحه ای را دست گرفته و خوانده و من از جمع هوشمند فرهیخته آدم های حسابی خارج نمی شوم با خواندن و لذت بردن از این کتاب! (آخر آن روزها مثال خواهرم این بود که فلانی از این مدل هایی است که بامداد خمار می خوانند! و آن کار از نظرش افتضاح بود) خلاصه دردسرتان ندهم! تمام مدتی که "بادبادک باز" را با تمام سرراستی داستانش می خواندم یک جای مغزم به "بامداد خمار" فکر می کردم وبعد این نقد را دیدم! که این دو را مقایسه کرده بود به نوعی. و باور می کنید باز همان رهایی به من دست داد که وقتی دوست شاعر پدرم درباره بامداد خمار حرف زد؟ از این که تنها کسی نیستم که به فکر آن کتاب سال های پیش افتاده بودم، خوشحال شدم واقعا. گیرم ما از دو جهت متفاوت یادش افتادیم که این مهم نیست
دست آخر بهتر نیست اعتراف کنم که بادبادک باز در ذائقه بعضی از ما مزه بامداد خمار می دهد؟

۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۷

نمره ای که زنگ می زند نمی افتد. فقط می نویسد کال و من می دانم کیست. جواب می دهم و همان صدای جیغ جیغوی خندان پشت تلفن است. دختری که دو سوم روزهایی که دانشگاه می رفتیم را توی اتاق من خوابیده. همین جا. الان در دیار وین زندگی می کند. دو سال نشده که رفته و من فهمیدم که علی رغم همه چیز کسی جای او را نمی گیرد توی زندگیم. ما راهنمایی هم کلاس بودیم. بعد هم را گم کردیم و پیش دانشگاهی دوباره پیدا کردیم و یک روز صبح خوابالود دیدیم که هردومان منتظر سرویس دانشگاه هنریم. زندگی و خانواده ای داشتیم که عقاید مشترکی داشتند و هردومان بابتش متاثر بودیم. حالا او به شکل خودش و من هم به نوبه خودم. اما معتقدم یک همدردی ای با هم داشتیم که ما را کرد یار غار... روزهای عجیب و زیاد و شاد و غمگین و عصبانی و الواتانه و متفاوتی به ما گذشته. بعد هم مهاجرت او که زودتر رسید و رفت و من دیدم که کسی یک شب در میان خانه ما نمی خوابد دیگر... کسی شب تا ساعت سه بیدار نمی ماند که برایم تعریف کند تعاشقش را. کسی کمکم نمی کند که طراحی هایم را پاسپارتو کنم. کسی ملانکولیک و رمنس فا را با ویولن رضوانی اش نمی زند که من هی ایراد بگیرم با همین سواد ناچیز موسیقی ام و کسی نیست که با هم بخوانیم آی جاست وانا فاک یو! و نیست که مست لایعقل ساعت یک نصف شب با دامن های کوتاهمان برویم پمپ بنزین چون من یادم رفته بنزین بزنم قبل از مهمانی رفتن و چراغ بنزینم بدجوری روشن شده و با آقای بنزینی شوخی های جلف کنیم. نیست که چای اول از گلویش پایین نرفته، دومی را بریزد... همه این ها از سرم می گذرد هربار از گیشا رد می شوم... با جیغ و ویغ برایم تعریف می کند که تابستان می آیند ایران که ازدواج کنند! این جاست که من هم شروع می کنم جیغ و ویغ کردن! شوهر بعد از این را در حد عکس و چهارتا خاطره و شوخی های سطحی می شناسم. گذاشته بودمش به حساب شیطانی هایش! هیچ پاپی نشده بودم که بشناسمش اما ظاهرا قضیه بیخ پیدا کرده است! و این هم از خواص دوری است که نمی فهمی چه اتفاقی دارد می افتد. حتی برای دوست قدیمی ت که ف را که می گفته، شما تا فرحزاد می رفتی! می پرسم چه طور شد آخر؟ با خنده می گوید نمی داند! اما من مثل جدی ترین نوع بشر می پرسم واقعا چطور شد؟ او هم می داند لحنم را. تعریف می کند و من می شنوم لرزش صدایش را که می گوید دوستش دارد. برای من می گوید مثل کی دوستش دارد و مثل کی دوستش ندارد! از همان مثال هایی که فقط می توانی برای یک دوست قدیمی بزنی و تعجب نکند و بفهمد. می فهمم. ذوق می کنم. بعد خنده دار ترین قسمتش را می گوید! از من می خواهد برایش آرایشگاه و عکاس خوب رزرو کنم و من بلافاصله یاد پستم می افتم و قاه قاه که منم! صحبتمان طولانی می شود. برایم از خاله هایش می گوید که یکی از یکی با نمک ترند و هرکدام تا شنیدند چه چیزهایی گفتند. خاله تپلی گفته به من بگو تا غذا ها و خوراکی ها را سفارش بدهم. خاله مهربانه که مادرانه تر است گفته می دانم تصمیم درستی گرفتی، من به تو اعتماد کردم از وقتی رفتی! خاله فمنیسته گفته باید حق طلاق و فرزند و ... را بگیری! مامانی که بیشتر خاله بوده گفته مدل لباسی که می پسندی را ایمیل کن تا برایت پارچه و ... بخرم و لباست را راست و ریس کنم! من هم که مسئول آرایشگاه و میچیکو جمارانی و عکسم! خیلی زود داری انتقام پستم را می گیری ها! یعنی من برای عکس های این بشر از خودم هم باید مته به خشخاش تر باشم! این چه وظیفه سختی است آخر ناکس!؟ کمک! کجا آدم را آبرومندانه خوشگل می کنند و کجا عکس سی سال بعد پسند و خوش کمپوزیسیون می گیرند؟
وای نانا! با همه این ها چه ذوقی دارم برایت. اصلا توی مغزم نمی رود که می توانیم توی (ببخشید ببخشید) عورت خل را متشخص کنیم و گی لی لی لی بازی درآوریم سرت! تو آن قدر ورجه وورجه می کنی که آبروی همه مان را می بری! نمی بری!؟

پ.ن
باقالی! تبریک! بلد نیستم که مثل آدمیزاد تبریک جدی بگویم. اما واقعا خودمانیم عروسی تو جایزه بی ماجرا بودن این روزها نبود؟
بعد یک روزی می شود که با همان برادرت که با هم از مدرسه برمی گشتید و چوب شور می خوردید، می نشینی و برایت روایت خودش را از این که چطور می فهمد دخترهای هم سالش در چه ارتباط ج*ن صی هستند می گوید. می گوید در بدن فلانی یک خوشحالی ای هست که به نظرم دلیلش نمی تواند چیزهای معمولی باشد. دلیلش باید یک رابطه خاص باشد! و من چنان می خندم که اشک هایم جاری می شود از این دلیل مضحک اما واقعی! بعد اضافه می کند که جنس خوشحالی اش مثل خواندن یک کتاب خوب یا خوردن بستنی با طعم انار یا دیدن یک اسکنر نوی کنن یا تاپ استیودنت شدن یا یک کاسه گوجه سبز نمک زده یا شکلات ریتر اسپرت هفتاد و یک درصدی یا تمام شدن کارهای بیمه یا پاس کردن ریاضی یا دیدن یک فیلم خوب یا اول ماه حقوق گرفتن نیست. جنسش خوشحالی فیزیکی است و سرخوشی روحی! معتقد است مثل سیر شدن می ماند! همان قدر ضروری و گیرم کمی جالب انگیزناک تر! بعد با احتیاط شروع می کند و برایم حرف هایی می زند که تا به حال نزده و جزییاتی می گوید که گاهی می خواهم که ادامه ندهد چون می فهمم منظورش چیست و ترجیح می دهم جزییاتش را با لودگی های او ندانم! بعد جدی می شود و دو ساعت بی وقفه حرف می زند و هر جمله ای که می گوید من از خودم می پرسم که من کی از این فسقلی خان غافل شدم که یک باره این قدر بزرگ شده؟ دقیق شده؟ تجربه کرده؟ نوجوانی اش سپری شده و یک پسرچه انترسان شده که با دافی کوچولوی کلاس فارسی یکش نخ و نخ کشی می کند!؟


پ.ن
الیزه جان از این به بعد وقتی خواستی درباره روایت های زنانه ات بنویسی می توانی از اصطلاح خوشحالی در بدن استفاده کنی! ها!؟
مثلا بنویسی امروز در حالی که داشتم خوشحالی وارد بدنم می کردم سرم را می خاراندم و به دگرگون شدگی اچ بی فکر می کردم که در بدنش هیچ وقت خوشحالی نداشته و به ناگاه دل سوختگی بر من مستولی شد