۲۷ دی ۱۳۹۱



کلاغه با ملاقه زد تو سر الاغه که یه پاشم چلاقه
یک. گچ جدید گرفتم امروز. سبز. آقاهه گفت سبز علامت امید است. آبی هم داشت. سبز بست. گفتم آره... یاد نان سنگک افتادم با الف و میم و میم. الان سِرمَخفَم از خودم.
چه دل خجسته‌ای داشتیم. بعد یاد آن دوستی افتادم که سالگردش شده. بعد یک چیزی نوشته بود درباره‌ی آن روزها. وقتی خواندم آزاد شده، توی کافه بودم. ساعت ده شب بود. خلوت بود. تلفنم را برداشته بودم، ببینم چه خبر است، خواندم آزاد شده و زدم زیر گریه. اشکم همین‌طور قولوپ‌قولوپ می‌آمد.
بعد همکارم فکر کرد کسی مرده یا خبر بدی شنیدم اما خبرش خوب بود. کار ما آدم‌های آلت‌پریش این‌طوری‌ست. از خوشی شدید ناگهانی گریه‌مان می‌گیرد. ولی غم‌انگیز هم بود. یعنی انقدر که وقتی طبیعی‌ترین چیزها را که هر کسی دارد، داری، خوشحال می‌شوی. بعد هم گریه‌ت می‌گیرد.
ما خیلی عمیق با هم دوست نبودیم که با هم جیک و پوک کنیم اما احساس می‌کردم این دو تا را که گرفتند به من توهین شده. بعد چند روز قبلش یک چیزهایی خوانده بودم که ترسانده بودم، چیزهای بدی که فکر کردم، ننویسم... ها؟ بهتر است ننویسم. بعد دیدم رهاشان کردند. خیلی خوشحال شدم. خیلی.
می‌دانم تمام نشده...
خلاصه که گچش سبز است. سبز است چون که سبز علامت امید است. و امید تا جایی که من اطلاع دارم خر است و ماشینش را توی پارکینگ اشتباهی پارک کرده یک‌وقتی.
پام خیلی زشت بود. قوزک پام یک چیز زاویه‌داری نیست اصلن. یک قلمبه‌ای‌ست که می‌دانم زیرش قوزک پاست. تیغه‌ی بیرونی پام هم آبی‌ست. گچ را خیلی سفت گرفته. نمی‌دانم چون قبلش گچ باز داشتم انقدر بی‌قرارم می‌کند یا واقعن زیادی سفت است. همان‌جا هم فرمودم که آی! گفت باید این‌طور باشد.
کلافه‌ام ازش. فشارم می‌دهد.
دو. بیگ‌لبافسکی را تماشا کردم چند شب پیش. چقدر خندیدم. چقدر این فیلم عالی و بی‌تاریخ است. پانزده سال پیش. اگر خوشتان می‌آمده قبلن و یادتان رفته چنین فیلمی وجود دارد، بروید دوباره تماشاش کنید، یک کمی بخندید. اگر نه و شوخ‌طبعی سرتان می‌شود بروید تماشاش کنید که این جایزه آدمی‌ست که تا حالا ندیدتش. اگر هم شوخ‌طبعی سرتان نمی‌شود و کول‌نس بودگیِ دود را حالیتان نمی‌شود، همین حالا شروع کنید. هرگز دیر نیست.
سه. کمتر از یک هفته دیگر قلی به خارجستان می‌رود، هنوز در خودم نمی‌بینم درباره‌ش بنویسم. اوایل آپریل برمی‌گردد. قبل از تولد سی‌سالگی‌م. ریسمان سیاه‌و‌سفید است رفتنش. روم نمی‌شود خودم را از هم بردارم که دو‌ماه‌و‌نیم نمی‌بینمش. توی دلم روضه‌ست اما. به‌خاطر پام هم هست. به‌قول این وبلاگه که حوصله ندارم بهش لینک بدهم، آدم فوری سوییچ می‌کند روی سندرم ناتوانی این دست‌های سیمانی. 
لوسم. یعنی گاهی هم به خودم می‌گویم هی لاله من بهت حق می‌دهم که دوست نداری بروی و کسی برود. احساس می‌کنم به‌قدر کافی از این احساس داشته‌م تا این سن و برای یک عمرم بس است. بعد دوباره فکر می‌کنم اه لوس نکن خودت را. همه سختی کشیدند. هر کی به نوعی. نمی‌شود که نق زد تا آخر عمر. نمی‌شود که لوس ماند. اما حالا تا هنوز چند روزی هست خودم را برایش لوس می‌کنم. بعد هم خدا چاق و رفیع است.
چهار. از حال جناب ما دیگر بخواهید باید بگویم که یک جایی هستم که اگر "اگه یه روز بری سفر" با گیتار یکی بزند و بخواند و باهاش بخوانیم، برایم خجالت‌آور نیست. جواد نیست. یاد نوجوانی‌م می‌اندازتم و اصلن چه‌بسا که یک بغض شیرینی هم گلوم را می‌گیرد. خیلی هم از دل باهاش می‌خوانم که خودش پدیده‌ی چالبی‌ست. حالا شما برگرد بیست سال پیش توی کلاس ارف به لاله‌ی آن موقع‌ها که فلوت کلید‌دار باله‌ی دریاچه‌ی قو می‌زد، بگو بیست سال بعد این طوری نیست که با لنا بنشینی یک گوشه، پسری که با موهای قارچی کتیرایی که گیتار می‌زند و اگه یه روز بری سفر را می‌خواند مسخره نمی‌کنی، بلکه باهاش می‌خوانی. لاله‌ی آن موقع‌ها به شما خواهد گفت ریدی. بعله.
پنج. خیلی دلم مامانمو می‌خاد.

۲۵ دی ۱۳۹۱



امروز حمام کردم و توی حمام که دوش را گرفته بودم روی کله‌ام، به خودم می‌گفتم چه خوبه. قشنگ با صدای بلند می‌گفتم چه خوبه. چون چه خوب بود. احساس راک‌استاری می‌کردم از این‌که حمام کردم. دقیق‌تر از این‌که تنهایی حمام کردم.
از این‌که آب گرم داریم احساس جواهری می‌کردم. آب گرممان آخر از پنجشنبه قطع بود. کارش ده دقیقه بود که دویست‌و‌سی‌و‌سه یورو ارزش داشت. ما می‌خواستیم توی آخر هفته بدهیم تعمیرش کنند اما گفتند قیمتش دو برابر است برای تعمیر آخر هفته. ما هم چون دویست‌و‌سی‌و‌سه تا چهارصد‌و‌شصت‌و‌شش برایمان خیلی فرق دارد، گفتیم چشممان کور آخر هفته آبمان یخ باشد.
نا گفت می‌آید عصری حمامم می‌کند اما ساعت یک‌و‌چهل‌دقیقه آب گرم توسط یک آقای خیلی قشنگی درست شده بود و من دیگر طاقت حمام نکردن حتی یک دقیقه را هم نداشتم. تلفنم را بردم توی حمام که اگر خوردم زمین بتوانم به یکی زنگ بزنم، نجاتم بدهد. در را هم قفل نکردم چون‌که نمی‌خواستم اگر من دارم کف حمام می‌میرم در حماممان را هم بشکنند. هم‌خانه‌هام خانه نبودند. در واقع کارم غیرعاقلانه بود. اما موضوع این بود که تا قبل از حمام کردن تنها موضوعی که به‌نظرم عاقلانه می‌آمد، حمام کردن بود. حاضر بودم هر چیزی بشود فقط من حمام کرده باشم.
شما که صبح جَلدی دوش گرفتی، حتمن حرف من را نمی‌فهمی. اما من خودم خیلی حرف خودم را می‌فهمم. آب خیلی خوب است. دوش نعمت است. وان پر از آب گرم و صابون و نمک آدم‌شور نعمت است. پا نعمت است. همین پای چپ. همین پای چپ که حرکتش برای من این است که انگشت‌هاش را تماشا می‌کنم که تکانشان می‌دهم. آخریه تکان نمی‌خورد. گچ سفت بغلش کرده یا از آن بدتر من نمی‌توانم تکانش بدهم. نمی‌دانم کدام است. خلاصه خوب نیست.
یک بخش خوب عجیبی دارد این قضیه و آن این است که بعد از مدت‌ها خسته نیستم. من خیلی خسته بودم. الان اصلن خسته نیستم. اما بَسَم است. الان حاضرم دوباره خسته بشوم.
مشق دارم اما که با پا یا بی‌پا باید بنویسم. می‌نویسم. حواسم پرت قلی‌ست که هفته‌ی دیگر این موقع نشسته توی هواپیما که برود آسیا را فتح کند. فتح آسیا را ماجرایش را خواهم نوشت. حالا نه.
الان هنوز هست و با دو بشقاب غذا آمده توی اتاق و گفته که لپ‌تاپ را کنار بگذارم و شام بخورم.
من مطیع.

۲۲ دی ۱۳۹۱



عصری نشسته بودم، تلفنم زنگ خورد از یک شماره بلوک شده، یک آقایی گفت سلام خواهرم. گفتم سلام. گفت من از سفارت تماس می‌گیرم قسمت کمیته امداد امام خمینی شعبه وین. خواستم بگم که ما شنیدیم برای شما یک حادثه‌ای پیش آمده اگر کمک لازم دارید ما در خدمتیم. من کف کردم. گفتم شما از کجا شنیدید؟ دندونام ریخت تو دهنم که اینا به این سرعت چطوری فهمیدن که من پام تو گچه؟ من کمک کمیته‌ی امداد نمی‌خام خب! بعد اصلن فکر نکردم که کمیته امداد امام خمینی شعبه‌ی وین داریم آخه؟
بعد یهو زد زیر خنده که بابا من کامیارم.
خیلی دمش گرم. وسط دو تا پرواز بود. اومد برام ارکیده‌ی زیبا آورد. با هم قهوه خوردیم بعد هم بدو بدو رفت به پروازش برسه. رو گچم هم امضا کرد کمیته امداد امام جهت اقدام رویت شد! شعبه‌ی وین!
بعد گفت تو کله‌ش می‌خواسته سناریوی طولانی‌تری رو بگه. می‌خواسته بگه ما امکاناتی داریم که شما تو بیمارستان خواهران بستری بشید که مرد نامحرم شما رو نبینه. منتها من انقد کف کردم از حرف اولش که خنده‌ش گرفته و فکر کرده من الان سکته می‌کنم، زودی خودشو لو داد.
یه چنین دوستای خوبی.
مرسی.

۲۱ دی ۱۳۹۱



یک چهارشنبه‌ی معمولی بود، من هم از خانه درآمدم یک برنامه‌ی فشرده‌ای هم داشتم که تصمیم راسخم این بود که تا قبل از ساعت هفت شب که برویم کنسرت گرهارد، همه را انجام بدهم. هیچ‌کدامش نشد.
توی پله‌های اوبان خوردم زمین. چون می‌خواستم بدوم به قطار برسم. وینی‌ها یک ضرب‌المثلی دارند که دنبال قطار و مرد ندوید، یکیش برود، زود یکی دیگر می‌آید. کو گوش شنوا؟
بعد که خوردم زمین چند ثانیه‌ای هیچ‌چیزی نفهمیدم. بعد با صدای یک خانمی که گفت به آمبولانس زنگ بزنم؟ به خودم آمدم گفتم بزن. می‌خواستم بگویم دوستم را صدا کنید. قلی داشت جهت مخالفم سوار می‌شد. نمی‌توانستم بگویم. بعد نمی‌دانم چطور شد من را دید و آمد و بقیه‌ش یک صحنه‌های مبهمی‌ست. یادم هست که کفشم را درآوردند، بعد به پام نگاه می‌کردم و همین‌طوری داشت باد می‌کرد. بعد دست کشیدم به پیشانی‌م. خیس بود. من یک آدمی هستم که عرق نمی‌کنم. یعنی شخصن جز توی سونا ندیده بودم که پیشانی‌م عرق کند. بعد وسط آن هیگار ویگار با خودم داشتم فکر می‌کردم ها پس تو کتاب‌ها می‌نویسند به پیشانی‌ش عرق سرد نشست منظورشان این است. من دارم می‌میرم احتمالن.
بعد یک خانمی آمد تا رسیدن آمبولانس با من شروع کرد حرف زدن. گفت که فیزیوتراپیست است و من نباید بترسم و خوب می‌شوم و همین حرف‌هایی که توی سریال گریزآناتومی به یکی که زیر چرخ ماشین گیر کرده یا آوار ریخته روی سرش می‌گویند. بعد خیلی حرف‌هاش خوب بود. من این فیلم‌ها را که می‌دیدم فکر می‌کردم حالا توضیح واضحات می‌دهد چقدر ولی وقتی خانمه بهم گفت که نترسم و هیچ‌طوری نیست و آمبولانس می‌آید من را می‌برد و همه‌چیز درست می‌شود، حرفش را قبول کردم و آرام شدم واقعن.
بعد از این قسمت توی آمبولانس بود که تا حالا سوار نشده بودم و قلی معتقد بود که این می‌شود یک قصه‌ای که می‌توانم بعدن تعریف کنم چون عاشق این است که بدتر از من توی هرچیزی یک چیز خوبی پیدا کند.
درد وحشتناک بود. بیمارستان و معاینه و رادیولوژی و بعد هم پام را گچ گرفتند و دو تا عصای زیربغل دادند و تمام شد. توی بیمارستان تقریبن سریع پیش رفت همه‌چیز. دکتر گفت که دو تا از سه تاندون‌های مچ پام پاره شده. مچ پام را گرفته بود و می‌چرخاند و من از درد به خودم می‌پیچیدم و گفت خیلی شله. با پای راستم مقایسه کرد، گفت برو گچ. گفت نود درصد تاندونهام خودشان دوباره به هم می‌چسبند، ده درصد باید جراحی شود.
یک آمپولی هم بهم دادند که همان‌جا یادم دادند که خودم باید به خودم بزنم. چهارده روز باید به خودم آمپول بزنم که یک آمپول کوچولویی‌ست که ضد لخته شدن خون توی پام است.
سر عصا هم هی سربه‌سرم گذاشتند که باید عصای بچه‌ها را بدهند بهم. حالا داستان این‌طوری‌ست که یک هفته پایم توی یک گچ باز است. یعنی یک شکافی وسط گچ است، برای این‌که پام که بادتر می‌کند جا داشته باشد. بعد یک گچ بسته می‌گیرند. بعد هم آتل. از کار و درس و امتحان هم افتادم. توفیق اجباری توی رختخواب. دردش مزخرف است اما. نمی‌توانم بخوابم. راه رفتن صرفن در حد تا دستشویی. بعد از درد به نفس‌نفس می‌افتم. خیلی مزخرف.
ظاهرن این‌طوری‌ست که قصد کردم سالی یک‌بار یک بلای این مدلی سر خودم بیاورم. پارسال دستم و امسال پام. هردو هم چپ.
فکر می‌کردم دیگر تقریبن سی سالم شده، بعید است جایی‌م را بشکنم و دست و پام را توی گچ کنم اما خب نه. همان‌طور که شاهد هستیم، هار هستم. سربه‌هوا هستم. بیچاره کردم خودم را.
کاش زودی به هم جوش بخورد همه‌چیز و هرچیزی که باید جوش بخورد. پام را بدجوری لازم دارم. 
گفتن هم ندارد دیگر، وقت درد، آدم، غربتش خیلی درد می‌گیرد. 
کاری نمی‌شود کرد. تصمیم گرفتم این‌جا و فیسبوک نق بزنم تا یک کمی آدم‌ها بهم دلداری بدهند. چون که دلداری خوب است. چون احساس کردم بی‌دلداری خیلی سختم است.

۳۰ آذر ۱۳۹۱



یک. همه‌ش تقصیر خیام است. با قلی نشسته بودیم داشتیم حرف حیوانات می‌زدیم. که کجا چه حیوانی دارند و من هی داشتم بهش می‌گفتم تو ایران چه حیواناتی هست که تعجب کند که چقدر ما تمدن پنج‌هزار ساله حیوانی داریم. بعد حرف گورخر شد، منم با افتخار به خاطر خیام آقا گفتم آره ما گورخر داریم. طبق بهرام که گور بگرفتی همه عمر و اینا. بعد هی قلی گفت که لاله گورخر فقط توی آفریقا هست. بعد مرغ من هم که یک پا دارد. نه ما الا و بلا گورخر داریم تو شعر خیام هم هست. بعد خلاصه کارمان کشید به ویکی‌پدیا بعد من فارسی سرچ کردم که گورخر ایرانی. بعد عکس یک خری آمد بغلش هم نوشته بود گورخر. خودتان بردارید سرچ کنید می‌بینید. بعد فارسی بود. گفت بزن آلمانی ببینم. من اصلن نمی‌فهمم این‌جا چی نوشته زدم آلمانی، نوشته بود گورخر ایرانی، خر آسیایی است. خواستم از همین تریبون بفرمایم که  خیام خان بردار شعرت را بکن بهرام که خر گرفتی همه عمر. دیدی آخر خر تو را گرفت؟ دیدی؟ خر!
مرد شاعر ورداشته سال‌ها من را اسکل کرده. من اصلن یک تصویری داشتم از این‌که سوار اسب است و گورخر شکار می‌کند و گورخر کباب می‌کند. توی همه‌ی این سال‌ها قشنگ از پوست گورخر که روی آتش کز می‌خورد هم تصویر داشتم. همه تصویرها هم گورخرِ راه‌راه بود. نه که خر. خر آسیایی. بعد هم قلیِ آچغالی انقدر خندید که افتاده بود نمی‌توانست نفس بکشد. خودم هم که احساس فریب‌خوردگی با خنده. آخه اصلن شما عکس گورخر ایرانی را بردارید تو ویکی ببینید. گند می‌زند به هرچه گورخر تو کله‌تان هست. اه.
دو. برای اولین بار در زندگی‌م یک بورس تحصیلی گرفتم. خیلی باحال است. حالا کلن بورسه هم دو زار است. تا سرکوچه بروم تمام می‌شود اما فکر این‌که من درس بخوانم یکی به من پول بدهد خیلی هیجانی‌ست. ای آدم‌هایی که تمام تحصیلاتتان بورس داشتید/ دارید چه حالی دارید می‌کنید ناکس‌ها. از کار آمده بودم با احساس آه من چه زحمتکشم و غیره. بعد دیدم تو صندوق پست نامه هست که نوشته ای لالَه جان بیا ما به تو پول می‌دهیم تو درس بخوان. قربان چشم بادامیت بشویم ما. خلاصه با علاقه‌ی شدیدی به داشتن بادام، با کانی که توش عروسی‌ست وارد خانه شدم. بلی. خیلی خوب. خیلی قشنگ.
سه. امشب شب یلدائه حبیبم رو می‌خوام. ما همه خانه طاطا هستیم. کلن فکر کنم چهارتامون حالیمان است که شب یلداست. حالا هی توضیح می‌دی. ول کن بابا. شراب بخور. شراب.
چهار. یک چیز خنده‌دار دیگر هم بنویسم بعد بروم پی حاضر شدن. سر جریان گذرنامه و فلان، نا با خاله‌ش تلفنی حرف زده بود و بحث این‌که نا که پدر ندارد و پدربزرگ ندارد و خلاصه قیم ندارد را باید "حاکم شرع" براش تصمیم بگیرد. نا چون که در این مسائل خنگ‌الله اعظم است، شنیده بود "حاکم شهر". بعد با ناراحتی رفته بود پیش خواهرش که آره طاطا می‌دانی برای گذرنامه‌ی ما "حاکم شهر" باید تصمیم بگیرد. آقا دیگر خودتان می‌توانید تصور کنید که ما همه چقدر ولو بودیم از خنده. بعد نا این‌ها رشتی‌اند. آرش بهش گفته بود که باید کدخدای رشت تصمیم بگیرد که تو گذرنامه داشته باشی یا نه. من معتقد بودم که حاکم شهر میتی‌کمون باید تصمیم بگیرد. بعد بهش گفتم که نا جان وقتی شنیدی حاکم شهر، از خودت نپرسیدی حاکم شهر کیه؟ چطور تو تا حالا چنین چیزی نشنیدی؟ اسم یارو چیه؟ وقتی حاکم شهر مثلن تهرانه. خب کیه؟ خلاصه پهنیم. هنوز بعد از یک هفته من وقتی یاد حاکم شهر و شرع می‌افتم، خنده‌ی هیستریک بهم دست می‌دهد. بعله.