۲۷ فروردین ۱۳۹۳

شب، شبِ شعر و شوره
تولدمه. بعد از تولد های‌وهوی‌دار سی‌سالگی، آدم (یا من) دلش نمی‌خواهد جلو برود توی این سی و چندِ بیخود. کاری اما از دست آدم برنمی‌آید. سال به سال هم خرفت‌تر و محافظه‌کارتر.
چون هنوز آن‌قدرها خرفت و محافظه‌کار نشدم، باید از این حالت استفاده کنم و  فارغ از این‌که چقدر پلتیکالی کرکت هستم یا نیستم، چیزهای خنده‌داری بنویسم. 
(هر وقت به بابام می‌گفتم بابا یه چیز خنده‌دار تعریف کنم؟ می‌گفت: تعریف کن اگر خنده‌دار بود، می‌خندیم دیگه. چیه اولِ جمله، وعده می‌دی یا انتظار داری که ما بخندیم؟) 
حالا یه چیزی تعریف کنم براتون. شاید خنده‌دار بود شاید نبود.
ما یک کمپین خواهرمون برامون درست کرده، که ملت به جناب ما رای بدن. بعد توی اون گروه خیلی آدم‌های متفاوت و زیادی هستند. بعد سیستم این‌طوریه که ظاهرن آدم‌هایی که به من رای می‌دهند شب‌ها فعالند، دوست‌های خانم شین، صبح‌ها. اینه که صبح‌ها که بیدار می‌شیم، ما جلوییم و عصر‌ها خانم شین با تانک از رومون رد می‌شه، (چی؟ عطا؟ نه بابا، عطا، تانک رو همون سال‌ها فروخت) تا ما تانکمون رو دوباره آتیش کنیم، کلی جونمون درمیاد.
بعد بعضی وقت‌ها قشنگ انگار شوخی نداریم. یکی میاد می‌گه فلانی گزارش اعلام کن. یکی می‌گه این "غولِ شین" باز از رومون رد شد. بعد رئیس کمپین میاد روحیه می‌ده و راه‌حل ارائه می‌ده و انگیزه ایجاد می‌کنه که ملت برن باز به من رای بدن. بعد اونا که میفتن جلو، می‌گه: بچه‌ها ببینید الان تو کمپ دشمن رقص و پایکوبیه. ما باید این پایکوبی را به کمپ خودمون بیاریم. بعد یکی می‌ره رای می‌ده میاد اعلام می‌کنه ما جلو افتادیم، اون یکی ماساژش می‌ده. بعد خاله ف میاد ما رو متنبه می‌کنه که به خانم شین می‌گیم غول چین، نه... شین و چیزهای دیگه‌ای که الان محافظه‌کاریم اجازه نمی‌ده بنویسم.
بعد ما با سوراخ دماغ گشاد می‌گیم چشم.
بعد رئیس میاد می‌گه بچه‌ها استراتژی رو عوض می‌کنیم. دشمن حمله کرده. رمز عملیات: "شالِ رنگی" و "گوشواره‌ی پروانه‌ای".
بعد بابام در نقش اخلاق قضیه می‌گه لاله برو آتش‌بس اعلام کن. چرا رسولی بازی نمی‌کنه؟ بعد هی من می‌گم من چه می‌دونم. بعد بابام می‌گه لاله ول کن بابا. این مسخره‌بازیه. بعد من از این گوش می‌شنوم از اون یکی درمی‌کنم. نمی‌تونم آتش‌بس اعلام کنم. تازه بامزه شده. بعد برای من ایمیل‌های تشویقی ناشناس میاد با گروهان درمیون می‌ذارم. بعد الان یه خورده جو رفته تو تولد من واسه همین امروز خیلی نخندیدیم. اما کلن عاشقشونم این آدمایی که اون تو هستند. یعنی من واقعن موندم که انقدر برای من حوصله به خرج می‌دن. 
بوس بهتون.
بعد لحظه‌های "دل‌نوشته‌ای" هم می‌گیرتم. فکر می‌کنم بابا مهربونا، من خیلی آچغالی‌ام. چرا انقد بهم حال می‌دین؟ واقعن چرا؟ بعد دوباره یکی می‌گه دشمن به خاک‌ریزهای ما نزدیک شده، بعد دوباره سریع دل‌نوشته‌ی درون خاموش می‌شه که به حق پنش تن امیدوارم خاموش بمونه کلن و بعد ادامه می‌دیم. شنگولیم و سی و یک ساله‌ایم از وین.
ووی. شوخی کردم. 
خانم شین! خانم شین! تو رو خدا ما رو نخور، ما گیلاسیم.

۲۴ فروردین ۱۳۹۳

Always be yourself. Unless you can be a unicorn. Then always be a unicorn.

  توی ترام نشسته بودم و دونده‌های ماراتن دوهزار و چهارده وین را تماشا می‌کردم و خودم را سرزنش می‌کردم که بالای ده روز است حتی روی تردمیل هم ندویدم، خط دونده‌ها که پیچید سمت چپ و چشمم از دنبال کردنشان عاجز شد، تلفنم را برداشتم که وبلاگ بخوانم، دیدم به‌به. آقای نادر خان بلتس برداشته پست هوا کرده. خودتان می‌توانید بخوانید که چی نوشته، مقادیری هندوانه زیر بغل من و خانم شین گذاشته. ماندم چرا هندوانه‌ای برای رسولی نمانده. من خودم اگر منفعتی در این بازی نداشتم، خودم را وقف رسولی با آن طنزش می‌کردم که کلن آدم را اره می‌کند. به آرنجش هم هست که دویچه وله کاندیدش کرده. حالا این‌ها به کنار از موضوع خارج نشوم چون یک توانایی خاصی دارم از موضوع خارج بشوم.
شخصن از این‌که ورد ریگیلی بیگیل هابیلی بیلا را یادش بود هم خنده‌م گرفت هم خوشم آمد هم یاد ایامم گرفت که گودر داشتیم و دل‌های چاقمان به هم نزدیک بود.
یک انتقاد به‌جا هم به سیستم رای‌گیری دویچه‌وله کرده که به چشم من هم آمده منتها چون منافعم بهش وابسته‌ست با دیلمای این‌که درباره‌ش واضح بنویسم، کنار نیامده بودم که نادر با نوشته‌ش تحریکم کرد که منافعم را زیر پا بگذارم و درباره‌ش بنویسم. 
نوشته: نه این‌که با هر اکانت تعداد رای‌های زیادی می‌شود داد، بیشتر داستان این است که هر وبلاگ چقدر دوست نزدیک دارد که حوصله دارند روزی ده بار بهش رای بدهند به جای این‌که چقدر خواننده دارد. واقعیت هم دارد.  شما اگر به رای‌های من و خانم شین و بعد ناگهان رسولی نگاه کنید می‌بینید که ما ده‌برابر رسولی رای داریم. چه‌طور همچین چیزی ممکن است؟ آن‌طور که آقای نادر توضیح دادند. وگرنه واضح و مبرهن است که فلان.
خلاصه ما همان‌طور که روی اسم وبلاگمان و در فامیلمان نوشته منصفیم این شد که مجبور شدیم توضیح واضحات بدهیم. 
پ ن.
آقای نادر خان جان در دفاع از خودم که چرا وبلاگ نمی‌نویسم مایلم اعلام کنم که، از فضا پرت شدم بیرون.
واقعیت این است که من خیلی خسته‌تر از وقتی هستم که نوشتن این وبلاگ را شروع کردم. زندگی روزانه‌م سنگین و پر تنش است (لوس و ننرم چه کنم؟) و از آن مهم‌تر به فارسی نیست. برای این‌که زندگی‌م را شب، نوشته‌ی فارسی کنم باید یک تلاش اضافه‌ای بکنم که واقعن گاهی توانش را ندارم. پارتنرم فارسی نمی‌فهمد. تنها دوست ایرانی‌م از وین رفته. همه‌ی این‌ها کنار هم آدم را از نوشتن باز می‌دارد. 
اما دیدی یک چیزی را می‌دانی اما یادت می‌رود که می‌دانی؟ آن چیز برای من این بود که یک آدم‌هایی هستند که این‌جا را می‌خوانند. هر چی که باشد. مثل من که فید وبلاگ تویی که هزار سال یک‌بار می‌نویسی دارم و تا پست هوا کنی، داغ‌داغ می‌خوانمش و جوابیه می‌نویسم.
بعله. دویچه‌وله و سفر ایرانم و شلوار وبلاگ‌نویسی که خانه‌ی پدرمادرم پیداش کردم من را برگرداند این تو. بد هم نشد. ریگیلی بیگیل هابیلی بیلا. ورده قوی هست منتها آدم یادش می‌رود استفاده کند. مثل یک پیراهن قشنگی که ته کمد مانده، یادت رفته داریش.


 
 
 

۲۰ فروردین ۱۳۹۳

هم نامهربونه، هم آفت جونه
بالای سه سال شده که خودم را از موزیک ایرانی محروم کردم. یعنی به‌صورت اکتیو موسیقی ایرانی گوش نمی‌دادم. یک جایی پیش می‌آمد، توی رستوران ایرانی یا یک شب نشینی که ایرانی زیادتر بودیم گوش کردم اما یک جایی، شش هفت ماه بعد از مهاجرتم، دیدم تمام آهنگ‌هایی که من را به گذشته‌م توی ایران مربوط می‌کند، به‌شدت حالم را خراب می‌کند. هر شب با گریه می‌خوابیدم. هر شب. بی استثنا. 
مسلمن آدم اول یک تغییر این مدلی هم که هست، احتیاج به کاتالیزور برای اشک ریختن ندارد. خودش به خوبی و قشنگی هزاران دلیل برای اشک ریختن پیدا می‌کند. این شد که تمام ابی و و داریوش و گوگوش و شهرام ناظری و شجریان و تمام این مدل آهنگ‌هایی که دلم را می‌لرزاند، ریختم توی یک فولدر موزیک ایرانی قدیمی و بالای سه سال سراغش نرفتم. 
الان هنوز نمی‌توانم داریوش گوش بدهم. داریوش را یک دوره‌ی خیلی کوتاهی بیشتر گوش دادم چون بلتوبیا عاشق داریوش بود. منم غلام قمر بودم. بعد هم یک دوره‌ ای به یاد بلتوبیا گوش کردم. ابی را از نوجوانی خیلی دوست داشتم. خیلی. از گوگوشم بیشتر.
چند وقت پیش گوگوش آمد وین. وقتی زنده خواندنش را دیدم، واقعن خوشم آمد. یعنی اصلن خیلی احترامم به این آدم بیشتر شد توی خوانندگی اما کاش جک گفتنش را نشنیده بودم. همان موقع که جک‌ها را از روی ورقش می‌خواند خندیدم ها اما خیلی... خیلی. اگر شما جک‌هاش را نشنیدید چرا من باید بگویم؟ جک‌هاش بماند.
حالا کاری ندارم برگردم به موضوع موسیقی یواش ایرانی. جدیدها را خیلی راحت‌تر می‌توانستم گوش کنم از لحاظ بی‌خاطرگی. آن هم طوری که یکی روی فیسبوک پست می‌کرد، من هم گوش می‌کردم که ببینم چی هست اصلن. یعنی چی؟ یعنی پسیو موسیقی گوش کردن. 
تا این‌که دیروز فاز فارسی برداشته بودم، همین‌جور توی گشت و گذار هایده مهستی بودم. از آن‌جایی که هنوز هم اسم آهنگ‌هایی را که دوست دارم بلد نیستم هی باید بگردم، توی فایل‌های خودم هم همه‌ی ترک‌ها شماره‌ست، این شده که موسیقی را توی یوتیوب پیدا می‌کنم. بعد دیدید که چه‌جوری می‌شود. دنبال هایده می‌گردی بعد سر از مامفرد اند سانز درمی‌آوری. من هم سر از یک ویدیو درآوردم که پنجاه تا آهنگ قری دهه‌ی شصت را جمع کرده بود حول و حوش چهل دقیقه. نشان به آن نشان که تمام چهل دقیقه را با عشوه تمام و کمال و به قول نیاز به طرز نگاه به سرشانه‌ی مخالف پایی که جلو است، رقصیدم. انقدر مفرح شدم که مدت‌ها بود هیچ چیزی انقدر سرحالم نیاورده بود و نخندانده بودم. لباس‌ها، نور، دکور واقعن دیدنی‌ست. بعد هم این تلاش ناکامی که ردش توی تمام تولیدات آن دهه هست، آدم را به رقت می‌اندازد. می‌بینی طفلی‌ها چه کم‌امکانات بودند. بعد کارهای واقعن خوب هم توش هست. واقعن موسیقی‌های پر ملودی، تلاش برای ترقص تا جایی که جا دارد و لباس و دود و نور و رنگ.
تماشای کلیپ‌های قدیمی طنین و جام‌جم را واقعن بهتان توصیه می‌کنم اگر عید به عید گلچین شصت و هفت تو جاده چالوس گوش کردید یا اگر یک جایی باباتان جوش آورده از آهنگ بندتمبانی و شجریان و ناظری را هل داده توی ضبط و کاست گلچین فلان را قبل از ایست پلیس قایم کرده توی داشبرد. خاطره‌های مبهم خوشایندی را زنده می‌کند. 
این لینک آن چهل دقیقه‌ی مفرح است. شاید لازمتان شد یک عصری.

۱۹ فروردین ۱۳۹۳


ای قشنگا و پلنگا و بعضن مشنگا که هی هر روز به من رای می‌دید، مرسی ها. حواسم هست‌ها.  کلی حال می‌کنم هی هر روز. حالا غریبه که نیستید، تعجبم می‌کنم. چون خیلی فکر می‌کردم وبلاگم منقرض شده. خیلی جوزده شدم که باز بیشتر بنویسم. (نویسنده در حال بوس پرت کردن به مخاطب توی تاریکی) 
هی از صبح تا شب هم آهنگ فارسی گوش می‌کنم که مغزم خوب فارسی شه. امروز هم در خدمت خانم هایده جان و خانم مهستی جان هستیم. 
اگر این پست را می‌خوانید و هیچ تصوری ندارید من از چی حرف می‌زنم یک سری به این‌جا بزنید و رای بدهید، بعد از همه‌جا سر درمی‌آورید. 
نمى‌دانم كى بود اين فكر را به سرم انداخت كه اولين خاطره‌م در زندگى چى بوده چون نقش خيلى مهمى توى خيلى چيزها بازى مى كند هر چيز روانشاسانه‌ى اين مدلى. حالا جداى نقشى كه بازى مى‌كند يا نمى‌كند، من هم به فكر افتادم كه چى بود.
از دنيا آمدن سپهر خيلى خاطره دارم اما حدس مى‌زنم اينى كه الان مى‌نويسم با توجه به محاسباتم قديمى‌ترين خاطره‌ام است؛ عصر بود. خانه‌ى عمه سوسن و عمو خسنگ بوديم توى نارمك. من روى قالى زمينه لاكى دراز كشيده بودم، يك سينى استيل پر از استكان چاى آمد وسط قالى روى زمين. خاطره‌ى دقيق من مربوط به اين لحظه‌ست. من مبهوت رنگ چاى و بخارى كه ازش خارج مى‌شد بودم. چاى خوب تازه دم، كمى به سرخى مى‌زند و خيلى شفاف است. نور از پنجره مى‌تابيد و چاى خيلى توى آن نور خوشرنگ بود. اشعه‌ى آفتاب را دقيق يادم مى آيد. من فكر مى‌كردم تا ابد به اين چاى خيره مى‌مانم. عمو خسنگ بغلم دراز كشيده بود. يك قاچ ليمو برداشت و چكاند توى چاى و چاى ديگر براق نبود. من قشنگ قطره‌ى ليمو را ديدم كه افتاد توى چاى و ديدم همان چند قطره ليمو با چاى چه كرد. 
عمو خسنگ چند سالى ست كه از دنيا رفته. من هنوز سرخى چاى تازه‌دم را دوست دارم. اسم واقعى عمو خسنگ، عمو حسين است. ما بچه كه بوديم نمى‌توانستيم حسين را تلفظ كنيم، مى‌گفتيم خسنگ. اين اسم ماند روى عمو حسين.
عمو حسين هميشه چايى را با ليمو‌تازه و پولك ليموعمانى اصفهان نوشيد. هميشه هم چاى خيلى دوست داشت. هميشه هم مى‌دانست بدون نگاه كردن به ساعت، ساعت دقيقن چند است.
خاطره كه يادم آمد چسبيد بيخ گلوم تا نوشتمش. اين شد كه شلخته پلخته و بدخط است.
دلم براى آن حال عمو خسنگى تنگ شد. عمو حسين آدم افسانه‌ايست توى ذهنم هنوز. 

۱۳ فروردین ۱۳۹۳

یک حال جالبی الان بهم دست داد. چند دقیقه پیش بعد از مدت زیادی وبلاگ نوشتم. بعد تمام که شد، هوا کردم، دیدم یک ایمیلی آمده برام که من، که همانا دوست عزیز هستم، بعد از تبریک سال نو، وبلاگم توی لیست دویچه‌وله‌ست برای وبلاگ بلاگرفته‌ی برتر (با صدای اون آقاهه که تو تلویزیون تبلیغ کالای برتر می‌کند) ایرانی. جلوش هم نوشته روایت‌هایی از زندگی شخصی من است، وبلاگم که از سال هشتاد و پنج نوشتم که می‌شه بالای هفت سال آزگار.  ایناها.
حالا هی هر سال می‌دیدم ملت کاندید این جریان می‌شوند و می‌نویسند و غیره که کاندید شدند. می‌رفتم یک بار به یکی رای می‌دادم هربار. خیلی ملو. بعد الان دیدم خودم اون تو هستم. یهو دلم غش رفت. فکر کردم وا کی یادش مانده که من هم هنوز وبلاگ می‌نویسم. من که خیلی کم نوشتم توی این مدت اخیر. بعد خوشحال شدم راستش. 
رسولی و خانم شین و کدئین و اینام تو لیستن با چند تا دیگه که نمی‌شناسم. بعد دیدم من دارای صفر رای می‌باشم. آمدم قهرمانانه به خود رای بدم. دیدم حال نمی‌ده، لااقل اولیش را باید یک نفر بهم بدهد.
این شد که این را نوشتم این‌جا که برید اون‌جا به من رای بدهید. من با خیال راحت برم رای دو و سه را به خودم بدهم. بعد هم بهانه پیدا کنم، برنده شوم به خودم افتخار کنم. برم خارج پیش فرنار. کاپ قهرمانی خسته رو بالای سر خودم بگیرم و به امامت بپردازم.
قربونتون.
بابابزرگم، ما که بچه بودیم یک قصه‌ای برامان تعریف می‌کرد که درباره مردی به اسم «جُلفاجِراحمد» بود. این جلفاجراحمد آقا هی می‌رفت خرید که چای، برنج، بنشن و روغن بخرد، بعد روباه گولش می‌زد و خریدهاش را می‌گرفت یا مرغش را می‌خورد و زن جلفاجراحمد باهاش دعوا می‌کرد. بدبختی این‌جاست که هرچه به مغزم فشار می‌آورم که قصه‌ی جلفاجراحمد یادم بیاید، یادم نمی‌آید. نمی‌دانم آخر جریان روباه چی می‌شد. یک خرسی هم شاید توی قصه بود. نمی‌دانم روباه چه‌طوری گولش می‌زد. قصه‌هه توی ذهنم انسجام ندارد.
اواخر عمر بابابزرگ، یک مرتبه بهش گفتم که قصه‌ی جلفاجراحمد را دوباره بگو. یادش نیامد. قاتی کرده بود. آلزایمر داشت. 
هفته‌ی پیش رفته بودم توی سوپرمارکت ایرانی، برنج، چای و لپه بخرم. این اقلام را باید از مغازه‌ی ایرانی خرید و آدم قیمه‌پلوش که بگیرد بالاخره هم می‌کشد و می‌رود. 
از آمدن نام برنج و چای و حبوبات کنار هم، توی مغازه ناگهان مثل جرقه یاد جلفاجراحمد افتادم. چون لیست خرید جلفاجراحمد دقیقن همین‌ها بود همیشه. 
خیلی عجیب بود برایم که از ناکجا آباد مغزم این قصه‌ی بی‌سروته یادم آمده از لیست خریدم. بدتر این‌که از کل قصه اسم یارو و لیست خریدش و یک روباهی را یادم بود فقط ونخی که این‌ها همه را بهم وصل می‌کند، پاره شده و رابطه‌‌ی من با این کلمات مثل یک تسبیحی که از دستم در رفته و پاره شده و مهره‌هاش پخش و پلا شده، می‌ماند.
باز هرچی زور زدم یادم نیامد قصه‌ی جلفاجراحمد چی بود. اسم جلفاجراحمد خیلی اسم غریبی بود برای من توی بچگی‌م. هیچ‌کس را نمی‌شناختم یا نمی‌شناسم که اسمش جلفاجراحمد باشد. هنوز هم خیلی عجیب است.
به دلایل نامعلومی من همیشه فکر می‌کردم جلفاجراحمد زشت و پخمه است. خانه‌ش هم یک جایی تو بیابان‌ها بود. زنش هم همیشه از دستش عصبانی بود. با این وجود بارها از بابابزرگ می‌خواستم که قصه‌ی جلفاجراحمد را تعریف کند. جوری هم که بابابزرگِ تُرک من جلفاجراحمد را تلفظ می‌کرد هم، لابد نقش در عجیبی این نام داشته.
قصه‌هه کلن شاید هم کمی خشن بود الان که فکر می‌کنم. اما یادم نیست چرا. آنلاین یک جستجوی مختصری هم کردم که ردی از این قصه پیدا کنم. هیچی. شاید خود بابابزرگ قصه را ساخته بود. هیچ معلوم نیست. دست من هم به هیچ‌جا بند نیست که ته و توی قصه را درآرم. بابابزرگ چند سالی‌ست که زیر خاک خوابیده. مامان مولی هم دیگر حواس سابق را ندارد.
جلفاجراحمد هم مرا ول نمی‌کند. گاهی صبح چشمم را باز می‌کنم و اولین کلمه جلفاجراحمد است. انقدر ولم نمی‌کند که مجبورم درباره‌ش بنویسم، بلکه کسی پیدا شد که جلفاجراحمد را می‌شناخت.





۲۶ بهمن ۱۳۹۲



شلوار وبلاگ‌نویسی‌م را توی خانه پدر مادرم پیدا کردم. یک هفته شد که تهرانم. خیلی خوش می‌گذرد. تهران را قدری که توی یک هفته می‌شود نشان داد، به قلی نشان دادم. الان یک لحظه‌ی کمیابی‌ست که کسی خانه نیست. قلی توی هواپیماست به سمت خانه. پدرم رفته مادرم را از سر کار بردارد و سوپی و لنا هم سر کار خودشانند. منم و شلوار وبلاگ‌نویسی و خانه‌ای که نمی‌دانستم قبلن صدای تیک‌تیک ساعت‌هاش انقدر بلند است. 
صبحی قلی را بردیم فرودگاه. خواستم از نگهبانی اول باهاش رد شوم چون اضافه‌بار داشت و دلم می‌خواست کمکش کنم. نگهبان گفت نمی‌شود. ایستاده بودیم دم در ورودی و داشتم سعی می‌کردم هر چیزی که بلدم را برایش توضیح بدهم که بتواند فرشی که پدر مادرم بهمان هدیه داده بودند، ببرد. تا یک هفته‌ی دیگر که خودم با خوراکی‌ها بروم. یک ملایی آمد با عبا و امامه و زنش ظاهرن عرب بود. جناب ملا هم مسافر نبود و فقط می‌خواست زنش را همراهی کند. نگهبان اول یک نه و نویی کرد و بعد ملا را راه داد. نگاهش کردم، گفتم دو سری قانون برای همراه داریم؟ سرش را انداخت پایین. گفتم نه جدی واقعن قوانین ما با هم فرق می‌کند؟ گفت هیچی نگو. سریع برو تو. هیچی نگو. رفتم. 
یک ساعتی طول کشید تا بالاخره چک‌این کرد و پنج کیلو اضافه‌بار داشت. گفت کیلویی هفت یورو. برایم چهار کیلو زد. رفتم آن طرف. خانم گفت بیست یورو بده. تخفیف می‌دهم بهت. گفتم ریال هم دارم. ریال بدهم یا یورو. گفت ریال بده هفتاد و هشت هزار تومن. پول‌ها را که داشتم می‌شمردم، گفت هفتاد هزار تومن بدی بس است. نه مهری. نه رسیدی. نه هیچی. رفتیم دم کانتر. رسید بارها را بهش داد. یک چشمکی هم به هم زدند، دو تا خانمی که کارم را راه می‌انداختند و قلی رفت. من هم نمی‌توانستم دست از این فکر بردارم که این پول را ما به هواپیمایی پگاسوس ندادیم. دادیم به خانم کانتری‌ها. بدبختی این‌جا بود که راضی بودم. دلم می‌خواست فرشمان را ببرد. برد.
بیرون که آمده بودم بیدار بیدار بودم. ماندم فکر کنم آمدن ملا خیر بود یا شر. 
حالا هنوز یک هفته از تهرانم مانده. از تمام بارهایی که آمده بودم بعد از این چهار سال بیشتر خوش‌خوشانم است. خیلی وقت بود زمستان تهران را ندیده بودم. 
تهران عجیب است. همه چیز مثل قبل است و هیچ چیز مثل قبل نیست. ماشین را برداشته بودم پریروز قلی را برسانم جایی، رسیدم سر کوچه‌مان، خیلی غریزی می‌دانستم یک چاله‌ی بدی سر کوچه است. کشیدم کنار. چاله‌هه هنوز بود. من هم هنوز یادم بود. 

۱۲ دی ۱۳۹۲



آختونگ پاختونگ یا چگونه از زبان آلمانی خوشم آمد
دوباره خوب کتاب می‌خوانم. یکی از مشکلات زبان عوض کردن این است که دلت می‌خواهد به زبان جدید کتاب بخوانی اما هنوز آن‌قدر خوب نیستی که روان و راحت مثل قبل کتاب بخوانی. کتاب به زبان قبلی هم که خب منطقی نیست  وقتی داری تمرکز می‌کنی روی زبان تازه. می‌شوی مثال تو جلو نرفتی، تو فرو رفتی.
نه که اصلن کتاب فارسی نخوانده باشم این چند وقت. چرا. اما در مقایسه با سال‌های قبل که توی ایران زندگی می‌کردم خیلی کمتر کتاب خواندم. عدم دسترسی به نشر نوی فارسی هم هست. مگر چقدر می‌شود کتاب فرستاد؟ بعد هم آدم خودش باید برای خودش کتاب بخرد. اصلن نمی‌دانی چی هست که بخواهی بدانی چه می‌خواهی.
هفت هشت ماهی شده که خیلی خوب کتاب آلمانی می‌خوانم. تقریبن کتاب‌خوانی‌م شبیه ایران شده. آن حرص و ولع را دوباره دارم که کتاب می‌خریدم و می‌خیساندم. یک برجی از کتاب‌هایی که می‌خواهم بخوانم روی پاتختی. از ذوق بعضی وقت‌ها چند تا را با هم می‌خوانم.
دستم آمده چطوری کتاب بخرم که خوشم بیاید. اول با احتیاط بِست‌سِلِرهای کولتور اِشپیگل را می‌خریدم که معمولن رمان‌های جذاب بود. بعد از آدم‌هایی که همیشه اسم بودند برایم و هیچ‌وقت ازشان کتاب نخوانده بودم، شروع کردم. بعد کتاب‌هایی که توی برنامه‌های مورد علاقه‌م معرفی می‌شد و طبعن گاهی هم تو زرد درمی‌آید این‌جوری ولی خیلی بد نیست. اما خوشم. یواش یواش گوشه‌ی خودم را پیدا کردم توی تالیا (کتاب فروشی زنجیره‌ای اتریش). می‌دانم کجا را بگردم حتمن یک چیزی پیدا می‌کنم.
چون آدم اکستریمیستی هم هستم، رمان‌هایی که زبان اصلی‌شان انگلیسی هست را هم الان به آلمانی می‌خوانم که خودم می‌دانم خیلی کار خوبی نیست اما آلمانی‌م الان سه سالش است. باید رویش کار کنم. قبلن با علاقه‌تر انگلیسی می‌خواندم اما الان هنوز توی فاز "می‌خواهم آلمانی را مال خودم بکنم" هستم. همین است که تمرکز کردم روی این زبان.
آلمانی زبان خیلی غنی‌ای (چرا این کلمه انقدر کجه؟) ا‌ست. آدم می‌تواند همه‌چیز را خیلی خوب و دقیق به این زبان توضیح بدهد. مثلن برای خواندن دستورالعمل چطوری تلویزیون را روشن کنیم به خوبی انگلیسی نیست که ساده و روان است اما از نظر تکنیکی هم می‌توانی منظورت را توضیح بدهی اما برای توصیف حالت، شرایط، صفات، موقعیت، عواطف، و به طور کلی علوم انسان‌شناسی، هنر و فلسفه خیلی معرکه‌ست. من هنوز متن‌های قدیمی و خیلی سخت مثل گوته را نخواندم. طبعن فقط می‌توانم توی حوزه‌هایی که خواندم نظر بدهم.
یک حرف خیلی عوامانه‌ای درباره‌ی این زبان هست که می‌گویند به آلمانی همه چیز اسم دارد. یعنی همه جایِ همه چیز اسم دارد. آدم گیر نمی‌کند که آدرس بدهد کجای چی منظورش است. اسمش را می‌گویی. افعال هم تنوع فوق‌العاده‌ای دارند. مثلن برای انواع صرفه‌جویی انواع حالت‌های فعل هست. صرفه‌جویی معمولی. صرفه‌جویی سخت‌گیرانه. صرفه‌جویی در راستای ذخیره. بعد چند تا کلمه‌ی متفاوت نیست. هسته‌ی کلمات یکی‌ست. اگر بخواهی شدت یک چیزی را بیان کنی، لازم نیست بگویی خیلی. یا بگویی وحشتناک. کلمه دارد. با چند تا پسوند و پیشوند هرچه بخواهی می‌توانی بگویی.
فارسی هم خب شاید خیلی غنی باشد. مثلن صفات تنوع خوبی دارد اما زبان که فقط صفت نیست. افعال فارسی همیشه من را رنج داده. نمی‌دانم. بعد این ابهام شعرگونه‌ی فارسی خیلی قشنگ است. بله. من هم تا جان در بدن دارم لذت می‌برم اما برای توضیح دادن خیلی سخت است. مثلن من متن‌های فلسفی که توی دوران دانشجویی توی ایران خوانده بودم را دوباره می‌خوانم الان و نمی‌دانم واقعن فقط قضیه سواد من است که بهتر شده یا سواد مترجم خوب نبوده یا به سادگی فارسی ظرفیت حمل این بار معنایی را نداشته. نمی‌دانم اما الان خیلی خوشحالم این زبان را یاد گرفتم.
هنوز هم راه درازی‌ست برای بهتر شدن ولی گاهی به خودم می‌آیم که در ذهنم یک چیزی را به آلمانی برای خودم توضیح می‌دهم و توجیه می‌کنم. بعد گاهی تعجب‌زده می‌شوم و از خودم می‌پرسم چطور این زبان تا عمیق‌ترین زوایا، زبان روزانه‌ی من شد.  نمی‌دانم.
یک مثل ترکی هست که می‌گوید آدم تا زبانش را روی زبانِ یک ترک‌زبان نمالد، ترکی یاد نمی‌گیرد.