۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۳

اینتگراسیون. دو.
هفته‌ی گذشته توی دانشگاه یک دختر ایرانی را شناختم که خیلی دختر شوخ و شنگ و قشنگی بود و هفت هشت ماه بود از ایران آمده بود. اولین چیزی که با دیدنش توجهم را جلب کرد، پیراهن تورتوری بود که تنش بود با کفش پاشنه‌دار و جوراب‌شلواری نقش و نگار دار، موهای بابلیسی و آرایش مفصل.
اولین حرفی که به من زد این بود که من چرا جوراب‌های لنگه‌به‌لنگه پا کردم. من جوراب‌های لنگه‌به‌لنگه پام نبود. بعد از اتفاقی که پارسال برای مچ پام افتاده، پام پای قبلی نشده. موقع دوچرخه‌سواری، باشگاه یا ایستادن‌های طولانی یک باند نیمه‌سختی دارم که پام را جایی که باید باشد، نگه می‌دارد و مانع تورم می‌شود. باند را بسته بودم. شلوارم روشن بود بنابراین تا زده بودمش به خاطر زنجیر دوچرخه که روغنی نشود، و باند دیده می‌شد. 
هنوز خودم را از شلیک اول جمع و جور نکرده بودم که چهل تا سوال دیگر سرازیر شد. چه کار می‌کنم؟ چه درسی می‌خوانم؟ چند وقت است وین هستم؟ چرا انگلیسی را با لهجه‌ی امریکایی حرف می‌زنم؟ مگر امریکا بودم؟ چرا انقدر یواش حرف می‌زنم؟ چرا با دیگران آلمانی حرف می‌زنم؟ بابا خارجی و الی آخر. 
گفتم جورابم لنگه‌به‌لنگه نیست. گفت چرا هست. یکیش آبی‌ست یکیش قرمز. یک لحظه احساس کردم چرا من باید جواب چنین آدمی را بدهم؟ بعد به خودم مسلط شدم. دوستش یا هم‌کلاسش یا هر کی که بود، بهش گفت که بابا چرا این‌طوری می‌کنی؟ پاش توی آتل است. گفت آها این آتل است؟ چهل بار توی یک جمله توی حرفم دوید. راجع‌به موضوعات دیگر حرف زد. بعد رو به من کرد و سوالات شخصی‌ش را تکرار کرد. این‌که من با یک آدم دیگری در آن لحظه حرف می‌زدم برایش زیاد اهمیت نداشت. توی حرف زدنش از کلی بی‌شعور و کثافت و خاک‌توسر و غیره استفاده کرد و باز تکرار می‌کنم دفعه‌ی اول بود هم را می‌دیدیم.
این نمونه‌ای‌ست که آدم زیاد می‌بیند. 
شاید از دلایلی‌ست که این پست را می‌نویسم.

چی بپوشم؟

یکی از اولین چالش‌ها برای زن‌های سابقن حجاب اجباری در داخله، در مملکت فرنگ، «چی بپوشم؟» است.
چیزی که آدم توی ایران خوب یاد می‌گیرد مانتو و شال است و اولین چیزی که آدم دوست دارد توی مملکت بی‌حجابی زمین بگذارد، مانتو و شال است. یک‌جوری که تا دو سال اول آدم حتی دوست ندارد پالتوهای بلند بپوشد بس که خاطره‌ی مانتو و هر چیز شبیه به آن مزخرف است. حتی اگر به قیمت منجمد شدن کون آدم باشد توی بادهای سوزناک زمستان سیاه وین. 
ما که توی ایران زندگی کردیم، لباس‌هامان به دو دسته تقسیم می‌شود: لباس‌های ساده‌ی زیر مانتویی و لباس‌هایی که زیر مانتو تنمان است اما قرار است به محض ورود به جایی غیر از خیابان، مانتومان را دربیاوریم و لباس قشنگه را نشان بدهیم. توی مهمانی، دور همی و الی آخر.
لباس‌های زیر مانتویی اغلب خیلی ساده‌اند. راحت و نرم و نولوکند اما قابل ارائه نیستند. لباس‌های دسته‌ی دوم اغلب شیکان پیکان هستند. 
مشکل از آن‌جایی شروع می‌شود که ما با همان کمد تهرانمان می‌آییم وین و مایلیم برویم سر کوچه سیگار بخریم. چون خیلی قشنگ هستیم، آن زیر مانتویی ها را تنمان نمی‌کنیم. پس چه اتفاقی می‌افتد؟ برای سیگار خریدن از سر کوچه، پیراهن شالالایی که عروسی دخترخاله‌مان تنمان بوده را می‌پوشیم و با آن پیراهن که نمی‌شود آرایش نکرد. یک خروار هم آرایش می‌تپانیم روی صورتمان، بعد می‌رویم دم سیگار فروشی. بعد خارجی‌ها هم که بهمان می‌رسند، می‌پرسند تو از کجایی؟ خیلی دلبرانه جواب می‌دهیم که ما گربه‌های پرشین هستیم. بعد خارجی محترم نگاهی به لباسمان می‌اندازد و می‌گوید وای من هر چی پرشین دیدم، خیلی پرنسس بوده و ما می‌آییم خانه به مامانمان زنگ زده و می‌‌گوییم که توی خارج ما، همه فکر می‌کنند ما پرنسس هستیم بس که ما خوشگلیم. آخه این اروپایی‌ها خیلی یخ و بی‌روح هستند و ما خیلی داغ و با روح هستیم.

گذشته از اغراق، یک چیزی به همین شکل با ریشترهای مختلف برای آدم اتفاق می‌افتد از نظر لباسی، می‌بینی همه‌جا لباست از همه زیادی شیک‌تر است و یک جایی دیگر آزاردهنده می‌شود. نه که من مخالف شیک بودن باشم. ابدن. من هم خوش‌لباسی را دوست دارم اما حد و حدود عزیزان من. حد و حدود. 
هستند یک عالم گربه‌های پرشین که همیشه همان‌طور شیک می‌مانند و برایشان مهم نیست که به نظر دیگران اور درسد هستند و خوش به حالشان که برایشان ناخوشایند نیست اما جناب ما که نگارنده این متن می‌باشیم، خیلی سختمان بود وقتی بالاخره دوزاری‌مان افتاد که «پرزیش پرینسسین: ملکه‌ی آریایی» لزومن تعریف نیست بلکه توی این ترکیب مقادیر هنگفتی سارکسموس خوابیده علی‌الخصوص وقتی از دهن یک آدمی هم‌سن و سالمان درمی‌آید.
در عین حال این‌که ما بلدیم خودمان را آرایش کنیم. بلدیم اگر بخواهیم خیلی شیک باشیم، یک توانایی‌ست که خیلی هم معرکه است. اگر یاد بگیریم کجا ازش استفاده کنیم، خیلی هم خوب است.
این‌که آدم چه‌طور سبک لباس پوشیدنش را عوض کند، زمان لازم دارد. این‌طوری نیست که یک دور بروی خرید، لباس‌های قبلی را دور بریزی و تمام شد رفت. لباس عروسی دخترخاله‌ی من هنوز توی کمد است و آدم دلش نمی‌آید دور بیندازتش. 
من هم قبول کردم که توی کمد خاک بخورد و خاطرات پرشینم است و باهاش کنار آمده‌ام، هر چند جا می‌گیرد توی کمد. 
زمان می‌برد تا آدم یاد بگیرد درست خرید کند. با دقت تماشا کردن، خیلی خوب است. اوایل آدم کپی می‌کند استایل دیگران را. بعد یک جایی یاد می‌گیری که چی را کجا بپوشی. 
یک جایی که کمک به ساده و شیک بودن می‌کند، این است که توی مانگو و زارا و ها اوند ام، به بخش بیسیک بروید و لباس‌های ساده پیدا کنید برای سیگار خریدن از سر کوچه. هست. باور کنید هست.
باز یادآوری می‌کنم: این تجربه‌ی من است. آیه‌ی قرآن نیست. نیایید من را بخورید. خیلی‌ها تجربه‌های متفاوتی داشتند. بعضی‌ها خیلی سریع و بنز هستند. بعضی‌ها در وطن هم همین‌جور بودند که این‌جا هستند و خیلی خوب و خفنند. بعضی‌ها دوست دارند لباس عروسی دخترخاله‌شان را همه‌جا بپوشند. آدم با آدم فرق می‌کند...
 این نوشته ادامه خواهد داشت.

۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۳

اینتگراسیون. یک.

اینتگراسیون یک مرحله‌ی خیلی مهم مهاجرت است. مرحله‌ی تلاش برای پذیرفته شدن در اجتماع. برای تبدیل شدن به بخشی کارآمد در اجتماع. این‌که شخص خارجی نباشی که یک گوشه ایستاده و دیگران را تماشا می‌کند و با وحشت دست و پایش را تکان می‌دهد، ببیند چقدر جای تکان خوردن دارد. این‌که یک شخص خارجی نشسته در حباب نباشی که صبح تا شب قورمه و قیمه می‌خورد و ابی گوش می‌کند. نمی‌گویم که اصلن نباید این‌کار را کرد. چرا نه؟ اما نه این‌که «فقط» این کار را بکند.
اینتگراسیون در تعریف عمومی‌ش، فراموش کردن همه‌ی ریشه‌های فرهنگی و ملی نیست. اینتگراسیون پذیرفتن این واقعیت است که در جامعه‌ی دیگری زندگی می‌کنیم که خواسته‌هاش با جامعه‌ی سابق ما فرق دارد. خیلی فرق دارد. دیدن و شناختن این معیارها، تفاوت‌ها و شباهت‌هاست که ما را از پیله‌ی خارجی بودنمان خارج می‌کند و به زندگی اجتماعی سوق می‌دهد.
این میل به شناختن و شناخته شدن را ارضا کردن، این تلاش برای یاد گرفتن و قضاوت نکردن و باز بودن برای چیزهای نو در جامعه‌ی جدید، پروسه‌ی اینتگراسیون است.

اغلب ما مهاجران ایرانی یک تصور مبهمی از آداب کشور مقصدمان داریم وقتی که مهاجرت می‌کنیم ولی این تصویر خیلی نیاز به اصلاح دارد. اینتگراسیون اصلاح این تصویر و اضافه کردن معیارهای جدید است. 
قبل از آمدنم به وین مثل خیلی مهاجران دیگر، اصلن به این چیزها فکر نمی‌کردم. اصلن مسئله‌ام نبود که اروپا چه‌جوری‌ست. من باید چه جوری باشم. بیشتر فکر می‌کردم به این‌که چی بپوشم و چی بخورم و دانشگاه چه‌جوری‌ست. طبعن یک تصور عوامانه‌ای هم از این‌که اروپایی چه‌طور هستند، داشتم. خیلی کمرنگ. خیلی مبهم.

توی ایران هر کس کار محیرالعقول اجتماعی انجام می‌دهد یا انجام می‌داد، بهش می‌گفتند که شما دیگر اروپایی شدید. هر چیزی که توی جامعه ما بهش عادت نداشتیم اروپایی بود. مثلن می‌آمدند می‌گفتند فلانی که زن و شوهرند رابطه‌شان سر و ته باز است. یعنی اجازه دارند حین این که با یکی مزدوجند، آدم‌های دیگری را بشناسند و الی آخر. بعد در این لحظه‌ی ملکوتی بود که یکی می‌گفت، بعله این‌ها خیلی اروپایی شدند. اروپایی شدن هم «خیلی» و «کم» داشت. بعضی‌ها یک کمی اروپایی بودند، بعضی‌ها بیشتر. 
مثلن صراحت در ابراز عقیده، نه گفتن، دنگی حساب کردن و تعارف نکردن، خوب رانندگی کردن یا شما بخوان مست رانندگی نکردن، این‌ها مظاهر اروپایی شدن بود. خیلی چیزهای دیگر هم بود اما من خب همه را یادم نیست. این‌ها چیزهای آزاردهنده‌ای‌ست که خیلی بالاست و یاد این مسئله که می‌افتم اولین مثال‌هام هستند.
آدم خودبه‌خود این‌ها را جذب می‌کند چه بخواهد چه نخواهد. من هم توی سال‌های سال زندگی کردنم در ایران، ناخودآگاه این‌ها را اروپایی شدن می‌دانستم بس که دیده یا شنیده بودم. مثال‌های جزیی‌تر هم هست. مثلن آدم‌های اروپا زندگی‌کرده را که توی تهران می‌دیدم، مدام از خورشید حرف می‌زدند. آن‌هایی که بعد از سال‌ها اروپانشینی، برگشته بودند. می‌گفتند یک دلیلش آفتاب است. برای من خیلی حرف بیخودی بود. نمی‌فهمیدم چرا آفتاب برایشان انقدر مهم است. به نظرم خیلی لوس بودند. به نظرم این‌طوری بود که چرا توی تهران انقدر کم باران می‌آید؟

حالا بعد از چهار سال، یک چیزی را می‌دانم و آن این است که باید مرزهای موضوعی که ازش حرف می‌زنیم را تنگ‌تر کنیم تا درباره‌ی یک چیز واقعی و تجربه‌مان بتوانیم حرف بزنیم. این کلی‌گویی را باید کنار گذاشت. این اروپایی‌ها فلان و بهمان، شروع کردنِ غلطِ یک جمله است.


من میل دارم از پروسه‌ی شخصی‌م در مواجهه با این‌جای اروپا (وین، اتریش) که هستم، بنویسم. از روند اینتگراسیون برای شخص من که نه تجربه‌ی جامع و کاملی‌ست، نه تمام شده، نه خیلی علمی و هدفمند به این‌جایی رسیده که الان هست. 
منتها من فکر کردم خودم همیشه نه از روی دستورالعمل‌ها که از روی نگاه کردن به تجربه‌های شخصی دیگران، یاد گرفتم.
اوایل خجالت می‌کشیدم از هیجانی که اولِ مهاجرت از دیدن و تجربه و شناخت این همه چیزِ جدید، بهم دست داده بود. گاهی هم از دستم در رفته بود و هیجانم، شما بخوانید ندید بدیدی‌ام را نوشته بودم. الان قبول کردم که حق داشتم هیجان‌زده بشوم. چه اشکالی دارد؟ علم غیب که نداشتم. ندیده بودم...
یک چیز خوبی که آدم باید یاد بگیرد این است که همه‌چیز را دیدن و دانستن، طبیعی نیست. این‌که ما یک چیزی را ندیدیم تا به حال و دیدنش هیجان‌زده‌مان می‌کند، اشکال ندارد. 

خیلی فکر کردم چه‌طوری باید وبلاگ‌نویسی را ادامه بدهم. توی یک ماه گذشته که تند و تند نوشتم، یک حسی دوباره بهم برگشته. منتها باید جهتش بدهم که بتوانم ادامه بدهم.  
نمی‌دانم من کم درباره‌ی اینتگراسیون خواندم یا کم در این‌باره به فارسی نوشته شده است. چیزهای شخصی که من خوانده‌ام، اغلب نوشته‌های خشمگینی از سایر هم‌وطنان است که آدم‌های در مسیر اینتگراسیون را متهم کردند که خودشان و فرهنگشان را فراموش کردند و در ولایت مقصد ذوب شدند. 
اگر هم مطلب به اصطلاح علمی نوشته شده، در بهترین حالت ترجمه‌ی مدخل ویکی‌پدیا به فارسی و غالب کردنش به عنوان مقاله‌ست. بعد اگر آدم به مدخل اینتگراسیون توی ویکی‌پدیا برود، فارسی ندارد. چرا؟ هیچ‌کس نمی‌داند. 

اوایلی که تدریس را شروع کرده بودم توی هنرستان، یک بار نیاز بهم گفت «زکات علم نشر است.» این را من هیچ‌وقت یادم نرفت. حالا در آستانه‌ی پنجمین سال مهاجرت، تصمیم گرفتم از علمم که نه، علمی نیست اما از تجربه‌ی شخصی اینتگراسیون بنویسم. 
 این بود انشای من.


 

۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۳

Conchita Wurst

 اتریش توی مسابقه‌ی یوروویژن دوهزار و چهارده برنده شد. کونشیتا وورست خواننده‌ی اتریشی‌ست که خیلی معیارهای ظاهر استاندارد را توی بیزنس‌شو عوض کرده. قشنگی فامیل هنری‌ش این است که وورست دو تا معنی دارد یکی سوسیس. توضیح ندم چرا و دومین معنی وورست نامهم! است. خودش می‌گوید برای این‌که اهمیت ندارد از کجا آمده. مرد است یا زن. ریش دارد یا ندارد. اسم آهنگی که انتخاب کرده بود که بخواند: برخاستن مثل یک ققنوس است که شدیدن با همه‌چیزش جور در می‌آید. یعنی تو احساس می‌کردی که آهنگی که می‌خواند یک ربط خوبی به جوری که هست و بوده، دارد. توی آهنگ می‌خواند که بعد از تبدیل شدن به چیزی که هست مثل یک ققنوس از آتش برمی‌خیزد و توی این لحظه روی سن عظیم کپنهاگ دو تا بال آتشین پشتش باز می‌شود. خیلی هیجانی و جالب. من هر وقت اینجاش را می‌بینم یاد جعفر توی علاالدین هم میافتم که تبدیل به آتش می‌شد از خشم. کلن به خاطر صورت کشیده‌ش به نظرم خیلی شکل جعفره. روم سیاه. 
از شوخی گذشته، ویدئوش را خودتان تماشا کنید. بعد هم به من بگویید موهای شما هم سیخ شد یا این‌که من چون سه چهار سال است این آدم را دنبال می‌کنم برایم خیلی احساساتی بود تماشا کردنش.
اتریش خیلی کشور کوچکی‌ست. آخرین باری که یوروویژن را برده سال شصت و شش بوده. برای کل کشور خیلی موفقیت بزرگی‌ست و نه تنها این، که کونشیتا به‌خاطر ظاهرش، نماد پذیرش از طرف جامعه است و اتریش خیلی خوشحال و مفتخر است که چنین شخصی را به مسابقه فرستاده. همه خیلی از خودشان راضی هستند که چنین شرایطی پیش آمده. 
یک عده می‌گویند که علتی که خیلی کشورها امتیاز زیادشان را به اتریش دادند برای این تظاهر (نه به معنی تظاهر بی پشتوانه، بلکه به معنی نشان دادن) به آزادی‌گرایی جنسی بوده. به نظر من مسلمن این هم دلیل رای‌ها هست اما کونشیتا بهترین صدا را ندارد اما خیلی درست آواز می‌خواند. هر دلیلی که داشت ما دیشب خیلی خوشحال شدیم که اتریش برنده شد. 
حالا سال آینده یوروویژن توی وین است. یک عده هم غر می‌زنند که این برد کونشیتا خیلی برای اتریش گران تمام شد چون سال دیگر باید شو را برگزار کند و هزینه‌ش، چیزی حدود سی میلیون یورو است. 
اما به ما چه که گران می‌شود. ما دوست داریم برویم. حتمن بلیط‌ها هم خیلی گران خواهد بود اما خب این اتفاق ظاهرن برای اتریش هر پنجاه سال یک‌بار می‌افتد، برای همین آدم باید استفاده کند. 
برای من اولین بار دیدن کونشیتا خیلی غریب بود. یک مردی با ریش به آن سیاهی و پیراهن‌هایی مثل زن‌های جیمز باندی. ترکیبی بود که پذیرفتنش به عنوان زیبایی برایم دشوار بود. بعد بیشتر درباره‌ش خواندم. ویدئوهای قدیمی‌ش را نگاه کردم و کم‌کم ازش خوشم آمد. از جوری که لوس و دلبر و باهوش است ، آدم نمی‌تواند نادیده‌ش بگیرد. 
بعضی‌ها می‌گویند کونشیتا اگر ریش نداشت، هیچ‌کس صداش را گوش نمی‌داد. به نظر من مهم هم نیست. مهم پکیجی‌ست (سلام کیوان) که کونشیتا ارائه می‌دهد.

۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۳

تنکس تو اکدمی
آقا چیزه، ما بُردیم.
مرسی لنا. مرسی گروهان منصفانه. مرسی گلابیا. از تک‌تکتون ممنونم. خیلی خوش گذشت باهاتون. مرسی که حوصله کردید، مرسی که هر روز رای دادید.
مرسی که بودید و هستید. (نگارنده احساساتی می‌شود) من گاهی یادم می‌رود چه آدم‌های مهربان و محکمی دور و برم دارم.
مرسی یادم آوردید که هستید. دوری یک توهمی از تک‌افتادگی به آدم می‌دهد. حواست که نباشد، به همه‌جا سرایت می‌کند. برای من بهترین بخشش دیدن دوباره‌ی آدم‌های قدیمی‌م بود که هستند کنارم. هر چند ساکت. 
بعد هم به قول رایمن حالا می‌توانم با خیال راحت برگردم به وبلاگ‌ننوشتن‌م.
نه.
یک حالتی دارد وبلاگ نوشتن برای من که وقتی موتورش روشن می‌شود، همه‌چیزهایی که برایم اتفاق می‌افتد به صورت تئوری پست وبلاگ است. خیلی هم حالت ناخوشایندی برای اطرافیان نزدیکم است اما چه کنم؟ این حالت را دوباره دارم. شاید شور این جریان است. نمی‌دانم. به هر حال موتورم روشن شده. 
سر ناهار قلی گفت لاله تو از من می‌نویسی، مثلن چی می‌نویسی؟
 گفتم ها؟ چی؟ من؟ ها؟

۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۳

مرکزالجهانیانِ مخفی
من یک خاصیت بدی که دارم این است که گاهی فکر می‌کنم از آسمان افتادم و هیچ‌کس تا حالا مثل من از آسمان نیفتاده. مطمئنم اگر بچه بزام از آن مادر‌ها می‌شوم که فکر می‌کنند از کون بچه‌شان شهد و شکر می‌ریزد و فکر می‌کنم اولین و آخرین زنی هستم که زاییدم و هیچ بنی‌بشری این‌گونه نزاییده که من. وقتی عاشق می‌شوم فکر می‌کنم احتمالن تا به حال هیچ‌کس به چنین کیفیتی هیچ‌کس دیگر را دوست نداشته. کلن مدام در این توهمم که من خیلی تجربه‌ی منحصربه‌فردی از جهان هستی دارم. خیلی هم مسئله درونی و شخصی‌ست برایم. گاهی هم با یک حال معنوی خاصی مخفی‌ش می‌کنم اما آن‌جا هست. مثل انرژی، فقط از صورتی به صورتی دیگر تبدیل می‌شود.
بارها هم مثال نقضش را می‌بینم که این‌طور نیست. که تجربه‌ی من خیلی متفاوت از سایر آدم‌ها نیست اما فایده ندارد.
آدم دوست ندارد قبول کند که مثل دیگران است. که حتی جز دیگران است.
عمو رضا همیشه می‌گفت یک سری آدم‌ها فکر می‌کنند که مختصات صفر و صفر جهان هستی هستند. انگار نمی‌دانند چیزهای بزرگ‌تری از آن‌ها هم وجود دارد.
من همیشه وقتی این را می‌گفت فکر می‌کردم با من است. بهم بر هم می‌خورد توی سر خودم. اما کاری نمی‌توانستم بکنم. چند روزی یادم بود که صفر و صفر جهان هستی نیستم اما باز دوباره یادم می‌رفت. 
جالب این‌جاست که وقتی یادم می‌افتاد که با یک آدمی مواجه می‌شدم که از آن دسته بود که خودش را مبدأ می‌دانست و یادم می‌افتاد که بابا تو هم مبدأ نیستی برادر (پنج بار نوشتم "که"). بعد فکر می‌کردم چه رفتار مزخرفی دارد. بعد به محض قضاوت دیگران فکر می‌کردم که خب خودم هم که همینم و تازه بدتر هم هستم چون خیلی عمیق شده این خاصیت در من و مثل گنج قایمش هم می‌کنم.
آدم خودبه‌خود شباهت‌ها را سوا می‌کند.
این حالت یک چیزی شبیه این است که وقتی پژو داری، توی خیابان داری رانندگی می‌کنی، فکر می‌کنی خدایا انگار "همه" پژو دارند. بعد فکر می‌کنی حالی که من از پشت فرمان بودن دارم، همه‌ی این آدم‌ها مشابهش را دارند.
جایی که خودم به خودم رضایت می‌دهم، آن‌جاست که فکر می‌کنم من حواسم هست که چه آدم مزخرفی هستم گاهی و این آگاهی به خودخواهی خودم بهم این اجازه را می‌دهد که وقتی آدم‌هایی که فکر می‌کنند صفر و صفر مبدأ هستند و نمی‌دانند که نیستند، را می‌بینم به خودم می‌گویم خب لاله اقلن تو می‌دانی مشکل کجاست. 
اما فایده ندارد این که بدانی مشکل کجاست. یعنی گاهی آدم هی می‌خواهد خودش را راضی کند که من می‌دانم مشکل کجاست، پس من یک قدم جلو هستم اما خب بالاخره بعد از سال‌ها دانستن این‌که مشکل کجاست، آدم باید یک کاری هم برایش بکند دیگر. 
پس این‌بار درباره‌ش یک پست خودزنانه می‌نویسد و توی وبلاگش منتشر می‌کند تا دفعه‌ی بعد که یادش افتاد آدمی‌ست که فکر می‌کند مرکز جهان است در حالی که نیست. از بعد از انتشار این پست مرکزالجهانی به ناخودآگاه مهاجرت کرده تا دفعه‌ی بعد که یکی دوباره پژو داشته باشد.

۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۳

We assume others show love the same way we do and if they don't, we worry it is not there.

یک. ما دو تا نفری یک لپ‌تاپ قراضه داریم و یک کامپیوتر ثابت. لپ‌تاپ دوتامان ویندوز و کامپیوترمان مک است. لپ‌تاپ ما بالا می‌آید وقتی به محض بیدار شدن روشنش کنی، بعد بری مسواک بزنی و دوش بگیری. کامپیوتر لازم ندارد آدم دوش بگیرد و فقط مسواک بس است. 
من طبیعتن مک دوست دارم. قلی هر وقت می‌نشیند پای مک یک‌ریز نق می‌زند چون همه‌ی شرت‌کات‌هایی که بلد است غلط کار می‌کند یا کار نمی‌کند. معتقد است سیستم ایمیل مک، ایمیل‌هاش را می‌خورد و یک سری اعتقادات خرافی دیگری هم در این‌باره دارد که من حوصله ندارم بنویسم. اما همه‌ی این‌ها دلیل نمی‌شود که نخواهد پشت مک بنشیند چون جایش روی میز تحریر بهتر است. سریع‌تر است و از آن مهم‌تر صندلی خوبه اغلب آن‌جاست. این است که وقتی دوتامان خانه‌ایم، دائم در حال مسابقه‌ایم که کی مِلوتر، طوری که به نظر نیاید، پای کامپیوتر بنشیند. همه‌ی ما خوب می‌دانیم که هر کی اول نشست پای کامپیوتر تا شب خوشبخت بوده و آن دیگری مجبور می‌باشد که لپ‌تاپش را روشن کند و دوش بگیرد. 
روزهایی که یکی‌مان خانه نیست، روز خوشی‌ست. هیچ لازم نیست سیاست‌مدار باشی که مک مال تو باشد. امروز از آن روزهاست.
دو. خرده‌جنایت‌های زناشویی را بهتر می‌فهمم. این‌که یک نفر را خیلی دوست داری در عین حال می‌توانی کله‌ش را هم بکنی. 
دلم کمی برای زندگی کردن با زن‌ها تنگ شده. همیشه زن‌ها به من کمک کردند نرم‌تر باشم، مهربان‌تر باشم، حتی خوشگل‌تر باشم. الان خیلی زن‌های کمی نزدیکم دارم. نا که رفته، دلم برای بودنش تنگ می‌شود. نه که کار خاصی بکنیم ولی خوب بود که بود. الانم با هم خیلی حرف می‌زنیم اما دو ساعت جبر جغرافیایی داریم. تلفن چیز چرتی‌ست کلن.
خوبی زندگی جدید این است که خیلی ورزشی‌تر از هر زمانی توی زندگی‌م هستم. همه‌جا با دوچرخه می‌روم. اغلب اسنیکر پام است. نگرانی‌م این است که صاحبخانه گفته اجازه نداریم دوچرخه‌هامان را توی راه‌پله بگذاریم و روی تابلوی اعلانات عکس دوچرخه‌ی من و اینس را زده. دوتامان از این دوچرخه‌هایی داریم که دوچرخه‌ی شهر است. پانزده تا بیست کیلو وزن دارد و ما هیچ علاقه‌ای نداریم بکشیم تا حیاط پشتی ببریمش. اما صاحبخانه دندان‌گرد اتاق دوچرخه را کرایه داده و ما باید یا دوچرخه‌ها را توی خیابان بگذاریم که معنی‌ش این است که یک روز صندلی‌ش را می‌دزدند، یک روز چرخش را، دفعه‌ی قبل یکی پیچ تنظیم صندلی دوچرخه‌م را دزدیده بود. یعنی یک آدم‌هایی پیچ‌دزدند. در این حد. یا باید پنجاه پله دوچرخه‌های بیست کیلویی را بالا پایین ببریم و در حیاط پشتی فیکس کنیم که به دندان‌گردی ایشان لطمه نخورد. خدای نکرده ظاهر آپارتمانمان هم نباید خدشه‌دار شود با دوچرخه‌های ما توی راه‌پله. گیری کردیم.
سه. هر وقت از گرافیک پول درمی‌آورم، فکر می‌کنم دوباره آدم جالبی شدم. اخیرن خیلی احساس جالبی می‌کنم. یک سازی کوک کردم، فرداس که صداش دربیاد. (فردا در این‌جا استعاره بوده از آینده و هنوز یک کمی طول می‌کشد اما به زودی) بعد از این همه مدت بالاخره آدم‌ها بهم اعتماد می‌کنند با پروژه‌هاشان. یک‌طوری شده که به یکی باید بگویم صبر کن یک پروژه‌ی دیگر توی دستم است. خیلی جالب و مهم و خارجی. خوشحالم.
چهار. نکند اندوهی سر رسد از پس کوه؟
پنج. چرا می‌ترسم خوشحال باشم؟ نمی‌دانم. گمانم یک خاصیت فرهنگی‌ست. همیشه یک نگرانی ته دل ما هست انگار.
مثلن توی ایران وقت خداحافظی به هر کی از در بیرون می‌رود می‌گویی مواظب خودت باش. خیلی هم توی ایران چیز عشقی، عادی و مهربانانه‌ای‌ست. منم به عادت مدت‌ها به قلی می‌گفتم مواظب خودت باش. یک روز دم در بهش گفتم مواظب خودت باش. داشت در را می‌بست. برگشت تو. من توی آشپزخانه بودم. آمد پیشم گفت لاله نگام کن. نگاش کردم. گفت انقدر نگو مواظب خودت باش! انگار بیرون یک چیز خطرناکی منتظر من است یا قرار است من که از در بیرون می‌روم یک اتفاق بدی بیفتد. من همیشه مواظب خودم هستم. لازم نیست تو به من بگی. گفتم ئه! خب باشه. 
این‌جوری...
شش. شما که می‌دانید منظورم چیه. مواظب خودتون باشید.

۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۳

اگر رفتی دم آبشار یه آرزو کن، منتها به میمون فکر نکن موقع آرزو کردن وگرنه برآورده نمی‌شه
قلی رفته سلمانی. من پای کامپیوترم و تا قبل از این‌که برگردد مثلن قرار است کار کنم. باید بنر یک پارتی را طراحی کنم که عنوانش است سونا رفتن به جای درس خواندن. عنوانش به آلمانی هم‌قافیه و آهنگین می‌شود. 
موضوعش این است که عشق از هر نوعی عشق است و من باید به طرز گل‌درشتی بوسه‌های زن‌مرد و زن‌زن و مردمرد را توی یک بنر جا بدهم و از آسمان گل و ستاره ببارد و بنر طوری باشد که یعنی دارد به همه‌ی این آدم‌ها خیلی خوش می‌گذرد و توی این پارتی ما داریم از شدت دایورسیتی خفه می‌شویم. منتها باید خفگی را نشان ندهم. شدت را بدون خفگی سفارش دادند. 
من الان بریدم چون هر کاری می‌کنم به نظرم خیلی هموفوب‌مخفی می‌آید. برداشتم هم‌جنس‌ها را دو طرف بنر تپاندم به صورت رنگی و کادرها را مثلثی از هم جدا کردم و وسط، سیاه و سفید، زن و مرد را گذاشتم. بعد با خودم فکر کردم مثلن الان هموفوب نیستی که این‌ها را وسط می‌گذاری چون سیاه و سفید است؟ الان این نشانه‌ی این است که این‌ها بهتر هستند و نرمال‌تر هستند و باید وسط باشند؟ فکر کردی سیاه و سفیدش کنی خیلی باحالی؟
بعد زن‌ها را گذاشتم وسط رنگی و بقیه را سیاه و سفید کردم. بعد فکر کردم مثلن الان این عین تمام پورن‌هایی نیست که زن‌های غیر هم‌جنس‌گرا بازی می‌کنند برای این‌که آدم‌های مستقیم تماشا کنند، لذت ببرند؟ مثلن الان زن‌ها را ابژه نکردم؟ خیلی رنگی‌پنگی و ندید بدید. بعد مردها را گذاشتم وسط، بعد با خودم به ری‌اکشن سفارش‌دهنده فکر کردم که لابد می‌خواهد به من بگوید که آها خوشت می‌آید مردهای قشنگ؟ هاها؟ هو هو؟ بعد فکر کردم خب آره خوشم که می‌آید. بعد با خودم فکر کردم خاک بر سرت ای ابژه‌بین هموفوب که قایمش هم بلد نیستی بکنی.
این‌جا بود که یهو به حالت حرص از پشت میز بلند شدم. ماندم چرا نمی‌توانم یک بنر که تمام المانش سه تا عکس است، طراحی کنم؟ چرا نمی‌توانم تصمیم بگیرم کی وسط باشد؟ اصلن چرا مهم است کی وسط باشد؟
از دست خودم حرصم می‌گیرد. حالا اگر یارو انقدر گیر نداده بود که باید خیلی طبیعی باشد و فلان، من این‌جای مغزم اصلن روشن نمی‌شد ها. قشنگ برای خودم فقط به تصویرها به چشم تصویر نگاه می‌کردم و تمام می‌شد و می‌رفت. اما حالا نمی‌شود. حالا گیر دادم که خیلی طبیعی باشد. الان هر غلطی بکنم بد و غیر طبیعی است. اصلن نمی‌فهمم چرا باید اصرار کند به این کلمه‌ی طبیعی انقدر؟ عجله هم دارد. الان فکر می‌کند من بلد نیستم سه تا عکس را بغل هم بگذارم. اه. صدای کلید توی در می‌آید. قلی آمد. ووی... وووی. دیر شد. ای ناطبیعی.

۸ اردیبهشت ۱۳۹۳

Myötähäpeä

یک. یکی یک کامنت خیلی بامزه‌ای گذاشته بود که توش نوشته، برم وبلاگمو نگاه کنم ببینم آخرین ماهی که ده تا پست نوشته بودم کی بود؟ چون حرف‌گوش‌کنم، رفتم نگاه کردم اکتبر دوهزار و ده بود. تازه آمده بودم اتریش. داشتم از دلتنگی می‌مردم. دانشگاه نداشتم. کار نمی‌کردم. پول داشتم. دوست‌پسر نداشتم. حتی گلی‌خانم داشتم که شنبه به شنبه اتاقم را تمیز می‌کرد. تنها کارم این بود که آلمانی یاد بگیرم. خیلی وبلاگ می‌نوشتم.
گفته بود اگر این‌طوری ننویسم یکی این‌که رای‌هاش رو بهم حروم می‌کنه. دوم این‌که این‌که وبلاگمو منفجر می‌کنه. من سر این‌که یکی وبلاگمو منفجر بخاد بکنه، یهو خیلی خنده‌م گرفت. اول فکر کردم منفجر کردن یک عمل متریالیستی‌ست و حتی اگر این تهدید دوستانه و در راستای انگیزه‌ایجادکنی نباشه، که هست، و واقعی باشه، این عمل ممکن نیست. خیلی جدی.
توی راه‌پله فکر کردم کی گفته نمی‌شه یک وبلاگ رو منفجر کرد؟ خیلی هم خوب می‌شه. یه روز صب میای می‌نویسی بلاگر دات کام بعد می‌نویسه باید لاگین کنی. بعد فکر می‌کنی وا پسورد که سیو بود. چرا؟ وا می‌کنی می‌بینی وبلاگت ناپدید شده. فکر کن. دیری دیریم. تمو می‌شه می‌ره.
 دو. اون قشنگایی که به من می‌گین می‌خاین تو کمپین وایبری باشین، شماره تلفن یا آدرس وایبری‌تون رو به من ایمایل کنید خب. من چگونه شما رو دعوت کنم وقتی تلفنی ازتون ندارم؟ فقط این رو بدونین که آسایش خودتون در خطر می‌افته.
سه. چنانچه عضو کمپین وایبری منصفانه نیستید می‌تونید از این شماره بپرید. 
افراد ارتش گلابی - وایبریِ منصفانه بوس بهتون. خیلی باحالید. 
اسم ببرم؟ می‌برم. 
لنا ای کمپین منجر حمله‌کن من، منیژه، خاله فریبا، عمه‌سوسی، مینای مهربون، ترانه جون، میثم، خفن‌الله اعظم، ب‌م‌م، ک‌م‌م، م‌‌م‌م که با ما بدی، نانا، طاطا، لیلا، ای یاریانِ من، نگار، سارا، اون یکی سارا، نیوشا، هم‌خونه‌ی نیوشا، پژمان، عمو عبی، باباسیروس، مامان‌زیبا، وزارت محترم دارایی، دایی ممد، اون یکی ممد، سوپی، محسن، خانواده رجبی و وابستگان، سورمه، خواننده‌های ناشناس ساکت، سایر اشخاص که تو رو خدا منو نخورید اگه اسمتون یادم رفته، مرسی از همه‌تون. ها قلی که این‌جا رو سواد نداری بخونی، حتی تو. 
یک ماهه که خیلی تو موبایلم بهم خوش می‌گذره. هر دیلینگی که کرده موبایلم باعث خوشحالی بوده. دست همه‌تون درد نکنه. کار هر روزمون شده که بپرسیم چند چندیم؟ بعد یکی سایت بابز رو چک کنه و اعلام کنه و اگر جلو بودیم که مفرح شیم و رقص و شادی کنیم و اگر نبودیم که فرمان حمله با رمز عملیات رو اعلام کنیم. بعد از سه سال دوباره وبلاگ نوشتنم گرفته، بند هم نمیاد. 
کار به‌جایی رسیده که دو سه تا درفت هست که نوشتنش تمام شده، می‌خام با فاصله پستشون کنم که جوهای متفاوت پست‌ها به‌هم نخوره وقتی پشت هم هوا می‌ره. نمی‌دونی تا کجا می‌ره.
مرسی که هستید. چه خوب شد که می‌دونم که هستید. گاهی آدم یادش می‌رود چه آدم‌های خوبی دور و برش دارد. 
یکی منو از رو منبر بیاره پایین.
اما مرسی. جدی.


۵ اردیبهشت ۱۳۹۳

Fabulosity of being generally amused

یک. قدیم ما که بچه بودیم مد بود صدای بچه‌ها را ضبط می‌کردند. ویدئوی خانگی که نبود. این مسائل «فبیولاسیتی» بود. ما نداشتیم. از دو سه سالگی ما هم صدا هست. به همت عمه سوسی و عمو خسنگ، پریای شاملو را حفظ کرده بودیم و رو نوار می‌خواندیم. وسطش چرت و پرت هم می‌گفتیم. گمانم لنا بوده که خواهش و تمنا می‌کرده که براش خر بخرند. بعد ازش می‌پرسند که خب لنا آخه خر را کجا بگذاریم؟ می‌گفته توی وان. 
توی هر سنی آدم یک سری نظرات این‌طوری دارد. توی سه سالگی فکر می‌کند خب خر را توی وان می‌شود گذاشت. همین‌جور که بزرگ‌تر می‌شود، خر می‌شود پسر همسایه، می‌شود تحصیل، فرنگ، موفقیت، عشق، بچه و الی آخر.
همه‌ی چیزهایی که در تئوری خوبند. خر در تئوری توی وان جا می‌شود. پسر همسایه را اگر ماچ کنی در آن لحظه غیب می‌شوی بعد که دوباره ظاهر شدی، دیگر آن آدم قبلی نیستی و سال‌ها بعد توی تنهایی‌هات که یارو را توی گوگل می‌زنی در و دیوار را گاز می‌گیری که خب چرا واقن؟
بی‌آینده‌ترین رشته‌ی تحصیلی را که انتخاب کنی، فکر می‌کنی در نهایت خوشحال معنوی می‌شوی که اصل علاقه است و به آرنجت که همه نصیحتت می‌کنند به تحصیلت بادقت‌تر فکر کن. همه‌مان که از این رشته‌ها خواندیم، می‌دانیم که گفتن ندارد ولی دوام شادیِ معنویِ انتخاب والای هنر چند ساعت بعد از فارغ‌التحصیلی‌ست، دیده شده که وسط راه هم دوامش تمام شده.
نه که حالا خیلی ناراضی باشم که سر و کارم با هنرهای تجسمی‌ست. نه. هنرهای تجسمی، من را این آدم کرده که حالا هستم. بدی هم نیست. اما همیشه یک نقطه‌ای هست که با هنرهای تجسمی می‌لنگد و آن همانا شغل در تعریفی‌ست که همه‌ی اطرافیانت دارند، به‌جز تو. این آچار فرانسه‌گی حاصل از هنرهای تجسمی‌ست که گاهی آدم را واقعن خسته می‌کند.
یعنی همین من هم که الان فکر می‌کنم این اطلاعات را درباره‌ی نظراتم دارم، باز هم همان خر را می‌خواهم و فقط بعد از خواستن و گذشتن از ماجراست که می‌فهمم خر توی وان بوده.
دو. هرچی فروردین ایران قشنگ بود (می‌دانم هنوز هم هست اما خیلی وقت است که فروردین تهران را ندیدم، برای همین ماضی‌ست.) فروردین اتریش مزخرف است. تمام مدت هوایی که به چشم بر هم زدنی عوض می‌شود. هواشناسی هم از پسش برنمی‌آید. به هیچ چیز اعتمادی نیست. می‌نویسد که طوفان می‌شود بعد تا شب آسمان صاف است. می‌نویسد که آفتابی‌ست، ناگهان کوه پنبه می‌شود و آسمان سیاه می‌شود و قیامت می‌شود. 
به خاطر تغییر دایمی هوا، آدم مدام سردرد می‌گیرد.
همیشه باید لباس گرم و خنک با خودت داشته باشی یا این‌که مجبوری توی خیابان کنار یکی که تاپ و دامن کوتاه تنش است با جدیت با بلوز و شلوار و شال و کلاه و کاپشن بایستی تا چراغ سبز شود یا این‌که تو آنی باشی که تاپ و شلوارک تنت است، بعد روی دوچرخه باشی و باران بگیرد و تا فیها خالدونت خیس خالی شود. 
بدتر از همه احساس حماقتی‌ست که از هر انتخابی به آدم دست می‌دهد. یعنی یک بازی‌ای‌ست که آخرش تو به هرحال بازنده‌ای. یا چون لباس غلط تنت است یا چون عین حمال‌ها چهل دست لباس تو کوله‌ت است و لازمش نداری یا چون سردرد گرفتی از هوا یا چون فیها خالدون یادت رفته بگذاری توی کیفت و فیها خالدونت خیس است. تو به هوا همیشه می‌بازی.
سه. امروز که برگشت خانه از دینست شبش و دراز کشیده بود روی کاناپه و من خودم را کنارش جا کردم، فهمیدم که چرا این‌جور نرم و خوش دوستش دارم. قلی یک آدم هارمونیکی‌ست. درون و بیرونش خیلی شبیه هم است. توی زندگی من خیلی آدم‌های زیادی آمده و رفته که درون و بیرونشان به هم نمی‌خوانده یا خیلی خوش‌ظاهر بودند، بعد از دو ماه که درشان را باز می‌کردی، می‌دیدی درونشان به خوشایندی بیرونشان نیست. یا آن دسته‌ای که عاشق درونشان می‌شدی، بعد هر چی سعی می‌کردی، ظاهربین درونت راضی نبود به بیرونشان. 
گمانم من هم مجبور که باشم، بین آدم خوش‌ظاهر یا خوش‌درون، خوش‌درون را انتخاب می‌کنم اما شانس زده پس سر ما و قشنگِ مغزجالبی کنار خودمان داریم. حالم باهاش آپریل است. نمی‌دانم مغزش را ماچ کنم یا خودش را.
چهار. روی کاناپه خوابش برده، آفتاب روش پهن شده و تی‌شرت من را گذاشته روی چشم‌هاش که نور بهش نتابد. از پنجره باد خنکی می‌وزد. یک پرنده‌ای که من قیافه‌ش را نمی‌توانم حدس بزنم، دارد می‌خواند. نمی‌دانم چرا اما فکر می‌کنم پرنده چاق و پوست‌کلفت و تپلی‌ست. خوشِ یواشی هستم. 
می‌فروشم حالمو. تو هنرهای تجسمی پول نیست.
پنج. الاکلنگ و تیشه، منصف برنده می‌شه؟


۳۱ فروردین ۱۳۹۳

Der Hundertjährige der aus dem Fenster stieg und verschwand


یک تصمیمی گرفتم چند وقتی‌ست توی زندگی‌م و آن تصمیم این است که می‌خواهم پیر شوم. می‌خواهم عمر کنم. پانزده سالم که بود خیال می‌کردم اگر یک روزی چهل سالم شود، بعدش می‌میرم. چون چهل سال بس است. فکر می‌کردم می‌خام چه‌کار؟
الان می‌دانم که هنوز شاید دقیقن ندانم که می‌خام چه کار اما می‌دانم که می‌خواهم.
یک کتابی دستم است به اسم «صد ساله‌ای که از پنجره بیرون پرید و گم و گور شد». داستان از این‌جا شروع می‌شود که تولد صدسالگی الن توی خانه‌ی سالمندان است و الن از پنجره می‌پرد بیرون و می‌رود چون نمی‌خواهد توی خانه‌ی سالمندان بمیرد. اصل داستان به سوئدی‌ست. من ترجمه‌ی آلمانی‌ش را می‌خوانم. نمی‌دانم به فارسی هم هست یا نه. تازگی فیلمش را هم ساختند.
عنوان این کتاب را که دیدم دلم خواست صد سالم بشود.
برای صد ساله شدن آدم احتمالن احتیاج دارد که سیگاری نباشد. این شد که مفتخرم اعلام کنم سیگارم رسیده به دو تا در روز. اول فکر کردم به کل ترک کنم اما آماده نبودم. نمی‌شود آدم بگوید من سیگار را ترک می‌کنم. خیلی خوش‌بینانه‌ست. 
این شد که تصمیم گرفتم سیگار را کم کنم. الان رسیدم به دو تا. گاهی یکی. به خودم فشار بیش از حد نمی‌آورم. یک شبی هم به حال نوشیدن و سرخوشی باشیم ممکن است دو تا کم و زیاد بکشم. دو هفته‌ی اول، تمام مدت به سیگار فکر می‌کردم. تمام مدت. هفته‌ی سوم فهمیدم که نیکوتین خاصی لازم ندارم اما عادت سیگار دست گرفتن دارم. وقتی می‌خواهم حرف بزنم، نظر بدهم، بنویسم، استراحت کنم، فکر کنم یا هر غلط دیگری که بخواهم بکنم دوست دارم قبلش، بعدش یا در حینش سیگار بکشم. این‌طوری روزهای زیادی بهم گذشت که تمام مدت داشتم به سیگار فکر می‌کردم و مصرانه روشن نمی‌کردم. 
گاهی همین‌جور که نشستم، سیگار خاموش را می‌گیرم دستم. دوست دارم و عادت دارم سیگار دستم باشد.
اما یک روز صبح از خواب بیدار شدم، دیدم ششم سوت می‌زند. شما اگر سیگاری باشید ششتان یک موقعی سوت می‌زند. خیلی حال مزخرفی‌ست. آدم احساس می‌کند صد سالش است و پیر و رنجور است.
آن روز صبح فکر کردم خب ترک می‌کنم. دو سه ساعت بعدش یک سیگار کشیدم و در حال سیگار کشیدن خیلی بیزار بودم از خودم.
اول دلم می‌خواست ننویسم درباره‌ش که بشود یک سال، یک زمان معنی‌داری، بعد پزش را بدهم اما خیلی سختم بود و انجام دادم و احساس می‌کنم احتیاج به تشویق دارم که به کم کردن ادامه بدهم.
یک عده سیگاری‌های قهار هم هستند که روحیه‌خراب‌کن هستند که آره آدم اگر یک دوره‌ای سیگاری شد سیگار را ترک نمی‌کند، فقط گاهی کمتر می‌کشد یا نمی‌کشد بعد دوباره برمی‌گردد. من اما گوش نمی‌دهم. شاید هم حق دارند. شاید هم من دوباره سیگاری سابق بشوم اما فعلن راضی‌ام از خودم.
احساس می‌کنم بدنم از دستم خوشحال‌تر است.
قبلن ممکن نبود بی سیگار از خانه بروم بیرون اما حالا گاهی یادم می‌رود، گاهی عمدن یادم می‌رود. دوام می‌آورم. جالب است.
حتمن یک آدم‌هایی هستند که نیکوتین برایشان خیلی واجب است اما برای من احساس می‌کنم بیشتر از نیکوتین، عادت شدید یک چیزی توی دست گرفتن است. 
توی فکر سیگار پلاستیکی هم هستم اما مطمئن نیستم که آدم سیگار پلاستیکی دست گرفتن باشم.
نمی‌دانم چقدر طول می‌کشد اما تصمیم گرفتم به خودم اجازه بدهم که روند طبیعی طی کند.
دستاورد بزرگم توی این مدت این بوده که روزهایی هست که شش هفت ساعت یادم نمی‌افتد که سیگاری بودم یا هستم. بعد که یادم می‌افتد خیلی خوشحال می‌شوم که یادم رفته بود. به نظرم روش خوبی است. راضی‌ام از خودم. 
عید من روزی‌ست که کلن یادم نیفتد.