۷ اردیبهشت ۱۴۰۱

هیچی نگو

 دیشب میم رفت. میم خاله‌عموزاده‌ی منه. این‌جور که پدرمادرش، خواهربرادرِ پدرمادرم نیستند اما نزدیکیشون اگر بیشتر نباشه، کمتر نیست. میم تنها فرزند ‌خاله‌عموست. توی گروه خانوادگی‌مون، خانواده‌ی شمعدانی، مامانم حرف‌هایی رو که با خاله‌عموم می‌زد رو می‌نوشت که ما هم در جریان باشیم. اصلن از وقتی قرار شد میم بره، انگار یک فرصت دوباره‌ای برای خانواده‌ی ما فراهم شد که با هم «رفتن» رو مرور کنیم. رفتن، یعنی رفتن من. یعنی اومدنم.

.

من که سیزده سال پیش می‌خواستم بیام، پریشانی‌م برای خودم بزرگ‌تر از این چیزی جلوه می‌کرد که الان دارم از دور برای میم می‌بینم. که لابد این هم به خاطر مه‌گرفتگی تماشای یک واقعه از دور یا مرکز واقعه نبودنه. شاید برای اینه که الان فکر می‌کنم نگرانی لازم نیست. بالاخره پیش می‌ره. بخشیش هم قطعن مربوط به ابزارهای ارتباطیه. یادمه اسکایپ مدتی بعد از مهاجرت من آمد و انقلابی در معاشرتم با خانواده کرد. می‌توانم تصور کنم مهاجرت‌های زمان تلفن راه دور و نامه از این نظر چقدر سخت‌تر از تجربه‌ی ماها بوده. 

.

فکر می‌کنم هرکسی پیش از مهاجرت سؤال‌های زیادی از خودش می‌پرسه. درباره‌ی تصمیم، آینده، راه‌ها و مشکلات و غیره. آدم جوابی هم براش نداره اولش. بعد معمولن توی همون سال‌های اول جواب اون سؤال‌ها میاد. 

برای من بخش جالب تجربه‌م سؤال‌هایی بود که نداشتم و بعد از اومدن پیش آمد. سؤال‌هایی که برخی خیلی ساده بود. کار چطور پیدا کنم؟ وقتی مریضم چه خاکی سرم کنم؟ وقتی پام شکست؟ دفعه‌ی دوم که پام شکست؟ نداشتن روابط اجتماعی و خانوادگی گذشته‌م چه اثری روم می‌ذاره؟ چقدر طول می‌کشه یه نتوورک جدید بسازم؟ سوالاتم رو از کی بپرسم؟ حتی سؤال‌های معمولیم. 

بعد سؤال‌های سخت‌تر هم آمد. شوک فرهنگی کدوم تجربه‌ست؟ کی احساس می‌کنم این‌جا خانه‌م شده؟ از دست دادن امتیاز هایی که داشتم، چه مزه‌ای داره؟ راسیسم روزمره چیه؟ بهای شیرین آزادی و کوفت. کلید انداختن و در خانه‌ی تاریک رو باز کردن چی؟ تا صبح رقصیدن؟ نشستن میان جمع و احساس دوری؟ پذیرفتن تمام و کمال مسئولیت زندگی چقدر سخته؟ عقب بودن از تمام هم‌کار و هم‌کلاس‌ها چی؟ رفرنس مشترک با دیگران نداشتن چی؟ ابژه‌ی ارینتال بودن؟ نداشتن ابزارهایی که باهاش باید این زندگی رو زندگی می‌کردم چقدر طول می‌کشه؟ آیا هرگز اون ابزارها رو پیدا می‌کردم؟ با تمام خرت پرت‌هایی که آوردم چه کنم؟ 

.

بعضی از این سؤال‌ها رو تونستم یه جورایی برای خودم جواب بدم. با تمام این‌ها احساس می‌کنم هنوز هم کاملن نمی‌دونم چرا مهاجرت کردم با این‌که ساعت‌ها و روزها درباره‌ش حرف زدم، فکر کردم، نوشتم، خوندم، تراپی کردم، نمایشگاه طراحی کردم و هزاران کار دیگه که کنار بیام با خودم. نمی‌دونم واقعن چرا فکر کردم بیام بیرون از ایران. می‌دونم برای خودم کار خوبی کردم اما نمی‌دونم چرا. 

.

بی بها هم نبود. بهای اصلی که من برای این تصمیمی که ازش مطمئن نبودم پرداختم، دوری، اشک و هجران و سال‌های کار سخت در مشاغلی بود که تخصصم نبود. نه که تخصص من نبود. تخصص نمی‌خواست. توی کپی شاپ کار کردن. کار دفتری بیخود، کار کردن تو کافه و رستوران. همه‌ی این‌ها هم من رو آدمی کرد که امروز هستم. 

.

تجربه‌هایی کردم که فکر نمی‌کردم نزدیکم باشه. سه چهار سال اول پول نداشتم. می‌دونم وقتی من می‌گم پول نداشتم، این پول نداشتن امر نسبی‌ایه. می‌دونم امتیاز این‌طوریه که همه ممکنه بگیم پول نداشتم و هرکی‌به‌نوعی راست بگه و همیشه یکی باشه که بگه این پول نداشتنت بود؟ و اونم راست بگه. منم با این دسترسی‌هایی که داشتم یک زمانی رو تجربه کردم که توش به نظر خودم پول نداشتم. برای من تجربه‌ی مهمی بود. 

.

میم چی شد اون وسط؟ میم رفته الان دنبال خونه بگرده. جای خودش رو پیدا کنه، زندگی‌ش رو بسازه، جا بیفته، دلتنگی کنه. شادی کنه. تماشا کردنش از دور، برام دردناک و خوشاینده. انگار یک فیلمی رو که دیدی، بعد سال‌ها دوباره ساختن و تماشا می‌کنی. می‌دونم احساسات خودم رو دارم بهش فرامی‌افکنم. می‌دونم راجع به تجربه‌ی خودم مثل فیلم حرف می‌زنم که نیست. آگاهم که این فاصله رو بین خودم و تجربه‌م می‌ذارم چون از رنجی که همراهش بود نجاتم می‌ده. می‌دونم که می‌خام احساساتم رو به تجربه‌ی میم بیافکنم که من رو از تجربه‌ی خودم دور و در عین حال با فاصله‌ی امنی بهش نزدیک کنه. 

تا الان چیزی که برام دردناکه و نمی‌تونم فاصله بگیرم ازش، رنج بزرگ اطرافیانش از رفتن اوست. این بخش، چیزیه که زمانی که خودم مهاجرت می‌کردم، برام چنان تلخ و نخواستنی بود که فقط می‌خواستم نباشه و ذره‌ای ظرفیت براش نداشتم و با تمام توان پسش زدم. نمی‌خواستم بدونم رفتنم برای پدرمادرم و خواهر و برادرم سخته. همین‌که برای خودم سخت بود هم، بیچاره‌م کرده بود. این جاییه که عذاب وجدان دارم.

حرفی که از احساساتم با مامان خودم نزدم، با خاله‌م می‌زنم الان که مثلن کمک کنم. حرف زدن باهاش قلبم رو درد میاره. گفت الان می‌فهمم امثال مامان‌بابای تو چی کشیدند. گفت خیلی تلخ بود برام که میم رفت پشت اون دری که می‌دونستم ازش برنمی‌گرده. عموم به مامان گفته بود، هر دختری به قامت میم می‌بینم بند دلم پاره می‌شه. گفت اصلن نتونستم گریه نکنم وقتی داشت می‌رفت. گفت ما که تازه می‌دونیم شما دوتا در رفاه و سر و مر و گنده و «زنده»اید. 

من به این هم فکر کردم که چرا باید اصلن گریه نمی‌کرد؟ چی گریه‌دارتر از این؟ چرا همیشه اون‌ور بدتر هم هست؟ 

خاله‌م پرسید لاله چرا تو «باید» می‌رفتی؟ گفتم باید نبود. می‌خواستم برم. احساس می‌کردم تو تهران روبروم هیچی نیست که بخام بهش برسم. نمی‌شه اوایل بیست روبرو رو تماشا کنی و فکر کنی کمه. نمی‌خام. باز هم می‌گم می‌دونم که می‌شه یک عمری زندگی کرد این‌جور اگر راه دیگه‌ای نداشته باشی و‌ من از خوش‌شانسی‌م راه دیگه‌ای داشتم. گفت میم هم مثل تو. 

.

آخربا غم گفت هیچ‌کس تو و میم رو مجبور نکرده بود که برید. سخت بود، برگردید. من نگفتم، اما می‌دونم برنمی‌گردم و می‌دونم سخت هم هست. یعنی «اگر سخت بود، برگرد» رو از این‌جایی که من هستم دیگه نمی‌شه گفت. دیگه هیچ‌جا خونه نیست و همه‌جا خونه‌ست.

۲۶ بهمن ۱۴۰۰

یارم همه‌دانی و خودم هیچ‌ندانی

 مامان‌مولی که مرد، من فهمیدم فقط من و لنا نبودیم که احساس می‌کردیم، مامان‌بزرگ ما رو از همه بیشتر دوست داره. وقتی دیدم پسرعموهام به یادش چی می‌نوشتند و چطور به یاد می‌آوردند عشقش رو، متوجه شدم که همه‌مون رو خیلی دوست داشت و به همه‌مون این احساس رو می‌داد که ما بی‌نظیر و دردانه و خواستنی هستیم. 

عجیب این‌که اصلن این‌طور نبود که ناراحت بشم که چرا فقط ما دردانه‌هاش نبودیم و بیشتر فکر کردم چه قشنگ که اون‌ها هم عشقش رو مثل ما احساس کردند. بیشتر از ناآگاهی خودم نسبت به اون‌چه میون اون‌ها در جریان بود، حیرت کردم.
ما با هم بزرگ شدیم، توی هزارتا مهمونی و دورهمی توجهش رو طوری میان ما تقسیم کرد که هیچ‌کدوم نفهمیدیم به تنهایی صدرنشین قلبش نیستیم. بعدتر از یادداشت‌های بعد از مرگش فهمیدم که همه‌مون خودمون رو صاحب قلمرو عشقش می‌دونستیم. این بیشتر برام یک جنبه‌ای از شخصیتش رو نمایان کرد که در تمام زندگیش متوجهش نشده بودم. از این‌که وقتی عقلم رسید، دیگه نبود که ازش بپرسم چطوری این کار رو کرد، غم دارم. از این‌که سربه‌سرش نذاشتم که این همه عاشق داری، چطور حسودی نکنم. فکر این‌که اگر این رو بهش می‌گفتم یا براش می‌خوندم، قاه‌قاه می‌خندید، هم قلبم رو درد میاره و هم روحم رو نوازش می‌کنه. 

دستم به یاد می‌رسد. یاد هرچند خوشاینده اما قابل اعتماد نیست. چطور می‌شه یک موقعیتی در گذشته رو دوباره مرور کنم، بدون داشتن احساساتی که توی اون لحظه‌ها داشتم؟ یاد من سوار اون احساساتیه که داشتم. از کجا می‌شد بفهمم اون لحظه‌ای که من به خیال خودم ملوان دریای عشقش بودم، اون واقعن داشت چه فکری می‌کرد؟ 

تراپیستم پرسید چه خصوصیتی داری شبیه مامان‌بزرگت؟ آخرای جلسه‌مون بود و می‌خواستم یه چیزی بگم که تمام بشه غم این‌که به یاد بیارم که نیست. گاهی سؤال‌ها رو سرسری جواب می‌دم که بگذره و بعد می‌بینم‌روزها فکر می‌کنم به اون سوال. توی اون لحظه گفتم مهربانی‌م شبیه مهربانی مولی بود. اما مهربانی توصیف دقیق نیست. نه که من مهربان نباشم یا مامان‌مولی مهربان نبود. هم او بود و هم من هستم. اما مهربانی توصیف دقیق اون چیزی نبود که احساس می‌کردم. دقیق‌تر اگر بگم، اون خصوصیتی که او داشت و من هم دارم، نحوه‌ی نمود/نمایش(؟) مهربانی‌ش بود. مهرش رو طوری نشون می‌داد که آدم خودش رو خیلی استثنایی احساس می‌کرد که لایق چنین عشقیه. یعنی عشقش باز کردن یه دری از بهشت به روی آدم بود. نه این‌که بخام بگم عشق من بهشته. چیزی که می‌خام بیشتر بگم اینه که مامان‌مولی می‌تونست صمیمانه اون مهر فراوان در وجودش رو نشان بده و دست تو رو بگیره ببره توی دشت عشقی که ته نداره. من در کمال فروتنی اون‌جایی خودم رو شبیهش احساس می‌کنم که وقتی می‌خام یکی بدونه برام عزیزه، می‌تونم نشان بدم که از چه عشقی حرف می‌زنم. هم دستم به عشق می‌رسه، هم از نشان دادنش ابایی ندارم و هم آدرس اون دشت رو سراغ دارم. 

تمام این‌ها رو نوشتم، هنوز ادا نکردم دینی رو که می‌خام ادا کنم به این‌که بدون این‌که بهم بگه بیا یادت بدم، یادم داد دوست داشتن و عشق چشمه‌ایه که مدام می‌جوشه و می‌خروشه. 
یاد وجود نازنینش همیشه توی سینه‌م گرمه. خنده‌ش توی گوشمه و عطرش در مشامم. 

۲۲ آذر ۱۴۰۰

Ambiguitätstoleranz

 یک صفتی که اثری رو قابل تعمق می‌کنه، قابلیت گنگ بودن اون اثره. هرجای گنگ رو بگیری، یک جای خوبی برای مخاطب احتمالیه که ممکنه یک جای دیگه‌ای از طیف واکنش به یک مسئله‌ای باشه و اثر رو تماشا کنه و بگه به‌به سازنده‌ی این اثر هم همون‌جا از طیف قرار داره که من هستم و این همان. گنگ البته معناش این نیست که اثر موضع گنگی می‌گیره. گنگی بیشتر در اون محوطه‌ی مردد خاکستریه که قبل از موضع گرفتن شکل می‌گیره. اون اثر آرمانی من، تای قضیه رو باز می‌کنه و تمام تردید اون تصمیم رو نشون می‌ده عوض این‌که شما رو ببره پای نتیجه و بگه فلان چیز بده. تامام. خوبه.  تامام.

یک قدم اگر بخام ببرمش اون‌ورتر، در حالت ایده‌آل صرفن تا رو باز می‌کنه و حتی به من نمی‌گه بعد از باز کردن اون تا، تصمیم گرفته که یک امری بد باشه یا خوب. یعنی اون محدوده‌ای از زمان و مکان بین مواجه شدن با مشکل تا تصمیم رو نشون می‌ده که مغز در مرددترین حالت ممکنه.  
برگردم به باز کردن تا. یعنی چی باز کردن تا؟
فرض کن شما صبح داری می‌ری مدرسه، توی راه یک کسی که هر روز می‌بینیش، میاد و شماره تلفنش رو روی یک کاغذ می‌نویسه و می‌ده به شما. کاغذ رو می‌گیری و مشتت رو می‌بندی و کاغذ مچاله می‌شه کف دستت و فوری اون تکه‌ی مچاله‌ی کاغذ رو می‌اندازی توی جیب بزرگ مانتوی مدرسه‌ت. بعد تمام روز سر کلاس جبر می‌دونی شماره‌ی تلفن اون که اسمش مثلن مصطفی‌س توی جیب مانتوته و آتش می‌باره از جیب مانتوت که می‌دونی مصطفی تو جیبته و به اشارتی مال تو. 
منتها تمام روز انکار که آتش می‌باره از جیب مانتوت چون جبر. کلاس جبر. زنگ تفریح دستت رو می‌بری توی جیبت و نوک انگشتت می‌خوره به کاغذ مچاله‌شده و جشن و سرور نوک انگشت سبابه‌ی دست راست. 
عصر می‌ری خونه و توی راه مصطفی رو نمی‌بینی. اون کاغذ مچاله رو بالاخره توی خونه سر صبر باز می‌کنی، دست‌خطش رو تماشا می‌کنی. کاغذ رو بو می‌کنی. چه‌کار کنی حالا؟ صبر می‌کنی. تاش می‌کنی. این بار مرتب. دو سه ساعت بعد، شاید بعد از مسواک و قبل از خواب تاش رو باز می‌کنی و باز یه خورده دست‌خط رو تماشا می‌کنی. ناگهان با جنون آنی شماره تلفن رو ریز ریز می‌کنی و می‌اندازی توی سطل زباله لای پوست خیار و تفاله‌ی چای و پوست تخم‌مرغ. مدت مدیدی به تکه‌های ریز کاغذ و شماره‌های پاره شده و از هم‌گسیخته و خیس نگاه می‌کنی. 
این باز کردن تا و باز کردن یه کاغذ/خواسته‌ی مچاله شده، رو شما تعمیم بده به هرتایی و هر کاغذی و هر مصطفایی که توی هر جیبی باشه. 
حرف من این نیست که این پاراگراف درباره‌ی دور انداختن مصطفی‌ست. حرف من اینه که که اگر فرداش بری مدرسه و به بغل‌دستی‌ت بگی مصطفی دیروز بهم شماره داد و منم شماره‌ش رو انداختم دور، گویای اون وضعیت دور انداختن شماره‌ی مصطفی نیست همون‌طور که دیدیم. اون تردید و تعویق به مثابه امر گنگ، اون چیزیه که من در یک اثر دوست دارم ببینم و کم می‌بینم. اوقات زیادی هم وقتی می‌گم یه کاری رو دوست ندارم برای اینه که اون کار به من می‌گه شماره‌ی مصطفی رو انداختم دور و این برای من بس نیست. 

۲۶ آبان ۱۴۰۰

منبر

 خیلی حرف می‌زنم. خیلی بیشتر از اونی که در مغز خودم به حالت ایده‌آل باید حرف بزنم. توی هفته ۲۵ ساعت درس می‌دم. یعنی بیشتر اوقات کاری‌م ایستادم جلوی یه گروهی از انسان‌های بدبخت که مجبورن به من گوش بدن و دارم حرف می‌زنم. حرف می‌زنم یعنی تدریس می‌کنم که خب با حرف‌زدن یکی نیست اما هست. وقتی دهنم باز و بسته می‌شه و اصواتی از حنجره‌ی من خارج می‌شه. این حرف زدنه دیگه. 

سیستم تدریسم این نیست که متکلم وحده باشم اما خب بعضی وقت‌ها هم مجبورم. یعنی از اون ۲۵ ساعت حداقل هفت هشت ساعتش مونولوگ می‌گم. وضعیت عجیبیه برای من. همین من. همین من خر. 
تصور من از خودم این بوده و هست که نوشتاری‌ام و نوشتاری بودن لزومن خلاف حرف زدن نیست اما نوشتن لزومن بهترین دوست آدم‌هایی که راحت حرف می‌زنن هم نیست. 
من با نوشتن فکر می‌کنم. وقتی نمی‌فهمم چه‌ام شده، اولین راه حلی که به فکرم می‌رسد اینه که بنویس تا بفهمی. یعنی نوشتن به مثابه دفاع. 
تمام این‌سال‌های بزرگسالی حرف‌های عمیق و سخت و جدی و عاشقانه و عصبانی و مهم زندگی‌م رو نوشتاری زدم. هنوز هم بعد یک عمری تدریس و حرف زدن اجباری، در موقعیت‌های شدید نمی‌تونم حرف اصلی‌مو بزنم. اما خیلی قشنگ بلدم ادای این رو درآرم که اینی که دارم می‌گم حرف اصلیمه الان. که نیست. 
شده حرف اصلی‌م که به خاطرش دارم این رو می‌نویسم این نباشه که این‌جا دارم می‌نویسم اما این رو می‌نویسم که بعدن بتونم برم اون رو بنویسم که باید بنویسم. حرفی هم که زدم هیچ ربطی به هیچ‌کدام از این دوتا که می‌نویسم، نداره. 
یعنی صد راه نشان می‌دم و صد نامه می‌فرستم تا بالاخره دستم شاید برسه به احساساتم و به کلمه درآوردن اونی که پاش رو گلومه. 
به خاطر سال‌ها تدریس هم -بدون فروتنی- خوب می‌توانم ظاهر حرف زدن رو حفظ کنم. یعنی یکی منو ببینه فکر نمی‌کنه این نمی‌تونه حرف بزنه. اما من که خودم می‌دونم حرف نمی‌تونم/نمی‌خام بزنم. اینه که شلاق رو بگیر تا بیاد. 
بعد تو بگو زن، تو که حرف زدن دوست نداری، چرا معلمی آخه؟ عقل نداری؟ 
این رو که بنویسم، باید برم یک ساعت راجع‌به تاریخچه آب شرب شهر وین حرف بزنم. 
چرا آخه؟ 
من. 
حرف. - «با این حالم» به قول اون کره‌خر.-

۱۸ آبان ۱۴۰۰

زنبور خادم

صبحی با موهای ژولی‌پولی پریدم تو قطار. قبلش برنامه‌م این بود که توی آسانسور ردیفش کنم، طبقه‌ی نوزدهم همسایه سوار آسانسور شد. نمی‌شه جلوی یه غریبه طوری رفتار کنم که انگار آینه‌ی آسانسور، آینه‌ی گنجه‌ی منزل ماست. شدنش می‌شه اما روم نشد. همون‌جور پوکرفیس با موهای جنگلی ایستادم و با همون موها سوار قطار شدم و با همون موها دارم این متن رو می‌نویسم و با همون موها داشتم ایستگاهم رو از دست می‌دادم چون رفتم تو آرشیو وبلاگ یه عزیزی و سر بلند کردم دیدم در قطار روی ایستگاهی که قراره توش کتابای کتابخونه رو پس بدم، بسته می‌شه و من هم که توی ده روز اخیر مدام انگار تو باسنم فشفشه گذاشتند. پریدم بیرون از قطار و نزدیک بود کتاب‌ها بپاشه روی سکو. نپاشید.
جریمه‌ی کتاب. 
طی پونصد سال تلمذ، یه دفعه هم کتابایی که دستم بود جریمه نخورده بود. اول پندمی، توی کتابخونه نشسته بودم با یه پاراگراف سر و کله می‌زدم که ماگدالنا گفت کشور قراره بره تو لاک‌داون. ویروس رسیده این‌جا. چه ترس غریبی بود. هرچی کتاب پهن بود جلوم و یک خروار دیگه رو بردم ریختم جلوی کتابدار و گفتم همه رو می‌برم. همونا رو امروز پس دادم. تاریخ کتاب‌ها مارچ سال دوهزار و بیست بود. علت جریمه این بود که کتاب‌ها خودشون، خودشون رو تمدید می‌کردند و ظاهرن یک روز دیگه خسته شدند و دیگه تمدید نکردند. من هم توی گیجی این ماه اخیر ایمیل اخطارش رو ندیدم. این‌جور شد که وسط صد و یک کار الان داشتم از این ایستگاهه جا می‌موندم.
جا نموندم.  
آفتابه امروز. صبح وسط این هیگار ویگار زنگ زدم به ماگدالنا گفتم بیا بیرون تو هم. آفتابه. بیا بریم این کتابا رو پس بدیم و بارش از دوشمون برداشته شه. نق زد یه ذره که دارم می‌نویسم. یه ربع بعد زنگ زد گفت سه جمله نوشتم و ده جمله پاک کردم و دیگه نمی‌تونم بنویسم. میام. 
گفتم میام دم خونه‌ت. یه شوخی داریم با هم که قرارهامون رو با هم مثل «خارجی»ها می‌ذاریم. یعنی یکیمون می‌ره در خونه‌ی اون‌یکی و زنگ می‌زنه می‌گه بیا پایین بریم قهوه بخوریم نه از دو ماه قبل واسه نیم‌ساعت قهوه، تو تقویم. خیلی با برنامه. خیلی آینده‌نگر و از آینده مطمئن. خیلی «اتریشی».
آخ راستی اتریشی. فردا باید برم قسم بخورم که شهروند اتریش بشم. کل پروسه‌ی اداری، مالی و رنج روحی بماند. در نهایت سوزنم گیر کرده سر قسم. 
توی این قسم باید بگم که خادم اتریش خواهم بود. حالا توی همه‌چیز که بود و هست، این یه قلم سختم شده. اما خدمت آخه؟ 
من به ایران مگه خدمت کردم که به اتریش بکنم. اصلن خدمت یعنی چی؟ چقدر من از قیافه‌ی گردن‌کج و دست‌بوس و ریاکار خدمت بدم میاد. 
قانون مهاجرت اتریش مال سال ۱۹۸۵ است. پتریارکی‌تپان. چرا فکر می‌کنم خدمت رو برمی‌دارند اگر الان دوباره جمله‌های قسم رو بنویسند؟ نمی‌دونم. 
چه بسا بنویسند با گردن کج خدمت می‌کنم و خواهم کرد و شهروندی اتریش را سورمه‌ی چشمونم خواهم کرد. 
گفتم پتریارکی. ده ساله من و قلی با همیم. پنج ساله ازدواج کردیم. چندبار جواب داده باشم که بله شوهرم اتریشیه اما من اتریشی نیستم خوب و کافیه از نظر شما؟ کسی از قلی پرسید شما چرا ایرانی نیستی؟ هرگز. 
ول کن لاله. رها کن. اگر من آلمانی بودم این نبود؟ چه بسا باز هم بود. یعنی حالا بخشیش مربوط به ایران و سیاست و شرایط اجتماعی ایرانه اما نه همه‌ش. ایراد یک گوشه‌ش اینه که من برای دیگران زن قلی‌ام. «مگه شوهرت اتریشی نیست؟» چند بار شنیده باشم این جمله رو‌ خوبه؟ یعنی لزومن مربوط نیست به دشواری ایرانی بودن. یه تنه می‌زنه به دشواری زن بودن و یه نمه به دشواری مهاجر بودن از کشور سوم. 
رها کنیم. رها کنم. این‌طور نمی‌شه. همین‌جور عصبانی‌تر می‌شم. 
برگردیم کمپوس دانشگاه و جلوی کتابخونه. گفتم ماگدالنا من به اتریش خدمت خواهم کرد آخه؟ کدوم اتریشی این حرف رو زده که من دومیش باشم؟ - جز اونایی که مثل الان من مجبور شدند.-   
گفت یه لحظه حرص نخور. من یه داستان برات تعریف می‌کنم. گفت وقتی برای فیرمونگ رفته بوده کلیسا باید یه جمله می‌گفته که توی این مایه‌ها بوده که مسیح و روح‌القدوس و پدر آسمان‌ها فلان و بهمان و نم‌چیطور او هستند و او در نهایت برای رشد و فلان کلیسا می‌کوشه. چهارده سالش بوده. فیرمونگ رو توی اتریش بین ۱۲-۱۶ سالگی انجام می‌دهند. سنت وارد شدن به عنوان انسان بالغ به عرصه‌ی مسیحیان که اغلب بچه‌های خانواده‌های مذهبی انجامش می‌دهند. ماگدالنا هم در مغز عصیان‌گر خودش نمی‌خواسته «برده‌ی» کلیسا باشه و در رشد و فلانش بکوشه. گفت از وقتی فهمیدم باید این جمله رو بگم، با خودم تصمیم گرفتم که این‌جای قسم رو اجرا نکنم و فقط لب بزنم. خیلی قهرمان و خیلی شاد. خیلی مفتخر گفت آخر سر هم لب زدم و نگفتم. چون نمی‌خواستم بکوشم. 
بعد گفت نمی‌شه تو هم لب بزنی؟ گفتم نه. یاد شعار هفته تو‌ مدرسه افتادم. یاد مرگ بر فلان و بهمان. 
گفتم من احتمالن تنها ایستادم جلوی اون شخص. خیلی جای قر و قمیش ندارم. فکر کنم نمی‌تونم لب بزنم. یهویی گفت می‌شه به جای Diener یه چیز دیگه بگی. گفتیم چی؟ گفت مثلن  Biene. یه لحظه مغزم یاری نکرد ولی بعدش قاه‌قاه از تصورش خندیدم. ایده‌ش بامزه و سرخوش بود و یه به تخمدانم خاصی در خودش داشت. 
جدی رفتم تو فکر. ای منصف. ای زنبور خادم. 
جریمه‌ی کتاب‌ها هشت یورو بود. گفتم الان چون یک بار جریمه شدم اسمم رفته توی لیست سیاه کتاب‌قرض‌کن‌ها؟ گفت نه. 
با ماگدالنا جلوی حیاط تاریخ هنر نشستیم. قهوه‌ی آشغال سوپرمارکت خوردیم. صورتمون رو چرخوندیم سمت آفتاب و چشمامون رو بستیم بدون وزن کتاب‌هایی که قرض کرده باشیم ‌‌و پس نداده باشیم.

۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰

کندوفاکینگ‌کاو

مدتیه که توی تراپی هستم. احساس می‌کنم برام خوبه. نه که حالا فقط خوب باشه. کوفت هم هست. 

در حالی که تمام زندگیم فکر می‌کردم که خیلی به جنبه‌های مختلف خودم دسترسی داشتم،  با کمک  تراپیست قطب شمالی‌م یه جاهایی را در روانم می‌شناسم  که نمی‌شناختم و از وجودشون حتی خبر نداشتم که بخوام بشناسمش. عجیب‌ترین چیز برام این فریبیه که روان آدم خودش را می‌ده که یه کارایی رو بکنه که حالش خوب بشه که در عین سادگی گاهی خیلی مکانیسم فریبنده و پنهانی داره. عجیب‌تر اینه که خودت رو قانع می‌کنی برای دلایل دیگری اون کارها رو انجام دادی نه برای این‌که لزومن ناکامی رو احساس نکنی.

این راه‌های تکراری که برای نجات خودم از غم و سختی دارم رو به صورت الگو می‌بینم و گاهی می‌خام سر بزنم به بیابون که باز که همون کار رو کردی پدسگ. این راه‌هاییه که توی بچگی یاد گرفتم و تو بزرگسالی جواب نمی‌ده، حالا بعد عمری نشستم اون‌جا و کندوکاو می‌کنم لای خاک و خل. برای کند و کاو تراپیستم من را مدام می‌فرسته که به گذشته‌م سر بزنم. معمولن این‌طوریه که در جلساتمون یه ترانشه به اعماق می‌زنیم و بعد بررسی می‌کنیم که خب تو این ترانشه چه چیزهایی نهانه. بعد من تنها می‌شم و باید تمام اون خاک رو بردارم با احتیاط که برسم به یک شهری که زیر اون تل خاک بی شکله. هم قشنگه پروسه‌ش، هم خسته‌کننده ‌و جان‌فرساست و هم گاهی آدم از خودش سرخورده می‌شه. چون فکر می‌کنی از یه چیزی گذشتی اما می‌بینی نه. فقط زمان نشسته روش. اون چیزها همون‌جا هستند. من هم مثل یک باستان‌شناس خوب و سربه‌راه سراغ خود قدیمی‌م می‌روم که بفهمم لابلای مکانیسم دفاعی که برای خودم درست کرده بودم، کجاها به «خودم» دسترسی پیدا می‌کنم. این خود ابلهم. منابعم یادداشت‌های شخصیم، این وبلاگ و اطرافیان نزدیکم هستند. به حافظه خود الانم اعتماد ندارم. فکر می‌کنم خود الانم خیلی در پوشاندنم مهارت داره. می‌تونه قانعم کنه کارهایی که می‌کردم و می‌کنم، دلایل والاتری دارند. اما دلایل معمولن ترس، غم، تنهایی، دلتنگی، حس از دست دادن، حس محافظت کردن از رازها و جنگ مدام با ناکامی، ناتوانی و سرشکستگیه.

دلم می‌خواست یک آدمی بودم که قوی‌تره از این زنی که هستم اما خیلی اوقات می‌بینم نیستم. دلم می‌خواست خستگی‌ناپذیر باشم. دلم می‌خواست زودتر می‌فهمیدم چرا یک کارهایی رو تکرار می‌کنم. حالا می‌دونم جلوی ضرر را هرجا بگیری منفعته اما فکر می‌کنم چرا تو بیست سالگیم نتونستم؟ خیلی فکر می‌کنم توی رفتارهای جنون‌آمیزی که انجام دادم، خیلی خوش‌شانس بودم. یعنی هرکدامش ممکن بود بشه یه چاهی و شانسی بود که نشد. خیلی چیزهایی که تو زندگیم داشتم به واسطه‌ی خانواده‌م، من رو از انداختن خودم به چاه، نجات داده بدون این‌که بهش آگاه باشم. خودم را خیلی عروسک خیمه‌شب‌بازی ترس‌های کودکی‌م می‌بینم. یادداشت‌های جوانیم رو می‌خونم و می‌بینم هزار سرنخ بود که بفهمم دارم باز یه مکانیسم دفاعی انجام می‌دم اما اون موقع نمی‌فهمیدم. به خاطر این نفهمیدن، گاهی خشمگین می‌شم از خود بیست سالگیم. از این‌که احساساتم رو دقیق‌تر ننوشتم عصبانی می‌شم. حتی اون دقیق ننوشتنم هم از ترس بوده که اون احساسات وجود دارن. اما اگر بگی یه احساساتی وجود ندارند، آیا اون‌ها ناپدید می‌شن؟ 

تراپی برای من تا الان یه آگاهی رو به همراه آورده که فکر می‌کنم خوبه اما به این بخش هم آگاهم که در هر برهه‌ای فکر کردم خب دیگه با این آگاهی که الان به دست آوردم، راهم روشن شده و باز رفتم جلو دیدم هنوز تاریکی هست. هنوز باز یه جایی روبرو شدم با یه پیچی که توی تاریکی وحشت به جانم انداخته و باز دست دراز کردم که کاری رو بکنم که همیشه وقتی می‌ترسم، انجام می‌دم.

۸ اردیبهشت ۱۴۰۰

دور رو تماشا کن

 صبحی رفتم چشم‌پزشکی. نمی‌بینم خوب. فکر کردم تقصیر عینکمه. شما ایراد رو پیدا کن و درست کن. چشم. مدت مدیدی معاینه‌م کرد و صدها شیشه رو امتحان کردیم. بالاخره به انتخابمون رسیدیم. گفت موبایلت رو بگیر دستت و در فاصله‌ای که علاقه داری چیزایی که می‌خونی بگیری، نگه دار. نگه داشتم. تار بود. نزدیک‌تر کردم. عالی. آینه. شفاف و زیبا بود. گفت حالا عینک خودت رو بزن. زدم. شفاف نبود اما قابل دیدن بود. گفت دوتا کار می‌تونم بکنم. یا عینکت رو قوی‌تر کنم که ببینی اما باز باید اشیا رو به چشمت نزدیک‌تر کنی. کتاب کاغذ مانیتور موبایل. یا می‌تونی با همین عینک بمونی و تمرین کنی که استراحت بدی به چشمت. گفتم یعنی چی؟ گفت دو ساعت یه بار ده دقیقه به دور نگاه کن. به دور. باور می‌کنین؟ گفتم نمی‌شه. گفت ببند چشمات رو اگر دور دم دستت نبود. 

به عشق شفاف دیدن رفته بودم ولی با یه شفای شاعرانه برگشتم. حالا من از وقتی اومدم بیرون هی دور رو نگاه می‌کنم و عجیبه که احساس می‌کنم ماهیچه‌ی چشمام واقعن کمی استراحت می‌کنه و بعدش باز دوباره بهتر می‌بینم. 

۲۹ اسفند ۱۳۹۹

بهار بهار

در وین برف مفصلی می‌بارد. مفصل نه از این نوعی که بنشیند و پانشود. از این نوعی که خیلی شدید و سریع ببارد و گل شود. شب عید است. عید هم فقط عید نیست. عید سال هزار و چهارصد. اسمش یک‌طوری‌ست که انگار قرار نبوده هرگز بیاید. از آن طرف هزار و چهارصد برای الان من خیلی قدیمی و قمری‌ست. انگار مربوط به جهان نیامده و یا رهاشده‌ای باشد. واقعیت اما این است که بلافاصله این اداها را، کنار گذاشتم و در کمال سربه‌راهی، هفت‌سین چیدم. ماهی را سیر و لیمو زدم و عیدی بچه‌ها را کادوپبچ کردم و از فکر دست‌های کوچکشان که کاغذ‌ها را جرواجر می‌کند خوشحال شدم. از تصور قیافه‌هاشان که با دقت و هیجان عیدی‌ها را بررسی می‌کنند، انگار که این خرت و پرت‌ها بهترین چیزهای جهان باشند، دلم ضعف رفت.

قبل از نوشتن، خواستم به عهد قدیمی شب سال نو، هایده گوش کنم. حوصله نداشتم دنبال آهنگی بگردم، زدم هایده «قدیمی». بعد کمی خندیدم به خودم که خب حالا هایده «جدید» گوش می‌دادی ناقلا. باورتان می‌شود هایده بیش از سی ساله که آواز نخوانده؟ عجیب نیست؟ نه. عجیب نیست. کسی که بیش از سی سال باشد که مرده باشد، بیش از سی سال هم آواز جدیدی نخوانده.

هایده هم فقط هایده نیست. هایده خیلی چیزهاست. برای من یک کاست سفید و نارنجی سونی‌ست که مام‌مولی می‌گذاشت توی ضبط‌صوت توی آشپزخانه. گاهی می‌گفت بزن عقب، بعد گل سنگم را دوبار گوش می‌داد. چه بسا سه بار. باهاش می‌خواند. خوشگل و نرم. دلمه می‌پیچید، حلوا را با چنگال تزیین می‌کرد، می‌گفت بزن اون‌ور نوار، تموم شد. قند می‌شکست، گلدوزی می‌کرد، خیاطی می‌کرد، لواشک را توی سینی پهن می‌کرد، می‌گفت لقمه بگیرم؟ مربای آلبالو از آرنجم شره می‌کرد. من شره کردنش را تماشا می‌کردم. می‌گفت برو تو حیاط خلوت، گلدان‌ها را آب بده. شلنگ سبز چمنی به دست گل‌ها را آب می‌دادم، خیس خالی می‌شدم. گل بنفشه. شمعدانی. دیده بودم شستش را جلوی شلنگ می‌گرفت که فشار آب را تنظیم کند. من که شستم را می‌گرفتم لب شلنگ، آب می‌پاشید به سراپام. می‌آمد می‌دید خیس خالی‌ام. شلنگ را پس می‌گرفت، می‌گفت وقت چیه؟ من با جیغ می‌گفتم آب‌بازی؟ لنا می‌آمد. آب‌بازی. شلنگ را رو به آسمان می‌گرفت، ریزترین و نرم‌ترین قطره‌های آب می‌پاشید روی ما. رنگین کمان درست می‌شد توی آسمان. بعد لباس‌های قشنگمان را می‌پوشیدیم. عید بود. بوی مانده‌ی هفت‌سین. بعد می‌نشستند بزرگ‌ترها به رامی. ما اول پشت دست. بعد حوصله‌مان سرمی‌رفت. زیر میز. صدای قهقهه‌ها. گل‌های فرش. صدای هایده. بوی رشته‌پلو. کی پاکیس بود؟