۷ مهر ۱۴۰۱

زنان در آینه تاریخ خود

امروز یک متنی رو خوندم با عنوان زنان در آینه تاریخ خود و‌ احساس کردم رفیقم نشسته و برام از تجربه‌ش در شرکت در اعتراضات نوشته. می‌دونم چقد بیخوده که جایی از این متن رو کوت کنم. باید تمامش رو خوند. اما برای اینکه اصرار کنم که تمامش رو بخوانید، تکه‌هایی رو این‌جا می‌گذارم.

 

اعتراضات با فاصله چند‌روزه از کردستان و فاصله دو‌روزه از تهران به شهر کوچک محل سکونت من رسید. من چند روز در معرض ویدئوهای اعتراضات خیابانی مردم، سرودهای شورانگیز، عکس‌ها و فیگورهای زنان مبارز بودم و روز چهارشنبه بالاخره در متن یک تظاهرات خیابانی قرار گرفتم. اولین لحظاتِ «آنجا» بودن، در خیابان، در احاطه معترضانی که تا دیروز از پشت اسکرین موبایل تماشا و تحسینشان کرده و از تهورشان شگفت‌زده شده‌، بغض یا گریه کرده بودم، بسیار عجیب بود. اطرافم را نگاه و تلاش می‌کردم تصاویر خیابان را با واقعیت خیابان سینک کنم. آنچه که می‌دیدم بسیار شبیه بود به آنچه که پیشتر تماشا کرده بودم، اما بین منِ تماشاگر و منِ در خیابان گپی وجود داشت که لحظاتی کوتاه نیاز بود برای شناسایی آن. خیابان برای من، دیگر نه آن محمل هراس‌آور بلکه یک فضای عادی بود. همه‌چیز عادی بود حتی وقتی باتوم و تفنگ و شوکر بدستان برای متفرق کردن ما معترضان حمله می‌کردند. نمی‌دانم این کلمه عادی را چطور توضیح دهم یا از چه معادل بهتری می‌توانم استفاده کنم. فاصله من با تصاویری که در آرزویشان بودم بسیار کم شده بود. من خود آن تصاویر بودم، به خودم می‌آمدم و می‌دیدم که در حلقه‌ای مشغول آتش‌زدن روسری هستیم، انگار که همواره پیش ازین داشتیم همین کار را می‌کردیم. به خودم می‌آمدم و می‌دیدم که چند لحظه پیش داشتم کتک می‌خوردم.

حین کتک خوردن، به قول معروف بدن «گرم» است و درد آن‌طور که انتظار داشته‌ایم، حس نمی‌شود. پیش از آن بارها در ویدئوها تنی که پر از ساچمه شده باشد دیده بودیم ولی آنها که چندین گلوله ساچمه‌ای خورده‌اند می‌گویند که ساچمه هم چیز آنچنان دردناک و ترسناکی نیست. در خیابان، یک لحظه فکر می‌کنی که باید بدوی و می‌بینی که پیشتر شروع کرده‌ای به دویدن. با خود می‌گویی باید سیگاری روشن کنی و خودت را می‌بینی که «آنجایی» در بین مردم و داری سیگار می‌کشی.

برای من تفاوت ملموس این اعتراضات با اعتراضاتی که پیش ازین تجربه کرده‌ام، گذار از «حرکت جمعیت» به «ساخت موقعیت» بود. جمع معترض بارها در بازه کوتاه رسیدن نیروهای سرکوب، حول یک موقعیت شکل می‌گرفت تا چیزی خلق کند و تحت‌تاثیر موقعیت خیابان و کوچه‌های اطرافش با رسیدن نیروها بعد از یک درگیری پراکنده می‌شد تا دوباره در نقطه‌ای دیگر شکل بگیرد. این موقعیتها با بستن خیابان، آتش زدن یک سطل زباله در وسط خیابان و بند‌آوردن راه ماشین‌ها ایجاد می‌شد. در همین فرصت کوتاه، جمعیت نه‌چندان بزرگ فعال، به‌سرعت درصدد خلق یک موقعیت بر‌می‌آمد: «حالا بیایم روسری‌ها رو آتیش بزنیم.» زنی می‌پرید روی سطل زباله و مشتش را رو به ماشین ها بالا می‌برد و چند ثانیه در همان فیگور فیکس می‌شد. زن دیگری می‌پرید روی ماشین و روسری‌اش را در هوا تکان می‌داد. چند زن میانسال از اول تا آخر، همراه هسته‌های شکل‌گرفته درگیری مانده بودند و به محض دستگیر شدن افراد برای آزاد کردن آنها می‌رفتند. همه می‌خواستند به خیل تصاویری بپیوندند که از ویدئوهای اعتراضات روزهای قبل و مردم شهرهای دیگر دیده بودند. درین فرصت‌ها به ندرت شعار داده می‌شد و شعاردهندگان از چند نفر فراتر نمی‌رفتند. این «میلِ» به «آن تصویر» شدن، آن تصویرِ مقاومت که مردم شهر من در روزهای قبل دیده بودند، برای من به‌وضوح مشهود بود.

این اعتراضات به نظرم نه جمعیت‌محور بلکه موقعیت‌محور است، نه شعار‌محور بلکه فیگور‌محور. هرکس و به‌راستی که درین چند روز دیدیم هر‌کس «می‌تواند» به تنهایی یک موقعیتِ مقاومتِ رادیکال باورناپذیر خلق کند، طوری که تماشایش آدم را مبهوت می‌کند. باور به این توانستن بسیار گسترش پیدا کرده است. هرکس می‌داند که با آن فیگور مقاومت، یک موقعیت فراموش‌ناشدنی خلق می‌کند. افراد و به‌خصوص زنها-این پیگیران سرسخت و کله‌شق امیالشان- بدجوری دنبال این میل تازه را گرفته‌اند و همین میل، زنجیره تحریکِ امیالِ خلق موقعیت و فیگور مقاومت را هرروز بیشتر به‌پیش می‌راند؛ من می‌خواهم آن زن با فیگور مقاومت باشم، همان که عکسش را دیدم، و یک فیگور خلق می‌کنم. این فیگورها بدون اینکه تمرین شده باشند در ناخودآگاه معترضان بودند، طوری که انگار سالها آن را تمرین کرده‌اند.

می خواهم آن «بردار نیرو» که برای مثال تظاهرات 88 از «جمعیت» بسیج میکرد را در برابر این «نقاط تحریک» بگذارم. نقاط متکثر و پراکنده تحریک در خیابان. نقاط تحریکی که چون ارگاسم زنانه در هیچ نقطه‌ای از بدن/خیابان متمرکز و متعین نیست. اگر بخواهم این خیزش را خیزشی فمینیستی بنامم در کنار نقطه شروع اعتراضات، شعار «زن، زندگی، آزادی» و فراخوان فعالین زنانِ داخل کشور به تجمع آغازین، در کنار تمام این‌ها، آنچه که پس از آغاز، این خیزش را به شکلی فمینیستی و زنانه امتداد داده و حالا امیال زنان را در عرصه جهانی برانگیخته است را همین نقاطِ تحریکِ فیگوراتیوِ متکثرِ بدن‌های معترض می‌دانم. فیگورهایی که تبدیل شدن به آنها یکی از امیال مشهود حاضران در تظاهرات است و دیگر در خیابان رفتن بدون گرفتن فیگور یکی از آن بدن‌های سرکش و متمرد و مقاوم ممکن نیست. چه بالای ماشین، چه بالای سطل آشغال، چه در حال آتش زدن روسری، چه در حال آزاد کردن یک دستگیرشده، چه در ایستادن خیره‌سرانه جلوی نیروی سرکوب.

...

فکر می‌کنم برخلاف گزاره اولیه «من هم ممکن بود ژینا باشم»، تصویر زنِ مشعل‌دارِ روی ماشین، میل «من هم می‌خواهم آن فیگور باشم» را به‌شدت برانگیخت. میل بروز آن فیگور نویدبخش. و آن فیگور بود که توانست علاوه بر تحریک آن میل، بدن‌های زنان را به بیانگری و زدودن زنگار روی آینه روبرویشان وادارد. این میل با وجود اینکه از مجرای یک تصویر تحریک شد، به واسطه تاریخی که آن بدن حاملش بود، میلی انقلابی و شکوفا شد. این میل فیگوراتیو، مشخصه این خیزش فمینیستی است. بروز تاریخ سرکوب‌شده. زاییدن بدنی که سال‌ها حاملش بوده‌ایم.

...

از بدن زیبا به فیگور الهام‌بخش. از بدن محبوس در زیبایی به بدن آزاد شده در فیگور. این نه تبدیل خود به بدنی ایده‌آل، بلکه هربار و در هر بدن، خلق فیگور نویی از مقاومت است. بدن در عین حال که از فیگورهای پیشین که تصویرشان را در فضای مجازی دیده تحریک شده و الهام می‌گیرد، فیگوری جدید خلق کرده و متقابلا به فیگورهای آینده الهام می‌بخشد. زنجیره تحریک و الهام. این فیگور، زن را از حبس در بدن و انقیاد تاریخی‌اش آزاد و بدن او را درین جریان شکوفا کرده است. بدنی که تازه امکان و زیبایی مقاومت را در خود کشف کرد: یک بلوغ دوباره.

۱۳ مرداد ۱۴۰۱

اون چراغ روشن

 توی یک کمدی در خونه‌ی ما چراغ نافرمانی زندگی می‌کرد که اتوماتیک بود. سه سال ما این چراغ رو تحمل کردیم. می‌رفتیم تو کمد، روشن نمی‌شد، وایمیستادی، دست تکون می‌دادی، از اون صداهای خشم درمیاوردی که آدم سر وسایلی می‌زنه که کارشون رو انجام نمی‌دن، نخیر. هرکار می‌کردی فایده نداشت. روشن نمی‌شد. بعد از در کمد میامدی بیرون، فرسوده از تلاش، یک تیک می‌کرد و روشن می‌شد. خاموش نمی‌شد. جنون دست می‌داد به من از دست این چراغ. مخصوصا توی زمستون که اون‌جای خونه ظلمات بود و صبح خوابالو می‌خواستم برم تو کمد و لباس‌هام رو بردارم و بپوشم و اون‌تو تاریک‌تر از شب سیاه. گاهی می‌رفتم تلفنم رو می‌آوردم با چراغ‌قوه‌ی اون دنبال لباس‌هام بگردم. حرکت چراغ‌قوه رو قبول می‌کرد و روشن می‌شد. اما گاهی هم قبول نمی‌کرد. سرکش بود.

من تقریبا هر صبحم رو با خشم به چراغ کمد آغاز می‌کردم. وقتی از در خونه می‌رفتم بیرون، وقتی که چراغ هنوز اتوماتیک بود، می‌دیدم که تمام صبح من هر شی‌ای که از توی کمد می‌خواستم رو آورده بودم بیرون تو نور نگاه کنم ببینم همونه که می‌خوام یا نه، حسابی کلافه، بعد هیچ‌کس توی کمد نبود، من دم در ورودی خونه ایستاده بودم، ناگهان می‌گفت تیک، روشن می‌شد. بابا تو کی هستی؟ چرا روشن می‌شی الان؟ اون لحظه من می‌خواستم زمین و زمان رو بدوزم به هم از بس عصبانیم می‌کرد. در ورودی خونه رو به هم می‌کوبیدم. گاهی آه می‌کشیدم از دستش. گاهی با هم بهش فحش می‌دادیم. گاهی سر تکون می‌دادیم. انگار که یک شخص نافرمان سرکشی اون تو بود، ما رو قلقلک می‌داد. دیوانه‌مون می‌کرد. به ریشمون می‌خندید.
پس از سه سال که توی این خونه زندگی کردیم و جانمون به لبمون رسید، سنسور روشن خاموش کردن اتوماتیکش رو جدا کردیم. شد یه چراغی که با دست خاموش روشن می‌شه. (عجب داستان استثنایی داری برامون تعریف می‌کنی منصف. بعدش چی شد؟)
من خیلی خوشحال شدم. زندگی‌م از این رو به اون رو شد. خیلی از خودم پرسیدم چرا زودتر نکردیم؟ نمی‌دونم. نمی‌دونم.
.
الان یک ساله که چراغه رو دستی خاموش روشن می‌کنیم. هفته‌ی پیش بعد از یک سال قلی گفت لاله، این چراغه همون‌قدری که اتوماتیک روشن نمی‌شه، اتوماتیک خاموش هم نمی‌شه. خیلی خندیدم از دستش. راست می‌گه. اصلا یادم نمیاد چراغه رو خاموش کرده باشم. همیشه دنبال من راه می‌افته می‌ره تو کمد که چراغ رو خاموش کنه. هنوز بعد از یک سال ثبت نشده در سرم که مطیع خاموش کردنش هم باشم اندازه‌ی روشن کردنش. دیگه این جمله‌ی «خاموش شدنش اتوماتیک نیست» یه ذره شد یه running gag و همه‌جا بردیمش. که فلان چیز خودش اتوماتیک فلان می‌شه اما بهمان نمی‌شه و انواع‌اقسام واریانت‌ها. در موقعیت‌های مختلف. بی‌ربط و باربط. دیگه چنان که افتد و دانی. چیزهایی که خودشون روشن می‌شن کم نیستند. چیزهایی که خودشون خاموش نمی‌شن هم.
از وقتی این رو گفت بهم، دقت کردم دیدم خیلی کم چیزی رو خاموش می‌کنم. تعمیم. گاز رو خاموش نمی‌کنم. فر رو خاموش نمی‌کنم. کامپیوتر رو خاموش نمی‌کنم. موزیک رو خاموش نمی‌کنم توی هدفونم ادامه می‌ده تا چندساعت بعد. فکر رو خاموش نمی‌کنم خیال رو خاموش نمی‌کنم. نوشتن رو. خواستن و نخواستن رو ‌روشن می‌کنم اما خاموش نمی‌کنم دکتر جون. کی خاموش کنه پس؟ باید بگم غرق در امتیازی که هستم، همیشه یکی بوده که خاموش کنه. حتی خودم رو.

۷ مرداد ۱۴۰۱

Tote Hose

 گفتم استخر-کاری کنم. یعنی لب استخر کار کنم جای دورکاری. کاری که می‌شه لب استخر کرد معلوم‌الحاله.  کارم اینه که چند ساعت مصاحبه رو تماشا کنم و جاهای خوبش رو علامت بزنم که تدوین بشه. مصاحبه‌ها رو قرار بود خودم بکنم. کووید کثافت. تمام جاهای کار رو می‌کنی که برسی به اون گل سرسبدش. اون گل سرسبد من گفتم هوپ. من که نه. طاعون. 

حالا که یک‌سوم متریال را تماشا کردم، می‌بینم که خوب شده. چرا نشه؟ چون من نبودم؟ زکی. هم‌نشینی و جانشینی. 
باز کمی تماشا می‌کنم و دوست دارم لپ‌تاپ رو بندازم تو آب که ببینم چی می‌شه. وقتی داشتم تحویل می‌گرفتم لپ‌تاپ موزه رو، مسئول آی‌تی گفت اگر از روش کامیون رد شد، بازم برش‌گردون به من. بهتر از اینه که گمش کنی. گفتم باشه. تصور کردم برم بهش بگم کف استخره. همین‌طور که توی فکر بودم که لپ‌تاپ با چه سرعتی می‌ره کف استخر، یه خط ذهنم هم رفت به این‌که کاش دیوید هاکنی توی مجموعه‌ی استخرهاش نقاشی‌ای داشت که یکی لپ‌تاپ رو انداخته باشه تو آب. بعد می‌شد جای کُشتی گرفتن با هوس انداختنش، اون نقاشی رو تماشا کرد.
.
آهسته کار می‌کنم. یه ذره شنا می‌کنم. یه ذره آهنگ گوش می‌دم. یه ذره ابرها رو تماشا می‌کنم و یه ذره تکست و تلفن بی‌ربط به کار می‌کنم و اون وسطا کمی فیلم‌های خام رو تماشا می‌کنم. اگر جهنمی برای شاغلین مشاغل عبث باشه، من می‌رم اون‌جا. چون حتی این کار عبث رو هم شل انجام می‌دم که خودش عبثه.
شغل عبث کلا این‌طوریه. اگر آهسته انجام بدم، هیچی نمی‌شه. اگر بد انجام بدم، هیچی نمی‌شه. اگر بگم یه کاری می‌کنم اما یه کار دیگه بکنم، هیچی نمی‌شه. حتی اگر من انجامش ندم هم، هیچی نمی‌شه. من آگاهم به این. با این وجود انجامش می‌دم. به نظر خودم لااقل انجام می‌دم که کمال خوبی بشه که می‌تونه باشه. گاهی شلاق برمی‌دارم که چرا یواشم، چرا این‌جاش، این و اون‌جاش اون نشد. اما آگاهم به عمق عبث بودن، حتی وسط اون شلاق‌ها.
که چی؟ مثلا ما همه‌ی حرف‌ها رو هم از همه‌ی فاکینگ جنبه‌ها زدیم. عنوانش هم خوب بود. تکست‌‌های دور و برش هم حامله از معنای سیاسی و اجتماعی روز بود. خوش‌رنگ و لعاب، شوخ، هوشمند و سکسی هم بود. اما خب که چی؟ من می‌گم هیچی. 
باز جای این فکرها فیلم‌ها رو تماشا می‌کنم. تماشا به مثابه فرار از بی‌معنایی مطلق. من زیر بغل اجرای اونا هندونه می‌ذارم و اونا زیر بغل کانسپت من. بابا تو چقدر عمیقی. نه خودت چقدر عمیقی. ما چقدر صدجنبه و داناییم. چقدر خوب کار کردیم. مردیم از عمق. دستمون درد نکنه.
.
کاش همیشه جولای و اگوست بود. کاش تمام نشه این دو ماه طلایی و آهسته. تمام این شلوار-مُردگی* این‌ماه‌ها رو علی‌رغم این‌که این نوشته سراپا نق و ننریه، دوست دارم. از کشداری روزها، از خورشید، از گرما، از رقص نور روی آب آبی، از این‌که همیشه یکی که باهاش کار داری، نیست، و از تن‌های آفتاب‌سوخته خوشحالم. 
در شلوارمردگی جولای و آگوست همه‌ی کارها رو می‌اندازیم به سپتامبر. حالا کو تا سپتامبر؟


* شلوار مرده رو به حوصله‌سربری و خبری‌نبودگی می‌گن. مثلا می‌گن خیابان‌ها شلوار مرده‌ست. اشاره احتمال داره به این باشه که وقتی پارتنر سکسوال نداری و خبری در شلوارت نیست، چه بسا اون شلوار مرده باشه. 

۶ مرداد ۱۴۰۱

Offenbarung

 توی تاریکی یا حتی وقتی که چشم‌بند به چشممه، اگر چشمام رو سعی کنم باز نگه دارم اصلن راهم رو پیدا نمی‌کنم. کلافه و گیج و دیوانه می‌شم. به محض این‌که یادم می‌افته که حالا که تاریکه چشمم رو می‌شه که ببندم، انگار که پذیرش برای ندیدن همراهش میاد. دست و پا نمی‌زنم دیگه. انگار تنم می‌پذیره که قرار نیست بینایی رو مصرف کنیم. قراره دست بزنم، بو کنم، گوش کنم تا بفهمم کجا برم و چه کار کنم و قدم بعدی چیه. اون دست و پا زدن قبل از این‌که چشمم رو ببندم رو دوست دارم. انگار آدم هربار یادش می‌ره. اون آخیش بعد از بستن چشمام رو دوست دارم. کلا من علاقه‌ی خاصی به اون لبه دارم. یه ذره قبل. یه ذره بعد. یه ذره مونده به. یه ذره بعد از. 

اون احساس کائوسی که انگار امکان نداره این تاریکی پیش رو درست شه. که ازش راهی بجویی. اما فقط یه کار خیلی کوچولو باید بکنی. نه. بهتر بگم، باید نکنی. باید از تلاش برای دیدن صرف‌نظر کنی. در اون لحظه‌ی ناب انگار انسان جدیدی می‌شی که همه‌ی راه‌ها رو بلده. واقعا شگفت‌انگیزه این لحظه.

۲ مرداد ۱۴۰۱

مورموری از مورمورستان

 تعطیلات. دم آبم. گرمه اما باد میاد. خوشاینده زندگی در تعطیلات علی‌رغم همه‌چیز. خورشید. برهنگی. بیکاری. گاهی فکر می‌کنم چرا باید اون کاری که من می‌خوام بکنم که نوشتن به فارسیه، نتونه اون کاری باشه که ازش پول درمیارم؟ تا حالا یک قران هم از فارسی نوشتن پول درنیاوردم. کجا رو اشتباه رفتی منصف؟

.
احساس می‌کنم از اون وقت‌هایی در عمرم است که مستعدم احساساتم رو احساس کنم. درسته که بیشتر می‌گردم که احساسات خوشایند رو پیدا کنم اما وقتی ناملایماتی هم پیش میاد، اون ترس رو ندارم که حالا چی می‌شه اگر احساس ناخوشایندی آمد. می‌دونم میاد و میره. می‌گفت بلوغ عاطفی اینه که هی در عواطف خودت رو نبندی. بذاری خوب و بد بیاد و بره. می‌خوام بذارم بیاد و بره و می‌شه. خوشحالم از این‌که می‌شه. هرچی بیشتر می‌ذارم بیاد و بره، بیشتر به ممکن بودنش پی می‌برم. وقتی از آمدن هم می‌نویسم، مقصودم احساسات ناخوشاینده. خوشایند رو که همه می‌گردیم و پیدا و مصرف می‌کنیم. ناخوشاینده رو مدام می‌خوایم پس بزنیم. وقتی صبر می‌کنم ببینم یه احساس ناخوشایند باهام چه می‌کنه و بعدش می‌بینم که نمردم، خیلی خوشحال می‌شم. 
.
دوست داشتم شغلم تماشا بود. نه این‌که نیست. هست. اما دوست دارم فقط تماشا بود. من رو می‌فرستادند برم تماشا. تماشای طبیعت. تماشای مردم. تماشای نقاشی. تماشای مردمی که نقاشی تماشا می‌کنند. تماشای عشق. تماشای حسرت. تماشای ترس. تماشای روزهایی که می‌گذره. تماشای خواستن ‌و نخواستن. داشتن و نداشتن. خواستن و نباید خواستن. دوست دارم تعارض رو تماشا کنم. تردید رو دوست دارم تماشا کنم. مرز رو. مورمور شدنم رو. حالا چی می‌شه رو. وقتی لبه‌ی یه جایی راه می‌رم، اون لبه خیلی نازکه، بهترین اوقاتم همونجاس. چرا این‌طوریه؟
.
احساس می‌کنم همیشه دلم می‌خواد همزمان حداقل دوجا باشم. چون مهاجرم این‌طوریه؟ چون دوتا مامان داشتم؟ دوست دارم خودم رو در موقعیت‌های دوتایی بذارم دائم. هیچ ابایی ندارم دنبالش بگردم. گاهی جور می‌شه. گاهی نه. چیزی که اذیتم می‌کنه اینه که درگیر خودم بودن خیلی وقت و انرژی می‌بره ازم. یعنی کردن فکرهای توی سرم تا ته، روزها و روزها و روزها لازم داره. هرچی بیشتر می‌نویسم، بیشتر تموم نمی‌شه. مدام می‌خوام با خودم باشم و بنویسم بلکه تمام شه. چی تمام شه؟ 
.
یک جرقه‌های کوچکی هم هست. خاطر اون جرقه‌ها رو می‌خوام. جرقه هم خاصیتش اینه که زود خاموش شه. منم که عاشق این‌که ببینم اون لحظه که روشنه، چقدر روشنه. همه چی بازی نیست منصف. من می‌گم هست. تا من باهاش بازی کنم اونم با من بازی می‌کنه. یک سنگی رو بردار بنداز توی آب. همون انداختن توی آب، همون جرقه. همون دایره‌ها روی سطح آب و همون روشنایی جرقه. 

۱۲ تیر ۱۴۰۱

ناله نکن

 نامه که می‌نوشتم براش، دوست داشتم پاش امضای خل‌و‌چلی بکنم. دوست نداشتم بنویسم خوب و خوش باشی، لاله. تا بعد، لاله. می‌بوسمت، لاله. مشتاق دیدارت، لاله. لابد پای همه‌ی نامه‌هایی که می‌گرفت، همین‌ها بود. می‌خواستم اون نامه، همچون حال خودم که از عاشقش بودن دیوانه شده بودم، بی‌همتا باشه. مثلن آخر نامه می‌نوشتم عیان سخاوتمند تو، لام. 

دوست داشتم ته نامه‌ها بنویسم لام. دوست داشتم به لام فکر کنه وقتی می‌خونه لام. دوست داشتم بدونه هست و اون نیست. 
.
اون یک بار هم یک نامه ننوشت که امضاش حالا عیان سخاوتمند نه اما اقلن عیان خالی باشه. همینش رو هم دوست داشتم. هر آدمی که مدتی باهام می‌نوشت و حرف می‌زد و می‌گشت، مدتی بعد با کلمات خودم با من حرف می‌زد. اون نه. خم نمی‌شد از راه راست. این همه نامه نوشتم براش. برای کی من انقد نامه نوشتم. نمی‌دونم. یک مرتبه با زبان خودم جوابم رو نداد. جمله‌های کوتاه و مختصر می‌نوشت. گاهی متافور می‌آمد در زبانش اما متافورهای دور. پایین نامه هم همیشه حرف اول اسمش رو می‌نوشت و یک نقطه می‌ذاشت پهلوش. 
من قامت حرف اول اسمش رو تماشا می‌کردم و دلم غنج می‌رفت برای قامت خودش. 
.
طبیبم که عاشق اغماضه و خیلی به حال من دل‌رحمه، یک بار گفت آخر همه رو نویسنده کردی؟ می‌خوای یه چیزی بنویسی «همه‌ی دوست‌پسرهایی که نویسنده کردم». خندیدم. بعد فکر کردم دیدم لااقل خواننده که کردم. ولو برای ده دقیقه‌ای که اون نامه‌ها رو می‌خوندند. اما اونی که می‌خواستم جملات طولانی‌تری بنویسه، هیچ‌وقت ننوشت. 
به اون ایرادی نیست. 
من خودم کلن دوست داشتم نامه بنویسم. نه این‌که چون او رو دوست داشتم، مجبور باشم بنویسم. چون نامه دوست داشتم، دوست داشتن او رو هم نامه می‌کردم. هرچی دوست داری را به هم بدوز، ببین چی می‌شه. 
همیشه هم دلم به هول و ولا بود که کسی نامه‌های من رو نخونه. از بس که دوست داشتم همیشه عیان سخاوتمند بنویسم. کاغذ هم نبود بگم آتش بزنه. تا ابد یک جایی هستند. ابد هم حالا برای ما مردم معمولی نهایتن پنجاه ساله. حالا بگو خونه‌ی پر، صد سال. بعد هرکی ما رو شناخته می‌میره و انگار که نبودیم و عدم. گاهی خیلی سرم نامساعد می‌شه فکر می‌کنم ممکنه توی همین صد سال غریبه‌ای نامه‌هامون رو بخونه. بعد فکر کنه می‌دونه منظور من چی بوده. من خودم هم نمی‌دونم منظورم چی بوده. حالا اینم اغراق دیگه. دونستنش رو که می‌دونم اما نخونه کسی. می‌دونم معلوم هم نیست که نخونده باشه کسی. اکه‌هی.
وقتی تو آغوشم بود و خیلی کیفم کوک بود و خیلی خوش بودیم و خیلی دیگه نمی‌دونستیم چه کنیم، می‌گفتم آخه من چه کارت کنم؟ می‌گفت کتابم کن.

۲۲ خرداد ۱۴۰۱

کندوکاو با عشق و نکبت

یک داستانی که هیچ‌وقت این‌جا ننوشتم بس که شرم می‌کردم این اتفاق برای من افتاده، ماجرای رفتن همون شخصیه که این‌جا ازش به اسم بلتوبیا و خیلی اسمای دیگه، یاد می‌کردم. اسمش رو گذاشته بودم بلتوبیا چون کمربند ماشین رو نمی‌بست و من بهش می‌گفتم می‌ترسی از کمربند؟ از این مردای قدیمی بود که با کمربند خفه می‌شد. خیلی آدم بدقلق و سختی بود اما من می مردم براش. برامون.

اون سال‌هایی که باهم بودیم، مثل بقیه، او هم فکر رفتن از ایران بود. دو سه سال با هم بودیم و بعد از ایران رفت. من بیست و سه چهار سالم بود. از ایران رفتن همان و ناپدید شدن همان. یکهو آدمی که صبح تا شب و شب تا صبح با من بود، دود شد رفت هوا.

نه تلفن جواب داد.

نه نامه جواب داد.

نه خبری داد.

هیچی.

مطلقن هیچی.

.

من جوابی برای این سوالم که چرا ناپدید شد بعد از رفتن، نداشتم. کاملن آچمز شده بودم. اصلن به مخیله‌م خطور نمی‌کرد که این‌طور چیزها دلایل ساده دارند. مثلن اولویت. فکر می‌کردم مدام که «ما» یه چیز دیگه‌ایم و بر همه‌چیز مقدمیم و همه چی حتمن یه دلیل بهتری داره و امکان نداره او من رو ترک کرده باشه. الان که فکر می‌کنم می‌بینم امید.

خیلی روزهای سختی بود. جوابی برای اون سکوت بی‌رحمانه‌ای که باهام کرده بود، نداشتم. بی‌جوابیش خیلی اذیتم می‌کرد. خیلی پریشان بودم. تمام اون آشفتگی و پریشانی رو با تمام قوا پس می‌زدم. امکان نداشت.

امکان داشت.

گذشت اون روزها و زمان مرهمی شد به اون رنج.

.

هفت سال بعد از رفتنش، زنی باهام تماس گرفت و ازم پرسید که بلتوبیا رو می‌شناسم یا نه. گفتم می‌شناسم اما سال‌ها پیش. گفت همسرشه. من تازه با قلی هم‌خانه شده بودم. چهار پنج سالی بود که وین زندگی می‌کردم. بعد از این همه سال و آدم‌هایی که آمده و رفته بودند از زندگی خودم، سختم بود فکر این‌که یک آدم دیگری جز من، کنار او باشه. اما یه نگاه به زندگی خودم کردم و نهیب زدم به خودم که او هم مثل من زندگی جدیدی داره.

.

نهیبم خیلی دوام نیاورد. اون زن گفت هفت ساله با بلتوبیا ازدواج کرده. هفت سال مثل یک تشت آب سرد بر سر من ریخت. هفت سال پیش من رفتم دنبال بلتوبیا، سوار ماشینم شد و بردمش فرودگاه.

ورژن کوتاه داستان اصلی این‌طور بود که من بردمش فرودگاه و بوسیدمش و سوار هواپیما شد که اون‌ور دنیا یکی که من نبودم، مشتاق پیاده شدنش باشه.

خیلی سختم شد. بعد از شنیدنش از خشم نمی‌دونستم چه‌کار کنم.

باورم نمی‌شد که برای من چنین اتفاقی افتاده. مگه من وسط یه ملودرام درجه سه بودم؟ احساس سخیفی می‌کردم. اصلن باورم نمی‌شد. اصلن. اصلن. این اتفاق‌ها مال مردم بود. مال من و بلتوبیا نبود. کنار خشم، حیرت بود. حیرت از تاریکی که من رو ماهرانه توش نگه داشته بود. هفت سال نفهمیده بودم. به هرکی رسیدم که بلتوبیا رو می‌شناخت، گفتم. باقی هم به حیرت سرتکون دادند. دلم می‌خواست یکی بگه من می‌دونستم. بگه معلوم بود. بگه مگه تو نمی‌دونستی؟ هیچ‌کس خبر نداشت.

شما ممکنه بگید لاله توی عصر سوشال مدیا یعنی هیچ‌جا ندیدی؟ هیچ فضای آنلاینی نبود چشم تو چشم بشین؟ من می‌گم نبود. خودش رو از من با مهارت عجیبی پنهان کرد. من هم بعد از چند سال از گشتن دنبالش دست شستم. بعد هم مهاجرت کردم و زندگیم سوال‌های دیگه‌ای گذاشت پیش روم.

هنوز هم بعد از چهارده سال که از اون بوسه توی فرودگاه می‌گذره، کماکان حیرت می‌کنم چطور هفت سال به مغزم هم نرسیده بود که چی ممکنه شده بوده باشه. اصلن به فکرم نمی‌رسید ممکنه چنین کاری با من کرده باشه یکی. نه هرکسی. بلتوبیا. هنوز هم که این‌جا به قصد عمومی کردنش می‌نویسم، سر تکون می‌دم از ناباوری و گاهی از خشم و دست آخر از شرم نادانیم. هی فکر می‌کنم نه بابا. نمی‌دونی لاله اون توی چه شرایطی بوده که این‌کار رو کرده. اما می‌دونم. اون‌چه می‌دونم رنجم می‌ده.

.

برگردم به داستان.

اون زن با رنج و خشم و قساوت برام تعریف کرد که میان او و بلتوبیا چه بوده و چطور با هم ازدواج کردند و بعد از هفت سال زندگی مشترک، اون زن فهمیده بود که یک لاله‌ای هم یک جایی بوده و قصد کرده بود من رو پیدا کنه که بفهمه بین خودش و بلتوبیا چی شده. شاید جز بدترین روزهای عمرم بود روزهایی که با اون زن حرف زدم. خیلی احساس حماقت می‌کردم. خودم رو سرزنش می‌کردم. اما حیرتم از سرزنش خیلی بزرگ‌تر بود. مدتی بعد، نامه‌ی بی‌رحمانه‌ی کوتاهی برای بلتوبیا نوشتم که با ویزات صحبت کردم و خانم محترمی بود و شرم بهت و الی آخر. او هم جواب نداد. چه جوابی بده؟

ناتوانی من از پیدا کردن جواب، سکوت وقیحانه‌ی او و زندگی خوشی که کنار قلی داشتم، دست به دست هم داد و من بهترین راه رو در این دیدم که رها کنم.

رها کردم.

برای من به خیال خودم چند ماه بعد همه‌چیز تمام شد. خشمم فروکش کرد. جاش رنج و بعد هم فراموشی نشست. بلتوبیا تمام شد. نه ازش با کسی حرف زدم دیگه و نه حتی فکر کردم که وجود داشته یه روزی.

.

دو سه سال پیش یه دفعه داشتم یه اپیزودی از پادکست کرون رو گوش می‌کردم و سوژه یه آهنگی از داریوش بود. اولش به عادت همیشگی آمدم گوش ندم اما نمی‌دونم چرا. گوش دادم.

داریوش برای من یه معنی داشت، بلتوبیا. من به خاطر بلتوبیا قبول کردم که داریوش گوش بدم، بعد هم که جدا شدیم، دیگه گوش ندادم چون من رو یاد او می‌انداخت و تحملش رو نداشتم.

با شنیدن آهنگ یادش افتادم و یادش باعث شد که بعد از سال‌ها گوگلش کنم. دیدم یه هنرمند خوبی شده و یه گوشه‌ی امریکا تدریس می‌کنه. یادمه که یه مصاحبه‌ی یه مجله درپیتی بود باهاش که خوندم. انگار که هنوز دنبال بیشتر دونستن می‌گشتم. من مورخ و منتقد هنر معاصر و او هنرمند. کارهاش رو که دیدم بیزار شدم که چقد برام کارهاش آشناس. فکراش برام آشنا بود. از آشناییش کلافه شدم. یادم اومد کی بود. سرشار از روزگار سپری شده‌ی مردم سال‌نخورده شدم.

این‌ها رو که دیدم، بی این‌که خیلی طولانی فکر کنم، توییت کردم که داریوش گوش دادم و یاد تلخی یه جدایی افتادم اما صدای داریوش شیرین بود یا همچه چیزی. چند ساعت بعد یه ایمیل داد که منم یاد تو هستم.

خیلی جا خوردم اول. فکر کردم او هم حتمن تصادفی جوری که من گوگلش کردم من رو گوگل کرده و رسیده به این و گفته ببینه چی می‌شه اگر یه چیزی بگه؟ بعد پارانوید شدم که از توی تاریکی تماشام می‌کنه و بعد عصبانی شدم. احساس کردم سر می‌کشه تو زندگیم اما من نمی‌بینمش. انگار با یه سایه بجنگی.

سخته. باز دست من خالی. باز من طرف عیان داستان و اون طرف پنهان. تمام فالوئرهام رو زیر و رو کردم که بفهمم کدومه. یه سری آدم‌های هم‌نامش رو بلاک کردم. جوابش رو هم ندادم. اما خوندن اون سه خطی که نوشته بود، تکونم داد. انگار کن که یکی از تابوتی که براش ساختی سر و مر و گنده بیاد بیرون. حرف بزنه راه بره. زنده باشه. بعد هم خشم امان نمی‌داد. یکی اون‌جوری ترک کنه آدم رو که اون کرد و هیچ‌وقت توضیحی نده و بیاد بگه من هم به یاد تو هستم. اون یاد رو معذرت می‌خام...

خشم.

خشمی که تجربه کردم با هیچی مقایسه نمی‌شد. اصلن مشابهش رو هیچ‌جای زندگیم نشناخته بودم. خشم و ناتوانی.

.

آخرین تابستون قبل از پندمی، یعنی یازده سال بعد از رفتنش، یه روز نشسته بودم توی کتابخونه یه پیام ازش اومد که اگر وقتت اجازه می‌ده، آخر هفته من وینم همو ببینیم. آی‌مسج بود و ایمیلش اسم مستعارش بود که سال‌های سال ندیده بودم و نخونده بودم جایی. دلم خالی شد. فکر کردم پیدام کرده توی اون کتاب‌خونه‌ای که هستم؟ پاشدم ایستادم دور و برم رو نگاه کردم. ندیدمش. از پنجره پایین رو نگاه کردم نبود. زانوهام شروع کرد لرزیدن و مجبور شدم بشینم. بعد فکر کردم بابا شاید اشتباه شده. شاید یکی دیگه‌س که می‌خاد منو ببینه؟ نوشتم فلانی؟ نوشت سلام. فکر کردم سلام و درد. نوشتم سلام.

خیلی از خودم می‌پرسم که چرا جوابش رو دادم؟ بهترین جوابی که براش دارم اینه که سوال داشتم ازش. وقتی سال‌ها بخای از یه نفر یه سوالی رو بپرسی و هیچ‌وقت بهت اجازه نده اون سوال رو بپرسی، اگر فرصتی دست بده، می‌پری روی فرصت. می‌خواستم بپرسم چرا رفتی؟ نه دقیق‌تر بگم، می‌خواستم بپرسم چرا به اون طرز فجیع بی‌رحمانه رفتی و چرا نگفتی داری چه‌کار می‌کنی با من؟ اون انقدر آدم وقیحی بود که ظهر به من مسج داده بود و توقع داشت شبش ببینمش اما گفتم نمی‌تونم. گفتم کار دارم. کار نداشتم. نه این‌که کار نداشتم اما کاری نبود که نشه عقب انداخت. گفتم فردا می‌بینمت چون می‌خواستم فکر کنم. می‌خواستم بین خودم و اون و دیدنش فاصله بیاندازم. می‌خواستم یه کنترلی روی شرایطی که برام ایجاد کرده بود به دست بیارم.

یه چیز دیگه هم هست. دلم براش خیلی تنگ شده بود. علی‌رغم اون خشم. علی‌رغم رنج و دلشکستگی و خسرانی که بودنش تو زندگیم بهم داده بود، بلتوبیا یکی از قشنگ‌ترین عشق‌های زندگی من بود. وقتی خوب بود خیلی خوب بود و وقتی بد بود خیلی بد بود. خودش هم فکر می‌کنم انتظار نداشت من ببینمش. اما من می‌دونستم که باید ببینمش.

نمی‌دونم چرا اما خیلی اصرار داشت که با ماشین برم داره. فکر کردم از تصور کنارش نشستن هم احساس خفگی بهم دست می‌ده. بعد تصور این‌که او رانندگی کنه و کنترل دست او باشه، حالم رو خراب می‌کرد. نگفتم حالم خراب می‌شه از فکر نشستن کنار تو. گفتم توی وین آخه کی با ماشین می‌ره جایی؟ گفت باشه هرچی تو بگی. هه. هرچی من بگم.

یک جایی بین موزه‌ها قرار گذاشتیم. یک شوی بزرگ مارک روتکو برقرار بود اون سال و من تا اون موقع این همه روتکو کنار هم ندیده بودم. ته دلم دوست داشتم او رو هم ببرم روتکوها رو ببینه. دست آخر تمام اون سال‌هایی که با هم بودیم کپی‌هاش رو تماشا کرده بودیم.

 .

زودتر از من رسیده بود. من هی سعی می‌کردم راهم رو طولانی کنم. از یک طرف دیگه‌ی ایستگاه مترو رفتم بالا که یه هوایی به سرم بخوره قبل از این‌که ببینمش. نگاه کردم و کسی اون‌جایی که قرار بود او ایستاده باشه، نبود. فکر کردم نکنه اصلن این‌جا نیست. احساس احمقی کردم. از این‌که صبح از دست موهای سفیدم دلخور بودم و تو آینه ور رفته بودم باهاش که طوری به نظر بیاد که انگار ور نرفتم باهاش ولی سفیدا پیدا نباشه، احساس بیزاری کردم از خودم.

بعد دیدمش. اون‌جا ایستاده بود. سراپا سیاه. همون‌جوری. قدش کوتاه‌تر اون چیزی بود که توی خیالم بود اما صورتش قشنگ‌تر از اونی بود که توی خاطرم بود. بغلش کردم. اصلن نمی‌تونستم حرف بزنم. گفت تکون نخوردی که. با خنده. من هی فکر کردم تو هم یک چیزی بگو لاله. چیزی به فکرم نمی‌رسید. تکون خورده بود. چشماش دودو می‌زد. برق چشماش همون بود اما صورت و تنش تکیده‌تر بود از قبل. موهاش  که علی‌رغم کلاه پیدا بود، سیاه بود. گفتم بابا چرا تکون خوردم. موهام سفید شده. تو چقدر موهات سیاهه. بی که از من اجازه بگیره گردنم رو بوسید.

.

خیلی توی سر و کله‌ی هم می‌زدیم وقتی با هم بودیم. خیلی حرف می‌زدیم. خیلی می‌خندیدیم. یک زبان مشترکی داشتیم که بعد از رفتنش اون رو هم از زندگیم ناپدید کردم بس که بی اون رنج‌آور بود اون زبان. با دیدنش انگار که دست بکشم به یک شی کهنه‌ی خاک‌گرفته اما عزیز. یک بخش‌هایی انگار که همون‌جور که رها کرده بودم، مونده بود و یک چیزهایی به طرز فجیع و رقت‌آوری شکسته بود. انگار راه بری توی یک ویرانه‌ای که یک روز خانه‌ت بوده و دست بکشی بهش. همون غم. همون شادی لحظه‌ای. همون سرخوردگی و دل‌شکستگی. حیرت کردم که چه احساساتی این همه سال دست‌نخورده باقی مونده.

.

چند ساعتی با هم بودیم. روتکو رو تماشا کردیم. روتکو رو که تماشا می‌کرد من تماشاش کردم و بعد خداحافظی کردیم و رفت. باز رفت. باز غم رفتنش یادم اومد.

.

الان که سه سال گذشته از دیدن دوباره‌ش، می‌دونم که همیشه یک جایی در قلب من داره. یک جای سرخورده و شکسته‌ای که من هرجایی که باشم، هر کاری که بکنم، هست. گاهی فکر می‌کنم کاش می‌شد اون رنج رو از روش پاک کنم و فقط صمیمیتش و مهربانیش و یاد عشق سال‌های دور رو نگه دارم اما نمی‌تونم. بعد از چهارده سال هنوز جای رفتنش درد می‌کنه.