جیوه را من در قوطی کبریت شناختم. پدرم آهسته قوطی کبریت را باز کرد و محتویات دماسنج را که شکسته بود، نشانم داد. دیدم که چطور متلاشی می شود و باز به هم می پیوندد و یک قطره گرد و قلمبه براق می شود. محو جیوه بودم. مدتی تمام اسباب بازی هایم را رها کردم و جیوه بازی کردم تا دقیقا وجود جیوه را شیرفهم شدم (از نظر خود شش ساله ام البته!). حالا این چراغ خوابی که عیدی گرفتم، مرا یاد سرخوشی روزگار جیوه شناسی ام انداخته. زل زدن کیف آور به این سیالیت ناشناخته نارنجی شناور در آب های ماژنتا شده تفریحم. هیچ کاری نمی کنم جز نگاه کردن به چرخش های آرام و نرمش. مثل تماشا کردن جفت گیری چیزی شبیه عروس دریایی در اقیانوس است. به همان آرامی. یکی می شوند. جدا می شوند. نفس می گیرند و باز از نو. انگار در یک بوسه ازلی به سر می برند. انگار سیر نمی شوند از این هم آغوشی رخوتناک مثالی ابدی. لطفش در این است که هیچ دو لحظه ای شبیه هم نیستند
۹ فروردین ۱۳۸۷
۶ فروردین ۱۳۸۷
عمو ایرج از عمو ترین ها بود. روز چهار فروردین ساعت چهار صبح از دنیا رفت. در تمام این دوسال که با این بیماری بی رحم دست به گریبان بود، فکر کردم به فرصتی که دوباره سردسته ی رقص لری مان باشد. به این که با قدم های بلندش و بدون این که مثل ما برای هماهنگ بودن به قدم هایش نگاه کند، کنارمان با گل نیشان برقصد. به این فکر کردم که به ما ماموریت بدهد آخر هفته، برویم کاباره گورابجیر. به این فکر کردم که یک بار دیگر ببینمش که قد بلندتر از ماست. که روی ویلچر نیست. که ایستاده روی یال کوه پیپش را چاق می کند. که عمو ایرج سابق است. نشد
۲ فروردین ۱۳۸۷
یک. اولین گریز را از مهمانی های بی مزه زدم. حالا نشستم و هیچ کاری نمی کنم... اما برایم روشن شد سال عوض شدن مثل چی می ماند. دیدید وقتی عزیزی می میرد می گویند: مرگ حق است؟ سال نو هم حق است. چه قبول کنی چه نکنی... نمی توانی بگویی نمی خواهم. مثل عزیزی که رفته و هرقدر اشک بریزی که نمی خواهم، افاقه نمی کند. ناچاری. باید حس پذیرش داشت ولی من هیچ حوصله ندارم امسال. شاید اولین سال تحویلی بود که با همین عقلم با پیژامه نشسته بودم و هیچ فرقی نداشت با سالی که با پیژامه نبودم
دو. کجا همت می فروشند؟ آدم برود، بخرد. آن وقت بکندش! (همت را) و کارهایش را انجام بدهد.
اگر من ادامه تحصیل ندادم یا حتی ترک تحصیل کردم، به خاطر همین اختاپوس پایان نامه است که دست و پای لزجش باز می شود و خودش را به همه جای زندگی آدم می مالاند و نه تمام می شود و نه آدم را راحت می گذارد که برود زندگی اش را بکند. از روزی که توی برگه انتخاب واحد می نویسی پروژه نهایی : ده واحد. انگار یک کنه ای می چسبد گوشه ی مغز آدم که نه خواسته ی خودش را روشن و واضح می گوید، نه می گذارد آدم خواسته های روشن و واضحش را انجام دهد. سه هفته است که واقعا هیچ کاری برایش نکردم ولی صبح که بیدار می شوم، یک نفر آن گوشه هی وغ می زند که پایان نامه... پایان نامه... من هم با تمام قوا گوش نمی دهم بهش اما داد می زند! تازه جاهای اختاپوسی اش هنوز نرسیده. می دانم چه کوفتی می شود دو ماه دیگر که مثلا در آستانه شکل گرفتن است. من می دانم. آن دفعه هم همین کار را با من کرد! هی می گفتم تمام شد، بی انصاف یکی دیگر از آن پاهای لزج زشت و سیاهش را می زد توی صورتم
سه. پرتقال هرچقدر هم که خوشمزه باشد، من حاضر نیستم پوستش بکنم و انگشتانم را بویی کنم. چون هر چه صابون می مالی باز هم در اعماق انگشتان و ناخن هایت می ماند. پس همان یک پرش را گاهی شما به من تعارف کنید
چهار. کتاب باریک و معمولی مهمانسرای دو دنیا از اریک امانوئل اشمیت به من اثر کرد. نه این که فکر کنید نمی دانم چرا. خوب هم می دانم. دلم یک چیز ماورایی می خواست و آن کتاب یک خیالبافی نازک دو ساعته بود در این باره. دلم می خواهد جادوگری کنم یا دلم جن و پری خواسته. دلم خواسته یک چیزی تکانم بدهد. از شدت متریالیسم احساس خفگی می کنم. از شدت این که هرچیزی همان هست که می بینی و لابه لایش هیچ چیزی نیست، دلزده ام... روزه که گرفتم، فهمیدم از این حال خوشم می آید. از دریغ کردن از خودم. از درگیر شدن با بدیهیات خوشم آمد. از این که غذا خوردن وقتی گرسنه ای بدیهی نیست. آب خوردن بدیهی نیست. این که می شد نداشته باشمشان مرا راضی کرده بود به نوعی. دلم خواسته یک روش آکادمیکی برای تمرین صبوری پیدا کنم. برای قدر شناسی. برای درستی. می خواهم یک میلیارد بار از این که هستم ساکت تر باشم. می خواهم خودم را برای تمام هوارهایی که توی زندگیم زده ام تنبیه کنم. خیال برم داشته بود که خونسردم. اما نیستم آن قدری که دلم می خواهد باشم. دلم می خواهد به چیزی آویزان بشوم. خسته شدم از این سقوط آزاد بدون این که به زمین برسم. حالا امروز می گویم متافیزیک. دیروز می گفتم فلسفه. قبل ترش می گفتم عاشقی. لابد فردا هم ملقمه (یا ملغمه؟) این ها
پنج. بیست و پنج روز دیگر بیست و پنج ساله می شوم.
شش. زن همسایه مان فوت کرده. دخترش یکهو شروع می کند به جیغ کشیدن. جیغش می آید توی اتاق خوابم و می آمیزد یا نوشته هایم. توی آسانسور به پسرش تسلیت می گویم. می گوید ممنون از همدردی تان. من فکر می کنم من هیچ وقت بلد نیستم به کسی بگویم ممنون از همدردی تان.نهایتا شاید بگویم ممنون... می نویسم سال نو (حالا شاید بهتر باشد بگویم گذر زمان) مثل مرگ است از جنبه ناگزیری و پذیرش
دو. کجا همت می فروشند؟ آدم برود، بخرد. آن وقت بکندش! (همت را) و کارهایش را انجام بدهد.
اگر من ادامه تحصیل ندادم یا حتی ترک تحصیل کردم، به خاطر همین اختاپوس پایان نامه است که دست و پای لزجش باز می شود و خودش را به همه جای زندگی آدم می مالاند و نه تمام می شود و نه آدم را راحت می گذارد که برود زندگی اش را بکند. از روزی که توی برگه انتخاب واحد می نویسی پروژه نهایی : ده واحد. انگار یک کنه ای می چسبد گوشه ی مغز آدم که نه خواسته ی خودش را روشن و واضح می گوید، نه می گذارد آدم خواسته های روشن و واضحش را انجام دهد. سه هفته است که واقعا هیچ کاری برایش نکردم ولی صبح که بیدار می شوم، یک نفر آن گوشه هی وغ می زند که پایان نامه... پایان نامه... من هم با تمام قوا گوش نمی دهم بهش اما داد می زند! تازه جاهای اختاپوسی اش هنوز نرسیده. می دانم چه کوفتی می شود دو ماه دیگر که مثلا در آستانه شکل گرفتن است. من می دانم. آن دفعه هم همین کار را با من کرد! هی می گفتم تمام شد، بی انصاف یکی دیگر از آن پاهای لزج زشت و سیاهش را می زد توی صورتم
سه. پرتقال هرچقدر هم که خوشمزه باشد، من حاضر نیستم پوستش بکنم و انگشتانم را بویی کنم. چون هر چه صابون می مالی باز هم در اعماق انگشتان و ناخن هایت می ماند. پس همان یک پرش را گاهی شما به من تعارف کنید
چهار. کتاب باریک و معمولی مهمانسرای دو دنیا از اریک امانوئل اشمیت به من اثر کرد. نه این که فکر کنید نمی دانم چرا. خوب هم می دانم. دلم یک چیز ماورایی می خواست و آن کتاب یک خیالبافی نازک دو ساعته بود در این باره. دلم می خواهد جادوگری کنم یا دلم جن و پری خواسته. دلم خواسته یک چیزی تکانم بدهد. از شدت متریالیسم احساس خفگی می کنم. از شدت این که هرچیزی همان هست که می بینی و لابه لایش هیچ چیزی نیست، دلزده ام... روزه که گرفتم، فهمیدم از این حال خوشم می آید. از دریغ کردن از خودم. از درگیر شدن با بدیهیات خوشم آمد. از این که غذا خوردن وقتی گرسنه ای بدیهی نیست. آب خوردن بدیهی نیست. این که می شد نداشته باشمشان مرا راضی کرده بود به نوعی. دلم خواسته یک روش آکادمیکی برای تمرین صبوری پیدا کنم. برای قدر شناسی. برای درستی. می خواهم یک میلیارد بار از این که هستم ساکت تر باشم. می خواهم خودم را برای تمام هوارهایی که توی زندگیم زده ام تنبیه کنم. خیال برم داشته بود که خونسردم. اما نیستم آن قدری که دلم می خواهد باشم. دلم می خواهد به چیزی آویزان بشوم. خسته شدم از این سقوط آزاد بدون این که به زمین برسم. حالا امروز می گویم متافیزیک. دیروز می گفتم فلسفه. قبل ترش می گفتم عاشقی. لابد فردا هم ملقمه (یا ملغمه؟) این ها
پنج. بیست و پنج روز دیگر بیست و پنج ساله می شوم.
شش. زن همسایه مان فوت کرده. دخترش یکهو شروع می کند به جیغ کشیدن. جیغش می آید توی اتاق خوابم و می آمیزد یا نوشته هایم. توی آسانسور به پسرش تسلیت می گویم. می گوید ممنون از همدردی تان. من فکر می کنم من هیچ وقت بلد نیستم به کسی بگویم ممنون از همدردی تان.نهایتا شاید بگویم ممنون... می نویسم سال نو (حالا شاید بهتر باشد بگویم گذر زمان) مثل مرگ است از جنبه ناگزیری و پذیرش
۱ فروردین ۱۳۸۷
ساعات کمی از هشتاد و شش مانده. خوب بود؟ خوب شد؟ خوب می شود؟ خیلی بهتر عجیبی در انتظارمان است؟ نه آقاجان. همه چیز درست به همان حالت قبل ادامه پیدا می کند. اگر خوب بود، خوب می ماند. نبود هم ناگهان حالی، حول نمی شود! گیرم در یک لحظه ای حالا قرار است توجه کنیم که داریم دور خورشید می چرخیم دیگر. گیرم سنه ی یک هزار و سیصد و هشتاد و هفتی باشد که بعد از هجرت دور شمس چرخیدیم. این آب و آینه و سین سین ها چیست که آن اتاق به طرز شدید و خودکشانه ای علم کردم؟
یک بابایی بود که در نوجوانی کلاژهایم را نشانش می دادم. هروقت می خواست جوگیری من را یادآوری کند، می گفت: "چیه؟ باز می خواستی کار خوشگل درست کنی؟" این خوشگل را که می گفت، می خواستم بمیرم. معنی اش این بود؛ ای بدبخت فرمالیست کار خوشگل کش بی محتوا! حالا امسال که داشتم به حالت دگرگون و برانگیخته ای هفت سین را می چیدیم یادش کردم. جو می دادم به خودم. این ارگانزا خوب است روی میز نه آن یکی. کار دست باشد. توی بلور بارفتن باشد. سماقش ارغوانی باشد، نه قهوه ای. مولی گفته برنج و حبوبات سر سفره مان بگذارم. شمع هایش خوشبو باشد. دیر بسوزد. هیجانی باشد... خلاصه یاد استاد قدیمی کردم که حواسش بود به ما هش دار (!) بدهد که گرفتار خوشگلی نشوی بچه دماغو! خوشگلی هم شد کار؟ اما کو گوش شنوا؟ همینم دیگر. فردا روز باز می بینی دارم ساعت هایم را صرف خوشگلیت چیز دیگری می کنم حتی اگر این جا ده خط لکچر خوشگلیت حاد، مضر است! داده باشم. به هر حال من شخصا هنوز ننشستم این ها را برای خودم تعریف کنم که اضافاتش را دور بریزم. همان کاری را می کنم که مادربزرگ والا مقامم حضرت مولی (!) انجام داده است پیش از این. شاید هم خوب است. نمی دانم. با تمام این ها یک سوال می ماند: سال نو مبارک؟
پ.ن
خدایا ما را از مهمانی های بی مزه معذور بفرما
خدایا سعی کن یک چهارم تعطیلات را لایعقل باشیم
خدایا وجدان ما را بخوابان که برای هیچ کس عیدی نخریدیم
خدایا مسافرت خلوتی به ما عطا بفرما
خدایا دوست جان پیشی فسقلی اش را به ما بدهد توی این روزها کمی برایش مادری کنیم
خدایا سال هشتاد و هفت را دیر بگذران
خدایا همانی که خودت می دانی در دو بند (!) و توی جمع نمی شود گفت
خدایا برای عهد و عیال هم ایضا
یک بابایی بود که در نوجوانی کلاژهایم را نشانش می دادم. هروقت می خواست جوگیری من را یادآوری کند، می گفت: "چیه؟ باز می خواستی کار خوشگل درست کنی؟" این خوشگل را که می گفت، می خواستم بمیرم. معنی اش این بود؛ ای بدبخت فرمالیست کار خوشگل کش بی محتوا! حالا امسال که داشتم به حالت دگرگون و برانگیخته ای هفت سین را می چیدیم یادش کردم. جو می دادم به خودم. این ارگانزا خوب است روی میز نه آن یکی. کار دست باشد. توی بلور بارفتن باشد. سماقش ارغوانی باشد، نه قهوه ای. مولی گفته برنج و حبوبات سر سفره مان بگذارم. شمع هایش خوشبو باشد. دیر بسوزد. هیجانی باشد... خلاصه یاد استاد قدیمی کردم که حواسش بود به ما هش دار (!) بدهد که گرفتار خوشگلی نشوی بچه دماغو! خوشگلی هم شد کار؟ اما کو گوش شنوا؟ همینم دیگر. فردا روز باز می بینی دارم ساعت هایم را صرف خوشگلیت چیز دیگری می کنم حتی اگر این جا ده خط لکچر خوشگلیت حاد، مضر است! داده باشم. به هر حال من شخصا هنوز ننشستم این ها را برای خودم تعریف کنم که اضافاتش را دور بریزم. همان کاری را می کنم که مادربزرگ والا مقامم حضرت مولی (!) انجام داده است پیش از این. شاید هم خوب است. نمی دانم. با تمام این ها یک سوال می ماند: سال نو مبارک؟
پ.ن
خدایا ما را از مهمانی های بی مزه معذور بفرما
خدایا سعی کن یک چهارم تعطیلات را لایعقل باشیم
خدایا وجدان ما را بخوابان که برای هیچ کس عیدی نخریدیم
خدایا مسافرت خلوتی به ما عطا بفرما
خدایا دوست جان پیشی فسقلی اش را به ما بدهد توی این روزها کمی برایش مادری کنیم
خدایا سال هشتاد و هفت را دیر بگذران
خدایا همانی که خودت می دانی در دو بند (!) و توی جمع نمی شود گفت
خدایا برای عهد و عیال هم ایضا
۲۸ اسفند ۱۳۸۶
دخترهایی توی تهران زندگی می کنند که اغلب اسم هاشان سونیا، ملیکا، آنیتا، کتی، ژوزفین و امثال این هاست و ابدا اسمشان سوسن و شهلا و ثریا و فریبا و فاطی نیست. این دخترها کارشان این است که پشت میزهای مربعی بنشینند که کشوهای کوچک زیادی دارد و پشت سرشان و کنارشان قفسه های چوبی با در شیشه ایست که مثل مداد رنگی تمام تنالیته های لاک های جهان تویشان چیده شده و بلدند که روی ناخن آدم چنان گل های کوچولویی بکشند که دلت ضعف برود و یا اسپیرال های نازکی که فکر کنی چه قرابتی دارند با قلم موهای سه صفر! خلاصه آدم را می مانیکورانند. الان سر همه شان شلوغ است. گل های فریز شده روی ناخن می پراکنند. به قول دوستمان لاک می زنند به دستتان رنگ تف. بالایش را هم برمی دارند یک حاشیه سفید می کشند و چند تا گل و بوته درج می کنند آن پایین و بعدی! ناخن شما الان کلی قرتی ملان و ژیستانگ شده. این گل های کوچولو را روی دست هرکسی دیدید، بدانید کار یکی از همین ژوزفین ها و ملیکاهاست. خودت هرچقدر طراح خوبی باشی، وقتی راست دستی، نمی توانی روی دست راستت گل و اسپیرال بکشی. در بهترین حالت می توانی همان حاشیه ها را سفید کنی و زیگزاگ نامتقارن بزنی. ما عاشقان گل فریزیانی از همین تریبون به آن ها سلام و درود می فرستیم و می پرسیم چطور است ما هم بزنیم توی خط این کار! چرا که هم فانش بیشتر است و هم پولش و هم هرروز کلی دختر خجسته دل می بینیم که آمده اند روی ناخن هاشان گل و بلبل بکشند و فقط خودشان متوجه طرح های فسقلی روی دوتا از ناخن هایشان هستند. با این حال خدای من شاهد است که چنان راضی از پشت میز مانیکور بلند می شوند که انگار تصادفا به تخفیف پنجاه درصد اسپریت رسیده اند و تمام سی و هشت ها و سی و شش ها هنوز روی رگال است. ما دخترهای فرهیخته که فردا نمی خواهیم برویم سراغ این ها که تمام خوشحالیشان همین است. ما داریم الان درباره علم پیرامون موجود بما هو (!) مطالعه می کنیم و گرفتار اصالت وجودیم و دلمان همش پیش این نیست که فردا ناخن هامان خوشگل می شود یا نه! و اصلا فکر و ذکرمان طراحی ناخنمان نیست و معتقدیم که اول فروردین و بهار چه ربطی به این دارد که آدم روی ناخنش گل بکشد، که برداریم درباره اش پست هم بنویسیم
۲۵ اسفند ۱۳۸۶
دست خود آدم نیست. وقتی اسمت لاله باشد، ناخودآگاه با گل لاله احساس همبستگی می کنی. حالا هرقدر هم که از خون شهیدان رویانده باشندش به زور. یا زرپی سپهری گفته باشد: " گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟" میان همه گل ها، یکیشان توی چشمت می رود و آن، گل هم اسمت است. از تمام دخترهایی که اسمشان، اسم یک گل است بپرسید. از تمام دخترهایی که اسمشان فروغ است بپرسید. اگر اعتراف نکردند که ته ته ته دلشان با فرخزاد احساس هم دستی می کنند. همه شان بالاخره یک جایی به خودشان می گویند آغاز فصل سرد یا می گویند پوست کشیده شب یا انگشتان جوهری... باور کنید دست آدم نیست. من یاد گرفتم که بپذیرم سر ماه که می شود میلیون ها زن همین حالت بیولوژیک مرا دارند. اما در عین حال هیچ کدام هم حالم نیستند. مثل همین یک عکس که مثل تمام عکس های دیگر از گل هاست و مثل هیچ عکس دیگری نیست. نه بخاطر رنگ و نورش. به خاطر این که مرا یاد یک جنبه آبستره از اسمم می اندازد. این گل لاله برای شما شاید بی معنی باشد ولی من با گلبرگ هایش احساس صمیمیت می کنم. همین است که این بغل می گذارمش. عکس این گل برای من یک گل معمولی یا یک عکس لزوما زیبا نیست. مثل ساق پایم صمیمانه است با وجودم. می خواهم بگویم این عکس تزیینی نیست. برای من مثل این می ماند که عکس ساق پایم را گذاشته باشم این جا. همان قدر که این نوشته ها دست خطم نیست و هست. این هم عکس من نیست و هست
گاهی دیوی که توی دل آدم است، ورم می کند و آن وقت است که از توی دلمان بزرگ تر می شود و می زند بیرون. آن وقت هر طرفش را فشار بدهی که جا شود، از یک طرف دیگر می زند بیرون. جنسش هم نرم ترین سخت جهان است. نه می شود اضافاتش را قیچی کرد نه چپاند توی دل. باید تحملش کنی تا سندرم ورم حادش بخوابد. دیو هم همان طور که از نامش برمی آید دیو است دیگر! تنوره می کشد. بی عقل است. هوس باز است. مبنای روشش غافلگیری است. سفید دارد. سیاه دارد. فقط همه چیز را تمامیت خواهانه می خواهد. بی رحم و بی تاب و ددمنش است. نوزادها را می بلعد. سنگ را توی مشتش که فشار می دهد، مایع زردی لای انگشت های ضخیمش جاری می شود. شرور و بی انصاف است. لامروت و لاکردار و لادین و لا شرف و همه "لا" هاست. ور دیوانه آدم است. دیوانه نه ها! دیو + انه مثل منصف + انه.مثل هوا همه جا هست. حالا مال بعضی ها کوچولو شده قد گوشت صنوبری قلبشان. مال بعضی ها از گوشهاشان دارد بیرون می زند. اما هست. ور دیوانه آدم است که تنوره می کشد و می بینی داری کر می شوی از فرطش. هیچ وقت یک راه برای خواباندن سندروم ورمی اش دوبار جواب نمی دهد. دفعه دیگر باید شامورتی دیگری پیاده کنی که بخوابد. اینجوری است کلا
۲۴ اسفند ۱۳۸۶
نمی دانم خاصیت هواست؟ زمین و زمان است؟ من عیبی کرده ام؟ چیست که به قول مامان جان عین زن سعدی ول شده ام توی خیابان ها! از این سر شهر می روم آن سر برای رفتن به بانکی که دم خانه مان هم هست. می روم بیمه. می روم کارهای عقب افتاده پدر و مادرم را که صدسال خواهش کنند، در حالت عادی انجام نمی دهم را داوطلبانه پیگیری می کنم. شیشه را پایین می کشم. هوا می خورم. یک آهنگ ملو می گذارم وزوز می کند و همه اش رانندگی می کنم. بنزین می زنم. با کمال آرامش توی ترافیک حتی یک بوق هم نمی زنم. در عوض با آقای بنزین فروشی دعوا می کنم. از سوپر ماست می خرم. توی ماشین تنهایی یک ساندویچ گاز می زنم و دست هایم بوی بنزین می دهد و وانتی که جلوی ساندویچی توقف کرده، برایم صدای آهنگ نازی نازی امشب فلان و بهمانمش را بلند می کند و زل می زند به ولع ساندویچ خوری ام در چهار بعدازظهر. به مردمان خرید شب عید کن، نگاه می کنم. به صف طولانی آجیل فروشی نگاه می کنم. به کفش های پاشنه تق تقی گران قیمت نگاه می کنم. نمی خرم. هوا می خورم. نفس عمیق می کشم. آرزو می کنم زودتر از این جا بروم و برویم. توی آینه خودم را نگاه می کنم. آرایشی نکردم. دلم می خواهد پوستم هوا بخورد. با خودم فکر می کنم منظورم از پوستم، همه جای پوستم است. ماشین سبزها را می بینم. حجابم را درست می کنم. یقه ام را می پوشانم بیشتر. دکمه پایین مانتوام را می بندم. کلیپس سرم را سفت می کنم که موهایم یکهو به قول زی زی جان عین معشوقه حافظ ول نشود روی شانه ام جلوی این ها. خانه هم که می آیم از حرص دلم درست عین همان معشوقه مذکور حافظ (!) موهایم را ول می کنم روی شانه هایم. پیژامه راه راهم را می پوشم. این جا می نشینم. عینک می زنم. میل باکسم را نگاه می کنم ببینم نامه ی هیجانی ای ندارم. می بینم ندارم. دوش می گیرم. با حوله می نشینم پای قوطی بگیر و بنشان. به بلتوبیا می گویم هستی؟ یک (؟) می فرستد. یعنی چه کار داری؟ دلم می خواهد حرف بزنیم. کاری ندارم. جواب سوال های سه خطی و معاشقه هایم را با اهم اوهوم و هایپر مینی مالیزم کشنده اش می دهد. می بینم نوشته ها روی مانیتور باز دارند می لرزند، یادم به عینک می افتد دوباره. می زنم. نوشته ها واضح می شود. آشپزخانه می روم. ظرف ها را می شویم. دست کش را درمی آورم. چای می ریزم. تکیه می دهم به صندلی چای را فوت می کنم، عینکم را بخار می گیرد، همه جا مه می شود. از این که نمی توانم با عینکم مسالمت آمیز زندگی کنم، خنده ام می گیرد. خاموش می کنم. پرت می کنم خودم را روی تختم. بار هستی را برمی دارم. یک کشمش سبز را پهن می کنم دور یک نخودچی زرد. یاد توپ لایی کردن می افتم و می گذارم توی دهنم. مدت زیادی نگهش می دارم بعد قورتش می دهم. ورق می زنم. مسواک تنبلی ام را که شارژ شده برمی دارم، شش دقیقه با دقت ترین حالتم را به کار می گیرم و دندان هایم را دانه دانه مسواک می زنم و نخ می کشم. از بطری آب می خورم. باز پای قوطی بگیر و بنشان می نشینم. از شدت انفعال خوابم هم نمی آید. چند گیومه بی خاصیت با ارجاعات صحیح (!) به پایان نامه ام اضافه می کنم. باد خوبی می وزد از طرف پنجره. زن سعدی که منم
۲۱ اسفند ۱۳۸۶
بالاخره یک روزی ممکن است که علی رغم میلمان صحنه های دلخراش درست شود توی زندگی مان. کشمکش و مجادله... یاس... عشق هامان چاره ای ندارند که دیوانگی های ما گریبانشان را بگیرند... با چنگال افتادیم به جانشان و مثل سیب زمینی سرخ نشده ای که به ماهیتابه می چسبد، پیش از زمانی که وقت کندنش است، می خواهیم از کف ماهیتابه جدایش کنیم و خوب واضح است که جراحت برمی دارد. از صبر برای عشق های کف ماهیتابه ای مان چه چیزی مهم تر است؟ از تر و فرز بودن برای برداشتن طلایی ها چه چیز مهم تر است؟ الان خودم نسبتا صدایم از جای گرم بلند می شود. سیب زمینی هایم تقریبا طلایی شده اند (نمی گویم بی جراحت... اما آن قدر که به گمان من قابل اغماض بوده که الان این جاییم) و فقط باید کمی صبر کنم و بعد بکشمشان توی بشقاب و نمک بزنم. همین. منتها می ترسم. می ترسم. می ترسم تلفن زنگ بزند و بروم و بسوزند تا برگردم. از همین لحظه کوتاهی که فاصله هست بین سوختنشان و طلایی ماندنشان. می ترسم غافل بشوم. می ترسم تکان بخورم. انگشتانم سر شده از بی حرکتی. می ترسم. خیلی می ترسم که بخواهم خودم را دوباره در مواجهه با سیب زمینی های خاکی ببینم. که آب که بهشان می زنی تازه گل می شوند... و از آن سیب زمینی های گلی چه راه درازی هست تا این سیب زمینی های طلایی! احساس می کنم این لحظه چقدر می تواند شکستنی باشد. خوشم می آید بگویم فرجایل. انگار حالم را بهتر بیان می کند. فرجایل مومنت. می خواهم با تمام قامتم مواظبش باشم. دلم نمی خواهد غفلت کنم. بس که این خوبی برای زندگی ام اندازه بوده است. نمی گویم بزرگ. واقعا اندازه ی این جای زندگی ام بود. این روزهایی که داریم. این تجربه عزیز... و او خوب است... خوب... خوب... و من می ترسم که خوب نباشم. او صبور است... صبور... صبور و من می ترسم نباشم. نمی خواهم این جایی که باید کار درست را انجام بدهم، موفق نباشم. اما "درست" چه کاری است وقتی هیچ وقت مقیاس وجود ندارد. یک زندگی را فقط یک بار زندگی می کنیم. بر نمی گردیم که دوباره یک جای زندگیمان را از نو امتحان کنیم، ببینیم اگر فلان کار را می کردیم، بهتر بود یا نه؟ یک بار هیچ وقت حقیقت را روشن نمی کند. فقط می شود بداهه زندگی کنیم. هیچ تجربه ای برای ما ویژگی اصالت را نخواهد داشت. واقعیت این است که کسی نمی تواند ما را نصیحتی بکند. همه آن چه درباره گذشته می گوییم حرف مفت است و همه آن چه درباره آینده می گوییم خیالبافی. اصیل همین لحظه است. همین لحظه ای که همان فرجایل مومنت است. همین لحظه ای که هست. آه! همین لحظه ای که رفت
۲۰ اسفند ۱۳۸۶
میلان کوندرا درباره "طنازی"می گوید:" طنازی چیست؟ می توان گفت طنازی رفتاری است که امکان آشنایی را القا می کند، بدون آن که این امکان موجب اطمینان خاطر باشد. به عبارت دیگر، طنازی وعده آشنایی است، اما بدون تضمین به اجرای این وعده." * من این را خواندم و با خودم فکر می کردم آیا واقعا نوشتنم در این جا و نوشتنمان در این جا عمل طنازانه نیست؟ و بعد به عادت همیشگی م سعی کردم گسترشش بدهم. چه رفتارهایی در زندگی روزمره مان طنازانه است؟ چرا طنازی جذاب است؟ بی تعهدی اش است که آدم را پایبند می کند؟ این که چیزی را به هوا پرت کنی و فکر کنی هر که گرفت خوش به حالش و خوش به حال ما و اگر هم قلاب کسی به طنازیمان گیر نکرد مهم نیست؟ طنازی آگاهانه یکی از محافظه کارانه ترین کارها نیست؟ خواهش می کنم با خودنمایی و بدتر از آن با لاس زدن عوضی اش نگیرید. طنازی به گمانم جنسش با این ها تفاوت دارد. به قدر این ها مبتذل نیست. آدمی که ذاتا خجالتی است برای ذهن های جستجوگر ما سوژه طنازی می تواند باشد، نه با ما لاس زده شده و نه خودنمایی ای درکار بوده. اما وعده ای داده شده است. طنازی اکت نیست، بیشتر اینتراکشن است. می تواند هرچیزی بر وزن تفاعل باشد. می تواند عمل مشخصی نباشد، می تواند چیزی باشد که در جو ما منتشر می شود. باید مستعد دریافت امواج طنازی بود تا دیده شود و علاوه براین می توانیم طناز ناخوآگاهی باشیم و شخصا معتقدم طنازهای ناخودآگاه صدها بار شیرین ترند
*
*
بار هستی/میلان کوندرا، ترجمه پرویز همایون پور-تهران: نشر قطره،1382- ص171
اشتراک در:
پستها (Atom)