من نمی دانم چه کار کردم که جایزه م این است؟ یک حال خوبی شره کرده از سر تا پام امروز که نمی دانم چه کنم. احساس می کنم توی پیراهنم جا شدم. شاید همین است. یک باری خیلی سال پیش مثلن من شاید هجده سالم هم نشده بود، یک دوست نقاشی داشتیم، این را گفت. گفت ببین فلانی من توی پیراهنم جا می شوم. با دستش پیراهنش را از شانه هاش گرفت و توی تن لاغرش تکان داد. یک پیراهن چهارخانه آبی بود. بعد من اصلن نفهمیده بودم چی گفت. نمی فهمیدم توی پیراهن خودت جا می شوی یعنی داری چه می شوی. فقط می فهمیدم حالش خوب است، نمی فهمیدم چرا.
بعد امروز که از دوش آمدم. سر فرصت خشک که شدم، یک پیراهن نرم و نولوک سرخابی ای دارم تا قوزک پام، از این نخی ها که روی پیش سینه ش گل دوزی های رنگ وارنگ ملوسی دارد، خیلی قدیمی ست. سبک مامان هامان است. گشاد و نرم و در ارتفاع بی خبری ست. از این قدیمی ها که هیچ وقت آدم دلش نمی آید توی بذل و بخشش ها ردش کند، حالا بماند. این را همین جور با خط تاهایی که از فرط سالیان طولانی تا ماندن در کمد رویش افتاده، تنم کردم. بعد داشتم پی قرص می گشتم چون دلم درد می کرد. یکهو دیدم چه حالم با خودم خوب است. چه توازنی دارم. چه آگاهم به خودم و حالم. به قول یارو چه اندازه تنم هوشیار است، بعد یادم به رفیق نقاشمان افتاد بیخودی که حالا کلی وقت است نمی دانم کجاست. لیوانم را که داشتم پر آب می کردم با خودم فکر کردم مثل این که دارم توی پیراهنم جا می شوم بالاخره. مثل این که حال خوبم فقط به خاطر خودم است. بعد یک حال خوبــی بود. یک حــال خوبی بــود. زیر دوش دو ساعت قبل ترش راست ایستاده بودم. آب شر شر می ریخت روی سرم و من با خودم فکر کرده بودم چقدر همه چیز درست است. خودتان می دانید که چقدر لحظه نادری ست که آدم فکر کند همه چیز درست است... می دانید اقلن برای لحظاتی زیر شرشر آب فکر کردم همه چیز درست به نظر می رسد. همه چیز سرجای خودش است و این محشر بود.
بعد راستش از این که حالم این قدر خوب شد هول شدم. مدت ها بود یادمش رفته بود. نمی دانم ها. شاید این حال دوام نیاورد ولی حالا که این جا نشستم و می نویسم، این حال خوبم صرفن به خودم و یک چیزی توی من مربوط است و من از این من منی ای که افتاده به جانم خوشحالم. یعنی از آن دوره هایی ست که نه ظفر عشقی خاصی کردم (گیرم دو سه تا فتح جزیی. هیه)، نه کارم آن چنان هیجان خاصی دارد (گیرم یک کارم را با تیراژ صدو پنجاه هزارتا دارند چاپ می کنند. هیه) ، نه پروژه ایم به سرانجام رسیده، نه برنامه های خیسانده ام، وقت از آب گرفتنش شده، صرفن از آن اوقاتی است که آدم احساس می کند قادر است همه کاری بکند. احساس می کند که صفر و صفر مختصات جهان هستی ست. احساس می کند که همه چیز از من شروع می شود... همه چیز می خواهد در هارمونی با خواسته های آدم پیش برود... همه چیز به طرز خوبی ... به طرز خیلی خوبی رضایت بخش است.
پرروگری ست که آدم بیاید وسط این اوضاعی که رسولی بهتر می داند، دربیاید بگوید خوشحالم؟ وسط این اوضاعی که تنهایی می پری همه چیز را می زنی به برق و برق نمی رود... اما لااقل برای شما که همیشه آن رویم که نق می زند و گند می زند و دیزستر دور و بر خودش درست می کند را دیدید، عیب ندارد دیگر. هوم؟
۲۹ تیر ۱۳۸۸
امر خصوصی به مثابه امر هنرمندانه
من یک تزی دارم که فکر می کنم خوب است درباره اش حرف بزنم. همین اول می نویسم که از حوزه هایی ست که هی می رود که مبتذل بشود حرف زدن درباره اش. یعنی یکی می تواند میانه های خواندن این، بردارد بگوید چرا بدیهی نویسی می کنی؟ اما من دیدم که آن جایی که بیشتر از همیشه فکر می کنی بدیهی ست که باشد، نیست. پس من می نویسمش دیگر. خب؟
تز من این است: هر قدر امر شخصی در آفرینش یک اثری دخیل تر باشد آن اثر هنرمندانه تر می تواند بشود. یعنی نه که لزومن امر شخصی، اثر را هنرمندانه کند، اما می تواند که اثر را از مرحله ی بال بال زدن که نمی دانی چی هست چی نیست و همه چی هست و هیچی نیست، عبور بدهد (تاکید دارم که می تواند بشود و لزومن نمی شود). بعد اگر بخواهم تعمیمش بدهم باید بگویم که اصلن آدم هر قدر شخصی تر، من به او خوشحال تر. بعد من فکر می کنم که این آدم که خیلی شخصی زندگی می کند و راه می رود و حرف می زند، باید به طرز مرگباری شخصی چیز تولید کند. حتی هربار که دهنش را باز می کند که بگوید من چایی می خورم، تو احساس کنی چای خودش را می خورده. چای تقی و شوکت و من را مثلن نمی خورده. بعد من هربار که می بینم یک نفری را بیشتر دارم می بینم، بیشتر برایم مهم شده است، برای همین است. صرفن برای همین چیز ساده که می بینم دارد یک جوری زندگی می کند که جورش، جورِ خودش است. هیچ هم حرفم این نیست که آدم باید خاص و متفاوت باشد. (که آدمی هستم منزجر و هیوغ و سوراخ دماغ گشاد وقتی یکی در تعریف کسی می گوید خیلی آدم خاص و متفاوتیه) آدم می تواند یک رویی داشته باشد، مثل هزاران اما توی دلت خودت می دانی داری یک جوری زندگی می کنی که صرفن شبیه خودت است و این معرکه است. یعنی این جوری که آدم هست لزومن به خاطر تفاوتی که دارد، نیست که خوب می شود. به خاطر جوری است که فقط هست و من بلد نیستم برایتان تعریف کنم که این دقیقن چیست و چه کیفیتی دارد اما شما نگاهش که می کنی، می بینی که رسوم شخصی توی زندگی این آدمه هست. یک حالی ست که وقتی نیست آدم ها یک حفره ی تیره می شوند برایت. کم فروغ و بی جذابیت. یک حفره ی تیره که نمی خواهی بدانی تویش چیست. شاید چون حدس می زنی با تقریب خوبی هیچ چیز دندان گیری نیست.
بعدتر برای این که اعلام حوصله سر رفتن بکنم باید بدانید، من اصلن نمی توانم آدمی را که یک چیزهای کلی و جدی و مهم و غیره تولید می کند، دنبال کنم. آدمی که یک سری دستورالعملی که جواب می دهد (و صرفن جواب می دهد) توی زندگی ش پیدا کرده و تا ابد می خواهد همان ها را تکرار کند. یعنی همیشه می داند که آ و بی می دهد سی و هیچ نمی رود ببیند خب حالا آ و سی چی می دهد. چون آن راه آسان است. چون سی همیشه خوشمزه است. لااقل با استانداردهای آدم های جنرال سی همیشه خوشمزه است و اگر همیشه آ و بی را قاطی کنی سی می دهد. پس چرا کار دیگری بکند؟ ببینید من وقتی دارم این را می نویسم، دلم می خواهد بدانید رفتم توی یک کاسه گیلاس های سرخ خنک ریختم و الان سمت چپم است و گاهی دست از تایپ کردن بر می دارم و یک دانه می گذارم دهنم. بعد خنک است گیلاس ها. بعد من هسته ش را ده دقیقه توی دهنم نگه می دارم. گاهی بیشتر. اصلن من خوشم می آید هسته ی میوه ها را توی دهنم نگه دارم. با دندان هام این ور آن ورش کنم. زبانم را بکشم همه جاش... یعنی حرفم گیلاس نیست ها. می خواهم بفهمید که از این پرت شدن از مسیر اصلی است که خوشم می آید. حالا بگذریم. یعنی برخلاف شما آدم عزیز جدی محترم، من برنامه ام این است که لای همین گیلاس ها از جدی ترین چیزهایی که بهشان فکر می کنم حرف بزنم. بعد مهم تر از آن این که با تردید حرف بزنم. که همیشه شک داشته باشم. یعنی فکر می کنم نباید بروم کفش های پاشنه ده سانتی م را بپوشم، رژ لب بمالم، قیافه ی حق به جانب یا غم انگیز یا جدی یا کت دامنی یا مقنعه ای یا پیژامه ای بگیرم، بعد بیایم برایتان با قطع و یقین بگویم که من عاشق چیزهای شخصی شده هستم. بعد نه این که فکر کنید یک روزی نمی رسد که رژلب مالیده نیایم تزی بدهم. اصلن خوب می دانم که آن جور هم تز داده ام و باز هم خواهم داد اما الان برنامه م این است که برایتان بگویم کلن دلیل نمی شود. کلن هیچ قانونی نیست. هیچ دستورالعملی نیست. هیچ قراردادی نیست. من هر تزی را هرجوری دلم بخواهد می دهم. شاید همین فردا دلم خواست از این به بعد همه چیز جور دیگری باشد کلن.
حرف من فقط این است که نمی خواهم دایناسور باشم که هر چیز جدیدی را که یک لحظه ای فکر کردم جالب است، امتحان نکنم. من می خواهم آن قدر چیزها را امتحان کنم تا خسته بشوم. یک حس رعب آور جدیدی دارم که می گوید فوقش نمی شود دیگر... بعد آدم اصلن هم نمی میرد وقتی نمی شود. آدم به طرز خوب خودخواهانه ای می تواند زندگی کند. به طرز خیلی خوب و خیلی خودخواهانه ای. مهم این است که دایناسور نشود حتی در این خودخواه بودنش.
حالا از من بگذریم که چه احساسات رعب آوری دارم. می خواستم از این حرف ها برسم به شخصی نویسی هایی که می کنم. که دعوا شده ام برایش. گاهی لابد برای این که نفهمیدید چه نوشتم. خب من می خواهم بگویم یکی ش را هم نفهمید. چیزی نمی شود. هوم؟ یک پست هایی در این آرشیو مال من و تقی. ها؟ بعد من فکر می کنم چیزی که نوشته ی من را مال من می کند، همین است. همین منی که لابه لای همین خط هاست. که خودم را بیرون نمی کنم وقتی می خواهم بنویسم. که اگر گیر یک داستان شخصی زندگانی م هستم، ذره هایش پاشیده می شود توی این خط ها. که من، که همین آدم صد و شصت و سه سانتی ای که هستم، حرفش آمده و نوشته. که این را اگر ازش بگیرم، چیزی نمی ماند. می ماند کلی گویی هایی که همه جا پیدا می شود. این را که بگیرم ازش، همان بیولوژی یکسانی ست که یکی بردارد بگوید هی تکرار می شویم... هی تکرار می شویم... اصلن می دانید من دارم می نویسم که همین روحیه را عوض کنم که هی تکرار می شویم. (هیه) چی چیو تکرار می شویم؟ خیلی هم داریم تکرار نمی شویم و جدیدیم.
دست آخر که قرار نیست این جا تز پایان نامه بنویسم دیگر. تازه من می توانم شما را ارجاع بدهم به دو تا پایان نامه ای که در زندگی م نوشتم که آن جا هم همین بوده ام. یعنی می دانید من اصلن برنامه ی جدی شدن این جا و هیچ جا ندارم. من اصلن برنامه ی کلی گویی ندارم این جا. من می خواهم تا ابدالآباد این جا از چیزهای ریز ریز بنویسم. بعد نه فقط نوشتن. به نظرم این کلن یک رویکردی ست که به زندگی دارم. ببینید من عمیقن فکر می کنم که اگر چیزی این نوشته را لاله ای/شخصی نکند، همان بهتر که نوشته نشود اصلن.
۲۷ تیر ۱۳۸۸
وقتی نمی شود یا There is something on my mind & I am losing concenteration
دیدید گاهی یکی را که دوست داریم، دلمان می خواهد یک هو میان حرف هاش، آن جا که با جدیت تمام حرف می زند و دست هایش را تکان می دهد، آن جا که مست و مخمور لمیده و دودها را تماشا می کند، آن جا که غرق شده پشت مانیتور یک چیزی را با دقت می خواند، آن جا که دو لپی دارد غذا می خورد، آن جا که دارد با انگشت های زیباش، نخ سمج تی شرتش را پاره می کند، آن جا که دارد با یک بچه ی کوچولویی عموبازی درمی آورد، آن جا که دارد خارت خارت ریش می تراشد، برویم یکهویی نوازشش کنیم. یکهو انگار تمام بوس های جهان پشت لب هایمان تلنبار می شود. دیدید این حالت را؟ دیدید که انگار کاری ازمان برنمی آید جز این که برویم ناز و نوازشش کنیم. خب اگر تا این جا را بلدید بگذارید یک کمی حالتان را بد کنم. بعضی اوقات آدم در شرایطی نیست که بتواند این ها را بروز بدهد. این جا دارم از آدم هایی حرف می زنم که قرار نیست همدیگر را دوست داشته باشند اما دارند، این جا دارم از آدم هایی حرف می زنم که اگر هم دارند قرار نیست کسی بفهمد. اما خب گاهی حس نوازش کردن یکی آن قدر توی وجود آدم قوی می شود که آدم فکر می کند، به درک. بعد دستی بهش می کشد. آهسته. یواشکی. گاهی خودت را نگه می داری، رد که می شود جوری از جایت بلند می شوی که تنت مالیده شود به تنش. باهاش که حرف می زنی سرت را زیادی نزدیک می بری، جوری که بوی موهاش را بشنوی. جوری که ته ریشش کوتاه ترین تماس بشریت را با گونه هات پیدا کند. خب بعد یک آدمی که منم، که آدم تماشا کردنم، می بینم دیگر... مگر فکر کردید نمی بینم؟
بعد گاهی آدم یک ماجرای این جوری می بیند. به خودش می گوید: شششش. هیچی ندیدی. تو هیچی ندیدی. تو یک متوهمی و هیچی ندیدی. بعد دو روز بعدش یک جای دیگری، میان آدم های دیگری نشستی دو تای دیگر می بینی، همان داستان. عین همان داستان. همان نوازش ها، همان خواستن شور انگیز که می بینی چنان می تپد توی وجود آدم ها که صدها بار از خودت می پرسی، این ها بی هم چه طور می خوابند؟ چه طور توی تمام خیابان ها راه می روند بی که شانه به شانه ی هم باشند؟ چه جور بی هم زنده اند؟ چه جور تحمل می کنند که یارو کنارشان نیست؟ که سهمشان همان کوتاه ترین نوازش های جهان است. آن هم برای ما. برای همین ما که معاشرتی ترین موجودات جهانیم. که کلی از عشقمان توی اجتماعمان است که فرم می گیرد. قوام پیدا می کند. که سهمشان لابد اگر به روی خودشان آوردند معاشقه های دزدکی ست. حالا کاری به آن هایی ندارم که با تمام قوا شیمی را انکار می کنند و همان جور دور می مانند. که لابد تا یک جایی هم هی به خودشان می گویند خیلی دارد به ما خوش می گذرد که این همه فهیمیم. اما نیستند دیگر. خودشان که می دانند. همانا بهترین راه نجات از وسوسه، تن دادن است. بعد هم تن می دهند، اولش همه چیز خوب است. می بینند که دارند چیزی را می دزدند با ناکسی و باحالی و هیجان انگیزی تمام و به خودشان می گویند، هاها! داریم معاشقه از جهان می دزدیم. ما قهرمانیم. اما خب وقتی حسابی دزدیدی، یک جایی می بینی معاشقه نمی خواهی، می بینی نمی خواهی از همه ی کارها بدزدی برای دزدکی بوسیدنش. می بینی می خواهیش که کنارش کارهای روزمره ت را انجام بدهی. دلت با پیژامه ش را می خواهد، دلت می خواهد برود سر فرصت برای دوتاتان کافی درست کند. که هول نباشید. که زندگی کنید. نه که بدو بدو ماچی به هم برسانید و دو ساعت بعد کیش کیش هرکدام خانه خودتان. نمی توانی بهانه کنی که حالا دلم می خواهد کنار من نشسته باشی، پس بیا. چون نمی شود. نمی شود. می دانی که نمی شود. خب بعد می بینی که سهمتان می شود همان نفس عمیق تری که می کشی وقتی دوتاتان روی یک مبل نشسته اید و دارید به دیگران لبخند می زنید. می شود این که تویی که همیشه موقع روبوسی هوا را می بوسی، گونه های ته ریش دارش را طولانی تر و سفت تر و دل به کار بده تر می بوسی... می بینی که دستگیرش می کنی که دارد تماشات می کند، سیر... طولانی... نافذ... می بینی که یکی چون منی تماشاتان می کند. جزییات رفتارتان را. تمامش را... و روزها و روزها با خودش فکر می کند چه حیف...
پ.ن
مامانمان داشت الان تعریف می کرد که نگارنده بچه ای بوده دل دردی و به طبع زر زرو. بعد می گفت تو پنج ماه و نیمت که شد، یکهو همه چیز تمام شد. یک روز به بعد دیگر گریه نکردی. گفت من همه ش منتظر بودم باز گریه کنی، اما نکردی. خب خواستم بگویم بنده از نوزادی این طور آدمی بوده ام. بعله.
۲۵ تیر ۱۳۸۸
آب مغز یا ما چگونه ما شدیم؟
بگذارید براتون یک خاطره تعریف کنم. سلام ای باد ثبا.
همه چیز از جایی شروع شد که یک دختری بود که کمربندش تلویزیون بود و این بچه داشت آینده شغلی ش را رقم می زد. همه خوب و خوش بودند. ل راضی، آ راضی، ک راضی، عین راضی، ن راضی، زینب ناراضی.
بعله. ما نشسته بودیم. ساعت به آرامی می گذشت. ریچل داشت از ورزش شاپینگ به دنیای بزرگسالی پرتاب می شد. شب بود. ما پیژامه پوشان جهان بودیم. ما ولو بودیم. پاچه و آب مغز داشت توی دیگ می قلقلید تا فردایش ما بخوریمش. همه چیز شبیه یک شب خوب معمولی آرام بود. گیرم تازه از دوازده شب شروع شده بود و قرار بود تا پنج و نیم صبح طول بکشد و این همه مان را به خنده انداخته بود. اما کلن از این شب های آرام و خوش خوشان بود. شبِ شوخی های بی ضرر، خنده های نرم و نولوک. غیبت های غیر خطرناک در حوزه های ویرچوآل، همه چیز عادی بود تا این که سر و کله ی گودر در حقیقت پیدا شد. گودر استاد موقعیت های کمدی است. موقعیت هایی که پیش نمی آیند در واقعیت. بعد گودرشدگی جریان ناگهان چنان شدید بود که ما لحظه ای تاب و توان خود را از کف داده و پرسیدیم آر یو فیوسکین کیدین می؟ یعنی واقعن آن آقا از در می آید تو و این زینب با آینده ی شغلی ش در مضحک ترین و مچ گیرانه ترین و خنده دارترین و گودر ترین فرم ممکن و در ناکسانه ترین حالت بشریت مواجه خواهد شد؟ پاسخ این سوال شما مثبت است.
من نمی خواهم مسائل خصوصی یک زینب را برای شما بنویسم. هیه. فقط همین بس که بدانید کانتر آشپزخانه پرید هوا. زغال ها ریختند روی دست عین، با تقریب خوبی اگر ماجرا لو می رفت، سقف می آمد پایین که در این صورت ل راضی، آ راضی، عین راضی، ک راضی، ن راضی، زینب راضی، خانوم یزدی ناراضی.
بعد یک هومر سیمپسنیستیکیتی (یعنی کلمه ساختم هواکش بنز!) کلن در روح گودر جاری ست، که معمولن وقتی من آدمی هستم در محل کارم، به صفر نزدیک می شود. حالا چی بشود چی بشود، بشود نیم الی یک. وقتی من شاد و شنگولم تا ده دوازده بالا می آید، دیده شده تا بیست، بیست و پنج در موارد استثنایی، بعد وقتی توی گودر هستم تا پنجاه مثلن بالا می کشد گاهی، اما میانگینش روی سی ست. بعد می خواهم برایتان بگویم که توی واقعیت، در شب آینده ی شغلی زینب روی هفتاد می زد. شما اگر فکر کنید یک لحظه پایین می آمد، سخت در اشتباهید. مثلن؟
مثلن یک وارنینگی به ما داده شد که آدمی که خواهد آمد آدمی ست خاطره تعریف کن، به یارو فاز ندهید که تا خود صبح براتان خاطره تعریف می کند. نشان به آن نشان که تا یارو درمی آمد که یک خاطره بگویم، شش نفر هم زمان با پاهاشان روی زمین دایره می کشیدند، به سقف نگاه می کردند، سوت می زدند و در اصطلاح گودری به نکست آیتم مراجعه می کردند به طوری که آقاهه به زبان آمده بود که تو رو خدا بذارید بگم! یعنی شخصن در زندگی م این همه هومر نبوده ام در حق کسی که تا به حال یک بار دیده ام. یعنی دیدید هومر هیچ وقت زندگی را برای کسی ساده تر نمی کند؟ یعنی دیدید گاهی به خودتان می گویید این فضا برای فلانی جدید است، کمی کمکش کنم در حوزه ی سوشالایز؟ (وقتی آدم معمولی ای هستید) آقا من همین جا اعتراف می کنم که نیم میلی متر هم برایش آسان تر نکردم شرایط را و این یک تصمیم ناکسانه ی جمعی بود. ل راضی، آ راضی، ک راضی، عین راضی، ن راضی، زینب راضی، آقای ثبا ناراضی. خانوم فیلان هم که همراه آقای ثبا بود هم کلن گلابی.
ها این میان یک خاطره هم بگویم برایتان: یک بار یک کونتوری باز شد و سپس در کمال سوپرمنی بسته شد. خیلی خاطره ی قشنگی بود. خدافس. ال رویی که دوستمان داشتند و بالاخره برای ما خاطره تعریف کردند.
بعد بالاخره صبح شد. لباس های ما را نجات یافت. پای آقای خاطره ی آینده شغلی را بلند شد و این طوری بود که یک شلوار اضافه پیدا شد. بالاخره ما کله پاچه خوردیم. همین من که این جا نشستم آب مغز خوردم با نان سنگک. بعد گودر پشت من بود وقتی داشتم آن مغزهای شناور در آب قهوه ای را می خوردم - سلام گلی- همین منِ پیف پیفی که هستم که می گفتم بو می دهد کله پاچه، همین من! چنان شلپ شولوپ با قاشقم مغزها را دستگیر کردم و خوردم که خودم مانده بودم. بعد هم نفهمیدم کجای گوسفند را دادند بهم که یک چیزهای نرم و لزجی بود و یک چیزهایی گوشتی ای بود با لیمو و من احساس می کنم هنوز که حلقم چرب است. این جا خوردن ما که تمام شد، برای آقای طولانی توضیح داده شد که چه طوری پاچه بخورد. (خارج از کانتکست حتی با جزییات) ما فرض را بر این می گذاریم که بلد نبود. ما فرض را بر این می گذاریم که پیک دم صبح منجر به این شد. کی داده کی گرفته به هر حال. بعد برای یک لحظه کوتاه که آ همچنان گشنه ش بود و کیشیمیشی بود، عین متوجه شد که ل راضی، ک راضی، زینب راضی، ن راضی، ف راضی، حتی حتی عین- بی راضی اما آ ناراضی. این صحنه هم در کمال عجیبی، دیده شد. ما به عنوان چیزهای عجیبی که در زندگی دیدیم این ناراضی بودگی آ و راضی بودگی عین- بی را هم در خاطرمان نگه می داریم.
حالا همه چیز به روال برگشته این را که می نویسم. من هفت صبح خوابیده ام تا دوازده و نیم، ک نیم ساعت خوابیده، عین- بی و ف دارند خاطره ای در ولایت شمال رقم می زنند و بقیه هم که صداشان در نمی آید خوابند لابد. آینده شغلی تا شنبه به تاخیر افتاده است. ما می مانیم منتظر آن لحظه ای که به قول نون آقای خاطره بفهمد ما چه فلان بیسار شده هایی بودیم. بعله.
۲۱ تیر ۱۳۸۸
نهنگ
یک. یک لاستیک پنچر از پنج شنبه ظهر مانده بود توی صندوق. با وحشت صبح رانده بودم تا دفتر که اگر یکی دیگرش ترکید این وسط دقیقن چه خاکی بر سرم کنم. خوشبختانه کار به خاک بر سر کردن و این ها نرسید. عصری کمی این ور و آن ور پرسیدم که کجا پنچری ش را بگیرم. البته پنچرم کرده بودند. یعنی دیدید می نویسند پارک=پنچری. همان شده بود. روی پل مردم پارک نکن خب. بعد کسی که آدرسم نداد. افتادم توی همین کوچه پس کوچه های فتحی شقاقی که همیشه مسیرم است. یادم بود تعمیرگاه دیدم. یهو یکی را دیدم همچین سر نبش و خالی. ترمز کردم صد متر جلوتر دنده عقب رفتم آن جلو. یک مردی بود. یعنی می خواهم برایتان توصیف کنم. از این ها که موهای دستشان خیلی خیلی به طرز نکبت باری سیاه است. بعد یک تی شرت تنگ زرد و سیاه تنش کرده بود. از این هایی که بازوشان قد دور کمر من است. بعد شکم گنده. زنجیر کلفت زرد گردنش. از این ها که حفره نافشان بس که بزرگ است از زیر پیراهن سایه می اندازد. (هیوغ)
گفت: چی شده آبجی.
گفتم: لاستیکم فلان...
گفت: بیشین آبجی. حسام بپر ردیفش کن. (قشنگ همین ها را گفت ها)
خلاصه سه سوت لاستیک های ما را ردیف کرد و زاپاس را سرجاش گذاشت و تنظیم باد و این ها. تشکر کردم.
من بمیرم تو بمیری با من راه انداخته که: دیدمت! می شناسمت! مسیرت این جاست! می دونم همیشه از این جا رد می شی! دفعه ی اول باید مهمون باشی. کار میکانیکی داشتی بیار بگم بچه ها یه دستی بکشن بهش برات!
خلاصه پول نگرفت از ما. یعنی من. کارتش را هم داد. این طوریاست. بعد از آن دوست پسر تعمیرکارم توی شیخ بهایی دم دانشگاه که الان بینمان فراغ افتاده، حالا یکی نو پیدا کردم. بعله. من این طور آدمی هستم.
دو. خواستم بگویم من یک دلیلی هم پیدا کردم برای این که ماشین مشدی ممدلی م کثیف هم باشد. من قشنگ هربار که سوار می شوم، می فهمم که مثلن امروز یک گربه ای روی شیشه لیز خورده. بعد رد پنجول های ابلهش روی شیشه مانده. بعد تابلوست که سعی کرده به هر روش ممکن یک اصطکاکی ایجاد کند که لیز نخورد و دست آخر لیز خورده یا مثلن یک دلیل دیگرش چیزمیزهایی ست که بچه ها برایم روی شیشه می نویسند، می کشند و غیره. البته غافل گیری هایی هم بوده. مثلن وسط یک ترافیک درست و حسابی، توی آینه را نگاه کردم، دیدم روی شیشه ی پشت، عکس یکی از اعضا و جوارح آدمیزاد را کشیده اند و اسمش را هم جلویش نوشته اند. یعنی آن یکی اسمِ ناجور را و من در تمام خیابان ها با این تصویر تردد کرده ام. به هر حال حالت خنده داری ست دیگر. حالا شما بگو نیست. گیرم اولش تا یک جایی که بزنی کنار و پاک کنی هنر مردم را، حالت دگرگون داشته باشی اما به کرکر بعدش خب می ارزد دیگر. بعد من یک چیزی خواندم که توی آلمان (فکر کنم. مطمئن نیستم) یک نمایشگاهی گذاشتند از نقاشی های در و دیوار توالتی که این یادم افتاد.
سه. آخر سر هم خواستم راجع به یک آهنگی که عشقم است، بنویسم. یادم رفته بود چقدر عشقم است. یک قطعه ی ضربی ست مال آلبوم گل صدبرگ ناظری. بعد من قشنگ یادم می آید که بچه که بودم، این را می شنیدم، همیشه آن جایی که نهنگ آب ها را می خورد برایم حیرت انگیز بود. یعنی یک جای دیگر هم نوشتم یک بار که واقعن اصلن این صحنه چقدر چقدر چقدر سورئال است که یک نهنگی آب ها را بخورد و دریا هامون بشود. بعد من یادم است که مامانم برای تعریف می کرد که این شعر یعنی چی. بعد من کلمه هاش را نمی فهمیدم. فقط آن جاش را بلد بودم که چه دانم های بسیاری ست، لیکن من نمی دانم. یا ها ها ها با دلم را دوزخی سازد... بعد من عاشقم به این قطعه ها. یعنی می توانم صبح تا شب گوشش کنم یک ریز. یعنی خدا و پیغمبر است این قطعه. یعنی برید بمیرید. یعنی وا مصیبتا. یعنی آی منو رو برانکارد ببرید. خیــــــــلی خوب. خیلی خـــوب. بس کن ناظری. کشتیمان. آخر چقدر خوب است این. اه!
ها ها! یک چیزی یادم آمد! از قلزم پر خون می ترسیدم!
۲۰ تیر ۱۳۸۸
این یک نامه بود اما حالا یک پست است به این دلیل ساده که نگارنده همیشه آدمی ست غیرمستقیم
ببین من بارها فکر می کردم نباید این ها را بنویسم. در تمام این مدت هی فکر کردم این ها را به غیر مستقیم ترین وجه ممکن به تو بگویم برای این که این ها دیوانگی های من است و به کسی مربوط نیست اما تو داری در دیوانگی های من، در روند من، در خلوت من، حتی در خودِ من اخلال ایجاد می کنی. من مجبورم این ها را بنویسم. مجبورم بنویسم که بدانی. با این که گفته بودم شاید. شرمنده ام . می دانی که هستم. اما تو این ها را بخوان و بگذر لطفن.
من آدمِ رسانده شدن نیستم. من آدمِ رساندنم. این را چند صدهزار بار دیگر بگویم؟ من آدمِ این نیستم که بخواهی کسی باشی که مواظبم باشد. من خوشم نمی آید از این نقشی که تو خوشت می آید برای من بازی کنی. که مواظبمی. که امروز گرم است و زوج است و ماشین ندارم – و قبلن سرد بود و زوج بود و ماشین نداشتم- و شاید حتی یک کمی غمگینم، پس تو فرشته ی نجاتم هستی. من خودم مواظب خودم هستم. من خودم آن قدر خودم را دوست دارم که شدیدن مراقب خودم هستم. می دانی؟ من هیچ بدم نمی آید وقتی گرمم است، وقتی از یک روز طولانی و کارفرمای گل درشت خسته ام، بنشینم توی یک ماشینی و رسانده شوم خانه زیر باد خنک دریچه های مربع ماشین شما. با موزیک های خوب شما. اما اگر شما، شمایی هستی که حوصله ش را ندارم، حاضر نیستم علی رغم این آرامش تا خانه ام با کسی حرف بزنم. من ترجیحن تا خانه می پزم و با کسی حرف نمی زنم. من از مورد مواظبت واقع شدن مثل تمام انسان ها لذت می برم اما وقتی بیس رفتار تو این است که مواظبمی، کلافه م می کنی.
بعد اگر احیانن بخواهی مرا ببری کافه ای جایی که بیشتر حرف بزنی حتی، باید بدانی که من نمی خواهم. من دلم می خواهد امروز بروم مامان مولی م را ببینم که سه هفته یا حتی بیشتر است که ندیدم و می روم. شما مانعش نمی شوی. این که منتظرم ماندی، خیلی ممنون. لطف کردی اما نمی خواهمش. این که من از در دفتر بیرون بیایم و تو تلفن بزنی که اِهِم سمت راست! و از ساعت پنج توی ماشینت نشسته باشی که من بیرون بیایم و خواستی مثلن کار هیجان انگیز بکنی، دلیل نمی شود من هم از این حرکاتت خوشم بیاید. من حوصله این غول مهربان بازی ها را ندارم. اصلن می دانی من حوصله مهر بی حد و حصر تو را ندارم وقتی بلد نیستم یک منم ساده بگویم به دلم برایت تنگ شده بود یا دوستت دارم یا هرچیز دیگری که می گویی.من ترجیح می دهم از یکی خواهش کنم که یک کاری را برایم انجام بدهد تا همیشه حواسم باشد که این لطف است. اما این چیزی که شما به من می دهی سرویس است و من به تجربه بلدم که از کسی نباید سرویس بگیرم. من حوصله ندارم که بعدن یکی بیاید به من بگوید نامردِ فلان و بیسارم. جای همان قبلی درد می کند هنوز. این ایده هایت را کلن کنار بگذار. من اصلن آن مدل آدم نیستم. من یک سر دیوانه ی جدیدی هستم. من گفتم مرد عاشق پیشه دوست دارم. دوست دارم هنوز. یعنی فکر کنم که دوست دارم. منتها یک عاشق پیشه ی ساکت دوست دارم. یکی که خودم سعی کنم بفهمم کجایش عاشق کجایم است. (البته کلن که زرشک) اما خب بگذار بی انصاف نباشم. تو پرحرف نبودی هیچ وقت. منتها یک عشق لعنتی ای به آدم داری که هیچ راه نفس کشیدن نمی گذاری. الان عصبانی هستی که این ها را دارم می نویسم؟ شرمنده ام اما بخوان لطفن. باید بدانی. من بلد نیستم این ها را توی صورتت بگویم. من اگر بلد بودم توی صورت آدم ها حرف بزنم پناهنده ی نوشتن نمی شدم.
اگر می خواهی اقلن دوست بمانیم دست از این مواظبت کردن هات بردار. من حالم خوب است. مواظب خودم هستم. هاری هایم را می کنم دوباره از نو. کارم را پیش می برم. تکلیف درسم را دارم معین می کنم. محیط کارم را دوست دارم. غذا خوب می خورم. شنا می کنم. غذا می پزم حتی. راه می روم. زندگی می کنم. چای می خورم. چند نفر دور و برم دارم که برایم مهمند. کم می خوابم. کم می خوانم. می نویسم مثل وحشی ها. به او فکر می کنم گاهی هنوز. گاهی یک شب می شود هنوز که صدبار از خودم می پرسم یعنی همین شد؟ همین؟ چه کار می کند؟ زنده ست؟ بعد به خودم می گویم آره. حالش عالی ست. بی خبری خوش خبری. بخواب. می خوابم. بعد فردا سرحال بیدار می شوم. با همکارهام شوخی می کنم. به همه می گویم آچغالی. با لنا حرف می زنم. با دنیا حرف می زنم. به نیاز که باهام قهر کرده فکر می کنم. به فربد نق می زنم و ور ور توی وبلاگم می نویسم و می فهمیم که من بیشتر از "هستن" دارم زندگی می کند و این نسبت به زندگی نباتی شش ماه گذشته ام خوب است.
بعد تو هی می خواهی یادم بیاوری که یک روزی شکست عشقی خوردم و باید مراقبم بود؟ با تمام باری که عبارت شکست عشقی دارد؟ بله خوردم و تمام شد. به درک. حالم الان آن قدر خراب نیست. می دانی من نمی خواهم بدانم همیشه ی همیشه ی همیشه زورم به یکی می رسد. دوست دارم این بازی را. اقلن بازی ست. اقلن یک برد قراردادی نیست. با تو من همیشه برنده ام. می دانی که تاب بازنده شدن را ندارم البته. اما بازی ای که نتیجه ش را می دانی هم لطفی ندارد...
عصری رفتم پیش مامان مولی. دلم نرمی ش را می خواست. طبق معمول تا نشستیم تعریف کشید به دوپیِس و کلاس خیاطی ش و تصدیق خیاطی دادنش به بچه ها و دیکته نوشتنش از کلیله و دمنه و گنجه و گوشت و عسل و روغن حیوانی و منزل پا و راه آهن و بابا. گفت می دانی من خیلی زن خوشبختی هستم. گفت من آرزویی نداشتم که بهش نرسیده باشم. گفت حسرت هیچ چیز را ندارم. سفر، زندگی، کار، شوهر، بچه ها، عشق... گفت من اشباعم. بعد گفت من شصت و دو سال با بابا زندگی کردم. می دانی شصت و دو سال یعنی چی؟ من فکر کردم یعنی اشباع دیگر...
می دانی بابابزرگم تصدیق رانندگی نداشت اصلن؟ همیشه مامان بزرگم رانندگی می کرده. توی همه ی سفرها. بابابزرگم همیشه می نشسته کنارش. مثلن فکر کن فیلم سیاه سفید: مامان مولی شوفر ماجرا، بابابزرگ وردست، لوکیشن: جاده اراک مثلن. این ها را گفتم که بگویم من تقریبن نوه ی مامان مولی ام. من آدمِ این نیستم که بخواهی مرا ببری بیاری و خوشحال باشی که بهم سرویس دادی. ما ذاتن آدم های فاعلی هستیم. آدم هایی هستیم که منتظر نمی مانیم. بردن و آوردن را همین بردن آوردن نگیر. گفتن ندارد. می دانم. بردن آوردن یک مفهوم رفتاری توست.
همان مامان بزرگم وقتی تصدیق گرفته آمده خانه و هیجانی بوده کلی از تصدیقش. بعد می بیند هیچ کس خانه نیست تا شادمانی کند باهاش و توی حیاط یک آدم برفی بوده، رو کرده به آدم برفی گفته: "آدم برفی من تصدیق گرفتم!" همین. بعد هم با هر و کر برای همه تعریف کرده که من به آدم برفی گفتم من تصدیق گرفتم. بعد می خواهم بهت بگویم گاهی این وبلاگ برای من همان آدم برفی ست. یعنی می خواهم بدانی ما این طوری از پس تنهایی برمی آییم. یعنی روشمان این طوری ست. ما آدم های این نیستیم که بنشینیم تا مردی بیاید به ما عشق بورزد و ما را نجات بدهد. نه که فکر کنی چیزی از معشوق بودن نمی دانم. می دانی که می دانم اما من به نظرم این روشت فقط دوستی مان را - اگر داریم- خراب می کند. من خودم مواظب خودم هستم عزیز من. برای مواظب من بودن نیا.
باز هم ببخشید. درشتی بود نوشتنشان شاید. اما می شناسی م. کلن همینم.