۲۰ دی ۱۳۸۸

س مثل سوپی

من دچار "دلتنگی پیش از وقوع" شدم. این مرض این‌طوری‌ست که صبح که بیدار شدم اولین چیزی که با خودم گفتم، این بود که نمی‌تونم... گفتم من نمی‌تونم. من نمی‌رم. خب بعد بیدارتر که شدم، تصمیمم همانی نبود که صبح به‌محض چشم باز کردن گرفته بودم. صبح خیلی احساساتی بیدار شده بودم. خواب سپهر را دیده بودم. کوچولو شده بود قد مازیارِ سولماز. من بغلش کرده بودم و لب ورچیده بود و خیلی نازنین و خواستنی و بغل‌کردنی شده بود و من هی فکر می‌کردم چرا کوچولو شده و در عین حال خیلی خوشحال بودم که این‌همه کوچولوست و من این‌همه باید مواظبش باشم. توی خوابم داشت کیک می‌خورد. من یک پیش‌دستی داده بودم دستش که نریزد زمین خرده‌های کیک. بغلش کرده بودم. انقدر ناز بود. انقدر ناز بود که می‌خواستم بمیرم از خوشی. هی فکر می‌کردم چرا تا زانوهای من است اما من این‌همه بزرگم. حس کاملن مادرانه‌ای بهم دست داده بود. بعد همین خواب خیلی احساساتی‌م کرده بود که بعدش چشمم را باز کرده بودم و به خودم گفته بودم با بغض که نمی‌رم...

همه‌ش دو هفته‌ست سپهر را ندیدم. دارم می‌میرم از دلتنگی. نمی‌دانم واقعن چه خاکی باید به سرم کنم. راستش را بخواهید دو هفته هم نشده. ده روز شاید. اما همیشه هر هفته می‌آمد. این هفته توی امتحانات افتاده... نیامده. من ظاهرن دارم می‌میرم برایش...

با خودم فکر کردم که این مرض احتمالن اسمش باید چیزی مثل دلتنگی پیش از وقوع باشد که کم آدم‌سست‌کن نیست. من؟ من سفتم هنوز. اما... مممم... ف تا سین چه‌قدر می‌شود؟

۱۵ دی ۱۳۸۸

Zwei spatzen zwitschern zwischen den zwetschgen!

اشتفن معلم آلمانی من است. طبعن می‌دانید که عاشق بیو بودگی‌ست و برنج دوست ندارد نه اول و نمی‌فهمد چرا همه‌جا برنج هست. شاید چون فارسی خراب بامزه‌ای حرف می‌زند یا شاید چون یه کمی خوشگل است یا شاید چون خیلی برای من رازآلود است که این‌جا چه‌کار می‌کند، دارم درباره‌ش می‌نویسم.

یکی از مفرح‌ترین آلمانی‌هایی‌ست که من دیدم. فارسی‌هایی که من شنیدم یک آلمانی بگوید خلاصه می‌شد در "خوشگل" و "به‌سلامتی" که یک دوستم یاد گرفته بود و بی‌مناسبت و بامناسبت می‌گفت. اشتفن اما فارسی خوب هیجان‌آوری حرف می‌زند. فعل و فاعل و جمله و تند‌تند. تند‌تند و خراب خوروب. یک جمله‌هایی ردیف می‌کند که ریسه می‌روید از خنده از دستش که آخه از کجا این کلمه‌ها را پیدا کردی تو؟ جمله‌ای که تمام مدت توی کلاس ازش می‌شنوید این است که: "بهتر لطفن بگید فلان"، "بهتر لطفن بگید بیسار". دائم در حال تشویق ماست که بهتر لطفن یک چیزی را بگیم. وقتی یک چیزی را دوست ندارد می‌گوید: "این به من خوب نیست."، وقتی می‌خواهد احتمال وجود یک چیزی را در ماجرایی بگوید به‌جا و بی‌جا می‌گوید این ممکن. بعد وقتی می‌خواهد یه زبانی حرف بزند که ما بفهمیم فارسی و انگلستانی‌ش قاتی می‌شود و می‌گوید ایت کن عوض.

بعد کلن خیلی عاشق لغت یاد گرفتن است در زندگی خودش. بنابراین یک روزهایی می‌آید توی کلاس و یک صداهایی از خودش درمی‌آورد. امروز آمده بود می‌گفت کوغو؟ ما گفتیم: ها؟ گفت این چیست؟ کاغا؟ کاغ؟ کاکا؟ دست آخر معلوم شد می‌خواسته بگوید کاغذ. بعد قواعدی که باهاش کلمات را جمع می‌بندد بی‌نظیر است یعنی می‌توانی قشنگ کتاب بنویسی با جمع‌هایی که می‌بندد. مثلن می‌گوید من نوزده آوازها دارم. وقتی یک چیزی را یادش نمی‌آید به جای چی بود؟ تندتند بشکن می‌زند و یک چشمش را می‌بندد و ده‌بار پشت هم می‌گوید: این چیست؟ و چنان منطقی و تندتند می‌گوید این چیست؟ این چیست؟ که خیال می‌کنی "چی بود؟" غلط است. اشتفن یک نکته‌ای که دارد این است که وقتی می‌خواهد ماها دیالوگ درست کنیم توی کلاس، رو می‌کند به سبیل‌ترین آقای کلاس و ازش می‌خواهد "کونده" باشد و رو می‌کند به یکی دیگر می گوید "ایم کیرشه" مکالماتتون بگذره و رو می‌کند به تو می‌گوید "واس کستت؟" خیلی هم جدی‌ست در این خواسته‌های خود.

خیلی هم خوب بود یه‌کمی گودری توی کلاس ما بود که بار این فان عظیم روی شانه‌های بیچاره‌ی من فقط نبود که بلد نباشم قشنگ و کامل برایتان تعریف کنم که چه‌قدر مفرحیم ازش.

A thousand miles seems pretty far

یک خانمی بود از این خانم هایی انگلیسی‌شان قدر اعتماد به‌نفسشان خوب نیست. بعد یک‌بار نشسته بوده برایمان تعریف می‌کرد که توی خارجستان با یک نفر آشنا شده. بعد ماجرا و فلان و بیسار بینشان پیش آمده و با هم بودند. روز دوم یا سوم بوده که آقا کاری کرده که مطابق میل خانم نبوده. خانم هم قهر کرده و آمده نشسته توی لابی هتل. بعد آقا همه‌جا را دنبالش گشته و در نهایت پیداش کرده که نشسته آن‌جا. بعد آقا بهش گفته که نگرانش شده و کجا رفته و چرا رفته. بعد خانم بلا در این لحظه موقع تعریف برای ما سوییچ کردند روی انگلیسی و گفتند که در پاسخ آقا خیلی کوبنده گفتند که "آیم مد ابات یو رابرت!" و یهو چشم‌های ما گرد شد که خب آخه چرا اینو گفتی؟ بعدتر ما فهمیدیم که منظورش این بوده که از دست آقای رابرت خیلی عصبانی‌ست به‌طرز دیوانه‌واری! بی‌شک شما نمی‌توانید ماها را تصور کنید که چه جهادی کردیم که خنده‌مان توی رویش از دماغمان نزند بیرون(کلن هیچ جا که ندیده باشید توی مدرسه که بودید حتمن دیدید که خنده گاهی از دماغ بیرون می‌زند و صدای پخ‌پقی می‌دهد. به ویژه وقتی قرار است نخندید). و بعدتر ما کلی خندیدیم و کلی مفرح شدیم و تا مدت‌ها توی تمام مکالماتمان "مد ابات یو" به جای هر جمله‌ای می‌نشست. این‌طور آدم‌های پستی هستیم. اما گذشته از این شما با خودتان فکر کنید که آن آقای خارجستانی که ظاهرن یک‌کار بدی هم کرده بوده و مستوجب عذاب الهی بوده، چه‌قدر هیجان زده شده که این خانم به‌طرز ناگهانی و بیخودی ایز مد ابات هیم...

حالا این را تعریف کردم که برسم به این‌که همیشه هم این نیست که یک زبان خیلی خارجی‌ای باید باشد و بلدش نباشیم که حرف هم را نفهمیم. که همین کوچه‌ی بغلی من خودم به چشم خویشتن دیدم که فارسی که با هم حرف می‌زنیم، حرف هم را نمی‌فهمیم. یعنی ما یک چیزی می‌گوییم و در دل خودمان یک منظوری داریم که خیال می‌کنیم بلد شدیم انتقالش بدهیم، آن یکی هم یک چیزی می‌شنود و یک معنای دیگری می‌ریزد توی جمله‌ی ما... و برعکس و بقرآن که برعکسش هم هست. یعنی چنان تاویل می‌کنیم چیزهایی که می‌شنویم را که شرم‌آور اصلن. که مد ابات یو اصلن. یعنی به‌طور کل کانسپت جاری در ذهن ما و ذهن آدمی که باهاش حرف می‌زنیم، دو تا چیز خیلی دور و جدا و شادمانی است برای خودش. این‌طور آدم‌هایی هستیم.

۱۱ دی ۱۳۸۸

اما اگر باز دیدیم هم را، امان نده! زود مرا ببوس

هنوز اسم تو که ناغافل لای ایمیل‌ها می‌آید، دگرگونم. اولینی هستی که باز می‌شوی. صدات می‌آید توی گوشم. دست‌های ایرادگیرت می‌آید دور کمرم. یادم هست که با دست‌هات خوب بودی. عالی بودی. حرفه‌ای‌ترین دست‌هایی که تا هنوز نظیرش را در هیچ‌زمینه‌ای ندیدم. نامه را دوبار می‌خوانم. همیشه دوبار. بعد هیچ‌کاری نمی‌توانم بکنم. نامه‌ت تمام می‌شود اما تو تمام نمی‌شوی توی خیال من. من توی بغل تو هستم. مثل اولین باری که آمدی توی اتاقم نشستی جلوی میز توالتم. من نشستم روی صندلی. مگر اتاق من چندمتر بود. دو قدم بود تا من برسم توی بغل تو. داشتم می‌مردم که بیایم. چرا این‌همه طول دادی؟ بقیه‌ش را ننویسم. هوم؟ خودت یادت هست چه بی‌رحمی بودی. یادت هست که دوتامان چه‌قدر مردیم؟ می‌نشینم می‌خوانم دفعه هفتاد و سومی که توی دفترم نوشتم که دیدمت چه‌جور روزی بود. تو چه‌قدر گرم بودی. من چه‌قدر دوستت داشتم. من چـــــــــــه‌قـــــــــدر دوستت داشتم. می‌دانم دوستت داشتم اما یادم نیست چه‌طور بود. یک‌باری گفته بودم با همه‌جایم همه جایت را دوست دارم. یادم هست که حس می‌کردم این را. تعریف دقیقی بود. الان اما نمی‌فهمم چه‌طوری بود.

یادت هست عکس شماره‌ی بیست و سه‌ که اشتباه برات فرستادم؟ یادم نیست می‌گفتی سرتق؟ تخس؟ چی می‌گفتی؟ یک صفتی بود که من نبودم. با آن موها می‌شدم. الان مثلن باز سرتقم... از همان موهام هم که دوست داشتی، پاش می‌افتاد ایراد می‌گرفتی. همیشه ایرادگیر بودی. جز همان اول که خر شدم. جز همان اول که دوستت دارم گفتنت یک‌جوری می‌رفت توی دلم که چاره‌ای نداشتم جز خر شدن. که توی اسمس برام یک نقطه می‌فرستادی. می‌گفتم نقطه یعنی چی؟ می‌گفتی یعنی حواست به من هست. می‌گفتی یعنی دلت برام تنگ شده. می‌گفتی یعنی دلت می‌خاد توی کلاسم توی مدرسه بودی. می‌گفتی یعنی دلت می‌خاد همین‌حالا ببوسی‌م. می‌گفتی یعنی عاشقمی. من ضعف می‌کردم از خوشی که عاشقمی.

بعدتر آن ورِ عبوست آمد بیرون. آن ورِ پرفکشنیستت. آن ورت که همیشه از نوشته‌هام، از طراحی‌هام، از خرید کردنم، از معاشرت کردنم، از رانندگی‌کردنم حتی ایراد می‌گرفت. حالا هم که آن سر جهانی بیا از نوشته‌هام ایراد بگیر. من بلدم تو را. بعد هزار سال هم که بیایی، می‌گویی کمپلیمان‌هات را بگذار بقیه بدهند، من ایرادهات را اگر خواستی می‌نویسم. همیشه پررو بودی. من؟ من همینت را دوست داشتم. همیشه سراغ کدخدا را گرفتی. وحشی. من چه‌قدر عاشقت بودم. حالا که خود آن‌وقت‌هام را نگاه می‌کنم، فکر می‌کنم برای چیزی که بودم، هیچ اسم دیگری نیست. می‌بینم فقط می‌شود گفت عاشقت بودم.

دوری. خیلی دوری. این‌ها را که می‌نویسم می‌فهمم چه‌قدر دوری. دورش فقط این نیست که آن سر جهانی. که یک سال است ندیدمت. دورش، این است که توی دلم نیستی. من فراموش‌کارم. من به قول پدرم از آدمی که نخواهمش با سرعت وحشتناکی دور می‌شوم. از تو دور شدم. هیچ چاره‌ای نبود. این‌ها را این‌جا می‌نویسم که آن‌جا ننویسم که نباید.

من وقتی همه‌چیز آن‌طور شد، فقط بلد بودم پشتم را به تو کنم و بدوم. من بلد بودم نخواهم ببینمت اگر می‌شد. من هنوز نمی‌دانم دلم می‌خواهد باز ببینمت یا نه. برای همین دقیق نیستم. من بلدم چه سوالی پرسیدی. من می‌دانم دقیق جواب ندادم. نخواستم که ننوشتم. هنوز نمی‌دانم بلدم توی هوایی نفس بکشم که تو هستی یا نه. تو همیشه می‌توانی فکر کنی ما یک کار ناتمام داریم. من هم همین‌طور فکر می‌کنم.

۱۰ دی ۱۳۸۸

بچه‌م...

یه همچه‌شبی بود. سر و کله می‌زدم با قیافه‌ش انقد که از نیمه گذشت، شد سال دوهزار و هفت. وقتی می‌ساختمش پارسالش بود، پستش را که هوا کردم سال بعدش بود. این‌طوری من صاحب وبلاگم شدم. سه‌سالش شده آچغالی. سه‌سال یک‌جور عددی‌ست که نه کم است، نه زیاد است. سه‌سال است.

قربون دست و پای بلوری‌ش برم. هیه.

ضد اختشاش فرمایشی – دو یا سرژیک خون که از حد بگذشت رانندگی کن و آواز بخوان بلند بلند

آب را دیدید چه آرام برای خودش راه می‌گیرد؟ شلنگ توی حیاط افتاده. نمه آبی هم می‌رود. نگاه می‌کنی یک دایره‌ی بزرگی درست شده. یک‌جایی به‌بعد باید برای خودش راه بگیرد یک‌طرفی برود. قبل از آن لحظه‌ای که بالاخره آب تصمیمش را بگیرد که راه بیفتد را دیدید؟ در زمین‌های به‌ظاهر بی‌شیب، هرقدر دقت می‌کنید هم نمی‌فهمید نهایتن به کدام طرف می‌لغزد. به خودتان می‌آیید، می‌بینید لای تمام درزها خیس است. راه افتاده به یک جهتی که هرقدر زور می‌زدید، نمی‌توانستید پیش‌بینی کنید. بعد هم دیگر راه افتاده، کاری نمی‌شود کرد. به‌قول عمو عبی توطئه‌ی خزنده. می‌لیزد و می‌نرمد و می‌خیسد و می‌رود. هیچ‌کاری - لیترالی هیچ‌کاری- هم از دستت برنمی‌آید. بنشین تماشا کن که لای تمام درز سنگفرش‌های یک‌وری از ماجرا تیره می‌شود. که آب شاخه شاخه می‌شود. تا از منبع شلنگ نیمه‌باز تامین است، همین‌طور می‌لغزد. شتابش فقط کم و زیاد می‌شود.

بعد می‌بینید لای تمام روزهاتان داستانی لغزیده‌ست. تجربه نشان داده چیزهای نرم و لیز و روان توی مشت آدم نمی‌مانند. دلت باید خوش باشد که بمالامالش کردی. که از لای انگشت‌هات که داشت می‌ریخت، آن یکی دستت را گرفتی زیرش، کمی‌ش ماند. دوباره... دوباره... دوباره... آدم چه بخواهد چه نخواهد یک روزهایی در زندگی‌‌ش نرم و لیز و روان است. بدی‌ش این است که نمی‌شود یک چیز نرم لیز روانی را محکم بغل کرد، یک‌جوری که آن چیز نرم لیز روان بفهمد که در دنیا چیزهای سفتی هم هست. چیزهای سفتی هم بود. که بی‌قرار نبود. که آدم را زندگی یک‌کمی دلداری بدهد که لابد بالاخره یک‌روزی یک‌جایی یک باقراری‌ای منتظر آدم است. که آدم لازم نیست از لابه‌لاش لیز بخورد، لازم نیست لای تمام درزها سر بخورد از سر شوخ‌طبعی جبری.