۲۴ فروردین ۱۳۹۴

Find what you love and let it kill you*


با هم زندگی کردن یکی از آسان‌ترین و سخت‌ترین کارهای دنیاست. وقتی بهش فکر می‌کنی که خب من فلانی را دوست دارم. فلانی من را دوست دارد. ما خسته شدیم از بس خانه‌ی هم بودیم و هی باید همیشه فکر کنیم صبح چی ببریم که قراره شب را خونه‌ی هم بخوابیم. اصلن خانه‌ی کی بخوابیم امشب؟، خیلی تصمیم آسانی به‌نظر می‌رسد و هست.
یک جایی آدم خسته می‌شود از آواره بودن. از این همه فضایی که امروز و فردا و شاید پس‌فردا چی بپوشم، توی مغز اشغال می‌کند. که همه را با خود ببرد. تقریبن این‌طوری می‌شود که آدم تصمیم می‌گیرد با هم زندگی کند. بله من صبح‌ها دوست دارم اولین چیزی که می‌بینم صورت خوابالوی تو باشد هم هست. بله رومانتیش هم هست اما زندگی روزمره هم هست و مهم است. 
با هم زندگی کردن خیلی محاسن زیادی دارد. اما آدم به با هم زندگی کردن، فقط در ظاهر فکر می‌کند وقتی هنوز تجربه‌ش نکرده.
آگوست امسال می‌شود دو سال که ما با هم زندگی می‌کنیم و آخر هفته گذشته من بالاخره وسایل مهمم را با وسایل مهم قلی «قاتی کردم» و همه را توی یک کمد جدیدی گذاشتیم که با هم خالی کرده بودیم. 
همه‌ی آدم‌ها کیف، کمد، کشوی یا گاوصندوق «مدارک مهم» دارند و آدم دلش می‌خواهد خیلی جای خوبی باشد. خودش بهش هر موقع خواست دسترسی داشته باشد و بداند دقیقن آن تو چی هست. جایش امن باشد. من هم همین‌طورم. رولی هم همین‌طور است.
بعد هم مسئله وسایل را قاتی کردن است. من حتی اوایل که قاشق چنگال‌ها و کابل‌هامان را با هم قاتی می‌کردیم سختم بود. فکر می‌کردم حالا چطوری من کابل‌های خودم را پیدا کنم. چطوری اون چاقو خوبه‌ی مورد علاقه‌م را سریع وردارم حالا که با همه چی «قاتی‌شده‌است».
برای من اوایل حتی سخت بود شریک شدن اتاق خواب. شریک شدن کمد لباس و حوله. چون من حوله‌ها را فلان‌جور تا می‌کنم و او نه. من ملافه‌ها را با فلان شوینده هفته به هفته می‌شورم. یک چیزهای خیلی کوچکی هست. باید بهتان بگویم که همه‌شان سخت است. این‌که پرده خریدن تا قبلش این است که می‌روی بیرون یک پرده می‌خری می‌آیی خانه، اما بعدش، باید با هم وقت پیدا کنید و نظرتان در مورد پرده هم لزومن مثل هم نیست. بعد از با هم زندگی کردم، پرده خریدن هم کار سختی می‌شود. 
شریک شدن کلن خیلی کار سختی‌ست. تمرین احتیاج دارد. آدم باید مدام با هم تصمیم بگیرد. یکی از مهم‌ترین چیزهایی که آدم از دست می‌دهد این است که همیشه تا گذاشتن یگ قرار دو تلفن فاصله دارد.
خوبی تجربه‌ای که من کردم این بود که کسی هولم نداد که سریع باشم. این شد که آخر هفته یک کمد را خالی کردیم و مدارک مهم را بعد از دو سال از توی سوراخ‌های خودمان درآوردیم و گذاشتیم توش. عصرش یک موزیک اپیکی توی سرم برای خودم پخش می‌کردم که بالاخره توانستم با هم همه چی را قاتی کنم. 
اگر یکی بهتان گفت با هم زندگی کردن و قاتی شدن و بودن آسان است، یا دروغ‌گوست یا بی‌تجربه. برای آن دسته آدم جالبا که خیلی آسان و طبیعی با هم زندگی را شروع کردند، گزینه‌ی خرشانس هم هست.
با هم زندگی کردن وقتی کسی را دوست داریم ناگزیر است. آدم یک جایی از نظر عاطفی، عملی بودن، عشقی و مالی ناچار می‌شود با هم زندگی کند. چه خوب که خودمان را هول ندهیم و هر سرعتی که داریم بهش وفادار بمانیم. اگرم بعضی‌ها سریع هستند خب آفرین! ولی زور نزنید. عرق نریزید. خودش می‌آید.
*Charles Bukowski




۶ فروردین ۱۳۹۴

 
تاریخ هنر با عشق و نکبت
یکی از کارهایی که پس از سال‌های سال تاریخ هنر خوندن توی وطن یاد نگرفته بودم و این‌جا اولین کاری بود که یاد گرفتم، توصیف/شرح اثر هنری* بود. توی تمام دانشگاه‌هایی که تاریخ هنر تدریس می‌شه توی اتریش، یه واحدی وجود داره به اسم تمرین در مقابل اصل (اثر هنری)**. در این تمرین‌ها آدم می‌ره توی موزه و جلوی یه کار می‌شینه و توصیفش می‌کنه. آدم باید فقط کار رو توصیف کنه. مهم نیست از چه سالیه یا منظور نقاش چی بوده یا چی سمبل یا تشبیهه یا چی. صرفن همون اثری که جلوته رو باید توصیف کنی. بعد هم نظر خودت رو می‌گی. اگر فکر می‌کنید کار آسونیه، امتحان کنید. یک راهش هم اینه که یکی پشت به تابلویی که تا حالا ندیده، می‌ایسته، طرف دوم کار رو توصیف می‌کنه و طرف پشت به تابلو اسکیس می‌زنه. این‌که ترکیب‌بندی، فرمت و رنگ چقدر شبیه اصل اثر بشه، درجه‌ی خوبی توصیف تو رو نشون می‌ده.
اونجا اولین باری بود که بالاخره فهمیدم چی می‌شه یه آدمایی ساعت‌ها جلوی یک اثر هنری می‌ایستن.
چند روز پیش توی موزه بلودر بالا بودم و نیم ساعتی از جلوی یک کار شیله نمی‌تونستم تکون بخورم. شیله آروم آروم تبدیل به یکی از نقاشای محبوب من شده. امروز هم‌چنان داشتم تمام روز به نقاشیه فکر می‌کردم. با خودم فکر کردم بالاخره داره تاریخ‌هنردان شدن در من به وجود میاد. متاسفانه تحقیق و پژوهش هنر خوندن توی ایران، هرگز من رو این‌جا نیاورده بود که حالا هستم که توی اوقات فراغتم به یک نقاشی فکر کنم. 
تاریخ هنر، یک درسی بود که استاد دیکته می‌گفت، ما می‌نوشتیم. حتی چهارتا اسلاید درست حسابی نبود چه برسه تمرین در مقابل اصل. من حتی موضوع اصل اثر تماشا کردن رو خوب نفهمیده بودم اون زمان. 
نمی‌دونم حالا چه‌جوره. سیزده سال پیش دانشگاه هنر، فتوکپی سانسور شده سیاه و سفید داوود میکل آنژ می‌داد دست ما که خدای نکرده ما دول داوود رو نبینیم مشکلی برای شهوتمون پیش بیاد.
هنوز گاهی عصبانی می‌شم وقتی یادم می‌افته، اسم اون کلاس تاریخ هنر بود. خیلی عصبانی‌تر می‌شم وقتی فکر می‌کنم هفت سال این‌طوری گذشت تا برسه و بیام از اول الفبای چیزی که فکر می‌کردم یاد گرفتم، رو یاد بگیرم.
توی ارشد هم دانشگاه الزهرا بودم که اون زمان زهرا رهنورد مدیرگروه پژوهش هنر بود. یه دختری بود برای پروژه، روی کاماسوترا کار می‌کرد با یک استادی که تخصصش تاریخ هنر هند بود. شما خودتون برید تصور کنید اسلایدهایی که ما از کاماسوترا دیدیم چه شکلی بود. گاهی دو تا کله بود. یکی بالای کادر. یکی سمت چپ کادر. حالا اون وسط چه اتفاقی برای تن این‌ها افتاده بود، اصلن به ما مربوط نمی‌شد. همه‌چیز در این خلاصه می‌شد. خیلی رقت‌انگیزه.
خیلی چیزهایی که یاد گرفتیم انگار طوری بود که ادای یاد گرفتن چیزی رو درمی‌آوردیم. نمی‌دونم شاید هم سن توی این مسئله تاثیر می‌گذاره. نگاه خود من هم این نبود که حالا هست. حتمن به بزرگ شدن هم مربوطه اما این‌که ما یک مقاله درست توی هفت سال ننوشتیم، نمی‌تونه تمامن، خالص، تقصیر خودمون بوده باشه. الان که به پایان‌نامه ارشد ایرانم نگاه می‌کنم، به نظرم واقعن شرم‌آوره و معتقدم فقط تقصیر من دانشجو نبوده. من برای پایان‌نامه‌م بیست گرفتم. بیست رو که خودم ندادم. 
نمی‌دونم. 
این‌که منم بشینم این‌جا بگم سیستم آموزشی غلطه هیچ کمکی نمی‌کنه اما این‌که نگم غلطه هم عصبانی‌م می‌کنه. 
من هم الان که نشستم این‌جا در خودم نمی‌بینم برگردم ایران به اصطلاح وظیفه خودم رو انجام بدم که توزیع دانش باشه مثلن. چون چنین ایده‌آلیستی نیستم. نمی‌دونم راه درست چیه. 
چیه کار درست واقعن؟
 
Bildbeschreibung *   
 Übung vor Originalen ** 

۴ فروردین ۱۳۹۴


بهترم. در واقع حالم خیلی بهتره شده. دوست ندارم بیام این‌جا بنویسم این فوت کرد. اون رفت. من اومدم. این شد که دو سه روزه توی مغزم وبلاگ می‌نویسم که فقط ننوشته باشم که بی‌بی‌م رفته و من هستم. 
یکی نوشته بود از بی‌بی گوهرت هیچ‌وقت توی آرشیوت ننوشته بودی اما از مامان‌مولی‌ت نوشته بودی. چون مامان‌مولی ما رو بزرگ کرده. چون ما باهاش زندگی کردیم. چون بارها چشم‌هام رو باز کردم مامان‌مولی بهم صبحانه داده. 
اما بی‌بی سال‌های سال اهواز زندگی می‌کرد، وقتی آمدند تهران، من بزرگ شده بودم. توی بچگی‌م کم دیدمش. رابطه‌مون متفاوت بود. ما به مامان‌مولی می‌گفتیم مامان‌بزرگ و به بی‌بی، بی‌بی چون می‌خواستیم وقتی می‌گیم مامان‌بزرگ معلوم باشه کدومو می‌گیم. به بابای مامانم هم می‌گفتیم پدربزرگ و به بابای بابام بابابزرگ که قاتی نشن. 
من از بی‌بی‌م کم نوشتم اما معنی‌ش این نیست که دوستش نداشتم. بی‌بی یکی از مهربون‌ترین زن‌هایی بود که من توی عمرم شناختم اما پیچیدگی‌های شخصیتی مامان‌مولی رو نداشت. کم‌حرف بود. آروم بود. در نتیجه ازش ننوشتم. خیلی آدم‌ها توی زندگی من هستند که هیچ‌وقت پاشون به نوشته‌ها باز نمی‌شه. دلیلی هم نداره همه توی نوشته‌ها باشن. نمی‌دونم. کامنت عجیبی بود برام که چون ازش ننوشته بودم، پس فلان. نمی‌دونم.
بگذریم.
این‌جا بهار شده. نه. انگار بهار حمله کرده. آفتاب می‌درخشه. صبح هوا زودتر روشن می‌شه. دیرتر تاریک می‌شه. لباسای آدم سیاه و هوا خاکستری نیست. صندلی کافه‌ها اومده بیرون و یکی در میون یه آدمی رو می‌بینی که چشماش رو بسته و سرش رو چرخونده طرف خورشید و داره لذت ناب محمدی می‌بره. نمی‌شه میون این همه زیبایی بود و بهتر نشد. نمی‌شه گل تو سبد دوچرخه نذاشت. نمی‌شه فکر نکنی که خیلی خوب شد جهان دوباره زنده شد به عشق. 
زمستون‌های وین سال‌به‌سال بیشتر عذابم می‌ده. سوسن شریعنی توی دانشگاه الزهرا استادم بود. یک بار بردم رسوندمش خونه، توی راه گفت از فرانسه فقط به خاطر بی‌آفتابی برگشته ایران. اصلن نمی‌فهمیدم اون روز چی می‌گفت. اصلن و ابدن و ابدن. خیلی ننر اومد به‌نظرم.
خیلی یاد این حرفش می‌افتم الان. یاد این‌که فکر کردم کی دلش آفتاب می‌خاد آخه انقد؟
مواظب باش چی آرزو می‌کنی.
اما خوبی اعتیادآور وین اینه: بهار که می‌شه تو وین، آدم تمام گناهان زمستون بی‌شرم رو فراموش می‌کنه. بس که بهار و تابستون زیبایی داره.
یه کاباره‌تیستی می‌گفت ما مردم ساکن اروپای مرکزی خیلی دراماتیکیم و واقعیت اینه که یک علتش هواست. این چهارفصل بودن ما رو ننر کرده.
ملت عزیز در فکر مهاجرت، از من به شما نصیحت، عمیقن به هوا فکر کنید قبل از مهاجرت. حالا اون ساکنان عزیز کانادا نیان فحش بدن که لوس ننر اتریش که خوبه سرد نیست یا شیش ماه‌تاریک نیست و فلان. من از سرما حرف نمی‌زنم من از خاکستری‌بودگی هوا حرف می‌زنم. هفته‌ها. روزها. ماه‌ها. 
شما هم برین توی وبلاگ خودتون از منفی سی درجه‌تون غر بزنید. والا. هرکی‌به‌نوعی.
پ.ن
وبلاگ کم می‌نویسم اما تو توییتر جیک‌جیک می‌کنم. نون جون مرسی منو فرستادی اون‌جا. 
خواستین بیاین.
اینم لینکم.



۲۴ اسفند ۱۳۹۳

مرگ امسال یک جوری آمد و چسبید به زندگی ما. 
امروز بی‌بی گوهرم از دنیا رفت. بی‌بی کوچولوی مهربون. خیلی کوچولو بود. شاید به زور یک متر و پنجاه سانت بود. بهش می‌گفتیم که می‌شه باهاش پارچه متر کرد از بس قلفتی بود.
بابای ماری شش سال پیش از سرطان فوت کرده، ماری بهم گفت وقتی پدر و مادر آدم می‌میرند، وقتی پدربزرگ و مادربزرگ هم نداشته باشی، احساس می‌کنی که مرگ بهت نزدیک شده. احساس می‌کنی مرگ باهات دو نسل فاصله نداره. فکر می‌کنی که توی ردیف جلو و نزدیک به مرگ هستی. کسی از تو مقابل مرگ محافظت نمی‌کنه. 
بعد یواش یواش یاد می‌گیری با نزدیک بودن به مرگ زندگی کنی. 
امروز یاد حرفش بودم. 
همه‌ش فکر کردم مامانم نه بابا داره دیگه نه مامان.
نمی‌دونم چه‌کار کنم. 
بی‌بی‌م مامانِ مامانمه. مامانم باهام تلفنی حرف زد اما بیشترش گریه کرد. بعد خواهرش از در اومد تو و گوشی رو داد به بابام و رفت بغل اون گریه کرد. منم خداحافظی کردم از بابام. بازم زنگ زدم به مامانم یه خاله‌ی دیگه گوشی رو برداشت. مامانم داشت تلفن می‌کرد. فکر کردم برم خرما و گردو درست کنم. اما یکشنبه‌ست همه‌جا تعطیله. نمی‌شه خرما خرید. بعد هم نمی‌دونم کجا پخشش کنم. احمقانه‌ست. 
شاید برم شله‌زرد بپزم و روی همه‌ش با دارچین بنویسم بی‌بی گوهر. 
نمی‌دونم چه‌کار کنم. 
قلی گفت بیا بغل من. 
گفت می‌خای به مامانم زنگ بزنم بیاد این‌جا؟
دلم مادر خودم رو می‌خاد.
اصلن نمی‌دونم چه‌کار کنم.
اصلن بلد نیستم الان باید چه‌کار کنم.

۲ آذر ۱۳۹۳

maman und ich

مامانم بازنشسته شد. 
سال‌های سال که من نمی‌دانم چند سال است، توی وزارت دارایی کار کرد. وزارت دارایی انقدر کلمه‌ای‌ست که توی خانه‌ی ما به کرات شنیده شده که مثلن یکی از خاطرات من از سپهر این است که به دارایی می‌گفت دایایی. خیلی بامزه می‌گفت. 
آیدا یک پستی نوشته بود درباره‌ی بچه‌ش که به محل کارش رفته بود که از نظرش جالب‌ترین جای دنیاست و همه‌چی را به هم منگنه کرده بوده. خواندن همین باعث شد که یک موجی از خاطرات وقتی که دبستان بودم بهم برگردد. من عاشق دارایی بودم. 
خوب که فکر کردم یادم آمد روی میز مامان خودکار و کاغذ و پرونده بود. چیزی که جالب بود الان برایم تصورش، این بود که کامپیوتر نداشت رو میز. الان میز کار بدون کامپیوتر غیرقابل تصور است. بعدتر کامیپوترهایی بود که نوشته سفید می‌آمد و زمینه آبی بود.
برگردیم عقب. دبستان که بودم. روز اداره که می‌آمد، می‌رفتم اداره که آسانسور داشت و می‌رفتیم توی اتاق مامان. مامان یک پرونده خالی می‌داد با کاغذ به من و من حسابدار می‌شدم. یک ماشین‌حسابی داشت که به‌نظر من بهترین و جالب‌ترین چیز جهان بود. اولن که خیلی جالب‌تر از ماشین‌حساب‌هایی بود که خانه داشتیم چون هر چه می‌نوشتی را با یک صدای خاصی پرینت می‌کرد، بعد هم هر چی بیشتر می‌نوشتی رولش درازتر می‌شد. خیلی کارها هم می‌کرد که به‌نظر من به‌دردنخور بود مثل محاسبات پیچیده که معلوم نبود به چه درد می‌خورد. من خوشم می‌آمد عددهای رند را با هم جمع کنم. عددهایی که نمی‌توانستم بخوانم. بعد منها کنم و بشود آن عددی که قبلش بود.
بعد همه را منگنه می‌کردم به پرونده. خیلی احساس خوبی بود. مامان می‌آمد ما را سوار سرویس می‌کرد می‌فرستاد استخر. 
برمی‌گشتیم عشقم بود که بروم پرونده‌ای که توی کشوی مامان قایم کرده بودم را بردارم نگاهش کنم و عددها را نگاه کنم که چه با هم رند می‌شوند توی ضرب و تقسیم و خیلی مهم باشم و یک کاری توی کشو منتظرم باشد.
عشقم این بود که مامان کار بیاورد خانه. بعد ماشین‌حساب هم می‌آمد خانه روی یک عالم پرونده. راهنمایی که بودم، گاهی می‌شد که من عددها را بخوانم و مامان بزند توی ماشین‌حساب و من می‌مردم از شدت اهمیت شخص خودم که دارم کمک می‌کنم.
روی دیگرش این بود که ما با مادر شاغل بزرگ شدیم. مثل هر بچه‌ای روزهایی آمد که دلمان می‌خواست مامانمان مثل مامان‌های دیگر خانه‌دار باشد و پیش ما باشد و انقدر همیشه عجله نداشته باشد. ولی دست آخر مامان همیشه یه اَبَرمامان بود که من از وقتی خودم را شناختم بهش افتخار می‌کردم.
چند روز پیش بهم زنگ زد گفت: مامان حکمم آمد. بازنشست شدم. این دفعه که بیای همه‌ش خونه‌م. گفتم مامان من از پنج سالگی آرزومه توی همیشه خونه باشی. هرچقدر این حرف به‌نظر احمقانه بیاید. از دهنم در رفت. 
خوشحالم براش. 
مامان خسته نباشی.
 

۶ آبان ۱۳۹۳


این‌جا را باز کردم چون برام شده مثل گورستان رفتن. روی سنگ‌ها قدم بزنی اسم‌ها را بخوانی. دلتنگ باشی.
یاد امواتم که می‌کنم دلم می‌خواهد این‌جا بنویسم.
توی فکر عمه‌جان فاطمه (ساکن روی ط) بودم دیشب. تمام شب یادم بود که چه‌جور قشنگ موهاش نرم و سفید بود تا زیر گوشش. یک‌دست سفید. من یک کمی هم ازش می‌ترسیدم چون یک خال گوشتی روی دماغش داشت. لهجه‌ی ترکی‌ش هم خیلی غلیظ بود. خیلی اوقات نمی‌فهمیدم چه می‌گوید اما ازش خوشم می‌آمد. عمه‌جان فاطمه با خاله‌جان فاطمه با هم زندگی می‌کردند. عمه‌جان خواهر بابابزرگ بود، خاله‌جان خواهر مامان‌مولی. خاله‌جان خودش یک پست جداست. یک جمله درباره‌ش این‌که: تیلیت آب‌گوشت را با چنگال می‌خورد که خیلی کم بخورد. خیلی بانمک بود.
عمه‌جان توی خاطرات من کم حرف می‌زند. مامان اما می‌گوید که خیلی هم حرف می‌زده و من اشتباه می‌کنم. شاید با من حرف نمی‌زده چون من بچه بودم. یعنی حتمن باید همین‌طور بوده باشد. سوپی که تازه دنیا آمده بود، می‌آمد یک ماه خانه‌ی ما می‌ماند. ما مدرسه می‌رفتیم و می‌آمدیم خانه غذاهای خوشمزه داشتیم که عمه‌جان پخته بود. من واضح‌ترین تصویرم ازش نشستن و دلمه پیچیدن است. دلمه‌ها همه ریز ریز، قد یک بند انگشت. خیلی ریز می‌پیچید. دلمه‌هایی که من می‌پیچم، اغلب دوبند انگشتند. حتمن اگر می‌دید می‌گفت خیلی گَل‌فِس هستم. 
به جک‌جانور می‌گفت جَه‌جَنَوار. گفتن این یک کلمه را خوب یادم است با صداش. با لهجه‌ش. کامل. اما به جز جه‌جنوار توی خاطرات من چیزی نمی‌گوید. صامت. شاید هم این را یادم است چون تمام نوه‌ها به جک‌جانور می‌گفتند جه‌جنوار که ادای عمه‌جان را دربیاورند. شاید همین را هم از بقیه شنیدم. نمی‌‌‌دانم.
یک چیز دیگرش هم که یادم است این است که بهم با اخم اشاره می‌کرد که دستم را از تو دماغم دربیاورم. من می‌خواستم براش توضیح بدهم که من باید دستم توی دماغم باشد چون یک چیزی آن‌جاست. اما عصبانی نگاهم می‌کرد و من منصرف می‌شدم. می‌رفتم زیر میز به دست توی دماغ ادامه می‌دادم.
خیلی لاغر بود. دستاش هم خیلی پیر بود. یک پیراهنی داشت سبز پسته‌ای، یک جنس نرمی داشت. شاید ابریشم بود. چون خیلی یادمه سرم روی پاش بوده باشد و دامنش را بو کرده باشم. گل‌های ریز ریز داشت. آستین بلند بود و تا زیر زانو بود. همیشه زیر پیراهنش یک شلوارهای بامزه‌ای می‌پوشید که زیر زانو تورتوری بود. یادم هست که صورتم را ناز می‌کرد. دستش را خیلی خوب یادم است. دستش خیلی پیر بود. خیلی.
من ازش خوشم می‌آمد، فقط از خالش می‌ترسیدم. وقتی نگاهش می‌کردم سعی می‌کردم به خالش نگاه نکنم که نترسم. 
یازده سالم که بود عمه‌جان فوت کرد. سال هفتاد و سه. الان توی سایت بهشت زهرا پیداش کردم. خیلی پیر بود وقتی فوت کرد.
آخرین باری که دیدمش از لای در بود. آورده بودنش خانه. با سرم بهش غذا می‌دادند. مریض نبود گمانم. کهولت سن داشت. 
عمه‌جان اولین نفری بود که مُرد توی زندگی من. 
مرگ برای من آهسته و صامت بودن عمه‌جان است. یواش بودن و بعد نبودنش است. 

۲ آبان ۱۳۹۳

Fu**ing Anticipations


یک درسی می‌گذرانم درباره‌ی این است که چطور درباره‌ی یک اثر هنری نقد بنویسم و چطور نقد را بخوانم. روند ماجرا شاید حوصله‌سربر باشد، بنابراین این‌جا نمی‌نویسم که از چی به کجا می‌رود اما یک‌جایی از نوشتن هست که باید به متن‌هایی که انتخاب کرده‌ای وفادار بمانی. باید خودت را کنترل کنی که نظر ندهی. صرفن بنویسی که توی متن چه بحثی بوده. و از چه جایی به چه جایی رسیده. به اصطلاحِ همه‌فهم «همونی که تو فیلم بود.»، را باید بازگو کنی. به نظر ساده می‌آید اما اصلن کار آسانی نیست. 
این‌که چطوری یاد گرفتیم هم خیلی جالب بود. یک متنی را همه‌مان درباره‌ی مارای داوید (همین نقاشی بالا) خواندیم. بعد یکی باید از توی متن سوال طرح می‌کرد بعد به سوال‌های خودش جواب می‌داد. بعد طرف رفت آن جلو ایستاد و کلی حرف‌های خوب زد درباره‌ی قصه‌ی مارا و مدرنیسم و کاپیتالیسم و انقلاب فرانسه. 
ما هم خودمان را قاتی کردیم. همه‌مان وارد بحث شدیم و نظرات و تفاسیر خودمان را باز کردیم. 
اصلن طوفان مغز که منم. 
مارا را از بالا تا پایین سانتی‌متر به سانتی‌متر نقد کردیم. حتی آن پنجاه درصد بالای نقاشی که عملن «خالی» است. بعد از چهار ساعت بحث بی‌وقفه، تفاسیر خودمان را پای تخته نوشتیم و بحث‌ها را شاخه شاخه کردیم. بعد پروفسور هم هیچی نگفت، فقط گوش داد. خوب که جانمان درآمد و احساس شدید «ما دستاوردهای مهمی در نقد داشتیم» بهمان دست داد، گفت خب خوب می‌کنید که نظر می‌دهید اما ما الان علاقه‌ای نداریم نظرات شما را بدانیم. بلکه باید درباره تفاسیر نویسنده این نقد خاص حرف بزنیم. 
بنابراین همه‌ی زحمات ما به درد کاری که قرار بود بکنیم، نمی‌خورد. نه که کار بدی باشد. خیلی خوب است که آدم بتواند ساختار عقیده خودش را تعریف کند اما هدف ما این نبود. هدف ما خواندن نقد آن ناقد مشخص بود. این چیزی بود که ما یادمان رفت در حین بحث وقتی که هیجان انگیز شد. 
یعنی یک جایی همیشه هست که آدم هیجان‌زده می‌شود و کاری را که باید ول می‌کند و می‌رود دنبال نظر خودش. چون همان‌طور که می‌دانید ما همه تک‌تک مرکز جهانیم. خاموش کردن این واکنش، برای نوشتن یک مقاله علمی درباره‌ی تاریخ هنر و نقد هنری خیلی مهم است. یعنی وقتی که آدم می‌خواهد به متن موجود در بیبلیوگرافی وفادار بماند. صرفن برای تمرین. برای این‌که ببینیم چطوری می‌شود به متن پایه وفادار ماند. 
خیلی جالب بود برای من که چه‌طور همه‌ی کلاس ما از ریل خارج شد. بعد هم آدم به آسانی به خودش نمی‌آید. یک حالت کشف و شهودی به آدم دست می‌دهد، خیال می‌کند دارد شاخ فیل می‌شکند و نمی‌تواند دست بردارد از مسیر اشتباهی که تویش است.
این را نوشتم که بگویم گاهی آدم یک جای دیگری از یاد گرفتن است اما به یک جای دیگرش کمک می‌شود. 
این موضوع من را یادِ به صحرای کربلا زدنِ خودم در نوشتن این وبلاگ انداخت. من به بهانه‌ی روند سیال فلان، هر مزخرفی که به ذهنم می‌آید را، گاهی، می‌نویسم. بد هم نیست برای این‌که از تشویش ذهنم کم می‌کند اما این نشد. شما نوشته‌های من را بگذار کنار هم. هیچ‌وقت آدم نمی‌تواند بگوید من راجع‌به چی داشتم می‌نوشتم. 
خیلی متأثر شدم که این را فهمیدم. بعد هم دلخور شدم. 
این اواخر که درباره‌ی اینتگراسیون نوشتم، تاثیر تلاشی‌ست که توی دانشگاه دارم می‌کنم که روی یک موضوع متمرکز بمانم. مسلمن از آن‌جایی که جامعه‌شناس یا روان‌شناس یا مهاجرت‌شناس نیستم، این نوشته‌ها هم صرفن در حد تجربه‌نگاری‌ست. در نهایت نوشته‌ها قابل تعمیم نیست، جوانب مختلف را بررسی نکرده و صرفن یک کلاف به هم گوریده‌ای است که ظاهرش را حفظ کرده. خودم هم وسطش هستم.
نمی‌دانم دلم می‌خواهد با این وبلاگ چه‌کار کنم. از یک طرف آدم سانتی‌مانتالی هستم که هفت سال است که توش نوشتم. از طرف دیگر بعضی اوقات نگاه کردن به آرشیوش حالم را به هم می‌زند از بس که...
یک حال اره‌به‌باسنی (ادب).
حالا اسلحه هم روی شقیقه‌م نیست که تصمیم بگیرم ولی خب لابد یک چیزی یک جایی هست که گیر دادم به این‌جا. نیست؟
پ.ن
شما که دائمن به خودتان گیر نمی‌دهید چه خوب و راحت و قشنگید.

۲۵ مهر ۱۳۹۳

زور نزن فارسی نوشتم
همیشه وقتی این‌طوری که الان هستم می‌شوم، احساس می‌کنم باید توی وبلاگم معذرت‌خواهی کنم. از یک فاز خیلی نوشتن می‌افتم به این‌که همه‌چیز، بی و یا کم اهمیت است برای نوشته شدن. درست نقطه‌ی مقابل حالی که یک وبلاگ‌نویس نرمال دارد که برایش همه‌چیز ارزش نوشتن دارد و همه‌ی وقایع را به‌صورت پست وبلاگی می‌بیند. 
لال‌مونی ادواری وبلاگی می‌گیرم و هنوز هم وقتی لال‌مونی ادواری وبلاگی می‌گیرم، تعجب می‌کنم. بعد هر چند وقت یک‌بار به کامنت و ایمیل‌هایی باید جواب بدهی که آها حالا جایزه‌ی دویچه‌وله را بردی برات دیگر مهم نیست که ما این‌جا را می‌خوانیم و هی زحمتمان می‌شود این‌جا را باز می‌کنیم و تو هیچ‌چیز ننوشتی؟
عجب.
با وجودی که این جمله را خواندن عصبانی‌م می‌کند، می‌افتم به با معذرت‌خواهی پست نوشتن.
یک آدم‌های وبلاگ‌نویسی قدیم بودند که پستشان را این‌طوری شروع می‌کردند که نوشتنم نمی‌آید ولی...
من خط‌کش به‌دست منتظر بودم یکی این‌طوری پست را شروع کند و بعد با خودم فکر می‌کردم خب ننویس ابله. ننویس وقتی نوشتنت نمی‌آید. نوشتن باید بیاید. حدود هشتاد و هفت و هشتاد و هشت، خودم در یک دوره‌ی خروشان نوشتن بودم. حالا بعد از پنج شش سال فکر می‌کنم اوه! پست را باید با معذرت‌خواهی شروع کنم چون نوشتنم نمی‌آید. 
زوری نیست. نمی‌آید.
در دفاع از خودم باید بگویم که اکتبر است. 
بیشتر از این دفاعی ندارم. 
خودش رفته، خودش هم لابد دوباره می‌آید.
خوشم نمی‌آید عرق بریزم این‌جا.

۸ مهر ۱۳۹۳

Melone, Melone, Melone, Koko'Nanas


از یک جاهایی اواسط آگوست خوش گذشت تا الان. از ترس این‌که لنا ویزا نگیرد و نیاید و من در انتظارش خیلی بهم بد بگذرد، به هر برنامه‌ی پیشنهادی بله گفتم تمام تابستان. دلم نمی‌خواست نه بگویم، بعد لنا هم نیاید، بعد بمیرم از ناراحتی. این شد که همه را انجام دادم، لنا هم آمد. 
تا جان در بدن داشتم سفرهای کوتاه کردم. سالزبورگ رفتم. زوریخ رفتم، مایورکا رفتم. الان که خدمت شما نشستم، خیلی خوبم. به هیچ تفریحی نه نگفتم جوری که همیشه هستم. کار عقب‌افتاده هم دارم تا دلتان بخواهد اما ناراحتم نمی‌کند. 
از اسپانیا که برگشتم احساس نمی‌کردم بهم خیانت شده که می‌خواهد پاییز بشود. خودم را آماده کردم که زشت و تاریک و سرد باشد و هنوز که هنوز، گوش شیاطین کَر، نبوده.
پاییز هم تا این‌جا دلخورمان نکرده. آفتاب توی آسمان هست. راه که می‌روی توی خیابان بهترین رنگ‌ها را می‌بینی. مردم لباس‌های قشنگ می‌پوشند. هی همه‌جا بلوط و کدوحلوایی هست.
از هفته‌ی دیگر هم دانشگاه شروع می‌شود. 
به حساب بانکیم هم نگاه نمی‌کنم تا زمانی که از این وضعیت رقت‌انگیز خارج شود. شهریه هم هست. بعد از این‌که چند بار ورشکسته شدم از پرداخت شهریه در سال‌های گذشته به‌طوری که انگار تبر خورده بود وسط زندگی‌م، یک حساب پس‌انداز باز کردم که شش ماه تمام، پول واریز می‌کنم بهش، که آخر شش ماه که خوب چاق شد و احساس کردی به‌به با این پول می‌توانم یک کاری بکنم، همه را بریزم به حلق دانشگاه. زندگی همین است دیگر. دفعه‌ی اول و آخرم نیست. غیراروپایی که باشی توی دانشگاه‌های اروپا و از سوریه و عراق این‌ها نباشی که مناطق بحران هستند و شهریه آرنجی شامل حالشان نمی‌شود، باید دوبرابر هر اروپایی، شهریه بدهی. لااقل دهات ما که این‌جوری‌ست. 
اما الان این‌جا را باز نکردم که غر شهریه بزنم. بگذریم. 
زندگی خوب است اگر منصف باشم. جز غرهای ریز ریز که چرا خانه‌مان طبقه‌سوم است اما آسانسور نداریم وقتی من برنج ده کیلویی خریدم؟ چرا جَه‌جَنَوار تی‌شرت فشنگه‌م را خورد تو کمد و سوراخ کرد با این‌که صدجای کمد گلوله‌های خوشبوی ضد جَه‌جَنَوار گذاشتم؟ چرا در گنجه باز است و یا چرا دُم خر دراز است؟، ملالی نیست.
برنامه‌م هست که با همان روال قبلی درباره‌ی اینتگراسیون بنویسم. دوست داشتم چهار تا آدمی که با تجربه‌تر هستند هم یک‌کمی در این باره می‌نوشتند.
عنوان این پست از مایورکا آمده. توی ساحلِ زن‌های گوشتالودی با یک جعبه یخ پر از هندوانه و آناناس و نارگیل راه می‌روند اغلب و مدام با یک لحن تنبل و کشداری این جمله را تکرار می‌کنند. دوست داشتم صداشان را ضبط می‌کردم، بس که نرم و چاق و عشقی بود. مثال اگر بخواهید که چه شکلی بودند، خیلی شبیه زن‌های گوشتالو و نرم فرناندو بُتِرو بودند.



 


۲۵ شهریور ۱۳۹۳


اینتگراسیون؟ ای بابا...
لنا که رفت دو روز خیلی حالم خراب بود. باهام حرف می‌زدی، گریه می‌کردم. هنوز در این‌باره نمی‌دانم چه‌طوری باید به احساساتم مسلط بشوم. انگار همه چیزم از هم می‌پاشد. انگار دفعه‌ی اولم است که دارم ازشان جدا می‌شوم.
مشکلم این است که دوست دارم مثلن شش ماه گذشته که هم را ندیدیم، توی دو هفته جبران کنم. بعد رفتارم شدید می‌شد. هی به خودم می‌آمدم و می‌دیدم که شدیدم و سعی می‌کردم ترمز کنم اما ناموفق بود. شاید نصف روز دوام می‌آوردم و باز دوباره شدید بودم. دلم می‌خواست مدام بنشینیم و خیلی حرف بزنیم. لنا که تلفن می‌کرد یا خودم که یک کاری باید انجام می‌دادم غیر از با لنا بودن، آرامشم را از دست می‌دادم و احساس هدر کردن وقت بهم دست می‌داد و مدام لنا را تحت فشار می‌گذاشتم که تمام مدت تمام حواسش به من باشد. 
بعد آدم خودش هم کلافه می‌شود.
دلم می‌خواست توی یک شهر بودیم. نمی‌فهمم این مسئله‌ی احمقانه را که ما پیش هم نیستیم. 
احساس گناه هم هست. احساس می‌کنی تو شهرت را ترک کردی و تویی که گند زدی به همه چیز و اگر هر مشکلی توی زندگی امروزت پیش بیاید، عذاب وجدان دو چندان است. بیا! نه تنها خانه و خانواده‌ت را ول کردی که توی فلان کاری که داری انجام می‌دهی هم خوب نیستی. 
این عواطفِ آدم، همیشه بعد از دیدنِ عزیزان، دو چندان می‌شود. فکر می‌کنی که چی؟ چرا این‌جایی؟ چرا پیششان نیستی؟
مامانم کمرش را عمل کرده و من فقط از توی اسکایپ دیدمش. لنا که آمد، کمی برایم جزییات را تعریف کرد. نمی‌دانم چی بنویسم درباره‌ش. توی سر آدم یک سوال است: چرا من این‌جام و آن‌جا نیستم؟
لنا که تلفن می‌کرد با تهران، می‌دیدم حرف‌هایی که با مامان و بابا می‌زند، کاملن با حرف‌هایی که من باهاشان می‌زنم فرق دارد. همه‌چیز را با جزییات بهتری برای لنا توضیح می‌دادند. راجع‌به روزمرگی با هم حرف می‌زدند. این آمد، آن رفت. فلانی زنگ زد. راجع‌به چیزهایی که با من حرف نمی‌زنند. نه که عمدن. من اصلن از این خانواده‌هایی ندارم که چیزی را از من پنهان کنند. نه. احساس کردم من توی زندگی روزمره‌شان نیستم مثل لنا. این هم برایم خیلی سخت بود. روز اولی که لنا رفته بود، داشتم همین‌ها را برای قلی می‌گفتم و آبغوره می‌گرفتم. گفت حسودیت شد؟ نه به عنوان یک عمل بدی. یک جوری ازم پرسید انگار که حسادتم یک احساس طبیعی‌ست. بعد دیدم آره. دیدم حسودیم شده که توی این روزمرگی نیستم. طبیعی هم هست. این کار را نکینم، چه بکنیم؟
الان که این‌ها می‌نویسم، اشکم خشک شده و خیلی معمولی هستم و به زندگی طبیعی‌م برگشتم. اما این حال دگرگونم بعد از رفتن و برگشتن را نمی‌دانم چه‌کار کنم. 
گاهی فکر می‌کنم به یکی احتیاج دارم که کمکم کند با این احساسات مواجه بشوم. شاید باید از مواضعم برای تراپی عقب بکشم و یک کمک تخصصی بگیرم. نمی‌دانم.
نمی‌توانم حالم را توصیف کنم. انگار می‌افتم به یک گردابی. انگار دفعه‌ی اولم است. انگار یادم می‌رود زندگی‌م این‌جاست. انگار یادم می‌رود چه چیزهای به‌دست آوردم. انگار همان دختره هستم که شب اول توی خوابگاه تنها در تاریکی دراز کشیده بود و خوابش نمی‌برد. علاوه بر این‌ها، خروار خروار عذاب وجدان ار نبودن توی زندگی آدم‌های عزیزِ جان.
عجیب این‌جاست که نهایتن، بعد از یک هفته برمی‌گردم به زندگی‌م. انگار در تمام این عواطف را می‌بندم با زور. بسته که می‌شود، همه چیز خوب است. اما مثل قایم کردن هیولا زیر تخت است. بالاخره آن‌جاست. با هربار دیدن هم مثل یک دیو تنوره می‌کشد دلتنگی و تمام این احساساتی که فشار می‌دهیش پایین.
اینتگراسیون، اینتگراسیون که می‌گویم، این هم هست. جوابی ندارم برایش هنوز. گاهی از آدم‌های قدیمی‌تر می‌پرسم که شما چه‌طورید؟ به شما چی می‌گذرد؟ 
جواب خیلی آدم‌ها قانع‌کننده نیست. عذاب‌وجدان بعد از چهل سال هنوز هست. دلتنگی را شنیدم که فرمش عوض می‌شود.
برای من هم فرم دلتنگی‌م عوض شده. خیلی با ماه‌های اول فرق می‌کند اما همان‌جور که گفتم، برمی‌گردد وقتی هم را می‌بینیم. نمی‌دانم چه‌کار کنم.
علمای مهاجرت جان، نصیحتی، نسخه‌ای، دوا درمونی دارین؟