۱۰ بهمن ۱۳۹۴

خفاش خونین
 
چند وقت پیش کلی درباره خفاش با هم صحبت کردیم و قلی برایم تعریف کرد که توی بچگی یک بار یک خفاشی آمده بود توی اتاق خوابش و مامانش با حوله خفاش را گرفته بود و پرواز داده بود به بیرون. مسئله‌ی خفاش‌هایی که شب‌ها می‌آیند توی خانه توی ذهنم روشن و زنده بود و با شنیدن این خاطره ترس جدیدی برای خودم اختراع کرده بودم. 
ما همیشه قبل از خواب، پنجره‌ی اتاق خوابمان را باز می‌کنیم که هوای اتاق خواب قبل از خواب تازه باشد. نشسته بودیم توی هال که شروع شد. یک صدای جیغ با تن خیلی بالا با فواصل نامنظم توی خانه پیچید. من اول فکر کردم از بسکتبالی‌ست که آن موقع قلی تماشا می‌کرد و فکر کردم بوق تماشاچی‌هاست و توی تلوزیون است. نیم ساعتی گذشت و بسکتبال تمام شد. تلویزیون را خاموش کردیم که دوباره چند جیغ نامنظم توی خانه پیچید. طوری که انگار یک موجود زنده دارد زجر می‌کشد.
ضربان قلب من چنان بالا رفته بود که نمی‌توانستم درست نفس بکشم. این‌طرف  آن طرف را نگاه کردیم و به این نتیجه رسیدیم که صدا از اتاق خواب است. این‌جاها بود که من یاد خفاش افتادم. فکر کردیم که خفاش از پنجره وارد اتاق خواب شده و زیر تخت‌خوابمان گیر افتاده و نمی‌تواند خودش را نجات بدهد. قلی به اقتدای مادرش، یک حوله بزرگ و یک دسته جارو برداشت و یک حوله بزرگ هم داد دست من که برویم توی اتاق خواب خفاش شکار کنیم.
توی اتاق خواب صدا قطع شده بود. قلی ایستاده بود روی تخت و من هم دم در ایستاده بودم و قلبم از تصور خفاش سیاه بزرگ که خیلی نامنظم پرواز می‌کند و ممکن است روی سرم بنشیند یا بهم حمله کند، توی دهنم بود. یک‌هو چند جیغ کوتاه و بعد یک جیغ بلند توی اتاق پیچید. در این لحظه بود که من دمم را گذاشتم روی کولم و از اتاق خواب پریدم بیرون. در اتاق خواب را پشت سرم بستم و از توی هال در را نگه داشته بودم که باز نشود. یعنی عشق و پشق همه کشک. اگر خفاش به ما حمله کند، قلی را نه تنها نجات نمی‌دهم که نمی‌گذارم خودش، خودش را نجات بدهد و توی اتاق با دشمن زندانی‌ش می‌کنم. در ذهن من، قلی و خفاش توی اتاق خواب مشغول نبرد بودند که شنیدم قلی از خنده ریسه می‌رود. لای در را باز کردم که ببینم به وحشت من می‌خندد یا خفاش را گرفته و خفاشه خیلی کوچولو بوده یا چی که گفت صدا از خفاش نیست و از بس می‌خندید نمی‌توانست بهم توضیح بدهد حالا که خفاش نیست پس چه جانوری‌ست؟  
چند ماه پیش قلی برای یکی از دوره‌هایی که به خاطر کار باید می‌گذراند، رفت مدرسه‌ی آتش‌نشانی و بعد از این کلاس بود که آمد خانه با چند دستگاه گزارش‌گر دود. قانع شده بود که چون خانه‌ی ما خانه‌ی صدساله‌ست و ما طبقه چهارم بدون آسانسور هستیم و اگر آتش‌سوزی شود، نجات ما سخت می‌شود، ما باید گزارش‌گر دود داشته باشیم که بتوانیم خودمان را به موقع نجات دهیم. نجات‌دهنده چسبید به سقف راهرو، آشپزخانه و اتاق خواب ما.
خفاش قصه‌ی بالا، باطری گزارش‌گر دود بود که داشت تمام می‌شد و این دستگاه احمق بوق منظم نمی‌زند. با فواصل نامنظم یک صدای غریب جیغ‌مانندی می‌دهد. صدا هم برای این انقدر وحشتناک است که در هر موقعیتی جلب نظر کند. آدم را از خواب بیدار کند و غیره.
خفاش به ما حمله نکرد و خانه‌مان هم تا حالا آتش نگرفته اما قلی یاد گرفت که من موقع خطر، خطرناک‌تر از خطر هستم. 
کاش می‌توانستم خنده‌ی هیستریکی که هربار از یادآوری این خاطره بهم دست می‌دهد توصیف کنم. با این‌که از تاریک‌ترین بخش‌های شخصیتم است اما هنوز خیلی مفرحم می‌کند یادآوریش.
 

۱۹ دی ۱۳۹۴


نهنگ
 
مامان و بابای من خیلی شهرام ناظری و شجریان دوست داشتند. یک ضبط صوت نقره‌ای داشتیم که یک عالم پیچ و دکمه داشت و ک کاست می‌خورد. ضبط‌صوت خودش جای روضه‌ست بس‌که قشنگ بود. حالا کاری نداریم.
جمعه بابام می‌گفت لاله برو «گل صد برگ» رو بذار و بیا آشپزخونه. بابام تنها کسی بود که توی خونه کیک می‌پخت. این یک رقم اصلن جز علاقمندی‌های آشپزی مامانم نبود.
کتاب رزا منتظمی را می‌گذاشت جلوش و می‌گفت بابا کدوم رو بپزم؟ بعد یکی را انتخاب می‌کردیم. من می‌خواندم از روش و بابام انجام می‌داد. 
یک. زرده و سفیده تخم‌مرغ را از هم جدا کن. دو. آرد را الک کن. سه. الی آخر. شاید کلاس دوم یا سوم بودم. خیلی کلمات را نمی‌فهمیدم. بعد باید بابا دست می‌شست و می‌آمد کلمه را می‌خواند.
یک شیشه اسانس پرتقال بود. گاهی بسته به کیک، یک قطره  با قطره‌چکان می‌زد توی مایه‌ی کیک. بعد شیشه را می‌گرفت زیر دماغ من و من بو می‌کردم و بوی باغ پرتقال می‌آمد.
مایه‌ی کیک رو توی سطل سفید پلاستیکی ماست درست می‌کرد. سطل راه راه بود. روش یه ورق نازک پلاستیک می‌کشیدن و با کش «ماست» محکمش می‌کردن توی سوپر شانجانی. بابام با سماجت سطل‌های ماست را نگه می‌داشت برای مایه‌ی کیک درست کردن یا شایدم چیزهای دیگر. 
درپروسه‌ی کیک پختن، دیدن جدا کردن سفیده از زرده خیلی برام باورنکردنی بود. هم‌زن برقی نداشتیم. با دست انقدر سفیده رو می‌زد که کف کنه. اون قسمت همیشه حوصله من را سر می‌برد. بعد مراحل می‌گذشت تا بالاخره. یک مایه درست می‌شد که مثل گِل سفت بود. من همیشه برام باورنکردنی بود که این گل به کیک تبدیل می‌شد. بعد می‌ریختیم توی قالب. بعد بوی کیک می‌پیچید توی خانه و شهرام ناطری می‌خواند که «دلنوازان نازنازان در رهند.»
بعد انتظار و انتظار و انتظار تا بالاخره کیک بیاد. 
بابام همیشه بعد از پختن ایده‌هایی داشت که چطور می‌شه دفعه‌ی بعد بهتر بشه. به نظر من مزه‌ی بهشت می‌داد کیک‌هاش.

بعدتر ما دوست داشتیم بلک‌کتز و اندی کوروس گوش کنیم. توی راه شمال، اوایل راه آهنگ‌های ما را می‌گذاشت. بعد توی پیچ‌های جاده چالوس کم‌کم شجریان و ناظری می‌گذاشت. می‌گفت مزخرفات بسه. می‌خواهیم آهنگ حسابی گوش بدیم و به مناظر نگاه کنیم. 
شهرام ناظری و بعدتر شجریان برای من به کودکی پیوند خورده. حتی یادمه با لنا بحث می‌کردیم که شهرام ناظری را بیشتر دوست داریم یا شجریان؟ شما فکر کن دو تا دختربچه‌ی هفت و ده ساله چرا باید همچین سوالی از خودشان بکنند؟ خب ما این سوال را از خودمان می‌پرسیدیم. شهرام ناظری اغلب برنده می‌شد. شهرام ناظری برای من بوی کیک می‌ده. بوی خانه‌ی دریانو با کاغذدیواری می‌ده.  بوی حیاط خلوت پشت آشپزخانه. بوی فرش. بوی قدیم.
برای من یکی از اولین تصویرسازی‌هایی که توی خاطرم شکل گرفته آن قسمت شعر مولاناست که درباره نهنگی‌ست که آب دریا را می‌خورد و دریا بیابان می‌شود!
شعر را می‌کذارم این‌جا.
 
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون


چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قُلزُم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم
که خوردم از دهان بندی در این دریا کفی افیون
 
ساعت‌های متمادی با بابام بحث می‌کردم درباره‌ی این نهنگ. مغز بچه این‌طوری شعر مولانا را می‌بیند. نهنگ! نهنگ جالب‌ترین قسمت شعر بود. نهنگ آخرین آهنگ طرف دوم نوار بود.
من تمامش را حفظ بودم. برای همین شعرهای زیادی از مولانا هست که با صدای شهرام ناظری توی سر من پخش می‌شه. حالا هرچی اما خاطره‌ی خیلی خوشایندی‌ست.
 
پ.ن
مرسی راحله که یادم انداختی. 
الان دیگه بس می‌کنم.
  

۱۳ دی ۱۳۹۴


.
بعد از مدت‌ها امروز دیدم دوباره میل دارم وبلاگ بنویسم. 
ننوشتنم کم و بیش از مرگ پدربزرگ قلی شروع شد. مرگ نبود. خودکشی بود. چی غم‌انگیزتر از پیرمردیه که چاقو رو توی سینه‌ی خودش فرو کنه؟
.
اولین باریه که این جمله رو نوشتم. بعد از مرگش از هرچیزی که نوشتم فکر کردم چرا از این نمی‌تونم بنویسم و نتونستنم تبدیل شد به سد نوشتنم. انگار که هرچی بنویسی دروغ باشه وقتی چیزی که بهش فکر می‌کنی رو ننویسی اما چیزی که بهش فکر می‌کنی رو نمی‌تونی بنویسی چون خیلی بزرگه. خیلی غم‌انگیزه. خیلی دردناکه.
.
من دفعات معدودی هاینریش را دیده بودم. کلن چهار سال می‌شناختمش اما سریع به عنوان شخصی از خانواده‌ی خودم قبولش کردم. اونم منو پذیرفت. برام همراه سایر نوه‌ها کارت پستال تولد و عید می‌فرستاد. تمام عذاب وجدانم را از ندیدن افراد مسن خانواده‌م با دیدن اون خاموش می‌کردم. انگار بابابزرگ خودم باشد. 
خیلی مرد خوبی بود. تا هشتاد سالگی اسکی می‌کرد. کلی جایزه برده بود. ورزشکار بود. مهربان بود. زندگی دیده بود. برادرش را توی جنگ از دست داده بود. زنش سال‌ها پیش سرطان گرفته بود و مرده بود. تنها توی یک ده توی یکی از خوش‌آب‌وهواترین مناطق کوهستانی اتریش زندگی می‌کرد. دو سال پیش زمین خورد و مهره‌ی کمرش شکست. بعد از اون خیلی درد کشید. مردی که تمام چیزی که توی زندگی براش مونده بود تحرکش بود، آخرین دلخوشیش رو از دست داد. شب تولد نود سالگی خواهرش، نوه‌ها یک فیلم ساختند با عکس‌های قدیمی که چطور این خانواده سال‌ها رو از سر گذروندند. از بچگی تا جنگ تا مرگ تا ازدواج تا نوه تا مریضی تا کهولت. همه‌چی. بعد از دیدن این فیلم رفته خونه و یک چاقو توی قلبش فرو کرده. 
از این ماجرا بیش از یک سال گذشته. امروز یادش بودم. توی سال گذشته خیلی اوقات یادش کردم. امروز دیدم انگار می‌خام و می‌تونم درباره‌ش بنویسم. که این بار رو زمین بگذارم که همراهم بود تمام سال گذشته. 
مرگش فقط غم‌انگیز بودن مرگ آدم عزیزی نبود. مرگش در عین حال قدرتمند بودن پیرمردی بود که به زندگیش، وقتی که کافی باشه براش، این‌طوری خاتمه می‌ده. 
مرگش برای من نوری انداخت روی چیزی که توی زندگیم انتخاب کردم. روی این‌که با انتخاب خودم از خانواده‌م دور شدم. خیلی به تنها بودن و حتی تنها مردنم فکر کردم. به این فکر کردم که خب می‌ارزه دور از خانواده؟ 
نه اگر منتظرید جوابی داشته باشم برای این سوال، جوابی ندارم اما می‌تونم دوباره درباره‌ش حرف بزنم. می‌تونم درباره‌ش فکر کنم. می‌تونم درباره‌ش بنویسم.

۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۴


یک. پس‌فردا می‌شود پنج‌سال که ساکن وین‌ام. بعد از پنج سال دکترای ویزا تمدید کردن گرفتم، اما هنوز با دکترای تاریخ هنر گرفتن فاصله‌ی خوبی دارم. مامان و بابام امسال تابستان برای اولین بار می‌آیند وین. بازنشسته شدنشان بالاخره توی این تصمیم اثر گذاشته.
دو. هنوز موقع امتحانات بهم بگی پخ گریه می‌کنم. از پریروز تا حالا رکورد اشک‌ریزی خودم را شکسته‌ام. هورمون‌هام بی‌تاثیر نیستند. همه‌چیز گاهی زیاد است. خودم کردم. خودم خواستم این بشوم که حالا توی راهش هستم که بشوم. اگر بمیرم و به آسمان بروم و ازم سوال کنند که توی زندگیت روی زمین چه کردی؟ باید جواب بدم که امتحان می‌دادم. همیشه داشتم امتحان می‌دادم.
سه. نا هم تهران است. خاله یا بهتر بگویم یکی از مامان‌هاش از دنیا رفت. خیلی غم‌انگیز بود. کلن توی یک سال گذشته خیلی مرگ‌ومیر دیدیم. هی فکر می‌کردم جریان چیه؟ چرا هی باید مرگ‌ومیر باشد. چرا تمام نمی‌شود؟ 
بعد دیدم درست به قدری که مرگ‌ومیر دور و برم می‌بینم زاد و ولد هم هست. 
زندگی همین است.
توی سن و سالی هستیم که اطرافیانمان پدرمادر می‌شوند مدام. نمی‌شود ما بزرگ شویم و سایرین پیر نشوند.
من هنوز مادر نشدم. گاهی فکر می‌کنم اگر این مرض تحصیلم می‌خوابید، می‌توانستم مادر بشوم. خیلی بهش فکر می‌کنم اما گاهی مسئولیت خودمان دو تا هم زیاد است. احمقانه‌ست که همه‌چیز با هم. راهی هم که حالا وسطش هستم را دوست ندارم به خاطر مادری ول کنم. امیدوارم پشیمان نشوم. 
چهار. آدم همیشه دیگران را می‌بیند و فکر می‌کند من جای آن‌ها بودم فلان و بهمان می‌کردم. بفرما بکن.
پنج. رادیوی خوب، خیلی خوب است. کانال اف‌ام‌فی‌یر روشن است و گاهی انقدر برنامه‌ش خوب است باید دست از تایپ‌کردن بکشم و گوش کنم چه می‌گویند. موزیک خوب، آدم‌های جالب، مصاحبه‌های عالی. پنجاه‌درصد برنامه‌ها هم آلمانی و انگلیس‌ست. یعنی دلیل گوش ندادنتان این نباشد که ما که آلمانی نمی‌فهمیم. برید گوش کنید حالش را ببرید.
شش. دوست دارم بنشینم این‌جا وراجی کنم اما امتحان دارم. 
هفت. اگر می‌توانید زاد و ولد کنید و هیچ دلیلی برای این‌که نکنید، ندارید، لطفن زاد و ولد کنید. ما هم کیف بچه‌های شما را می‌کنیم و امتحان‌هامان را می‌دهیم.

۲۴ فروردین ۱۳۹۴

Find what you love and let it kill you*


با هم زندگی کردن یکی از آسان‌ترین و سخت‌ترین کارهای دنیاست. وقتی بهش فکر می‌کنی که خب من فلانی را دوست دارم. فلانی من را دوست دارد. ما خسته شدیم از بس خانه‌ی هم بودیم و هی باید همیشه فکر کنیم صبح چی ببریم که قراره شب را خونه‌ی هم بخوابیم. اصلن خانه‌ی کی بخوابیم امشب؟، خیلی تصمیم آسانی به‌نظر می‌رسد و هست.
یک جایی آدم خسته می‌شود از آواره بودن. از این همه فضایی که امروز و فردا و شاید پس‌فردا چی بپوشم، توی مغز اشغال می‌کند. که همه را با خود ببرد. تقریبن این‌طوری می‌شود که آدم تصمیم می‌گیرد با هم زندگی کند. بله من صبح‌ها دوست دارم اولین چیزی که می‌بینم صورت خوابالوی تو باشد هم هست. بله رومانتیش هم هست اما زندگی روزمره هم هست و مهم است. 
با هم زندگی کردن خیلی محاسن زیادی دارد. اما آدم به با هم زندگی کردن، فقط در ظاهر فکر می‌کند وقتی هنوز تجربه‌ش نکرده.
آگوست امسال می‌شود دو سال که ما با هم زندگی می‌کنیم و آخر هفته گذشته من بالاخره وسایل مهمم را با وسایل مهم قلی «قاتی کردم» و همه را توی یک کمد جدیدی گذاشتیم که با هم خالی کرده بودیم. 
همه‌ی آدم‌ها کیف، کمد، کشوی یا گاوصندوق «مدارک مهم» دارند و آدم دلش می‌خواهد خیلی جای خوبی باشد. خودش بهش هر موقع خواست دسترسی داشته باشد و بداند دقیقن آن تو چی هست. جایش امن باشد. من هم همین‌طورم. رولی هم همین‌طور است.
بعد هم مسئله وسایل را قاتی کردن است. من حتی اوایل که قاشق چنگال‌ها و کابل‌هامان را با هم قاتی می‌کردیم سختم بود. فکر می‌کردم حالا چطوری من کابل‌های خودم را پیدا کنم. چطوری اون چاقو خوبه‌ی مورد علاقه‌م را سریع وردارم حالا که با همه چی «قاتی‌شده‌است».
برای من اوایل حتی سخت بود شریک شدن اتاق خواب. شریک شدن کمد لباس و حوله. چون من حوله‌ها را فلان‌جور تا می‌کنم و او نه. من ملافه‌ها را با فلان شوینده هفته به هفته می‌شورم. یک چیزهای خیلی کوچکی هست. باید بهتان بگویم که همه‌شان سخت است. این‌که پرده خریدن تا قبلش این است که می‌روی بیرون یک پرده می‌خری می‌آیی خانه، اما بعدش، باید با هم وقت پیدا کنید و نظرتان در مورد پرده هم لزومن مثل هم نیست. بعد از با هم زندگی کردم، پرده خریدن هم کار سختی می‌شود. 
شریک شدن کلن خیلی کار سختی‌ست. تمرین احتیاج دارد. آدم باید مدام با هم تصمیم بگیرد. یکی از مهم‌ترین چیزهایی که آدم از دست می‌دهد این است که همیشه تا گذاشتن یگ قرار دو تلفن فاصله دارد.
خوبی تجربه‌ای که من کردم این بود که کسی هولم نداد که سریع باشم. این شد که آخر هفته یک کمد را خالی کردیم و مدارک مهم را بعد از دو سال از توی سوراخ‌های خودمان درآوردیم و گذاشتیم توش. عصرش یک موزیک اپیکی توی سرم برای خودم پخش می‌کردم که بالاخره توانستم با هم همه چی را قاتی کنم. 
اگر یکی بهتان گفت با هم زندگی کردن و قاتی شدن و بودن آسان است، یا دروغ‌گوست یا بی‌تجربه. برای آن دسته آدم جالبا که خیلی آسان و طبیعی با هم زندگی را شروع کردند، گزینه‌ی خرشانس هم هست.
با هم زندگی کردن وقتی کسی را دوست داریم ناگزیر است. آدم یک جایی از نظر عاطفی، عملی بودن، عشقی و مالی ناچار می‌شود با هم زندگی کند. چه خوب که خودمان را هول ندهیم و هر سرعتی که داریم بهش وفادار بمانیم. اگرم بعضی‌ها سریع هستند خب آفرین! ولی زور نزنید. عرق نریزید. خودش می‌آید.
*Charles Bukowski




۶ فروردین ۱۳۹۴

 
تاریخ هنر با عشق و نکبت
یکی از کارهایی که پس از سال‌های سال تاریخ هنر خوندن توی وطن یاد نگرفته بودم و این‌جا اولین کاری بود که یاد گرفتم، توصیف/شرح اثر هنری* بود. توی تمام دانشگاه‌هایی که تاریخ هنر تدریس می‌شه توی اتریش، یه واحدی وجود داره به اسم تمرین در مقابل اصل (اثر هنری)**. در این تمرین‌ها آدم می‌ره توی موزه و جلوی یه کار می‌شینه و توصیفش می‌کنه. آدم باید فقط کار رو توصیف کنه. مهم نیست از چه سالیه یا منظور نقاش چی بوده یا چی سمبل یا تشبیهه یا چی. صرفن همون اثری که جلوته رو باید توصیف کنی. بعد هم نظر خودت رو می‌گی. اگر فکر می‌کنید کار آسونیه، امتحان کنید. یک راهش هم اینه که یکی پشت به تابلویی که تا حالا ندیده، می‌ایسته، طرف دوم کار رو توصیف می‌کنه و طرف پشت به تابلو اسکیس می‌زنه. این‌که ترکیب‌بندی، فرمت و رنگ چقدر شبیه اصل اثر بشه، درجه‌ی خوبی توصیف تو رو نشون می‌ده.
اونجا اولین باری بود که بالاخره فهمیدم چی می‌شه یه آدمایی ساعت‌ها جلوی یک اثر هنری می‌ایستن.
چند روز پیش توی موزه بلودر بالا بودم و نیم ساعتی از جلوی یک کار شیله نمی‌تونستم تکون بخورم. شیله آروم آروم تبدیل به یکی از نقاشای محبوب من شده. امروز هم‌چنان داشتم تمام روز به نقاشیه فکر می‌کردم. با خودم فکر کردم بالاخره داره تاریخ‌هنردان شدن در من به وجود میاد. متاسفانه تحقیق و پژوهش هنر خوندن توی ایران، هرگز من رو این‌جا نیاورده بود که حالا هستم که توی اوقات فراغتم به یک نقاشی فکر کنم. 
تاریخ هنر، یک درسی بود که استاد دیکته می‌گفت، ما می‌نوشتیم. حتی چهارتا اسلاید درست حسابی نبود چه برسه تمرین در مقابل اصل. من حتی موضوع اصل اثر تماشا کردن رو خوب نفهمیده بودم اون زمان. 
نمی‌دونم حالا چه‌جوره. سیزده سال پیش دانشگاه هنر، فتوکپی سانسور شده سیاه و سفید داوود میکل آنژ می‌داد دست ما که خدای نکرده ما دول داوود رو نبینیم مشکلی برای شهوتمون پیش بیاد.
هنوز گاهی عصبانی می‌شم وقتی یادم می‌افته، اسم اون کلاس تاریخ هنر بود. خیلی عصبانی‌تر می‌شم وقتی فکر می‌کنم هفت سال این‌طوری گذشت تا برسه و بیام از اول الفبای چیزی که فکر می‌کردم یاد گرفتم، رو یاد بگیرم.
توی ارشد هم دانشگاه الزهرا بودم که اون زمان زهرا رهنورد مدیرگروه پژوهش هنر بود. یه دختری بود برای پروژه، روی کاماسوترا کار می‌کرد با یک استادی که تخصصش تاریخ هنر هند بود. شما خودتون برید تصور کنید اسلایدهایی که ما از کاماسوترا دیدیم چه شکلی بود. گاهی دو تا کله بود. یکی بالای کادر. یکی سمت چپ کادر. حالا اون وسط چه اتفاقی برای تن این‌ها افتاده بود، اصلن به ما مربوط نمی‌شد. همه‌چیز در این خلاصه می‌شد. خیلی رقت‌انگیزه.
خیلی چیزهایی که یاد گرفتیم انگار طوری بود که ادای یاد گرفتن چیزی رو درمی‌آوردیم. نمی‌دونم شاید هم سن توی این مسئله تاثیر می‌گذاره. نگاه خود من هم این نبود که حالا هست. حتمن به بزرگ شدن هم مربوطه اما این‌که ما یک مقاله درست توی هفت سال ننوشتیم، نمی‌تونه تمامن، خالص، تقصیر خودمون بوده باشه. الان که به پایان‌نامه ارشد ایرانم نگاه می‌کنم، به نظرم واقعن شرم‌آوره و معتقدم فقط تقصیر من دانشجو نبوده. من برای پایان‌نامه‌م بیست گرفتم. بیست رو که خودم ندادم. 
نمی‌دونم. 
این‌که منم بشینم این‌جا بگم سیستم آموزشی غلطه هیچ کمکی نمی‌کنه اما این‌که نگم غلطه هم عصبانی‌م می‌کنه. 
من هم الان که نشستم این‌جا در خودم نمی‌بینم برگردم ایران به اصطلاح وظیفه خودم رو انجام بدم که توزیع دانش باشه مثلن. چون چنین ایده‌آلیستی نیستم. نمی‌دونم راه درست چیه. 
چیه کار درست واقعن؟
 
Bildbeschreibung *   
 Übung vor Originalen ** 

۴ فروردین ۱۳۹۴


بهترم. در واقع حالم خیلی بهتره شده. دوست ندارم بیام این‌جا بنویسم این فوت کرد. اون رفت. من اومدم. این شد که دو سه روزه توی مغزم وبلاگ می‌نویسم که فقط ننوشته باشم که بی‌بی‌م رفته و من هستم. 
یکی نوشته بود از بی‌بی گوهرت هیچ‌وقت توی آرشیوت ننوشته بودی اما از مامان‌مولی‌ت نوشته بودی. چون مامان‌مولی ما رو بزرگ کرده. چون ما باهاش زندگی کردیم. چون بارها چشم‌هام رو باز کردم مامان‌مولی بهم صبحانه داده. 
اما بی‌بی سال‌های سال اهواز زندگی می‌کرد، وقتی آمدند تهران، من بزرگ شده بودم. توی بچگی‌م کم دیدمش. رابطه‌مون متفاوت بود. ما به مامان‌مولی می‌گفتیم مامان‌بزرگ و به بی‌بی، بی‌بی چون می‌خواستیم وقتی می‌گیم مامان‌بزرگ معلوم باشه کدومو می‌گیم. به بابای مامانم هم می‌گفتیم پدربزرگ و به بابای بابام بابابزرگ که قاتی نشن. 
من از بی‌بی‌م کم نوشتم اما معنی‌ش این نیست که دوستش نداشتم. بی‌بی یکی از مهربون‌ترین زن‌هایی بود که من توی عمرم شناختم اما پیچیدگی‌های شخصیتی مامان‌مولی رو نداشت. کم‌حرف بود. آروم بود. در نتیجه ازش ننوشتم. خیلی آدم‌ها توی زندگی من هستند که هیچ‌وقت پاشون به نوشته‌ها باز نمی‌شه. دلیلی هم نداره همه توی نوشته‌ها باشن. نمی‌دونم. کامنت عجیبی بود برام که چون ازش ننوشته بودم، پس فلان. نمی‌دونم.
بگذریم.
این‌جا بهار شده. نه. انگار بهار حمله کرده. آفتاب می‌درخشه. صبح هوا زودتر روشن می‌شه. دیرتر تاریک می‌شه. لباسای آدم سیاه و هوا خاکستری نیست. صندلی کافه‌ها اومده بیرون و یکی در میون یه آدمی رو می‌بینی که چشماش رو بسته و سرش رو چرخونده طرف خورشید و داره لذت ناب محمدی می‌بره. نمی‌شه میون این همه زیبایی بود و بهتر نشد. نمی‌شه گل تو سبد دوچرخه نذاشت. نمی‌شه فکر نکنی که خیلی خوب شد جهان دوباره زنده شد به عشق. 
زمستون‌های وین سال‌به‌سال بیشتر عذابم می‌ده. سوسن شریعنی توی دانشگاه الزهرا استادم بود. یک بار بردم رسوندمش خونه، توی راه گفت از فرانسه فقط به خاطر بی‌آفتابی برگشته ایران. اصلن نمی‌فهمیدم اون روز چی می‌گفت. اصلن و ابدن و ابدن. خیلی ننر اومد به‌نظرم.
خیلی یاد این حرفش می‌افتم الان. یاد این‌که فکر کردم کی دلش آفتاب می‌خاد آخه انقد؟
مواظب باش چی آرزو می‌کنی.
اما خوبی اعتیادآور وین اینه: بهار که می‌شه تو وین، آدم تمام گناهان زمستون بی‌شرم رو فراموش می‌کنه. بس که بهار و تابستون زیبایی داره.
یه کاباره‌تیستی می‌گفت ما مردم ساکن اروپای مرکزی خیلی دراماتیکیم و واقعیت اینه که یک علتش هواست. این چهارفصل بودن ما رو ننر کرده.
ملت عزیز در فکر مهاجرت، از من به شما نصیحت، عمیقن به هوا فکر کنید قبل از مهاجرت. حالا اون ساکنان عزیز کانادا نیان فحش بدن که لوس ننر اتریش که خوبه سرد نیست یا شیش ماه‌تاریک نیست و فلان. من از سرما حرف نمی‌زنم من از خاکستری‌بودگی هوا حرف می‌زنم. هفته‌ها. روزها. ماه‌ها. 
شما هم برین توی وبلاگ خودتون از منفی سی درجه‌تون غر بزنید. والا. هرکی‌به‌نوعی.
پ.ن
وبلاگ کم می‌نویسم اما تو توییتر جیک‌جیک می‌کنم. نون جون مرسی منو فرستادی اون‌جا. 
خواستین بیاین.
اینم لینکم.



۲۴ اسفند ۱۳۹۳

مرگ امسال یک جوری آمد و چسبید به زندگی ما. 
امروز بی‌بی گوهرم از دنیا رفت. بی‌بی کوچولوی مهربون. خیلی کوچولو بود. شاید به زور یک متر و پنجاه سانت بود. بهش می‌گفتیم که می‌شه باهاش پارچه متر کرد از بس قلفتی بود.
بابای ماری شش سال پیش از سرطان فوت کرده، ماری بهم گفت وقتی پدر و مادر آدم می‌میرند، وقتی پدربزرگ و مادربزرگ هم نداشته باشی، احساس می‌کنی که مرگ بهت نزدیک شده. احساس می‌کنی مرگ باهات دو نسل فاصله نداره. فکر می‌کنی که توی ردیف جلو و نزدیک به مرگ هستی. کسی از تو مقابل مرگ محافظت نمی‌کنه. 
بعد یواش یواش یاد می‌گیری با نزدیک بودن به مرگ زندگی کنی. 
امروز یاد حرفش بودم. 
همه‌ش فکر کردم مامانم نه بابا داره دیگه نه مامان.
نمی‌دونم چه‌کار کنم. 
بی‌بی‌م مامانِ مامانمه. مامانم باهام تلفنی حرف زد اما بیشترش گریه کرد. بعد خواهرش از در اومد تو و گوشی رو داد به بابام و رفت بغل اون گریه کرد. منم خداحافظی کردم از بابام. بازم زنگ زدم به مامانم یه خاله‌ی دیگه گوشی رو برداشت. مامانم داشت تلفن می‌کرد. فکر کردم برم خرما و گردو درست کنم. اما یکشنبه‌ست همه‌جا تعطیله. نمی‌شه خرما خرید. بعد هم نمی‌دونم کجا پخشش کنم. احمقانه‌ست. 
شاید برم شله‌زرد بپزم و روی همه‌ش با دارچین بنویسم بی‌بی گوهر. 
نمی‌دونم چه‌کار کنم. 
قلی گفت بیا بغل من. 
گفت می‌خای به مامانم زنگ بزنم بیاد این‌جا؟
دلم مادر خودم رو می‌خاد.
اصلن نمی‌دونم چه‌کار کنم.
اصلن بلد نیستم الان باید چه‌کار کنم.

۲ آذر ۱۳۹۳

maman und ich

مامانم بازنشسته شد. 
سال‌های سال که من نمی‌دانم چند سال است، توی وزارت دارایی کار کرد. وزارت دارایی انقدر کلمه‌ای‌ست که توی خانه‌ی ما به کرات شنیده شده که مثلن یکی از خاطرات من از سپهر این است که به دارایی می‌گفت دایایی. خیلی بامزه می‌گفت. 
آیدا یک پستی نوشته بود درباره‌ی بچه‌ش که به محل کارش رفته بود که از نظرش جالب‌ترین جای دنیاست و همه‌چی را به هم منگنه کرده بوده. خواندن همین باعث شد که یک موجی از خاطرات وقتی که دبستان بودم بهم برگردد. من عاشق دارایی بودم. 
خوب که فکر کردم یادم آمد روی میز مامان خودکار و کاغذ و پرونده بود. چیزی که جالب بود الان برایم تصورش، این بود که کامپیوتر نداشت رو میز. الان میز کار بدون کامپیوتر غیرقابل تصور است. بعدتر کامیپوترهایی بود که نوشته سفید می‌آمد و زمینه آبی بود.
برگردیم عقب. دبستان که بودم. روز اداره که می‌آمد، می‌رفتم اداره که آسانسور داشت و می‌رفتیم توی اتاق مامان. مامان یک پرونده خالی می‌داد با کاغذ به من و من حسابدار می‌شدم. یک ماشین‌حسابی داشت که به‌نظر من بهترین و جالب‌ترین چیز جهان بود. اولن که خیلی جالب‌تر از ماشین‌حساب‌هایی بود که خانه داشتیم چون هر چه می‌نوشتی را با یک صدای خاصی پرینت می‌کرد، بعد هم هر چی بیشتر می‌نوشتی رولش درازتر می‌شد. خیلی کارها هم می‌کرد که به‌نظر من به‌دردنخور بود مثل محاسبات پیچیده که معلوم نبود به چه درد می‌خورد. من خوشم می‌آمد عددهای رند را با هم جمع کنم. عددهایی که نمی‌توانستم بخوانم. بعد منها کنم و بشود آن عددی که قبلش بود.
بعد همه را منگنه می‌کردم به پرونده. خیلی احساس خوبی بود. مامان می‌آمد ما را سوار سرویس می‌کرد می‌فرستاد استخر. 
برمی‌گشتیم عشقم بود که بروم پرونده‌ای که توی کشوی مامان قایم کرده بودم را بردارم نگاهش کنم و عددها را نگاه کنم که چه با هم رند می‌شوند توی ضرب و تقسیم و خیلی مهم باشم و یک کاری توی کشو منتظرم باشد.
عشقم این بود که مامان کار بیاورد خانه. بعد ماشین‌حساب هم می‌آمد خانه روی یک عالم پرونده. راهنمایی که بودم، گاهی می‌شد که من عددها را بخوانم و مامان بزند توی ماشین‌حساب و من می‌مردم از شدت اهمیت شخص خودم که دارم کمک می‌کنم.
روی دیگرش این بود که ما با مادر شاغل بزرگ شدیم. مثل هر بچه‌ای روزهایی آمد که دلمان می‌خواست مامانمان مثل مامان‌های دیگر خانه‌دار باشد و پیش ما باشد و انقدر همیشه عجله نداشته باشد. ولی دست آخر مامان همیشه یه اَبَرمامان بود که من از وقتی خودم را شناختم بهش افتخار می‌کردم.
چند روز پیش بهم زنگ زد گفت: مامان حکمم آمد. بازنشست شدم. این دفعه که بیای همه‌ش خونه‌م. گفتم مامان من از پنج سالگی آرزومه توی همیشه خونه باشی. هرچقدر این حرف به‌نظر احمقانه بیاید. از دهنم در رفت. 
خوشحالم براش. 
مامان خسته نباشی.
 

۶ آبان ۱۳۹۳


این‌جا را باز کردم چون برام شده مثل گورستان رفتن. روی سنگ‌ها قدم بزنی اسم‌ها را بخوانی. دلتنگ باشی.
یاد امواتم که می‌کنم دلم می‌خواهد این‌جا بنویسم.
توی فکر عمه‌جان فاطمه (ساکن روی ط) بودم دیشب. تمام شب یادم بود که چه‌جور قشنگ موهاش نرم و سفید بود تا زیر گوشش. یک‌دست سفید. من یک کمی هم ازش می‌ترسیدم چون یک خال گوشتی روی دماغش داشت. لهجه‌ی ترکی‌ش هم خیلی غلیظ بود. خیلی اوقات نمی‌فهمیدم چه می‌گوید اما ازش خوشم می‌آمد. عمه‌جان فاطمه با خاله‌جان فاطمه با هم زندگی می‌کردند. عمه‌جان خواهر بابابزرگ بود، خاله‌جان خواهر مامان‌مولی. خاله‌جان خودش یک پست جداست. یک جمله درباره‌ش این‌که: تیلیت آب‌گوشت را با چنگال می‌خورد که خیلی کم بخورد. خیلی بانمک بود.
عمه‌جان توی خاطرات من کم حرف می‌زند. مامان اما می‌گوید که خیلی هم حرف می‌زده و من اشتباه می‌کنم. شاید با من حرف نمی‌زده چون من بچه بودم. یعنی حتمن باید همین‌طور بوده باشد. سوپی که تازه دنیا آمده بود، می‌آمد یک ماه خانه‌ی ما می‌ماند. ما مدرسه می‌رفتیم و می‌آمدیم خانه غذاهای خوشمزه داشتیم که عمه‌جان پخته بود. من واضح‌ترین تصویرم ازش نشستن و دلمه پیچیدن است. دلمه‌ها همه ریز ریز، قد یک بند انگشت. خیلی ریز می‌پیچید. دلمه‌هایی که من می‌پیچم، اغلب دوبند انگشتند. حتمن اگر می‌دید می‌گفت خیلی گَل‌فِس هستم. 
به جک‌جانور می‌گفت جَه‌جَنَوار. گفتن این یک کلمه را خوب یادم است با صداش. با لهجه‌ش. کامل. اما به جز جه‌جنوار توی خاطرات من چیزی نمی‌گوید. صامت. شاید هم این را یادم است چون تمام نوه‌ها به جک‌جانور می‌گفتند جه‌جنوار که ادای عمه‌جان را دربیاورند. شاید همین را هم از بقیه شنیدم. نمی‌‌‌دانم.
یک چیز دیگرش هم که یادم است این است که بهم با اخم اشاره می‌کرد که دستم را از تو دماغم دربیاورم. من می‌خواستم براش توضیح بدهم که من باید دستم توی دماغم باشد چون یک چیزی آن‌جاست. اما عصبانی نگاهم می‌کرد و من منصرف می‌شدم. می‌رفتم زیر میز به دست توی دماغ ادامه می‌دادم.
خیلی لاغر بود. دستاش هم خیلی پیر بود. یک پیراهنی داشت سبز پسته‌ای، یک جنس نرمی داشت. شاید ابریشم بود. چون خیلی یادمه سرم روی پاش بوده باشد و دامنش را بو کرده باشم. گل‌های ریز ریز داشت. آستین بلند بود و تا زیر زانو بود. همیشه زیر پیراهنش یک شلوارهای بامزه‌ای می‌پوشید که زیر زانو تورتوری بود. یادم هست که صورتم را ناز می‌کرد. دستش را خیلی خوب یادم است. دستش خیلی پیر بود. خیلی.
من ازش خوشم می‌آمد، فقط از خالش می‌ترسیدم. وقتی نگاهش می‌کردم سعی می‌کردم به خالش نگاه نکنم که نترسم. 
یازده سالم که بود عمه‌جان فوت کرد. سال هفتاد و سه. الان توی سایت بهشت زهرا پیداش کردم. خیلی پیر بود وقتی فوت کرد.
آخرین باری که دیدمش از لای در بود. آورده بودنش خانه. با سرم بهش غذا می‌دادند. مریض نبود گمانم. کهولت سن داشت. 
عمه‌جان اولین نفری بود که مُرد توی زندگی من. 
مرگ برای من آهسته و صامت بودن عمه‌جان است. یواش بودن و بعد نبودنش است.