نمیدانم دیگران چطور هستند اما برای من اینطور بود که وقتی چندماه پیش به چهل سالگی فکر میکردم، خیلی برایم ناخوشایند بود. دلم میخواست، یک جایی باشم و یک کاری کنم که خیلی خوشحالم کند بی اینکه مجبور خاصی باشم. دلم میخواست مجبور نباشم بهم خوش بگذرد و خودش خودبهخود بگذرد. جوری که وقتی با خانواده هستم میگذرد. دلم نمیخواست وین باشم و مجبور باشم مهمانی بدهم. برنامهریزی کنم. آدمها را ببینم. میخواستم تا جایی که میشد عقب بیاندازم روبرو شدن با دیگرانی که بگویند پوف لاله. چهل ها؟ فاک دت چهل. انداختم عقب چون عقبانداز اعظم. قرار شد برویم ایتالیا. گار دارد ایتالیا که باهاش از این راحتیهای خانوادگیوار دارم. تصور شهر به شهر گشتن و رنسانس و رم آنتیک و پالادیو تماشا کردن برای رسیدن به چهل سالگی کنار غذای خوب خوشحالم میکرد. کشور همسایه را واقعا هنوز خوب نگشتم. برای چهل دلم میخواست وقت داشته باشم بفهمم چه حالی دارم قبل از اینکه در مقابل دیگران پرفورم کنم که چه حالی دارم.
۲ اردیبهشت ۱۴۰۲
هرکی به نوعی
۲ فروردین ۱۴۰۲
چراغ دل برافروزی/غبار غم بیفشانی
از دوش آمدم، توی کمد ایستاده بودم و اصلا نمیدونستم چی میخوام بپوشم که دیدم تماس تصویری از مامانم. ساعت رو نگاه کردم. هشت نشده بود. وقت دارم هنوز. لباس تنم نیست ولی خب او هم مامانمه دیگه. گوشی رو برداشتم و مامانم با عینک مطالعهش که چشمای زیباش رو خیلی بزرگتر و واضحتر میکنه، نشسته بود. من زودتر دیدمش، او داشت به صفحه تلفنش دقت میکرد. مدتی همینطور جدی نگاه کرد و من هیچی نگفتم و منم نگاهش کردم. بعد ناگهان من رو دید، تمام صورتش شد لبخند. گفت عزیزم عافیت باشه. حوله حمام مثل دور از جون همه عمامه روی سرم بود.
۲۸ اسفند ۱۴۰۱
What you resist, persists
دیروز بازگشایی خصوصی فصل کوهنوردی ما بود. به اندازهی یک روز کامل کاری توی طبیعت چریدیم و پریدیم و دویدیم. خسته و جسد برگشتیم خانه و بیهوش. هوا عالی بود منتها راه را کوتاهتر از آنچه بود حدس زده بودیم. توی گزارش مسیر، نوشته بود مسیری مناسب خانواده. نه خانواده من و قلی. خانوادهای آلپی. نه ما. سه چهار ساعت بیش از انتظارمان طول کشید مسیری که رفته بودیم. یک جایی نفسزنان داشتیم از یک دیواری بالا میرفتیم، یک مرد آلپی با یک پا، بپر بپر کنان، بدون هیچ عصایی ازمان سبقت گرفت. چندین زن و مردی را دیدیم که حداقل شصت سالشان بود، مثل بز اخفش صخرهها را درمینوردیدند. خجالت کشیدیم. واقعیت این بود که بعد از تمام اینها، راه پس داشتیم اما نمیخواستیم مسیر رفته را برگردیم. خوب کردیم. خوش گذشت. از این فعالیتهای جسمی بود که بعدش به خودت افتخار میکنی. هوا هم عالی بود. آفتاب عالمتاب. امروز با تن و ذهنی آرام هرکداممان یک گوشه ولو ایم.
۲۵ اسفند ۱۴۰۱
چه کسی می آید با من فریاد کند
سرم میان زندگی تنگ خودم، سپیده قلیان پایش را از زندان ضحاک گذاشت بیرون و فریاد زد که میکشیمت زیر خاک. مردان همراهش شاید میخواستند این هوار را نزند. آرام دستشان را گذاشتند زیر آرنجش. راهش را پیدا کرد و مشتش را بالا برد.
۱۸ اسفند ۱۴۰۱
"Memory is a poet, not a historian."
دلتنگم. چنان دلتنگ که دیگر تظاهر هم نمیکنم که نیستم.
۵ اسفند ۱۴۰۱
Suboptimal
گفتم یعنی بلوچستان روانمه اونجا؟ گفت آره. سرکوب شده و محروم. گفت تریبون رو بده دستش ببین چی میگه؟ چی میخواد؟ چرا میخواد فلان کار رو بکنه؟
۴ بهمن ۱۴۰۱
گلچین شاد ایرانی
دوربین لپتاپ شخصیم خراب شده. کجا بفهمم خوبه؟ معلومه توی تراپی. چون چرا باید جای دیگری بفهمم. پندمی تمام شده. زوم شخصی جز برای تراپی تمام شده. زوم کاری هم روی لپتاپ اداره. پس چی شد؟ نفهمیدم دوربینم خرابه. روی چک قبل از تراپی دیدم. از این حالاتی که نمیخواستم بپذیرم دوربینم خراب شده. تلفنم هم شارژ نداشت. طبیب گفت میخوای امتحان کنیم ببینیم کندوکاو بدون دوربینت عمیقتر میشه یا نه؟ گفتم میخوام. گفت میخوای منو ببینی؟ گفتم میخوام. گفت فقط باید رادیکال بگی چه احساساتی داری. چون نمیبینمت. برای خودت هم خوب است.
۲۰ آذر ۱۴۰۱
نهنگی هم برآرد سر
از وقتی که اعدامها شروع شده، فقط مختصر میتوانم توییتر را باز کنم. توان دیدن و خواندن و شنیدن ندارم. دلایل خوبی دارم برای خودم اما از نداشتن توان، خودم شرمزده و عاجزم. در عین حال میدانم که باید مراقب روح و روانم باشم. گستاخی دانستن اینکه وقتی میخواهم، میتوانم مراقب خودم باشم از این اخبار و گستاخی انجام دادنش و گستاخی نوشتن دربارهش، شرمزدهام میکند. منتها شرمی که فکر میکنم باید جمعی دربارهش حرف بزنیم. فقط به قصد معاشرتهای خصوصی و کوتاه زمانی را در مستقیم و زمان کمتری را در حلقهی سبز –لیزر سبز میگذرانم. بعد علیرغم تمام دادار-دودورها، عذاب وجدان.
۱۰ آذر ۱۴۰۱
Trauerfeier
یک پرندهی لهشده که مثل کاغذ صاف شده بود، توی خیابان و درست جلوی خط عابر پیاده افتاده بود روی زمین و چراغ عابر قرمز بود. من خیره شده بودم بهش. خوب نمیدیدم. نمیخواستم خوب ببینم؟ ماشینها که رد میشدند پرهاش به آرامی از باد عبور تایرها تکان میخورد. باقی تنش محکم چسبیده بود به زمین. کبوتر بود گمانم. سعی کردم سرش را پیدا کنم. گردن کشیدم روی خیابان که تماشاش کنم. اصلا معلوم نبود سرش کجاست. پنجههای لااقل یک پایش هم رو به هوا بود. چقدر کوچولو بود حیوانکی. ناگهان با بوق ترام و فریاد عابر بغلی به خودم آمدم و سرم را کشیدم عقب. ترام از روبروم رد شد. ترسیدم.
۸ آذر ۱۴۰۱
Digital intimacy
وسط صحبتم با طبیب، همان یک ربع اول در جلسه به جای باریکم رسیده بودم و داشتم بردباری میکردم با خودم. قبلش میدونستم اینطور میشه. خسته بودم، شب بود و روزم طولانی و پیچیده بود اما از صبحش تصمیم گرفته بودم حرفش را بزنم. ناگهان صداش روباتی شد، از اونها که یک جیغ نازک ناخوشایند میشه. بریده بریده. تصویرش خط افتاد و ثابت شد. بعد صامت شد. دستش روی عینکش بود. کج بود. با دقت نگاهش کردم. از اول جلسه او را نگاه نکرده بودم. ریشش را رنگ میکند؟ همیشه انقدر سیاه بود؟ هرچه صداش رباتیتر شد بیشتر یاد آهنگ ریگرت ریگرت افتادم. همانطور که به صورتش دقت میکردم، صفحهی زوم بسته شد. من در وین بودم و تراپیستم در امریکای شمالی. اتاق کارم ضمن کندوکاو، انگار ریخت و پاش شدیدی شدهبود. ریختوپاش روحی. همان تصویر کج و معوجش هم در همین هیگار ویگار از صفحهی مانیتورم کاملا محو شد. فکر کن توی تراپی باشی، ناگهان از جایی که هستی، فیزیکی بیفتی بیرون؛ وسط حرفت. وسط حرف سختت. امکان نداره چنین چیزی اتفاق بیفته اما روی زوم چرا. نکبت.
