۲ اردیبهشت ۱۴۰۲

هرکی به نوعی

 نمی‌دانم دیگران چطور هستند اما برای من این‌طور بود که وقتی چندماه پیش به چهل سالگی فکر می‌کردم، خیلی برایم ناخوشایند بود. دلم می‌خواست، یک جایی باشم و یک کاری کنم که خیلی خوشحالم کند بی این‌که مجبور خاصی باشم. دلم می‌خواست مجبور نباشم بهم خوش بگذرد و خودش خودبه‌خود بگذرد. جوری که وقتی با خانواده هستم می‌گذرد. دلم نمی‌خواست وین باشم و مجبور باشم مهمانی بدهم. برنامه‌ریزی کنم. آدم‌ها را ببینم. می‌خواستم تا جایی که می‌شد عقب بیاندازم روبرو شدن با دیگرانی که بگویند پوف لاله. چهل ها؟ فاک دت چهل. انداختم عقب چون عقب‌انداز اعظم. قرار شد برویم ایتالیا. گار دارد ایتالیا که باهاش از این راحتی‌های خانوادگی‌وار دارم. تصور شهر به شهر گشتن و رنسانس و رم آنتیک و پالادیو تماشا کردن برای رسیدن به چهل سالگی کنار غذای خوب خوشحالم می‌کرد. کشور همسایه را واقعا هنوز خوب نگشتم. برای چهل دلم می‌خواست وقت داشته باشم بفهمم چه حالی دارم قبل از این‌که در مقابل دیگران پرفورم کنم که چه حالی دارم. 

راضی هستم امروز و این‌جای کار از تصمیم. این شد که صبح تولدم سردرآوردم از واتیکان. یکشنبه بود. روز را با چندین و چند پیام محشر شروع کرده بودم و قلبم همان‌جای اول روز نرم و لطیف شده بود. 
وقتی رفتیم توی بازیلیکای سنت پیتر، یک اسقفی در حال اجرای مراسم بود. سنت‌پیتر واقعا باشکوه است. ستون‌های دوریس و‌ مجسمه‌های بالای راهروهای قرینه را با حیرت تماشا می‌کنی و بعد که می‌رسی به بازیلیکا، ستون‌های کرینتیش عظیم سربه‌فلک گذاشتند. فکر می‌کنی ممکن نیست. هست. شکوه واقعا کلمه‌ی مناسبی برای توصیف است. به محض ورود پیتا چنان با فروتنی پشت شیشه‌ی خاک‌گرفته نشسته، انگار نه انگار پیتاست. ضمن این‌که نمی‌دانستم کدام طرفم را تماشا کنم، با خودم فکر می‌کردم مراسم یکشنبه واقعا مثل یک تئاتری می‌ماند که بارها اجرا شده. بازیگرانش در یکی از قشنگ‌ترین صحنه‌های تئاتر دنیا بازی می‌کنند و بازی‌شان را خیلی خیلی خوب بلدند. اگر هم مثلا برادوی فلان، پس لابد واتیکان هم بهمان. 
تصمیم گرفتیم قبل از تماشای کلیسا، مراسم را تماشا کنیم. مراسم تمام شد و با چپ و راست دست دادیم و ناگهان یک کشیش روبروی ما ظاهر شد. اصلا منتظر نبودم و از مراسمی که می‌شناختم، برای نان مقدس باید می‌رفتی جلوی درگاه. در فکر ظاهر شدن کشیشی مقابلم نبودم. اما چاره نبود. دستانم را کاسه کردم که بی‌ادبی نباشد نگرفتن نان مقدس. فکر کردم می‌گذارد کف دستم و می‌گذارم توی جیبم. اما وقتی که گذاشت توی دستم، گفت کورپوس کریستی (تن مسیح) و بعد نگاهم کرد، من هم نگاهش کردم. گفت همین الان بخور. فکر کردم شوخی می‌کند، نخوردم. با تحکم گفت بخورش. الان. خوردم. وحشتناک شرمنده هم شده بودم از نادانی‌م از مراسم اما خنده‌دار هم بود. با خودم فکر کردم پس مبعوث شاید شدی منصف. خلاصه برای دفعه‌ی دوم در زندگی کورپوس کریستی خوردم. این‌بار می‌دانستم که نباید تن مسیح را بجوم. این را هم می‌دانم برای شرمندگی دفعه‌ی قبل. دفعه اولی که با کورپوس کریستی مواجه شده بودم، عزاداری هینریش بابابزرگ قلی بود. هفت سال پیش تقریبا. آن بار کورپوس کریستی را جویده بودم و چنان دستمایه خنده‌ی اطرافیانم شده بودم که هنوز هم تعریفش را می‌شنوم و هربار همه ریسه می‌روند و من شرم. از این خاطراتی شده که در عزاداری همه‌ی عزاداران را می‌خنداند و غصه را کم می‌کند. راضی‌ام.

۲ فروردین ۱۴۰۲

چراغ دل برافروزی/غبار غم بیفشانی

 از دوش آمدم، توی کمد ایستاده بودم و اصلا نمی‌دونستم چی می‌خوام بپوشم که دیدم تماس تصویری از مامانم. ساعت رو‌ نگاه کردم. هشت نشده بود. وقت دارم هنوز. لباس تنم نیست ولی خب او هم مامانمه دیگه. گوشی رو برداشتم و مامانم با عینک مطالعه‌ش که چشمای زیباش رو خیلی بزرگ‌تر و واضح‌تر می‌کنه، نشسته بود. من زودتر دیدمش، او داشت به صفحه تلفنش دقت می‌کرد. مدتی همین‌طور جدی نگاه کرد و من هیچی نگفتم و منم نگاهش کردم. بعد ناگهان من رو دید، تمام صورتش شد لبخند. گفت عزیزم عافیت باشه. حوله حمام مثل دور از جون همه عمامه روی سرم بود.

گفت وقت داری؟ گفتم کم. این‌جا متاسفانه دو فروردین نیست و دارم می‌پوشم برم کار. خندید. قربون خنده‌ش. نیمه‌برهنه بودم اما دوربین رو گذاشتم طوری که از شانه به بالا معلوم باشد. گفت ببر پایین دوربین رو. قاه قاه خندیدم. 
گفت یادته واسه‌م ریمل می‌زدی می‌گفتی به وسط سینه‌م نگاه کن؟ اصلا یادم نبود. یادم اومد مهمانی که می‌رفتیم مامانم را آرایش می‌کردم. چقدر می‌خندیدیم. می‌نشست روی صندلی و می‌ایستادم روبروش و سایه چشم براش می‌زدم و ریمل می‌زدم. خیلی مژه‌هاش بلند است. اگر به بالاتر از سینه‌م نگاه می‌کرد، مژه‌هاش می‌خورد به پلکش و سیاه می‌شد و سایه‌هایی که با دقت زده بودم خراب می‌شد. عزیزم. خیلی بوی خوبی می‌داد مامانم. حتما خیلی بوی خوبی می‌ده هنوز. سال ۲۰۱۹ آخرین بار بغلش کردم. بغل سفت. 
گفت مامان بپوش بدم با بقیه هم حرف بزنی. نمی‌دونستم چی می‌خوام بپوشم. افتاده بودم توی نوستالژی نوروز ایرانی. خنکی هوا و گل‌ها و شکوفه‌ها و عزیزان و هر و کر و از این خونه به اون خونه با همه‌ی آدم‌هایی که توی مهمونی قبلی بودند، به مهمونی بعدی رفتن. یادش بخیر. می‌دونم خیلی خوش‌شانسم که این اوقات سال برام همیشه اوقات خیلی خیلی خوشی بوده. 
یه تاپ برداشتم و پوشیدم و مامان دست‌به‌دست منو داد به خاله‌ش و خاله‌میم و عمومیم و عموعین. چاق‌سلامتی. لنا رو یه لحظه دیدم. نشست پیش مامان، سرش رو گذاشت روی شونه‌ی مامانم. دلم رفت برای دوتاشون. 
مامان و بابام این شوخی رو با هم دارند که هروقت من زنگ می‌زنم، به هرکدومشون، بعد از این‌که حرفمون با هم تموم می‌شه می‌گن بیا حالا «یه ذره» هم با اون‌یکی حرف بزن. بابام هربار عصبانی می‌شه. مامان بعد از دست‌به‌دست شدن منو دوباره گرفت و گفت لاله بیا بریم به سیروس بگیم، «یه ذره» با لاله حرف بزن و خودش عین بچه‌های تخس خندید. توی راه گفت ببین چه خوب راه می‌رم. بعد از جراحی واقعا نقاهت سختی داشت. گفتم اگر درباره‌ی راه رفتنت چیزی نمی‌گفتی، من هم اصلا چیزی به فکرم نمی‌رسید چون برایم کاملا عادی بود. باز صورتش باز شد. واقعا هم همین‌طور بود. توی دلم خوشحال شدم. رفت به بابام گفت سیروس بیا تو هم یه ذره با لاله حرف بزن. بابام رو کرد به خاله میم و گفت می‌بینی میم، همیشه همین کارو می‌کنه. من و مامان پهن. گفتم سلام نفس. گفت سلام عزیزم. می‌بینی مامانت چی می‌گه؟ گفتم آره. از خنده‌م فهمید سرکارش گذاشتیم. گفت زیبا؟ مامانم رو کرد بهش. خندید. نصفه نیمه دیدمشون توی تصویر. رو کرد به من، بابا جون ما داریم می‌ریم. داری می‌ری سر کار؟ گفتم نه هنوز. گفت باشه. برو بابا جون. خدافظ. نمی‌دونم کیفیت تماس بده؟ می‌خواد من برم؟ می‌خندم. قبل از خدافظی داد می‌زنم خوش بگذره عشقیا. صدای خنده و همهمه میاد. قطع می‌کنم. سکوت مطلق دوباره توی کمد. میام بیرون. غولاند نشسته پای روزنامه. می‌گم قهوه گذاشتی؟ می‌گه اوهوم. گریه‌م گرفته.

۲۸ اسفند ۱۴۰۱

What you resist, persists

 دیروز بازگشایی خصوصی فصل کوهنوردی ما بود. به اندازه‌ی یک روز کامل کاری توی طبیعت چریدیم و پریدیم و دویدیم. خسته و جسد برگشتیم خانه و بیهوش. هوا عالی بود منتها راه را کوتاه‌تر از آنچه بود حدس زده بودیم. توی گزارش مسیر، نوشته بود مسیری مناسب خانواده. نه خانواده من و قلی. خانواده‌ای آلپی. نه ما. سه چهار ساعت بیش از انتظارمان طول کشید مسیری که رفته بودیم. یک جایی نفس‌زنان داشتیم از یک دیواری بالا می‌رفتیم، یک مرد آلپی با یک پا، بپر بپر کنان، بدون هیچ عصایی ازمان سبقت گرفت. چندین زن و مردی را دیدیم که حداقل شصت سالشان بود، مثل بز اخفش صخره‌ها را درمی‌نوردیدند. خجالت کشیدیم. واقعیت این بود که بعد از تمام این‌ها،  راه پس داشتیم اما نمی‌خواستیم مسیر رفته را برگردیم. خوب کردیم. خوش گذشت. از این فعالیت‌های جسمی بود که بعدش به خودت افتخار می‌کنی. هوا هم عالی بود. آفتاب عالمتاب. امروز با تن و ذهنی آرام هرکداممان یک گوشه ولو ایم.

فردا عید سعید باستانی به خود و خانواده‌تان تبریک می‌گوییم است. امسال با چندتا از دوستان که هرگز با هم سال تحویل نداشتیم، هستیم. تنوع. 
تنوع؟ امسال هفت سین ندارم. امروز صبح بالاخره پذیرفتم که سبزه‌ی امسالم خیلی خیلی زشت شده است. دمرش کردم توی سطل زباله. پذیرش این‌که زشت است و یکشنبه است و دم آخر است و کاریش نمی‌شود کرد و سنجد و سمنو و سایر موارد را هم ندارم، پس لازم نیست سبزه‌ی زشت را هم نگه دارم، برایم رهایی‌بخش بود. مامان این‌ها هم سفرند. پس شاید آن‌ها هم سبزه نداشته باشند. حتما دارند. 
کاش من هم همراهشان سفر بودم. کاش اقلا مرخصی بودم. همین است که هست. دیروز یک ساعت آخر مسیر خیلی خیلی خسته بودیم. یک جا یک تکه زمین نسبتا خشک پیدا کردیم و دراز کشیدیم. در آن لحظه می‌دانستیم که قبل از تاریکی به ماشینمان خواهیم رسید. خیلی خوشایند بود فکرش. همین‌طور که با این شادی مختصر به ابرها و رنگ‌هاشان توی آسمان نگاه می‌کردم، از این لحظه‌هایی را تجربه می‌کردم که‌ انگار کمی جهان را می‌فهمی. کمی. گفتم برام اوکی است که چهل سالم می‌شود. نگاهم کرد و‌ گفت یعنی خوشحالی؟ گفتم نه اصلا اما اوکی است. با تردید نگاهم کرد، گفت چاره‌ای نداری. اگر اوکی نباشد چی؟ گفتم می‌دانم اما اوکی هم هستم. قبل از این‌که چاره‌ای ندارم، اوکی هستم. 
.
دست‌کش‌های سیلیکونی سبز را دستم کرده بودم و لازانیا را که از توی فر درآوردم، قلی گفت لاله دوازده دقیقه‌ی دیگر لباس‌ها تمام می‌شود. فکر کردم عالی. چیزی نیست دوازده دقیقه. لازانیا به هرحال خیلی داغ است و باید کمی از جلز ولز بیفتد تا قابل خوردن شود. 
سوپ جو را که روی گاز بود، هم زدم. نمی‌دانم چرا خوشمزه نشده. هرچی به عقلم رسیده بود کم و زیاد کردم اما یک چیزی می‌لنگید. نمی‌فهمیدم چیست. در قابلمه را بستم و رفتم خیره شدم به ماشین لباسشویی.
قلی داشت لباس‌ها را تامی‌کرد، که جا برای خیس‌ها باز شود. من خیره به ماشین. نوشته بود چهاردقیقه. رفتم لباس‌هایی که تا کرده بود گذاشتم توی کمد کشوها. کمی توی کمد ایستادم و توی آینه خودم را تماشا کردم و صدای هام‌هام ماشین لباسشویی را گوش کردم. دوست دارم صداش را. صدای خانگی و امن و امانی‌ست. منتظر بودم صدای بوق تمام شدنش را بشنوم. از نو هام‌هامی کرد و لباس‌ها را چرخاند. رفتم توی حمام نوشته بود شش دقیقه. الان چهاردقیقه نبود؟ لازانیا. 
گفت این جوراب منه یا تو؟ گرفتم از دستش. هردومان خیلی لباس‌های سیاه داریم. جوراب‌هایمان خیلی با هم قاتی می‌شود. جوراب را کشیدم توی دستم که با دقت نگاه کنم. این جوراب‌های زیر زانوم را مدام با جوراب‌های خودش عوضی می‌گیرد چون بزرگ‌تر از جوراب‌های معمولی‌م است. می‌گذارد توی کشوش، گاهی تصادفی معلوم می‌شود جوراب من آن‌جاست. معمولا وقتی یک سری نو می‌خرم چون «جوراب‌هایم را ماشین لباسشویی خورده‌است». از پاشنه‌ی جوراب تا بالاش که توی دستم کش آمده و خیلی طولانی بود را معلم‌وار نشانش دادم: زیر زانوست. مال منه. 
تمام مدت حواسم به بوق ماشین لباسشویی بود. بوق نمی‌زد. لازانیا. گشنگی. تا کردن لباس‌ها تمام شد. دوتایی رفتیم توی حمام، خیره به ماشین لباسشویی، این چه یک دقیقه‌ای‌ست؟ هام‌هام. لباس‌ها را می‌چرخاند. سعی کردم بفهمم به کدام لباس نگاه می‌کنم. جهت عوض کرد، نفهمیدم. از نو چرخاند. لازانیا. به نظرت الان یک ربع نیست که یک دقیقه مانده تمام شود؟ با خوش‌بینی قبل از تاریک شدن به ماشین می‌رسیمش، گفت الان تمام می‌شود. کلافه شدم. رفتم توی آشپزخانه به لازانیا نگاه کردم. جلز ولز نمی‌کرد. گوشم پی صدای بوق بود. از این حالاتی که تمام صداهای محیط را خاموش می‌کنی که صدایی که نمی‌آید، بیاید. نمی‌آمد. انتظار. 
امکان ندارد یک دقیقه نگذشته باشد. برگشتم دم حمام. قلی گفت، یک دقیقه واقعا انگار تمام نمی‌شود. این‌بار من گفتم الان تمام می‌شود. در کمال ناباوری‌مان، تایمر از روی یک رفت روی دو دقیقه. گفتم بریم ناهار بخوریم؟ چیزی نگفت. گفتم تا ناهار را ببریم روی میز، تمام می‌شود؟ نه؟ سر تکان داد. گفتم برایم اوکی نیست که لازانیا سرد شود. خندید. لباس‌ها را گذاشتیم و‌ رفتیم توی آشپزخانه. دو قطعه‌ی خیلی خیلی قشنگ و برشته و براق را برید و گذاشت توی بشقاب‌هایمان. چنگال را برداشتم. بیلی‌لی‌لینگ.

۲۵ اسفند ۱۴۰۱

چه کسی می آید با من فریاد کند

 سرم میان زندگی تنگ خودم، سپیده قلیان پایش را از زندان ضحاک گذاشت بیرون و فریاد زد که می‌کشیمت زیر خاک. مردان همراهش شاید می‌خواستند این هوار را نزند. آرام دستشان را گذاشتند زیر آرنجش. راهش را پیدا کرد و مشتش را بالا برد. 

کیلومترها دورتر شوق و هراس را از دیدنش احساس کردم. چه شجاعتی. 
ویدیو که تمام شد، از شجاعت و خشم و جسارتش حیرت کردم. شیرزن. همین الان از زندان آمدی بیرون. چه دلی داری. چند ساعت بعد عکسش را دیدم با سه زن دیگر، همه بی‌ححاب. وسط خیابان. انگار که واقعا انقلاب زن زندگی آزادی پیروز شده باشد و خیابان‌ها مال زن‌ها باشد. قیافه‌ش جدی بود.با دقت تماشاش کردم. شور زندگی و عزم راسخ را یا توی چهره‌ش‌ دیدم و یا می‌خواستم که ببینم. میله‌های خیابانی که در آن بودند من را یاد میدان انقلاب می‌انداخت. تصور کردم چهار زن بی‌حجاب در میدان انقلاب روبروی دانشگاه ایستادند. همان‌جور که واقعا هستیم. نه آن‌جور که باید باشیم. قلبم لبریز از شادی شد. گل‌های توی موهاش را تماشا کردم و فکر کردم زنان کلیمت؟ نه. تاج خار. تاج رنج. لباس زردش: نهایت صدای دیگران بودن. صدای زنانی که نمی‌رسد را می‌رساند. صدایشان را بلند کرد و صدایش را بلند کنیم. چه زن‌هایی. 
اول صبح زندگی آسان خودم بودم و داشتم ایمیل‌هام را می‌خواندم. می‌خواستم همان زندگی آسان را هم لحظه‌ای متوقف کنم. توییتر را باز کردم و دیدم میانه‌ی جاده‌ی دزفول با چند ماشین، سرسپردگان ضحاک، از نو سپیده قلیان را ربودند. ۲۴ ساعت هم بیرون نبود. سپیده قلیان کجاست؟ 
.
اول حیرت کردم اما حیرت برای چی؟ الان خشم مطلقم.
.
شجریان می‌خواند. صدای شجریان در جاده‌ی مه‌آلود سیاهکل. ماشین‌های خاله و عموها دنبال هم. جو توی ماشین سنگین و گوش دادن به موسیقی، راهی برای فرار از سنگینی سکوت پدرمادرهاست. تماشای دست‌های مادر و پدرم از لای صندلی. شجریان می‌خواند:
مشت می‌کوبم بر در،
پنجه می‌سایم بر پنجره‌ها،
من به تنگ آمده‌ام از همه‌چیز،
بگذارید هواری بزنم. آی. 
صدای مادر و پدرم با هوار شجریان بلند می‌شود.
صدای من هم.

۱۸ اسفند ۱۴۰۱

"Memory is a poet, not a historian."

تمام روز سر و کله زدن لای کارهای عبث. منتظر. منتظر گذشتن. خیلی کم متوجه گذشتن بودم قبلا. نزدیک شدن چهل سالگی انگار یک سیلی محکمی بود. از نظر طول کشیدن، از همه طولانی‌تر بین ۱۰-۲۰ کشید، از همه کوتاه‌تر بین ۳۰-۴۰. احساس می‌کنم دیروز بود که سی سالم شده بود. یه پیرهن نازک تنم بود و یه کت نازک و داشتم یخ می‌کردم از خونه تا اون باری که توش مهمانی گرفته بودیم. باران هم گرفت توی راه. واقعا ده سال پیش بود؟ با خودم فکر می‌کنم از کلاس چهارم دبستان تا ترم چهار دانشگاه همان‌قدر طول کشیده که از روز بارانی تولدم در آپریل تا الان؟ محاله. 
.
هرچه روزهام بی‌معناتره، تقویمم پرتر. 
.
یادمه نشسته بودیم توی کلاس و زنگ تفریح بود و طبق معمول با اون یکی از دوستام که خیلی مایل بود خودش رو بکشه حرف می‌زدیم. هر روز توی مدرسه با هم ساعت‌ها درباره‌ی این‌که اون چطوری خودش رو بکشه، نقشه می‌کشیدیم. یه بار گفت من منتظرم بزرگ شم بعد خودم رو بکشم. مامانم اینا الان خیلی ناراحت می‌شن. خیلی خوشحال شدم که لااقل می‌خواد تا بزرگ شدنمون صبر کنه. منم ماهی هم‌جهت، گفتم من بعید می‌دونم به چهل سالگی برسم. دورترین چیز چهل ساله بودن بود. گفت یعنی خودت رو می‌کشی؟ هرچی سعی کردم، نتونستم بگم آره. گفتم ببین من فقط می‌دونم نمی‌رسم به چهل. دوست داشتم اون فکر کنه من حاضرم خودم رو بکشم چون فکر می‌کردم چی پیچیده‌تر و مرموزتر و قدرتمندتر از نخواستن زندگی؟ دوستم رو خیلی دوست داشتم. فکر می‌کردم باید خیلی عملی باهاش حرف بزنم که چطور خودش رو بکشه که خودش رو نکشه. واقعا مغز انسان نوجوان عجیبه. چی به آدم می‌گه برعکس کاری رو بکن که دوست داری؟ نمی‌دونم اما می‌دونم هنوز هم گاهی برعکس کاری که دوست دارم می‌کنم که اون چیزی که می‌خوام، بشه. 
اون دوست عزیزم زنده‌ست و زنده باشه. خودم هم زنده‌ام و در آستانه‌ی چهل واقعا نمی‌خوام بمیرم و می‌خوام ثمر انقلاب ژینا رو ببینم. 
نمی‌فهمم هنوز چطوری آدم‌ها واقعا خودشان را می‌کشند. این همه مرگ و خودکشی دور و برم و کماکان نفهمی‌م پابرجا. 
.
امسال یادم رفت سبزه را به موقع بگذارم. دلخور شدم از دستم. ماش گذاشتم خیس بخورد. منصف این چه کاری بود؟ ما همیشه دوست داشتیم رشد سبزه‌ها را تماشا کنیم. پس چی شد؟ گذاشتم. حالا ببینیم به موقع سبز می‌شه؟ موقع برای کارمند مهاجر؟ امری نامهم. هروقت سبز شود همان موقع، موقع است. مرخصی هم نگرفتم. دوشنبه‌ست عید. نگاه کردم. آفرین خسته نباشی. دوست دارم شمردن روزها رو. دوست دارم زمان رو مثل ریختن ماسه‌ی داغ از لای انگشت‌هام تماشا کنم. مبنای زمان رشد ماش.
.

دلتنگم. چنان دلتنگ که دیگر تظاهر هم نمی‌کنم که نیستم. 

۵ اسفند ۱۴۰۱

Suboptimal

 گفتم یعنی بلوچستان روانمه اون‌جا؟ گفت آره. سرکوب شده و‌ محروم. گفت تریبون رو بده دستش ببین چی می‌گه؟ چی می‌خواد؟ چرا می‌خواد فلان کار رو بکنه؟

دادم. بلوچستانم خجالتی هم بود وسط این هیگارویگار. الان که فکر می‌کنم می‌بینم این تنها چیزیه که درباره‌ش تعجب نمی‌کنم. می‌خواستم خجالتی نباشه؟ کمی حرف زدم. متوجه شدم رفتم منبر. اومدم پایین. می‌فهمیدم یه جایی بیراهه رفتم لای حرفام اما نمی‌فهمیدم کجا رو اشتباه پیچیدم. گفت دیدی چطور شد؟ گفتم نه. گفت خیلی جالب بود. سه جمله طول کشید تریبون بلوچستان، بعد رفتی یه جای دیگه.
.
موهام رو که کوتاه می‌کنم، یادم می‌افته که گیاهان رو هم هرس کنم. شاید به خاطر صدای قیچیه. دلم می‌خواد عامل صدای قیچی باشم. شمام فکر می‌کنید صدای قیچی، قیچ قیچ است؟ 
قیچی تو دستم نیست هنوز. عادت ندارم موهام تا نخوره روی شانه‌م. قیچی هرس را برمی‌دارم. 
.
کنترل.
.
قبلش توی آسانسور گفتم لب بالام رو ببوس. بوسید. خیلی بادقت. چنان بوس دقیقی که مطلقا نخورد به لب پایینم. نپرسید چرا. خوشم اومد نپرسید.
.
چی می‌گفتم؟ هرس گیاهان. هرس این‌طوریه که خیلی خوش‌توصیفه اما من مثل نویسندگان نابغه نیستم که یه زن ظریف ناز نرم تایپیست کنارم باشه همیشه و تق‌تق داشته باشه اون خزعبلاتی که فکر می‌کنم و بلند دیکته می‌کنم رو تایپ کنه. همون زن‌هایی که توی همه‌ی این داستان‌ها هستند و خیلی هم توانان اما از دست نویسنده‌هه که خیلی بی‌ادب و خودمحور و غرق در امتیاز است، مدام گریه‌شون گرفته. یه لاور/فیانسه بی‌لیاقت‌تر از نویسنده‌هه هم دارن که منتظرشونه و اینا نمی‌رسن بهش. نویسنده‌هه هم حسود و نکبت، می‌گه باید بمونی تمام این چپتر رو بهت دیکته کنم و بعد هم پاکنویس کنی و بعد بری. اون لاور/فیانسه و وات‌اور هم که دارن، طفلی دم در منتظر. آخر لاورشون خسته می‌شه می‌ره. نویسنده‌هه از پشت پنجره می‌بینه که یارو رفت و بالاخره می‌ذاره تایپیست بره خونه. اون زنام می‌خوان کاغداشون رو جمع کنن اما دیگه اشکاشون چشماشونو تار می‌کنه. اون زنا بهتر از نویسنده‌هه می‌دونن اما زورشون نمی‌رسه. بعد بالاخره می‌دوند تو کوچه و اشکاشون تو هوا. نویسنده‌هه قطعا سیگاری پیپی چیزی دستشه پشت پنجره قدی. بیزار از خویش اما لبخند ناشی از توهم قدرت و کنترل. 
من از اون زنای انگشت آماده به تایپ روی میزم ندارم. دروغ چرا، می‌فهمم چرا آدم اونا رو می‌خواد. دل آدم نازک می‌شه بی این‌که واقعا دردش بیاد. احساس کردن احساسات بی‌خطر. خیلی خوب و اگوئیستی و عالیه برای خراش دادن سطح بی این‌که به ورطه بیفتی. 
چی شد یادم افتاد؟ وقتی در سرم حشر نوشتن هست، باید یا یادم بمونه یا بشینم بنویسم. وقتی دارم یه کاری می‌کنم و می‌بینم مشاهده‌هه یه جوری قابل نوشتنه، تنش می‌گیرم از ننوشتنش. اون موقع‌هاست که خیلی دلم می‌خواد یه دستیار داشتم – ننر –. 
چرا خیالبافی رو همین‌جا تموم کنیم؟ در بهترین حالت خودش می‌نوشت بدون دخالت من. اما حتی اگر امتیازها هم ردیف بود، باز اون نمی‌تونست وقتی یه کاری می‌کنم، موازی با من، بدون حرف زدن من، صدای توی سرم رو بشنوه و اون لاینی که توی سرم همه‌چیز رو روایت می‌کنه رو بگیره و ببره و بنویسه و بره و ولم کنه. 
.
تمام این تصورات و خیال‌پردازی‌ها راه‌های انجام ندادن یک کار و حاشیه‌رفتن است. 
.
بعد از هرس گیاهان در سرتاسر جاهایی از خونه که گل و گیاه هست، برگ‌های مرده ریخته، می‌رم جاروبرقی رو میارم که جاروشون کنم و وسط جارو مجبور می‌شم بایستم و این چیزهایی که فکر می‌کنم رو یادداشت کنم چون اگر کمی ننوشتن رو بیشتر طول بدم، دیگه یادم می‌ره. تلنبار شدن جمله‌ها داره بزرگ‌تر از حافظه‌م می‌شه. 
جارو روشنه. فکر می‌کنم یه دقیقه می‌نویسم و الان تموم می‌شه و واقعیت اینه که صدای جارو هم برام خوشاینده. می‌دونم باید خاموشش کنم اما انگار در ناخودآگاهم می‌خوام خاموشش نکنم. انگار مامان بیرون جارو می‌کنه و من دارم می‌نویسم. بهترین نوشتن. می‌دونم باید خاموشش کنم. پام رو می‌ذارم روش که خاموش کنم اما «یادم می‌ره». تلفن به دست، دوشستی تایپ می‌کنم. قلی می‌گه لاله جاروبرقی شکار کردی؟ پام روی جاروبرقی روشن به مثابه فیل نیمه‌جان و من به مثابه کلنیالیست اکسپدیسیونیست توی صحرا و جارو شیهه کشان اما رام و در دام. می‌خندم.
حرف می‌زنه باهام. نمی‌تونم دویچ گوش بدم و فارسی بنویسم، انگشت اشاره  به خواهش نشونش می‌دم که حرف نزنه. میاد نزدیک و خاموش می‌کنه جارو رو. گردنش رو بو می‌کنم. هیچی نمی‌گم. برای دفعه سیصد هزارم می‌گه می‌تونی دیکته کنی به خودت و صدات رو ضبط کنی. اما من می‌خوام همونی که توی سرم هست رو همین الان بنویسم. همین الانِ الان. جمله‌بندی می‌خوام. نمی‌خوام ایده‌م رو یادداشت کنم. نمی‌خوام بعدا به صدای ناهنجار خودم گوش بدم. 
تمام می‌شه نوشتن. می‌گم تو جارو رو خاموش کردی؟ سر تکان می‌ده. نه تکان که آره. تکان که خل‌مشنگ. 
باز جارو می‌کنم. جارو کشیدن دوست دارم. مخصوصا اگر واقعا لازم باشه. با خش‌خش دهان تشنه‌ی جارو برگ‌های زرد و اُکر گرانیا که روی زمین ریختم رو هورت می‌کشم. بوی گرانیا می‌پیچه. پنجره‌ی کوچک بالای خرطوم جاروبرقی را باز می‌کنم و عطرش شدیدتر می‌پیچه در مشامم. بوش یاد هرویگ می‌اندازه منو. گرانیای عطری رو ماگدالنا بهم داد. گفت تو تراس داری. گرانیا باید بهش باد بوزه که ساقه‌هاش چوب بشه و محکم. گفت یادت باشه تو مادرخوانده‌ش هستی و این گیاه بد-اداست. گفتم باشه. عوضش عطرش، جشن بیکران. اون تر و تازگی گلدون‌های بعد از هرس و شنیدن قیچ قیچ سرحالم می‌کنه. بهار داره می‌شه باز. بهار بهترین چیز نیست؟
.
امروز خیلی مشامی هستم. بوی گردنش. بوی برگ‌ها، بوی پارکت خیس، بوی خاک، بوی سالن سرپوشیده‌ی تنیس؛ اومدم لباس‌های ورزش رو بریزم توی ماشین، بوش پیچید. بوی خرده‌های لاستیکی که به توپ چسبیده و ته جیب مونده. 
از تنیس، اون موقعی که راکتت رو دو دستی گرفتی، تمرکز کردی و یه تکان ملایمی به چپ و راست می‌خوری و پای اصلی‌ت رو عوض می‌کنی توی یک رقص ملایم به چپ و‌راست تا توپ بیاد رو خیلی دوست دارم. اگر همه‌چی خوب پیش بره، اون صدای خوردن دانگ توپ رو راکت. پرواز توپ، ارتعاش راکت توی دستت، ارتعاش لذت. در چندین پله پایین‌تر از این منتظرم که ببینم توپی که جواب دادم کجا فرود میاد.
تنیس رو فکر می‌کنم برای اون‌جاش بازی می‌کنم. برای اون ارتعاش. نمی‌شه همه‌ی کارها رو برای «اونجاش» انجام داد؟ اون لحظه‌ی خیلی خیلی ناب و درست و دقیق. همون‌جایی که همه‌چیز درسته. نه چیزی می‌خوای، نه کاری داری، قصدت رسیدن به همون نقطه بوده که اندازه پرواز توپ تنیس از روی تور و شتابش و پروازش به طرف راکت تو طول می‌کشه. تمام تمرکز همونجا. تو خیره به توپ، می‌دونی که همونی می‌شه که دوست داری. فارغی از همه‌چیز. هرچیزی که چیدی که این اتفاق درست بیفته، کار کرده و از آب درومده. دانگ. زاویه درسته، صدا درسته، همه‌چی درسته. این بار درست درومد. اما باقی‌ش چی؟
باقی‌ش؟ 
باقی‌ش علت قیام بلوچستان روان است.

۴ بهمن ۱۴۰۱

گلچین شاد ایرانی

 دوربین لپ‌تاپ شخصی‌م خراب شده. کجا بفهمم خوبه؟ معلومه توی تراپی. چون چرا باید جای دیگری بفهمم. پندمی تمام شده. زوم شخصی جز برای تراپی تمام شده. زوم کاری هم روی لپ‌تاپ اداره. پس چی شد؟ نفهمیدم دوربینم خرابه. روی چک قبل از تراپی دیدم. از این حالاتی که نمی‌خواستم بپذیرم دوربینم خراب شده. تلفنم هم شارژ نداشت. طبیب گفت می‌خوای امتحان کنیم ببینیم کندوکاو بدون دوربینت عمیق‌تر می‌شه یا نه؟ گفتم می‌خوام. گفت می‌خوای منو ببینی؟ گفتم می‌خوام. گفت فقط باید رادیکال بگی چه احساساتی داری. چون نمی‌بینمت. برای خودت هم خوب است. 

وضعیت خیلی سریع، خیلی بهتر شد. در وهله‌ی اول اصلا در فکر این نبودم که روی این توپی که نشستم مدام تکان می‌خورم. فکر این نبود که تصویرم چطور است. وقتی روی زومم، رفتار اجتماعی کنترل شده‌م این‌طور است که تکان نخورم. با دوربین خاموش می‌دیدم که خیال راحت، بالاپایین‌رفتن روی توپ و در نتیجه بهتر فکر کردن. شاید هم برای این بود که کمرم شاد بود. کمرم خیلی دوست داره من روی توپ بنشینم. کون‌گشادی‌م دوست نداره. کمر برنده می‌شه. گاهی کون‌گشادی با وجهه‌ی اجتماعی دست‌به‌یکی می‌کنند، صاف و صوف روی صندلی می‌نشنیم و بهانه‌م این است که مدام از کادر خارج نشوم.
این‌ها را نیامدم بنویسم. توی متن تاریخ هنر هم که می‌نویسم، داستان را از جای دوری شروع می‌کنم، در متن تخصصی یاد گرفتم دو سه صفحه اول را پاک می‌کنم و متن ردیف می‌شود. این‌جا ‌ولنگار هستم. فرض کن این متن ردیف نشود. هیچی نمی‌شود. یعنی حتی کمتر از متن عبث تاریخ هنر، هیچی نمی‌شود.
عبث در عبث.
بدبختی‌م این است که غر می‌زنم اما عبث دوست دارم. همین را هم بلدم فقط. همواره که چی. که چی به مثابه صلیب بر دوش.
باز رفتم با یک شاخه‌ی نازک از رود روانم. از این‌ رودچه‌هایی که راه اشتباه رفته و سریع می‌خشکد. شاید برسد پای یک بوته‌ای اما راه دوری نخواهد رفت. 
برگرد.
دنده‌عقب به رودخانه‌ی اصلی. سیال و کوفتی از فاک. نیم از عالم خاک.
برگرد منصف. برگرد.
وسط حرف با طبیب بودم. یعنی در ذهنم وقتی شروع کردم این متن را بنویسم وسط اون حرف بودم. اون حرف این بود، گفت ناتوانی‌ت موقع جدایی، تو رو یاد احساساتت درباره‌ی مرگ مامان‌مولی انداخت؟
اشک‌هام دریا. 
با خودم فکر کردم بذار سوالش تموم بشه بعد گریه کن. چرا بذارم تموم شه؟ مامان‌مولی مرده؟ مرگ. همون قبر با سنگ مرمر سبزش؟ قبر مامان‌مولی؟ قبر؟ 
مامان‌مولی نمرده انگار. من طوری رفتار می‌کنم انگار نمرده. انگار اگر برگردم ایران، هست. طبیب یادم انداخت که مرده. از این‌که بی‌هیچ آمادگی بهم گفته بود مامان‌مولی مرده، خیلی از دستش ناراحت شدم. خیلی طبیعی. انگار واقعا مرده باشه. بعد یک صدایی گفت خب مرده. این فکته. طبیب هم می‌دونه مرده. پس حتما مرده. بعد باز اشک و اشک. مرده؟ واقعا مامان‌مولی من مرده؟ هرویگ هم مرده. مرگ و مرگ. مــــرگ. همه می‌میرند. همه جز فوســکا. 
فوسکا. چندبار خودش را کشت و نمرد. کاش بخونم دوباره کتابه رو. صدها کتاب هست که دوست دارم دوباره بخونم. کاش شغلم کتاب خوندن بود.
اون میون دوربینم هم خاموش بود و طبیبم نمی‌دید که اشک‌هام الانه که سیل بشه و ببره منو. توی اتاق کارم شناور نزدیک سقف در دریای اشکم. شناور در دریای اشک نه؟ خب باشه. انگار که از توی چاله اشاره می‌کنی که منو دربیار. من نمی‌خوام تو چاله باشم. برات چاله‌ی نو می‌کنه، با هر سختی که بود، گفتم یه لحظه صبر کن بذار یه ذره گریه کنم. گریه رو گفتم؟ نمی‌دونم. می‌دونم. حتما نگفتم. معلوم نیست چرا این‌طوری‌ام. حالی‌ش شد به هرحال که دارم توی سر خودم و احساسات ناگوار ناخوشایند می‌زنم. گفت خوبه بفهمی این احساساتت به هم راه داره. 
فکر کردم عالیه. به‌به مردم از عالی‌ای. 
گفت تلاطم ناشی از جدایی، موقع مرگ هم هست. 
باز گفت مرگ و اشکام. یاد ضبط صوت توی آشپزخونه خونه‌ی مام‌مولی افتادم. یه نوار هایده توش بود. دستاش. صداش. خنده‌ش.

۲۰ آذر ۱۴۰۱

نهنگی هم برآرد سر

 از وقتی که اعدام‌ها شروع شده، فقط مختصر می‌توانم توییتر را باز کنم. توان دیدن و خواندن و شنیدن ندارم. دلایل خوبی دارم برای خودم اما از نداشتن توان، خودم شرمزده و عاجزم. در عین حال می‌دانم که باید مراقب روح و روانم باشم. گستاخی دانستن این‌که وقتی می‌خواهم، می‌توانم مراقب خودم باشم از این اخبار و گستاخی انجام دادنش و گستاخی نوشتن درباره‌ش، شرمزده‌ام می‌کند. منتها شرمی که فکر می‌کنم باید جمعی درباره‌ش حرف بزنیم. فقط به قصد معاشرت‌های خصوصی و کوتاه زمانی را در مستقیم و زمان کمتری را در حلقه‌ی سبز –لیزر سبز می‌گذرانم. بعد علی‌رغم تمام دادار-دودورها، عذاب وجدان. 

.
آخر هفته خیلی معمولی‌ای را می‌گذرانم. کتاب مردم معمولی را می‌خوانم. با تبختر فصل اولش را خواندم از بس که مردمش «معمولی» بودند، بعد گرفتارش شدم. غرق شدن در یک رمان روی مبل، گذشتن یکشنبه، برف بیرون. چای. صدای شسته شدن ظرف‌ها توی ماشین ظرفشویی و بوی کدوتنبل که از فر درآمده و چنگال زدن به تن نرم تکه‌های کدویی که توی دهان آب می‌شود. کجای این تصویر ناهنجار است؟ همه‌جا؟
.
صبح غولاند رفت با یکی از دوستانمان صخره‌نوردی. من هم قرار بود بروم. شب قبل زیاده‌روی کرده بودم و اصلا در موقعیت و روحیه‌ی از دیوار بالا رفتن نبودم. گفتم دیرتر می‌پیوندم. یاد روسری که «اشتباهی» یادش رفته بود سر کند، افتادم. چقدر زور؟ عجب زنی واقعا. بعد من از روی مبل منزلم خبر اعدام را هم نمی‌توانم بخوانم. «خواستن توانستن است.»
.
در فکر بهمن هم هستم. گار گفت در قلبم یک حفره‌ی خالی به شکل بهمن ایجاد شده. فکر کردم بهمن. خود بهمن.
.
با لنا حرف زدم، گفت رفتم مصاحبه، با خشم و بیزاری گفت روسری سر کردم. گفت نمی‌خواستم اما فکر کردم باید سرم کنم که شاید. گفت نفرت دارم. گفت می‌دونی چی می‌گم؟ گفتم می‌دونم. یاد آخرین شغلی که در ایران داشتم افتادم. رییسم هوادار و رانت‌خوار احمدی‌نژاد بود. احساس می‌کردم دارم ترک می‌خورم از کار کردن برایش. یک تحقیری را هر روز احساس می‌کردم که فقط می‌خواستم بهش پایان ببخشم.
.
توی کتابم یکی از کاراکترها از روی سفر اینترریل در اروپا برای یکی دیگر از کاراکترها نامه می‌نویسه. از وین رد می‌شوند. خیلی دوست دارم وقتی وین را از چشم دیگران می‌خوانم. تهران را هم. یک جاییش توی نامه کاراکتره می‌نویسد که داستان نوشتن را شروع کرده و دوستش می‌نویسد اگر داستان‌هات به خوبی نامه‌هات باشند، باید بدی بخونمشون. بعد صادقانه جواب می‌دهد که داستان‌ها به خوبی نامه‌ها نیستند. (احساس کردم با من است؟) بعد می‌نویسد که با قدرت نوشتن آشنا شده و این‌که می‌تواند تجارب را در کلمات حبس کند. یاد شاهرخ مسکوب افتادم. روزها در راه این روزها خیلی هوادار دارد. دوست دارم یک بازی بود که یکی نقل‌قول‌هایی از او را لابلای نقل‌قول‌های معاصر مردم برایم می‌خواند و کارم این بود که حدس بزنم کدامشان مسکوب و کدامشان معاصر است. بینگو-وار. خیلی سخت می‌شد.
.
«بدبختی این است که هر کس به قدرت می‌رسد، بسته به زورش، همین آشغال می‌شود. در نظام‌های اجتماعی یک جایی فسادی هست که آدمیزاد را مثل موریانه می‌جود و تف می‌کند. فساد در نظام‌های اجتماعی (دموکراسی یا دیکتاتوری) است یا در ذات آدمی، در آدم بودن؟»

‏شاهرخ مسکوب. روزها در راه. ۲۸.۰۶.۱۹۹۳
.
گاهی هم واقعا ملال را در این پیدا می‌کنم که از سی سالگیم، زیادش رفته و کمش مانده. نمی‌دانم. گمانم با خیال راحت گفتن این‌که «نمی‌دانم»، جدی‌ترین علامت میانسالی برای من است. 
.
در مکالمه‌ی خیلی روزمره‌ای به فرامرز گفتم از کی فلان شد؟ (یک اتفاقی در زندگیش)، گفت همون اوایل که مهسا امینی را کشتند. اول، جمله‌ش برای نشان دادن زمان خیلی برایم عادی بود. بعد ناگهان به عجیب بودن عادی بودنش فکر کردم. مبدا زمان بسیار مشخص و ‌دقیق؛ یک‌جوری که انگار جهان از جایی که عزیز آدم می‌میرد به قبل و بعدش تقسیم می‌شود و یک قرارداد نگفته‌ای میان ما که آن زمان مشخص چنان برجسته‌تر از سایر اوقات است که برای نشان دادنش از هیچ نشانه‌ی دیگری لازم نیست استفاده کنیم. 
.
امید؟ امید. 

۱۰ آذر ۱۴۰۱

Trauerfeier


 یک پرنده‌ی له‌شده که مثل کاغذ صاف شده بود، توی خیابان و درست جلوی خط عابر پیاده افتاده بود روی زمین و چراغ عابر قرمز بود. من خیره شده بودم بهش. خوب نمی‌دیدم. نمی‌خواستم خوب ببینم؟ ماشین‌ها که رد می‌شدند پرهاش به آرامی از باد عبور تایرها تکان می‌خورد. باقی تنش محکم چسبیده بود به زمین. کبوتر بود گمانم. سعی کردم سرش را پیدا کنم. گردن کشیدم روی خیابان که تماشاش کنم. اصلا معلوم نبود سرش کجاست. پنجه‌های لااقل یک پایش هم رو به هوا بود. چقدر کوچولو بود حیوانکی. ناگهان با بوق ترام و فریاد عابر بغلی به خودم آمدم و سرم را کشیدم عقب. ترام از روبروم رد شد. ترسیدم. 

از دیدن پرنده‌ی له‌شده یاد هرویگ افتاده بودم. 
یادش این‌طوری‌ست که مثل اجل معلق بهم ظاهر می‌شود. گاهی وقتی یک صحنه‌ی خشن و بروتالی می‌بینم، گاهی مواقع خیلی خیلی معمولی و روزمره، گاهی وقتی دارم یک چیز خیلی سالمی می‌خورم، گاهی دارم روزنامه می‌خوانم، ناگهان می‌بینم هیبتش روبروم در آسمان معلق است. با موهای آشفته و‌ خنده‌ی همیشگی. حرف نمی‌زند. چیزی نمی‌خواهد به من بگوید. هست فقط. بعد یاد پیکر بی جانش و رگ‌های بریده و تن خالی از خونش می‌افتم. احساس می‌کنم به خاطر فقدان اوست که دوست دارم کریسمس امسال «خیلی» کریسمس باشد. هرسال یک روزی بین کریسمس و سیلوستر توی کافه جمع می‌شدیم. تا قبل از این‌که بمیرد آنجا کافه بود. از وقتی مرده بین خودمان بهش می‌گوییم کافه‌ی هرویگ.
گاهی تنها که باشم به خودم با صدای بلند می‌گویم هرویگ مرده. هرویگ خودکشی کرده. هربار تعجب می‌کنم هنوز. 
.
فکر پرنده از خاطرم نرفت. چند روز گذشت و چندبار فکر کردم به کاغذ شدن اون پرنده. اون پرنده تو بودی؟ 
دیشب ماگدالنا این عکس رو برام فرستاد. یک زنی قصه‌ش را نوشته بود که رانندگی می‌کرده و دیده سنجاب توی خیابان دراز کشیده. زده کنار. یک زن و یک سگ هم آنجا بودند. سه تایی از سنجاب خداحافظی کردند. آخرش نوشته بود امیدوارم احساس کنی ما تو را دیدیم و با این گل‌ها یادت را گرامی داشتیم. بماند باقی قصه‌ی او که خیلی هم قشنگ است. قصه‌ی او را نمی‌خواهم تعریف کنم. آدرسش را می‌گذارم روی عکس، که اگر خواستید، قصه‌ش را پایینش بخوانید. ماگدالنا نوشت می‌دونم بی‌ربطه اما یاد هرویگ افتادم.

۸ آذر ۱۴۰۱

Digital intimacy

وسط صحبتم با طبیب، همان یک ربع اول در جلسه به جای باریکم رسیده بودم و داشتم بردباری می‌کردم با خودم. قبلش می‌دونستم این‌طور می‌شه. خسته بودم، شب بود و روزم طولانی و ‌پیچیده بود اما از صبحش تصمیم گرفته بودم حرفش را بزنم. ناگهان صداش روباتی شد، از اون‌ها که یک جیغ نازک ناخوشایند می‌شه. بریده بریده. تصویرش خط افتاد و ثابت شد. بعد صامت شد. دستش روی عینکش بود. کج بود. با دقت نگاهش کردم. از اول جلسه او را نگاه نکرده بودم. ریشش را رنگ می‌کند؟ همیشه انقدر سیاه بود؟ هرچه صداش رباتی‌تر شد بیشتر یاد آهنگ ریگرت ریگرت افتادم. همان‌طور که به صورتش دقت می‌کردم، صفحه‌ی زوم بسته شد. من در وین بودم و تراپیستم در امریکای شمالی. اتاق کارم ضمن کندوکاو، انگار ریخت و پاش شدیدی شده‌بود. ریخت‌و‌پاش روحی. همان تصویر کج و معوجش هم در همین هیگار ویگار از صفحه‌ی مانیتورم کاملا محو شد. فکر کن توی تراپی باشی، ناگهان از جایی که هستی، فیزیکی بیفتی بیرون؛ وسط حرفت. وسط حرف سختت. امکان نداره چنین چیزی اتفاق بیفته اما روی زوم چرا. نکبت. 

احساس کردم تا زانو توی گل هستم، منتظر بودم بیلی، سیخی، میخی یا ملاقه‌ای بده دستم که از این موقعیت بیرون بیایم. اما رفته بود. با همان دست‌های گلی از کندوکاو زدم دوباره روی لینک زوم. من با حال اعتراف نشسته بودم توی اتاق کارم و از این احمقانه‌تر چی هست؟ انگار خودم تا زانوگلی، دستا تا آرنج گلی، مانیتور گلی. ماوس گلی. در همان وضع انگار جهان فریز شده. پرت شدن خودنخواسته. جایی از حرفمان که داشتیم می‌زدیم، واقعا موقعش نبود اما به قول قباد، کی موقع خوبی برای در رفتن جوراب شلواری است؟
.
کندوکاو معمولا این‌طور می‌شه که من بروم توی چاله و دانه دانه احساسات گِلی و خاطره‌ها و وقایع مه‌آلود و حوادث گذشته را بکشم بیرون. بگم اینه؟ بگه نه. بگرد باز. بگم اخ دستم خورد به این. اینو ببین؟ اینه؟ بگه نه. بگم این بامزه‌س. اینو بگم برات؟ بگه بگو. دستم بخوره به یک چیزهایی با چشم بسته بیارم بالا، به او بگم من نمی‌توانم نگاه کنم. تو نگاه کن. چشمم را ببندم. خاطره مثل بادکنک خالی از باد، کاندوم استفاده شده، بگیرم جلوی مانیتور، بگم اینه؟ بگه چشمت را باز کن. نیست. بگرد باز. بگردم. چیزهایی پیدا کنم که نگم. فکر کنم با خودم که باید بگی. بعد فکر کنم نه. نمی‌گم. نمی‌خوام بگم. چیزی که پیدا کردم را، در دست‌های گلی‌م مشت کنم. بعد منصف که هستم، ببینم نمی‌شود. آخر سر وقتی دیگر هیچ چیز جدیدی پیدا نکردم، با بی‌میلی مشت گلی‌م را باز کنم، بگم طبیب این را هم پیدا کردم. یک دکمه با چهارتا سوراخ باشد. نشانش بدهم. بگم اینه انگار. اینه؟ او بگه آها شاید همین باشه. شاید. اما باز بگرد. بگردم. کلافه. ریخت و پاش. اون دکمه که پیدا کردم هنوز سفت در مشتم باشد و مانع گشتن‌ام.
.
در جلسه حدود ده دقیقه قبل از فریزشدن، گفته بود اضطرابت بین یک تا ده کجاست؟ گفته بودم دو-سه. گفته بود خوبه. کم شده. قطع شدن زوم درجا اضطرابم را برد به پنج. 
بالاخره زوممان وصل شد. نفس راحت. دوباره که برگشت، خوشم آمد –نه نه. خوشم نیامد، اتفاق اصلا خوشم نیامد اما متوجه شدم – که نه ببخشید گفت نه سکته ایجاد کرد، نه چیزی. انگار نه انگار من این وسط کلافه منتظر بودم. حرف را پی گرفت، گفت بعد که تو فلان رو گفتی/کردی، اون چی گفت؟/اون‌جا چی شد؟ (جزییات یادم نیست) از این‌که نگفت «ببخشید»، هم خوشحال شدم، هم گیج و آچمز شدم و برای ادامه‌ی حرفم سرگشته شدم. انگار هولم داد گفت برگرد به چاله‌ی کندوکاوت. این بالا چه کار می‌کنی؟ من فکر کردم باز برم توی اون گِل؟ بیشتر دلم می‌خواست دست‌هام را بشورم، مسواک بزنم و بروم توی تختم. دوش داغ هم خوب بود. می‌خواستم بگم بیا ول کنیم. خودت چطوری؟ از انقلاب چه خبر؟ 
اصلا من خودم اولش عصبانی شده بودم که از چاله بیرون آمده بودم اما وقتی قطع شد و کمی گذشت، کاملا دچار تردید شدم که چرا باید به آن چاله بروم؟ منتظر بودم خودش میانمان با «ببخشید قطع شد.» فاصله بیاندازد. خوشحال بودم لحظاتی در گِل نیستم. اما فاصله نیانداخت. گفت همین ریسمان رو بگیر و برو پایین توی چاله‌ت. همان‌جا که بودی. بالاتر نباش. پایین‌تر نباش. رفتم. مستقر شدم اما مدت کوتاهی مقاومتم را به نرفتن و نخواستن احساس می‌کردم. به خودم گفتم مجبور نیستم. این را که یادم افتاد، باز با سر رفتم توی گل. 
چه چیزهای کوچکی (کوچکی؟) کاملا مغزم رو می‌بَرَد و می‌کَنَد از جا؟ برگشتیم به حرفمان. خر در گل. 
.
یک خوابی را کندوکاو می‌کردیم. متوجهم کرد که توی خوابه کار آسانی را خیلی سخت انجام می‌دادم. شرمزده و عصبانی شدم از دستم. از این‌که به فکر خودم نرسیده بود. تمام روز بهش فکر کرده بودم. عصبانی که می‌شوم، خجالت که می‌کشم، شرم که می‌کنم، یا خیلی ساکتم یا خیلی حرف می‌زنم. نگران و مضطرب که هستم هم، آن طنز بیخود و نابجام بیرون می‌زند. طنز برای این‌که نمی‌دانم با ناراحتی‌م چه کنم. از ناراحتی هم گاهی شرم می‌کنم. ملغمه‌ی احساسات ناخوشایند و ماسیده و استراتژی‌های فرسوده. 
خوابم قبل از کندوکاو هم، شرم ایجاد می‌کرد برام. حالا با کندوکاو و آن سکته‌ی میانش بدتر هم شده بود. اضطراب فزاینده. دو تا دستم را گذاشته بودم روی تخت سینه‌ام. آرام سینه‌ام را نوازش می‌کردم و باقی‌ش را تعریف می‌کردم. سؤال‌هایی می‌پرسید و هربار کلافه‌تر جواب می‌دادم و با کف دستم دایره می‌کشیدم روی سینه‌م چون باعث می‌شود گریه‌م نگیرد. گفت حالت بد شده؟ گفتم آره. گفت می‌خوای بس کنیم؟ گفتم اصلا.
.
نوشتن در این وبلاگ و دفترهای یادداشت شخصی‌م، هیچ موقع در زندگی من برای خود امر بیان کردن و مطرح کردن نظری که خودم می‌دانستم چه هست، نبوده. خیلی بیشتر احساس می‌کنم ~مجبورم~ بنویسم. وقتی می‌نویسم فکر می‌کنم. معمولا مثل هر فکری که باید خوب فکر بشود، وقتی می‌نویسم، ده درصد آنچه نوشتم را نگه می‌دارم و بقیه را آرشیو می‌کنم/دور می‌ریزم. پاراگراف‌های مرده. آن‌چه مانده را هم سمباده می‌کشم و گاهی ویترین‌پسند می‌گذارم توی این وبلاگ که واقعا این کار از هر خدادادی بعید است. خداداد؟ خدانور. دستات موقع رقص. دستاش. استپ‌رقص.
.
خلق قدیمی وبلاگ نوشتن، دون پاشیدن بود. وسط تمام حرف‌ها بالش‌های نرمی برای کسی که رفرنس‌ها را بگیرد و رویشان دراز بکشد. مثل کاشتن چندتا بوس لیز و خیس جاهایی که نباید. گیرایی خوب. هرچی بادقت‌تر بخوانی بیشتر برایت رفرنس/بوس؟ جاخواهم‌گذاشت چون حالا که کاری نمی‌شود کرد و دست‌هام جوهری شده، پس سر و آب. 
.
شب مهتابه. برگردم به طبیبم؟ خوابی که براش تعریف می‌کردم یک جاش درباره این بود که نمی‌توانم مرز خودم با دیگران را روشن کنم. کاش می‌توانستم. اگر یک سیگار می‌شد در این مواقع روشن کرد معلوم می‌شد که هرجایی که توش دود سیگار یک نفر است، مال اوست. یعنی این نشان می‌دهد که روزهای بادی، آدم باید تقریبا تنها باشد چون دودش به چشم همه می‌رود اما من می‌گم فارغ از هر بادی که بوزد، هرجایی که بشود یک نفر را بو‌یید، حریم شخصی اوست.
.
چند روز قبل از این زوم گل‌آلود با طبیبم، توی یک ورکشاپ درباره‌ی تنش‌زدایی موقع تدریس بودیم. گفتم درباره‌ی موقعیت‌های «فلان» نمی‌دانم کجا باید یک اتفاقی را متوقف کنم. مدام فکر می‌کنم که باید پابه‌پا و سعی می‌کنم خودم را با مرزهایشان هماهنگ کنم. گاهی اصلا نمی‌دونم چه غلطی می‌کنم. انگلا نگاهی کرد و دستش را گذاشت روی شکمش. گفت هرجا تنت بگه بسه، مرزت آنجاست. بقیه هیچ مهم نیستند. هر روز هم ممکن است مرزت با روز قبل فرق کند. دستم را گذاشتم روی شکمم. از خودم پرسیدم  چرا انقدر مجبورم؟
.
تن؟ آیدا نوشته بود که بچه‌هاش توی اوین جیره‌ای حمام می‌روند. دو تا سه بار در هفته. اصلا به فکرم نرسیده بود که نه تنها تن را ظالمانه و بی‌دلیل زندانی می‌کنند بلکه کنترل شستنش را هم از آدم می‌گیرند.
با میم که حرف می‌زنیم، همیشه می‌گوید من اصلا دوست ندارم بازجوها کتک چیه، حتی دوست ندارم بهم فحش بدهند. بعد من دیدم بابا فحش چیه؟ اگر من را نگذارند بروم حمام، واقعا نمی‌دانم چطور دوام بیاورم. بدی و خوبی موقعیت بحرانی این است که آدم می‌فهمد مرزهایش خیلی ~آن‌ورتر~ هستند. اما آدم چطور به خودش بعدا بگوید که در بحران نیست؟
.
طبیبم گفت اضطرابت الان چقدر است؟ گفتم هفت. آخرای جلسه بود. ناگهان قلی در شیشه‌ای تراس توی اتاق کار را با تق‌تق محکمی زد. هیچ‌وقت در این سال‌های پندمی نشده بود که وقتی در میانه‌ی‌ زومم، در بزند. از پنجره دیدم لب دیواره‌ی تراس ایستاده و‌ پایین را نگاه می‌کند. گفتم غولاند من توی تراپی‌ام. چی انقد مهمه؟ گفت نگاه کن. پایین را نگاه کردم. انگار تمام ماشین‌های آتشنشانی وین دم خانه‌مان بودند. تا طبقه بیستم که ماییم آسمان مه‌آلود را نور آبی ماشین‌ها پر کرده بود. کمی هاج و واج پایین را نگاه کردم و احساس کردم از درون تنم می‌لرزم. برگشتم به زومم. گفت چی شده؟ گفتم پلیس و آتشنشانی. گفت باید بری؟ گفتم هنوز که آژیر نزده. با خودم فکر کردم اضطرابم ده از ده. سعی کرد آرامم کند. کلماتش یادم نیست. گوش نمی‌کردم. داشتم فکر می‌کردم آژیر آتش که بزند، تو زوم چقدر بلند است. هرچی می‌گفت، گفتم باشه باشه. چیزی الان از حرفش یادم نیست. باز روی صفحه‌ی مانیتورم محو شد. این بار هم بهتر نبود. تراپی روی زوم تجربه‌ی عجیبی‌ست. مدام آدم به تنش ارجاع داده می‌شود در محیط دیجیتال. زمان و مکان دیجیتال و دستکاری شده. 
می‌خواستم بروم توی روی تختم. خوابم می‌آمد. از اول جلسه خوابم می‌آمد. رفتن روی تراس باعث شد لرز کنم یا کندوکاو با وقفه و آتش؟
خداحافظی کردم ازش؟
به غولاند گفتم می‌دونی پایین چی شده؟ گفت ظاهرا طبقه‌ی شش ساختمان بغلی آتش گرفته اما تحت کنترله. تخت. مطلقا تخت. پتوی زمستانی سنگین را تا گردنم بالا کشیدم. هنوز سردم بود. لرز-وار. قلی آمد معذرت‌خواهی کرد که وسط زومم در زده. گفت تو قیافه‌ت جوریه که من حالم را احساس می‌کنم. این جمله را خیلی اوقات به شوخی وقتی بهم می‌گیم که قیافه‌ی دیگری خیلی آشفته‌ست. خیلی اوقات موقع هنگ‌اور. شانه‌هام را از روی پتو مالید. خودم را زیر دستانش رها کردم. سرم را بوسید. هنوز پالتو و شال تنش بود. فکر کردم تخت هم گِلی کردی.
.
این‌ها را موقع زوم جلسه عمومی موزه نوشتم. همه‌چیز در جلسه درباره آخر سال و کریسمس است. کار در نوامبر و دسامبر استرسی و طاقت‌فرساست و کنارش هزاران برنامه دیدار تازه کردن سال نو و جشن و کوفت و مرض و فلان برقرار است. تمام پندمی را برون‌گراها می‌خواهند جبران کنند. تقویم از هفته‌ی دوم دسامبر به‌بعد چنان فشرده‌ست که نفس نمی‌توانم بکشم. اما همه‌چیز بی‌ربط به انقلاب زن زندگی آزادی است. گسل میانمان. گسل از همه‌نظر. 
در حین سوپ عدس ناهارم، ادیت می‌کنم. تا جایی که بشود. حوصله ندارم حرف بزنم. اوقاتی که حرفم نمی‌آید و معلم هستم خیلی بیخود است. وقتی در فواصل تدریس کسی باهام حرف بزند، مستقیم می‌گویم حرف نزنید با من. یاد گرفتم. قبلا به توالت پناهنده می‌شدم که با کسی حرف نزنم. مرز. 
سوپ عدس داغ و لیمویی ‌و خوشایند است. به گورکان می‌گویم چرا انقدر این سوپ چسبید؟ مال امروزه؟ می‌خندد که نه. چون سرده، چسبید. امروز روز سوم عمر این سوپ است. نوش جانت. 
.
شب شده. هنوز دارم می‌نویسم و پاک و فاک می‌کنم. لایق این فاک. به زودی تمامش می‌کنم. مثلا شاید همین‌جا.