۱۰ شهریور ۱۴۰۵

noli timere timorem

 خانه‌ام. علت خانه بودنم وسط روز سه شنبه این است که پرده‌ی گوشم در تعطیلات آگوست بر اثر دریا پاره شد. جزییات سلامتی گوشم را مایل نیستم مرور کنم. فقط بخشی که مایلم مطرح کنم این است که تجربه‌ی حواسم به کل دچار اختلال شده. صداهایی مثل کارگاه ساختمانی، آژیر پلیس، خرخر کالسکه پستچی، صدای سیفون توالت و صدها صدای دیگری که قبلا نمی‌شنیدم یا وقتی می‌شنیدم می‌توانستم در پس‌زمینه‌ی ذهنم درجه‌ش را کم و زیاد کنم، از کنترلم خارج شده. سه هفته به طور مداوم گوشم سوت می‌زد و تازگی بعد از دوا درمان سوت، گاهی پدیدار می‌شود. گاهی سوت زدن خیلی بهتر از همیشه سوت زدن است. الان که می‌نویسم، بهترم. در اوج بحران شنوایی‌م قادر به نوشتن نبودم. الان کمی بهتر می‌شنوم و قادرم. هفته‌های اول شنوایی گوش راستم کاملا از بین رفته بود. 

.
خانه‌ام و کاری جز فکر کردن به خودم ندارم.
خیلی عجیب است که ذهن و تن من چه توان عجیبی در سرکوب و سرزنش کردن خود دارد. از تمام چیزهایی که خاطره‌ی جمهوری اسلامی برایم بوده و مانده سرکوب و سرزنش خود، از همه سخت‌تر به بدن و روانم چسبیده. سرکوب و سرزنش طوری در بدن من نهادینه شده که هنوز بعد از قریب دو دهه رهایی، طبیعی‌ترین پاسخ بدنم به هر بحرانی، سرکوب و سرزنش خویش است. سال‌ها پیش اولین حرفی که جلسه اول به تراپیستم زدم این بود که احساس می‌کنم در بدنم یک رژیم توتالیتر وجود دارد که مدام من را سرکوب می‌کند. در لایه‌ی پایین‌تر، سرزنش؛ تقصیر خودت بود دیگه. نمی‌دونی فلان می‌شه اگر بهمان بشه؟ چرا کردی؟ چرا نفهمیدی؟ چرا نمی‌دانستی؟ 
.
سال‌ها پیش مرضیه گفت گشت ارشاد درون خود را اول ریشه‌کن کنید، بعد حرف بزنید. این را وقتی می‌گفت که انسان‌های آزاداندیش ممکن بود به تو بگویند، روسری را سرت کن. نکنه گشت بیاد. کمیته بیاد. دکمه‌ی مانتوت را ببند. مقنعه‌ت را بکش جلو. حتی جایی که نه گشتی بود نه کمیته‌ای. 
.
ترس و ترس از ترس.
.
حالا شما این را ببر به روان. نترس. یعنی چی می‌ترسی؟ حق نداری بترسی. جمع کن خودت رو. مسلط باش به خودت. نگذار کسی بفهمد ترسیدی. بروز نده. حرف نزن. گریه نکن. محکم باش. دل‌نازک نباش. 
هیچ‌کس نمی‌گفت چطوری اون‌طور نباشیم. فقط می‌گفتند نباش. سرکوب کن. تهدیدی که بدنت از به هم ریخته شدن امنیتت احساس می‌کند را، انکار کن. 
.
بعد از سال‌ها تلاش برای unlearn کردن خودم درباره هرآنچه در مواجهه به احساسات یاد گرفته بودم، با موضوع پذیرش احساسات مواجه شدم. کسانی که می‌خواستند کمک کنند، می‌گفتند احساسات را باید بپذیری. هیچ‌کس نمی‌گفت چطور بپذیرم. مثلا سوگ را، خشم را، ترس و ناتوانی را چطور بپذیرم؟ فقط مثل بلبل می‌گفتند باید بپذیری. 
چقدر هم مغز من از این «باید» بیزار است.
شما بگو باید نفس بکشی. من تمام تلاشم را خواهم کرد که نکشم. انقدر بیزار از باید.
برگردم به احساسات:
بعد از بارها و بارها انکار و رد و شانه خالی کردن از پذیرش احساسات، شش هفت سال پیش کاسه‌ی روانم که لبریز شد، همزمان با پندمی دیدم که این‌طور نمی‌شود ادامه داد. حالا بعد از کشتی‌های زیاد با تمام کلیشه‌هایی که یاد گرفتم درباره‌ی خودم و فرهنگی که آموخته بودم و تلاش برای ساختارشکنی از آن‌ها و رهایی و unlearn کردن عادی‌ترین چیزهای شخصی و فرهنگی، فهمیدم که باید ابعاد پذیرش احساسات را کشف کنم. 
چیزی که یاد گرفتم و هنوز گاهی خیلی بد اجرا می‌کنم این است:
پذیرفتن چند مرحله دارد این طور که من فهمیدم. اول باید احساسات را در بدن به رسمیت شناخت، یعنی مثلا اگر ترس آمد، باید به جای پس زدن، فرار یا انکار، به خودم بگویم ترس اینجاست. بعد باید به ترس اجازه بدهم بر من چیره شود. این نگذار ترس بهت چیره بشه، ظاهرا چرت است چون ظاهرا اگر ترس آمد باید بیاید و اگر بر ما چیره نشه، بدبخت‌تریم. شما بگذار کنار خواستن، توانستن است که برادر نذار ترس بر تو چیره بشه، است. (گاهی فکر می‌کنم منظور ما در فارسی از ترس، اضطراب است اما مطمئن نیستم) 
برگردیم. چرا ترس باید چیره شود؟ چون هر احساسی که برود توی کمد، رشد می‌کند و تمام فضای خالی را پر می‌کند. یعنی مثلا اگر دیدیم دست‌هامان عرق کرده، سینه‌مان فشرده شده، دست‌ها را مشت کردیم، بدنمان میخ شده و قلبمان گرومپ گرومپ؟ قبول کنیم که ترس آمده و ویزا هم دارد که بماند اگر بخواهد. ما هم چاره‌ای نداریم جز این‌که تمام مراحل پذیرشش را سپری کنیم وگرنه مدام بزرگ‌تر می‌شود. شغل ترس، امنیت ماست. حالا اینکه روان ما آدرس غلط درباره‌ی امنیت داده، کاری‌ست که شده و اگر آمد، به این راحتی نمی‌رود. الان فرصت نداریم توضیح بدهیم که امنیت برقرار است. اگر ترس آمده و شما فکر می‌کنی امنیت برقرار است، مشکلات بزرگ‌تر از چیزی‌ست که فکر می‌کنی. چون نه ترس را می‌شناسی نه امنیت خودت را. اگر برقرار بود ترس نمی‌آمد دیگه. حالا آمده. ابله! (سرزنش)
در مرحله‌ی بعد باید احساسات را کندوکاو کرد. چه علایمی داریم، کجای بدنمان؟ چه فکرهایی از سرمان می‌گذرد؟ اضطراب و ارزش گذاری احساس را باید از کندوکاو سوا کنیم. فقط باید تماشا کرد. یعنی مثلا به تکرار این نیفتیم که اگر الان بمیرم چی؟ این باعث‌افزایش آدرنالین می‌شود. به جای این مثلا تا حد ممکن بدون قضاوت، تغییرات بدن را جستجو کنیم. این کار کم سخت نیست. این قسمت به شدت unlearning لازم دارد. چون راه و روشی که سال‌ها به کار بردیم را نباید پیاده کنیم. باید در عرصه ناشناخته‌ای به قصد مشاهده قدم برداریم در حالی که احساس خطر و بحران گلویمان را فشار می‌دهد. که مثلا می‌گوید بدو. فرار کن. پس بزن. چشمات را ببند. جیغ بکش. فریز شو. به جای این‌ها باید چشم‌ها را باز کرد و نگاه کرد که چی آنجاست. 
وقتی همه را دیدیم و نام بردیم و قضاوت نکردیم، دست آخر باید به خودمان دلداری بدهیم. دلداری! کوچولوی خر! نازی نازی. نباید ترس را حقیر بشماریم. باید فقط بشماریم.
ترس می‌آید و می‌رود. هرچه محکم‌تر پس بزنیم، او هم شدیدتر به ما حمله می‌کند. چون ممکن است ترس از خود ترس به ما‌ دست بدهد و ترس از ترس باعث ترشح آدرنالین بیشتر می‌شود و ما مدت طولانی‌تری روی عوارض تهدید امنیتی می‌مانیم. این هم مثلا خوب است بدانیم که ترس ده دقیقه تا نیم ساعت طول می‌کشد. دانستن زمانش هم خوب است. به من کمک می‌کند. اکه‌هی و برو چخه و در روبه روش بستن (پشت درو‌ ننداختی ننه) و انکار و سرکوب و سرزنش جواب نمی‌دهد. قبول کردن برعکس این کارهاست. باید آن لحظه را در هوشیاری و با چشم باز تحمل کرد. 
یعنی مثلا دستمان را بگذاریم روی سینه‌مان، خودمان را نوازش کنیم و جوری که به یک بچه دلداری می‌دهیم با خودمان حرف بزنیم: من اینجام و مواظبتم و این حرفا. به همین پیش پاافتادگی در تئوری. حالا شما اگر زنی، در عمل پیاده کن! این را بگیر و ببر به سایر احساسات ناخوشایند و پذیرششان. 
بامزه اینجاست که جواب می‌دهد. 
به قول یک استندآپ کمدین بود، می‌گفت با خودتان طوری حرف بزنید که یک بازیکن ان‌بی‌ای با ژورنالیست‌ها و‌ مدیا بعد از باخت حرف می‌زند: بله ما تمام تلاشمون رو کردیم ولی باختیم. بله سعی می‌کنیم دفعه‌ی‌ دیگه بهتر بازی کنیم. این درس‌ها را می‌بریم به مسابقه‌ی بعدی. نمی‌تونیم بیشتر از اونی که جلوی چشممون است رو ببینیم و بر مبنای اون چیزی که می‌دیدیم، عمل کردیم. یا مثلا اضطراب مثل ژورنالیست‌های زرد ممکنه بپرسه: تو فکر می‌کنی احمق‌ترین آدمی هستی که ممکنه وجود داشته باشه؟ شما در پاسخ می‌گی هرکس حق داره عقاید خودش رو داشته باشه :)) و الی آخر. 
اینه که در پایان این ماجرا می‌فهمیم که درسته ذهن من مایل است من رو برای پاره شدن پرده‌ی گوشم ملامت کنه اما من تمام تلاشم رو کردم که تابستونی بدون پاره شدن پرده‌ی گوش داشته باشم اما نشد. تابستون آینده سعی می‌کنم پرده گوشم پاره نشه. بله. مرسی. اه.

پ‌ن
وقیح بدنام چمدون‌دزد، انگشتر آخوند بوسیدن نداره. بوسیدنش عاقبت نداره. 
مدیر ناظم آخوند مدرسه‌ی ما گاهی به می‌گفتند فلانی شنیدم در خیابون مقنعه‌ت عقب بوده. امیدوارم اشتباه شنیده باشم. اون «بخشش و گذشت اسلامی» رو گ… 

هیچ نظری موجود نیست: