۱۲ خرداد ۱۳۸۷

این که داستان همان داستان قدیمی است، برای من چیزی از دردش نمی کاهد. این که بارها داستان همین بوده مرا تسلی نمی دهد. مرا هم باز نمی دارد از نخواستن یا خواستنش. گیرم کسان دیگری در این جهان همین حال من را داشته اند. گیرم آن ها هم در شبه همین راه خود را فرسوده اند. سودی به حال من ندارد. من همدردی آدم هایی با همین حال را احساس نمی کنم. نمی توانم احساس کنم. مدام با تمام دانشم به تکراری بودنش توهمم برمی دارد که راه پیموده نشده ای را انتخاب کرده ام. من همانم اما در عین حال همینم که همان نیست. دست های غربتی دلتنگم، شاید مثل میلیون ها دست دیگر باشد اما دست های منند. این اما چیزی از غربتم کم نمی کند. به خودم می گویم : همین من. همین من ترین منی که دیده ام. همین سخاوتمند ترین و سخت گیرترین منی که شناخته ام. منی که می داند داستان تکراری است. تمام این داستان ها ریخت شناسی شده است. من بلد شده ام فوری بگویم داستانش تقریبا چطور است. چند الگوی ساده دارد. شما را که می بینم خیلی اوقات می توانم الگویتان را پیدا کنم اما این کمکی به من نمی کند. من به خودم که نوبت می رسد، باز در نقاط اوج همان اشتباهات کلیشه ای قهرمان داستان را انجام می دهم و اشک به چشم همه مان می آورم. منتها یادم نیست که توی این داستان رستگار می شوم یا نه. هر اتفاقی که می افتد می گویم آها! می دانستم! اما به موقع یادم نمی آید و همین طور جلو می روم... گاهی با تمام ترسم... با تمام ناشناختگی قدیمی اش... من می ترسم و جلو می روم و اشتباه می کنم و جلو می روم

۱۱ خرداد ۱۳۸۷

من یک پیرزن هستم. چای دوست دارم. فصل میوه های شیرین کوچولو مثل توت فرنگی که هست، یک دانه اش را له می کنم می اندازم توی چایم یا گیلاس یا توت سفید یا آلبالو یا حتی نصف یک زردآلوی نرم و لهیده را. پاییز که می شود چند دانه انار. سیب را هم حتی امتحان کردم. هیچ چیز که گیرم نیاید بهار نارنج های خشک شده توی شیشه که هست
من یک پیرزن دیابتی هستم. چای دوست دارم. چای را با توت خشک یا کشمش دوست دارم. یادم نمی آید آخرین باری که قند خوردم کی بوده است. گاهی هم
بیسکویت روشنفکری می خورم
من یک پیرزن هستم. چای دوست دارم. چای تازه دم و کهنه دم اما برایم خیلی فرق نمی کند. مال بیست و چهار ساعت گذشته اگر باشد، می خورم. معلوم است اگر تازه باشد بهتر است اما اگر نبود هم مانع چای خوردنم نمی شود
من یک پیرزن هستم. من اصلا تی بگ را نمی فهمم. من عاشق مهمان هایی هستم که از روی تفاله های چایم آمدنشان را می بینم. تی بگ خیلی تجملی است. تی بگ چای اورژانسی است اصلا. برای این است که داری از بی چایی می میری. برای این است که دیرت شده اما می خواهی چای خورده از خانه بیرون بروی. برای این است که چای را که می ریزی، می بینی زود ریختی کمرنگ است هنوز. یک دانه اش را بزنی توی همه چای ها تا قرمز تر شوند و آبروداری شود جلوی مهمان ها وگرنه وقت اگر باشد، تی بگ خوردن ندارد
من یک پیرزن هستم. پدربزرگم ترک بوده. شاید ژن اوست که چای دوست دارد. من لابه لای خودم مثل او چای دوست دارم. اما جهش نسلی ام باعث می شود که چای را هرت نکشم! اما داغ داغ می خورمش مثل هم او. نه از دهان افتاده. چای سرد را نمی فهمم
من یک پیرزن هستم. حتی وقتی می خواهم شیک باشم، وقتی می پرسند کافی یا چایی؟ دچار تردید خود شیک بینی می شوم ولی اغلب در یک لحظه تقریبا تن صدایم را از همیشه بالاتر می برم و می گویم چایی. جوری که شکی باقی نگذارم که یک چای خور هستم. یک بار فقط یادم هست که یک بوت پاشنه بلند جیر مشکی تا زیر زانو پایم کرده بودم. آن اوایل پیرزنیتم بود. یک دامن مخمل هم تنم بود. نه بلند نه کوتاه که لای آن همه سیاهی اش، وقتی می نشستم، مثلثی زانوهایم را چراغ می کرد. همین جور که زانوهای یخ کرده ام را به هم می مالیدم و خودم را در مبل فرو می کردم، گفتم کافی لطفا. آن بار را خوب یادم مانده. نمی دانم چرا خیانت کردم! با کافی هم دشمنی ندارم ها. یعنی اگر فقط بگویند کافی می خوری؟ می گویم بله. بعد حتی از خامه ای که تویش می زنند تعریف می کنم یا از کم شیرین بودنش استقبال می کنم و اصلا بویش که به مشامم می خورد می بینم حتی مستم می کند اما خوب من یک پیرزن هستم، و پیرزن ها زود خواسته شان را می گویند: چایی
من پیرزن هستم. گاهی پیرزنی هستم که می رود دیدار دوستان قدیمی اش. دوستانی که شاید قهوه خوب بپزند. که از وقتی می رود آن جا می داند که احتمالا قهوه صمیمانه هم می خورد. آن جا اوقات کش می آیند و یک روز طولانی تر است. هزارسالی یک بار قهوه به صمیمانگی چای می شود. می دانید که چایی کلا یک جور صمیمانه ای است اما قهوه گاهی صمیمانه است. این قهوه مذکور صمیمانه، خانه
نیسی این ها درست می شود. قهوه ای که آن جا می خورم توسط خودش در حالی که کف پای چپش را به ران راستش چسبانده عین لک لک، درست می شود. کنار گاز می ایستد و هم می زند و حرف می زند و هم می زند و قل نزده برمی دارد و قرابتی تقریبا مثل چای دارد. تازه آن هم مطمئن نیستم به خاطر حرف هایی است که لابه لایش می زنیم یا بعدش یا قبلش. بوی قهوه اش آمیخته با نارضایتی مان است از زندگی عشقی مان اغلب. شاید مزه اش همین است. شاید هم به خاطر دمر کردنش است. نمی دانم. شاید به خاطر بز و زن پیراهن بلند و حرف الف و ی و ر و جشن است. نمی دانم. به هر حال این قهوه یکی از هزار است. یک قهوه از هزار چای
من یک پیرزن هستم. زهرمار هم می خورم گاه گداری. همان که بلتوبیا می پزد و می آورد و در رخوت یک عصر بهاری می نوشیم و تلخ است عین زهرمار! ولی عالی و خواستنی است و پر از خنده های ریز و درشت می شود گاهی نوشیدنش. آن جا چای گیرت نمی آید، بلتوبیا چند ده سالی است چای نخورده اما زهرمار فرد اعلا هست. آن جا چیزهایی به آدم تعارف می شود که با زهرمار پایین می رود. آن جا استثنای زندگی من است
من یک پیرزن هستم. چای دوست دارم. حتی شب ها هم چای می خورم بی خیال جواب پس دادن هایش. توی فاصله ای که تا آشپزخانه می روم تا چایم را تجدید کنم حتما می توانم سری هم به جواب پس دادنگاه بزنم
من یک پیرزن هستم. چای را لیوانی و آن هم شیشه ای دوست دارم که سرخی اش را ببینم. لیوان استوانه ای دسته دار. معمولی ترین لیوان بشریت. نه عکس خرس و کارتون و پروانه دارد. نه رویش کسی، کسی را بغل کرده. نه استارباکس است. نه هیچ چیز. معمولی است. مثل همین ها که همه در خانه شان یک دست دارند که شاید یکی دو تایش هم شکسته باشد طی سال های دراز
من یک پیرزن هستم. چای دوست دارم

۹ خرداد ۱۳۸۷

نوازش کردن ریانا دسته گیتار را

چرا مارون فایو این همه انترسان است؟ چرا این آقای خواننده اش این قدر خــــــــوب است؟ هیچی هم ندارد ها! ابروهایش دو خط موازی با افق می باشد. بر و باریک هم هست. یعنی راحتت کنم ریغو! با ضرب آهنگ هم تکان های مدل شوک داده شدن، می خورد جوری که انگار درامر توی دلش نشسته! دماغش هم کج و کوله است. ولی خیـــلی نیکو است. به قول مامان ها آخه چیه این پسره که تو خوشت اومده؟
آیا از وقتی دیس لاو را خواند من ارادت خاصی به این آقا پیدا کردم؟ آیا تقصیر آن بک گراند نارنجی و آن درخت شکوفه دار بود؟ شی ویل بی لاود بود که مرا مفتون (!) کرد؟ با زن جان تراولتا چه کار کرد توی آن کلیپ؟ جدا چرا؟ نکند عمدا ویک آپ کال را با آن وضعیت خدا و پیغمبر (سلام فالشیست) بیرون داد که ما به حالت دگرگون دربیاییم؟ نمی خواهم مستقیم بگویم
ونت گو هوم ویدات یو هم خوب بود. چون می گویید یک باره بگو همه آهنگ هایش! ولی خوب بود. قبول کنید خوب بود. آدم سکسکه اش می گرفت اصلا
درست است یک چنین نفری بیاید با ریانا بخواند که خود سرآمد هاتنسی است؟ خدایا ما را بکش. ما جنبه دیدن این نوازش کردن دسته گیتار را نداریم به آن وضع! نداریم! بی جنبه ایم کلا. استریتیم ها! فردا آهو نمی شوی به ما انگ نزند! ما زیبایی شناسیمان عود کرده. همین. می خواهیم در جمع، این علایق راکانه ی ملوی عشقی مان را هم رو کنیم. ببینیم این طرف ها مارون فایوز فن پیدا نمی شود؟ تنهایی یعنی باید با این عشقم بسوزم و بسازم؟
*Rihanna
*Maroon5
*this love-Maroon5
*she will be loved-Maroon5
*won't go home without you-Maroon5
*If I Never See Your Face Again-Maroon 5 Ft. Rihanna

۸ خرداد ۱۳۸۷

حالا می بیــــنه امشب خودمون به قدر کافی دلمون عینهو گنجیشک زبون بسته تو دهنمون داره تاپ تاپ می کنه ها! می بینه! بعد آسمون قرمبه می فرسته گر و گر. تگرگ می ریزه شر و شر. هی آسمون سفید می شه. هی گرومبی یه چیزی می ترکه. زهره ی ما هم ایضا. هی دزدگیر این ماشینا صدا می کنن. انتظار داره خوش اخلاق هم باشیم. دامن کوتاه هم بپوشیم براش. قر هم بدیم. الله اکبر. دهن آدمو باز می کنه. ببین ها
این روزها
این روزها را هم می شود تجربه کرد. که سه بار در روز برق می رود. که خودت را عادت می دهی مدام کنترل+ اس بزنی که مچ برق رفتن را بگیری. اما باز وقتی کنترل+ اس نزدی، برق می رود و مچ تو را می گیرد
این روزها هم می گذرد که دوستانت را یکی یکی می فرستی فرودگاه دوره. یکی یکی پرواز می کنند و از خودت می پرسی این روزها چرا برای من کند می گذرند؟ که چرا نوبتم نمی شود؟ که آیا واقعا کسی می ماند مرا ببرد فروودگاه دوره؟
قدرت خدا هر کدام هم یک سر دنیا می روند! و دیگر هرگز همه مان یک جا نخواهیم بود. بعضی ها دورترند، باهاشان نمی روی سی کیلومتر اتوبان خلیج فارس را! همین جا خداحافظی می کنی. بعضی ها نزدیک ترند، همراهی شان می کنی تا پشت شیشه ها بروند... یادت می ماند که بیخودی یادآوری کنی که پاس و بلیطت را دم دست بگذار. پاس و بلیطشان از این دم دست تر نمی تواند باشد! بعضی هاشان که می روند. می بینی بغض توی گلویت از چشمانت می زند بیرون. اما خوشحالی خیلی خیلی کوچکی ته دلت داری که گرچه دور می شوند ولی احتمالا حالشان بهتر خواهد بود. که اگر آن ها هم مثل ما دست و پا می زنند، عوضش از این به بعد جلو می روند. فرو نمی روند. از دوستانی که سرشان به تنشان می ارزد، کمتر کسی مانده. آن که مانده هم در تدارک رفتن است. این روزها هم که با چشم گریان از فرودگاه بر می گردیم خانه، می گذرد
این روزها که خانه برق نداریم و آسانسور خبری نیست و هزار پله را پیاده بالا می رویم و گرم است و زردآلوها توی یخچال پخته شدند، را هم می شود تجربه کرد
این روزهای لعنتی انتظار را می شود تجربه کرد
این روزها می گذرند

۶ خرداد ۱۳۸۷

گفته وقتی می نویسی فکر کن همه مرده اند. راحت باش. هوش احتمالی مخاطب یا هوش مخاطب احتمالی (!) یا احتمال مخاطب هوشی (!!) و سایر ترکیبات با این سه کلمه را در نظر بگیر. مثل طراحی که بعضی جاهایش را پرداخت می کنی و بعضی جاها فقط خط رقصانی می ماند. همه چیز را توضیح نده. بعضی چیزها را هم به طبع بیخودی هی توضیح بده. همان باش که می خواهی! بی ملاحظه بنویس. مهم نیست که تقی و کبلایی و زن پسر خاله دختر عمو (دقت کنید که من دختر عمو ندارم اصلا) و دکتر و همکار فضول و گلابی و اقدس و شیخ پشم الدین کشکولی و پری و مرتضی می خوانند و طوری شان می شود. خوب نخوانند که طوری شان نشود! به همین سادگی
راضی نمی شوم... یعنی واقعا وقتی می نویسم، همه مرده اند؟ حتی خواهر؟ حتی حتی بلتوبیا؟ حتی آن آقای خوش تیپی که بهش نظر دارم و او هم یواشکی به من نظر دارد و یواشکی و بی سر وصدا می آید می خواندم؟ حتی دوست پری؟ حتی ابوالقاسم؟
بله! بله! همه مرده اند
بنویسم؟
بله! بله! بنویس
...
او این طوری گفته. اما من کنار نمی آیم با این که همه مرده باشند. از طرفی اصلا دلم نمی خواهد بعضی ها مرده باشند. یعنی خدا نکند که بمیرند هیچوقت! و البته که گاهی وقتی می نویسم دارم به کسی از آن جماعت خاموش می نویسم. اگر فکر کنم مرده که نوشتنم نمی آید دیگر. می روم سر خاکش! از طرف دیگر گاهی هم فکر می کنم وجود این ها وقتی نمرده اند نگران کننده است چون مانع نوشتنند و من اغلب اوقات به آن ها نمی نویسم، از آن ها می نویسم. و چرا نگرانم؟ چون - بین خودمان باشد- من سر بریده توی وبلاگم نگه می دارم! و برای خودشان دلم شور می زند وگرنه من ابایی ندارم از سر این مرده ای که این جاست! من بهش عادت دارم. سال هاست با من است. از لابه لای شمع هفت سالگی ام خزیده زیر پیراهنم. با من شانزده ساله شده و تا حالا که ربع قرنی شدم، بوده . اگر نباشد، تعجب می کنم. اما من هم متوجه شده ام که این روزها از یادم رفته چطور لابه لای سطور پنهانش می کردم. هر لحظه احتمال دارد دیده شود و آن ها بفهمند که خون هایی که از گردنش فواره می زند را با پیراهن آن ها پاک می کنم و آن هوش احتمال خوانندگی، خودش ناراحت می شود این صحنه را ببیند. خوشایندش نیست. من می شناسمش. برای خودش است که می گویم. اگر سر راه نباشد، چیزی را که نمی خواهد بداند، نمی بیند. بهتر نیست این طوری؟
...
گذشته از این همه حرف، دست آخر این سوال پابرجا می ماند: بنویسم طوری که گویی همه (نه! همه ی همه) مرده اند؟
افتضاح به بار نمی آید؟

۴ خرداد ۱۳۸۷

عنوان پروژه
آیا «تاکسی مرسی»* برای سوار کردن مردها توسط زن ها است؟

مسئله پژوهش
وقتی مردی برای ماشینی که زنی می راند دست بلند می کند، چه اتفاقی افتاده است؟ برای روشن شدن مسئله یک کیس استادی انتخاب می کنیم. راه دور چرا؟ کیس استادی من می باشم. تا بوده و ما دیدیم و شنیدیم، «تاکسی مرسی» مخصوص دخترهای جوان با سر و گوش جنبان و قصد و غرض های آن چنان (نثر مسجع که منم! - می دانم الان به یکی باید سلام کنم ولی یادم نیست کی-) بوده که سوار یک عدد بی ام دبلیوی با صفا بشوند که آقای با قصد و غرض پسته ای! مشغول راندنش است (توجه شما را به این که سوار کننده باید مرد باشد، ماشین باید مدل بالا باشد و سوار شونده باید دختر باشد و این میان اروتیصم هم نقش ویژه ای داشته باشد، دوباره جلب می کنم). دوباره برمی گردیم به من. کدام یک از موارد ذکر شده درباره من صادق است؟ این سوالی است که نگارنده می کوشد به آن پاسخ دهد
لازم به ذکر است معیارهای زیبایی شناختی که چطور یک نفر تشخیص می دهد در آن سرعت! دستش را برای یک نفر دیگر بلند کند و آن یک نفر دیگر تشخیص می دهد که لبیک بگوید (ترمز کند) یا نه! از حوصله این بحث خارج است و خود مجالی خاص می طلبد و نگارنده در این نوشته بی خیال آن فاجعه است

فرضیه
دو حالت کلی وجود دارد
یک. آن آقا گمان می برد خانم راننده، مسافرکش شخصی است
دو. آن آقا گمان نمی برد آن خانم راننده، مسافرکش شخصی است
در حالت اول
یک. احتمال می رود آن آقا از فرنگ رجعت کرده باشد و خیال کرده باشد خانم ها برای امرار معاش، امروزه در کوچه پس کوچه های تهران مسافرکش شخصی می باشند و با مبلغ پانصد تومان تا ونک می برندش و این امری بدیهی است و معمولی و مختص آن خانم مسافرکش خط چهارراه ولیعصر نیست و همه گیر شده و اصلا از دیدن راننده اتوبوس زن در گوهردشت کرج تعجب نمی کند
در حالت دوم چند احتمال وجود دارد
یک. احتمال می رود مرد (پسر)ی که برای من دست بلند می کند که نگه دارم و سوارش کنم و نیشش تا بناگوشش باز است ، حساب خاصی روی من و خودش و پسته های احتمالی روی داشبورد ماشین من باز کرده است
دو. احتمال می رود مقاصدی چون رسیدن به مقصد، گپ زدن با یک خانم، عدم پرداخت کرایه، باحالیت خود آقا و خانم آقا سوار کن و همچنین اهداف پلیدانه ی بیپ بیپی(!) مورد نظر آن آقا باشد
سه. احتمال می رود که آن آقا گمان می کند که بسیار خوش تیپ می باشد و هیچ خانمی شانس همنشینی با او را از دست نمی دهد
چهار. احتمال می رود که وی تصور می کند من بسیار انسان دوست هستم و مردهایی که زیر آفتاب ایستادند را باید سوار کنم و بنی آدم اعضای یکدیگرند

سوال های پژوهش و پاسخ های اجمالی
سوال یک. من مرد هستم؟
پاسخ. خیر. من یک زن می باشم با قطع و یقین
سوال دو. ماشین من مدلش بالاست؟
پاسخ. خیر. من یک پراید فکسنی دارم
سوال سه. من از رانندگی کردن در خیابان ها قصد و غرض اروتیک و پسته ای دارم؟
پاسخ. خیر. اوروتیچ نمنه؟ من در حال گاز دادن برای رسیدن به کارم هستم. پسته چیه؟ دلت خوشه بابا. کو تا عید که ما دوباره پسته بخوریم؟ من اصلا اوروتیچم نمی آید توی خیابان
سوال چهار. آن آقایی که برای من دست بلند می کند، زن است؟
پاسخ. خیر. شواهد امر نشان می دهد که آن آقا مرد است. ما البته مدرکش را ندیدیم و نمی توانیم مستدل ثابت کنیم که لزوما مرد است. علاقه ای هم نداریم ببینیم! اما شواهد گویای مردی می باشند چون آن آقا روسری و نیز برجستگی محسوس(!) ندارد
پنج. پس چرا آن آقا برای این خانم که من هستم، دست بلند می کند؟
پاسخ. بنده پاسخی ندارم

تجزیه و تحلیل داده ها و جامعه آماری
اوایل من فکر می کردم اشتباه متوجه می شوم و آن آقاهای توی خیابان منظورشان با من نیست. بعد متوجه شدم وقتی آن آقاها دست تکان می دهند جز من ماشینی از جلوی آن ها رد نمی شود. مگر این که ماشین دیگر برای من نامرئی باشد که این هم با احتساب مست نبودگی اینجانب موقع رانندگی منتفی است. بعد من شروع کردم به بررسی این که وقتی یک آقایی برایم دست تکان می دهد، توی آینه نگاه کنم، ببینم با سرش مرا دنبال می کند که ببیند، ایستاده ام یا نه! مثل موقعی که به تاکسی می گوییم ونک؟ و با نگاه دنبالش می کنیم ببینیم ایستاد یا نه!؟ در کمال ناباوری دیدم بله! بر می گردند و با نیش های فراخشان نگاه می کنند مرا و کاملا انتظار دارند بایستم و به بخت خویش لگد پرانی نکنم! دست بر قضا اگر ترافیکی هم جلوتر باشد، که من ناچار به توقف بشوم، حتی چه بسا چند قدمی هم به سمت من حرکت می کنند. البته این جاست که من همیشه با آرنجم در را قفل می کنم! حاشا و کلا! حتی در این گرمای خفه کننده ظهر هم گاهی شیشه را بالا کشیدم و برای خودم پخته ام تا چراغ سبز شود. چرا که یک پرایدی چون پراید من فکسنی کولر هم ندارد

ارائه راهکار
روزی که دست بر قضا عقده های فروخورده عشقی- جنایی- پایان نامه ای- خانوادگی- دوستی- گرمایی- دانشگاهی- پاور پوینتی- کارت سوخت خانه ماندگی- موبایل شارژ نداشته گی- فحش خوردگی- مورد قهر شدن واقع شدگی- کار پیش نرفته گی- نفهمیده شدگی- مثل دور از جان شما خر توی گل واماندگی تان حسابی قلمبه و چاق شدند و دیوانه وار به سمت خانه می آیید چون گرسنه اید. احتمالا طبق معمول یک دانه از همین پسر(مرد) ها برایتان دست تکان می دهند. شما هم به تلافی تمام آن آقایان پف... و به تلافی تمام حرص های دیگرتان (توجه داشته باشید که حرص های دیگر هم لازم است چون اگر نباشند، شما به حد مورد نیاز برای از خودبیخود شدن و عصبانیت نمی رسید از چنین حرکتی و فقط شانه بالا می اندازید و می روید)، یکی از انگشتان قلمی تان را (این که کدام انگشت را نمی توانم مستقیم بگویم اما راهنمایی می کنم که قدش کمی بلندتر از بقیه باشد) را پس از نیش ترمزی که منجر می شود یک چرخش نود درجه ای به سمتتان بکند و چند قدمی هم هیکل لشش را جلو بکشد، افراشته و از پنجره بیرون آورید و به آن آقای گرمازده ی نگون بخت که لابد از نظر خودش شوخ و شنگ و با حال نیز هست، نشان می دهید و توی هوا چند بار تکان می دهید که شیرفهم بشود که چه منظوری دارید و آن گاه گازش را گرفته! و به خانه می آیید و این راهکار را پس از اطعام دل گرسنه غمگینتان در بلاگتان برای خالی نمودن حرص به خوانندگان ثابتتان توصیه می کنید

نکات مهم
آدمی که آن جور برای شما دست بلند می کند از درصد خاصی از مجنونی رنج می برد. لذا
یک. در فاصله ای بایستید که پس از دیدن انگشتتان نتواند به شما حمله کند
دو. جلویتان را ارزیابی کنید که ترافیک نباشد تا وی بتواند با دوسه قدم فیلی به شما برسد
سه. آن قدر دور نشوید که نفهمد کدام انگشتتان را نشان می دهید تا اثر انگشت تکان دادنتان از بین نرود
چهار. اگر وقتی این کار را کردید بهتان گفت جــــــــــــــون! خوب این به خاطر همان مجنونی است دیگر! کاریش نمی شود کرد
پنج. اگر پرید پشت یک موتوری و آمد کنارتان فحش داد هم دو حالت دارد
پنج- یک. شما فرار کنید و فحش بخورید و به این فکر کنید که شما هم فحشتان را دادید
پنج- دو. سر صحنه جرم بمانید و با کشیده ی آب نکشیده ای دعوا را شروع کنید و مثل زنیکه ها توی خیابان هوار بکشید و از خودتان یک میمون بسازید که من به جهت این که این صحنه را فقط دیده ام و شخصا تا به حال امتحان نکرده ام خیلی توصیه نمی کنم

با تشکر و خسته نباشید
منصف

*hitchhike

۲ خرداد ۱۳۸۷

تا ساعت سه که باید بروم سر کلاس، دوست ندارم کار مفیدی انجام بدهم. دوست دارم بیخود باشم. گیر کرده ام توی آرشیو نیکوی جک. آدم گاهی هوس می کند یک مرد عکاس دون ژوان، هیز، جذاب و خوش ذوق باشد عوض هر کاره ی دیگر و هر زنی که هست! "از اون مردایی که قلب زنای معصوم رو می شکنن!" تامس اومالی را یادتان هست؟ گربه های اشرافی"ساینارا آقای اومالی!" با قیافه ی ابلهانه ش که عاشق مامان گربه ی سفید و ملوس شده بود. گربه ها، هرزه های دوست داشتنی ای هستند. من از همان بچگی دلم می لرزید که آقای اومالی دوشس سفید ملوس را ول می کند یا نه! چون به نظرم دوشس خیلی خواستنی بود و گناه داشت. اما بعد دیدم نه! خیلی هم رقاص است! خیلی هم خوب چنگ می نوازد! و خودش گلیم خودش و توله هایش را بیرون می کشد... اما آن صداها آن دوبله ها در خاطر همسن و سال های من حک شده. کدامتان سیندرلا فراموش می کنید "سیندرلا سیندرلا تولدت مبارک!" (این را گاس توی عروسی سیندرلا می گفت! آن موش گامبو را با آن صحنه ای که با دندان هایش ذرت ها را نگه داشته بود، به یاد بیاورید!) بعد موش لاغره می گفت: " احمق تولدش نیست!" یا "قدت چقدره؟ چشمات چه رنگیه!؟ باید هماهنگی داشته باشه! منتها بی نظیر!" (جایی که فرشته سیندرلا را طلسم می کرد) یا سفید برفی را؟ که به نظر همه مان نامادری اش کم خوشگل نبود! بگذریم. شما بگویید چرا جک و سیندرلا و بقیه بر و بچه ها! در این پست کنار هم هستند؟
به نوستالژی وی اچ اس هم لطفا فکر کنید. چشم؟
فیلم های ال پی را هر ویدئویی نشان نمی داد. یادتان هست چه جنایتی بود ویدئو آن سال ها! شما نوار کوچک داشتید یا بزرگ؟


پ.ن
لینک این کارتون ها را که می بینید به سال های ساخت توجه کنید. سفید برفی پنجاه سالی از من بزرگ تر است! سیندرلا سی سال، گربه های اشرافی، ده، دوازده سال! قدیمی تر از چیزی بود که من فکر می کردم

۱ خرداد ۱۳۸۷

واقعا از آلزایمر مثل شما خنده ام نمی گیرد. بیشتر وحشت می کنم وقتی چیزی را که بدیهی است فراموش می کنم. من می ترسم از فراموشی. من بابابزرگم را دیدم که چه بر سرش آمد از شدت فراموشی. من دیدم که یک بار چون کلاه به سرم بود و کاپشن پر کت و کلفتی پوشیده بودم به مامان بزرگم، مولی گفت: مولود جان این آقا پسر کیه!؟
بله! من رنج کشیدم از آلزایمرش که مرا با جوانی عمه ام عوضی می گرفت و سوسن جان صدایم می زد و من هم جوابش را می دادم. مرا، همین مرا که روی زانوهایش می نشاند و برایم قصه ی جلفاجراحمد تعریف می کرد و این اواخر قصه را هم یادش رفته بود. و مرا که موقع رامی بازی کردن کنار دستش می نشستم و از ذوق وقتی که پا کیس بود نفسم در سینه حبس می شد، فراموش کرده بود. همین مرا که این همه برد پارک و اسمم و ساعت و روز تولدم را پشت قرآن قدیمی با دست خط لزرانش نوشت. همین من و خواهرم که تنها دختران خاندان پدریم بودیم که سرباز خانه ای بود که دردانه هایش ما بودیم. همین مرا که این همه لوسم می کرد. کاملا فراموشش شدم. اما یک بار یادم هست وارد خانه شان شدم و این بعد از روزگار فراموشی بود و من مثل یک اصل در زندگیم پذیرفته بودم که بابابزرگم دنیای معاصر را فراموش کرده، و یادم هست از بیمارستان می آمدیم و حال همه مان به خاطر عزیز بستری مان خراب بود و من حواسم نبود و سلام نکردم. یکهو از زیر خروار خروار فراموشی به من گفت لاله جان سلام! من وسط پذیرایی خشکم زد. نگاهش کردم و رفتم به آرامی بوسیدمش. از ذوق این که مرا می شناسد، غصه ام را فراموش کردم. بعد گفت لاله جان چرا این قدر یواشی!؟ ( و بدانید یواش در سواد بابابزرگ من قید بوده است و بابابزرگ می خواست به من بگوید چرا یواش راه می روی یا چرا یواش حرف می زنی یا چنین چیزی. ولی ادبیاتش که آلزایمرمالی شده بود، اجازه نداد و به من گفت چرا یواشی؟) من دیده ام مدفون شدن هوش را در آلزایمر. این است که می ترسم از حواس پرتی ام. بله! بابابرگ من مرد بسیار شیرینی بود و آلزایمرش صدبار هم شیرین ترش کرده بود اما حال خودش چه؟ من می دانم که خوب نبوده. برای همین می ترسم وقتی دوستم یک ماه تمام به من می گوید که فلان ساعت کلاس دارد و من همان ساعت بهش تلفن می زنم و طبیعتا پیدایش نمی کنم هیچ جا و می ترسم نکند مرده باشد و هیچ یادم نمی آید که گفته کلاس دارد. بعد که بالاخره با ترس وحشتناک که نکند تصادف کرده باشد، نکند مرده باشد، نکند دزدیده باشندش، پیدایش می کنم، می خندد و به من می گوید آلزایمر داری عزیزم. من از این آلزایمر می ترسم. از این که یادم نمی ماند فلان ساعت را، فلان کار را، فلان جا را. من می ترسم. چند جا یادداشت می کنم اما بعد یادم می رود کجا یادداشت کرده ام و دود این حواس پرتی یکسر به چشم خودم و نزدیکانم می رود. من هیچ علاقه ای ندارم که حواس پرتی ام در زندگی ام منتشر بشود. جز یک مورد در سراسر زندگی ام این حواس پرتی که به غلط آلزایمر صدایش می زنیم برایم مضر بوده است. بله! به نظر شما شاید آدم فراموشکار بسیار شخص خنده داری است اما من حملاتش را دیده ام. من دیده ام که بابابزرگم جزییات سال چهل و دو را به یاد می آورد ولی نمی دانست ناهار چه خورده. من از این فراموشی بسیار وحشت دارم و باید راهی پیدا کنم که مقابله کنم با حواس پرتی ارثی ام.بله! من هم می دانم که گاهی بهترین دفاعمان در برابر غم، فراموشی است اما فراموشی ام گاهی به تمام زندگی ام مالیده می شود و من خودم را می بینم که پیرزن آلزایمری غم انگیزی شده که حتی جزییات سال هشتاد و هفت را هم به یاد نمی آورد

پ.ن
لنا می گفت قبل ترها فکر می کرده که چهل سال خیلی سن زیادی است اما حالا می داند که خیلی هم نیست. می گویم چهل سال هنوز هم خیلی است! ماییم که به چهل سالگی نزدیک می شویم. ماییم که می غلتیم در سراشیبی سن و سالمان. ماییم که داریم می گذرانیم. هستیم و به همین راحتی چهل سالمان هم خواهد شد

۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۷


*marc chagall-birthday
*pablo picasso-guernica

یک تزی درباره ی شاهکارهای هنری وجود دارد. این آثار اغلب یک تکه ی خیلی خوب و خیلی شخصی دارند. یک تکه ی خیلی خوب و خیلی شخصی که به خاطر همان است که دوباره سراغشان می رویم. به خاطر همان است که شاهکار شده اند. شخصی بودنشان بسیار حائز اهمیت است. وقتی از حس راستینی در وجودمان می نویسیم، بشریت را در یک حس فردی و خصوصی و در عین حال جمعی سهیم می کنیم و اگر کسی قبل از ما به این شکل بیانش نکرده باشد، این جاست که خالق شاهکار شده ایم
برای مثال یک قطعه موزیک. فلان هفت ثانیه متوالی اش برایمان دلنشین است. چون چیزی از ما را بیان می کند یا چون ما را یاد چیزی می اندازد و لذا رجعت می کنیم و چهار دقیقه آهنگ را برای همان هفت ثانیه گوش می دهیم و دوباره و دوباره گوش می دهیم. کمتر پیش می آید که لزوما تکنیک خوب ساختن اثری برای ما دلیل این باشد که آن را دوست داشته باشیم. نه این که تکنیک اجرا کم اهمیت باشد که بارها گفته شده که اثر متوسط با اجرای عالی بهتر از اثر عالی با اجرای متوسط است ولی به هر حال اجرای خوب خالی (!) دل ما را نمی برد. می توانیم از تجرید موسیقی خارج شویم و درباره ی نقاشی بگوییم که عینی تر است. برای مثال نقاشی تولد از مارک شاگال را تماشا می کنیم. زیباست. شاعرانه است. پرسپکتیو خاصی دارد. رنگ هایش درخشانند و سرخی کف اتاقش چشم نواز است اما می دانیم که برای حرکت عجیبی که به گردن مرد داده شده، اثر را دوست داریم. برای این که آن گردن به ما می گوید تو را می بوسم در حالی که به خاطر بوسیدنت پرواز می کنم و شوق من به بوسیدن است که می تواند گردنم را در چنین موقعیت خیال انگیزی قرار بدهد و مرا در هوا غوطه ور کند. وقتی می بوسمت تو هم چون من شناور خواهی شد و این حس برای هرکسی که یک بار با میل فراوان کس دیگری را بوسیده، قابل درک و بازسازی است و در عین این که بسیار شخصی است، بسیار عمومی و انسانی هم هست. یا حتی اثر شناخته شده تری از این کار شاگال را مثال می زنم. گرنیکا را از پابلو پیکاسو تجسم کنید. کل ماجرا را دوست داریم. خاکستری بودن کار را از آدم رنگینی چون پیکاسو انتظار نداشته ایم و دیدیم که به خاطر محتوای اثر کار خاکستری شده است. مرز باریک زیبایی و خنده دار شدن چهره های کوبیستی را در این نقاشی ها دیده ایم که با نازک طبعی نقاش حفظ شده است و به سمت کاریکاتور نرفته است. رنج را در تک تک چهره انسان ها و حتی حیوانات تصویر لمس کردیم. شعله های آتش که در ساده ترین حالت ممکنند، تنمان را سوزانده اند اما می دانیم میان آن همه، آن زنی را دوست تر داریم که گوشه سمت چپ است و کودکش در آغوشش مرده و سر بی جانش به پایین افتاده و مادرش فریاد دردآور مردمش را سر داده است و آن صحنه، سوگواری مادرانه برای یک قوم است که این اثر را در زمره شاهکارها قرار داده است
از منظر خالق هم که بخواهیم به چنین آثاری بپردازیم، می توانم مثال دوست مجسمه سازم را بگویم. او یادم داد که به عنوان خالق اثر هم می توانی چنین احساسی داشته باشی. مجسمه ها هم مثل ترانه ها و نقاشی ها چنین کیفیتی دارند. وقتی تمام می شوند و نوازششان می کنی، می بینی یک خال جوش را بیشتر از بقیه دوست داری. دوباره دست می کشی روی مجسمه، باز می بینی گرفتار این هستی که دستت آن خال جوش خاص را دوباره لمس کند. نکته اش این است که اگر همان یک دانه خال جوش روی یک ورق فلز صاف صیقلی بود، این نمی شد. باید همین مجسمه باشد و باید همان خال جوش باشد. بدون هم ناقصند. مثل این می ماند که آن هفت ثانیه دل نشینت را از آهنگ بچینی و هی گوش کنی. نمی شود همان حسی که لازم داری. حسش لابه لای آهنگ می آید و با آن هفت ثانیه ارضا می شود! بدون همدیگر می میرند انگار. من نمی توانم بگویم خال جوش را بیشتر دوست دارم یا پیکره ای که خال جوش رویش است. من همه را با هم می خواهم و این هم جادوی خالق اثر است
درباره نوشتن هم خودم بارها تجربه کردم. خال جوش های نوشتنی را با جمله های مختصری در دفتر کوچکی یادداشت کردم. اما خانه که آمدم وقتی خواستم سرهمش کنم یا لای نوشته دیگری بچپانمش، نتوانسته ام. خال جوش را گذاشته ام روی یک ورق فلزی بی مزه، بی بو و بی خاصیت (بخوان دفتر یادداشت کوچکم). اغلب نشده است. اگر گاهی هم شده، برای این بوده که نوشته اتود بوده، خال جوش نبوده و من توانسته ام لابه لای اتودم مجسمه کاملش را تصور کنم اما نسازم و بعد که مجسمه ام را ساختم، خال جوش لازم را هم رویش نشاندم
دست آخر من همان همانی هستم که سخت باور دارد بهتر است اثر را جراحی نکنیم. این که می گردیم که بفهمیم به کجایش معتاد شده ایم ایرادی ندارد ولی آفت شناخت این است که تصور کنیم می توانیم خال جوش ها، زنان سوگوار از مرگ فرزند را و نحوه خمیدگی گردن مرد در پرده شاگال را از اثر جدا کنیم و جدا از اثر از آن ها لذت ببریم. با این که شاید جوهر اثر همین ها باشند اما لذت بردن از این جزییات بدون نشستنشان در کل، جسارتا نشدنی است