۲۹ آذر ۱۳۸۷

اهالی منزل و دور و بر- سه یا ما نامردها

بابایم می گوید نامردا! به من و مامانم و لنا و سوپی می گوید. (نامرد را هم خودش باید بگوید. یک جور خنده داری می گوید نیامرد! منظورش نامرد است. من که نمی توانم این جا ادایش را درآروم باید شنیده باشید) می خندیم. می گوید همتون دودی هستید. می گوییم تو هم باش می گوید عمرن یا گاهی حرصی می شود هیچی نمی گوید. دودی بودن من و مامان این است که گاهی الف که می رویم دوتایی یک نخ سیگار را با هم می کشیم. یا قلی می چاقیم و دودی و حلقه ای. یا پیکی زدیم و مامان آن نگاه مضحک همراه با حرکات ابرو و دو انگشتی که سیگار خیالی گرفته را به من می کند که یعنی لاله سیگارش کم است. یعنی بهتر بگویم یک ژست های دهه چهل و پنجاهی می آید که معنی ش این است که بیا بسیگاریم. بعد دوتایی می دودیم. من از نظر همه شان چس دود می فرمام اما من خودم با خودم حال می کنم اما مامان از آن هایی است که طوری سیگار می کشد با عشق که انگار عامل اصلی سلامتی دخانیات است. تریپ سیگاری قدیمی و این ها. لابد می دانید دیگر. یعنی تا ته اعماقش لذت می برد. دود نمیاد بیرون دیگه لامصب.

اصلن خودمانیم سیگار خیلی چیز ژستی مضحکی ست. یک ژست دراماتیک ابلهانه ست کلن. لوله ی سفید احمقی است. حالا نیایید بگویید وای بر تو. تو سیگار را نفهمیدی! شما چه کار دارید اصلن! من از خودم راضیم. خوبیم از نظر خودم این است که خیلی دیر به دیر دلم می خواهد و این در راستای این است که از دندان های زرد و بوی سیگار مانده و سرفه های ته گلویی بیزارم. اما خب راستش در خودم می بینم که سیگاری گند خری بشوم یک روزی اما آن روز امروز نیست. فعلن آدم یک نخ با مامان گاهی هستم. لنا هم تقریبن همین طور است. فرقش با من و مامان این است که ممکن است برود برای خودش پاکتی ابتیاع کند. من و مامان همیشه ز یاران چشم یاری داشتیم. سوپی در صدر جایگاه دودیان خانواده است. بابایم سوپی که دنیا آمده ترک کرده. مامانم هم. کمی کمتر از بیست سال طول کشیده تا دوباره ما خانواده ای باشیم که سوپی که از در بیرون می رود، آت و آشغال بخرد، بابایم داد بزند سیگار ندارید دودی های نیامرد. بخر یه پاکت! اما کلن به نظرش مامانم خیلی خائن ماجرا است که دوباره سیگار می کشد چون خیلی عشقی و معنوی با هم ترک کردند! بعد الان مامانم خائنیت می کند با ما. دونقطه دم فلش و خنده شیطانی.

من اصلن کلن رابطه م با سیگار همین بود. یعنی به طور کل آدمیم که می توانم بروم طرف غیر سیگاری ها را بگیرم مقابل سیگاری ها. در این حد نیامردم. بعله!

پس این نوشته چه بود؟

این یک کرم بود در راستای این که آن هایی که می گویند چرا همه از سیگار می نویسند و آه سیگار شما را منورالفکر نمی کند و آه و غیره را مشمئز کنم. یعنی لذتی می برم الان از این حرکت دگر مشمئز کن خودم ها! نمی دانید! الان دیگر کاری ندارم و از جمع خداحافظی می کنم.

به قول آن دوست ندیده ی صد و هفتاد و شش سانتی بلاگر نوپا، سیگار؟

۲۶ آذر ۱۳۸۷

Keep bleeding love or temporary madness

گیرم به خیلی چیزهاست. دو ساعت و نیم توی ترافیک داشتم پست می نوشتم اما الان لالم. لاله ام خب. می دانید خوشمزه ترین شوخی از نظر خودشان در تمام بچگی من با من این بود تو مگه لالی اسمت لاله ست؟ یا تو لاله ای یا کره ای؟
حالا هر چی.
دل تنگم مثل اسب. هیچ نمی توانم خودم را از دلتنگی نجات بدهم. بنابراین کار می کنم. فقط کار می کنم. چنان خودم را در یک کارت ویزیت غرق می کنم که تو بگو مهم ترین پروژه ی جهان است. نتیجه ش را هم به نگ نشان می دهم، از همان لبخند ها می زند که این کارتی که من زدم بیشتر به درد شافتول دیزاین می خورد تا به درد کار ویزیت یک آدم مهم جدی صاحب یک شغل مهم جدی بس که جینگول و مستان بارانش کردم. بعد تصور کن آدمی با آن طول و عرض کارتش را از جیبش درآرود، یک کارت شافتول دیزاین باشد. نمی شود دیگر.
بعد می خواستم بگویم که من همین امروز و همین جا از برج میلاد اعاده حیثیت می کنم چون اگر نبود و آن نورها بالایش ابرهای پر برف را نشانم نمی دادند و هی برف نمی بارید و هی برف نمی بارید، من اصلن نمی توانستم تمام داستان آن شش لاستیک لعنتی و ترافیک بند آمده را تحمل کنم و آن آهنگ همان جا جانم را می ستاند. می ستاند. شوخی نمی کنم.
بعد هم که کاش یک جایی بود که می رفتی افسرده حال می نشستی. بعد یکی می آمد دم کانتر کنارت و می گفت:
Bad day…hum?
و تو هنوز مردد نگاهش می کردی که
So what?
که بگوید
Can I buy you a drink?
که بگویی
Mmm…

که این را که گفتی بای کند بیاید بنشیند. بعد هم خوش مشرب باشد. انترسان باشد. خوش خنده باشد با دندان های ردیف. و خیلی مهم این که وقیح نباشد. که نخواهی بدانی توی دانشگاه چی خوانده. کجا کار می کند. یکهو با هم راجع به شدت مزخرف بودن روزتان حرف بزنید در حالی که نمی دانید مثلن آن یکی اصلن کجا کار می کند. ننه ش کیست. باباش کیست. چون به هر حال یک سری نق ها در همه ی جهان مشترک است و می شود با همه زد و خیلی بیشتر به دو نفر خوش می گذرد وقتی نق مشترک می زنند تا مثلن به هم پز می دهند. می دانید؟ دست آخر هم که حدس هم چیز خوبی است. زیادی کلیشه است که بخواهم همه ش را برایتان بگویم.
کی بود می گفت خودتان را پانسمان نکنید یا بکنید. خلاصه من پانسمانم درد می کند. اما می دانم نمی روم خودم را پانسمان کنم و این نمی دانم خوب است یا بد اما می دانم که درد می کند بدجور.

۲۳ آذر ۱۳۸۷

همیشه ها

خسته ی مرده ام. خانه رسیدم. شامم را خوردم. چایم را خوردم. سربرهنه، ته برهنه شده ام یک ساعتی که خستگی م در برود. نرفته. به خودم می گویم تازه شنبه است.

با تنبلی و با فکر گیس درازم با خودم می جنگم که حمام بروم یا نه! هی ور تنبلم می گوید دیروز حموم بودیم ولش کن. ور مرغابیم می گوید بیا بیا بریم. بیا. سرده زود بخار می کنه. باحاله. بیا.

فعلن نشستم. نگ که همکارم شده دوباره، با توجه به اطلاعی که از شدت اینترنت لازم بودگی م دارد، برایم توضیح می دهد که فقط تا سی و سه روز دیگر اینترنت نداریم. یعنی با مزه است. اول می گوید چهل روز اینترنت نداریم، بعد با ذوق می گوید می دونی یک هفته ش رفته!

این نگ هم آدم عشقی ای است. شدید. یعنی من از بچگی دلم می خواست بزرگ شدم مثل او جالب باشم! ده سال، یک ماه کم، از من بزرگ تر است. یعنی من که ده ساله م بود او بیست سالش بود. بیست سالگی یعنی یک دختر معرکه بودن به ویژه از منظر یک دختر ده ساله که حتی هنوز بالغ نشده! و او همیشه هزارتا ماجرای باحال داشت. رژ گونه می مالید. دوست پسر داشت. خوش خنده بود. گرافیست بود. دامن کوتاه می پوشید همیشه. کتاب های مهم می خواند. خوشگل بود. یعنی هست. یعنی خلاصه خیلی باحال انگیزناک بود! همه چیز او یک جوری بود که آدم می خواست بزرگ شد، اون جوری باشد... نمی دانم می دانید از چی حرف می زنم یا نه ولی مهم نیست...

حالا من خوشحالم دوباره همکاریم. دیدید بعضی ها علاوه بر این که آدم خوبیند، همکار خوبی هم هستند؟ این از آن هاست. می شود ضمن این که نشسته ای پای پی سی با یک بروشوری ور می روی، برایش از چیزهای خیلی شخصی بگویی و بفهمد چه می گویی. می شود کنار هم ساکت بنشینید. اصلن یک ویژگی مصاحب خوب این است که بشود کنارش ساکت بنشینی. بعد گاهی ادوایس های تفریحاتی بهت می دهد. همیشه طرف آن جایی است که زندگی مهربان می شود و خوب و ملو. که وقتی باهاش حرف می زنی راجع به یک چیزی مثل اغلب افراد خانواده پدری م (حتی خودم) از آن جایی بحث را شروع نمی کند که تو مقصر بودی برای زندگیت. معمولن می داند که گاهی باید کسی باشد که به آدم بگوید خونسرد باش. خب برای منی که دیشب از استرس خوابم نمی برد و احساس می کردم همه ی کارهای جهان ریخته است سر من چی بهتر از آدمی که هشت ساعت در روز به آدم انرژی مثبت می دهد؟ می خواهم برایتان بگویم که کلن همچین آدمی است که بگوید عصرها بیا از دفتر با هم برویم باشگاه. یا مثلن از توی کشویش بیسکویت عجیب جالبی می دهد که بخوری ساعت سه که داری از خواب می میری. می گوید بیا بنشینیم چای بخوریم الان با این! همچین آدم خوب لازمی است کلن.

حالا درباره ش بیشتر می نویسم برایتان بعدن. البته اگر دعوایم نکرد که این ها را نوشتم چون می خواندم!

سلام. چطوری؟

نظر موافقت چیه فردا ناهار چی داشته باشیم؟

پ.ن

این پانوشت سپهرانه ست محض چیرآپ جات

یک. قبض موبایل هامان آمده. من می گویم وای خیلی حرف زدم چقدر اومده یعنی؟ سوپی می گه اسمسش که اومده. چقد بود؟ می گم یادم نیست! می گه ماهی! (منظورش این است که حافظه م قد ماهی است) باز کردم. نگاه می کنم می گم ئه بیست و یک هزار تومنه که! آخ جون! می گه اون مال لناس! مال لنا هم میاد خونه ی ما هنوز. باز دوباره حالت هراس و حسن هلاک بهم دست می دهد که آن یکی را باز کنم یک هو نگاه می کنم می بینم نوشته لاله. می گم سپـــــــــــــــــــــــــــهر! کشتمت. می خندد. ( داشته باشید زیاد حرف زدن من را که پولش چقدر شده! دو نقطه افتخار به کم صحبتی!)

دو. زنگ زده می گوید لاله می خوام بزرگ ترین مخ زنی زندگی م را بکنم. من هیجانی شدم، می گم کی هست؟ می گه تو! می گم مسخره! میگه میای بریم خونه عمو سین اینا! مامان اینا اونجان گفتن منم برم، می خوام تو هم بیای! بــیــــــــــــــــــا. می گم اوم... مخشو زدی! بیا دنبالم.

سه. می گه در پایینو دیدی؟ بعد از این که از خنده غش و ضعف کردم رو زمین چون یادم افتاده چه بلایی سرم آورده می گم تو چی شدی؟

می گه درو که دیدی خیلی سفت بود همیشه. (در آپارتمان ما مثل همه ی آپارتمان ها از این لولا ها داره که درو می بنده و باز می کنه و صد البته سفت و سنگین، بعد اینو کندن!)می گم آره می گه مثه همیشه بازش کردم کوبیده شد یک صدایی داد که من تا در واشد، فقط اینور اونورو نگا کردم که کسی ندیده باشه! بعدم در رفتم! دقیقن همین اتفاق، یعنی عین همین اتفاق برای من هم افتاد و دوتایی انقدر خندیدیم که مردیم. نمی دونین چه صدای می ده و چطور کوبیده می شه به دیوار که. آدم عادت داره با یک شدت خاصی درو باز کنه خب!

چهار. انیشتین گازم گرفت خنگ خر وحشی! قربونش برم انقد گنده شده! قد کف دستمه! داشتم غذا می دادم حالت مادری ورم داشت گذاشتم نوک انگشتم اونم نامردی نکرد گازی گرفت ها! گاز! ول نمی کرد پدر لاک پشت!

پنج. بابای آدم که ماشینش زوج است و آدم شنبه با ناز و عشوه ماشینش را گرفته و مشدی ممدلی را داده به او، از در که می آید تو، می گوید چه جوری با این رانندگی می کنی!؟ دنده ش جا نمی ره! (دو نقطه قوی بولدوزری دنده جا کن که منم)
شش. این دیوانه شده یا من دیوانه شدم. من اینا رو خوش خط می کنم. قول!

۲۱ آذر ۱۳۸۷

ناگهان به چیز واضحی اشاره می کند که از قلم افتاده است.

خب سوپی آمده. می گوید ببین من حوصله ندارم برم الف. منو نجات بده! می گویم خب می گفتی نمیام. کاری داشت؟ می گوید نشد دیگه تو راه که می آمدم، گفتم میام! می گویم واچ می. آی ویل سیو یور اس.

مامان و بابا از در آمده اند تو. بابا می گوید حاضر نیستید؟ می گویم من که کار دارم، نمیام. سوپی رو هم نمی ذارم ببرید! ابروهاشان می رود بالا. می گویم خسته شدم و کار دارم اما نمی خواهم تنها باشم. سوپی خونم کم شده اصلن. نمی ذارم ببریدش. دستگیرش کردم! این ها را که می گویم روی کمرش نشسته ام! سوپی هم ضمن این که دارد بوی موفقیت را استشمام می کند، نیشش باز شده! دوتاشان که حالشان گرفته شده می روند حاضر بشوند. چشم هایم را ریز می کنم و بهش می گویم یو او می!

می خندد.

می خندم.

خب بعد مامان این ها ظهری رفتند با قول این که ما هم فردا صبح برویم آن جا. او هم ساعت پنج رفت و حدود ده بود که آمد. سرحال که او بود.

بعد یکی از آن پکیج های هیجانی آشغال خوری را برایم خریده بود. سوپی تنها کسی است که من می توانم بهش بگویم دلم یه چیزی می خواد از لحاظ خوراکی (سلام مارانا) بعد او می رود چیزهای هیجان آور می خرد برایم. بعد لازم نیست من بگویم این را می خواهم آن را می خواهم. خودش یک چیزهایی می خرد که من شادمانی کنم هر کدامشان را که می بینم. خوبیش این است که بسته پیشنهادی را که روی میز می گذارد (به مریم سلام کنم؟) هربار تویش یک چیزهای متفاوتی است و می داند مثلن من چیپس دوست ندارم زیاد یا بادام زمینی. نه که نخورم اما انتخاب من نیست. بعد خلاصه خوشمزه می خرد دیگر. این بود چیزی که به من بدهکار بود!

من هم نشستم همین جا. فکر کردم کسی را لازم دارم که الان من را ببرد، بگرداند. سعی کردم که اصلن به بیس ماجرا که دور است و نمی شود و نداریم، فکر نکنم. یعنی دقیقن همین که گفتم. بیاید من را ببرد. نه که من بروم و او هم بیاید یا نه این که من خودم را ببرم و حتی او را هم ببرم. اصلن این اخلاق گند خودم خودم را همه جا می برم خیلی بد است. اصلن دختری که با کفش پاشنه بلندش رانندگی کرد خیلی خر است! خودم را عرض می کنم شما که شیکی کلن و همیشه کفش پاشنه بلند می پوشی را نمی گویم! آدم باید خودش را ننر کند. باید دنبالش بیایند. وقتی پایین منتظرش هستند، باید دیر کند. سر صبر شلوارش را انتخاب کند. در مورد رنگ رژ لبش مردد باشد. آدم باید همچین آدمی باشد. نه که شرتی زرتی این قدر. نه که شش ماه باشد که بیرون شام نخورده باشد. نه که مثل این منزوی ها اگر به قصد کار جدی نباشد، بیرون نزند. بکپد پشت میز.

هوا را ببین! زمین را ببین! گاهی آدم باید با خوش یک کمی صفا کند. به خودش بگوید خودم جان! حق داری که غمگینی. که حالت خوب نیست. بیا نازت را بکشم اصلن. خب یک چیزهایی جوری که می خواهی پیش نرفته، یک چیزهایی دست تو نیست، درست. اما بیا این هایی که می شود خوب پیش برود را پیش ببریم. به خودش بگوید ببین تو خیلی دختر خوبی بودی تا حالا، خیلی کار داشتی و داری، دویدی و خواهی دوید، جایزه ت این است که می توانی کمی خل باشی. کمی ننر باشی. کمی عاقل محزون نباشی، کمی دست از این دائم نگران بودن برداری، کمی به این "نه" ی چاق و گنده ای را که به همه چیز می گویی، مرخصی بدهی. که بدترش نکنی با تظاهر به این که چیزی کم نیست. چیزی کم است.

پ.ن

عنوان، باز از یادداشت های شخصی ویرجینیا وولف است.

۲۰ آذر ۱۳۸۷

* تنها چشم انداز خوشایندی که دیدم بیشتر به یک نسیم مربوط می شد تا مهارت در تزیین نوارها...

ویرجینیا وولف- یادداشت های شخصی

۱۸ آذر ۱۳۸۷

اهالی منزل و دور و بر- دو یا هندسه پنهان بهتر است یا نظم هوش ربا یا بازهم مامان مولی

دارم به نظم هوش ربا و هندسه پنهان فکر می کنم و این که کدامشان بهتر است. ساعت نه و چهل و هفت دقیقه ی صبح از خواب بیدار شده ام و هنوز توی شیش و بش هستم که بیدار شوم و آدم کاری و مثبتی باشم یا بخوابم آن قدر توی رختخوابم که ظهر بشود. خاک بر سر همه چیز اگر من نتوانم یک روز توی رختخواب بمانم. والا. می خواهم خانه بمانم. گور پدر هر چه کار که هست. مهم این است که دوستم گفت چه پشتکاری داری! پشتکار به معنی بد! یعنی عجب گیری دادیا. سلام آقای شکوری. من خیلی کاری هستم. کلن کارمند خوبیم. الان اما نه. تکلیفم معلوم نیست. نگران هزارتا چیزم. یکی دو تا نیست لا مصب. لابد یک روزی این ها تمام می شود دیگر... توی همین فکرهام که تلفنمان زنگ می زند. هیچ نگاه نمی کنم کیست. بر می دارم. مامان مولی ست. ناله کنان. سرما خورده و به قول خودش چاییده! اما به قول مامانم که وقتی ما دست و بالمان را زخمی می کردیم و گریه زاری راه می انداختیم، می گفت حالا چی شده زخم شمشیر خورده مگه؟ مامان مولی هم چنان ناله ای می کند که دور از جان تپل نرم سفید خوشگلش انگار زخم شمشیری چیزی... می گویم جانم؟ می گوید مامان بیا برای من شیر گرم کن! توی دلم می گویم طیبه جان شال و کلاه کن امروزت درآمد. خانه ماندی مثلن؟ زرشک.
راه بالش روی صورت می روم آشپزخانه یک مزخرفی سرهم می کنم می خورم و می روم. دو روز است تا لنگ ظهر می خوابم. دیدید آدم دلش می خواهد بهانه بیاورد. من الان همانم. یکی هست که بهانه می دهد دستم و من هم بهانه می گیرم. بهانه خوب است گاهی و آن خط صفرم منم.

کلید در را سنجاق می کند به پرده آشپزخانه که تا دم در نیاید. از پشت پنجره مثل معلول ها برمی دارم کلید را و می روم تو. ایستاده توی آشپزخانه شیر گرم می کند. کجا؟ روی گاز. توی راه تصمیم گرفتم بدوم بروم یک لیوان شیر بگذارم توی ماکروویوش و یک دقیقه و نیم طول بکشد کلن این کار و بدهم دستش و حالا که شال و کلاه کرده ام بروم کادوی تولد بهملولا را هم بخرم. می بینم شیر توی شیرجوش است و فس فس دارد می جوشد و مامان مولی عصبانی و نق نقوار بالای سرش. به خودم می گویم لاله خانم اقلن چهل دقیقه این جایی! دو تا عصا می گیرد دستش. می گویم مامان بزرگ مگه قرار نشد من بیام گرم کنم؟ سلام! می برمش توی تختش. دوست دارد ناله کند. می دانم. اصلن این یک مسئله ژنتیکی است. ما به طو وراثتی وقتی ناله می کنیم و یکی نازمان را می کشد سرعت بهبودی مان دوچندان می شود. بوسش می کنم گونه هایش خنک است. می گویم مامان بزرگ خنکه لپات چقد. می گه وای دوتا لحاف بکش روم! خنده م گرفته.
نق می زند که هیشکی زنگ نزده به من مامان. هیشکی نمی گه خوب شدی یا نه پیرزن!؟ خیلی با نمک است وقتی وضع روحی ش خراب می شود هی می خواهد روی این که پیرزن شده تاکید کند. با یک تاکیدی می گوید پیرزن که دلت ضعف می رود برایش اگر جز دسته ی آدم مهربان ها باشی و حرص می خوری اگر جز دسته ی آدم عصبانی ها باشی!
حالا دیشبش من و مامانم و بابام و عموم پیشش بودیم و کلی خندیدیم و سر به سرش گذاشتیم. همان نیم ساعتی هم که من آن جا هستم عمو سا و خاله ف و لنا زنگ زدند بهش. یک ماجرایی که بهش توجه نمی کند این است که گوشی را حال نمی کند بردارد کلن، بعد می گوید کسی زنگ نمی زند. من که می روم، آدم ها زنگ می زنند لابد! یعنی یک هو همه حمله محبتی گازانبری می کنند. به هر حال گفتم مشکل از جای دیگر است که ما دوست داریم نق بزنیم و یکی شدیدن نازمان را بکشد این طور وقت ها.
دو سه تا از این دستورهای مخصوص خودش به من می دهد و من مشغول می شوم. قرصامو بیار، از یخچال اتاق بغلی لیمو بیار، یخچال آشپزخونه نه لاله جان! یخچال اتاق بغلی. درو ببند سوز میاد، برسم رو بده. آینه رو بده، شیره سر نره و از این چیزا...
شیر را می ریزم توی لیوان. لیوان تا لب پر شده. از آن جا که راه نمی روم و به جایش می جهم، شیر می ریزد توی بشقاب زیرش. می گذارم روی عسلی لب تختش. می نشینم روبروش. لیوان شیر را بر می دارد می بیند زیرش خیس است. باچنان حال ناراحت و لب ورچینانه و اخمی شیرهای توی بشقاب را نگاه می کند که جلدی یک دستمال می کشم از جعبه و بشقاب را خشک می کنم. همین طور لیوان را گرفته دستش و انگشت کوچکش هم سیخ رو به هوا گرفته. کلن ننرها دیدید دسته لیوان را چطوری با ناز و ادا می گیرند. همان طور. به خودم می گویم طیبه! پاک کن! سرم را می آروم بالا. نگاهم می کند. می گوید وای مامان چه خوشگل شدی!؟ خنده م گرفته. دیشبش که رفتیم آن جا ضعف داشتم همه ش ولو بودم. می گوید خیلی رنگ پریده بودی مادر. یه لیوان شیر برای خودتم بریز. می گویم من اصلن دوست ندارم. یادتون نیست؟ می گوید همینه انقدر رنگت پریده دیگه. بخور! بهتری؟ می گویم بهترم! می گویم شما بهتری؟ می گوید سوختم به خدا سوختم برای آقای شین! آقای شین پسرعموی بابای بنده است که تازگی فوت شده. من یک بار دیدمش. می گم بله خیلی حیف شده. جوون بوده. همه ی این ها را پای تلفن برای عمو سا و لنا و خاله فروز هم می گوید...
تنهاست. حال آدم های پیر خیلی بد می شود وقتی دیگرانشان دائمن می میرند. دیشبش که آن جا بودیم، حرف خانم جان بود یعنی مامان مامان بزرگم که من ندیدمش و ظاهرن زن خیلی جالبی بوده. باسواد، با سلیقه، کاردان و خوش صحبت. چه می دانم... این ها صفت های خوب قدیمی است دیگر! بعد مامان بزرگ زد به آن جا که وای همه مان پخش و پلا شدیم. فقط من ماندم. عمویم با خنده گفت مامان البته پخش و پلا نشدید همه شان یک جا هستند! و همه مان خندیدیم. حتی خودش. ولی تلخ است ها. این که همه هم نسل های آدم بمیرند. بعد یک مشت جوجه موجه بماند. دیدید آدم می رود دانشگاهی که قبلن درس می خوانده، همه چیز همان جور سابق است فقط هیچ کس از بچه های دانشگاهی که می شناختی نیست؟ تمام گوشه موشه ها که جاهای دنج آدم بوده تصرف شده با کسانی که آدم نمی شناسد. انگار که دانشگاه نمی خواهد هیچ خاطره ای از آدم نگه دارد. حال مامان مولی من با دنیا همان جور است.

پ.ن
اه. ببخشید اگر این پست کج و کوله ست. هیچ چیز برای الان مثل قطع شدن این سرویس بخور و نمیر صد و بیست و هشت برای چهل و هشت ساعت و فس فس دایال آپ بی موقع نبود. اه. درستش می کنم بعدن.

۱۶ آذر ۱۳۸۷

سنجش خرد ناب

دختر آمده نشسته کنار من توی تاکسی ون سبز. یک مرد از این قیافه های تیپیک مذهبی باهاش است. مرد خیلی عصبانی ست. از این مردهای چاق کت شلوار خاکستری کمرنگ ریشو است که لباس هزار ایکس لارج برایشان تنگ است و پیشانی شان توی این سرما هم که راه بروند، باز عرق می کند و نمی دانم چرا چندشم می شود از مرد. توجهم جلب شده بهشان و کاریش نمی شود کرد. نمی توانم بهشان نگاه نکنم. در واقع شش دانگ حواسم پی گفتگوشان است.

مرد می گوید: پول داری؟ دختر می گوید دارم. مرد به مردی که کنار ون قدم می زند تا پر شود می گوید شما راننده اید؟ - بله. کرایه ش چقده؟ - پانصد تومان. می دهد. رو می کند به دختر که عین جوجه می ماند و می گوید نشنوم زنگ زدی به " دانایی" ها! دانایی آبروبر است. به خودم می گویم عجب استعاره هایی توی خیابان پیدا می شود. دختر من و منی می کند. مرد دوباره می گوید: نشنوما. دختر سرش را پایین انداخته. مرد دم در ون ایستاده و چنان چاق است که مسافرها نمی توانند سوار شوند. اخم ترسناکی کرده. می رود کنار. دختر داد می زند سالار. برمی گردد. آخه من آبروم می ره برم خونه. (من فکر می کنم یا خدا رابطه ی این ها چه می تواند باشد؟) سالار خان می گوید نه مهم نیست. تو فقط به دانایی زنگ نزن. پشت به در می کند باز. دختر می گوید. سالار؟ جواب نمی دهد. بلندتر می گوید سالار؟ باز جواب نمی دهد. دختر می گوید سالار سالار سالار. بر می گردد با خشم. پیشانی ش برق می زند. حال تهوع دارم از رفتارش. متوجه من می شود سرم را برمی گردانم سمت پنجره. نمی فهمم چه می گویند. داریم راه می افتیم. مرد می گوید یادت نره ها. دانایی آبروبر است. ببینم زنگ زدی نه من نه تو. دیگه نمیام. راه می افتیم. دختر آرام نشسته. انگار نه انگار جلوی جمع به این بزرگی. به اندازه تمام مسافرهای ون چنین مکالمه ی ناراحتی داشته است. من تحت فشار قرار گرفتم. به خودم می گویم قوی است یا ضعیف؟ جوابش را نمی دانم. دلم می خواهد بهش بگویم وقتی یک سالاری به تو می گوید به دانایی زنگ نزن تو باید به دانایی زنگ بزنی. دارد اسمس می نویسد. پیرو اصل آدم ها را از بک گراند موبایلشان بشناس، سرم را کرده ام توی گوشی ش بلکه چیزی دستگیرم بشود. یک آیةالکرسی پیچ و تابی نسخ نوشته روی بک گراند. با خودم فکر می کنم من هرگز چنین بک گراندی ندیده بودم. منوها همه فارسی ست. با خودم فکر می کنم همین که عربی نیست جالب است. من در همین فکرهام که تلفنش می لرزد. می گوید سلام خانم دانایی! ( من با خودم فکر می کردم چه جالب دانایی خانم است) اسمس من را گرفتید؟ شرح ماوقع را می دهد. می گوید خیلی عصبانی بود. من. نه. نفهمد ها. عصبانیه؟ آره. نفهمه ها تو رو خدا! گفته به شما زنگ نزنم. آره. به شما. خونه؟ نه خونه نمی رم. برم چی بگم؟ من وای میستم تو میدون تا شما برسید. خدافظ.

می رسیم به مقصد. پیاده می شویم. فکر می کنم جریان چی بود یعنی؟ بعد فکر می کنم نکنه یکی این اتفاق ها را توی راه من چیده که من بنویسم. فکر های مسخره ته ندارد. سلام حماقت. مگر می شود اسم یارو سالار باشد و اسم آن یکی دانایی؟ نمی دانم واقعن. بیخودی یاد بن بست خرد می افتم تو جاده ی فشم. یک تابلویی است رو به کوه و رویش نوشته بن بست خرد. هیچ حوصله نکردم ولی یک بار پیاده می شوم برایتان عکسش را می گیرم. خیلی مسخره ست. بن بست خرد یک تکه کوه است.

ماشین را داده ام به سوپی. نمی دانم دارم سعی می کنم با چه چیزی مواجه بشوم. با این که من اتومبیل ادیکتد شده ام و اگر نباشد از خانه بیرون نمی روم. با این که سوپی هم بزرگ شده است و دیگر آن بچه پانزده ساله نیست و می تواند ماشین ببرد سمنان. رانندگی کند مسر جاده ای را. بیست سالش شده. من هم هم سنش بودم دائم می رفتم کرج و می آمدم. چرا او نرود سمنان. اما یک نفر در من مقاومت می کند که وای نه. بچه ست. خطرناک است و فلان. اما تهش می دانم عیب از من است. چون مثلن همین غزل بانو خواهر نیاز را هنوز فکر می کنم هفده ساله ش است. برای من در هفده سالگی فریز شده است. همان موقع که نمی دانست معمار بشود یا شهرساز! الان بزرگ شده. درسش چندوقت دیگر تمام می شود. کلی ماجراها داشته است. دخترک دنیا ندیده ای نیست اما برای من همان غزل هفده ساله ست و کاریش نمی توانم بکنم.

با بی ماشینی تمرین می کنم که ساعت چند باید از خانه دربیایم که به موقع برسم به کارهایم. گاهی زیادی زود درمی آیم. گاهی زیادی دیر. تا حالا سرموقع نرسیدم جایی. لباس هایی که می پوشم باید فرق کند. این را نمی دانستم. مثلن امروز مثل همیشه پوشیدم و از سرما مردم. توی صف تاکسی دندان هایم به هم می خورد. انگشت هام تا نمی شد. رفتم توی تاکسی نشستم. پراید بود. هی دلم می خواست دستم برود بخاری را زیاد کند. آخر هم دستم نرفت... بعد مثلن فهمیدم یک مسیر را که می روی وقتی برمی گردی کرایه ش همان قدری نیست که وقتی می رفتی دادی. اقلن پنجاه تومان اختلاف قیمت دارد. بعد دیدم وقتی راننده سلکشن ستار گذاشته و آدم دلش می خواهد بخواند دوتا دستام مرکبی/ تموم شعرام خط خطی... نمی شود. چون چهار نفر جز من آن جا نشسته اند که علاقه ای به صدای من ندارند. چه بسا از ستار هم خوششان نیاید و من حناق بگیرم و خانه که رسیدم اولین کارم این باشد که شازده خانوم گوش بدهم از شدت میل به آواز خواندن. ماجرای سالار و دانایی هم دستاورد امروز است ضمن بدو بدوهای بی ماشین. و من خوب می دانم که وقتی آدم بدو بدو دارد کسی را لازم دارد که عصر بگوید خب به کجا رسید؟

دست آخر هم که انگار کمتر خسته می شوی وقتی کلاج ترمز نباشد. خیابان تماشا کردن گاهی و فقط گاهی خوب است.

۱۳ آذر ۱۳۸۷

TOEFL iBT

دلم می خواست الان یک آدم تولید محتوایی باشم که بنشینم برایتان بنویسم اگر خواستید امتحان تافل آی بی تی بدهید باید چه کار کنید، چه بخوانید، چه طوری بخوانید. هی منتظر بودم نمره م بیاید که وقتی منبر می روم قبلش خودم یک نمره قابل قبولی آورده باشم. بعد من دلم می خواست صد بشوم اما شدم نود و هفت که معادل پانصد و نود و سه پیپر بیسد است. خر! به هر حال نق و غری ندارم الان. راضیم از خودم و گمانم کارم با همین راه می افتد اما حس و حال منبر رفتن هم ندارم. سوالی اگر داشتید می توانم جواب بدهم.
فقط پیشنهاد می کنم اگر امریکن اکسنت را ترجیح می دهید، اگر پای کامپیوتر ولویید دائمن، اگر سریع تایپ می کنید (جهت پارت رایتینگش)، اگر احتمال می دهید در طول یک امتحان حدودن چهارساعته آخرش که به رایتینگ می رسید ممکن است شلم شوربا و بدخط بنویسید که این احتمالن گناه کبیره و نابخشودنی می تواند باشد، اگر خوشتان می آید از هر چیزی، ورژن جدیدش را امتحان کنید، اگر خوشتان می آید به خودتان جو بدهید، اگر از اینتگریتد تسک ها خوشتان می آید، اگر کرم خاصی دارید و می خواهید نه تنها یک امتحان زبان بدهید بلکه یک امتحان زبان هیجانی بدهید، اگر از هرچیز اینترنت بیسدی خوشتان می آید، یک راست بروید سراغ آی بی تی و لاغیر.

به هر حال جو عنصر مهمی است کلن و جزئن.

۱۲ آذر ۱۳۸۷

خوش تیپ ها هرگز نمی میرند

با قیافه ی چپندرقیچی آدمی که تازه از خواب پا شده و به این اضافه کنید یک پیژامه و یک کاپشن گنده پر در حالی که کلاهش روی سر آدم است و از نظر رنگ شناسی به طرز تی شرت یه رنگ، شلوار یه رنگ، کاپشن یه رنگ و به حالت پروردگار بی ربطی و ناهماهنگی و مزخرفی رفتم توی پارکینگ که ریموت در را از کشوی ماشین بردارم و در را برای عمویم که ماشینش توی پارکینگمان خوابیده، بزنم که برود. عمویم هم که ملو. با خونسردی توی پارکینگ با آن وجنات من خاطره تعریف می کند و تئوری می دهد و تحلیل می کند و من هم که نمی فهمم اصلن چه می گوید، دلم می خواهد سریع برگردم خانه. خلاصه راه می افتد می رود و من آسانسور را می زنم در حالی که خوش حالم که با این سر و وضع الان می روم خانه مان و کسی من را دستگیر نکرده. در باز می شود و انترسان ترین و خوشبو ترین و شیک ترین و کنتراست ترین - نسبت به من- آقای ممکن که من نمی شناسمش، آن جا ایستاده. من در را می بندم فوری که برود بالا. در را باز می کند که نه من بمیرم شما بمیرید بفرمایید! می فرمایم و تا طبقه چهارم که پیاده می شوم، احساس می کنم تا گوش هایم بنفش و ارغوانی ست و خاک بر سر این فرهنگ آسانسور سواری تان! عوض این که همه رو به در بایستیم و هیچ کس به کس دیگری زل نرند، دور آسانسور می ایستیم. انگار آن وسط سفره پهن کردند! لااقل در ورژن غربی سوار آسانسور شدن اگر هم کسی به شما زل بزند شما می توانید خیالتان راحت باشد که پشتتان بهش هست و متوجه زلش نمی شوید یا از آن بهتر شما در موقعیت زل هستید. دور اتاقک آسانسور نایستید. قشنگ مثل آدم حسابی پشت به هم و رو به در بایستید. عدس پشت و رو ندارد. حالاهمیشه تر و تمیز و مرتب در خانه مان تردد می کنیم ها. باید چنین آقای محترمی را امروز ببینیم؟ مورفی؟ مورفی؟ بیا بیرون.

۱۱ آذر ۱۳۸۷

عشق های اشتباهی

گاهی دوستمان، عزیزمان، کس و کارمان می رود عاشق یک آدم اشتباهی می شود. عاشق شدن هم کاری ست که یک هو می شود دیگر. به خودت می آیی می بینی تا گلو در باتلاق عاشقیت فرو رفته و ملتمسانه به تو نگاه می کند و هنوز هم از رو نرفته است...
من دیوانه خیلی بد رفتار کردم با عزیزم که عاشق یک آدم اشتباهی شده بود. نه یک بار. نه دوبار. بارها. دوست خوبی نبودم وقتی دیدم همه چیز قر و قاطی شده است. بارها منتقد بی رحم جراحت افزونی بوده ام. من همه ش این حرف ها را به خودم می زنم. باز که می بینم یکی این جور روانی و دیوانه ی یک آدم اشتباهی ست، عنان از کفم می رود. باز هل و هوار می کنم که مرتیکه/ زنیکه ی خر را ول کن! آخه چی داره؟ ببین داره باهات چه کار می کنه! آی هوار! آی حسین... ولی این کار من/ ما هیچ کمکی نمی کند. فقط آدم را غمگین تر می کند. آدمی که عاشق غصه داری ست را باید بغل کرد و نوازش کرد. چون غمزده است. چون دلش می خواهد کسی دلداریش بدهد که دنیا آن قدرها هم جای مزخرفی نیست. نکنیم.