۲۵ دی ۱۳۸۷

از میان مکالمه های من و یک دود

*

من: خسته م. نخوابیدم. کم خوابیدم. غر غر غر. هاپ هاپ هاپ.

دود: تو دود زحمت کشی هستی.

من: زحمت کش مثل رفتگرها؟

دود: نه زحمت کش مثل استیو جابز!

*

من: خوابم میاد. خیلی نامردی که من باید برم سر کار.

دود: برو کار می کن مگو چیست کار!

*

من: دلم تنگ شده براش.

دود: ئه مگه دل تو هم تنگ می شه؟

*

دود: خب اون یک جوری راه می رفت. خیلی خوب. خیلی خوب.

من: هیه

*

دود: اینو گوش کن... خیلی خوبه. ممم ... نه می گم الان گوش نکنیم. باید ساکت باشیم که گوش کنیم.

من:

دود: نه الان حرف بزنیم.

من:

(کماکان تو جو، کماکان ساکت)

دود:

*

دود: چه خبر؟

من: هیچی. دوشنبه تا حالا.

دود:

من: تو چه خبر؟

دود. منم هیچی.

*

دود: کار داری؟

من: آره. همون یلو و اینا.

دود: الان خستگی همراه با رضایت داری؟

من: اوهوم.

دود: می خوای من حوادث روزمره برات تعریف کنم، تو کار کنی؟

من: اوهوم.

*

من: اون دختر قوی ئه ی باشگاهو برات گفتم؟

دود: نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

من: وای!

دود: بگو.

دود: بگو.

دود: بگو.

من: یعنی قویه ها! بصریه. بعدن می گم!

*

دود: ... بعد فک کن اتاقش توی یک خوابگاه مختلط بغل اتاق گی هاست! :))

من: =))

*

دود: الان خستگی همراه با رضایت داری؟

من: (من خوابالو) نه.

*

من: گشنمه.

دود: منم گشنمه.

*

من: قاطی پاتی کردم فایل اریجینالمو. فونتاشو. اوهو اوهو.

دود: چی شده؟

من: همه رو کرو کردم. اوهو اوهو.

دود: خب خونسرد باش حالا.

دود: اولین راه حلی که به ذهنت می رسه چیه؟

من: از اول همه رو درست کنم!

من: دود فلشم...

دود: توی خود لامصبشه؟

(من می گردم)

من: توی خود لامصبشـــــــــــــــــــه.

۲۲ دی ۱۳۸۷

آن شنبه صبحی که رفت

از آن صبح هایی بود که آدم می بایست صبح که بیدار می شد، نویسنده بیدار می شد. گفته بود (داستایفسکی خان فکر کنم) نویسنده باید از احساسات عمیق بنویسد. ها کنیم به احساسات عمیق - سلام پیمان خان- عمیق ترین احساس من این است که چه صبح سردی است. (؟) از آن صبح هایی است که باد که می وزد تا مغز استخوانت به فناست! بعد همزمان به کاپشن افتخار می کنی. فکر می کنی عجب ایده نابی ست کاپشن! از آن صبح هایی است که نگاه کردن به جوجه مدرسه ای ها که از فرط شال و کلاه مثل پنگوئن راه می روند، شیرین است.

از آن صبح های سردی ست که دفتر بزرگی از توی کیف جادویی بزرگت درآوردی و تمام راه را می نویسی و هیچ نمی فهمی خیابان ها در هم چطور پیچ می خورند. ترافیک چطور لیز می خورد و با خودت فکر می کنی عجب روان نویس بنفش دوست داری ها. خوب ترش این است که هیچ کنجکاوی ای در زن کناری برانگیخته نمی شود که بداند چی می نویسی تند و تند. از آن صبح هایی است که رجعت به کودکی دارد یک بند. به آن کلاه هایی که ما دبستانی بودیم خیلی مورد علاقه ی مادرها بود. همان ها که فقط یک جفت چشمت بیرون بود و هیچ چیز قدر آن ها یک برف بازی حسابی را خراب نمی کرد. که قایمکی توی حیاط درش می آوردیم. بعد از خانه داد می زد که بپوش.

از آن صبح های سردی ست که آدم می افتد به نگاه از بالا به پایین به دنیا. که راننده ماشین بغلی را نگاه می کنی و به خودت می گویی این را باش! با آن تی شرت آستین کوتاه تنگ و آن هیکل بیدی بالدینگی ش توی این سرما چی می گوید؟ شاید هم با آن ریموت کنترل ضبط ماشینش است که این طور شدید احساس می کنم حالش بد است. آخر ریموت برای ماشین چهارنفره؟ چرا واقعن؟ همه چیز راننده ترکیبی ست از مسرت بی حد و حصر و افسردگی ناشی از بلاهت. ( از این افسردگی ناشی از بلاهت خوشم آمده. دقت که بکنی هی می بینی) به خودم می گویم آی بلاهت سبز چمنی مسرت آبادی برو برو! آفرین! یک متر رفتی جلو وقتی پیچیدی جلوی مردی که از خیابان رد می شد و احتمالن یخ کرده بود.

این ها را که بگذریم. باید بگویم از این صبح های سردی است که باید به خودت وعده روزهای دل انگیز بعدن را بدهی تا زنده بمانی تا عصر. از این صبح هایی که احساس می کنی سربازهای کلاه کجی که برای محدوده ی فرد و زوج کار گذاشته اند برای وظایفشان زیادی خشن به نظر می رسند.

از این صبح های سردی است که اگر چشمت به آینه بیفتد، می بینی چون شب قبل با موهای خیس خوابیدی، تارهای زلفت دسته ای شکسته است و برایت شاخ درست کرده و مهار نمی شود.

می دانید یعنی از این صبح هایی که دوست داری با پاشنه ی پا (حالا شاید شما پنجه) یخ تازه بسته ی نازک جوی (ب؟) را بشکنی.

از این صبح هایی که صبورانه خودت را دوست داری و می فهمی که چه بهت می گذرد. از این صبح هایی که هر چند تا چای بخوری، کم است.

۱۹ دی ۱۳۸۷

دویست و سی و یک یا درام ادیکشن

می دانید من یک کشفی کرده ام که شاید هیچ کجا مرز علوم را جا به جا نکند اما به نظر خودم خیلی کشف مهمی است. هر مردی که من را دوست دارد یک بار یک چیز لاله داری به من می دهد. پروسه از بابایم شروع شده که توی بیمارستان گل لاله برای مامانم/من آورده. حالا داده دست لنا، لنا داده ولی خب.

بعد من دقت کردم. همه ی این مردها، حتی زن ها که برایشان مهم بودم، به من یک چیز مربوط به گل لاله داده اند. می دهند. یا خواهند داد! توی اتاق من گل لاله چوبی، پلاستیکی، شیشه ای، کارت پستال عکس گل لاله دار، نقاشی گل لاله، گل لاله طراحی شده به سبک موندریان، لیوان گل لاله روش چاپ شده دار، گل لاله مصنوعی، پیاز گل لاله، تایپوگرافی بازی با لاله، لوگوی لاله، پازل لاله. رو یخچالی لاله و یک فولدر پر از لاله توی درایو اف و هر مدل لاله ای که فکر کنید و فکر نکنید، ریز و درشت، همه رقم موجود است و قسم می خورم هیچ کدامشان را خودم تهیه نکردم. اما خب من نمی خواهم راجع به این که کدام این ها را کی داده و کی داده و چرا داده، حرف بزنم. بیشتر می خواهم بدانید کدامشان بود که توی من را تکان داد و بعدتر یعنی همین تازگی ها متوجهم کرد که درام ادیکتد هستم.

خوب حتمن می دانید دیگر، زن ها یکهو سنسور عشقی شان فعال می شود. مدت مدیدی آدم ناز می کند و خودش را ننر می کند و نه می گوید و دل می شکند و هزار قر و قمبیل دیگر درمی آورد، تا این که یک لحظه آن تیر در باسن مبارکش فرو می رود. من هم خوب یادم هست تولد بیست و سه سالگی م بود و دوست هام خانه مان بودند و می رقصیدیم و شادمانی و شادخواری و شادهرچیز ممکن دیگری، می کردیم که او رسید. همین جور بود نیاز. نه؟ من هم منتظرش بودم ها ته دلم. می خواستم بدانم چه طور موجودی ست ولی تاکید می کنم تیری به من نخورده بود. بیشتر به این فکر می کردم که اه اه از این ننرهاست که دیر میاد! در را که باز کردم دیدم زیادترین گل های لاله ی ممکن از در تو آمد. یعنی اگر عدد دقیقش را بخواهید دویست و سی و یک گل لاله بود توی یک ظرف استوانه ای چوبی لابه لای یک عالمه کاغذ خوشرنگ. همان جا بود... جایش هنوز هم درد می کند بدجور.

خب ما زن ها آدم هایی هستیم که وقتی یک مردی برایمان دویست و سی و یک گل لاله می آورد، درست از همان لحظه به بعد، آن مرد را یک جور دیگری نگاه می کنیم. بابایمان هم معمولن اولین کسی ست که می فهمد. این را من از کجا می فهمم؟ از آن جا که وقتی داشت باهاش دست می داد دو ثانیه بیشتر دستش را نگه داشت. کما این که همان شب بود که مهمان ها که رفتند گفت داستان این فلانی چیست؟ دفعه ی اول با اون گل ها، این دفعه با این گل ها؟ که من گفتم هنوز هیچی و رفتم توی اتاقم و خب بابای آدم وقتی کلمه ی هنوز را قبل از هیچی از دخترش می شنود، توی فکر می رود و تمام روزهای بعد از آن که گل ها ماندند، به آدم می گوید، آب این گل هایی که برات آورده عوض کن. گل هاتو بذار این جا و هی بیخودی راجع به گل هایی که توی خانه هست حرف می زند، به صورتی که هی دوست دارد تاکید کند که گل های تو، گل های تو و گل های تو. که یعنی من حواسم هست که این گل ها یک معنی دیگر می دهد و حالا اگر این گل ها را شوکت خانم آورده بود، هیچ این همه راجع بهش صحبت نمی شد و آدم شرمزده نمی شد ها.

به هر حال از آن روزها من فقط عکس گل ها را دارم و ظرف استوانه ای توی کمدم است و بعضی وسایل مستعمل استخر تویش است و کاغذ ها هم توی سطل کاغذهام لوله شده است و یک دوست قدیمی اما می خواهم بدانید این که اسم آدم یک چیزی مثل من داشته باشد یک معیار است. که بعد گاهی هیچ کس جدیدی نمی تواند در این رقابت مزخرف بی معنی شرکت کند. یک نفر می آید رکورد می زند. مایکل فلپس عاشقیت می شود با آدم. بعد از آن نظر آدم را نمی گیرد هیچ چیز گل لاله داری خب. بعد خودت هم می دانی دارد از کجا می خورد ها. می دانی. می دانی از کجا داری ته دلت می گویی هه! این را قبلن دیده بودم. خلاقیت نداشت. خوشگل نبود. فلان نبود. از فلان تایپ، بهمان گونه ش را دیدم، آن جالب تر بود. یا این؟ هه! این! این اولین چیزی است که به فکرت می رسیده؟ خب یک کمی بیشتر فکر می کردی. یا می خواهی ببرمت سیصد مدل کانسپت لاله نشانت بدهم که هیچ کدام شبیه هم نیست و شبیه این هم نیست و هر کدام را بگویم چرا و کی و از کی گرفتم؟ ها؟ ها؟ ها؟ و خب همه ی این ها را توی دلت بگویی دیگر. چیزی که بلند می گویی این است: مرسی!

و کلن نق بزنی و بدانی که با توجه به شواهد و قرائن که این یک نمونه ملموسش است، یک درام ادیکتد بدبخت بیچاره هستی. این درام ادیکتد را توی یک فیلمی یاد گرفتم. این یعنی نمی توانی بی درام. یعنی درام زندگیت که نسبتش به هم بخورد، مخت تعطیل می شود. سریعن باید سعی کنی دوزش را به نرمال برسانی و خب مثل هر اعتیاد دیگری، تدریجی و متاسفانه تصاعدی بالا می رود . نباشد که وای بر تو. همه جا درد می گیری و مرض منتالت می زند به تنت...

بد نبینی رفیق ولی بد می شود ها. بد.

این ها را گفتم که بگویم بیایید انجمن درام ادیکتدهای گمنام درست کنیم. ما چی کم داریم از الکلی ها و دراگی ها و سکساهالیک ها و فشناهالیک ها و سایر هالیک ها و ادیکتدها؟ ها؟

همین.

۱۷ دی ۱۳۸۷

بندها


بند الف. خوبی سرماخوردگی این است که یک صبح بیدار می شوی و می بینی حالت خوب شده است. صدایت نرمال شده. گاهی از آن سرفه خوبها می کنی. همان سرفه ها که خبر می دهد از سر درون. همین. و چهار روز تعطیلی نرم در انتظارت است. برنامه می چینی که چطور شدیدترین بازدهی استراحت استراحت استراحت- کارهای عقب افتاده- استراحت استراحت را داشته باشی. اصلن به نظرتان زیبا نیست که یک هفته ای از دوشنبه عصر وارد تعطیلات بشود؟

اصلن این تعطیلات آن چیزی است که من لازم داشتم. توی اتاقم که راه می رفتم پنج سانتی متر از سطح زمین بالاتر بودم بس که لباس، بس که دستمال کاغذی، بس که آت آشغال، بس که ورق همه ی قرص های خورده شده، بس که کیسه و کتاب و لباس و کفش های بیخود و بی جهت و ظرف های خالی ناهار توی کتابخانه حتی. اتاقم شکر خدا ویزیتور هم ندارد به امان خدا رها شده که هم اوست. حالا بی ناموسی های رنگ و وارنگم که مثلن کنار جوراب هایم افتاده بود و با هم رنگین کمان درست کرده بود را نمی خواهم بگویم مثلن!

بند ب. می دانید من تمام یادداشت های مربوط به درس خواندن یا مربوط به پایان نامه را کندم. وکب ها روی دیوار ماند چون هم خوشرنگ است هم سریع ترین دسترسی من به لغت هایی است که مغزم تصمیمش را گرفته است که هرگز به یاد نسپرد. اتاقم تمیز است. نشستم یک کمی یادداشت چسباندم راجع به اهداف کوتاه مدت و بلند مدتم. حالم بهتر است وقتی می دانم بعدن و بعدن تر چه کار می خواهم بکنم. اتاق تمیز خوب است. آدمی که نمی دارد بمیرد خوب است. بریض دبودد خوب است. سلام مانیکا. سلام آیم فاینددد! مرسی بچه ها از یادآوری. خیلی خندیدم دوباره که دیدمش. هر چند که خود ریچل بینی م به طور کلی حادتر است.

بند ج. آدم یک چیزهایی را نمی خواهد قبول کند. چند وقت پیش رفتم یک عکسی گرفتم برای این که بچسبانند روی دانشنامه م. یک شال بنفش سرم کردم. جایزه م بود به خودم. گفتم باید عکس دانشنامه م هیجان آور باشد. نمی خواهم مقنعه ی سیاه. بعد خب هیچ کسی نداند شما خوب می دانید من از کی عینک می زنم، توی عکس عینک نزدم با شادمانی. یعنی اصلن فکر نکردم باید بزنم. عکس تصدیقم هم بی عینک خواهد ماند تا سه سال دیگر. این را هم خوب می دانم. بعد همان عکس را دادم که برایم بزنند روی کارت شرکتم که واقعیت از دهان رئیس قشنگم تالاپی خورد توی سرم که خانم پ منصف جان (رئیس را شیرفهم کردم که من فامیلم پ خالی نیست. پ منصف است.سرحال که باشد هی می گوید منصف خالی فلان چیز چی شد؟ این چی شد؟ آن چی شد؟ ناک وود. رئیس خوب، خوب است) شما بی عینک عکس می گیرید؟ لال که منم! از بالای عینکم نگاه کردم، گفتم بله؟ تکرار کرد. گفتم بعله! بی عینک عکس می گیرم. می خواستم بگویم می بینم به خدا. من می بینم!

بند د. و لابد تو باید وقتی زنگ بزنی که من دارم توی شانزده آذر می دوم و من همان جا تقاطع انقلاب و شانزده آذر بنشینم لب کتاب فروشی و هی حرف بزنیم و من خودم را بشنوم که می گویم. کجایی چهار روزه بچه جون؟ خوبــــــی؟ چی شد؟ درست شد؟ و نگاه نکنم که از ده دقیقه ای که وقت دارم نیم ساعتش گذشت.

بند ف. و بند ف، بند فراموشی است. بند این است که دست هایت را بگذاری توی جیب هایت و از پله های سنگی ساختمان نبش اردیبهشت بروی بالا. با دخترهای منشی خوش و بش کنی. از پله ها که می آیی پایین پاکت را محکم تر توی دستت نگه داری و به دوست این روزهایت، خبرهای نق نقانه بدهی با اسمس ها. نه بیشتر. کسی حوصله ی حرف زدن ندارد. بند ف بند فراموشی است. بند خوش و بش هایی لحظه ای است که همان یک لحظه می پاید. بند ف بند سکوت است. بند این است که عزیزم خودت باید خودت را بغل کنی. نکردی هم نکردی. یک آهنگ خوب گوش کن. یک کمی لم بده توی این آفتاب که با پای خودش آمده توی تختت.

۱۵ دی ۱۳۸۷

سربا خوردگی بریضی دیست. ندنر بودگی است.

و ادسان گاهی سربا بی خورد و در آدن بوقع ها باید بباند خادنه و بخوابد ابا نبی تواند چود کار دارد. او به دانشگاه و سپس به سرکار بی رود و او سربا خورده تر به خادنه باز بی گردد. او که ادنسان بی باشد بعتقد است هرگاه ادنسان سربا خورده توی خادنه و رختخواب بباند خود را بریض تر احساس بی کند.

او هبچنیدن شبا را بشارت بی دهد به کلد استاپ که هبانا اگر او دبود، ادنسان به هیچ کارش نبی رسید.

ادنسان اقلن زورش که به باشگاه بی رسد! پس ادنسان باشگاه نبی رود.

و هبه حال ادنسان سربا خورده را بی پرسند بگر آن کسی که باید بپرسد که حدس قریب به یقید بن اید است که بنتظر بچه ی دوبش از زن سوبش است که آدب را این هبه بی خبر بی گذارد. خیلی خر بی باشی.

۱۳ دی ۱۳۸۷

جمعه ای بعد از پنج شنبه شبی بی ماجرا


عصر جمعه است خب. آدم عصر جمعه به جز این که یک دلتنگی بیخود خری را با خودش این ور آن ور بکشد، چه کار دیگری می تواند بکند؟ می تواند به کارهایی که باید این دو روز تمام می شد و نشد فکر کند؟ من می گویم به شما نمی تواند. فوقش بتواند به دیشبش فکر کند که شنگول درونش را با تمام قوا سعی کرده فعال کند اما دست آخر شبش که خوابیده فکر کرده آن مرد عجب دست های سرد نخواستنی ای داشت و تا به حال دستی آن چنان سرد و نچسب و نخواستنی را لمس نکرده. به خودش بگوید انگار یک قالب یخ دستم گرفته بودم. دلم می خواست رها کنمش و خب کردم. حق طبیعی من ول کردن هر دست سردی ست. گیرم کردی و لری رقص های نشاط آوری ست اما نمی شود دست در دست هر مردی رقصید. گیرم شانه هاش خیلی هم پهن باشد اما وقتی دست هایش آن قدر یخ است که لرز خفیفی شانه های عور آدم را می گیرد نمی شود دیگر. گیرم سر بایستد و سسس کند و شانه هاش را تکان های پر شور و خوش استیل و گاهی ظریف کردی بدهد. گیرم تمام شب آدم را نگاه کند... وقتی دست هاش آن قدر سرد باشد که نمی شود تحمل کرد. گیرم بخواهد برای تو که چپی و سه تایی و این ها را سال هاست رقصیدی، توضیح بدهد شمارش قدم ها را و تو هم بگذاری که یادت بدهد و لام تا کام نگویی بلدم. بگذار فکر کند چه شاگرد خوبی هستی! اما با همه ی این تفاصیل با آن دست ها حتی هرزه وان نایت استند کن درون هم فعال نمی شود. چه برسد به بیشتر. اصلن می خواهم بدانم مگر دست مردها هم یخ می شود؟ آن هم با لیوان هایی که دائم پر و خالی می شود. بعد از رقص های پر شور و قدیمی. اصلن ریگی به کفش مردی است که دست هایش این همه یخ است توی شبی به آن گرمی. اصلن چیزی که آدم احتیاج ندارد یک آدم غم انگیز با دست های سرد است. گیرم تا به بغل دستی ت گفتی بابا حوصله ی ما مجردها سر رفت توی این مهمانی های بی پسر مجرد خوب انگیزناک بی هیجانتان! همه تان همه ش توی بغل همید و کجا دانید حال ما را ای سبکباران ساحل ها! یک سیگار روشن کن بابا! بعد جمله ت از دهانت بیرون نیامده، در باز شود یک آقای قدبلندی یعنی خیلی قد بلندی با سازش بیاید تو و تو چند دقیقه خوب نگاهش کنی و بغل دستی ت بگوید یک چیز دیگری می خواستی! و به بغل کردن خانم همسر گرامی ش ادامه بدهد. تو هم کم نیاری بگویی بابا این چیه! ولی خب بعدش به هر حال دلت بخواهد باهاش برقصی وقتی آن طور با مزه و الدفشن در می آید که فروردینی هستی؟

این میان مانده ام چطور انگشت های باریک یخ کرده مان براشان این همه خواستنی است؟

هوم؟

پ.ن سوال عمقین: من هیز شدم؟

(عمقین را مثل کاسپین بخوانید)

۱۰ دی ۱۳۸۷

میل دارم یک پست شماره ای هوا کنم شب تولد وبلاگم. بشمر آقا.


یک. منطق عبارت "چاقو. برو برو بچه دماغو." را یادتان هست؟ با همان منطق هربار یکی پیک شرکتمان را صدا می کند: آقای مقدم. من توی دلم بدون استثنا می گویم: چایی رو بذار دم. (پوزش از آدم هایی با فامیل مقدم اما من که اختراع نکردم این را. من فقط یک قربانی ام که این عبارت از اول دبستان مثل کنه چسبیده به مغزم)


دو. گاهی آدم مثل گوفی از در می رسد خانه بس که خوابش می آید. لپش روی زمین، باسنش هوا و خودش را می کشاند توی خانه. از دم در تمام لباس هاش را یکی یکی می کند و توی رختخواب که می رسد با تقریب خوبی به بالش نرسیده خواب است و در آن نقطه راهش را از گوفی سوا می کند.


سه. من هرگز همچین زندگی ای را که دارم زندگی می کنم، زندگی نکرده ام. از من انتظار نداشته باشید که بدانم می خواهم باهاش چه کار کنم. من اولین بارم است که می بینمش. پس برای من هم تازگی دارد و خوشم نمی آید تظاهر کنم که به خوبی می دانم که دارم چه کار می کنم و چه نتیجه ای خواهد داد و الخ. چشم؟


چهار. همچین شبی بود. من گفتم ای تو روحت لاله دوهزار و شش تمام شد و آرشیو وبلاگت اگر یک روزی درست کنی می شود از دوهزار و هفت. ای تو روحت! پس همان شب نشستم درست کردم وبلاگی. با خودم گفتم اسمش که می دانم چی باید باشد خیلی وقت است. فامیلم هم منصف است خب. رنگش هم به طبع بیشتر خاکستری است و از آن جایی که آدم بنفشی هستم و گاهی ارغوانی تر گاهی قرمز تر گاهی آبی تر و تنالیته ام کلن، باید یک بنفشیتی هم بتپانم آن جا. نوشته ها هم که منزجرم در صفحه ای غیر از سفید باشد و این جا این شد. بعدها بارها گفتم من قیافه ی این جا را تغییر می دهم اما جز آن گل لاله بغلی و فارسی کردن عنوان منصفانه، کاری نکردم. می دانم سر و ریختش گلفس (گاف فتحه- لام ساکن- ف کسره) (گلفس که می دانید؟ ترک ها به نوعروس (زن؟) شلخته می گویند) است. خب اما هست دیگر.


پنج. آدم باید خیلی مراقب باشد که درباره احساساتش چه می گوید. هیچ چیز به اندازه غلو کردن در عواطف باعث مصیبت نمی شود وقتی بعدن بخواهی برای کسی توضیح بدهی.


شش. وبلاگ خوب است. من شما را ارجاع می دهم به این.


هفت. من بچه که بودم خیلی از داستان مردی که گربه داشت، خوشم می آمد. یادم هست همیشه توی توالت برای خودم تعریفش می کردم. داستان این بود:

یه مرده (آقا این کسره کجاست؟ من مردم بس که ه نوشتم جای کسره) بود، یه گربه داشت. گربه شو خیلی دوست می داشت. یه روز گربه ش می میره سر قبرش می نویسه یه مرده بود یه گربه داشت گربه شو خیلی دوست می داشت یه روز گربه ش می میره سر قبرش می نویسه یه مرده بود یه گربه داشت گربه شو خیلی دوست می داشت... ( یک روایت هست که می گه مرد قصه ی ما گربه شو می شوره که گربه ش می میره اما من خواستم داستان اریجینالی که توی توالت برای خودم تعریف می کردم را بدانید.)


هشت. دوسالشه منگول (میم فتحه) خان جان.


نه. به نام خدا. وقتشو بیشتر کنید. من از همه ی کسانی که به من کمک کردند تا به این جا برسم ممنونم. من از خانواده م تشکر می کنم که همیشه مشوق من بودند. من از همه اونایی که معمولن می بینید این بغل شر می کنم ممنونم. من ... من ... ممم... چیزه. این جا اسکار. آها! نه یه جایزه ای را به من می دهند و من که مثل چارلیز ترون اشک تو چشام جمع شده هی برای دوست پسرم بوس می فرستم و برای این داره به من اسکار داده می شه که مانستر خوبی بودم. -سلام بی مزگی های فرهنگی اجتماعی تراموا یا همچین چیزی - (اگه فکر کردی من الان می رم نگاه می کنم که درستش چی بود خیلی کور خوندی)


ده. همین.

۸ دی ۱۳۸۷

آن پسرچه چست و دلیر و چشم نواز

ما منتظر تاکسی بودیم. یک صف درازی درست شده بود. شیرین پنجاه نفر جلوی من بود و در مدت کوتاهی اقلن سی نفر پشتم. پس ما هشتاد و یک نفر بودیم تقریبن وقتی که من حواسم رفت پی آن پسر بیعاری که توی صف بود. توی صف نبود. ایستاده بود یک گوشه دورتر سیگارش را دود می کرد. شش نفر جلوتر از من بود. یعنی وقتی برگشت توی صف من این را فهمیدم. از این بیعارهایی که شیتیل پیتیل می پوشند. یک عالمه لباس را روی هم می پوشند. کلاه می پوشند. دست هاشان ول است بغلشان با تمام بیعاری های موجود در جهان اما انگشت هاشان کشیده است و نگاه کردنی. شلوارشان جیب جیبی کهنه به نظر رس است اما خوشگل است و چاقال وارانه (همین جا از خانواده هایی که از این جا رد می شوند عذر خواهی می کنم) نیست. بعد مایه رنگش را من می توانم بگویم کلن ارتشی بود. نه که از این ارتشی بد ها. از این ارتشی خوب ها. خب آدم دو، سه تا کار توی صف تاکسی بیشتر نمی تواند بکند. یکی این که آدم جلویی ها را بشمرد تا بفهمد چند تا تاکسی دیگر نوبتش می شود، یا مثلا با چه احتمالی و چند تا ون و چند تا تاکسی بیاید خوب است و این خزعبلات یا می تواند با تلفنش بازی کند یا در بهترین حالت که خوش شانس باشد می تواند یک پسری/دختری را توی صف نشان کند و زیر نظر بگیردش. از آن جایی که به قول جویی هر کسی که نمی داند هات است، ایت میکس هر/هیم هاتر، بهتر است حواسش پرت باشد از هاتی ش در ساعت هشت شب و از آن مهمتر که حواسش پی شما نباشد.

سرتان را درد نیاورم، من بیست و پنج دقیقه توی نخ این آقا بودم و حدس بزنید چی؟ سوژه که نوبتش شد یک ون سبز آمد. من هم شادمان رفتم بالا دیدم کنار سوژه خالی است و پشتش. فکر می کنید رفتم پشتش؟ نه! رفتم کنارش نشستم. حالا خوشحال انگار ظفر کردم بغلش نشستم کلن! این که خیلی بوی خوبی می داد و بوی جدیدی بود و من وقتی بو کردم دیدم به به و با خودم فکر کردم من هرگز همچین آدمی بو نکردم بماند. آقا کلاهش را برداشت، گذاشت روی زانویش و من رفتم در کلاه به طور کل. شما می توانید به عنوان آدمی که چهار سال طراحی پارچه و لباس خوانده به من اعتماد کنید که آن کلاه، کلاه معرکه ای بود. خوش دوخت. خوش رنگ. نه خیلی کلاسیک نه خیلی مد روز. گودی مناسب. لبه مناسب. نه کوتاه نه بلند. نه زرتی طرح کشنده پنجه مرغی نه حتی راه راه های بربری. یک کلاه مناسبی بود اصلن. از این کلاه هایی که روی یک میز باشد به سختی می شود در مقابل امتحان کردنش مقاومت کرد. هیچی دیگر. سرتان را درد نیاورم من خسته بودم. هی چشمهایم بسته می شد اما از این که پیش آن پسر ولنگار بیعار نشسته بودم به طرز خل خلانه ای خوشحال بودم و نمی توانستم دلیل این خوشحالی م را برای خودم هم توضیح بدهم چه برسد به شما. یعنی پسره از این هایی بود که هر پدر مادری بهش می گوید آخر یک آدم تحصیل کرده این طوری می پوشد؟ این شد سر و وضع؟ ولی او با شادمانی نشانه های نهفته خوش تیپی خودش را برای کاشف فروتنی مثل من در سرتا پایش پراکنده می کند و من از بوتش نمی گویم که چقدر ... خلاصه پس از حظ بصر به مدت بیست دقیقه هر دومان گفتیم آقا بعدِ پل نگه دارید. من هم که ذوق وقتی فهمیدم این همسایه مان است یک وضعی! خب ولی او همان طرف پل ماند و من آمدم این طرف پل و شاعر این جا می فرماد: من این ور جوب دیری دیم تو اون ور جوب دیری دیم- سلام علی ایزد -.

و همه ی این ها دیروز اتفاق افتاده بود.

پ.ن

امروز یک دوستم من را برد یک جایی. یک جای بلند دنجی بود و ما نشستیم کلی حرف زدیم و خیلی خوب بود. دوتایی با هم غصه ی عشق هامان را خوردیم یک کمی و بی قطعیتی را خار و مار کردیم، حالمان بهتر شد. فقط عیبش این بود که من یخ کردم و دندان هام به هم می خورد وقتی او حواسش نبود. بعد می دانست که من لازم دارم یکی بیاید من را ببرد یک جایی. نه که کاملن اما تقریبن آمد من را برد. وقتی رسیدم کنارش گفت ببین من می خواهم دو تا دلیل بدهم که تو بیا تو ماشین من به جای من تو ماشین تو. من گفتم نمی خواد اومدم! گفت اه! من می خواستم دلیل بدهم و این مکالمات من را شدیدن به خنده انداخت. یعنی اصلن دلیل ها را نگفت و من گفتم باشه. بعدن برای این که شاد بشه دلیل ها را توی راه گفت اما کاربری دلیل ها این نبود که توی راه برایم تعریف کند. این بود که من را راضی کند که من به طور کل مستعد راضی شدن بودم و از هر چه کلاج ترمز بیزار. حالا هر چی. به هر حال خواستم بگویم بهش که مرسی که حواست هست و حواسم هست که حواست هست و این ها. مثل این که من از تو تاکینگ واجب تر بودم.

۷ دی ۱۳۸۷

اعترافات یلدایی یک اسب نانجیب

این رفیق دورادورم که فکر کنم کلن فقط یک بار با هم تربیت بدنی داشتیم و همیشه بیشتر دوست دوست هایم بود ولی من کلن فنش بودم چون آدم رنگارنگی بود، گفت اعتراف کنم. من هم گفتم خب باشه! آخر از این که نوشته بود منصف السلطنه خیلی خنده م گرفت. دیدم نامردی (یعنی نیامردی) ست ننویسم.

اعتراف اولی که دارم این است که هیچ اتفاق هیجان آوری عشقی جنایی برای من نیفتاده است که مثلن بخواهید با خواندنش بگویید اوه پسر اوه. پس اگر منتظرید یک خبر منفجر کننده بخوانید، به ضربدر قرمز سمت راست بالای صفحه مراجعه کنید.

من درسم تمام شد. دفاع کردم مثل تمام دوست و آشناهای دور و بری م به قصد شق القمر رساله نوشتم و وقتی روز دفاعم شد، دیدم می توانست خیلی معمولی تر از این خودکشی ها هم باشد و باز همان بشود. بعد هم دیدم سوادم آن قدرها جا به جا نشد با کارشناسی ارشد خواندن. خوبیش این بود که فهمیدم سواد یک امر تحصیلی نیست. بعد من افتادم در یک پروسه ی دویدن برای یک حرکت منفجر که زندگیم را دگرگون کنم و چون به جایی نرسیده هنوز حوصله ندارم درباره ش بنویسم.

بعد مثل تمام بچه هنری هایی که بالاخره یادشان می آید که باید نان هم بخورند رفتم سراغ طراحی گرافیک- سلام رضا عابدینی که معتقدی امروزه روز توی همه ی خانه ها یک پراید سفید و یک دختری که گرافیک می خواند هست- و بی شک بند پ هم بی تاثیر نبود که به این ماجرا کشیده شوم! و خوب دیدم معلمی نان نشد برای من متاسفانه. این متاسفانه را که می گویم برای این است که فکر می کنم اگر مرفه بی درد بودم می رفتم معلم می ماندم. پول بنزین آدم هم در نمی آید لامصب و نگاه آدم هی باید به افق های دور کارتی که به طرزی جادویی پر می شود و جیب اولیای امر باشد که آن هم نشد زندگی.

بعد این که روزگار منتظرانه ای را دارم. پیش بینی می کنم در بهترین حالت یک سالی به همین منوال باشد. معمولی م. معمولی م. معمولی م. یعنی گاهی فکر می کنم دارم فنرم را جمع می کنم. حالا کی ولش می کنم خدا می داند.

دل خوشی م این است که ساعت پنج که می شود سه روز سر خر را کج می کنم می روم باشگاه پیش زهرا جون مو قشنگ و داف های سبز و نرم و خیس و طلایی و ورزش های هوازی (!) دو روز دیگر را هم می روم ژو ماپل لاله یاد می گیرم. پنجشنبه و جمعه ها هم مثل هر آدم معمولی دیگری دو روز دارم و هزار سودا. از همه هم سودا تر این غم نان ناکس است که آدم می رود شاگرد خصوصی طراحی لباس می گیرد.

کلن حرف خوشحالی ندارم بزنم. شرمنده. روزگارم معمولی مایل یه دویدن است. گیرم گاهی یورتمه. گیرم گاهی جفتک. گیرم گاهی دویدن نفس بر. چیزی، (نه! بگذارید بهتر بگویم) یعنی بیشتر کسی که کمی زندگی م را از روال خارج می کرد، نود روز است غیبت کبری کرده. من هم هی فکر می کنم همین طور که پیش می رود دارد مزه بغلش یادم می رود و این دلخورم کرده است. یعنی آن قدر دلخورم کرده که سر به زیر و بی حوصله باشم.

از در که آمدم ساعت هشت و بیست دقیقه بود. مامان خانم گفت چته لاله؟ بستنت به درشکه؟ من هم مثلن خندیدم. گفتم آره.

اگر خواندید و دلتان خواست بنویسید، بنویسید دیگر وگرنه هم ننویسید.

۱ دی ۱۳۸۷

من ِ من منانی

اگر دیدید عصر روز فرد سردی ست و ساعت حدود هفت تا هفت و نیم، شما توی میدان آرژانتین هستید و از مغنیه پایین می آیید یا همان را بالا می روید یا دم هایلندید و سوز معنوی خاصی می آید (شما بخوانید سوز گداکش)، بعد دیدید یک آدمی با یک دست دو، سه تا پاکت و کیسه های رنگی رنگی را نگه داشته، با یک دست کیف دستی ش را، با یک دست اسمس جواب می دهد، با یک دست بستنی می خورد، با یک دست دنبال سوییچش می گردد، با یک دست با دوستش دست می دهد و خداحافظی می کند، با یک دست شال گردن سه متری ش را که دارد زمین را جارو می کند را جمع و جور می کند، با یک دست زلف های چتری شده پریده هوایش را می پوشاند، با یک دست کتش را که مثل داش مشتی ها انداخته روی شانه ش از افتادن روی زمین نجات می دهد و با بقیه دست هایش دستمالی از توی جیبش پیدا می کند و دماغش را می گیرد، آن شخص منم که دارم از باشگاه می روم خانه و احساس خود ورزشکار بینی م دارد می کشدم و سعی می کنم به این فکر نکنم که بعضی حرکات را به خاطر این سیاتیک کوفتی نمی توانم انجام بدهم و سعی می کنم به این فکر نکنم که یک آدمی را از خودم دلخور کردم بیخودی و دیشب تا حالا حالم گرفته ست.

یعنی درباره پایم هم می توانم توضیح بدهم که بخندید. بیشتر من آدمی هستم که وقتی درد می گیرد یاد کارتون فوتبالیست ها می افتم، آن جایی که یکی آسیب می دید را یادتان هست چطور می شد؟ یک هو یک رعد و برق می خورد به پایش و همه جا قرمز می شد و بنفش و زرد می شد و چشم هایش را محکم می بست. من وسط باشگاه که یکهو تیر می کشد و تمام آن سر و صداها قطع می شود و فقط درد هست، همان جا هنوز هم خودم را دارم دست می اندازم و یادم به این کارتون می افتد. به خودم می گویم ماسارو! کاکرو! دست از این بدویت تاریخی کپک زده ت بردار. یوسوجی! سوباسا! همه چیز را قاطی می کنم تا دو ست دوزاده تایی دیگر بزنم.

یا این نه؟ کمکی نمی کند من من منانی را پیدا کنید؟

اگر دیدید توی ترافیک یک دختری که خیلی معمولی نشسته، دارد رانندگی ش را می کند ناگهان شروع می کند دهانش را قد غار باز کردن و آواز خواندن چون آهنگ می طلبد و سعی می کند قیافه ش را شبیه هتفیلد خان بکند و دارد با تمام قوا ترن د پیجز می خواند از فرط عتیقگی و گیتار برقی خیالی می زند، بعد یکهو می بینید که راننده ماشین بغلی هاج و واج دارد نگاهش می کند، دست و پایش را جمع و جور می کند و خیلی موقر دست چپش را روی پیشانی و گونه چپش می گذارد مثل این مجرم ها که تلویزیون نشان می دهد و به چراغ قرمز روبرو خیره می شود تا سبز شود و همان موقع با آرنجش در را قفل می کند و تمام سعی ش این است که چراغ سبز شود زودتر و از این شرمزگی نجات پیدا کند... بعد راه می افتد. خیال می کنید متنبه شده؟ نه! آهنگ را می زند عقب و دوباره شروع می کند ریش درآوردن و هتفیلد شدن و به جای شی می خواند هی و می گوید هی لاوز می نات هی لاوز می استیل، بات هی ویل لاو اگن! (نور و اینا نداریم! هی لاوز می کلن دیگه. این ها را خود شخص هتفلید مطرح کرده با من) و بعد وقتی که به وات آیو فلت و وات آیو نن رسید دیگر رسمن از خود بیخود و به حالت کوبیدن روی فرمان و خل و چلی محض رانندگی می کند، آن شخص هم منم.

شناختید؟

لاله خرم دلیان هستم. ساعت ده و پنجاه و دو دقیقه شب. تهران. داخلی بعد از خارجی های مکرر.