۲۰ مهر ۱۳۸۹


منبر
یک آدم‌هایی مظلومند. یک آدم‌هایی کم‌کم مظلوم بودن برایشان می‌شود سود. می‌شود دستاویز که همیشه بدبخت باشند. بدشانسی بیاورند. کسی نفهمدشان. سختی بکشند. چس‌ناله کنند. تقصیر همه چیز را بیاندازند گردن مظلوم بودنشان. توی اجتماع شکست‌خورده و گوشه‌گیرند. توی روابط شخصی در لوای این‌که مظلومند و کسی نمی‌فهمدشان، از مسئولیت شانه خالی می‌کنند. مدعی‌ هستند دائم که خیلی مظلومند یا مثل گربه لوسه یک جایی می‌نشینند که توی چشم باشند، بروی ببینی‌شان بگویی چی شده؟ با ناز بگویند هیچی. بعد اصرار کنی که نه تو رو به خدا چی شده؟ بعد یک داستانی از این‌که چقدر مطلوم بوده‌اند می‌کنند توی پاچه‌ی آدم. نه که من که حالا داد سخن می‌دهم هیچ‌وقت یک جای توی چشمی ننشسته باشم که یکی بیاید بفهمد من چه مظلومم. نه. من هم کردم. گمانم همه‌ی آدم‌ها تجربه‌ش را لااقل دارند، ولی این‌که بشود دستاویز هر روزه، خیلی مزخرف است. متر و معیاری هم برایش نیست. آدم خودش می‌داند کی دارد خودش را لوس می‌کند. کی دارد سود آدم مظلومه بودن را می‌برد. نکنیم آقا جان. نکنیم. یک کم سفت باشیم.
یک کمی از این فاز هیشکی منو نفهمید. هیشکی نمی‌دونه من چقد سختی و مرارت کشیدم، بیاییم بیرون. همه‌ی تقصیرها با بیرون نیست. یک اشکالی توی خودمان هست. پیداش کنیم. با خودم هم هستم لابد.

۱۶ مهر ۱۳۸۹

من چگونه بچه‌ای بودم یا مامانم چگونه مرا خورده بود ؟‌* - یک
یک. پنج ساله بودم شاید. چون لنا مدرسه می‌رفت و من نه. بعد توی حیاط خانه‌مان مسابقه بود که هر کس با دوچرخه رمپ پارکینگ را برود، برنده است.
رمپ پارکینگ؟ از در خانه که می‌آمدی تو، یک‌کمی حیاط بود و بعد رمپ بود که به پارکینگ سیاه و تاریک و ترسناک خانه که تویش حتی شوفاژخانه که ترسناک‌تر بود، داشت، می‌رسید. مسابقه این‌طوری بود که بالای رمپ با دوچرخه می‌ایستادند و بعد پا زنان به اعماق پارکینگ سیاه می‌رفتند و بعد فاتحانه برمی‌گشتند بالا توی حیاط.
من یادم هست که بارها و بارها می‌خواستم این کار را بکنم و می‌ترسیدم. یک روزی فکر کردم می‌کنم. بالای رمپ که با (در مورد بنده در آن سن) سه‌چرخه ایستاده بودم، به‌نظرم شدیدترین شیب عالم آن‌جا بود و تاریک‌ترین پارکینگ در ادامه. لازم نیست که بگویم بعدها در بزرگی‌م رمپ را دیدم و اصلن باورم نمی‌شد که این همان رمپ کابوس من است. کمی آن بالا ایستادم و بعد پا زدم و افتادم توی شیب. یادم هست که نزدیک تاریکی پارکینگ که رسیدم سه‌چرخه‌م چنان داشت تند می‌رفت که پدال‌هایش از زیر پاهایم در رفته بود و شق‌شق می‌خورد به پاهایم. من؟ کاملن احساس پرواز می‌کردم.
در نهایت؟ توی پارکینگ تاریک بود. خوردم به یک ستون و افتادم پخش زمین شدم. ستونه نامرد وسط پارکینگ بود. سه‌چرخه‌م هم منفجر شد. دروغ گفتم. یک‌کم کج شد همه‌جاش فقط. سر دو تا زانوهام خونی و زخمی و کف دست‌هام هم پاره پوره شده بود. مثل حالا نبود که کف پارکینگ سنگ باشد. کف پارکینگ آن موقع‌ها آسفالت بود. آسفالت سیاه دون‌دون و زبر. با گریه رفتم خانه. اما رمپ را خیلی با ذوق رفتم بالا. چون بالاخره با سه‌چرخه‌ام توی سرازیری افتاده بودم. خونی و فاتح.
بالا که رسیدم قیافه‌ی مامانم را یادم است که خیلی ترسیده بود. بعد پاهام را شست. ساولُن زد. (اصلن یکی باید بردارد از تمام خاطرات آدم با ساولُن بنویسد) و دست‌هام را شست و تا مدت‌ها مثل هر زخم دیگری تفریح من این بود که زخمم ببندد و من بکنمش. بعد جایش خون بیاید. دستمال کاغذی بگذارم رویش و تماشا کنم که لکه‌ی خون روی دستمال بزرگ می‌شود یا یک دستمال را چهار لا کنم، ببینم از چهار لا هم خونش رد می‌شود یا نه؟
دو. من و لنا دو تا دخترخاله داشتیم که هم‌اکنون در خارجی به نام تورنتو زندگی می‌کنند که هم‌سن و سالمان بودند، به واقع سه تا بودند ولی وقتی ما چهار پنج سالمان بود، سوپی ما و ماندی آن‌ها خیلی کوچولوتر از آنی بودند که با ما بازی کنند، لذا ما چهار تا دختر بودیم. آن‌ها دُرود زندگی می‌کردند. ما همدیگر را کم می‌دیدیم. بعدتر آمدند تهران. اما آن‌موقع‌ها خیلی باحال بود که آن‌ها دختر بودند. ما هم دختر بودیم. چون عملن ما توی خانواده‌ی پدری که خیلی نزدیکمان بودند، سرباز خانه بودیم. من و لنا تنها دخترهای فامیل بودیم با هفت هشت تا پسرعمو و پسر عمه. بنابراین دخترخاله به خودیِ خود خیلی امر جالبی بود.
و چون ما دختر بودیم، عاشق مامان‌بازی بودیم و با آن‌ها می‌شد مامان‌بازی کرد علاوه بر کشتی‌بازی و جنگ‌بازی و بالا بلندی و سوک‌سوک و این‌ها. حالا مامان‌بازی چگونه بود؟ یک چادر داشتیم، مثل همین چادرهایی که برای کمپینگ و این‌ها می‌زنند اما خیلی کوچولو بود. قدری که چهار تا دختربچه‌ی ده پانزده کیلویی و صد سانتی تویش جا شوند. بعد ما توی این چادر مامان‌بازی می‌کردیم و توی قابلمه‌های کوچولو آش پفک درست می‌کردیم و این‌ها. من یادم هست که مامان‌بازیِ ما سه شخصیت داشت. مامان، بابا و بچه. لنا مامان بود. مریم بابا بود. من بچه. اسم‌هامان هم همیشه خارجی بود. الیزابت و جرج و جک و از این‌ چرت و پرت‌ها. اصلن نمی‌دانم چرا همیشه اسم‌های خارجی روی خودمان می‌گذاشتیم. حال‌به‌هم‌زنی در حد امامت جماعت حال‌به‌هم‌زن. ماهرخ اما اصافه می‌آمد. ما هم باهاش بازی نمی‌کردیم. یادم هست که یک‌باری مامانم ما را مجبور کرد که الا و للا  (والله و بالله؟) ماهرخ را هم بازی بدهیم. ما هم با اکراه قبول کردیم و رفتیم چهارتایی توی حیاط توی چادرمان که بازی کنیم. این‌جای داستان را همیشه باید از زبان مامانم شنید. مامانم این‌جا با یک لحن شما فلان‌فلان‌شده‌های پدرسوخته می‌گوید: ما (یعنی مامانم و خاله‌م یعنی خاله‌بازی واقعی) توی آشپزخانه نشسته بودیم که من شنیدم یک صدای ملوس کوچولویی هاپ‌هاپ می‌کند. هی‌ می‌گوید هاپ... هاپ... می‌گوید هی فکر کردم صدای چی است؟ بعد دنبال صدا می‌آید توی حیاط و می‌بیند که ماهرخ چهار دست و پا جلوی در چادر به‌سان توله سگ نشسته و هاپ هاپ می‌کند. می‌پرسد که ماهرخ داری چه کار می‌کنی؟ ماهرخ می‌گوید که من سگ خانواده‌شون هستم. هاپ هاپ. مامانم هم در این‌جا خیلی عصبانی شده و ما را مجبور می‌کند که ماهرخ را هم ببریم توی چادر و اصلن منطق ما که می‌گفتیم مامان‌بازی یک مامان و یک بابا و یک بچه دارد، به خرجش نمی‌رفته و این‌که ما خیلی خلاق بودیم در تولید نقش برای ماهرخ و غیره را به شخمش می‌گیرد.
دردسرتان ندهم این ماجرای سگ شدن ماهرخ در بازی ما بارها و بارها در تمام مهمانی‌ها تعریف شده و ما سرزنش شدیم که چه بچه‌های بدجنسی بودیم و هی همه قاه‌قاه خندیدند. حتی ماهرخ را که بعد از هشت سال دیدم بحثمان رسید به آن روز توی درود که ماهرخ هاپ‌هاپ می‌کرد و کلی خندیدیم اما چیزی که بنده می‌خواهم توی وبلاگم فاش کنم این است که ایده‌ی من بود که ماهرخ سگ ما بشود. قشنگ یادم است. چون ما چهار تایی رفتیم توی چادر و طبعن لنا مامان شد و مریم بابا شد و من بچه و ماهرخ اضافه آمد و مانده بودیم که پس ماهرخ کی باشد حالا که مجبوریم بازی‌ش بدهیم که من به ناگه فکر کردم ماهرخ می‌تواند سگ خانواده باشد. البته این‌که دم در هاپ‌هاپ می‌کرد خلاقیت خودش و فرو رفتگی زیاد در نقشش بود اما به‌هرحال می‌خواهم بگویم یک آدمی هستم که چنین راه‌حل‌هایی به مغز و ملاجم می‌رسد و تا بیست سال بعد که از دسترس تمامی عوامل داستان دور باشم، لو نمی‌دهم.
* مامانمان تعریف کرده که یک باری در سه سالگی بنده خیلی با عشق داشته برایم توضیح می‌داده ربط من را به خودش. بعد گفته که لاله، تو کوچولو بودی، تو دلِ من بودی. بعد بنده  چشمان خویش را گرد نموده‌ام و فرماییدم که تو منو خورده بودی؟ صدایش هم وقتی مامانمان تعریف می‌کند این شکلی است که: تو مَنُ خُدِه بودی؟
این است که خواستم بگویم منطقی از بچگی. یک وضعی.

آفتاب و هوا و ننری‌هایی که بهشان اعتراف می‌کنم و پست جمهوری اسلامی ایران و مامانم و... آخ... مامانم
یک. هی می‌گفتم اه این اداهای آدم‌هایی که می‌روند اروپا که وای آفتاب خیلی نقش مهمی در جامعه‌ی بشریت بازی می‌کند، خیلی لوس است. وای آفتاب شده بود فلان شد. آفتاب شده بود خوشحال شدیم. آفتاب شده بود تمام روز فلان کردیم. نمی‌فهمیدم. نمی‌فهمیدم نعمت آن آفتاب لعنتی تهران را. وقتی آمدم این‌جا، مدت مدیدی هی رابطه‌ی آفتاب و خوشحالی خودم را انکار می‌کردم. یعنی آدم‌های دور وبرم وقتی راحت می‌گفتند که صرفن چون آفتاب شده، خوشحالند، به‌نظرم خیلی آدم‌های تلقینی و مسخره‌ای می‌آمدند.
آما...
دیروز وقتی صبح از شدت نور بیدار شدم و دیدم خیلی خوشحالم کرده دیدن آسمان آبی و از خانه بیرون رفتم و صرفن چهار ساعت کلاس داشتم و بقیه‌ش را تا وقتی تاریک تاریک تاریک شد، نیامدم خانه، بالاخره توانستم اعتراف کنم که آفتاب روی رفتارم اثر می‌گذارد. اصلن بیخودی خوشحال بودم. الکی دوست داشتم توی خیابان راه بروم. روی نیمکت بنیشنم. مردم را نگاه کنم. حالت ورپریده‌ی خاصی بهم مستولی شده بود. الکی می‌خندیدم. این‌ها. بعد باز یکی موضوع آفتاب را وسط کشید و یک‌هو جرینگ، دوزاری بالاخره افتاد که ماجرا واقعن آفتاب است. وگرنه چرا؟ من که همه‌ش حالت سریع برگردم توی لانه‌م دارم، چرا باید این‌طوری دلم بخواهد بیرون بمانم. چرا هی هار هار می‌خندم در حالی‌که دیروز با یک من عسل هم نمی‌شد بخوریدم. لااقل می‌توانم اعتراف کنم که "شاید" آفتاب رویم اثر دارد.
نمی‌دانم توی تهران که زندگی می‌کردم چرا این حرف انقدر لوس و ننر بود به نظرم و این‌جا منطقی. سوراخ دماغم را را گشاد می‌کردم، لبم عین یک خط صاف می‌شد که مسخره‌ها. ننرها. لوس‌ها. حالا مثلن آفتاب نشود، چی می‌شود؟
دو. بعد یک چیز بامزه‌ی دیگری که نمی‌دانم گفتم یا نه و این‌جا برایم اتفاق افتاده بود، این بود که سردردهای وحشتناک می‌گرفتم. اول فکر کردم میگرن گرفتم. بعدتر فهمیدم که از هواست. آدم این‌جا از هوا سردرد می‌گیرد یک روزهایی. یعنی اصلن برمی‌دارد آقای اخباری توی چشم آدم نگاه می‌کند، می‌گوید مردم فلان منطقه شما فردا سردرد می‌گیرید. بعد شما مردم آن منطقه سردرد می‌گیرید. بد. میگرن‌طور. یا آقای اخباری می‌گوید مردم فلان منطقه شما دپرسیون می‌گیرید فردا. بعد شما مردم آن منطقه دپرسیون می‌گیرید. حالا هی انکار کنید. فایده ندارد. می‌گیرید. از هوا. فکر کنید که کم چیز هست که آدم ازش غم‌باد بگیرد، از هوا هم می‌گیرد. این‌طور هوای لوس مسخره‌ای‌ست.
سه. بعد اور دوز شنیدید؟ منم الان. همین‌طور که شادی قل‌قل‌ناکی در وجودم بود و صبح یک کلاس معرکه رفته بودم و یک عالم چیزهای علمولوژی یاد گرفته بودم و علائق جدیدی در خودم کشف کرده بودم، که بعدن مفصلن مختان را درباره‌ش می‌خورم، آمدم خانه. می‌خواستم ناهار بخورم. یک ساعت توی خانه بِغَشَم تا کلاس بعدی‌م. در صندوق پست را بازیدم و دیدم که آه. دیدم که آه. باز پست جمهوری اسلامی ایران استم. مامان بلایم باز بسته‌های فرح‌بخش فرستاده. یعنی اصلن پست جمهوری اسلامی ایران هیچ نمی‌داند چه نقش بزرگی در شادمانی من دارد. یک بسته‌ی بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ زرد پر از انواع و اقسام لباس‌های زمستانی قدیمی و حتی نو. جوراب پشمی خفن، شال دستباف خاله سوری، روفرشی مامان‌ساز، زرشک، کیفِ که مامان مولی داده بود یادم رفته بود با خودم بیاورم، حتی روم سیاه پتوی گلبافت که نرم و نولوک است و مادر بچه‌لوس‌کنم، برایم فرستاده که نوستول بزنم... یعنی از شیر مرغ تا جان آدمیزاد توی بسته‌ی زرد پست جمهوری اسلامی بود. یعنی اصلن همه را ریختم روی تختم نگاهشان می‌کنم، دلم نمی‌آید بگذارم توی کمدم. دو متر از سطح زمین فاصله گرفتم و اصلن دیوید کاپرفیلد بقرآن.
بعد یک کاپشن آبی من دارم ششصد سال است. از این کاپشن‌هایی‌ست که به‌قول مامان‌ها مرگ ندارد. اصلن نمی‌دانم چند سال است دارمش. هر کی من را توی زمستان می‌شناخته بالاخره تنم دیده‌ش است. به مادر خویش گفتم که برایم بفرستدش. حقیقتش را بخواهم اعتراف کنم، نمی‌دانم دلم برای کاپشنه تنگ شده بود یا واقعن احتیاجش داشتم یا چی. یعنی این‌طوری نیست که احتیاجش نداشته باشم. یک کاپشن بیشتر زندگی بهتر اما واقعن بی آن کاپشنه هم نمی‌مردم اما به مادر خویش خواهش کردم که بفرستد برایم. مادر خویشم هم که ماه. وقتی بهش زنگ زده که بگویم این را هم بفرستد، دم در اداره پست زنبوری بود. تمام راه را برگشت تا دوباره این را هم برای ننرخانوم خانی که منم بفرستد.
بعد از سال‌های پیش عادت داشتم که توی جیب‌هایش وقتی آخر زمستان جمعش می‌کنیم، برای سال بعد پول جایزه بگذارم که سال بعد که یادم رفته که تویش پول بوده، یک‌هو دستم را بکنم توی جیبم و پول اندوخته‌ی پارسال خویش را پیدا کنم، شادی کاذب تولید کنم، بروم آدامس بخرم. لواشک ترش بخرم. نه که حالا مثلن فکر کنید شصتادهزار تومن قایم می‌کردم عین این پیرزن‌ها که توی هر لای لباسشان پول قایم می‌کنند. نه. در حد ای‌وای هزار تومنی پارسال. اووووه این از پارسال مانده توی جیبم. همه‌ش هم از یک‌باری شروع شد که اشتباهی این کار را کردم و دیدم سال بعدش خیلی خوش گذشت و تصمیم گرفتم هی هر سال خوش بگذرد.
بعد همیشه هم همین‌طور شده که سال بعد که باز کاپشنه را برداشتم، دیدم ای وای تو جیبم پول هست. بعد کاملن یادم رفته بوده که توی جیبش پول بوده. بعد الان کاپشنه رسیده این‌جا. بعد توی جیبم دو هزار و پانصد تومان بود. مچاله موچوله. نمی‌دانم شسته شده یا چی. توی جیب مخفیِ زیپی‌ش بود. خیلی بامزه. خیلی عینِ پارسال.
خلاصه خیلی خوش گذشت. فقط مجبورم بگذارم توی همان جیب بماند تا برگردم تهران. یا شاید دوباره سال بعد توی جیبم پیدایش کنم و بگویم ای‌وای پولِ پیرارسال (پیار سال؟ سال قبل از پارسال؟ چه گفت شما در فارسی؟(اییییییی. حالم به‌هم خورد. خب سرچ کن. دهخدا. بی‌سواد! اولش هم درست بلد بودم. چک کردم. لازم نبود این کولی‌بازی‌ها را دربیاورم اما دچار تردید فلسفی پیرار و پیار شدم به ناگه).
پ.ن
یک. حالت وروره جادو به من حمله کرده. حدس می‌زنم به صورت مسلسلی تا اطلاع ثانوی پست هوا کنم.
دو. کیف پولم هنوز پیدا نشده و من با سرعت حلزونی روی کوه فوجی دارم کارت‌های گم‌شده‌ام را یکی پس از دیگری به کیف‌پول جدیدی انتقال می‌دهم به این صورت که در اوقات فراغت خویش به ادارات گوناگون و پلیس و شهرداری و دانشگاه و کتابخانه و بیمه و غیره می‌روم.

۱۱ مهر ۱۳۸۹


Lange nacht der museen
یا مرثیه‌ای برای یک کیف پول

جمعه؟ یکی از مزخرف‌ترین روزهای زندگی‌م بود. انتخاب واحد داشتم و نشسته بودم پای کامپیوتر و گه‌گیجه گرفته بودم که این ترم واحد چی بردارم. خواندن اسم درس‌ها هم بهم پنیک می‌داد. پاس کردن بماند. توی خانه هیچی نداشتم. دیدم دارد عصر می‌شود و الان همه جا می‌بندد و من گشنه می‌مانم. لباس پوشیدم که بروم خرید. آمدم کیف پولم را بردارم دیدم نیست. کیف پولم یعنی کارت بانکم، ویزای اقامتم، کارت بیمه‌ام، کارت عبور و مرور سالیانه‌م برای اوبان، کارت دانشجویی‌م، کارت کتابخانه‌م و هر نوع کارت شناسایی دیگری که توی این مملکت داشتم. روز قبل برای ثبت نام این ترمم رفته بودم دانشگاه و همه را لازم داشتم. بنابراین همه توی کیفم بود. کیفم که گم شد. همه چیز گم شد. حالا منم و یک پاسپورتم که چند ماهی هنوز اعتبار دارد.
من هیچ‌وقت چیزی گم نمی‌کنم. یعنی اصلن یادم نمی‌آید تا حالا چیزی گم کرده باشم. این‌ها را که با هم گم کردم انگار که ورشکست شده باشم. توی کیفم کلی عکس بود. کلی دست‌خط و یادداشت و خاطره و همه چیز. دو روز گذشته پول نداشتم. ده سنت ته کیفم بود و پنجاه هزار تومان پول ایرانی داشتم که از ایران که آمده بودم، روی دستم مانده بود و عملن به هیچ دردی نمی‌خورد. جمعه عصر بود و همه‌ی ادارات و همه چیز بسته بود. چند جا تلفن زدم و همه حواله‌م کردند به دوشنبه. راه افتادم تمام جاهایی که دیروز رفته بودم را گشتم. هیچ‌کس کیف پولم را پیدا نکرده بود. خیلی‌ها بهم گفتند این‌جا این‌طور چیزها پیدا می‌شود. یکی پیدایش می‌کند و برایت پست می‌کند. نمی‌دانم.
تا فردا که دوشنبه‌ست باید صبر کنم. فقط توانستم حساب بانکم را تلفنی ببندم. درخواست کارت جدید کردم.
فکر تمام پروسه‌های اداری‌ای که برای برگرداندن تمام آن کارت‌ها به کیفم باید انجام بدهم، دیوانه‌ام می‌کند. همه هم به هم وصل است. ویزا نداشته باشم، نمی‌توانم کارت بیمه‌ام را بگیرم. بیمه نداشته باشم، نمی‌توانم کارت دانشگاهم را بگیرم. کارت دانشگاه نداشته باشم، کارت کتابخانه‌ام گیر است...
احساسم چیزی مثل ورشکستگی است.
اما خب گاهی اتفاقات مزخرف می‌افتد دیگر. این‌که من هیچ‌وقت چیزی گم نکردم، معنی‌ش این نیست که همیشه این‌طور می‌ماند.
شنبه؟ سعی کردم به خودم بگویم این کاری‌ست که شده. نمی‌توانم با غصه خوردن کیفم را برگردانم. فکر کردم لالَه جان ادامه بده. دیروز لانگِ ناخت در موزِئن بود. یعنی چی؟ یعنی یک بلیط موزه می‌خریدی عصری و می‌توانستی تمام موزه‌هایی که فکرش را بکنی که توی شهر بود، ببینی تا آخر شب. یک بار در سال موزه‌ها این‌طوری‌ست و یک‌بار در سال همین ماجرا برای موزیک هست. انقدر همه‌جا کنسرت هست که روانی می‌شوی. کفش آهنی، عصای آهنی، راه افتادم به موزه دیدن.
همیشه بعد از یک از دست دادن، بهترین راه حواس خود را پرت کردن است.  دو هفته بود هر جای شهر که می‌رفتم، چشمم می‌خورد به پوستر نمایشگاه کارهای پیکاسو توی موزه لئوپولد و آلبرتینا و کارهای فریدا توی کونست‌فروم بانک آستریا. هی می‌گفتم من باید این را ببینم. نمی‌رفتم ببینم.
دیشب همه را دیدم. جلوی کارهای پیکاسو همان حالی را داشتم که اولین بار رفتم توی مسجد شاه و شیخ لطف‌الله. حالا بگویید ای جو زده. ولی همان حال بود. من می‌دانم. اصفهان که رفتم اولین بار، خوب یادم هست، هجده سالم یود. تازه دانشگاه قبول شده بودم. کلی خوانده بودم از موزاییک‌کاری‌های مسجدهای اصفهان. ندیده بودم. همه‌چیز تئوری بود. وقتی رفتم زیر گنبد مسجد شاه ایستادم. یک لحظه احساس دیوانگی کردم. یک لحظه احساس کردم من نمی‌دانم با این همه زیبایی چه‌کار کنم. فکر کردم واقعن زیباست. واقعن ساختنش سخت است. واقعن قدیمی‌ست.
جلوی کارهای پیکاسو همان حس ده سال پیشم یک‌هویی به من برگشت. فکر کردم چقدر این کارها را توی کتاب‌ها دیدم. با چاپ‌های مزخرف، با چاپ‌های خوب، روی پرده اسلاید. همه‌جا. بعد حالا جلوی من بود. همانی که صد سال پیش مثلن پیکاسو جلویش ایستاده و قلم‌موش را مالیده بهش. همین‌طور نگاه کردم و فکر کردم خطِ قوی، خطِ قوی که می‌گویند توی طراحی هی بهمان، همین است ها. در کمال فروتنی همان‌جا جلوی من بود.
بعد هم یک عالم کلیمت دیدم. این‌جا که زندگی می‌کنی، انقدر گوستاو کلیمت می‌بینی که دیوانه می‌شوی. کلیمت می‌رود توی وجودت. پوستر کلیمت، روسری کلیمت، پازل کلیمت، رو یخچالی کلیمت، شکلات کلیمت، تابلوی تقلبی کلیمت، زمین و زمان کلیمت. با این حال وقتی جلوی تابلوی اوریجینالش می‌ایستی، یک لحظه نفست بند می‌آید. به صرافت می‌افتی که یک چیزی هست توی کلیمت. یک چیزی که ناگهان توی تابلو می‌بینی‌ش.
لانگ ناخت در موزئن تا ساعت یک شب بود. ساعت دوازده و نیم بود و من داشتم از خستگی می‌مردم. دوستم دو تا موزه قبل‌تر انصراف داده بود و مدتی بود تنهایی داشتم می‌گشتم. یک دفترچه بود، که اسم موزه‌ها توش بود که می‌توانستیم ببینیم و ما آن اول علامت زده بودیم که کجاها را می‌خواهیم ببینیم. می‌خواستم بروم خانه اما یک‌هو دیدم یادم رفته فریدا را ببینم. گفتم هرطوری هست باید بروم ببینمش. دور بودم از موزه‌هه. حول و حوشش را بلد بودم اما خودش را بلد نبودم دقیقن. راه افتادم طرفش. رسیدم جلوی موزه و چنان صفی دم در موزه بود که باورنکردنی. یک آقای پرتقالی توی ایستگاه اوبان همراهم شده بود و گفت که اگر اشکالی ندارد با من بیاید. چون او هم آن‌جا را بلد نیست. با هم ایستادیم توی صف. بیست دقیقه‌ای طول کشید و بالاخره من بودم و فریدا. ساعت یک نیمه شب نهایتن، من جلوی کارهای فریدا ایستاده بودم و یک زنی که عین فریدا لباس پوشیده بود، از کنارم رد شد. باورم نمی‌شد این همه آدم انقدر عاشق این هستند که ساعت یک شب تعطیلشان جلوی تابلوهای فریدا باشند.
کلی عکس از فریدا و دیه‌گو ریورا دیدم . یک ویدئو بود و کلی طراحی و نقاشی. محشر بود. سور و سات تمام عیار.
این‌طوری شب طولانیِ موزه‌ها تمام شد و برای من شد ریکاوری خیلی خوبی از تمام فشاری که جمعه آمده بود.
حالا فردا دوشنبه‌ست. باز باید کفش آهنی و عصای آهنی و بیفتم دنبال گرفتن مدارکم.
هی ته دلم آرزو می‌کنم فردا پیدا بشود و من بیچاره نشوم خیلی. دلم می‌خواست می‌شد گم شدنش را آندو می‌کردم. اما چاره‌ای جز ادامه دادن نیست. هست؟
پ.ن
نقاشی مرگ و زندگی اثر گوستاو کلیمت. سال هزار و نهصد و شانزده.