گفتم یعنی بلوچستان روانمه اونجا؟ گفت آره. سرکوب شده و محروم. گفت تریبون رو بده دستش ببین چی میگه؟ چی میخواد؟ چرا میخواد فلان کار رو بکنه؟
۵ اسفند ۱۴۰۱
Suboptimal
۴ بهمن ۱۴۰۱
گلچین شاد ایرانی
دوربین لپتاپ شخصیم خراب شده. کجا بفهمم خوبه؟ معلومه توی تراپی. چون چرا باید جای دیگری بفهمم. پندمی تمام شده. زوم شخصی جز برای تراپی تمام شده. زوم کاری هم روی لپتاپ اداره. پس چی شد؟ نفهمیدم دوربینم خرابه. روی چک قبل از تراپی دیدم. از این حالاتی که نمیخواستم بپذیرم دوربینم خراب شده. تلفنم هم شارژ نداشت. طبیب گفت میخوای امتحان کنیم ببینیم کندوکاو بدون دوربینت عمیقتر میشه یا نه؟ گفتم میخوام. گفت میخوای منو ببینی؟ گفتم میخوام. گفت فقط باید رادیکال بگی چه احساساتی داری. چون نمیبینمت. برای خودت هم خوب است.
۲۰ آذر ۱۴۰۱
نهنگی هم برآرد سر
از وقتی که اعدامها شروع شده، فقط مختصر میتوانم توییتر را باز کنم. توان دیدن و خواندن و شنیدن ندارم. دلایل خوبی دارم برای خودم اما از نداشتن توان، خودم شرمزده و عاجزم. در عین حال میدانم که باید مراقب روح و روانم باشم. گستاخی دانستن اینکه وقتی میخواهم، میتوانم مراقب خودم باشم از این اخبار و گستاخی انجام دادنش و گستاخی نوشتن دربارهش، شرمزدهام میکند. منتها شرمی که فکر میکنم باید جمعی دربارهش حرف بزنیم. فقط به قصد معاشرتهای خصوصی و کوتاه زمانی را در مستقیم و زمان کمتری را در حلقهی سبز –لیزر سبز میگذرانم. بعد علیرغم تمام دادار-دودورها، عذاب وجدان.
۱۰ آذر ۱۴۰۱
Trauerfeier
یک پرندهی لهشده که مثل کاغذ صاف شده بود، توی خیابان و درست جلوی خط عابر پیاده افتاده بود روی زمین و چراغ عابر قرمز بود. من خیره شده بودم بهش. خوب نمیدیدم. نمیخواستم خوب ببینم؟ ماشینها که رد میشدند پرهاش به آرامی از باد عبور تایرها تکان میخورد. باقی تنش محکم چسبیده بود به زمین. کبوتر بود گمانم. سعی کردم سرش را پیدا کنم. گردن کشیدم روی خیابان که تماشاش کنم. اصلا معلوم نبود سرش کجاست. پنجههای لااقل یک پایش هم رو به هوا بود. چقدر کوچولو بود حیوانکی. ناگهان با بوق ترام و فریاد عابر بغلی به خودم آمدم و سرم را کشیدم عقب. ترام از روبروم رد شد. ترسیدم.
۸ آذر ۱۴۰۱
Digital intimacy
وسط صحبتم با طبیب، همان یک ربع اول در جلسه به جای باریکم رسیده بودم و داشتم بردباری میکردم با خودم. قبلش میدونستم اینطور میشه. خسته بودم، شب بود و روزم طولانی و پیچیده بود اما از صبحش تصمیم گرفته بودم حرفش را بزنم. ناگهان صداش روباتی شد، از اونها که یک جیغ نازک ناخوشایند میشه. بریده بریده. تصویرش خط افتاد و ثابت شد. بعد صامت شد. دستش روی عینکش بود. کج بود. با دقت نگاهش کردم. از اول جلسه او را نگاه نکرده بودم. ریشش را رنگ میکند؟ همیشه انقدر سیاه بود؟ هرچه صداش رباتیتر شد بیشتر یاد آهنگ ریگرت ریگرت افتادم. همانطور که به صورتش دقت میکردم، صفحهی زوم بسته شد. من در وین بودم و تراپیستم در امریکای شمالی. اتاق کارم ضمن کندوکاو، انگار ریخت و پاش شدیدی شدهبود. ریختوپاش روحی. همان تصویر کج و معوجش هم در همین هیگار ویگار از صفحهی مانیتورم کاملا محو شد. فکر کن توی تراپی باشی، ناگهان از جایی که هستی، فیزیکی بیفتی بیرون؛ وسط حرفت. وسط حرف سختت. امکان نداره چنین چیزی اتفاق بیفته اما روی زوم چرا. نکبت.
۲۰ آبان ۱۴۰۱
جشن غم
۱۸ آبان ۱۴۰۱
هیچ بالایی بدون پایین نیست
ارجاعی به سهراب شهید ثالث هست که بنده فقط دست دومش را در ارجاع دادنهای این و آن اوایل انقلاب خواندم و نقل قول دسته دوم میکنم: سه اتفاق خوب در زندگی هست: جوانی، عشق اول و انقلاب. بعد معلوم نیست چرا میزند توی سر مسائل دیگری و میگوید باقی همه جنگ زرگری و لاطائلات و خوکصفتیست. کار ندارم که در بخش دوم گند میزند به بخش اول. هدف من همان بخش اول بود. خیلی باید فکر میکردم این روزها به این سه اتفاق خوب. اتفاق نه. وضعیت. فکر کردم جوان و عاشق باشی و انقلاب بکنی. خودش مشکل و راهحل با هم است.
۲ آبان ۱۴۰۱
Ich habe eine fantastische Idee
***احتیاط: این یک نامهی سرگشادهی خونین دربارهی تاریکی و سیاهی غلیظ مرگ یک عزیز است.***
۲۲ مهر ۱۴۰۱
ما زنان کسی نیستم؛ ما زنان خودمان هستیم
یکی از گلدرشتترین اتفاقات بصری که این چند روز افتاد، ماجرای بیلبورد میدان ولیعصر بود. سقوط کامل به قعر چاه.
بیلبورد خیابان ولیعصر سالهاست در عرصه عمومی به عنوان محل نمایش بصری پروپاگاندای رژیم شناخته شده. دفعات قبل با تصاویر قبلی هم اعتراضاتی بود برای اینکه تصاویری از «مردم ایران» را نمایش میدهد که در آن تمام مردم ایران، مرد بودند که دست در دست هم قرار بود ایران را «بسازند». بعد یک مرتبه تصحیحش کردند و چهارتا زن چهارگوشهش کشیدند. زنان در حاشیه و در حال خدمت به مردان. در حال زاییدن. در حال فداکاری و مادری و خانهداری. چرا چنین زنانی؟ چون این زنان، زنانی هستند که جمهوری اسلامی میخواهد. توسریخور و عالی.
۱۳ مهر ۱۴۰۱
هر روز، نه
فیلم بچههایی رو میبینی که مقنعههاشون دور گردنشونه، و موهای زیباشون آشفته روی شانههاشون ریخته و با هم دست میزنن و فریاد میزنن که بسیجی برو گم شو. با جیغ، با شور و شعف، با امید. مردک رو پرت میکنند بیرون. دوتا فیلم پایینتر مردهای میانسال دارن دخترهای جوان رو توی ایستگاه اتوبوس کتک میزنند. محکم. بیشرفانه. توی روز روشن بچهها رو کتک میزنند، باورکردنی نیست اما واقعا میزنند. باز یادم میافته به یک پاراگرافی از اون نوشته ال، گفته بود کتک خوردن در عالم واقع به وحشتناکی کتک خوردن در فیلم نیست. کتک نخوردم. نمیتونم تصور کنم عادی باشه. او هم از «عادی بودن» نوشته. هم میفهمم چه نوشته هم نمیتونم احساس کنم و نمیتونم تصور کنم یکی بزنه توی صورتم و شکمم و هلم بده و پرتم کنه و عادی باشه برام. باز یادم میافته این وضعیت دربارهی من نیست. منِ بدبخت، تماشاگرم.
