خیلی آشفته و پریشان هستم از نظر روحی. خیلی بد میخوابم. کابوس کابوس. خوابهای آشفته میبینم. هراسان بیدار میشوم هر روز صبح. تا برسم به تلفن، خبری بگیرم از تهران. تهران. تهران من. ایران من.
شعلههای مهرآباد را پس اکباتان دیدم. من میخواستم از مهرآباد برگردم. برای مکان گریه نمیکنم برای امکان گریه میکنم. خودم هم جای دیگر نوشتم. ساختمانها را میشود دوباره ساخت اما جانهای عزیز که از دست رفت را نمیتوان برگرداند. گریه کردن برای خود ساختمانهای تهران، هرچند تاریخی، احمقانهست. ما هم از دور در واقع برای ساختمانها گریه نمیکنیم. برای آن خودی که در آن مکانها داشتیم و بودیم، گریه میکنیم. برای از دست رفتن متریالیتهی آن خاطرات. آن بودن.
.
رفیقم گفت در تبعید پدر و مادرم را از دست دادم. چه تهرانی؟ به کجا برگردم؟ برای من دیر شد. حق داشت.
.
رفیقم گفت ما نمیتوانیم اینجا بنشینیم و حامی جنگ در جای دیگری باشیم. حق داشت.
.
رفیقم گفت آخه در ایران نظر چیز دیگری است. حق داشت.
.
برادرم گفت بمب ریختن روی سرمون لاله. اول ترسیدیم اما بعد بخش وحشتناک، بمب نبود، وحشتناک این بود که اگر وسط جملهم صدای یک بمب بیاید، اول جملهم را تمام میکنم و بعد نگاه میکنم کجا بود.
.
خواهرم گفت دم صبح زدند. خیلی نزدیک بود. دویدم توی حمام. گفت با هر بامب بمب قلبم میکوبید. گفت فکر کردم آخرش است. گفت به عزیزانم فکر کردم. فکر کردم من به تو فکر کردم نازنینم. گل من. زیبای من.
.
رژیم طبق معمول در سنگر، فقط در حال نجات خود. حتی پیشپاافتادهترین کارها را نکردند برای حفظ جان و مال بیش از نود میلیون ایرانی. قدرت (شیشکی) اول (شیشکی) منطقه.
.
فکر کردم احمدینژاد مرده. نمرده بود. نوشته را پاک کردم. اما باز توی سرم: ندا بمون.
.
در بلوسکای نوشتم، خواهرم برایم مثل معشوقم؛ مدام منتظرم ببینم نوشت؟ جواب داد؟ سین کرد؟ یک تیک خورد؟ دوتا تیک خورد؟ حالش خوب بود؟ استرس داشت؟ کارش چی شد؟ گفت شاید دیتاسنترها را بزنند، همین تماسی که داریم هم قطع شود.
.
گار گفت ما ایرانیها فکر میکردیم تافتهی جدابافتهایم. با خودم فکر کردم آیا کانسپت تافتهی جدابافتهی منطقه هم پروپاگاندای رژیم بود؟
.
هر ایرانی هرجای ظلم جمهوری اسلامی ایران که نشسته، حق دارد.
.
این روزها خودم را بیشتر از همیشه ایرانی میدانم. تهران من. رندوم جاهای مختلف تهران در خاطرم پلی میشود. یکی از دوستان ژورنالیست تبعیدیم، پریشب نوشت فکتچک کردم فری کثیف علیرغم بمب هنوز هست. گفت به رفیق تهرانیم هرشب قبل خواب تکست میدهم و قول میگیرم که دیوونه جاویدنام نشی تا فردا که بیدارمیشوم ها.
.
جاهایی که یادشان افتادم به جز خانهی خودمان و عزیزانم: اتوبان همت و حکیم و مدرس؛ تهران خیلی با رانندگی یادم میآید. چندسال پیش فکر کردم آن هم بخشی از محدودیتهای آزادی زنان در ایران بود. میخواستیم در امنیت چهاردیواری آهنی در شهر تردد کنیم مبادا بهمان تعرض شود. که بارها شد.
میدون محسنی، آتلیه مکعب، چهارراه ولیعصر، تئاترشهر، موزهی هنرهای معاصر، عصر جمعه و گالریگردی با لنا، باشگاه انقلاب. انقلاب. کاش انقلاب جای جنگ. وقتی کاخ گلستان آسیب دید یادم افتاد آخرین بار ده دوازده سال پیش قلی رو برده بودم. گرمازده شد طفلی. بعد دیدم تا دختران مدرسه میناب هستند، نمیشود درباره ساختمان حرف زد.
آبگینه.
میدون تجریش. آن من. آن ما.
.
سر نصرت. منتظر ا. .
سر فرصت.
همونجا.
خانهی هنرمندان. انجمن.
.
قطع سراسری اینترنت من را یاد دایال آپ هم انداخت. اگر تلفن رو برمیداشتی صدای موجودات فضایی میآمد. با صداش سربهسر سپهر میگذاشتیم. من و لنا بزرگ بودیم. لنا بزرگ بود. کمکم کرد اولین آدرس ایمیلم را ساختیم. یاهو بود. کاش داشتمش. مال من چون ونگوگ را دوست داشتم بود: وینست-آندرلاین-۱۸۸۹-ات-یاهو-نقطه-کام. خیلی احساس بزرگی و خارجی بودن میکردم. سال ۱۸۸۹ چون شب پرستاره را آن موقع کشیده بود. کتاب شور زندگی را خوانده بودم. میخواستم هنرمند شوم. نرد پانزده ساله از تهران. اولین آدرسم خوب پیر شد. خجالت که نمیکشم ازش هیچ، دوستش هم دارم. کجا رفتم؟ دنده عقب بگیر. نیفتی تو جوب. جوب نداریم ما.
تهران. تهران من.
.
دلم برای بیدار شدن در خانهی پدرمادرم لک زده. فکرش هم گریهم میاندازد. یعنی ما امسال میرویم تهران؟
.
وقتی بیت را دوباره زدند، گفت دنبال نفتن اونجا؟
.
امروز لنا گفت دم خونهی خالهم را زدند و گچ دیوارا ریخته. نوهش آنجا بوده. خیلی ترسیدند. خوشبختانه سلامت هستند. منتها این نوه نرم ناز و لطیف خالهم خیلی حالش بد شده. کوچولو. من وقتی دو سالش بود دیدمش. روی اینستاگرام با کت و شلوار پشت پیانو در حال اجرا دیدمش، شبیه باباش شده که خیلی دوستش داشتم و دارم. به باباش یاد دادم فین کنه. بلد نبود. بهش گفتم با دماغت فوت کن و یادگرفت. عموم تا سالها این خاطره را تعریف میکرد.
کجا رفتی لاله؟ دنده عقب بگیر.
.
از یک اصطلاحی استفاده میکند مدیای انگلیسی که هربار میشنوم از درون فرو میریزم؛ کارپت بامبینگ. فرش بمب. فرش بمب. به فرش فکر کنید، ترنج و شاهعباسی و رانندگی با ماشینهای کوچولو لبهی فرش تا برسی به یک گل و گل رو دور بزنی تا برسی به جاده دوباره. نور مورب آفتاب افتاده باشه روی فرش. بعد به بمب. به آن تصاویر هولناک که در پشت اکباتان فرودگاه مهرآباد در شعلههای آتش است. به فرش. به بمب. این مردهایی که با تانک جق میزنند، کاش همه با هم میرفتند به جهنمی که از مهرآباد درست کردند.
.
فرسایشی که این بار از جنگ احساس میکنم، قابل مقایسه با هیچ مثالی از قبل نیست.
.
این میان شاکر دوستانم هستم. تپههای فرحزاد، زنان عزیزم چه کار میکردم اگر نبودند؟ گار من. گاهی برای هم پنج دقیقه پادکست روند سیال ذهن میذاریم. شنیدن صداش بارها صبحهام را نجات داده. یک میمی بود، اسکرین شات از یک چت:
- خوبی؟
- نه. تو خوبی؟
- نه. تو خوبی؟
- نه.
- اوکی.
- اوکی.
همان.
در وین هم کمکم کامیونیتی دارم. یک کلکتیو فرهنگی ساختیم. درسته همه بیچارهایم در حال حاضر و خیلی هم کجمیداریم و خیلی هم میریزیم و گاهی که باید بریزیم، نمیریزیم. اما واقعا انسانهای عزیز و آزادهای هستند. خوشحالم شناختمشان. این احساس تعلق به ایرانیان دیاسپورای وینی که همفکر هستیم، جای گرمی در قلبم باز کرده.
یک روز بعد از یکی از تظاهرات پسا کشتار رفتیم در یک کافهای نشستیم. خیلی سرد بود. یک زن ایلامی را دیدم و حرف زدیم. نمیشناختمش. بعد از اینکه برایم گفت میان چهرهی کشتگان در تلگرام، روزها دنبال خانوادهش گشته بود بارها و چه رنجی و چه عذابی … گفت شاید ما هم مثل بازماندگان هولوکاست فقط یک کار و تکلیف داشته باشیم بعد از این در زندگی: نامشان را صدا بزنیم. نگذاریم فراموش شوند. نگذاریم مردم ما را بکشند و ادامه بدهند انگار جان عزیزی نبوده. شاید تکلیف ما در زندگی فقط باید همین باشد که نگذاریم این عادی باشد که رژیم چنین ظلم و قتل عامی کرد. این همه جان عزیز. این همه زندانی سیاسی. خودشان هم در زندان بانکر ترس و لرزشان. دریا دریا ظلم. آخر چی؟
.
این همه سال تاریخ خواندم و درس دادم؛ این زن آن روز بعد از تظاهرات توی کافه، باید به من میگفت کار ما چیست تا من بفهمم. ما باید شاهد و راوی این تاریخ باید باشیم. ما باید، هیچوقت حرف زدن از کشتهشدگان را بس نکنیم.
.
قلی؟ اگر به اندازهی من ایرانی نباشد، کمتر از من ایرانی نیست. احساس میکنم واقعا اندازهی من نگران است. احساس دردناکیست اما همدلانه هم هست. انگار با هم در یک جهنم مشترک باشیم. رفقای دیگرم در رابطههای مالتی ریشال و مالتیکالچرال همه تجربهی یکسانی ندارند. قلی ولی گاهی ممکن است با عصبانیت وسط یک مکالمه بگوید، آخه سر مصدق هم همین بود. اینطوری در این سالها ایران را بهتر و بهتر شناخت. نگفتم عزیزم ما سر ایرانی بودن خود من هم در این شرایط خشم عمومی باید محتاط بریم جلو، چون من را هم بعضیها به عنوان ایرانی قبول ندارند. اما در این خانهای که ما دو نفر با هم داریم ما ایرانی هستیم با هم. هر کس که خواست با من ایرانی باشد، ایرانی است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر