۲۱ اسفند ۱۳۸۸


But Mr mehrjooie in the winter, it is cold
فیلم چهل سال کارنامه‌ی هنری مهرجویی را دیدم. به‌جرات می‌توانم بگویم که ملت اگر خواستید درباره‌ی یکی فیلم مستند بسازید، اول بروید این فیلم را ببینید. به‌ویژه ریتم این فیلم را مدنظر داشته باشید، بعد بروید فیلم‌های خسته‌کننده‌ی خود را نسازید. آدم جدیدی بشوید و سعی کنید کمی و اقلن کمی خوش‌ذوق باشید.
بی‌شک این‌که من مهرجویی را دوست دارم، در این‌که این فیلم را دوست دارم، موثر است اما اگر شوخ‌طبعی، گستاخی و در عین حال نرم و نازکی نگاه حقیقی نبود، این فیلم خیلی فیلم معمولی‌ای درباره‌ی یک کارگردان خوب می‌شد. ما که سرپا بودیم تمام فیلم. طبق معمول هم که آدم‌هایی هستیم در حوزه‌ی جفنگ (سلام اول فیلم. سلام لواسون) اما سوای این‌ها آن‌قدر به‌تمام شوخی‌های آقای حقیقی خندیدیم که انگار نه انگار نامرد صدو چهار دقیقه ما را سرپا نگه‌داشته. فیلم کشش معرکه‌ای داشت. خب طبعن من خوشم آمد از بخش‌های مربوط به درخت گلابی و اجاره‌نشین‌ها و بانو و لیلا و سنتوری. چون شاید فیلم‌ها را بهتر می‌شناختم.
بعد خب بعد از این همه سال، چنان قهقهه‌هایی می‌زدم با اجاره‌نشین‌ها که اصلن باورم نمی‌شد این فیلم مال بیش از بیست سال پیش است و این‌همه شوخی‌هاش هنوز خوشمزه‌ست. اصلن پاک یادم رفته بود این فیلم در جهان وجود دارد. یادم به بارهایی که از تلویزیون پخش می‌شد افتاد. به غش خنده‌مان پای تلویزیون.
درخت گلابی که نوستول تمام‌عیار است. بعد چه‌قدر خوب بود نِقی که خانم ترقی می‌زد به دانشجوهای فلان که اضافه شده بودند. که اصلن عالی. که فراهانی‌ش عالی. که کلاری‌ش محشر.
پارت بانوش برای این برای من خوشایند بود که خانم فریار (که فامیلشان با حافظه‌ی ماهی‌م یادم نیست) تعریف می‌کرد از این‌که کانتکست را می‌چیده توی طراحی صحنه. آن‌قدر خوشم از این حرفش آمده بود و از خوش‌سلیقگی‌ش که نمی‌دانید. واقعن فکر می‌کنم باید این‌جور باشد که یک کاری دربیاید. باید دست آدم باز باشد برای دیتیل‌ها و برای باز بودن دست آدم، لازم است که کل یک فضا ساخته شود که تو بتوانی انتخاب کنی وگرنه نشدنی‌ست.
بعد یک حرف خوب دیگری که خود آقای مهرجویی می‌زد این بود که نمی‌گذارد هنرپیشه‌ها ادا دربیاورند. که می‌گفت باید بیایند توی فیلم خودشان باشند. چنان حالم خوب بود با این‌جای ماجرا که احساس کردم برای خاطر این یک جمله هم که شده باید یک روز یک فیلم بنویسم و یکی را پیدا کنم که همان آدم من باشد.
بعد می‌دانید خانم ترقی‌ش این‌قدر توی این فیلم شیرین است که اصلن آدم دلش می‌خواهد همه‌ش حرف بزند. آدم احساس می‌کند خاله‌ش است. دلنشین است. دارد بهش خوش می‌گذرد که این‌ها را برایمان تعریف می‌کند. دارد خیلی سر سمفونی صدای خر و الاغ‌ها می‌خندد که شما را سرحال می‌کند این خاطره‌ش. خیلی خوب است.
بعد آقای مثقالی‌ش جایی که دارد تعریف می‌کند که به امر آقای کارگردان علی‌رغم خواب بودگی، رفت شیشه‌ی کیوسک را بشکند، آن‌قدر مرا خنداند که خدا می‌داند. به‌ویژه این‌که خب آقای مثقالی برای من آقای مثقالی‌ست. کسی نیست که خوابش بیاید. یکی‌ست که تصویرگر معرکه‌ای‌ست که کلی کارهاش را دوست دارم. خب طبعن برای من خیلی بامزه است که آن‌جور طراح صحنه‌ی خسته‌ی خوابالوی تنبل مشنگی بوده.
بعد شوخ‌طبعی معرکه‌ی آقای حقیقی آخر فیلم که آقای مهرجویی دارد بهش می‌گوید، نگذاری این‌ها را. آبرومان را نبری‌ها و فیلم با این تمام می‌شود. خیلی آقای حقیقی‌ست. تیپیکالی آقای حقیقی.
خسته نباشید.
کنار این‌ها طبعن دیدنش همراه رفقا و اذنابِ شادمان و کامنت‌های علیلطفی بیخ گوش آدم به‌صورت یک‌لنگه‌پا و نکته‌هایی که آیدا گوشی را می‌دهد دست آدم که به فلانی ساده نگاه نکن چون بیسار است و تو که هیجانی می‌شوی از نکته‌هاش، بی تاثیر نیست که شبت را بهتر کند. که بعدش طبق معمول بساط جوجه باشد و گپ و سربه‌سرهای همیشگی و این‌که نهایتن فکر کنی چه خوب...
پ.ن
دلم می‌خواهد پارت هامونش را ببینم.

۱۶ اسفند ۱۳۸۸


ساسات
بچه که بودم عاشق هندل بودم. انقدر دلم می‌خواست یک باری هندل یک ماشینی را بچرخانم و هن و هون کند و روشن بشود. اصلن معرکه‌ترین صحنه بود برام این‌که هندل می‌زدند. دل تو دلم نبود هربار که روشن می‌شود یا نه.
بعد عشقم به‌صورت عملی که درآمد سوییچ شد روی ساسات. رنو داشتیم. بابام می‌گذاشت وقتی صبح‌ها ماشینمان روشن نمی‌شد، من ساسات را بکشم. به‌نظر خودم کارم آخرِ مهم بود. لقمه‌ی نون‌پنیر بدست می‌نشستم جلو تو پارکینگ منتظر لحظه‌ی فرمانِ الهیِ ساساتو بکش بابا! هی می‌گفتم الان بکشم؟ الان بکشم؟ دیوانه می‌کردمش احتمالن. حتی قشنگ یادم هست که من چه‌قدر از این‌که ماشینمان روشن می‌شد و ساسات را لازم نداشت ناامید می‌شدم و بابا خندان. حتی یادم است که بابا گاهی یادش می‌رفت به من بگوید بکش و خودش زرتی می‌کشید و رنو تنوره می‌کشید و من می‌ماندم ساسات‌نکشیده.
همین‌طور ولو بودیم، این را برای دوستم تعریف می‌کردم. یک چیز بهتر یادش بود. این‌که ماشین هرکسی یک لِمی داشت برای روشن شدن. برای سربالایی. برای پارک. برای شیشه بالا پایین دادن. بعد می‌گفت اگر می‌خواستی ماشین کسی را بگیری، باید کلی برایت توضیح می‌داد که چه‌جور باهاش رفتار کنی که خوشحال باشد از معاشرت با تو. این‌ها را که می‌گفت من صرفن یاد "لادا" بودم. لادای عمو رضا. یک لادای داغان سفید. بعضی‌ جاهاش صافکاری شده. قراضه. باحال. یک وضعی.
یعنی می‌خواهم بگویم ماشین‌ها یک جوری کرکتر داشتند انگار. تنبل، قوی، نرم، شوخ‌و‌شنگ، سربالایی‌برویِ‌شاخ، جیپ‌آدم تکون‌تکون‌بده‌ی‌حالت‌تهور‌و‌بی‌باکی‌ایجادکن، کوچولوی‌قارت‌قارتی، صندلی‌ناراحت... اغلبش صفات مزخرفی بود. هر کی به نوعی.
بعد یاد ماشین هنک مودیِ کلیف افتادم. می‌دانم مثلن یارو یک چوب گلف گرفته دستش، شاپاراق زده چراغ جلوش را هم شکسته که مثلن کرکترش دربیاید. همه هم گفتند ای‌ول دراومد. همینه. خودش شد. حالا کار ندارم درآمده یا نه ولی کلن آدمیزاد عاشق این با شخصیتی اجناسش است.
نمی‌دانم مرض عمومی‌ست یا نه. من یک چیزی که برای خودم می‌خرم دوست دارم یک اتفاقی برای دوتامان بیفتد که مال من بشود آن چیز. یک حادثه‌ای را تجربه کنیم دوتایی. یعنی این فرآیند تا اتفاق نیفتد چیزی که خریدم مال من نمی‌شود. حالا مثلن نوک کفشم پاره می‌شود. یک نگین انگشترم گم می‌شود. لمینیت دفتر مشقم ور می‌آید. توی باران ماشینم بوق نمی‌زند. این‌طور چیزهای ساده.
پ.ن
مامان این نوشته‌ی روند سیال ذهن باید می‌شد یک پستی که برای تو می‌نوشتم. اصلن در باب مقام شامخ لامصب چریک‌منش شخص تو. این‌جا نوشتنش نیامد که نیامد. ملاحظات. لابد با هم حرفش را می‌زنیم یک روزی که تو انقدر با اخم نگاهم نمی‌کردی و قهر نبودی. الان شد هشت مارچ. روزت مبارک الاغ عزیزم. یک کارهایی باهام می‌کنی گاهی که فکر می‌کنم مامان هیچ‌کسی باهاش نکرده. واقعن هیچ کسی. جالبی کلن. خیلی‌ها. خیلی. یعنی گاهی واقعن فکر می‌کنم خودت متوجه نیستی چه‌قدر جالبی با آن سورپریزی که روی میزم بود. فکر کرده بودی خودم ندیدم یا نمی‌دانم یا چی؟ از این‌که اصلن نمی‌دانم توی مغزت چی می‌گذرد، گیجم. به‌هرحال خواستم بدانی اگر هدفت سورپریز بود، موفق شدی. هیجانی که تویی. برانگیخته که منم.
ها. مامان یادته داشتیم با خاله ناهید اینا می‌رفتیم استخر؟ من و لنا و مریم و ماخی و ماندی عقب بودیم. فکر کن پنج‌تامان عقب رنو جا می‌شدیم. بعد رنو جوش آورد. توی چه خیابانی بودیم؟ ما پیاده شدیم با خاله ناهید رفتیم استخر. تو دیرتر آمدی. تو ساسات رو نمی‌دادی من بکشم. یادش بخیر.

۱۲ اسفند ۱۳۸۸


تصور کنيد گرم حرف زدن برای گروهی هستيد و ناگهان دستی شما را از برابر گروه مخاطبان شما دور کند. مجسم کنيد داريد در جمعی حرف می‌زنيد و يکباره حاضران غيب شوند. فکر کنيد قصه‌یی را تعريف می‌کنيد و همه با شگفتی و توجه و تمرکز به دهان شما چشم دوخته‌اند و ناگهان صدای شما ببرد. تعطيل روزنامه چيزی در اين حدود است و به طور حتم بدتر. *
من بارها وقتی خواندم که فلان روزنامه تعطیل شده، فکر کردم آدم‌هایی که با جدیت تمام و بدو بدوی تمام دارند آن‌جا کار می‌کنند، یک‌هو چه‌شان می‌شود. اصلن چه‌جوری می‌فهمند؟
یکی زنگ می‌زند می‌گوید فکس رو استارت کنید؟ بعد یک برگ فکس می‌آید رویش نوشته توقیف شدین بدبختا؟
یکی تلفن می‌زند با صدای بداخلااق و دلخور که دستا بالا. همین حالا دست از کار بکشید.
یکی از در می‌آید تو با پا‌ک‌کن تمام تحریریه را پاک می‌کند؟
فرداش از خواب که بیدار می‌شوند چه حالی هستند. کل دفتر روزنامه‌هه خالی می‌شود یک‌هو؟
چی می‌شود؟
اعتماد روزنامه‌ی محبوب خانه‌ی ما بود. ما همیشه خواندیمش. من، پدرم، مادرم. بابام هربار رسولی توش یک چیزی نوشته بود، نشانم می‌داد یا می‌گفت امروز دیدی رسولی چی نوشت؟ بعد با هم یک مکالمه‌ای داشتیم از نوشته‌ی دخترک. مامانم همیشه آخر شب‌ها با بابا جدول‌هاش را حل کرده. باهاش آقا جلیل پنجره‌ها را پاک کرده. همیشه از لوگوش خوشم می‌آمده.
بی‌انصافی بود.
چندین بار این پست مرضیه را خواندم. هربار غصه‌م شد. گند بزنند.
روز خنده‌ی ما بود   
یه سری فک می‌کنن روزنامه که توقیف می‌شه شبش برای آدمایی که توش کار می‌کردن شب اول قبره. ولی شب اول خیلی راحت‌تر از شبای دیگه می‌گذره. چون اون حفره رو که تو زندگیت درست شده باید دورتر شی که بتونی تمام و کمال ببینی. اما من ندیدم واسه کسی عادی بشه.
هیچ‌وقت آدم، حرفه‌ایِ کار توقیف نمی‌شه. می‌شینه تو روزنامه پای کامپیوتر و از وقتی از راه رسیده شایعه‌ی توقیف رو می‌شنوه و هی فارس رو رفرش می‌کنه و بلند می‌گه خبری نیس بابا. اگه خبری بود فارس می‌ذاشت. مدام تلفنا زنگ می‌خوره که راسته توقیفتون؟ ما می‌گیم نه بابا به ما که خبری نرسیده. به خاطر اینکه کم دوشنبه‌ای در سال نیست که خبر توقیف روزنامه شایعه نشه. چون دوشنبه‌ها روز نحسیه واسه مطبوعات. روزیه که هیات نظارت تشکیل جلسه می‌ده.
تلفن زنگ می‌خوره. کیه رامینه؟ آره رامینه. آخه رامین چرا باید زنگ بزنه به تو؟ اما بالاخره یکی می‌یاد با لبخند می‌گه راسته. توقیف شدیم. ما هم هی بهش می‌گیم خالی نبند بابا. اون قسم می‌خوره. می‌گیم سرکارمون نذار. اون قسم می‌خوره. می‌گیم به شایعات دامن نزن. اون قسم می‌خوره. می‌گیم پس چرا می‌خندی؟ اون قسم می‌خوره.
من هی فارس رو رفرش می‌کنم. می‌گم کو؟ اینجا که نیس. خبر توقیف رو فقط باید از فارس شنید. بعد دیگه زلزله شروع می‌شه. واسه مطبوعات، توقیف مثل بلای طبیعی می‌مونه که معلوم نیست کی از راه برسه و چی رو بکنه ببره. اما وقتی رسید کسی نمی‌تونه قسر در بره. درست همون لحظه‌ای که خبر رو می‌شنوی باید دست از کار بکشی و یه دفعه از آدمی که وقت سرخاروندن و جواب سلام دادن نداری تبدیل می‌شی به یه بیکار. روزمرگی در آنی متوقف می‌شه و جاشو به چه‌کنم چه‌کنم می‌ده.
 از طبقات بالا و پایین، می‌یان تو تحریریه و همه دور هم جمع می‌شن و اول بر و بر همدیگه رو نگاه می‌کنن. بعد کارا تقسیم می‌شه. یه عده وظیفه‌ی گریه کردن و غصه‌ امونمو بریده رو به‌دوش می‌کشن، یه عده وظیفه‌ی ژست به هیچ‌جام نیست گرفتن و این چیزا واسه ما عادی شده رو، یه عده وظیفه‌ی شاد کردن ملت عزادار و گوینده‌ی تام و تمام حرفای امیدوارکننده. فارس رو رفرش می‌کنن. بابا الان خبر تکذیبش می‌یاد نگران نباشید. رامین الان زنگ می‌زنه می‌گه شوخی کردم و خودش هرهر شروع می‌کنه ریسه رفتن. می‌گیم خیلی بی‌مزه‌ای و گوشی رو می‌ذاریم. یه موزیک بذار دور هم شادی کنیم. حالا کی می‌خواد پول ما رو بده؟ بابا می‌ذاشتید لااقل عیدی می‌گرفتیم. از فردا چی کار کنیم؟ بشنیم خونه زل بزنیم به در و دیوار؟ لامصبا می‌ذاشتید بعد ازعید. جواب شیش سر عائله رو چی بدم؟ بیانیه بده. با این‌همه مطلب که رو دستم مونده چی کار کنم؟ سالاد درست کن. کاش یکی رو دعوت می‌کردیم مجری مراسم روز توقیف بشه. خمینی داشت نماز می‌خوند اومدن بهش گفتن خرمشهر رو گرفتن حالا چی‌کار کنیم؟ در حالی که دستاشو برده بوده دم گوشش که نمازشو شروع کنه می‌گه جنگ است دیگر. وای وای کرایه خونه رو چی‌کار کنیم؟ بابا غصه نخور من دلم روشنه هفته‌ی دیگه رفع توقیف می‌شه.  تو که تجربه داری بگو ما داغیم حالیمون نیست یا روزای بعد قراره عمق فاجعه رو بفهمیم؟ این‌همه مردم کشته شدن تو خیابونا این کمترین هزینه‌ایه که ما می‌تونستیم بدیم. تو نبودی هفته‌ی پیش می‌گفتی توقیف هم نمی‌شیم بشینیم خونه استراحت کنیم؟ چرا حالا این‌قدر خوشحالید؟ با این قیافه‌های خندان نرید سمت گروه ورزشی کتک می‌خورید، اونجا جو سنگینه. فلانی رو دیدی داره مثل پرویز پرستویی گریه می‌کنه؟ یعنی چه‌جوری؟ اشک تو چشماش دودو می‌زنه و از عنبیه می‌ره سمت مردمک و دوباره می‌یاد تا سرمژه ولی پایین نمی‌افته. ژست ناراحت بگیرید ازتون عکس بندازم. 
 
 * عنوان بخشی از گفته‌ی علی اكبر قاضی‌زاده


۱۰ اسفند ۱۳۸۸


دُیچ
دیدید وقتی دم آخر درس می‌خوانید و تلاش مذبوحانه‌ای می‌کنید که از حافظه‌ی سطحی‌تان نهایت استفاده را بکنید، یک‌جایی مغزتان پر می‌شود و دیگر کلامی یاد نمی‌گیرید؟ من آن‌جام. امتحان دارم فردا. راه که می‌روم از لبه‌ی مغزم "امپراتیوهای استثنا" و "آرتیکل‌های همیشه با هم اشتباه‌شونده" و "داتیو آکوزاتیوهای کشنده" و "ولش اشپراخه اشپغیشست دو؟" سرریز می‌کند. سعی می‌کنم یواش راه بروم که نریزد. سعی می‌کنم الان که این تمام شد و رفتم که دوش بگیرم، یک‌جوری دوش بگیرم که این‌ها نم نکشد.
حالا همه با هم به آهستگی از پای اورلاندو بلند می‌شویم به‌طوری که هیچ "دِر" و "داس" و "دی"‌ای دور و برمان روی زمین نریخته باشد.

۷ اسفند ۱۳۸۸


نیامرد
پدرم یک آدم خیلی صبوری‌ست در درد کشیدن. در تحمل کردن مریضی. این را برای این یادم افتاده که جراحی کرده پریشب و سنگ کلیه‌ش را درآوردند. نشان به آن نشان که قشنگ سنگریزه بود از فرط گندگی. دیدید یک آدم‌هایی آن‌قدر غر می‌زنند که هیچ‌وقت واقعن نمی‌فهمید کجاشان دقیقن چه‌قدر درد می‌کند؟ پدر من نقطه‌ی مقابلشان است. هیچ‌وقت ناله نمی‌کند. غر نمی‌زند. یعنی آدم را خل می‌کند این‌قدر که در درد کشیدن مظلوم است. بعد چنان دردی کشیده بود توی این ماجرا که من که نبودم، اما مادرم می‌گفت که دراز کشیده بود، می‌گفت آی. بابایم که بگوید آی، یعنی درد دارد. یعنی درد وحشتناک دارد. که بابای من که کلن از این مردهای عرق‌نکن است، یعنی وسط استوا هم عرق نمی‌کند، روی گونه و پیشانی‌ش از درد خیس عرق بود.
بعد تا رفتیم بیمارستان و این‌ها هیچ نمی‌دانست خجسته‌دل که قرار است بستری‌ش کنند. به‌من گفت زنگ بزن آژانس صبح بیاید من را ببرد، یعنی چنان کول بودم از سبکی که به من گفت که با شلوار گرم‌کن باهاش رفتم بیمارستان چرا که هفت صبح بود و من خیال می‌کردم نیم‌ساعت کار داریم. نشان به آن نشان که جراحی‌ش کردند چهار ساعت تمام. بعد تمام مدت قبل از پذیرش این‌قدر ما خندیدیم که فک‌درد گرفته بودیم. چون هروقت از مهمانی دوره‌ی هم‌دوره‌ای‌های دانشگاه برمی‌گردد، دو سه روز شارژ است و هی چیزهای بی‌مزه‌ی آن موقعشان را تعریف می‌کند، اما آن‌قدر خودش می‌خندد و آن‌قدر بامزه می‌شود، که تو هم غش می‌کنی از خنده. این در حالی‌ست که کلن از این آدم‌هایی‌ست که خیلی آرام حرف می‌زنند. که پای تلفن صدبار باید بگی ها؟ تا بشنوی چی دارد آهسته‌آهسته می‌گوید. یعنی در رفتار نرمالش همیشه انگار توی کتابخانه است. بعد از میان این‌ها که برمی‌گردد قشنگ هجده سالش می‌شود و هر و کری.
برگردیم بیمارستان. حتی وقتی مادرم را به عنوان همراه پذیرش کردند (پذیریدند؟)، ما نوابغ نفهمیدیم این یعنی بستری. مامانم سوال جزیی‌ای برایش پیش آمد که چرا به عنوان همراه پذیرش شده و نمی‌شود تا ساعت سه بعدازظهر عوضش کرد، اما چون وسط یک تعریف خنده‌داری بود، ما به موضوع اهمیت نداده و دوباره به هرهر کرکر خود ادامه دادیم. یعنی کماکان بنده شادمان با شلوار گرم‌کن خود در بیمارستان تردد می‌کردم و به‌فکر صبحانه خوردنم بودم و کمی داشتم به این فکر می‌کردم که چه بیمارستان شیک بلایی و چه‌قدر صبح شده و چه‌قدر آدم‌های شیتان و قشنگی در آمد و شدند. بعد دکترش که آمد تازه دوقرانی ما افتاد که ماجرا پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. که اصلن جراحی سرپایی نیست. بس که خودش همیشه می‌رود کارهایش را می‌کند، تو اصلن نمی‌فهمی چی به کجا شده است. چه‌قدر جدی‌ست. چه‌قدر درد دارد. چه‌قدر نگران باشیم.
حالا هم آمده خانه، دو ساعت پیش دیدم پررو پررو عینک ببینی‌ش را زده یک سیم نمی‌دانم چی‌چی توی یک دستش و یک فازمتر توی آن یکی دستش، توی آشپزخانه نمی‌دانم چی را داشت به کجا وصل می‌کرد. این‌طور بابای عشق‌آلودی‌ست.

۲ اسفند ۱۳۸۸


چیز مهم
بعد می‌رسد وقتی که یک چیز خیلی مهمی را می‌خواهید، می‌دانید که یک جای خوبی گذاشتیدش چون چیز خیلی مهمی بوده و وقت قایم کردنش صدبار به خودتان گفتید که این مهم است، بگذارمش یک جای خوبی اما اسم معلم پرورشی دبستانتان یادتان می‌آید اما جای آن چیز مهم که همین لحظه لازمش دارید، ابدن.
پ.ن
بدیهی‌ست که اسم معلم پرورشی‌م یادم نیست. خواستم شدت بیخود بودن قضیه را نشان بدهم. این استفاده از آگراندیسمان مع‌الفارق محسوب می‌شود و با دروغ تفاوت داشته و از نظر شرعی بلا‌مانع است.

۳۰ بهمن ۱۳۸۸


توطئه‌ی خزنده
عمو عَبی یک‌باری که توی خانه‌شان بنایی و نقاشی و تغییر دکوراسیون و فلان و بیسار داشتند این اصطلاح را اختراع کرد: توطئه‌ی خزنده.
توطئه‌ی خزنده یعنی ما اول می‌خواستیم خانه‌مان را نقاشی کنیم. همین. بعد تصمیم گرفت مامانمان که آشپزخانه‌مان را هیجانی کنیم. همین‌طوری به‌طرز خزنده‌ای زار و زندگی‌مان را داریم یک بلایی به سرش می‌آوریم. الان حدود یک ماه است که ما خانه زندگی نداریم. اتاق خواب من یک هفته‌ست مثل اتاق خواب شده تازه. بقیه‌ی همه‌جای خانه‌مان منفجر است. مبل‌ها رفته روکششان عوض شود. کلن یک آشپزخانه‌ی دیگری داریم الان. مامان جوزده‌مان رفته به طور کل یک آشپزخانه خریده آمده خانه. حتی شیرهای همه‌جا را عوض کرده. در حماممان را عوض کردیم. یعنی اصلن یک کارهایی که به عقل جن نمی‌رسد. یعنی مثلن من شخصن مسئله‌ای با در حمام و توالتمان نداشتم. چرا ما عوضشان کردیم؟ پاسخ توطئه‌ی خزنده است و هیچ دلیل دیگری ندارد. الان صدای هوا بُرش توی خانه می‌آید (هوابرش نیست. من از اسم هوا برش خوشم می‌آید دوست دارم بگویم صدای اینی که می‌آید هوا برش است). من از در اتاقم که می‌روم بیرون یاد آن‌جای کنعان می‌افتم که آسانسور خراب بود، جلوی یک خانه‌ی نصفه‌نیمه‌ای باز می‌شد. بعد هی آقای فروتن فروپاشی‌ش را تماشا می‌کرد بعد می‌رفت خانه‌شان. یعنی پات را که از اتاقم بگذاری بیرون، همه چیز توی پلاستیک و ملافه و این‌ها پیچیده شده. یک‌بار پابرهنه تا دستشویی رفتم، کف پام سفید شد کاملن. گچ.
مبل نداریم. کف صندلی‌هایمان را کنده‌اند بردند که مثل مبل‌ها شیتان‌پیتانش کنند. صبح اکبرآقا داریم. آقا محرم داریم. نقاش داریم. بنا داریم. موبایل نقاشه هم مثل من بود حتی. فقط قرمز بود. یکی در و دیوار را متر می‌کند. یکی لوله‌های آب را فلان می‌کند. یکی جای شلنگ گاز را عوض می‌کند. امروز یکی آمده، هرچی نگاهش می‌کنم نمی‌توانم خودم را راضی کنم که کارگر است و آقا رضا از سر میدان پیدایش کرده که صرفن بیاید حمالی کند بنده‌خدا انقدر خوش‌تیپ و خوش‌هیکل است. بعد این وسط یک‌هو مامانم گیر می‌دهد به کفش‌های من. به‌زور من را برده تو انباری که بردار کفش‌هات را بریز دور. خب من کفش‌هام را دوست دارم. حتی اگر نپوشم. بعد ما کلن یک سوراخ دعا برای نگه‌داشتن وسایل زندگی‌مان پیدا کردیم و همانا آن‌جا الف است. کم‌کم دارد یک انباری بزرگ می‌شود. بعد وقتی می‌رویم آن‌جا انگار داریم در ده‌پانزده‌سال پیشمان زندگی می‌کنیم. چه لباس‌ها. چه وسایل. دارم نق می‌زنم اما یک‌جور خوبی است. من خوشم می‌آید. الف رفتن کم‌کم سفر زمانی محسوب می‌شود.
بعد خلاصه من مدتی‌ست صرفن دارم توی اتاقم زندگی می‌کنم. قبلن هم همین بوده ولی خب می‌دانستم این آپشن را دارم که بروم خودم را پرت کنم روی مبل سالن و بازی وزنه ول‌دادن روی یخ توی ونکوور تماشا کنم و الان از نداشتن آپشنش است که دارم غر می‌زنم وگرنه که من اصولن این‌جا توی اتاقم زندگی می‌کنم.
بعد نشستم توی اتاقم، سوپی آمده خاک و خلی و افتضاح. من با داد بهش می‌گویم چرا داره خوش می‌گذره به من با این‌که این وضعیت را داریم؟ الاغ می‌گوید تنها کسی که دارد بهش خوش می‌گذرد تویی. بعد خودش غش خنده می‌شود و شروع می‌کند نق زدن از دست مامان که یک‌هو جوزده می‌شود که بیا همه‌جا را بریزیم مرتب کنیم که خودش حوصله ندارد انجام بدهد یا نق از بابا که پنیک می‌کند و اداشان را درمی‌آورد و دوتامان پهنیم از خنده. هم‌چین زندگی‌ای داریم در عصر جمعه‌ی با اسانس پُتک و گچ و لوله و بوی رنگ و پیچ و ملافه و پلاستیک.

۲۸ بهمن ۱۳۸۸


Where the truth lies
نصفه‌شب بود و از این حالت‌هایی که می‌افتیم به مزخرف گفتن، داشتیم پرت و پلا برای هم می‌نوشتیم. قاه‌قاه می‌خندیدیم. از پسرها حرف می‌زدیم. به موقعیت‌های کمیکی که توش می‌شد بمانند و ما بخندیم گیر داده بودیم. اشخاص نامعلومی را گذاشته‌بودیم وسط سر و تنشان را می‌شستیم. قرارهای خیالی می‌گذاشتیم. این وسط مسط‌ها حال‌های کلی هم را می‌پرسیدیم.  زنده‌ای؟ ویزا گرفتی؟ رفت؟ شوهر و بچه‌هات خوبن؟ شام چی پختی؟ از این‌چیزها...
بعد یک چیزی گفت. یادم نیست چی بود. خواستم مثلن باقالی‌وار بگویم حواسم بهت هست آچغالی جون، گفتم آیا تو زن خوشبختی هستی؟ غش کرد از خنده که درد!
گفت برو از خود آقای انتقام بپرس.
گفتم هرگز! (دروغ گفتم. گفتم آی وُنت)
بعد هی حرف زدیم. بعد یک‌هو نمی‌دانم به سرش ناگهان آجرپاره خورد، چی شد که گفت تو زن خوشبختی هستی؟
سوالش یکهویی رفت توی وجودم. بلافاصله گفتم درد!
(همین‌جا فهمیدم که عکس‌العمل طبیعی آدم وسط قهقهه زدن، می‌تواند به این سوال این باشد که درد!)
فکر کردم خوشبختم؟
گفتم: ممممم... باز جوابی نداشتم. دوباره گفتم : ممممممممممممممم...
بعد گفتم بلی خوشبختم. گفت هرچند که مممم‌ت طول کشید ولی باشه.
بعد دوباره فکر کردم.
من زن خوشبختی هستم؟
من به‌قدر کافی دلیل دارم که بگویم زن خوشبختی هستم. اما همان‌قدر هم دلیل دارم که بگویم نیستم... اما هیچ دلیلی ندارم که بگویم بدبختم. یعنی آدم می‌تواند خوشبخت نباشد اما بدبخت هم نباشد. حال‌های متوسط...
حال متوسط از حال بد، شاید گاهی بدتر باشد. "شاید" چون حال من حال بدبختی نبوده هیچ‌وقت، از سر شکم‌سیری دارم می‌گویم حال متوسط بدتر است اما حالا آیه که نازل نمی‌کنم فردا روز اگر دیدم بدبختی بدتر است، می‌آیم می‌نویسم گه خوردم. والا.
اما اگر باز برگردیم به سوال بسیار دشواری که می‌پرسد آیا من زن خوشبختی هستم یا نه، باید بگویم من حال خوشبختی را تجربه کردم. حال پایداری نبوده برای من. یعنی مستمر خودم را زن خوشبختی ندانسته‌ام اما توی زندگی‌م خیلی خوش گذشته تا حالا. زیادی حتی. گیرم روزهای گند و گهی هم بوده دیگر.
بعد بقول خانم آیدا، مهم هم هست که کی و با چه لحنی و کِی و کجا و در کدام موقعیت فلان از آدم می‌پرسد که آیا تو زن خوشبختی هستی یا نه. گاهی سوالش آدم را "می گوید" (نسخه خودمانی می‌پالد). تا اعماق دسته و جان آدم را می‌گوید.
بعد چی؟
بعد ندارد.
سوال این است که آقای انتقام‌خان مغول مثلن تو خودت زن خوشبختی هستی؟ هان؟
(امیدوارم الان که این را می‌خوانی وقت بی‌جایی برای این سوال باشد.)

۲۰ بهمن ۱۳۸۸


صلح غازانه
موهایم را اولین باری که خیلی کوتاه کردم، راهنمایی بودم. البته بی‌شک اولین بارم نبود. یعنی من هم مثل همه‌ی دختربچه‌های دهه‌ی شصتی، موهام را وقتی دبستان بودم قارچی زده‌ام اما آن فرق می‌کرد. در دبستان مسئله‌ی آدم بامزگی‌ست اما پات را که به راهنمایی می‌گذاری، با آن سبیل‌ها و دماغ پف‌کرده‌ی بلوغ، مسئله تمامن خوشگلی می‌شود برای آدم.
دور نشوم از داستانم، آن موقع‌ها دخترهایی مثل ما کله‌شان را خیلی کوتاه می‌کردند، بهش می‌گفتیم تیفوسی. لنا یک‌روز که از مدرسه آمد، معتقد شده‌بود که من و خودش نباید موهامان را عین دسته جارو دراز کنیم و به‌جاش باید کوتاهشان کنیم - خواهر بزرگه و خوشگله بود. برای تاکید روی این موضوع باید بگویم که پدرم همیشه می‌گوید دختر خوشگلم لنا و آن یکی دخترم لاله!-. حرفی روی حرف لنا نبود. باید کوتاه می‌کردیم.
دمب موهام را که خانم آرایشگر چید، دلم ریخت. قرچ صدا آمد و دمب اسبی من توی دستش بود. من دختر مو درازی هستم. حالا خیلی خوب این موضوع را می‌دانم که عاشق معشوقه‌ی حافظ بودگی هستم در امر مو درازی و اگر لنا دربیاید که بیا برویم موهامان را کوتاه کنیم نه‌ی قاطعی می‌گویم - هرچند که از من بعید نیست بعد از یک جدایی بروم بنشینم زیر دست آرایشگری بگویم کوتاه کن ولی این کار در راستای عملیات انتحاری صرفن ممکن است- . خلاصه موهام را که کوتاه کرد و تمام شد رو کردم به مادر گرامی که فرست ایمپرشن بگیرم خیر سرم. تا نگاهم کرد گفت مامان جان گردنت چه‌قد درازه، عین غاز شدی و خندید. من هم خندیدم. لنا هم خندید. آرایشگر هم خندید. می‌خواهم اعتراف هولناکی بکنم. بعد از ده پانزده‌سالی که از این دیالوگ می‌گذرد، هنوز ترس از شبیه غاز بودن دارم من.
مچ خودم را وقتی گرفتم که دیدم بارها و بارها هرجای تازه‌ای که می‌خواهم بروم، موهام را باز می‌گذارم. نشان به آن نشان که جز یک دوره‌ای در هجده‌سالگی که جوزده‌ی بچه هنری فیلان بودم، موهام را کوتاهِ کوتاه نکردم. آن هم جو مواجهه با ترس‌ها و فیلان‌ها برم داشته بود. احتمالن می‌خواستم با گردن خودم مواجه شوم. ناگفته نماند که همان یک‌بار کوتاهی بود. بعد گذاشتم بلند شد و بی‌خیال مواجهه با گردنم شدم کاملن.
می‌دانید ماجرا این است که وقتی مادر آدم درکمال صداقت به آدم می‌گوید شکل غاز شدی، شما هزار سال هم که بشود، نمی‌توانی از تصویر غاز، خودت را نجات بدهی. غاز آخرین چیزی‌ست که یک دختر نوجوان می‌خواهد شبیهش باشد. حتی یک زن جوان. حتی اگر که هی به خودش دلداری بدهد که گردنش تحقیقن که نه اما تقریبن با زیبایی‌شناسی معاصر جور است.
به‌هرحال من همیشه نسبت به گردنم احساس دوگانه‌ای داشتم. تمام یقه‌اسکی‌های توی کمدم سندی بر این مدعاست. یعنی می‌خواهم بگویم هنوز وقتی موهام را جمع می‌کنم آگاهم که شاید شبیه غاز بشوم اما احتمالن جایی دارم می‌روم که من را به عنوان چیزی غیر از غاز پذیرفته‌اند. یعنی نتوانستم هنوز به این کرامت برسم که جای تازه‌ای بروم و گردن غازی خودم را نشان بدهم و آرامش داشته باشم و با گردنم خوب باشم و با همه‌چیز خوب باشم و نگران این نباشم که نکند فرست ایمپرشنم غاز باشد.
همه‌ی آدم‌ها مسائل غازی خودشان را دارند. اول داشتم یک چیزی می‌نوشتم در باب این‌که با خودم صلح کردم. از پای اورلاندو بلند شدم، چرخی توی اتاقم زدم، چشمم افتاد به گردن غازی‌م چون موهام را بالای کله‌م کپه کرده بودم. خواستم با مصداق بنویسم که این صلح چه‌جور صلحی‌ست. صلحش این‌طوری‌ست که می‌دانم کمی شکل غاز است یا نیست یا هست اما باهاش صلح کردم. می‌دانم آن‌جاست. می‌داند من این‌جام. حالمان با هم خوب است. یعنی فردا روز که با رفقا و اذناب جمع می‌شویم و همه به‌طور محسوس و یا نامحسوسی به گردنم دقت‌تر می‌کنند، من هم باهاشان می‌خندم به گردنم. منظورم از صلح این است تقریبن.

۱۷ بهمن ۱۳۸۸


در خدمت و خیانت وضعیت موقتی
گاهی زندگی آدم شرایطی را مهیا می‌کند که منتظر باشی. که زنجیره‌ی وقایعی که قرار است توی زندگی‌ت رخ بدهد، به چیزهایی بستگی دارد که وضعیت خود آن چیزها پندینگ است. که وابسته‌ای به این‌که اتفاقاتی توی زندگی‌ت رخ بدهد. که تو هرکاری باید برای اتفاق افتادنشان می‌کردی، انجام دادی و حالا منتظری. باید صبر کنی تا وقایع به جایی برسد که بتوانی قدم دیگری برداری. این وضعیت برای آدم شرایطی را ایجاد می‌کند که موقتی‌ست. که انگار نشستی روی مبل ولی نمی‌دانی تا نیم‌ساعت آینده هم خواهی نشست یا نه. که کاملن آماده‌ی جهیدن و بلند‌شدن از روی مبل نرم و نولوک هستی اما این جهیدن وابسته به زنجیری‌ست که هنوز چهره‌ی آبی‌ش پیدا نیست. که هنوز صدایش نمی‌آید.
آدمی را تصور کنید که نمی‌داند کی قرار است بلند شود از روی مبلش. اولش وقتی منتظری و قرار است بلند شوی، لبه‌ی مبل می‌نشینی. نمی‌دانی با دست‌هات چه‌کار کنی. کمی می‌گذاری‌شان روی زانوت. سرت را می‌خاری، ناخن‌هات را تماشا می‌کنی. بعد زمان می‌گذرد، خسته می‌شوی از بس لبه‌ی مبل نشستی. یکی اگر رد شود، می‌پرسد چرا تکیه نمی‌دهی؟ جواب می‌دهی که عجله داری. که قرار است همین‌حالا بلند شوی. بعد خب آدمی دیگر. یک ساعت که نشستی، کمرت درد می‌گیرد دیسکی‌جان. جابه‌جا می‌شوی توی مبلت. تکیه می‌دهی. کماکان معذب. سیخ. منتظر. گوش‌به‌زنگ. ناراحت می‌نشینی. آدم دوست ندارد جا خوش کند، بعد بهش بگویند بلند شو. اینرسی. حفظ وضعیت موجود. بعد همین‌طوری‌ست که انتظار که طولانی می‌شود اول پایت را می‌اندازی روی آن یکی پایت. بعد خسته می‌شوی، یک مدتی هی پاهایت را عوض می‌کنی. دست‌هات را می‌بری پشت سرت کش و قوس می‌آیی. بعد یکی می‌آید می‌نشیند پهلوت. سر صحبت را باز می‌کند. جوابش را می‌دهی، تماشاش می‌کنی که چه راحت لم داده روی همان مبلی که تو رویش ناراحت نشستی. این‌طوری می‌شود که کم‌کم رضایت می‌دهی که لم بدهی. فکر می‌کنی چرا روی مبل به این نرمی راحت نباشم و ور منطقی مدام می‌گوید چون قرار است بلند شوی. که اصلن می‌دانید، هرچه آدم توی این مبل وضعیت موقتی فروتر می‌رود جاش نرم‌تر می‌شود.
بعد حتی از لم دادن هم حوصله‌ت سر می‌رود، شروع می‌کنی شامورتی‌بازی روی مبلت. که فکر می‌کنی گیرم یکی من را تماشا کرد خیال کرد خل و چلم. عیبی ندارد. وقتی دارد برمی‌گردد، من دیگر این‌جا ننشستم. که زبانت را درمی‌آوری، چشم‌هات را چپ می‌کنی و دست‌هات را می‌گذاری بغل گوشت تکان‌تکان می‌دهی و صداهای شیگالا پیگالا درمی‌آوری برای کسی که زل می‌زند بهت. که اگر خوب آدمی را برای شیگالا پیگالا کردن انتخاب کرده‌باشی، او هم خل‌و‌چلی از کار درمی‌آید گاهی بدتر از خودت و حسابی می‌خندید. که امان می‌دهی آدم‌های مختلفی کنارت بنشینند. که گوش بهشان می‌دهی و با خودت فکر می‌کنی اگر روی مبل موقتی ننشسته بودم، هرگز شانسی بهشان نمی‌دادم که کنارم باشند. که فکر می‌کنی چه خوب که این‌جام. چه خوب که شانس دادم به خودم برای شناختن آدم‌هایی که خط‌کشی‌های زندگی غیرموقتی‌م بهشان امان نمی‌داد کنارم باشند هیچ‌وقت. کنار این هستند آدم‌هایی که بخواهی دعوتشان کنی کنارت باشند اما نمی‌توانی. چون بلد نیستی یادشان بدهی که موقتی هستی. که هرقدر هم در خواستنشان جدی باشی، وضعیت موقتی جایی نیست که بشود دعوتشان کرد. که ته دلت یک‌جایی می‌رسد که ترست برمی‌دارد که وقتش که برسد، صدایت که بزنند باید بجهی از روی مبل نرم موقتی‌ت، چشم برداری از مصاحبت و بروی. هرجای کلامش که باشد.
فکر کن سالن ترانزیت. فکر کن غریبه‌های جذاب تصادفی. فکر کن آدم‌هایی که می‌خواهی از دستشان فرار کنی و هی می‌خواهند سر صحبت را باهات باز کنند و خوشحال می‌شوی وقتی صدایت می‌زنند که ترکشان کنی. فکر کن غریبه‌ای که فکر کنی کاش الان که اسم‌ها را صدا می‌زنند او هم با من بلند شود.
بعد ضمن تمام خوشی‌هایی که این وضعیت برای آدم به‌بار می‌آورد، یک غمی لای زندگی‌ت محو و پیدا می‌شود. غمی که بالذات خیلی دردناک نیست. دردناک نیست اما هست. که یاد می‌گیری نادیده‌ش بگیری و صبر کنی. که توی نادیده گرفتنش خوب می‌شوی. می‌رود در دسته‌ی مهارت‌هات. مهارت‌هایی در طبقه‌ی "مهار غم‌های لایت ضمن لمیدگی در زندگی موقتی".