۱۱ مهر ۱۳۹۰


Unfortunately Not easily amused
دست‌هام را گذاشتم روی کیبرد منتظر که الهامات نوشتاری بهم حمله کند. حمله نمی‌کند. به انگشت‌هام نگاه می‌کنم. دست‌هام را دوست دارم. یکی از اعضای بدنم است که بهش افتخار می‌کنم. با خودم فکر می‌کنم چه انگشت‌های کشیده‌ای دارم. به‌به! نمی‌نویسم چه انگشت‌های کشیده‌ای دارم چون که همیشه این‌طوری‌ام که وقتی دارم از خودم تعریف می‌کنم برای این‌که زهر از خود تعریف کردن را بگیرم، یک کلمه‌ای به‌کار می‌برم که نقض غرض بشود. می‌نویسم چه انگشت‌های درازی دارم که شمای خواننده نیایی بخوانی بگویی با خودت ایش! آمده نوشته چه انگشت‌های کشیده‌ای دارم! عن خانوم. خلاصه در نهایت این‌که در لفافه قربون خودم بروم.
واقعیت این است که نوشتنم نمی‌آید اما دلم می‌خواهد به‌زور بنویسم. نه که حرفی ندارم که دارم. توی مغزم و گاهی توی یک فایلی، چیزهایی که در مغزم بلغور می‌شود را می‌نویسم بعد دوباره که می‌خوانمش دلم می‌خواهد پاره پوره‌ش کنم. چون‌که فکر می‌کنم چرا باید حرفی را بزنم که ده‌ها بار به ده‌ها شکل نوشتم و نوشتند. چیز تازه‌ای هم اگر هست نمی‌نویسم چون احساس می‌کنم کاردهای ممیز بالای سرم است. عذاب وجدان دارم که بنویسم خیلی دارد بهم خوش می‌گذرد. بنویسم زندگی‌م خوب است. سر جام هستم. خوشحالم. آرامم. وسطش یاد تمام آدم‌هایی می‌افتم که ممکن است بخوانند و بگویند حالا عن خانوم را ببین خفه کرد ما را انقدر نوشت خوشحالم فلانم بیسارم.
اصلن تصور واکنش عن خانوم از طرف خواننده نقش بزرگی دارد.
بعد گاهی دلم می‌خواهد بعضی ایده‌ها و بعضی آدم‌ها را بشورم و پهن کنم، بعد از آن‌جایی که طبیعتن آدم بسیار نایس خسته‌کننده‌ای هستم، این کار را هم انجام نمی‌دهم. ناگفته نماند بخشی از ننوشتنم از تنبلی‌ست. این‌که یکی می‌آید بهم گیر می‌دهد و بعد من باید نظراتم را توضیح بدهم. من اصلن علاقه ندارم نظراتم را توضیح بدهم. من علاقه دارم یک جمله بگویم و بروم. این هم رفتار غیرمسئولانه‌ای‌ست. من هم که مسئول.
تازگی وبلاگ که می‌خوانم هم حتی حوصله‌م سر می‌رود. حرف‌ها و به‌ویژه غصه‌های آدم‌ها برایم جالب نیست. الحمدلله اکثریت قریب به اتفاق هم در حال ناله. بعضی‌ها را دلم می‌خواهد از شانه بگیرم تکان بدهم که چه‌کار داری می‌کنی بابا؟ نکن. منفعل نباش. 
بعد به خودم می‌گویم چرا نمی‌فهمی خب؟ ناراحته ابله! ناراحته. بیاید بنویسد خوشحالم چون تو کشش خواندن درباره غم‌های دیگران را نداری؟ ندیدی آدم نتواند روی ناراحتی‌ش عمل کند؟ آدم افسرده ندیدی؟
بعد داشتم یک باری به نا می‌گفتم که نمی‌دانم چرا دوست‌های قدیمم این‌طوری "شدند". همه ناله. همه عصبانی. همه خسته. گفت که آن‌ها جوری نشدند، آن‌ها همیشه همین‌جوری بودند، تو هم بودی اما حالا تو توی همان فضا نیستی، به چشمت می‌آید. فحوای حرفش این بود. نمی‌دانم من چقدر فرق کردم. معیاری دستم نیست.
کاش یک متری بود، آدم می‌گرفت دستش احساساتش را متر می‌کرد. بعد می‌توانست مثلن حال الانش را با حال پارسالش مقایسه کند. مثلن می‌توانست مقایسه کند کدام دوست‌پسرش را بیشتر دوست داشته. بامزه بود ها. بعد خیلی دقیق می‌شد مقایسه کرد و گراف درست کرد و تحلیل آمار و این‌ها. خب آدم باید بفهمد چه حالی بوده، چه حالی هست. اما من شخصن همیشه در حال معاصرم انقدر آدم غلیظی هستم که همیشه فکر می‌کنم حال معاصرم صرفن اصالت دارد. بقیه‌ی حال‌هام به این اصیلی نبوده‌اند. برای همین باید احساسومتر می‌داشتم (فعل می‌داشتم داریم؟)
بعله.
از این‌ها که بگذریم ملالی نیست جز دوری آن چهار نفر. آن چهار نفر. آن چهار نفر که چون چهار کله‌قند شاد و خرمند.

۲۹ شهریور ۱۳۹۰



Hoş Geldiniz Türkiye'ye
یک. تمام "امروز"ها در این پست دیروز است.
دو. به‌خدا دل‌چرکینم اگر فکر کنید این را ویرایش کردم یا حتی خودم دوبار خواندمش.
بخونید برید پایین حالا.
امروز عین فیلم‌های هالیوودی خوش‌عاقبت بودیم که در طول فیلم از شدت تعلیق حالت خفگی می‌گیری. ماجرا از این قرار بود که ما بلیط آن‌لاین گرفته بودیم که بیایم مسافرت. ما کیه؟ من و نا. ما دو نفر که چون دو کله‌قند شاد و خرمیم.
قبلن خاطره‌ای که ما از تمام بلیط‌های آن‌لاینمان داشتیم این بود که اسممان را می‌گفتیم و همه‌چیز حل بود. بنابراین ما ایمیل‌ها را پرینت نکردیم. شاد و خرم ایستادیم توی صف چک‌این. نا گفت که لاله برم بلیط‌ها را پرینت کنم؟ گفتم نه بابا. نگاه کردیم دور و بر دیدیم دریغ از پرینت‌دونی. گفت من استرس دارم‌ها. گفتم نداشته باش. هاها ها. هوهو هو. حله. آقا ته صف که ماییم. پرواز ساعت چنده؟ سه و ده دقیقه. ساعت چنده؟ یک و نیم. ما کجاییم؟ ته صف. نشان به آن نشان که ساعت دو و نیم رسیدیم جلوی شالتر. خانم یک نگاهی به ما کرد گفت نمی‌توانید بی بلیط پرینت شده پرواز کنید که.  یعنی من حالت موها وز. نا رفت یک‌ور من رفتم یک‌ور. به یک خانمی توی یک باجه‌ای که نمی‌دانم چه کاره بود گفتم بلیط ما را پرینت می‌کنی؟ ما ترکیدیم پروازمان الان می‌پرد. گفت بله. با بدبختی از روی ایمیل نا پرینت کردیم. بعد پرینتر خانم خراب بود. وسط صفحه سفید افتاد. بردیم دم شالتر. خانم فرمودند این را قبول ندارم. یعنی حالت دق. فرمودند که شش دقیقه وقت دارید تا پرینت بیاورید. ما گفتیم شوخی نکن. ولمون کن. چک کن بریم. نه که نه. یعنی من که وا رفتم. خلاصه ما افتادیم دوره تو فرودگاه که یک جایی پیدا کنیم پرینت کنیم و شما باور کنید که دریغ از یک کپی‌شاپ. بعد یک دفتر از جایی که آن‌لاین رزرو نموده بودیم به ناگه باز شد. قبلش پلیس آن‌ور را بسته بود. نا رفت آن‌جا و من هم وظیفه‌م این بود که دم شالتر بایستم نگذارم که ببندند. تلفن خانم شالتریان زنگ زد و گفت که ما منتظر دو خانم هستیم که بلیط پرینت کنند. یارو پشت خط احتمالن گفت به درک. ببند بریم. ساعت چند؟ ده دقیقه به سه. هر چی ما عجز و ناله که زنیکه نبند خب. الان پرینت میاره. قبول نکرد. قرقرمستان شالتر که چمدان را می‌تپانی روش را که بست خودمان دوتا را دیدم که دست از پا درازتر سوار اشنل‌بان می‌شویم، برمی‌گردیم خانه.
خلاصه من با دست‌های آویزان با صدها چمدان و کیف و لپ‌تاپ رفتم دم جایی که نا بود. گفتم فردا همین ساعت یک پرواز هست. بگیریم؟ در این‌جا بود که سوپرمن به ناگه از پشت آن‌جا پرید بیرون. گفت من نجاتتون می‌دم. تمام پولتون می‌پره اگر پروازتون رو از دست بدید. دردسرتان ندهم. همه وایستاده بودیم به دستگاه پرینت نگاه می‌کردیم. پسره/ سوپرمن گفت پرینت که آمد بیرون باید بدوییم. عین فیلما. یعنی قشنگ عین فیلما. ورق‌ها دست پسره. ما بدو اون بدو. چمدان بکش و بدو. یک وضع تاریخی. بعد رفتیم لول بعد، پسره دم یکی را دیده که ما را چک‌این کند. یارو قبول کرد. آقا نشان به آن نشان که چهار تا کامپیوترشان را امتحان کرد سیستم چک‌این بالا نیامد. پسر گفت که بیایید ببرمتان دم هواپیما چک‌این کنید. ما گفتیم که ئه؟ می‌شه؟ گفت بلی. دیگه نمی‌دونم که چطوری پاس کنترول و گیت‌ها را رد کردیم تا رسیدیم به دی بیست و نه. به یارو گفتیم آقا ما رو راه می‌دی؟ حالا تو آن هیگار ویگار کمربند نا جیغ دستگاهه را در می‌آورد. چمدان من گیر کرده توی گلوی دستگاه اشعه فلان در نمی‌آید. بعد آخرین چیزی که یادم است این است که پسره مثل شتر گاو پلنگ می‌دوید و پاس‌های ما دو تا را گرفت و با همه حرف زد و ما دو تا داشتیم با چمدان و کمربند کشتی می‌گرفتیم که رو کرد به ما بیلاخ پیروزی نشان داد. من و نا تو مایه‌های بغل کردن پسره بودیم. پاس‌ها و ویزاهامان را داد و چمدان‌هامان را آقاهه گفت بگذاریم همان‌جا خودشان می‌برند و همه‌چی را پرت کردیم و با باحال‌بازی‌های پسره/ سوپرمن ساعت سه و پنج دقیقه ما داشتیم توی خرطومه که وصله به هواپیما می‌دویدیم. جلوی در که رسیدیم مهماندار آمد شوخی بامزه بازی بکند در هواپیما را نیمه بسته کرد که هور هور مثلن شما دیر رسیدین ما راهتان نمی‌دهیم. من می‌خواستم چنان جیغ بنفشی بکشم که تمام فرودگاه بلرزد. بعد دیدم شوخی می‌کنه. گفتم اوپالا. هیهیهی. شوخی بود؟ وای چه بامزه.
به محض این‌که نشستیم روی صندلی‌هامان، فرتی دیلینگ کرد و کمربند بستیم و پرواز کردیم. بالا که رفتیم، هیچ‌کداممان باورمان نمی‌شد که پرواز را گرفتیم. پنج دقیقه یک‌بار یکی‌مان می‌گفت باورت می‌شود ما توی این هواپیمائه هستیم با این‌همه بدشانسی که پشت سر هم آوردیم؟
یادم رفت بنویسم که اول کار هم نا پاسش را جا گذاشته بود. یک دور هم دم خانه‌ی من برگشتیم خانه او که پاس بردارد. یعنی چنین وضعی. س
خلاصه که به هر ترتیبی که بود الان توی هتلمانیم. هوا گرم و مرطوب است. هتلمان خیلی فنسی‌ست. انقدر خوردیم و نوشیدیم از وقتی رسیدیم که ترکیدیم. نا الان خوابیده. من حالت هایپر اکتیو گرفتم.
توی مغزم تمام فاصله‌ی ساعت یک و نیم که رسیدیم توی فرودگاه تا سه و ده دقیقه که پریدیم مثل یک فیلم پر تعلیق استرسی‌ست. دیدید دو دقیقه که یارو می‌خواهد سیم آبی را ببرد یا قرمز بیست دقیقه طول می‌کشد؟ همان. فرقش این‌که بازیگرهاش ما دو کله‌پوک. هزینه‌های پرداختی برای بریدن سیم غلط: از دست دادن پس‌انداز مسافرت که با خون جگر که حالا نه، ولی با عرق جبین به دست آمده بود.
حالا اما همه‌چیز خوب است. الان ملنگی‌ خاصی مستولی‌ست. صدای قرقر کولر می‌آید.
یک هفته لش مطلق خواهیم بود. حال ما خوب است.

۸ شهریور ۱۳۹۰



نکند اندوهی سر رسد از پس کوه
خب. بعله ماچرا این است که من خودم را از رستوران که خیلی جدی و پیرهن سفید و دامن سیاه است به کافه منتقل کردم که از نظر شغلی شلوارک با بلیز عدس‌پلویی‌ست. این یعنی عالی. یعنی همه‌جا یک بند خودمم. حتی ضمن این‌که با آدم‌های هیجان‌انگیزتری در تماسم و کارم سبک شده‌است، پولدارتر هم شده‌ام که خیلی خوب‌تر است حتی.
خیلی خوب یادم است که مدت‌ها توی زندگی‌م احساس می‌کردم جرا انقدر من جای غلطی هستم؟ چرا یک چیزی درست نیست؟ چند ماهی‌ست که احساس می‌کنم چقدر درست است اتفاقن. چقدر من توانا هستم. کافی‌ست یک چیزی را بخواهم تا بتوانم عملی‌ش کنم. یک مبحثی که توی ایران عذابم می‌داد همیشه این بود که یک چیزهایی تصادفی خوب می‌شد. من نقشی نداشتم در این‌که خوب یا بد بشود. اگر بهترین سعی‌ام را می‌کردم هم باید در نهایت شانس می‌آوردم اما این‌جا این‌طور نیست. می‌توانم بگویم من از نقطه آ به ب می‌روم یک سندی پیدا می‌کنم که نوشته سی و سه دقیقه طول می‌کشد. بعد من اگر از آ راه بیفتم با تقریب خوبی اغلب سی و سه دقیقه بعد توی نقطه‌ی ب هستم. این عوض نمی‌شود. این یعنی پای آدم یک جای محکم. یعنی تصادفی نیست. محیط به من تصادف و چیزهای ناخواسته تحمیل نمی‌کند. من قدر این را می‌دانم. خیلی.
احساس می‌کنم دارم توی یک چیزی فرو نمی‌روم. هنوز هم گاهی از شدت تنوع انتخاب‌هایی که دارم تعجب می‌کنم. قبلن این‌طوری بود که من فکر می‌کردم یک راه هست. من باید آن را بروم. راه شانسی. همه‌چیز مبتنی بر خوش‌شانسی بود در نهایت. من هم خوش‌شانس بودم واقعن ولی این عذاب‌آور بود. این کنترل نداشتن روی سیر وقایع اتفاقیه خیلی سخت بود. حالا اما احساس می‌کنم دانای کل زندگی‌م هستم. احساس می‌کنم رئیسم. صدایم هم از جای گرم بلند می‌شود. نشستم توی وان. دو ساعت دیگر باید بروم سر کار. تا آن موقع من یک ماهی هستم که توی وان زندگی می‌کند.
گاهی هم می‌ترسم. دلم می‌خواهد مدام تشکر کنم. فکر می‌کنم همه‌چیز زیادی خوب است. من جهان سومی به این عادت ندارم که زندگی این‌قدر روی روال باشد. خواستن توانستن باشد. فکر می‌کنم واقعیت دارم؟ یعنی همه‌چیز ناگهان فرو نمی‌ریزد؟ یعنی واقعن همه‌چیز زندگی‌م صرفن مبتنی بر سعی کردن است؟ 
با ما باشید (و بی ما نباشید).

۲۴ مرداد ۱۳۹۰


نصایح امام لاله علیهاالسلام
یک گاوی که می‌خواهد اسب باشد را باید قانع کرد که گاو است. این یک تمرین خوب و واقع‌گرایانه برای گاو است.
مثلن شخصن فکر نمی‌کنم الان مشکلم این است که گاوم اما می‌خواهم اسب باشم. بودم اما توی این شرایط و علاوه بر آن این را نوشتم برای این‌که دور و برم پر است از آدم‌هایی که گاوند اما می‌خواهند اسب باشند. من دلم می‌خواهد برایشان کاری بکنم. از آن ترحم‌انگیزتر آدمی‌ست که خودش را که معرفی می‌کند می‌گوید سلام. من اسب هستم بعد تو داری شاخش را می‌بینی.
توهم چیز بدی‌ست. روبرو شدن با پتانسیل‌هایی که واقعن نداریم چیز بدی‌ست. نمی‌شود زور زد توی بعضی چیزها. گاو گاو است دیگر، اسب نیست. چه‌کار می‌خواهد بکند؟
با یک دوستی حرف می‌زدم می‌گفت یک روش درمانی روان‌شناسانه این است که به آدم‌هایی که گاو هستند و می‌خواهند اسب باشند، بفهمانی که گاو هستند و خودشان را به عنوان گاو بپذیرند. از مثالم ناراحت نشوید. چون مثلن شاید گاو توی کله‌ی شما بدتر از اسب باشد. اسب و گاو مثال است. بگذارید کبوتر و کلاغ جایش.  فرق نمی‌کند. صرفن قضیه فهمیدن این است که بپذیریم چی هستیم و چی نیستیم.
یک شرایطی داشتم یک سال پیش تقریبن. می‌خواستم خودم را تویش قانع کنم که اسبم اما گاو بودم. آقا هی زور می‌زدم. هی فرو می‌رفتم. یک جایی هم خودم باورم شده بود که بابا عجب اسب باحالی هستم. نبودم. نه آدمش بودم نه بلد بودم کارهایم را مثل یک اسب انجام بدهم نه هیچی. گاو بودنم هم خراب شده بود.
اصلن این را که داشتم می‌نوشتم یادم افتاد از قدیم یک مثل هست که کلاغ آمد راه رفتن کبک را یاد بگیرد راه رفتن خودش هم یادش رفت.
بعد وقتی می‌نویسی‌ش آسان است، توی شرایطش که قرار می‌گیری چنان کار دشواری‌ست که بفهمی داری یک کاری خلاف طبیعتت می‌کنی. بعد مثال گاو و اسب را که می‌زنی و آدم‌ها فکر می‌کنند که این یک چیزی‌ست که از نظر فیزیکی ممکن نیست، می‌توانند تعمیمش بدهند به چیزهایی که به این واضحی نیستند اما اتفاق افتادنشان به همین ناممکنی‌ست.
در عین حال یک تفاوت ظریف هم هست و آن این‌که به نظر من این با جاه‌طلب بودن تفاوت دارد. جاه‌طلبی همیشه توی ذهن من صفت مثبتی بوده اما جاه‌طلبی "شاید" باید در این راستا باشد که کمال یک گاو باشیم وقتی گاویم نه که بخواهیم اسب بشویم. به همین سادگی و به همین دشواری.

۱۱ مرداد ۱۳۹۰

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
این پست توی پرانتز است.
دیدم جلوی اسم وبلاگ خاک و خل‌گرفته‌ش توی گودر یک دانه یک آمده بعد از مدت‌ها. فکر کنم کلن یک نفر وبلاگش را سابسکرایب کرده باشد توی جهانِ گودر و آن شخص منم. الان رفتم و چک کردم و دیدم که واقعن فقط منم. عرض می‌کنم که آخرین حرکات فعالش مال پنج شش سال پیش است.
کف کردم. فکر کردم پست نوشته که این تقریبن یک چیزی‌ست مثل دیدن ستاره‌ی هالی شاید نادرتر. تو عمر آدم یک بار ممکن است اتفاق بیافتد. این بار هم چیزی نبود که من بفهمم. چند تا عدد نوشته بود. انگار می‌خواهد بلندگو بگیرد دستش. یک دو سه چهار پنج. باز کردم وبلاگش را، صرفن نوستول بود. با آن رنگ نکبت بک‌گراندش که هرگز خوشم نمی‌آمد ازش حتی وقتی از خودش خیلی خوشم می‌آمد.
یادم افتاد، تنِش گرفتم. با شدت هشت ریشتر نقدم می‌کرد لعنتی.
بعد داشتم نگاه می‌کردم چشمم خورد به این‌که آن گوشه‌ی وبلاگش لینک چهار پنج‌تا وبلاگ بود. بعد هیچ‌وقت لینک وبلاگ من را نگذاشت آن‌جا نامرد. من که بیچوره‌ی جو زده‌ی غنچه‌ی نوشکفته‌ی باغ وبلاگ‌نویسی بودم. انقدر هم در حوزه‌های عشقی ننرم می‌کرد اما این یکی را به کل نادیده می‌گرفت.  بعد اگر تو بگویی یک کامنتی، یک علاقه‌ای، یک تشویقی، یک علامتی، یک دودی از سرکوهی که یعنی بابا من صحنَه را دیدم.
ای بترکی! بعد پست‌های من صبح تا شب این بود که آفتاب ذوزنقه افتاد و توی راه کرج خوابش برد و بلتوبیا و شیخ ما بوس‌بوس‌جون...
به‌نظر خودم هم می‌آمد که چه خوب و فکر می‌کردم یک اشاره در حد نوک سوزن کردم به یک زهرماری که او بخواند می‌فهمد و می‌دانستم می‌خواند اما اگر تو بگویی یک بار به رویم آورد. بله یادم است. به جز آن بار که بماند.
می‌دانم هنوز هم همان است. ای تو روحت که نشستی نمی‌دانم کجا با آن گردنبند تسبیح چوب بود سفال بود چی بود گردنت که انقدر بوی تو را بهتر از خودت می‌داد.
دلم می‌خواست فقط بهم بگوید که خواندم. بگوید خواندم بد بود. نمی‌گفت. اصلن انگار من وجود نداشتم.
بعد لینک آن دخترهای بی‌ربط که خیلی هم بد می‌نوشتند و لوس بودند که حالت به هم می‌خورد آن‌جا بود. سین سین. با آن وبلاگ‌های نکبت رنگین‌کمان و باغ و بلبلشان. با یک سری آدم کج و کوله‌ی دیگر (بله. آدرسش را هم نمی‌دهم و خیلی هم دوست دارم راجع‌بهش حرف‌های نامردی بزنم).
اه.
هیچ‌وقت من را تایید نمی‌کرد. هی فکر می‌کردم خدایا چقدر من آخر بد می‌نویسم که این رویش نمی‌شود لینک من را حتی بگذارد آن‌جا؟ با ذوق بدو بدو رفته بودم بهش گفته بود دوس‌پسر جون دوس‌پسر جون من وبلاگ درست کردم. با خجسته‌دلی این را که گفتم فکر کردم الان بدو می‌رود لینکم می‌کند (بعله چنین آدمی بودم). بعد نکرد. فردایش نکرد. پس‌فردایش نکرد. فکر کردم می‌خواهد ببیند چه می‌نویسم که به فلان وبلاگش برنخورد که لینک من آن‌جاست یعنی تایید. بعله آن زمان این‌طوری بود. دو ماه گذشت. شش ماه گذشت. لینک وبلاگ مسقره‌م رفت توی صدتا وبلاگ که یکی‌شان را هم نمی‌شناختم. بعد فهمیدم می‌خواهد برای همیشه نادیده‌ش/م بگیرد.
الان بعد از صدهزار سالِ گوسفندی رفتم آن‌جا یادم افتاد دوباره که چقد نادیده گرفت این را. یا دیده (دیده برعکس نایدیده است) گرفت و هرگز از امتحان کنترل کیفیتش رد نشد.
برای ساده‌ترین چیزها انقدر آدم سختی بود. تکل می‌کنم بقرآن توی دهن هر کسی که بیاید بگوید کارش خیلی هم جالب بود.
نگفتم که بهش هیچ‌وقت. تا ابد عین حناق ماند تو گلوم که بابا نکبت تو چرا اصلن من را تایید نکردی؟ چرا انقد من را و این نوشتن زهرماری‌م را نادیده گرفتی؟
عشق خاک‌تو‌سری‌م با او من را وبلاگ‌نویس کرد.
پ.ن
حالا من یک چیزی نوشتم توی تیتر اما بیا و یک بار انقدر خوب توی آن رول مزخرف  فرو نرو. آن رولی که تویش همیشه نگاه از بالا به پایینت بود به همه‌ی کارهای طراحی و نوشتاری و خلاقم.
قیافه‌ت را می‌بینم وقتی خلاق را می‌خوانی.
پوزخند زدی؟ بزن. من پارچه رنگ می‌کنم.

۷ مرداد ۱۳۹۰



پُست-‌ تهرانیسم. دو
پست قبل را که هوا کردم یک دوستی درآمد که غربتش جنسش خوب بوده، زود تو را گرفته و فحوای حرفش این بود که که ما هم مثل تو هستیم اما هیچ‌کدام از کارهایی که تو کردی را نکردیم. اشاره‌ش به برخورد من با تومان بود و بخشی که درباره‌ی میدان ونک نوشته بودم که تنها که راه افتادم توی خیابان ترس من را گرفت.
طبعن من ناراحت شدم. هم کنایه بود هم از آدمی بود که من فکر نمی‌کنم غرض و مرضی با من داشته باشد و گیرم که زبان تلخی دارد گاهی اما من می‌دانم که نیت بدی نیست پشتش با این وجود یک چیزی ته این حرف بود که من را رنجاند. چرا؟ چون احساس کردم که من نوشتم مثلن فلان جایم درد می‌کند بعد آمده دستش را فشار داده رویش و گفته حضار محترم طرف می‌گوید این‌جایش درد می‌کند بیایید با هم فشارش بدهیم ببینیم درد می‌کند یا نه.
خب بله. درد می‌کند. هر چه هم توضیح داد که این انتقاد است و کنایه نیست، من دیگر دردم آمده بود و نمی‌توانستم به این‌که دردم آمده فکر نکنم و احساس می‌کردم که رفتارش با من منصفانه نبوده.
شاید من خوب توضیح ندادم.
من همیشه این‌طور بودم که یک کل را ول کرده‌ام و چسبیده‌ام به جز و راجع‌بهش نوشته‌ام. وقتی عاشق شدم این‌طوری بوده وقتی درس خواندم این‌طوری بوده و وقتی به تهران رفتم هم این‌طوری بوده. یک لحظه‌ای توی دو هفته از تهران بودن من چنین اتفاقی افتاد و برایم چیز عجیبی بود و نوشتمش.
شاید بهتر است که یک‌بار دیگر بگویم این رفتار کلی من نبوده و نیست. این بخشی از یک اتفاق است و من همیشه همین‌طوری نوشته‌ام و اگر بخواهم باز بنویسم که می‌خواهم بنویسم، خوب است آدم‌ها این را درباره‌ام بدانند تا برداشت غلطی به‌وجود نیاید. این از این.
دوم این‌که بارها در این‌باره حرف زدیم و زدید و زدند که آدمی که می‌رود فلان است و آدمی که می‌ماند بیسار است و تو چی هستی و داری چه‌کار می‌کنی و داری کجا می‌روی. به تعداد موهای سرم آدم‌هایی را دیدم که می‌گویند مهاجرت آدم به آدم فرق دارد. پای عمل که می‌رسد قضاوت ارزشی در کار است اگر تجربه‌ی آدم شبیه چیزی نباشد که دیگران انتظار دارند.
منی که سال‌ها توی ایران زندگی کردم و کار کردم و درس خواندم، طبعن زندگی توی ایران را می‌فهمم. در این برهه از زمان به نظرم بهتر است که این‌جا زندگی کنم. این نسخه‌ای فقط و فقط برای لاله است. من می‌بینم و می‌دانم که می‌شود سال‌ها و سال‌ها توی ایران خیلی خوب زندگی کرد. چیزی اگر می‌نویسم قصدم تعمیم به همه‌ی آدم‌ها نیست که آی آدم‌ها الان همه‌تان بیایید از ایران بیرون زندگی کنید چون توی ایران نمی‌شود زندگی کرد. نظر من اصلن این نیست. دوست ندارم این برداشت غلط به‌وجود بیاید. دوست داشتم این را روشن کنم.
در تجربه‌ی مختصر من وقتی آدمی که بالغ است و جهان‌بینی‌ش تقریبن شکل گرفته است، تازه مهاجرت می‌کند، مثل من، دو حالت وجود دارد: یکی این‌که خودت را سفت بگیری، سعی کنی با تمام وجود با ارزش‌هایی که تا به حال برای خودت ساختی زندگی کنی و حالت دوم این است که کمی شل کنی و اجازه بدهی چیزهای تازه وارد زندگی‌ت بشوند و گاهی حتی پایه‌های افکارت را بلرزانند. انعطاف نشان بدهی نسبت به چیزهایی که شبیه تصور تو از فرهنگ و اجتماع و جامعه نبوده‌اند و باهاشان درگیر بشوی.
من دومی هستم. قطعن من نمی‌توانم مثل آدمی باشم که این‌جا بار می‌آید، یک چیزهایی در من نهادینه است اما برای این‌که این احساس خارجی بودنم را کمتر کنم برایم بهتر است که خودم را باز بگذارم که چیزهای جدیدی که گاهی هم‌خوانی با داده‌هایم ندارند وارد بشوند. سعی کنم بشناسمش. آدم که نمی‌تواند تا ابد خودش را توی یک حباب از افکارش نگه دارد و خودش را دور از اجتماع نگه دارد. یعنی توانستن که می‌تواند اما این چیزی نیست که من از زندگی اجتماعی‌ام می‌خواهم.
 بعد وقتی اطلاعات مفصلی از محیط گرفتی و تجربه کسب کردی و ده‌ها بار پریدی توی آب یخ، ناامید شدی و خوشحال شدی و زندگی کردی توی شرایط جدید، کم‌کم انتخاب می‌کنی که چه چیزهایی را نگه داری چه چیزهایی را دور بریزی. اما همه‌ی این‌ها به زمان احتیاج دارد تا توی وجود آدم ته‌نشین شود.
احساس می‌کنم باز هم نمی‌توانم خودم را خوب توضیح بدهم. احساس می‌کنم توضیح دادن این دوره‌ی گذاری که حالا تویش هستم مثل دست و پا زدن توی یک باتلاق است. این‌طوری نیست که یک دوره‌ای باشد که گذرانده باشمش و افق دید بازی نسبت به آن چیزی که اتفاق می‌افتد داشته باشم. مگر من چند بار چنین زندگی‌ای را تجربه کردم؟ دفعه‌ی اولم است. با همین ایده‌هایی که دارم می‌خواهم زندگی کنم و برنامه‌م است که خوب زندگی کنم و بسیار تجربه کنم و دلم نمی‌خواهد سرم به سنگ بخورد اما اگر بخورد هم خورده دیگر.
درعین حال دوست دارم محافظه‌کار نباشم و بیایم بنویسم. فکر می‌کنم این تجارب توی خیلی آدم‌ها مثل من هست و همیشه وقتی آدم تصمیم‌های این چنینی می‌گیرد و راه می‌افتد دوست دارد نشانه‌هایی ببیند که دلگرم شود. مثلن بارها وقتی از مواجهه‌های سختم با زبان نوشتم آدم‌هایی آمدند و بهم گفتند که آن‌ها هم توی همین چاله‌ای هستند که من هستم و این احساس خوبی‌ست که فکر کنی تنها نیستی که فکر کنی من احمق نیستم و سوار یک زبان شدن طول می‌کشد و آدم‌های دیگری مثل من هستند که دوره‌های این‌طوری را گذرانده‌اند و حالا راه افتاده‌اند.
بله. من بد بودم و هستم هنوز هم. هیولای خیلی باهوشی هم نیستم که یک ساله توانسته باشم خیلی خوب بشوم. خیلی‌ها خیلی خوبند. قوی هستند و بهتر از من یاد گرفته‌اند و تپق نمی‌زنند و خجالت نمی‌کشند و وقتی هول می‌شوند حالشان خوب است با زبان جدید اما خب برای من سخت بود و هست هنوز هم. وقتی توی خیابان این اتفاق برایم می‌افتد خجالت می‌کشم، جمع می‌شوم توی لاکم اما وقتی می‌آیم این‌جا می‌نویسم خوش‌خیالی‌م این است که کسی نیاید مسخره‌م کند که وای تو هنوز زبانت مثل آدم نشده؟ یک سال بیشتر است که آن‌جایی هنوز تپق می‌زنی؟
گفتم که خوش‌خیالی من است اما من این خوش‌خیالی را کنار نمی‌گذارم. اغلب اوقات هم از این خوش‌خیالی نتیجه خوبی گرفتم و آدم‌هایی که نوشته‌هام را خوانده‌اند خیلی بهم لطف داشتند و باهام مهربان بودند و خواندن تک‌تک چیزهایی که برایم نوشته‌اند خوشایند بوده.
بنابراین قصد من این است که از این پروسه بنویسم. با اشتباهاتی که همراهش دارد. با قبول کردن این‌که آدم ضعیفی هستم گاهی. که جو زده‌ام بعضی‌وقت‌ها که چیزهای ساده هیجان زده‌م می‌کند که ناامید می‌شوم. اما دارم زندگی می‌کنم. یک احساس خیلی خوبی که دارم این است که دارم زندگی‌م را زندگی می‌کنم. با یک غلظت زیادی. زمان فقط بهم نمی‌گذرد. فقط روزها و شب‌ها را نمی‌گذرانم.
شاید ده سال بعد این‌جا را خواندم و حالم مثل دیدن عکس‌های دوره‌ی بلوغ بود که دوست داری پاره‌پوره و گم و گورشان کنی که کسی نبیند. ولی نمی‌توانم ننویسم. این دوره توی زندگی من وجود دارد و من نمی‌خواهم خودم را سانسور کنم. تا وقتی وجود دارد، من انکارش نمی‌کنم و به نظر خودم این یک رفتار مسئولانه در قبال احساسات و زندگی و نوشتن خودم است.
دست آخر هم می‌دانم باید برای پذیرفتن انتقاد بازتر باشم. واقعن سعی می‌کنم.
پ.ن
بالاخره یادم ماند فونت را درشت‌تر کنم. هار هار هار درشت را می‌توان با لهجه‌ی معتادی خواند یعنی فونتمو درشت کردم داداش.

۴ مرداد ۱۳۹۰


پُست- تهرانیسم. یک
رفتم تهران. دوهفته.
حالا آمدم. یک روز نسبتن معمولی را دوباره این‌جا گذرانده‌ام تا بالاخره زمان این رسیده که بنویسم کمی از این‌که در تهران چی به من گذشته است.
کار زشتی که همیشه دوست داشتم انجام بدهم این بود که دلم می‌خواست به مادر پدرم نگویم که کی به تهران می‌روم و بعد بروم تهران. دم در خانه دوتاشان را ببینم. به سوپی گفتم که کی می‌رسم تهران چون نمی‌توانستم تحمل کنم که برسم تهران و کسی نیاید دنبالم. از هواپیما که پیاده شدم باد داغ تهران خورد به صورتم و دیدم که تهران مثل قبلن داغ و خشک است.
دیدن سپهر و گریه زاری من که توی فرودگاه تمام شد، راه افتادیم به سمت خانه. حال من که دگرگون. احساس می‌کردم که پایم به زمین نمی‌رسد.
نزدیک خانه که رسیدیم، سر خیابان سپهر گفت که ئه این که ماشین باباست. حتمن آمده میوه بخرد. کمی دم ماشین منتظر شدیم و دیدیم که بابایم با کیسه‌های میوه سر رسید. سپهر شروع کرد به بوق زدن برای بابایم و من هم شروع کردم به بابایم نگاه کردن، بابا همین‌طور هاج و واج ما را نگاه می‌کرد، زمان که طولانی شد، گفتم بابا سیروس؟ گفت لاله؟ تو این‌جا چه‌کار می‌کنی؟!
مرده بودیم از خنده. بعدن گفت که فکر کرده من لنا هستم بعد با خودش فکر کرده لنا که این شکلی نبود!
خانه که رسیدیم، سپهر جلو رفت، به مامان گفت که دوست‌دخترم با من آمده خانه. می‌خواست از عنصر شوک استفاده کند، چرا که سپهر تا امروز که بیست و سه ساله است، هنوز هیچ دوست‌دختری را به مامان و بابایم معرفی نکرده است برعکس من و لنا که تا بیست و سه سالگی‌مان سیصدتا دوست‌پسر بهشان معرفی کرده بودیم. ما فکر کردیم که مامان با شنیدن این جمله تعجب می‌کند و در نتیجه وقتی ببیند که من دوست‌دختر سپهر نیستم بلکه منم، شوکش کم می‌شود. من که مامان را دیدم، مامانم چند ثانیه که چند ساعت طول کشید من را نگاه کرد و بعد شروع کرد به خیلی گریه کردن. انقدر گریه کرد که من گفتم گه خوردم، می‌خواهی برگردم؟ و در همان نقطه بود که من تصمیم گرفتم هیچ‌باری این‌طوری به خانه نیایم. بعد هم لنای ناکس که رفته بود تئاتر آمد که سوپی بهش گفته بود که مامان این‌ها از دستت ناراحتند که این همه ویکی را می‌گذاری پیششان و خسته هستند و زود بعد از تئاتر بیا خانه. لنا هم آمده بود که باهاشان دعوا کند که خودتان عاشق ویکی هستید و چرا می‌خواهید با من دعوا کنید و از در که آمد تو دید من پشت درم. بعد گفت ئه چه خوب لازم نیست بریم فرودگاه فردا!
این از ورودم.
همه چیز توی تهران خیلی سریع گذشت. دو هفته وقت داشتم که همه را ببینم و معاشرت کنم و بغل کنم و زندگی کنم.
کردم.
ناهارها یک سری آدم را می‌دیدم و شام‌ها یک سری دیگر آدم را و روزهای آخر حتی برای صبحانه هم باید یک قراری می‌گذاشتم تا بتوانم همه‌ی کسانی را که می‌خواهم ببینم و حالا هم که برگشتم از صبح تا شب در حال نوشتن ایمیل معذرت‌خواهی هستم برای کسانی که نتوانستم ببینمشان.
تهران خیلی خوب بود. انگار که یک جای خالی‌ای باشد و تو بروی آن‌جا و به جای خالی که برسی قلفتی بروی توی جایی که جا بشوی. انگار یک قطعه‌ی درست پازل را پیدا کنی و بگذاری سر جایش. دولوپ افتادم توی تهران.
همه چیز مثل قبل بود و هیچ‌چیز مثل قبل نبود.
اولین صبحی که لای ملافه‌های خنک زیر باد کولر بیدار شدم، چشمم را که باز کردم اشکم هم راه افتاد. انگار پایم رسید به زمین. یک جایی بالای نافم خالی می‌شود وقتی فکر می‌کنم چمدانم را گذاشتم بالای کمد و قرار نیست به زودی دوباره برگردم.
همیشه توی این یک سال و اندی که این‌جا بودم، فکر می‌کردم خیلی نسبت به ایران آپ‌دیت هستم. نه که اخبار، نه. از لحاظ شخصی فکر می‌کردم باهاشان به روز هستم. فکر می‌کردم من از این آدم گیج‌ها نیستم. بودم.
بارها خودم را توی یک مکالمه‌ای دیدم که نمی‌دانستم طرفین دارند از چی حرف می‌زنند. یک چیزهایی برای همه خیلی آشنا بود و برای من خیلی غریبه بود. فکر نمی‌کردم این‌طور بشود.
بابا را که سر کوچه دیدیم، من رفتم توی ماشینش نشستم و یک‌هو گفت که آخ باید دوغ هم بخرم بیا برویم سوپر، من گفتم که من می‌خرم تو بشین توی ماشین. رفتم توی سوپری که دم خانه‌مان بود و بارها ازش قبلن خرید کرده بودم، گفتم دوغ کجاست؟ گفت آن‌جاست و من هرچه آن‌جا را نگاه می‌کردم دوع را نمی‌دیدم. بعد دور خودم که حسابی چرخیدم بابایم آمد تو. گفت چه‌کار می‌کنی؟ گفتم دنبال دوغ می‌گردم بابایم رفت آن‌جا و زرتی دوغ برداشت و رفت دم میزی که آن آقا پشتش بود. بعد من گفتم که چقدر می‌شود و آقاهه گفت که سه هزار و ششصد تومن. یک لحظه مغزم سوت کشید. فکر کردم خیلی زیاد است. مغزم به یورو بود. سه هزار و ششصدتا خیلی بود برای چند قلم جنس. بعد یک‌هو فهمیدم که به تومان است. تا من از گیجی دربیایم، بابایم پول را داده بود و رفته بودیم.
در همین فاز یک بار هم رفتم رستوران، روز دومی بود که آمده بودم. داشتم منو را می‌خواندم و قیمت‌ها را تماشا می‌کردم که دیدم هیچ نمی‌فهمم چی چند است. انگشتم را می‌گذاشتم روی صفرها و می‌شمردم و هی گیج‌تر می‌شدم تا این‌که به این نتیجه رسیدم که بهتر است تسلیم شوم. شدم.
فکر نمی‌کردم توی این چیزها به مشکل بربخورم. چیزهایی که فکر می‌کردم تویشان گیج‌بازی درمی‌آورم را کنار گذاشته بودم و صادقانه بخواهم بگویم رویشان کار کرده بودم که مثل همه‌ی آدم‌هایی که همیشه دیده بودم و برایم عجیب بودند، نشوم. حواسم به یک چیزهایی بود و به قول بیرق‌دار دغدغه‌شان را داشتم که توی چشم نزند و از یک چیزهای دیگری غافل شده بودم. مثلن این‌که توی حرف زدنم آلمانی بلغور نکنم. دستت که بهم نمی‌رسد بیرق‌دار. می‌توانم اعتراف کنم که سعی کردم. تو هم فهمیدی. گفتی با طمانینه حرف می‌زنم. من هم با خودم فکر کردم طمانینه بهتر است از این‌که لغت بی‌ربط بپرانم. عجیب بود.
احساس کردم تهران دارد از من مچ می‌گیرد.
یک باری هم سپهر توی ونک پیاده‌م کرد که بروم پیش لنا، وقتی که گاز داد و رفت و من باید یک فاصله‌ی پنج دقیقه‌ای را پیاده تنها می‌رفتم دوباره بالای نافم هری ریخت پایین. احساس کردم یک جایی غریبی تک افتادم. برای چند لحظه‌ی کوتاه بود اما فکر نمی‌کردم از تنها بودن توی تهران بترسم. ترسیدم. بس که حرف‌های وحشتناک خوانده بودم که توی میدان ونک همه خیلی وحشی هستند و به حجاب آدم کار دارند و فلان. چیزی نشد. من رفتم لنا را پیدا کردم و باز به موقعیت امن توی ماشین بودن با کسی که بهش اعتماد داری، برگشتم. 
...
این نوشته ظاهرن گرایش طولانی شدن را دارد. این است که من همین‌جا بخش اول تهران را تمام می‌کنم.
با ما باشید.