۱۲ دی ۱۳۹۲



آختونگ پاختونگ یا چگونه از زبان آلمانی خوشم آمد
دوباره خوب کتاب می‌خوانم. یکی از مشکلات زبان عوض کردن این است که دلت می‌خواهد به زبان جدید کتاب بخوانی اما هنوز آن‌قدر خوب نیستی که روان و راحت مثل قبل کتاب بخوانی. کتاب به زبان قبلی هم که خب منطقی نیست  وقتی داری تمرکز می‌کنی روی زبان تازه. می‌شوی مثال تو جلو نرفتی، تو فرو رفتی.
نه که اصلن کتاب فارسی نخوانده باشم این چند وقت. چرا. اما در مقایسه با سال‌های قبل که توی ایران زندگی می‌کردم خیلی کمتر کتاب خواندم. عدم دسترسی به نشر نوی فارسی هم هست. مگر چقدر می‌شود کتاب فرستاد؟ بعد هم آدم خودش باید برای خودش کتاب بخرد. اصلن نمی‌دانی چی هست که بخواهی بدانی چه می‌خواهی.
هفت هشت ماهی شده که خیلی خوب کتاب آلمانی می‌خوانم. تقریبن کتاب‌خوانی‌م شبیه ایران شده. آن حرص و ولع را دوباره دارم که کتاب می‌خریدم و می‌خیساندم. یک برجی از کتاب‌هایی که می‌خواهم بخوانم روی پاتختی. از ذوق بعضی وقت‌ها چند تا را با هم می‌خوانم.
دستم آمده چطوری کتاب بخرم که خوشم بیاید. اول با احتیاط بِست‌سِلِرهای کولتور اِشپیگل را می‌خریدم که معمولن رمان‌های جذاب بود. بعد از آدم‌هایی که همیشه اسم بودند برایم و هیچ‌وقت ازشان کتاب نخوانده بودم، شروع کردم. بعد کتاب‌هایی که توی برنامه‌های مورد علاقه‌م معرفی می‌شد و طبعن گاهی هم تو زرد درمی‌آید این‌جوری ولی خیلی بد نیست. اما خوشم. یواش یواش گوشه‌ی خودم را پیدا کردم توی تالیا (کتاب فروشی زنجیره‌ای اتریش). می‌دانم کجا را بگردم حتمن یک چیزی پیدا می‌کنم.
چون آدم اکستریمیستی هم هستم، رمان‌هایی که زبان اصلی‌شان انگلیسی هست را هم الان به آلمانی می‌خوانم که خودم می‌دانم خیلی کار خوبی نیست اما آلمانی‌م الان سه سالش است. باید رویش کار کنم. قبلن با علاقه‌تر انگلیسی می‌خواندم اما الان هنوز توی فاز "می‌خواهم آلمانی را مال خودم بکنم" هستم. همین است که تمرکز کردم روی این زبان.
آلمانی زبان خیلی غنی‌ای (چرا این کلمه انقدر کجه؟) ا‌ست. آدم می‌تواند همه‌چیز را خیلی خوب و دقیق به این زبان توضیح بدهد. مثلن برای خواندن دستورالعمل چطوری تلویزیون را روشن کنیم به خوبی انگلیسی نیست که ساده و روان است اما از نظر تکنیکی هم می‌توانی منظورت را توضیح بدهی اما برای توصیف حالت، شرایط، صفات، موقعیت، عواطف، و به طور کلی علوم انسان‌شناسی، هنر و فلسفه خیلی معرکه‌ست. من هنوز متن‌های قدیمی و خیلی سخت مثل گوته را نخواندم. طبعن فقط می‌توانم توی حوزه‌هایی که خواندم نظر بدهم.
یک حرف خیلی عوامانه‌ای درباره‌ی این زبان هست که می‌گویند به آلمانی همه چیز اسم دارد. یعنی همه جایِ همه چیز اسم دارد. آدم گیر نمی‌کند که آدرس بدهد کجای چی منظورش است. اسمش را می‌گویی. افعال هم تنوع فوق‌العاده‌ای دارند. مثلن برای انواع صرفه‌جویی انواع حالت‌های فعل هست. صرفه‌جویی معمولی. صرفه‌جویی سخت‌گیرانه. صرفه‌جویی در راستای ذخیره. بعد چند تا کلمه‌ی متفاوت نیست. هسته‌ی کلمات یکی‌ست. اگر بخواهی شدت یک چیزی را بیان کنی، لازم نیست بگویی خیلی. یا بگویی وحشتناک. کلمه دارد. با چند تا پسوند و پیشوند هرچه بخواهی می‌توانی بگویی.
فارسی هم خب شاید خیلی غنی باشد. مثلن صفات تنوع خوبی دارد اما زبان که فقط صفت نیست. افعال فارسی همیشه من را رنج داده. نمی‌دانم. بعد این ابهام شعرگونه‌ی فارسی خیلی قشنگ است. بله. من هم تا جان در بدن دارم لذت می‌برم اما برای توضیح دادن خیلی سخت است. مثلن من متن‌های فلسفی که توی دوران دانشجویی توی ایران خوانده بودم را دوباره می‌خوانم الان و نمی‌دانم واقعن فقط قضیه سواد من است که بهتر شده یا سواد مترجم خوب نبوده یا به سادگی فارسی ظرفیت حمل این بار معنایی را نداشته. نمی‌دانم اما الان خیلی خوشحالم این زبان را یاد گرفتم.
هنوز هم راه درازی‌ست برای بهتر شدن ولی گاهی به خودم می‌آیم که در ذهنم یک چیزی را به آلمانی برای خودم توضیح می‌دهم و توجیه می‌کنم. بعد گاهی تعجب‌زده می‌شوم و از خودم می‌پرسم چطور این زبان تا عمیق‌ترین زوایا، زبان روزانه‌ی من شد.  نمی‌دانم.
یک مثل ترکی هست که می‌گوید آدم تا زبانش را روی زبانِ یک ترک‌زبان نمالد، ترکی یاد نمی‌گیرد.

۱۶ آبان ۱۳۹۲



قد هزار تا پنجره، تنهایی آواز می‌خونم
دلمه پیچیدن توی این سال‌ها برای من تبدیل به یک مناسک آیینی شده. وقتی که خیلی فکر توی سرم دارم، وقت هم دارم، حوصله هم دارم و قطعن دلتنگ هم هستم، ترک دانای درونم روشن می‌شود و دلمه می‌پیچم. نه که هوس دلمه نکنم و یک‌هو نپیچم. چرا. این هم هست اما من آدم خیلی غذایی‌ای نیستم. یعنی بیشتر دلمه پیچیدنم می‌گیرد تا دلمه خوردنم.
باید همه چیزش هم جور شود. آسان نیست. هر قلم از موادش را باید از یک‌جا بگیرم. یک روز کاملم را می‌برد. بعد همه چیز که جور شد. می‌پیچم. وقتی با همه‌ی مواد برسم خانه. چهار ساعت می‌برد تا برود روی گاز. برگ‌مو کنسرو شده از ترک‌ها می‌گیرم. برگ‌ها را خیلی شور کنسرو می‌کنند. باید حتمن خوب بخیسانیش. سبزی‌ش هم ادایی‌ست. یک بخشی‌ش را خشک دارم، بقیه‌ش را تازه می‌ریزم. لپه هم که مغازه‌ی ایرانی. گوجه سبز اما هیچ‌وقت گیرم نیامده. فصل کوتاهی دارد. بعضی ترک‌ها می‌آورند. من هیچ آدم خوب فصلی‌ای نیستم.
همه‌چیز که جور شد، یک موزیک خوب فارسی می‌گذارم. هی می‌پیچم و می‌پیچم. می‌گذارم برگ‌ها و موسیقی من را ببرد. خوشم می‌آید تنها باشم وقتی دلمه می‌یپچم. پارچه پهن می‌کنم. برگ‌ها را دانه‌دانه از آب می‌گیرم. گاهی می‌چشم که خیلی شور نباشد. با دقت برگ‌ها را از هم جدا می‌کنم. یک قاشق مایه‌ی دلمه می‌ریزم. تا می‌کنمش. حین تا کردن، برگ بعدی را نشان می‌کنم. یاد امواتم می‌افتم. یاد خاله‌جان بابام، یاد عمه‌جان که دلمه‌هاش قد یک لقمه‌ی گنجشک بود. فکر می‌کنم من هیچ‌وقت دلمه‌هام به آن ریزی و تر تمیزی نمی‌شود. فکر می‌کنم ای "گَل‌فِس". یاد بابابزرگم می‌افتم که می‌رفت توی حیاط برگ می‌چید. می‌آمد خانه می‌گفت مولود جان نمی‌دانی چه برگ‌هایی چیدم. بعد مامان مولی که دلمه می‌پیچید نق می‌زد که برگ‌ها چِغِر (چِقِر؟) است. بعد چه دلمه‌هایی در می‌آمد از همان برگ‌های به قول مامان مولی چغر. مامان‌مولی هم که دلمه می‌پیچید، یاد امواتش می‌افتاد که چه خانوم‌جان دلمه قشنگ می‌پیچید. که چه خودش مثل خانوم‌جان نیست. بعد اموات را که تمام کردم یاد مامانم می‌افتم. که پارچه پهن می‌کرد و با یه تغار مایه‌ی دلمه. اقلن توی هر نشست، دو قابلمه‌ی غول‌آسا دلمه می‌پیچید. من هم کمک می‌کردم. کمک که بازی‌بازی. اصل کار را مامان می‌کرد. گاهی یک تشری می‌زد که بابا این چیه؟ ریز بپیچ.
نمی‌دانم... دلمه پیچیدن یادآوریِ دوست داشتنِ یک کَس نامعلومی‌ست برایم. دوست داشتن کسی که دلمه‎ها را می‌خورد شاید. دوست داشتن یک کسی که خیلی عزیز است اما شاید نیست. شاید هم هست. یک‌جور حواسم بهت هست. دوستت دارم است. دلمه پیچیدن غم آدم را لای دلمه‌ها می‌پیچد. بعد تمام که می‌شود آدم دلتنگ نیست. حالا شاید هم هست اما می‌داند برای دلتنگی‌ش یک کاری کرده.
 سه تا چیز را نتوانستم توی وین بازسازی کنم از خاطره‌ی شفاف دلمه‌پیچی توی تهران. یکیش این‌که برگ‌ها تازه و سبزِ سبز باشند وقتی می‌پیچی و بعد که پخت یشمی بشوند. این‌جا از اول به خاطر کنسرو بودن یشمی‌ست. دوم گوجه‌سبز که روی دلمه‌ها می‌اندازی و سوم نان بربری تازه.
بقیه‌ش خوب است. ها. مایه‌ی دلمه‌م هم هیچ‌موقع به سبزی مایه‌ی دلمه‌ی مامان نشد. همیشه انگار سبزیش کم است. صدای مامانم هم همیشه توی گوشم است که می‌گفت: مایه‌ی دلمه را شور بگیر. برگ‌ها شوری‌ش را می‌گیرد.
دفعه‌ی اولی که درست کردم این‌جا، حواسم به شوری برگ کنسروی نبود، دلمه‌هه یک‌کَمَکی شور شد. حالا دستم آمده.
توی آدم‌های دور و برم قلی خیلی با میل دلمه می‌خورد. از همان دفعه‌ی اولی که پختم خوشش آمد. منتها دلمه براش غذای بی‌خاطره‌ای‌ست. هر چند که با ولع خوردنش خوشحالم می‌کند ولی خب از ته دل دلمه را نمی‌فهمد دیگر. نا هم ترک نیست. مثل من دلمه‌ش نمی‌گیرد. عوضش فسنجانش می‌گیرد. گمانم فسنجان براش مثل دلمه است. من نه. نا غذایی هم هست. قطعن بیشتر از تمام بارهایی که من غذا پختم توی این سال‌ها برامان فقط فسنجان پخته. چیزهای دیگر، بماند. حالا کاری ندارم. من را هم کمی فسنجانی کرده توی این چند سال. اما دلمه... خب دلمه یک داستان دیگری‌ست.
حالا دلمه دارد قل می‌زند روی اجاق گاز. من هم غمم را پیچیدم لای دلمه‌ها رفته. منتظرم قلی بیاید خانه و دلمه بخورد و من تماشاش کنم و خوشم بیاید از ولعش.

۱۰ آبان ۱۳۹۲



باشد که باشَوَیم
دارم کلم می‌پزم. خانه را آن‌جور که وقتی مامان می‌پخت، ما نانجیب‌ها می‌گفتیم، بوی چس ورداشته. یعنی چنان این بو قوی‌ئه که هیچ نوشته‌ای را نمی‌شود بدون اشاره به این موضوع شروع کرد. خوشمزه‌ست ولی. اگر یکی یک روز بهم می‌گفت تو خواهی گفت که کلمِ پخته خوشمزه‌ست، می‌پرسیدم رو چی‌ئه؟ الان نه. دوست دارم. گل‌کلم را می‌پزم، بعد با کره و آرد سوخاری تفت می‌دهم. خوشمزه و مقوی و بدبو. تفت که بدهی، بوی چسش می‌رود. یک بوی خوبی می‌پیچد. یک کمی پنجره را باز می‌کنی بوی چس فراموش می‌شود.
تحمل نداشتیم قدیم. مامان یک‌کمی توی آشپزخانه روتین را عوض می‌کرد دادمان درمی‌آمد. اصلن الان که بهش فکر می‌کنم می‌بینم چه تجملی بود. مادر آدم کلن، بغل آدم، تجمل است. خیلی دلم تنگ شده. امسال اولین تابستانی‌ست که بعد از مهاجرت، نرفتم ایران. با قلبی سوراخ به پیشواز سال نوی تحصیلی رفتم. زمستان. زمستان می‌روم.
هر سال که می‌گذرد فکر می‌کنم هوم. به نظر می‌آید که امسال پاهام روی زمین‌تر بود از پارسال. بعد سال بعدش به سال قبل نگاه می‌کنم، فکر می‌کنم تصورم از پا روی زمین بودن چی بود که به پارسال می‌گفتم، پا رو زمین؟
حالا من هم همانم. خیال می‌کردم که آدم باید بادبادک باشَوَد (آمدم بنویسم باشد، نوشتم: باشَوَد. دیدم چه خنده‌دار شد کلمه‌ش. می‌گذارم همین‌جور بماند.) باید هی برود بالا، نخش را هم که دست هیچ‌کس ندهد. آن‌قدر که همه‌چیز نقطه بشود. بعد خیلی همه‌چیز بهتر و قشنگ‌تر است. حالا خیلی مایل هستم که پایین بیایَوَم (بس نمی‌تونم بکنم با این افعال) ولی نمی‌توانَوَم.
حالا کلم و دلتنگی را ول کنیم، الان این‌جا را باز کردم که راجع به چیز دیگری بنویسم. آن چیز تمرکز است. شش ماه پیش خیلی قانع شده بودم که تحصیل با سن و سال کار دارد. با چندتا از دوستانم که هم‌سن و سالم هستند و کماکان مشغول تحصیل هستند هم، با هم جمع می‌شدیم از عوارض شناسنامه حرف می‌زدیم. که بازدهی‌مان با سنمان نسبت معکوس دارد و الی آخر.
دو هفته پیش متوجه شدم که این حرف واقعیت ندارد. بازدهی به تمرکز مربوط است. این را توی فشار یک پروژه‌ای که براش تاریخ داشتم، فهمیدم. واقعیت این است که با یک هفته تمرکز و روزی هشت ساعت مطالعه‌ی مفید پروژه را بستم. پروژه‌ای بود که همه برایش یک ترم خرج کرده بودند.
هیچ ربطی هم به این نداشت که چند سالم است. واقعیت این است که سن آدم با عدم تمرکز نسبت دارد. با افزایش فشارهای خارجی، مالی، عشقی، مسئولیتی، آدم نمی‌تواند روی درس خواندن متمرکز بشود. چون هزار چیز توی سر آدم می‌چرخد هم‌زمان. اگر بتوانی عوامل مزاحم مثل عشق (هیه) را خاموش کنی، متمرکز می‌شوی، بعد هم پروژه را ماه تحویل می‌دهی. اتفاقن آدم وقتی آگاهانه همه‌چیزهای بی‌ربط را خاموش کند، حتی از هجده سالگی هم بهتر می‌تواند باشد توی تحصیل. چون دقیقن می‌دانی چی می‌خواهی. دقیقن می‌دانی چرا می‌خواهی‌ش. بعد شروع می‌کنی و تمام می‌کنی. هدفمند و موفق. دوست دارم پا را فراتر از این بگذارم و بگویم آدم (من) توی هجده سالگی ناآگاهانه روی تحصیل متمرکز است. الان برایم یک تصمیم آگاهانه‌ست. که دوست دارم فکر کنم بهتر است.
روزی که تمام شد و کار را فرستادم، تنها بودم توی خانه. تمام شده بود. خوب هم نوشته بودم. راضی بودم از خودم. دلم می‌خواست یکی بود بهش می‌گفتم دیدی تمامش کردم؟ کسی خانه نبود. دقیقن هم همین‌طوری اتفاق می‌افتد توی تنهایی. لازمه‌ش تنهایی‌ست. وفتی ایمیل را فرستادم، تکیه دادم عقب و غرق شدم توی این فکر که چقدر خوب شد فرستادمش. بعد از چند دقیقه بود که تازه متوجه شدم چه سکوت هولناکی توی خانه‌ست. چه همه‌جا جز میز تحریر خاموش است. بعد از دوازده ساعت یک کله پای میز بودن و جز برای خوردن و شاشیدن پا نشدن، تمام شده بود و تمام روز من نگاه نکرده بودم که دارد شب می‌شود. که خورشید رفته، ماه بالا آمده و خانه را سکوت محض گرفته.
حالا که بهش فکر می‌کنم به نظرم می‌آید که تمرکز را باید تمرین کرد. من توی فشار، بازدهی بالایی دارم. وقتی فکر کنم که دیگر هیچ راهی ندارم جز تمام کردنش، با ساعت‌های کاری وحشتناک تمامش می‌کنم. این پروژه یکی از سنگین‌ترین و پیچیده‌ترین کارهایی بود که تمام این مدت تحویل داده بودم. هیچ نمی‌دانم که تمرکزم را می‌توانم صدا کنم وقتی توی فشار نباشم یا نه. می‌خواهم تمرین کنم. خوشحالم که دستم آمده چه‌طوری می‌توانم. خوشحالم که فهمیدم چه چیزی نقطه‌ضعفم بوده. اولین قدم شناخت نقطه‌ضعف‌هاست. نیست؟
امام لاله درسی‌الله‌علیها منبر را ول می‌کنم. کلم پخت. رسیدیم به جاهای خوشبوش.

۲۳ مهر ۱۳۹۲

Johny-come-lately



داشتم یک متنی درباره‌ی سینمای آوونگارد دهه‌ی شصت می‌خواندم، بعد در توصیف وارهول درباره‌ی ساختن یک نوعی از فیلم یک اصطلاح بامزه‌ای به کار برده بود که ترجمه‌ش می‌شود: "جانی دیر بیا." می‌گفت که وارهول در مقایسه با جک اسمیت و کنث انگر و غیره خیلی "جانی دیر بیا" بود یعنی دیر پرداخت به این سبک زندگی همه درهم‌برهمی و درباره‌ی هم‌جنس‌گرایی و غیره، دیر فیلم ساخت اما ساخت.
بعد من گیر کردم سر "جانی دیر بیا". خیلی اصطلاح بامزه‌ای‌ست. درباره‌ی آدم‌هایی‌ست که دیر شروع یا شرکت می‌کنند در یک ماجرایی. تازه می‌شود جمعش هم بست که این" جانی دیربیاها" فلان جورند.
اصطلاح معادلش توی فارسی یادم نیامد. داریم همچین مضمونی؟
چیزی که یادم آمد اما واقعن این نیست، آن خره‌ست که توی باغ‌وحش فردای هر روزی که زرافه جک می‌گفت می‌خندید چون تازه دوزاری‌ش افتاده بود فرداش اما این، آن نیست. تازه به این مختصری هم نیست. کلی باید قصه تعریف کنی تا طرف بفهمد منظورت چیست. اما من جانی دیربیا را خواندم با این‌که اصطلاح را از قبل نمی‌شناختم، فوری گرفتم چیه. منتها همه‌ش فکر می‌کنم فارسی‌ش هم هست و من بلد نیستم.
کسی بلده؟

۱۰ مهر ۱۳۹۲

 موهام سفید شده. یک حال خاصی هم دارم که رنگشان نمی‌کنم. فکر می‌کنم ده سال دیگر شاید اصلن قابل تحمل نباشد اگر رنگ نکنم. پس حالا که هنوز قابل تحمل است، رنگ نمی‌کنم اما از هر جایی فرق باز کنم، ببندم، پشت سرم جمع کنم، خلاصه هر غلطی کنم، چشمم فقط آن سفیدها را می‌بیند. بعد احساس می‌کنم طبیعت دارد بهم راهنما می‌زند. از سر همین راهنمایی که بهم می‌زند شاید، رفتم فیت‌نس. سارای کتا‌ب‌ها یک پست جالبی نوشته بود که آدم وقتی متوجه می‌شود سنش دارد زیاد می‌شود که متوجه بدنش می‌شود. تازگی خیلی متوجه بدنم هستم. یاد لوئیس سی‌کی هم افتادم که یک استندآپ کمدی داشت، از درد پاش می‌گفت و این‌که رفته بود دکتر، دکتر بهش گفته بود این‌کار را بکن آن‌کار را بکن، بعد همه‌ی آن‌کارها را که می‌کرد، درده خوب نمی‌شد اما بدتر هم نمی‌شد. حالا او از چهل‌سالگی می‌گفت، من از سی‌‌سالگی می‌گویم. وضع خیلی بدی نیست. یعنی حتمن در آینده بدتر می‌شود اما این مرحله‌ای که آدم متوجه بدنش می‌شود مرحله عجیبی‌ست.
کاری نمی‌شود کرد. باید قبول کنی. به‌قول وکیل هامون: می‌دونم به قلبت ریده شده ولی باید قبول کنی.
من هم قبول کردم. خودم را می‌کشم توی فیت‌نس، عرق می‌ریزم و قبول کردم. بدنم مواظب من نیست. من مواظب بدنم هستم.
فقط این نیست. کار هم هست. همه‌چیز واقعن آسان نیست مثل بیست‌سالگی. چیزهای بزرگ‌تری آدم را راضی می‌کند. این‌که پول‌توجیبی خودت را درآوری فقط، باحال نیست دیگر. باید خوب پول درآوری. باید بتوانی سفر کنی با پولی که درمی‌آوری. استانداردهای زندگی آدم فرق می‌کند توی سی‌سالگی. موفقیت یک معنای دیگری پیدا می‌کند. این‌که فقط شاغلی خوشحالت نمی‌کند مثل بیست‌سالگی. از آن طرف درس خواندن مثل بیست‌سالگی آسان نیست. در عین حال وقتی درس می‌خوانی، می‌خواهی جواب بگیری ازش. می‌خواهی به دردت بخورد که پول درآوری. همین جناب ما وقتی پدر، مادرمان بهمان می‌گفتند بابا جان آخر می‌خواهی چه‌کاره شوی با هنرهای زیبا خواندن، جوابی نداشتیم. مثل بز اخوش نگاهشان می‌کردم که آخر شما از زندگی چه می‌فهمید؟ برایم عمیقن سوال بی‌ربطی بود که می‌خواهم چه‌کاره شوم.
الان عمیقن می‌خواهم برگردم و شانه‌های خودِ بیست‌ساله‌م را تکان بدهم که عزیزم! عزیزم!! مهم است که چه‌کاره شوی. مشکل این است که من روح آزاد هنرمند فقیر را ندارم ولی در بیست‌سالگی فکر می‌کردم که خب در فقر می‌میرم و بعد که مردم، مثل ونگوگ، بله ونگوگ، بعدن کشفم می‌کنند که چقدر خفن بودم و همه‌ی طراحی‌هام را هم دقیقن تاریخ می‌زدم (و می‌زنم) که بعدن که خواستند کشفم کنند، مشکلِ کرونولوژیکال با آثارم پیدا نکنند. این‌طور آدمی بودم. این‌قدر ساده‌لوح. ساده‌لوح هم فحش نیست. یک حالت از لوح است. مثل شب که یک حالت از وقت است.
به‌خاطر ساده‌لوحی‌م، داستان برای تعریف کردن دارم وقتی هشتاد سالم شد اما به حساب بانکم که نگاه می‌کنم از خودم ناراضی‌ام. نه که حالا خوب شده باشم ها. نه. هنوز هم با یک عشقی رنگ و قلم‌مو پهن می‌کنم و کماکان تاریخ می‌زنم و سرم بالاست پیش لوح خودم اما یک آگاهی‌ای دارم به غلطی که دارم می‌کنم که دلخورم می‌کند گاهی. می‌دانم پیر که بشوم یادم نمی‌ماند که حسابم منفی بود توی اکتبر دوهزار و سیزده اما می‌دانم که فلان طرح را کشیدم اما توی خود اکتبر دوهزار و سیزده بامزه نیست این جریان. از این چیزهایی‌ست که باید از روش بگذرد تا آدم جاهای بدش را فراموش کند و فقط خوبی‌ش یادش بماند. اما این‌که می‌دانی بعدن یادت نمی‌ماند هم کمکی نمی‌کند که الان راضی باشی. حالا از فقر هم دارم نمی‌میرم اما پولی برای چسان‌فسان و خرید ندارم. هزار و پانصد تا خرج اضافه بر خرج‌های فیکسم داشتم این ماه که کشتی‌م را دارد غرق می‌کند و سی‌ساله‌ی درون هی بهم می‌گوید که زکی! یک خوش‌بین امیدواری هم همیشه حاضر است که به تخمش نیست. هه.