۶ بهمن ۱۳۸۹

ستاره‌های آسمان چند بچه خیاط؟
لنا علی را توی خیابان دیده بود. دقیق‌تر بخواهی دم پایتخت. گفت براش با پپر این‌ها چی فرستادی. گفت علی گفته که بهت زنگ زده اما جواب ندادی. یعنی انتظار داشت جواب بدهی؟ گفت علی گفت لاله خوبه؟ لنا گفته بود لاله خوب است اما نیست. گفت علی فکر کرد لابد من پیش توئم. لنا گفته بود که پیش تو نیستم.
یک آهنگی بود خانم پینک می‌خواند این‌طوری بود که می‌گفت اگر کسی به من می‌گفت سه سال بعد تو دیگر نیستی و خیلی دوری  و خیلی وقت است رفتی، می‌زدم لهش می‌کردم. شاید چون نمی‌دانستم اصلن چه‌طور ممکن است تو نباشی.
چه‌طور ممکن بود؟
من سر نصرت منتظر تو نشستم توی ماشین؟
توی آمفی تئاتر دانشگاه دیدمت که سرت را کج کردی نگاهم می‌کنی با لبخند؟
آمدی دم خانه‌مان جزوه بگیری؟ جزوه آخه کلیشه؟
با من عهدنامه‌ی چوب‌کمان‌چای می‌بندی؟
صبح آفتابی یک چهارشنبه‌ای‌ست و نور از لای پرده تابیده؟
به هوش می‌آیی بعد از عمل؟ گیج و دردناک و مریضی؟
نردبانت را می‌بوسم؟
اول اتوبان کرجیم. رویم را می‌کنم به تو که بگویم توی مدرسه چی شد اما خوابت برده؟
خرچنگ‌های مردابی؟
باشگاه انقلاب؟
زنگ زدی گفتی قسم خوردی که شهروند خوبی باشی و تروریست نباشی؟
توی فرودگاه نشستی روی زمین تگ چمدانت را می‌چسبانی؟
نه.
حالا سه سال بعد است.
مرکز زمین کجاست بچه خیاط؟

۵ بهمن ۱۳۸۹

آشپزی و دِی‌دریم با فِرِدریک یا امروز ناهار چی بخورم؟
همیشه وقتی با نا حرف می‌زنیم و به من می‌گوید که برای خودش مثلن تنهایی خورشت قیمه پخته. پاستای سبزیجاتی پخته یا هزار مدل غذای دیگر من تعجب می‌کنم. وقتی می‌گوید بیا خانه‌ی من برایت آش رشته بپزم و خیلی با عشق این کار را می‌کند تعجب می‌کنم. هنوز بعد از پانزده سال دوستی تعجب می‌کنم. من اصلن حال ندارم برای خودم غذای زحمتکشی درست کنم. مگر چه هوس وحشتناکی بکنم. حتمن باید کسی باشد که انگیزه‌م شود برای پخت و پز. آسان‌ترین غذاها را صرفن برای خودم می‌پزم. ممکن است روزها و روزها با ساندویچ سر کنم.
آشپزی فقط برای مواقعی‌ست که یکی باهام بخواهد غذا بخورد. آن هم دو حالت دارد. آن آدم را باید دوست داشته باشم که بخواهم برایش یک غذایی درست کنم که دوست دارد یا باید در مرحله‌ی شوآف باشم باهاش که مثلن بخواهم نشان بدهم که ببین من چه غذاهای باحالی بلدم درست کنم. یعنی جزیی از جو زدگی‌م برای تحت‌تاثیر قرار دادن یکی‌ست. آن هم اغلب انگشت دهم یازدهمم است که می‌خواهم ازش هنر بچکد. که یعنی دیگه بترک. آشپزی شیکان پیکان هم بلدم.
اما ته دلم اصلن از کارهای مورد علاقه‌م نیست. دوست دارم هفته‌ای یک بار مثلن انجام بدهم. این در حالی‌ست که هفته‌ای چهارده بار آدم باید غذا بخورد لعنتی!
من از مواد خام غذا خوشم نمی‌آید. بدم می‌آید ران مرغ به آدم زل می‌زند. از کندن پوست پیاز بیزارم چون تمام مدت دارم دماغم را تکان می‌دهم مثل موش که دارد یه چیزی را بو می‌کند و دماغش می‌جنبد. دماغ من می‌جنبد زیرا که عطسه دارم اما نمی‌آید. من از بوی غذایی که ده دقیقه روی گاز بوده و مواد خام بدبخت تازه دوزاری‌شان افتاده که قرار است پخته شوند و دارن خودشان را لوس می‌کنند که من با تو قاتی نمی‌شوم. تو با من قاتی نشو، لذا برای انتقام بوی بد از خودشان می‌دهند بدم می‌آید.
تنها بخش جذاب آشپزی برایم ادویه‌هاست. حتی مواقعی که غذاهای نیم‌پز می‌خرم که حداقل وقت را توی آشپزخانه تلف کنم حتمن یک تغییری توی ادویه غذاها می‌دهم. به نظرم ادویه غذا را شخصی می‌کند و از بس که جو زده‌ام و عاشق این چیزهام، ادویه می‌زنم. ادویه هم می‌دانم ادای ذهنی‌م است که مثلن من یک کاری کردم با این غذا و هر چی بهم دادند را نخوردم و غذا را با شخصیت کردم.  
تازگی هم بسیار فلفل‌خور شدم. لذا ایمپرووایزهای فلفلی نقش پررنگی در تجربیاتم پیدا کرده.
خلاصه که ای ملت من وقتی بزرگ شدم می‌خواهم یک آشپز داشته باشم و بعد بعضی روزها که از دنده خوبه بیدار شدم بهش بگویم تو امروز آفی و من می‌پزم و بعد آشپزم دندان‌هاش بریزد که من آشپزی اصلن بلدم. بعد ببیند که من انقدر خفنم و شاخ درآرد که چرا هر روز غذا نمی‌پزم؟ اما من بهش بگویم که اوه فِرِدریک (اسمش فردریکه) آشپزی؟ اوه نه فردریک... اوه نه... بعد فردریک بهم بگه آخه شما با این استعداد حیفه نپزید. من بگم اوه نه فردریک... اوه نه...
بعد دوباره تا هزار وقت بعد آشپزی نکنم.
مسئله‌ای که هست این است که امروز ناهار چی بخورم. خیلی گرسنمه فردریک. خیلی. فردریک...

۳۰ دی ۱۳۸۹

افاضه‌هایی در باب من چگونه دارم در خارج می‌زیم یا مه‌شکن‌ها را روشن کنید
روی استپر نفس‌نفس‌زنان به این فکر کردم که باید این را بنویسم. شاید هزار نفر مثل من باشند. شاید یکی این را خواند حالش بهتر شد. این یک نوشته درباره‌ی بدحالی بعد از مهاجرت است و این‌که من برایش چه کردم.
اوایلی که آمدم این‌جا، یک دوره‌ای حالم خیلی بد بود. بعد اصلن نمی‌خواستم قبول کنم من، همین منی که دوست داشتم از ایران بروم، درس بخوانم، تنها باشم، زندگی کنم، مال خودم باشم، حالم بد است این‌جا. اما حالم بد بود. دلتنگ و بیچاره و پریشان بودم و کاری نمی‌توانستم برای خودم و روح و روان و مغز و ملاج و سایر اعضا و جوارحم انجام بدهم.
فکر می‌کردم این‌که خودم خودم را مجبور کردم که بیایم این‌جا و هیچ جبری به ماندنم نیست و هیچ جبری (جز جبری که خودم برای خودم تعریف کرده بودم) به رفتنم نبود، حق ندارم حالم بد باشد.
آلمانی‌م خیلی بدتر از حالا بود (نه که حالا مالی باشد اما حداقل می‌دانم که در زندگی روزمره آدم‌ها را مثل بز نگاه نمی‌کنم). سیستم دانشگاه را نمی‌فهمیدم. سیستم اداری و بیمه و بانک و همه‌ی چیزهایی که بدیهی بود توی ایران را نمی‌فهمیدم. نمی‌دانستم کجا چی بپوشم. الان خیلی رسمی باشم؟ راحت باشم؟ چه‌طوری حرف بزنم؟ شما؟ تو؟ همه چیز گیج‌کننده بود و همه‌ی این‌ها که بهم وارد می‌شد، می‌خواستم همه چیز را پس بزنم و فرار کنم. در عین حال اصلن حق فرار کردن برای خودم قائل نبودم. فارغ از هزینه‌ی مادی و معنوی که برای این‌جا بودن کرده بودم و برایم کرده بودند، نمی‌خواستم از چیزی که همیشه فکر می‌کردم، می‌خواستمش، جا بزنم. به خودم بدهکار بودم این‌که بتوانم این‌جا خوب زندگی کنم.
مرحله‌ی بعد یک افسردگی‌ای بود که از همه پنهانش می‌کردم. اقلن سعی می‌کردم پنهانش کنم. چطوری لاله؟ خوبم. همه‌چیز خیلی خوب است. خوب نبود. اگر دانشگاه نداشتم، امکان نداشت از خانه بیرون بروم. واقعن امکان نداشت. تمام مدت پای کامپیوتر بودم. نه که حالا نباشم. هستم. خودم اما می‌دانم جورش جور دیگری‌ست. حالا تنها دریچه‌ی جهان هستی نیست. آن روزها بود اما.
 نمی‌توانستم قبول کنم که به‌طرز بارزی تنها شدم. توی ایران که بودم، در یک مرحله‌ای از عمرم بودم که دوستانم را داشتم. معاشرت روی روال بود. دوست‌های بسیار زیاد خانوادگی بود. فامیل بود. من اصلن چیزی از تنهایی نمی‌دانستم. من اصلن چیزی درباره‌ی این‌که چه‌طور ممکن است در یک شهر فقط چهار نفر را بشناسی نمی‌دانستم که تازه از آن چهار نفر هم ممکن است به یکی‌شان زنگ بزنی. جالب این‌که همیشه خودم را آدم تنهایی دسته‌بندی می‌کردم. آدمی که خودش دنبال معاشرت نمی‌رود و همیشه معاشرت دنبالش می‌آید. نمی‌فهمیدم که زمینه‌ی خانوادگی‌م، زمینه‌ی فرهنگی‌م و هزار المان محیطی دیگر است که باعث می‌شود معاشرت جذب کنم. نمی‌فهمیدم که این‌ها چیزهای بدیهی زندگی نیست. خودبه‌خود به وجود نیامده و یکی برایش زحمت کشیده.
بعد حال خرابی‌ها زیادتر شد. همه چیز به گریه‌م می‌انداخت. منی که اصلن آخرین آدم زر زروی جهان بودم، با همه چیز گریه می‌کردم. پیرزن توی اوبان که شکل مامان مولی بود، صدای مادرم، ایمیل خواهرم، هر چیزی درباره‌ی خانواده‌م، خواندن نوشته‌های دوستانم که حالا دیگر بینشان نبودم، همه چیز.  احساس می‌کردم پرت شدم بیرون از جایی که خیلی دوستش داشتم و همه را خودم با همین دست خودم کرده بودم. حق نداشتم اعتراض کنم ولی خب حالم هم بد بود. این را با خودم نمی‌توانستم نادیده بگیرم. ژست من آدم سفت و محکم و جهان‌ناک‌بودگی‌م نمی‌گذاشت که موقعیتم را ارزیابی کنم.
یک جایی نمی‌دانم چه‌طور شد بالاخره دو زاری‌م افتاد. یک علتش شاید دیدن آدم‌هایی مثل خودم بود که سه چهار سال جلوتر از من این راه را رفته بودند. قبول کردم که با انکار نمی‌توانم ادامه بدهم. بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم خودم را باخته بودم.
بالاخره با یک آدم با صلاحیتی حرف زدم. حالم را گفتم. گفت این‌ها نشانه‌های افسردگی‌ست که ناشی از مهاجرت است. به همین راحتی. مثل سیلی بود این حرف. من؟ من و افسردگی؟ من هرهرکرکرترین موجود عالم بشریتم. به من یک نخ بدهید از تویش یک چیز بامزه دربیاورم که باهاش شادمانی کنیم اما خب همین من دیگر نمی‌توانستم. بزرگ‌ترین دلیلش این بود که فکر می‌کردم من حق ندارم. مدام حق غم را از خودم سلب می‌کردم. اما خب من حق داشتم و من ناراحت بودم و نمی‌توانستم این همه تغییر را تحمل کنم. همه چیز زیاد بود. همه چیز فشار بود.
بعد همان آدم بهم گفت که برای خودم انگیزه ایجاد کنم. گفت باید شروع کنم به ساعتِ این‌جا زندگی کردن. باید خودم برای خودم استارت بزنم. باید این را قبول کنم که زمینه‌ای این‌جا نیست که مثل ایران باشد، من بگویم بابام کیست مامانم کیست و پذیرفته شوم توی اجتماعی. مثلن یک چیزی را که فهمیدم این بود که خیلی آدم‌هایی که بی‌دریغ دوستم داشتند آدم‌هایی به واسطه‌ی خانواده‌م بودند و من نمی‌فهمیدم این را. نه این‌که نمی‌فهمیدم. می‌فهمیدم اما همیشه نق می‌زدم. باز مهمانی دوره؟ باز مسافرت با همین آدم‌ها؟ باز فلان؟ نمی‌فهمیدم دیگر. خر بودم. خر خوب است؟ من خر بوده و نمی‌فهمیدم.
حالا اما اقلن به یک شناختی دست پیدا کردم. حالا دقم این است که چقدر دیر کردم این کار را...
بعد شروع کردم به ورزش کردن. ماه اخیر شاید پنج بار در هفته فیت‌نس‌روم رفته‌ام. ذهنم را خلاص می‌کند. انرژی می‌سوزانم. روی فرمم. تنم را بیشتر دوست دارم. ورزش کردنم هم این‌طوری‌ست که یک هفته نمی‌روم، تنبل می‌شوم و باید خودم را با کتک ببرم اما دیگر یاد گرفته‌ام که خیلی بالا نگهم می‌دارد و باید انجامش بدهم.
آن آدم با صلاحیت یک چیز دیگری هم بهم گفت. گفت باید برای خودم دلخوشی درست کنم این‌جا. باید زندگی درست کنم. من هم حالا که می‌نویسم، نه که فکر کنید خیلی کارهای بزرگی کردم. نه. با چیزهای ریز ریز. با دل به کار دادن برای درسی که این‌جا می‌خوانم. با روزانه جلو رفتن توی این پروسه خودم را خوب نگه می‌دارم. مثلن به‌طوری که وقتی کریسمس از سفر برگشتم دلم می‌خواست پرواز کنم برسم خانه. برسم به زندگی خودم. خودم هم باورم نمی‌شد که این شهر با من این‌کار را بکند. ولی من دلم برایش تنگ شده بود.
در نهایت من هم آدمم دیگر. کماکان گاهی خراب می‌شوم. اوقات هورمونی و گریه‌زاری می‌گذرانم. عین دیوانه‌های روان‌نژند به همه‌ی موبایل‌هایشان زنگ می‌زنم ببینم خوبند؟ دراز می‌کشم و فکر می‌کنم اگر بروم ایران، وقتی همه‌شان را می‌بینم چه حالی می‌شوم. صدبار از دور توی فرودگاه می‌بینمشان. بعد چمدانم را ول می‌کنم. بغلشان می‌کنم. فشارشان می‌دهم. اشکم که درمی‌آید، ول می‌کنم.
هنوز هم خجالتی‌ام وقتی آلمانی حرف می‌زنم. هول که می‌شوم تته پته می‌کنم. خیلی خیلی خیلی می‌ترسم و بدم می‌آید که اشتباه حرف بزنم. کلافه می‌شوم وقتی مجبورم منظورم را به انگلستانی بگویم اما وضعیت خودم را به عنوان دانشجوی مهاجر قبول کردم. قبول کردم که یک چیزهایی می‌دهم و یک چیزهایی می‌گیرم.
پذیرش به نظرم اولین مرحله‌ای‌ست که آدم می‌تواند در آن پا بگذارد برای این‌که زندگی‌ش را به عنوان یک مهاجر بهتر کند. پذیرش نداشتن خیلی امکانات اغلب عاطفی که در ایران داشتی اما این‌جا نداری و در عوضش استاندارد زندگی‌ت ( این استاندارد زندگی هم از آن مفاهیمی‌ست که می‌توانم برایش ساعت‌ها روضه بخوانم و تازه اصلن حالی‌م شده که چیست) بالاتر است، پذیرش این‌که برای همه چیز باید دوبرابر یک شهروند معمولی این‌جا انرژی بگذاری، پذیرش این‌که هیچ حس نوستالژی مشترکی با این‌ها نداری، پذیرش این‌که باید در جامعه خودت را حل کنی و در نهایت پذیرش این‌که دلتنگی بخشی از زندگی‌ست که هرگز رفع نمی‌شود. همیشه آن‌جاست. گاهی بر و بر نگاهت می‌کند گاهی شرمنده می‌شود سرش را می‌اندازد پایین. رفتارش هم هیچ پترن مشخصی ندارد که بدانی مثلن امروز دلتنگ بودی، فردا نیستی. تویی که باید باهاش کنار بیایی. تویی که باید منعطف باشی. تویی که باید تغییرات بنیادی زندگی را بپذیری.

والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته.
امام لاله علیها السلام. شبی سرد در خارج. بیستم ماه اول.

۱۸ دی ۱۳۸۹

بشمر به یاد ایوم قدیم
یک. پیتر نمی‌دانم‌چی‌چی بود آن‌جاییش که تازه داشت اسپایدرمن می‌شد هی از بدن خودش تعجب می‌کرد. عینک لازم نداشت دیگر و از دست‌هاش تار درمی‌آمد و این‌ها، در یک حال آن‌طوری‌ای هستم. مثلن امروز انقدر گرمم بود که دستکش نپوشیدم، هوا را چک کردم صفر درجه بود. برای منِ سرمایی بسی غریب بود. اما همه‌ی تغییراتش خوبی نیست. کمرم باز خودی نشان داده. چند روزی انکارش می‌کردم ولی امروز بالاخره به خودم گفتم بگیر بخواب بدبخت. دوباره زده بالا. نخوابی باید بخوابی. و شما چه می‌دانید خوابیدن چه وحشت بزرگی‌ست. به‌ویژه حالا که تنهام. ایراد این‌جاست که پاک روحیه‌م را می‌بازم وقتی درد می‌گیرد.
دو. حالم از این خمیر دندانی که دارم به‌هم می‌خورد. نه ماه شده که دارم می‌زنمش اما تمام نمی‌شود که نمی‌شود. من حداقل یک بار و حداکثر سه بار در روز مسواک می‌زنم یعنی دلیل این‌که خمیردندان من تمام نمی‌شود این نیست که من مسواک نمی‌زنم چرا که من خیلی هم مسواک می‌زنم. بعد هم بمیرم، بمانم، تا این تمام نشود، یکی دیگر نمی‌خرم. خواستم مراتب غری که هر بار مسواک می‌زنم جلوی آینه‌ی توالت، به نظرم می‌رسد را با شما در میان بگذارم. (شماره‌ی دو به این علت نگاشته شد که من وسط شماره‌ی یک و دو رفتم مسواک زدم و این غر یادم آمد و بنابراین شماره‌ی دو شد مسواک)
سه. سفر عالی بود. آرامش مطلق، خانوادگی‌بازی، غذاهای خوشمزه، رامی بازی کردن تا ساعت هزار شب، کادوی هیجانی گرفتن، تنبلی و هر چیزی که از تعطیلات بخواهی. اما یک لطف معکوس دیگری که داشت، این بود که برای اولین بار دلم برای این‌جایی که حالا زندگی می‌کنم، تنگ شد. یعنی کاملن دلم می‌خواست برگردم و برسم خانه‌م و ببینم گلدان‌هام سالمند یا نه و ببینم دوست‌هام چی می‌کنند و تعطیلات چه‌کار کردند و ببینم پسره که توی بیلا کار می‌کند و همیشه به من لبخند می‌زند، هنوز هست یا نه و ببینم هنوز برف روی زمین مانده یا نه و هزار تا چیز لوس و بی‌مزه‌ی دیگر را چک کنم. اما این موضوع خیلی جالب بود. برایم روشن شد که هرچند خیلی کمرنگ و ملو اما دلبستگی‌های کوچکی برای خودم این‌جا درست کردم. حتی دلم می‌خواست بروم دانشگاه. یعنی چه بسا در این حد.
چهار. گمانم چند روز پیش‌ها تولد وبلاگم بود. چاهار سال شد. مثل این زن‌باباها که دل به کار نمی‌دهند، حواسم به بچه‌م نبود اصلن. می‌دانم کمتر می‌نویسم. یک فیدبک جالب اما متاسفانه‌ای که گرفتم این بود که کمتر کلمه اختراع می‌کنم نسبت به قبلن. یک دلیل عمده‌ش این است که روزانه سعی می‌کنم به آلمانی آدم معمولی‌ای باشم. نه حتی آدم خلاقی که کلمه‌های بامزه بلد است. آدم معمولی‌ای که می‌خواهد حرف بزند. گاهی خیلی توانفرساست و خب گاهی خیلی باحال است. برای بعضی چیزها اول کلمه‌ی آلمانی‌ش یادم می‌آید چون مغزم را مجبور کردم که اولویت اولش آن باشد. گلاب به روی ماهتان گلباران کرده فارسی حرف زدنم را. در مرحله‌ای از زندگی زبانی‌م هم نیستم که بخواهم جلویش را بگیرم. احساس می‌کنم باید بهش امان بدهم که خوب توی مغز و ملاجم برود و ته‌نشین شود. اصلن خودم را دعوا نمی‌کنم که چرا این‌طوری هستم. شاید یکی از چیزهایی که روی وبلاگ نوشتنم اثر گذاشته همین است. نمی‌توانم الان کاری برایش بکنم. وقتی به روزم فکر می‌کنم مغزم خودبه‌خود به آلمانی فکر می‌کند. چون احساس می‌کنم مجبورم. چون تمام روز به یک زبان دیگری زندگی می‌کنم. اصلن در این مرحله فکر نمی‌کنم ترجمه کردنش ایده‌ی خوبی باشد. شاید چون خیلی روزمره نویسم، این‌طور شده. نمی‌دانم. فعلن همینم.
پنج. یک جوجه‌مقاله‌ای باید راجع‌به نقاش اسپانیایی "گُویا" می‌نوشتم، بعد یک چیز عجیبی خواندم، یک مجموعه دارد به نام "فجایع جنگ". مجموعه وحشتناکی‌ست. اصلن وحشتناک‌ها. بعد گفته بود که هدف من نشان دادن زشتی‌ها بود، برای کسانی که هیچ علاقه (آرزو) و حتی اراده‌ای برای دیدنش ندارند و بعد نویسنده می‌گفت که این یک بخشی از فرهنگ نقاشی اسپانیایی‌ست. یعنی این‌طوری‌ست که توی چشم آدم فرو می‌کنند اگر فکر کنند باید ببینی یک چیزی را.
خواستم درین‌باره اعلام موضع کرده باشم که من خودم را بیشتر آدم برعکسی می‌دانم. یعنی گمانم طرف ویرجینیا وولف هستم که نوشته بود ادبیات (یا به‌طور کلی هنر؟) نسخه‌ی دوم واقعیت نیست چون از آن نکبت همان یک نسخه کافی‌ست. (طبعن همه چیز را نقل به مضمون کردم چون پایان‌نامه نمی‌نویسم که چپ و راست ارجاع بدهم که. دارم برای تفریحات خویش وبلاگ می‌نویسم)

۵ دی ۱۳۸۹

خانه
چند ماهی‌ست خواب‌های زیادی در لوکیشن خانه‌ی تهرانمان می‌بینم. قبل‌تر خواب‌هام خیلی فرق داشت. سورئال بود. داستان داشت و موقعیت‌هایی که هیچ‌وقت توش نبودم را خواب می‌دیدم. الان خواب‌هام خیلی رئال شده اما. خواب می‌بینم توی خانه‌ایم و همین‌طوری توی آشپرخانه ایستادیم و هیچ کاری نمی‌کنیم. فقط آن‌جااَم. بارها. خواب می‌بینم در می‌زنم، مامان و بابا در را باز می‌کنند. خواب می‌بینم با سوپی جلوی تلویزیون خوابیدیم. خواب ویکی را می‌بینم که توی خانه بدو بدو می‌کند. خواب می‌بینم تو ماشین لناییم و رفتیم خرید. خواب می‌بینم توی آسانسور خانه‌مانم. خواب لحظه‌های جزیی زندگی روزمره‌ی قدیمی‌م را می‌بینم. داستان ندارد اغلب. انگار ناخودآگاهم تصمیم می‌گیرد که داستانش را که می‌دانی لاله جان. دلت خانه را می‌خواهد پس بیا این خواب را ببین.
خانه‌ی عمویم هستم الان. تعطیلاتم. یک کپی محشر از خانه است. احساس آرامش می‌کنم. یادم آمده وقتی یک مامان بابایی مواظب آدمند چه‌جوری بود. صدای عمویم، شوخی‌هاش و جدی شدنش انقدر یاد بابایم می‌اندازتم که باورنکردنی اصلن. رامی و پوکر بازی می‌کنیم همان طوری که یک منصف توی تعطیلات بازی می‌کند. عموم مثل بابام کلک می‌زند. مثل بابام دست می‌چیند. کم‌تر از بابام ژوکر قایم می‌کند. مثل بابام بهم شگرد بهتر بازی کردن یاد می‌دهد وسط بازی. زن‌عموم انقدر غذاهای خوشمزه می‌پزد که ما مبدل به اشخاص چاق و چربی شدیم. یک‌جوری حس خانه دارد.
اما برگردم به خواب دوباره. دیشب خواب دیدم که صبح شده و این‌جا از خواب بیدار شدم. من طبقه‌ی پایین توی اتاق‌خوابِ مهمان می‌خوابم. هال و نشیمن طبقه وسط است و اتاق‌خواب‌ها طبقه‌ی سوم. توی خوابم صبح شد، از خواب بیدار شدم و آهسته داشتم پله‌ها را می‌رفتم بالا چون صدا می‌آمد. دیدم مامان و لنا و عمه سوسن و مامان مولی دور میز نشستند با سر و صدا صبحانه می‌خورند. می‌دانستم بقیه هم هستند اما من نمی‌بینمشان. آمدم پشت پله‌ها قایم شوم تماشاشان کنم، روزبه با دست اشاره کرد که بیا بالا بابا! همه این‌جان. رفتم بالا.
فکر کردم چه سورپریزی که حالا که من تعطیلم و خانه‌ی عمویم هستم، همه‌شان آمدند. توی خوابم نور روز تمام میز صبحانه و هال را روشن کرده بود. بعد مامانم داشت راه می‌رفت. نیمرخش را می‌دیدم. هی توی دلم گفتم مامان برگرد من نگاهت کنم. توی چشم‌هام نگاه کن. بعد برگشت نگاهم کرد، یک‌هو به خودم گفتم ای بابا این خواب است. از این‌جا فهمیدم که من که نمی‌توانم توی ذهنم با مامان حرف بزنم و او عکس‌العمل نشان بدهد. چون خواب است، من با ذهنم توانستم کاری کنم که مامان نگاهم کند. پس الکی‌ست. پس هیچ‌کدامشان نیستند... و خب توی خواب این‌طور چیزها آدم را به گریه می‌اندازد. با هق‌هق بیدار شدم. می‌دانم الان که می‌نویسم برای شما چیز گریه‌داری نیست اما وقتی برای صبحانه همه آن‌جا بودند خیلی خوب بود. خیلی بد بود که بیدار شدم و دیدم همه‌جا تاریک است و آرام است همه‌جا. دیدم کسی نیامده. 
سر صبحانه که چه عرض کنم ناهار، نمی‌دانم چطور شد که یک چیزی من را یادِ خوابِ انداخت. تعریف کردم براشان. اشکم باز درآمد. خیلی هم مثلن مقاومت کردم که اشکم سر صبحی جاری نشود. شد اما. ته دلم یک دلتنگی عمیقی‌ست. این‌طوری هر روزه نیست که اوایل بود. رفته تهِ وجودم. به ساعت ایران زندگی نمی‌کنم اما توی خواب‌هام دمب دلتنگی می‌زند بیرون. روزانه لبخند می‌زنم و زندگی می‌کنم. اما دستِ آدم نیست. گاهی نمی‌شود قسم حضرت عباس خورد.
عمو و زن‌عموم بیش از بیست سال است آلمان زندگی می‌کنند. برایم هی حرف زدند از این حسی که همیشه هست و می‌ماند. گفتند کمرنگ می‌شود دلتنگی‌م توی سالیان اما هیچ‌وقت خوب نمی‌شود و خوب است این را بدانم کلن. مثلن یک حرف جالب زن‌عموم این بود که این‌جا که هستی هی دلت پرپر می‌زند، اما تا می‌روی ایران همان لحظه دلتنگی‌ت برطرف می‌شود. بعد نمی‌دانی دیگر چه‌کار کنی. یه کمی حرف زدیم از حالمان. همه‌مان. من با هشت نه ماه سابقه‌ی این‌جا بودن همه‌ش. نا با سه چهار سال. آن‌ها با بیش از بیست سال. کمی که حرف زدیم، عموم گفت خب اگر ادامه بدهیم، همه‌مان اشکمان درمی‌آید ها و اشک چهارتامان همان موقع هم درآمده بود، هی هم را بغل کردیم. هی هم را دلداری دادیم. بعد یک عالم حرف‌های خنده‌دار زدیم. گنجشک‌های فسقلی را تماشا کردیم که آویزان خوراکی‌هایی که عمو براشان گذاشته بودند، شده بودند. از چیزهایی خوبی که در عوض انجام می‌دهیم، حرف زدیم. طبق معمول این چند روز یک سوژه از آلمانیِ اتریشی حرف زدن ما پیدا شد که آن‌ها به عنوان آلمانیِ واقعنی بهش بخندند. خلاصه حال هم را خوب کردیم.
خانه همین است دیگر. خانه جایی‌ست که آدم‌ها بلدند هم را دلداری بدهند. بلدند حواس هم را از غم پرت کنند و جوجوئه را نگاه کنند.

۴ دی ۱۳۸۹


از آدم‌های دور و بر
در کوپه‌مان باز که شد، یک زن و مردی آمدند تو. زن حجاب داشت. مرد یک تی‌شرت بنفش تنش بود با یک جین پاره پوره و بازوهای پت و پهنش خالکوبی بود. به خودم گفتم مسلمان‌های تیپیکال. هیچ حواسم به قضاوتی که داشتم تا دسته می‌کردم، نبود. ما دو تایی ور ور می‌کردیم. زن فوری برای مرد جای خوابش را محیا کرد. مرد هدفون به گوش خوابید. زن شروع کرد به قرآن خواندن. ما یک نگاهی به هم کردیم که یعنی اوه اوه تا ده دوازده ساعت آینده با این‌ها گرفتار شدیم. سرش که پایین‌تر بود، دقیق‌تر نگاه کردم. زن خیلی جوان بود. دوستم گفت زن و شوهرند. گفتم نه بابا بچه‌اند. خواهر و برادرند. هیچ شهوتی به‌نظرم توی رفتارشان نسبت به هم نبود. نمی‌توانستم بپذیرم زن و شوهرند. بودند اما. دختر بیست سالش بود. پسر بیست و سه. افغان بودند. ما که فارسی با هم حرف زدیم، شروع کردند باهامان فارسی حرف زدن و من فهمیدم که افغانند.
گفت از افغانستان چی می‌دانی؟ گفتم جز مهاجرهایی که توی ایران دیدم از دور و کتاب بابادک‌باز که خواندم، هیچی. خندید. گفت بد هم نیست.
توی چهار پنج ساعت بعد از این‌که زبانشان باز شد، پسر یک بند از افغانستان برایمان گفت. توی ده دقیقه‌ی اول، همدردی‌م روشن شد و تا ده ساعت بعد لحظه‌به‌لحظه حالم از تعریف‌هاشان خراب‌تر شد.
پسر گفت پنج سال با آرمی امریکایی بوده. گفت از ده تا دوستی که بودند، سه‌تاشان کشته شدند و سه‌تاشان مفقود شدند. تعریف کرد که وقتی یکی طالبانی که توی خانه‌ها پنهان می‌شدند، را لو می‌داد، چطور می‌ریختند خانه را محاصره می‌کردند. گفت اگر تسلیم نمی‌شد، شلیک می‌کردیم. 
گفتم هیچ‌وقت کسی را کشتی؟ گفت نمی‌دانم. همه با هم شلیک می‌کردیم و بعد جسد طالبانی که قایم شده بود پیدا می‌شد. معلوم نبود کی کشته‌‌اش. گفت هنوز کابوس می‌بیند طالبان گرفته‌اندش و می‌خواهند بکشندش برای همین کارها.
گفتم توی فامیل خودت طالبان هست؟ گفت هست.
می‌گفت برادر "کلان"‌م تهران است. گفتم تو چرا نرفتی؟ گفت تهران سخت می‌گیرند به ما. من فکر کردم سخت‌تر از اتریش؟ می‌گفت بعضی هم‌وطن‌های من اسم و رسم افغان را توی ایران خراب کردند. گفت من خودم یک دوستی داشتم که رفت تهران دوسال و خیلی پولدار برگشت. بهش گفتیم چطور این‌همه پولدار شدی؟ گفت با یک تاجر ایرانی کار می‌کرده، جیک و پوکش را می‌دانسته. یک بار که مرد سفر بوده، زنش را می‌بندد، بهش تجاوز می‌کند و مال و اموالش را می‌دزدد و برمی‌گردد افغانستان. می‌گفت دوستش این را با افتخار تعریف می‌کرد. می‌گفت من چاره‌ای نداشتم جز این‌که از آن‌جا بروم.
تعریف کرد که چطور یک سال و نیم پیش با زن از طریق خانواده آشنا شده و ازدواج کرده و ویزا گرفته و آمده. گفت دختر را فقط وقتی چهارده سالش بوده، دیده. مادرش بهش پیشنهاد داده می‌خواهی دختر فلانی را برایت خواستگاری کنم، این هم ایمیل دختر را گرفته شش ماه نامه‌نگاری کردند و بعد دختر رفته افغانستان ازدواج کردند و برگشته. نگفتم؟ دختر اتریش دنیا آمده بود. گفت من به خودش هم توی ایمیل‌هام گفتم اگر کس دیگری را دوست دارد، به من بگوید و من به پدر و مادرم طوری رفتار می‌کنم که انگار من ازش خوشم نیامده که مجبور نشود زنم بشود. این بخش مهربان زندگی‌شان بود مثلن. این بخشی بود که از سنتشان حاشیه رفته بودند.
پسر می‌گفت زنم حجاب دارد. خودش دوست دارد. من دوست ندارم. همه من را به چشمی نگاه می‌کنند که انگار من اجبارش کردم به حجاب ولی من اصلن کاری ندارم. گفت من خودم شراب می‌نوشم (خیلی جنایی به حالت شاخ فیل شکنان این را گفت). دختر طوری نگاهش می‌کرد که یعنی ای مرد ناقلای من که شراب می‌خوری و غش غش می‌خندید. مردش می‌گفت حاضر نیست با افغان‌ها معاشرت کند. می‌گفت باهات می‌نشینند، می‌نوشند، بعد می‌روند پشت سرت حرف می‌زنند که فلانی می‌نوشد. فلانی خالکوبی دارد. فلانی لباس فلان‌جور می‌پوشد. اگر بپرسی خودت چرا نوشیدی باهاش؟ می‌گویند می‌خواستیم امتحانش کنیم و خودش غش کرده بود از خنده از تمام پارادوکسشان و من خیلی خوب می‌فهمیدم چه می‌گوید. بس که ما هم همینیم.
می‌گفت آلمانی هفتمین زبانی‌ست که یاد می‌گیرم. پشتو و فارسی و انگلیسی و روسی را یادم مانده که می‌دانست، بقیه‌ش را نه.
بدترین چیزهایی که می‌گفت از مرگِ آسان آدم‌های دور و برش بود. می‌گفت علی نشسته بود با ما فیلم می‌دید، بعد رفت بیرون، بعد یک دوست دیگرم آمد گفت علی مرد. می‌گفت اول باور نمی‌کردم. بعد رفته بود جسدش را دیده بود که سه تا تیر خورده بود. یکی توی پیشانی، یکی توی سینه، یکی توی بازو. می‌گفت علی خیلی قوی بود. فکر نمی‌کردی این‌طوری بمیرد. بادی بیلدینگ می‌کرد اما با سه گلوله مرده بود.
می‌گفت من همیشه به مادرم زنگ می‌زنم اما هیچ‌وقت حاضر نیستم دوباره برگردم. دلم تنگ می‌شود که به درک. عوضش طالبان نمی‌کشدم.
به همین وضع همه را گذاشته و آمده بود و این زندگی آدم می‌شود گاهی. فرانکفورت که پیاده شدند با مهربانی از ما خداحافظی کردند. من فکر کردم چه چرخید همه چیز از ورودشان به کوپه‌مان تا پیاده شدنشان. گفتم خوش بگذرد بهتان. از ته دلم گفتم.

۲۲ آذر ۱۳۸۹


مگسیترات- ام آ سی و پنج
این اسم بالا را می‌بینید؟ این اسم کابوس دانشجوی با پاس ایرانی در خارجی‌ست که من هستم. هر دانشجوی بدبختی که در این‌جا می‌زید، سالی یک‌بار باید به آن‌جا رفته، دو هفته‌ای بدود. ریز حسابش را ببرد، ریز نمره‌هایش را ببرد، ریز بیمه‌ش را ببرد و در همه‌ی حوزه‌ها ثابت کند که فقط یک دانشجویی‌ست که قصدش ریختن پول‌هایش به پای کشور بیگانه و علم‌اندوزی است و مظلومانه صبر کند تا ویزایش را برایش برای یک سال آینده تمدید کنند. یک دانشجوی با عقل کاری می‌کند که همان سالی یک‌بار که باید آن‌ورها پیدایش بشود، کارش آن‌جا گیر کند. یک دانشجوی بی‌عقل که شست پایش مدام توی چشمش است، نه.
بنده عرض کرده بودم خدمتتان که دو ماه پیش کیف پول خود حاوی تمامی کارت‌های شناسایی و بانک و غیره را گم نموده دیگر. از دو ماه پیش تا امروز که بالاخره بهم گفت پنج‌شنبه بیا کارتت حاضر است بگیر و شَرَت را کم کن، اقلن پنج دفعه به آن‌جا مراجعت نموده‌ام. اولین تجربه‌ام از مگیسترات رفتن این بود که شماره گرفتم. یک ساعت نشستم منتظر (حداقل یک و حداکثر دو ساعت تا حالا در آن‌جا نشسته استم و عدد یک ساعت عدد نرمالی‌ست). وارد که شدم، از آن‌جایی که هول شده بودم که بالاخره نوبتم شده، رفتم جلوی میز خانم مگیسترات ایستادم و گفتم امممم... خانم مگیسترات با خشانت خاص خویش فرمودند که امممم نداریم. حرفت را بزن. من زمان کوتاهی از برای تو وقت دارم. این شد آغاز پروسه‌ی ژانر وحشت: مگیسترات.
بعد دردسرتان ندهم. رفتم از پلیس گواهی گرفتم که مدارکم گم شده و رفتم شعبه‌ی دم خانه‌مان. شعبه‌ی دم خانه‌مان گفت باید بروی مرکز کارت را انجام بدهی و خلاصه رفتم آن‌جا و آن‌جا دوباره پروسه از نو و در نهایت همه چیز بردم الا کپی پاسپورتم که یادم رفته بود. بعد خانم مگیسترات در این لحظه از خودش انعطاف نشان داد و گفت امشب برایم ایمیلش کن، دو هفته بعد بیا ویزایت را بگیر. بنده خوش و خرم و خوش‌خیال، ایمیل کردم و دوهفته صبر کردم به امید این‌که ویزا قلمبه بیاید توی بغلم. خبری نشد. بعد نگارنده در آینده‌ی نزدیک برنامه سفر داشته، لذا هول و ولایی به جانش افتاد که اگر ویزایم را ندهند چگونه از کشور فخیمه خارج و سپس به آن داخل شوم؟ پس دوباره ره مگیسترات به پیش گرفت. برای خالی نبودن عریضه یک عدد کپی پاسپورت هم همراه خویش برد زیرا که تجربه ثابت کرده، در مگیسترات همیشه باید دست پیش را بگیری که پس نیفتی. رفتم تو و به خانم مگیسترات گفتم خانم مگیسترات بنده مسافرم در فلان تاریخ. آیا ویزایم را می‌دهی (گردنِ کج). خانم مگیسترات در آخر وقت بوده و بسیار عصبانی به من گفت معلوم نیست. سعی‌ام را می‌کنم، هیچ قولی نمی‌توانم بدهم. برو بهت زنگ می‌زنم. بعد زنگ می‌زنم دم سال نو را شما خودت ترجمه کن دیگر. افسرده آمدم بیرون که سفرم مالیده و خاک بر سر این زندگی و من این‌جا گرفتار شدم و من باید دوهفته تعطیلات سماق بمکم. دیگر هیچ‌وقت نمی‌توانم از این‌جا بروم و باید خودم را این‌جا خاک کنم و اصلن یک حال منفی‌بافی تمام عیاری.
در همین حال به ناگه یکی دیگر از نمونه‌های نادر شست پا در چشم را در دانشگاه دیدم و وی به من گفت، همین بلا سرش آمده و یک کاغذی بهش داده‌اند که این بدبخت اجازه دارد از این‌جا خارج و سپس داخل شود. ما هم شنگول شدیم که راه قانونی داریم و دوباره به سوی مگیسترات شدیم. از لحاظ دستِ پیش، یک روضه‌ی مفصلی هم شب که می‌خواستیم بخوابیم، در مغزمان آماده کردیم، چرا که وقتی می‌خواهیم به آلمانی روضه بخوانیم که دل سنگ را آب کند باید جلو جلو بهش فکر کنیم و بدیهه سرایی بلد نیستیم. دردسرتان ندهم روضه به این شرح که آی من دانشجوی بیچاره ده ماه است خانواده ندیده‌ام و احتیاج به آدمی دارم که ته فامیلش منصف باشد و نتوانستم تاریخ سفر را به هیچ عنوان عوض کنم و این تنها تعطیلی من است و الان من گناه دارم، خانواده‌ام گناه دارند. همه گناه داریم. حالا تو بگو من چه کار کنم و تو رو خدا توی ده روز باقیمانده تا سفرم به من یک چیزی بدهید بتوانم باهاش مسافرت کنم و این‌ها. خیلی پر سوز و گداز ها. یعنی این‌طور شرتی زرتی که این‌جا نوشتم نه. روضه‌ی مزبور در مغزم ‌طوری بود که حین تهیه‌ش ده بار اشک خودم درآمد.
رفتم و نشستم دلتان نخواهد از ساعت یک ربع به ده تا یازده و نیم و بالاخره آن بالا نوشت صد و چل و پنج، یورتمه کنان رفتم به اتاق پونصد و سی و هشت، قیافه‌ی بچه‌گدا به خود گرفته گفتم: من یک مشکلی دارم که لطفن احتمالن به دست شما حل می‌شود. گفت تاریخ تولدت را بگو. گفتم ای بدبختی اصلن روضه بهش کارگر نیست. تاریخ تولدم را گفتم و اسمم را گفتم و گفت خب پنج‌شنبه بیا ویزاتو بگیر. یعنی یک لحظه اول ناراحت شدم که بابا من قد یک رفرات دانشگاه روی این روضه‌م کار کردم خب! بگذار بخوانم بعد ویزا بده! اما بعد بالاخره مغز و ملاجم موفق به تحلیل جملات شد و گفتم همین پنج‌شنبه؟ فرمودند بله. یعنی اصلن حال نگارنده به وصف نمی‌گنجد در این لحظه. انقدر در اتاق خانم مگیسترات جست و خیز کردم که خانم مگیسترات بالاخره خنده‌ش گرفت. از خنده‌ی خانم مگیسترات هم یاد یک معلم علوم راهنمایی‌مان افتادم به اسم خانوم اشجعی. این خانوم اشجعی در طول یک سالی که معلم ما بود هرگز نخندید. بعد روز معلم یکی از بچه‌ها یک شعر مزخرف خنده‌داری گفته بود و راجع‌به او و بچه‌های کلاس و نخندیدنش بود و وقتی داشت برایش می‌خواند بالاخره خانوم اشجعی خنده‌ش گرفت. بعد انقدر بامزه شده بود وقتی می‌خندید. انقدر قیافه‌ش عوض شده بود که اصلن ما حال معنوی به خود گرفته بودیم. طبعن از آن روز به بعد ما ازش کمتر می‌ترسیدیم چون بالاخره فهمیده بودیم فانکشن خنده هم دارد اما به‌هرحال بزرگ‌ترین رکورد نخندیدن مال معلمی‌ست که میعان و تصعید و تبخیر و این‌ها را به ما درس داد. بعله. پرت افتادم از مگیسترات. خلاصه که به حق پنش‌تن احتمالن پنج‌شنبه که بروم آن‌جا، ویزایم را می‌گیرم. 
این بود انشای من.