May 13, 2007

ماجرا این بود که من داشتم زندگی می کردم ، دو روز می رفتم دانشگاه ، دو روز درس می دادم و زندگی خوب و خوشی با خودم داشتم ! یهو پرت شدم وسط بینال ! پرت پرتم که نه ! یه کم هم خودم ، خودمو پرت کردم !(وبا صدای بلند می گم که اشتباه کردم ! جوگیر شدم ! خودمو در پس تجربه کردن گول زدم ! ) و این جوری بود که شروع کردم به فروختن روزام ! اول جمعه ها ، بعد ساعت های استراحتم ... بعد ساعت های خوابم ... و ساعات طولانی کار بی وقفه و بی پایان ... روزی شونزده ساعت کار سخت ! در حد فعلگی ! هر دوست عزیز گرافیستی که یه خط کشیده بود ، کارش رو فرستاده بود و ما کد می زدیم ! دست مریزاد بابا ! ما این همه گرافیست داریم ؟! نزدیک به هشت هزار اثر رو کد گذاری کردیم و جمع و جور کردیم ... بماند ... روزای سختی بود و از اون بدتر کاری که پذیرفته بودم انجام بدم ، کار من نبود! ... من اصلا این کاره نبودم ! من داشتم زندگیمو می کردم ! خلاصه به ما که رسید آسمون قرمبید ! (یا غرمبید؟!)
الانم که اینجا نشستم و دارم تند و تند خاطرات لالا کرد ! ( بر وزن حسین کرد ! ) رو تایپ می کنم ، علتش اینه که امروز بیست و سه اردیبهشته و من هم دانشگاه پرزانته داشتم و هم فاینالی داشتم که فکر می کردم می افتم ، و مرخصی گرفته بودم ... ولی به لطف همیشگی بلتوبیا پرزانته م که عالی بود و زبانم هم که به حول و قوه ی خودم ! پاس شد . و من الان به طور نسبی خوشحالم ، گرچه یک خوشحال خسته محسوب می شم
دلم خیلی واسه وبلاگم تنگ شده بود ... خیلی چیز ها پیش اومد که فقط دلم می خواست این جا بنویسم ، ولی حیف که وقتی می رسیدم خونه فقط می تونستم بخوابم و نشد که بنویسم ... همیشه وقتی کارگر ها رو می دیدم که توی تاکسی خوابشون می بره ، با خودم فکر می کردم مگه میشه کله ی آدم این قدر لق بزنه و بیفته رو سینه؟! ولی شبا که از اونجا برمی گشتم و توی ماشین پشت فرمون به زور چشمام رو باز نگه می داشتم یا تو آژانس خوابم می گرفت و سرم یهو می افتاد پایین ، فهمیدم می شه ! به راحتی ! سمپاتی با عمله ها هم منو کشته
خلاصه داستان به طور مختصر این بود اما این نبود
و راستی شما هم دیدید که به طور محسوسی همه تیره می پوشن؟

No comments: