May 24, 2008

عنوان پروژه
آیا «تاکسی مرسی»* برای سوار کردن مردها توسط زن ها است؟

مسئله پژوهش
وقتی مردی برای ماشینی که زنی می راند دست بلند می کند، چه اتفاقی افتاده است؟ برای روشن شدن مسئله یک کیس استادی انتخاب می کنیم. راه دور چرا؟ کیس استادی من می باشم. تا بوده و ما دیدیم و شنیدیم، «تاکسی مرسی» مخصوص دخترهای جوان با سر و گوش جنبان و قصد و غرض های آن چنان (نثر مسجع که منم! - می دانم الان به یکی باید سلام کنم ولی یادم نیست کی-) بوده که سوار یک عدد بی ام دبلیوی با صفا بشوند که آقای با قصد و غرض پسته ای! مشغول راندنش است (توجه شما را به این که سوار کننده باید مرد باشد، ماشین باید مدل بالا باشد و سوار شونده باید دختر باشد و این میان اروتیصم هم نقش ویژه ای داشته باشد، دوباره جلب می کنم). دوباره برمی گردیم به من. کدام یک از موارد ذکر شده درباره من صادق است؟ این سوالی است که نگارنده می کوشد به آن پاسخ دهد
لازم به ذکر است معیارهای زیبایی شناختی که چطور یک نفر تشخیص می دهد در آن سرعت! دستش را برای یک نفر دیگر بلند کند و آن یک نفر دیگر تشخیص می دهد که لبیک بگوید (ترمز کند) یا نه! از حوصله این بحث خارج است و خود مجالی خاص می طلبد و نگارنده در این نوشته بی خیال آن فاجعه است

فرضیه
دو حالت کلی وجود دارد
یک. آن آقا گمان می برد خانم راننده، مسافرکش شخصی است
دو. آن آقا گمان نمی برد آن خانم راننده، مسافرکش شخصی است
در حالت اول
یک. احتمال می رود آن آقا از فرنگ رجعت کرده باشد و خیال کرده باشد خانم ها برای امرار معاش، امروزه در کوچه پس کوچه های تهران مسافرکش شخصی می باشند و با مبلغ پانصد تومان تا ونک می برندش و این امری بدیهی است و معمولی و مختص آن خانم مسافرکش خط چهارراه ولیعصر نیست و همه گیر شده و اصلا از دیدن راننده اتوبوس زن در گوهردشت کرج تعجب نمی کند
در حالت دوم چند احتمال وجود دارد
یک. احتمال می رود مرد (پسر)ی که برای من دست بلند می کند که نگه دارم و سوارش کنم و نیشش تا بناگوشش باز است ، حساب خاصی روی من و خودش و پسته های احتمالی روی داشبورد ماشین من باز کرده است
دو. احتمال می رود مقاصدی چون رسیدن به مقصد، گپ زدن با یک خانم، عدم پرداخت کرایه، باحالیت خود آقا و خانم آقا سوار کن و همچنین اهداف پلیدانه ی بیپ بیپی(!) مورد نظر آن آقا باشد
سه. احتمال می رود که آن آقا گمان می کند که بسیار خوش تیپ می باشد و هیچ خانمی شانس همنشینی با او را از دست نمی دهد
چهار. احتمال می رود که وی تصور می کند من بسیار انسان دوست هستم و مردهایی که زیر آفتاب ایستادند را باید سوار کنم و بنی آدم اعضای یکدیگرند

سوال های پژوهش و پاسخ های اجمالی
سوال یک. من مرد هستم؟
پاسخ. خیر. من یک زن می باشم با قطع و یقین
سوال دو. ماشین من مدلش بالاست؟
پاسخ. خیر. من یک پراید فکسنی دارم
سوال سه. من از رانندگی کردن در خیابان ها قصد و غرض اروتیک و پسته ای دارم؟
پاسخ. خیر. اوروتیچ نمنه؟ من در حال گاز دادن برای رسیدن به کارم هستم. پسته چیه؟ دلت خوشه بابا. کو تا عید که ما دوباره پسته بخوریم؟ من اصلا اوروتیچم نمی آید توی خیابان
سوال چهار. آن آقایی که برای من دست بلند می کند، زن است؟
پاسخ. خیر. شواهد امر نشان می دهد که آن آقا مرد است. ما البته مدرکش را ندیدیم و نمی توانیم مستدل ثابت کنیم که لزوما مرد است. علاقه ای هم نداریم ببینیم! اما شواهد گویای مردی می باشند چون آن آقا روسری و نیز برجستگی محسوس(!) ندارد
پنج. پس چرا آن آقا برای این خانم که من هستم، دست بلند می کند؟
پاسخ. بنده پاسخی ندارم

تجزیه و تحلیل داده ها و جامعه آماری
اوایل من فکر می کردم اشتباه متوجه می شوم و آن آقاهای توی خیابان منظورشان با من نیست. بعد متوجه شدم وقتی آن آقاها دست تکان می دهند جز من ماشینی از جلوی آن ها رد نمی شود. مگر این که ماشین دیگر برای من نامرئی باشد که این هم با احتساب مست نبودگی اینجانب موقع رانندگی منتفی است. بعد من شروع کردم به بررسی این که وقتی یک آقایی برایم دست تکان می دهد، توی آینه نگاه کنم، ببینم با سرش مرا دنبال می کند که ببیند، ایستاده ام یا نه! مثل موقعی که به تاکسی می گوییم ونک؟ و با نگاه دنبالش می کنیم ببینیم ایستاد یا نه!؟ در کمال ناباوری دیدم بله! بر می گردند و با نیش های فراخشان نگاه می کنند مرا و کاملا انتظار دارند بایستم و به بخت خویش لگد پرانی نکنم! دست بر قضا اگر ترافیکی هم جلوتر باشد، که من ناچار به توقف بشوم، حتی چه بسا چند قدمی هم به سمت من حرکت می کنند. البته این جاست که من همیشه با آرنجم در را قفل می کنم! حاشا و کلا! حتی در این گرمای خفه کننده ظهر هم گاهی شیشه را بالا کشیدم و برای خودم پخته ام تا چراغ سبز شود. چرا که یک پرایدی چون پراید من فکسنی کولر هم ندارد

ارائه راهکار
روزی که دست بر قضا عقده های فروخورده عشقی- جنایی- پایان نامه ای- خانوادگی- دوستی- گرمایی- دانشگاهی- پاور پوینتی- کارت سوخت خانه ماندگی- موبایل شارژ نداشته گی- فحش خوردگی- مورد قهر شدن واقع شدگی- کار پیش نرفته گی- نفهمیده شدگی- مثل دور از جان شما خر توی گل واماندگی تان حسابی قلمبه و چاق شدند و دیوانه وار به سمت خانه می آیید چون گرسنه اید. احتمالا طبق معمول یک دانه از همین پسر(مرد) ها برایتان دست تکان می دهند. شما هم به تلافی تمام آن آقایان پف... و به تلافی تمام حرص های دیگرتان (توجه داشته باشید که حرص های دیگر هم لازم است چون اگر نباشند، شما به حد مورد نیاز برای از خودبیخود شدن و عصبانیت نمی رسید از چنین حرکتی و فقط شانه بالا می اندازید و می روید)، یکی از انگشتان قلمی تان را (این که کدام انگشت را نمی توانم مستقیم بگویم اما راهنمایی می کنم که قدش کمی بلندتر از بقیه باشد) را پس از نیش ترمزی که منجر می شود یک چرخش نود درجه ای به سمتتان بکند و چند قدمی هم هیکل لشش را جلو بکشد، افراشته و از پنجره بیرون آورید و به آن آقای گرمازده ی نگون بخت که لابد از نظر خودش شوخ و شنگ و با حال نیز هست، نشان می دهید و توی هوا چند بار تکان می دهید که شیرفهم بشود که چه منظوری دارید و آن گاه گازش را گرفته! و به خانه می آیید و این راهکار را پس از اطعام دل گرسنه غمگینتان در بلاگتان برای خالی نمودن حرص به خوانندگان ثابتتان توصیه می کنید

نکات مهم
آدمی که آن جور برای شما دست بلند می کند از درصد خاصی از مجنونی رنج می برد. لذا
یک. در فاصله ای بایستید که پس از دیدن انگشتتان نتواند به شما حمله کند
دو. جلویتان را ارزیابی کنید که ترافیک نباشد تا وی بتواند با دوسه قدم فیلی به شما برسد
سه. آن قدر دور نشوید که نفهمد کدام انگشتتان را نشان می دهید تا اثر انگشت تکان دادنتان از بین نرود
چهار. اگر وقتی این کار را کردید بهتان گفت جــــــــــــــون! خوب این به خاطر همان مجنونی است دیگر! کاریش نمی شود کرد
پنج. اگر پرید پشت یک موتوری و آمد کنارتان فحش داد هم دو حالت دارد
پنج- یک. شما فرار کنید و فحش بخورید و به این فکر کنید که شما هم فحشتان را دادید
پنج- دو. سر صحنه جرم بمانید و با کشیده ی آب نکشیده ای دعوا را شروع کنید و مثل زنیکه ها توی خیابان هوار بکشید و از خودتان یک میمون بسازید که من به جهت این که این صحنه را فقط دیده ام و شخصا تا به حال امتحان نکرده ام خیلی توصیه نمی کنم

با تشکر و خسته نباشید
منصف

*hitchhike

May 22, 2008

تا ساعت سه که باید بروم سر کلاس، دوست ندارم کار مفیدی انجام بدهم. دوست دارم بیخود باشم. گیر کرده ام توی آرشیو نیکوی جک. آدم گاهی هوس می کند یک مرد عکاس دون ژوان، هیز، جذاب و خوش ذوق باشد عوض هر کاره ی دیگر و هر زنی که هست! "از اون مردایی که قلب زنای معصوم رو می شکنن!" تامس اومالی را یادتان هست؟ گربه های اشرافی"ساینارا آقای اومالی!" با قیافه ی ابلهانه ش که عاشق مامان گربه ی سفید و ملوس شده بود. گربه ها، هرزه های دوست داشتنی ای هستند. من از همان بچگی دلم می لرزید که آقای اومالی دوشس سفید ملوس را ول می کند یا نه! چون به نظرم دوشس خیلی خواستنی بود و گناه داشت. اما بعد دیدم نه! خیلی هم رقاص است! خیلی هم خوب چنگ می نوازد! و خودش گلیم خودش و توله هایش را بیرون می کشد... اما آن صداها آن دوبله ها در خاطر همسن و سال های من حک شده. کدامتان سیندرلا فراموش می کنید "سیندرلا سیندرلا تولدت مبارک!" (این را گاس توی عروسی سیندرلا می گفت! آن موش گامبو را با آن صحنه ای که با دندان هایش ذرت ها را نگه داشته بود، به یاد بیاورید!) بعد موش لاغره می گفت: " احمق تولدش نیست!" یا "قدت چقدره؟ چشمات چه رنگیه!؟ باید هماهنگی داشته باشه! منتها بی نظیر!" (جایی که فرشته سیندرلا را طلسم می کرد) یا سفید برفی را؟ که به نظر همه مان نامادری اش کم خوشگل نبود! بگذریم. شما بگویید چرا جک و سیندرلا و بقیه بر و بچه ها! در این پست کنار هم هستند؟
به نوستالژی وی اچ اس هم لطفا فکر کنید. چشم؟
فیلم های ال پی را هر ویدئویی نشان نمی داد. یادتان هست چه جنایتی بود ویدئو آن سال ها! شما نوار کوچک داشتید یا بزرگ؟


پ.ن
لینک این کارتون ها را که می بینید به سال های ساخت توجه کنید. سفید برفی پنجاه سالی از من بزرگ تر است! سیندرلا سی سال، گربه های اشرافی، ده، دوازده سال! قدیمی تر از چیزی بود که من فکر می کردم

May 21, 2008

واقعا از آلزایمر مثل شما خنده ام نمی گیرد. بیشتر وحشت می کنم وقتی چیزی را که بدیهی است فراموش می کنم. من می ترسم از فراموشی. من بابابزرگم را دیدم که چه بر سرش آمد از شدت فراموشی. من دیدم که یک بار چون کلاه به سرم بود و کاپشن پر کت و کلفتی پوشیده بودم به مامان بزرگم، مولی گفت: مولود جان این آقا پسر کیه!؟
بله! من رنج کشیدم از آلزایمرش که مرا با جوانی عمه ام عوضی می گرفت و سوسن جان صدایم می زد و من هم جوابش را می دادم. مرا، همین مرا که روی زانوهایش می نشاند و برایم قصه ی جلفاجراحمد تعریف می کرد و این اواخر قصه را هم یادش رفته بود. و مرا که موقع رامی بازی کردن کنار دستش می نشستم و از ذوق وقتی که پا کیس بود نفسم در سینه حبس می شد، فراموش کرده بود. همین مرا که این همه برد پارک و اسمم و ساعت و روز تولدم را پشت قرآن قدیمی با دست خط لزرانش نوشت. همین من و خواهرم که تنها دختران خاندان پدریم بودیم که سرباز خانه ای بود که دردانه هایش ما بودیم. همین مرا که این همه لوسم می کرد. کاملا فراموشش شدم. اما یک بار یادم هست وارد خانه شان شدم و این بعد از روزگار فراموشی بود و من مثل یک اصل در زندگیم پذیرفته بودم که بابابزرگم دنیای معاصر را فراموش کرده، و یادم هست از بیمارستان می آمدیم و حال همه مان به خاطر عزیز بستری مان خراب بود و من حواسم نبود و سلام نکردم. یکهو از زیر خروار خروار فراموشی به من گفت لاله جان سلام! من وسط پذیرایی خشکم زد. نگاهش کردم و رفتم به آرامی بوسیدمش. از ذوق این که مرا می شناسد، غصه ام را فراموش کردم. بعد گفت لاله جان چرا این قدر یواشی!؟ ( و بدانید یواش در سواد بابابزرگ من قید بوده است و بابابزرگ می خواست به من بگوید چرا یواش راه می روی یا چرا یواش حرف می زنی یا چنین چیزی. ولی ادبیاتش که آلزایمرمالی شده بود، اجازه نداد و به من گفت چرا یواشی؟) من دیده ام مدفون شدن هوش را در آلزایمر. این است که می ترسم از حواس پرتی ام. بله! بابابرگ من مرد بسیار شیرینی بود و آلزایمرش صدبار هم شیرین ترش کرده بود اما حال خودش چه؟ من می دانم که خوب نبوده. برای همین می ترسم وقتی دوستم یک ماه تمام به من می گوید که فلان ساعت کلاس دارد و من همان ساعت بهش تلفن می زنم و طبیعتا پیدایش نمی کنم هیچ جا و می ترسم نکند مرده باشد و هیچ یادم نمی آید که گفته کلاس دارد. بعد که بالاخره با ترس وحشتناک که نکند تصادف کرده باشد، نکند مرده باشد، نکند دزدیده باشندش، پیدایش می کنم، می خندد و به من می گوید آلزایمر داری عزیزم. من از این آلزایمر می ترسم. از این که یادم نمی ماند فلان ساعت را، فلان کار را، فلان جا را. من می ترسم. چند جا یادداشت می کنم اما بعد یادم می رود کجا یادداشت کرده ام و دود این حواس پرتی یکسر به چشم خودم و نزدیکانم می رود. من هیچ علاقه ای ندارم که حواس پرتی ام در زندگی ام منتشر بشود. جز یک مورد در سراسر زندگی ام این حواس پرتی که به غلط آلزایمر صدایش می زنیم برایم مضر بوده است. بله! به نظر شما شاید آدم فراموشکار بسیار شخص خنده داری است اما من حملاتش را دیده ام. من دیده ام که بابابزرگم جزییات سال چهل و دو را به یاد می آورد ولی نمی دانست ناهار چه خورده. من از این فراموشی بسیار وحشت دارم و باید راهی پیدا کنم که مقابله کنم با حواس پرتی ارثی ام.بله! من هم می دانم که گاهی بهترین دفاعمان در برابر غم، فراموشی است اما فراموشی ام گاهی به تمام زندگی ام مالیده می شود و من خودم را می بینم که پیرزن آلزایمری غم انگیزی شده که حتی جزییات سال هشتاد و هفت را هم به یاد نمی آورد

پ.ن
لنا می گفت قبل ترها فکر می کرده که چهل سال خیلی سن زیادی است اما حالا می داند که خیلی هم نیست. می گویم چهل سال هنوز هم خیلی است! ماییم که به چهل سالگی نزدیک می شویم. ماییم که می غلتیم در سراشیبی سن و سالمان. ماییم که داریم می گذرانیم. هستیم و به همین راحتی چهل سالمان هم خواهد شد

May 18, 2008


*marc chagall-birthday
*pablo picasso-guernica

یک تزی درباره ی شاهکارهای هنری وجود دارد. این آثار اغلب یک تکه ی خیلی خوب و خیلی شخصی دارند. یک تکه ی خیلی خوب و خیلی شخصی که به خاطر همان است که دوباره سراغشان می رویم. به خاطر همان است که شاهکار شده اند. شخصی بودنشان بسیار حائز اهمیت است. وقتی از حس راستینی در وجودمان می نویسیم، بشریت را در یک حس فردی و خصوصی و در عین حال جمعی سهیم می کنیم و اگر کسی قبل از ما به این شکل بیانش نکرده باشد، این جاست که خالق شاهکار شده ایم
برای مثال یک قطعه موزیک. فلان هفت ثانیه متوالی اش برایمان دلنشین است. چون چیزی از ما را بیان می کند یا چون ما را یاد چیزی می اندازد و لذا رجعت می کنیم و چهار دقیقه آهنگ را برای همان هفت ثانیه گوش می دهیم و دوباره و دوباره گوش می دهیم. کمتر پیش می آید که لزوما تکنیک خوب ساختن اثری برای ما دلیل این باشد که آن را دوست داشته باشیم. نه این که تکنیک اجرا کم اهمیت باشد که بارها گفته شده که اثر متوسط با اجرای عالی بهتر از اثر عالی با اجرای متوسط است ولی به هر حال اجرای خوب خالی (!) دل ما را نمی برد. می توانیم از تجرید موسیقی خارج شویم و درباره ی نقاشی بگوییم که عینی تر است. برای مثال نقاشی تولد از مارک شاگال را تماشا می کنیم. زیباست. شاعرانه است. پرسپکتیو خاصی دارد. رنگ هایش درخشانند و سرخی کف اتاقش چشم نواز است اما می دانیم که برای حرکت عجیبی که به گردن مرد داده شده، اثر را دوست داریم. برای این که آن گردن به ما می گوید تو را می بوسم در حالی که به خاطر بوسیدنت پرواز می کنم و شوق من به بوسیدن است که می تواند گردنم را در چنین موقعیت خیال انگیزی قرار بدهد و مرا در هوا غوطه ور کند. وقتی می بوسمت تو هم چون من شناور خواهی شد و این حس برای هرکسی که یک بار با میل فراوان کس دیگری را بوسیده، قابل درک و بازسازی است و در عین این که بسیار شخصی است، بسیار عمومی و انسانی هم هست. یا حتی اثر شناخته شده تری از این کار شاگال را مثال می زنم. گرنیکا را از پابلو پیکاسو تجسم کنید. کل ماجرا را دوست داریم. خاکستری بودن کار را از آدم رنگینی چون پیکاسو انتظار نداشته ایم و دیدیم که به خاطر محتوای اثر کار خاکستری شده است. مرز باریک زیبایی و خنده دار شدن چهره های کوبیستی را در این نقاشی ها دیده ایم که با نازک طبعی نقاش حفظ شده است و به سمت کاریکاتور نرفته است. رنج را در تک تک چهره انسان ها و حتی حیوانات تصویر لمس کردیم. شعله های آتش که در ساده ترین حالت ممکنند، تنمان را سوزانده اند اما می دانیم میان آن همه، آن زنی را دوست تر داریم که گوشه سمت چپ است و کودکش در آغوشش مرده و سر بی جانش به پایین افتاده و مادرش فریاد دردآور مردمش را سر داده است و آن صحنه، سوگواری مادرانه برای یک قوم است که این اثر را در زمره شاهکارها قرار داده است
از منظر خالق هم که بخواهیم به چنین آثاری بپردازیم، می توانم مثال دوست مجسمه سازم را بگویم. او یادم داد که به عنوان خالق اثر هم می توانی چنین احساسی داشته باشی. مجسمه ها هم مثل ترانه ها و نقاشی ها چنین کیفیتی دارند. وقتی تمام می شوند و نوازششان می کنی، می بینی یک خال جوش را بیشتر از بقیه دوست داری. دوباره دست می کشی روی مجسمه، باز می بینی گرفتار این هستی که دستت آن خال جوش خاص را دوباره لمس کند. نکته اش این است که اگر همان یک دانه خال جوش روی یک ورق فلز صاف صیقلی بود، این نمی شد. باید همین مجسمه باشد و باید همان خال جوش باشد. بدون هم ناقصند. مثل این می ماند که آن هفت ثانیه دل نشینت را از آهنگ بچینی و هی گوش کنی. نمی شود همان حسی که لازم داری. حسش لابه لای آهنگ می آید و با آن هفت ثانیه ارضا می شود! بدون همدیگر می میرند انگار. من نمی توانم بگویم خال جوش را بیشتر دوست دارم یا پیکره ای که خال جوش رویش است. من همه را با هم می خواهم و این هم جادوی خالق اثر است
درباره نوشتن هم خودم بارها تجربه کردم. خال جوش های نوشتنی را با جمله های مختصری در دفتر کوچکی یادداشت کردم. اما خانه که آمدم وقتی خواستم سرهمش کنم یا لای نوشته دیگری بچپانمش، نتوانسته ام. خال جوش را گذاشته ام روی یک ورق فلزی بی مزه، بی بو و بی خاصیت (بخوان دفتر یادداشت کوچکم). اغلب نشده است. اگر گاهی هم شده، برای این بوده که نوشته اتود بوده، خال جوش نبوده و من توانسته ام لابه لای اتودم مجسمه کاملش را تصور کنم اما نسازم و بعد که مجسمه ام را ساختم، خال جوش لازم را هم رویش نشاندم
دست آخر من همان همانی هستم که سخت باور دارد بهتر است اثر را جراحی نکنیم. این که می گردیم که بفهمیم به کجایش معتاد شده ایم ایرادی ندارد ولی آفت شناخت این است که تصور کنیم می توانیم خال جوش ها، زنان سوگوار از مرگ فرزند را و نحوه خمیدگی گردن مرد در پرده شاگال را از اثر جدا کنیم و جدا از اثر از آن ها لذت ببریم. با این که شاید جوهر اثر همین ها باشند اما لذت بردن از این جزییات بدون نشستنشان در کل، جسارتا نشدنی است

خواندن رمان خانه ارواح ایزابل آلنده بر آنم داشت تا از زیبایی حرف بزنم. می گویم چرا اما قبلش می خواهم تکلیفم را با شما درباره زیبایی مورد نظرم روشن کنم. از زیبایی منظورم زیبایی صورت و ابژکتیو است. زیبایی های غیر قابل انکار. زیبایی هایی که به سلیقه برنمی گردد. زیبایی هایی که همه درباره شان متفق القولند. که درباره شان لازم نیست بحث کنیم. همه مان وجودشان را می پذیریم. لازم نیست توجه مخاطب زیبایی را به گوشه ی خاصی از زیبایی جلب کنیم تا با ما موافقت کنند. نمی خواهم راجع به شیرینی، معصومیت، دلنشینی، جذابیت، لوندی، طنازی و صفاتی نظیر این ها حرف بزنم. بحث من فقط و فقط زیبایی است. آدم های کمی هستند که به طرز آشکاری زیبا هستند. زیبایی شان خودش را بیان می کند و اگر ندارد! نمی توانیم بگوییم اگر بینی اش کمی سربالا تر بود، زیباتر بود یا اگر چشمانش کمی درشت تر بود یا اگر پوستش گندمگون بود... به کمک ما نیاز ندارند. مثل پیراهن سرخ می مانند. آشکارند. زیبایی هایی که چه بسا گاهی دلهره آور هستند
در رمان "خانه ارواح" یکی از دختران خانواده "دل واله"، "رزا" است، که در جوانی مسموم می شود و باکره ای خواستنی و ناکام می میرد. فصل اول این رمان در ترجمه حشمت کامرانی "رزا خوشگله" نام دارد. خواندن این فصل کتاب آدم را درگیر جنبه ای دیگر از زیبایی می کند. پیش از این که نظرم را بنویسم شمایی را که این رمان را نخواندید به توصیف های آلنده از زیبایی رزا می برم، شاید آن وقت لازم نباشد توضیح چندانی اضافه کنم: " زیبایی غریب این دختر کیفیتی اضطراب انگیز داشت که او نیز نمی توانست آن را نادیده بگیرد؛ این دخترش گویی خمیره ای سوای افراد بشر داشت. نیوآ حتی پیش از تولد رزا می دانست که خمیره او این جهانی نیست؛ زیرا پیشاپش او را در خواب دیده بود. از این رو وقتی قابله هنگام بیرون آمدن کودک جیغ کشید تعجب نکرد. رزا هنگام تولد سفید و صاف بود، بدون ذره ای چین و چروک، مثل یک عروسک چینی، با موهای سبز و چشمان زردرنگ. قابله با کشیدن صلیب بر سینه گفته بود: زیباترین موجودی که از گناه نخستین تا به حال دنیا آمده است. نانا از همان اولین استحمام، موهای رزا را با بابونه شست که رنگشان را روشن کرد و مایه ای چون مفرغ کهنه به آن ها داد. او رزا را بدون روانداز دربرابر آفتاب گذاشت تا پوستش که در قسمت های بسیار ظریف سینه و زیر بغل شفاف بود و رگ ها و بافت پنهان ماهیچه ها به خوبی در زیر آن دیده می شد، سفت و سخت شود. حقه های کولیانه نانا کاری از پیش نبرد و به سرعت شایع شد که نیوآ فرشته ای زاییده است. نیوآ امیدوار بود که مراحل پی در پی و ناخوش آیند رشد عیب و ایراد هایی در دخترش پدید آورد که البته چنین چیزی اتفاق نیفتاد، بلکه برعکس رزا در هیجده سالگی همچنان باریک اندام و بی عیب و نقص بود. حالت پوستش با آن روشنای آبی ملایم، موهایش و خرامیدن و رفتار آرامش آدم را به این فکر می انداخت که باید از موجودات دریایی باشد. در وجودش چیزی ماهی وار بود. اگر دمی فلس دار داشت پری دریایی می شد. اما پاهایش او را درست در مرز باریک میان موجودی انسانی و آفریده ای اساطیری قرار داده بود. نامزدی داشت که روزی با وی ازدواج می کرد و در آن صورت مسئولیت زیبایی اش دیگر بر دوش شوهرش می افتاد." نمی دانم با خواندن این بخش می توانید پی ببرید چه می خواهم بگویم؟ منظورم آن جنبه ای از زیبایی است که مسئولیتی را به دوش شخص زیبا می گذارد. گویی در زمان رزا مسئولیت زیبایی بر عهده پدر و مادر آدم بوده است و بعد از ازدواج به عهده شوهر! اما امروز کمتر کسی مسئولیت زیبایی کس دیگری را می پذیرد. برای همین استعداد بالقوه واگذاری سرقفلی زیبایی است که توی این داستان رزا به همسری آن مرد درنیامده، مسموم می شود و می میرد و چه مردنی! مرگ به جای پدر. آلنده نمی داند با این همه زیبایی ماهی وار چه کار کند. دلش نمی آید استبان قلچماق محافظه کار وارث زیبایی او شود. می کشدش. آن موهای سبز با مایه ای به رنگ مفرغ کهنه و چشمان زرد و پوستی با روشنای آبی ملایم، زنده نمی ماند. دلم از این می سوزد. زیبایی بی امان ویران کننده است. آن زیبایی های کمیاب گرانقدر لیز و سرخ و خواستنی. آن زیبایی هایی که مسئولیتش را باید بپذیری. خودش هم نخواسته که زیبا باشد... اما کاری است که شده و ضمن رشد عیب و ایراد پیدا نمی کند. چون موجودی است در مرز باریک میان اساطیر و بشر. چون زیبایی دریایی ماهی وار است. ماهی از جنبه لیزی و میرایی و نرمی... اماهیچ وقت ایراد پیدا نمی کند. زیبایی مقاومت شکن است. به تدریج خراب نمی شود. ناگهان می میرد. می دانید؟ متوجهید؟
همین

پ.ن
برای شمای چون مایی که پیراهن زیبایی تان سرخ سرخ نیست، یعنی چون من بنفش است یا چون رفیقم صورتی یا حتی سبز چمنی و سورمه ای هم خواهم نوشت. اما فسفری ها و طلایی ها و اکلیلی ها بدانید و آگاه باشید که همچون کلاس مبانی ام که دانش آموزانم را منع می کردم از هرچه طلایی و فسفری و صدفی تا معنی رنگ را بفهمند، این جا هم امیدی نداشته باشید از زیبایی تان - اگر دارید که البته من شک دارم داشته باشید- بنویسم

May 17, 2008

که من با وجود آنهمه علاقه و وابستگی گذاشتمش کنار – کنار کنار - ولی تو را گذاشتم سر طاقچه فراموشی دلم ، هر چند وقت یک بار دگرگون می شوم و می آیم گرد و غبار رویت را پاک می کنم و دوباره نازک می شوم ؟ مگر من چی ام از خودم کمتر است ؟ که فهمیدم سیگار خوب نیست ولی انگار نمی خواهم بفهمم که تو هم خوب نیستی ؟ مگر من چه ام است که اینطور سینوسی ام ؟ می دونی سینوسی بودن خیلی هم خوب نیست ، ولی حداقل این خوبی را دارد که می دونم اگر الان به سه پی دوم رسیدم ، به زودی به دو پی و بعدش هم دوباره به پی دوم می رسم . نمی دانم چند تا سه پی دوم طول می کشد . ولی من به خودم ایمان دارم
پ.ن
دوستمان می باشند این بالایی. ما زن هایی هستیم بسیار منطقی که ضمن این که عاشق خودمان می باشیم از صمیم قلب! بلد هم نیستیم خودتخریبی نکنیم! از همین نیاز خانم بگیر تا من خانم تا دنیا خانم

May 15, 2008

دل آدم قلوه کن می شود گاهی. بعد هی می گویند و شنیدی که آقا به مویی بندی! خانوم به چی پابندی؟ اما آن موقع نمی دانی یعنی چه که به مویی بند باشی. بعد فهم زمانی رخ می دهد که دلت به بقیه جاهایت با مویی بند باشد. چون دل آدم که یک چیز خیلی بزرگی نیست. ما هم که کت و کلفت نیستیم آن چنان و البته که دلمان کوچولو نیست اما خوب بزرگ هم نیست. قلوه کن هم که بشود دلمان و به یک موی نازک بند باشد، برای تحمل کردن وزن و وجودت خوب نازک است دیگر. خیلی تلاش و کوشش نمی خواهد فهمیدنش. یعنی من شخصا از اول که دل نازک نبوده ام. دل نازک شده ام. دل هم نازک می شود دیگر. مثل... مثل... مثل سر زانوهای پیژامه آدم که نازک می شود و دفرمه می شود. بعد یا باید بی خیالش بشوی کلا یا مواظبش باشی. من تصمیم گرفتم مواظبش باشم. بعد من از ترس این که همین بند مذکور دلم پاره نشود، تکان نمی خورم. اما خوب با این همه کمالاتم! که از بدبختی هیچ دخلی به دل ندارد و دل را ورزیده نمی کند، می بینم که یک نخ هستم. یک نخ ماتم زده لعنتی. چرا به سر نخ ماتم من می خواهند پنجاه تن وزنه بیاویزند؟ ماتم من بابا تو چه پررویی. اسبتو کجا می بندی؟ لعنت! می دانید آخر خود ماتم یک چیز سنگینی است. ذکاوت هم به کارش نمی آید. با آن وزنه پنجاه تنی خوب حسابم با کرام الکاتبین است دیگر. باور کن خودخواهانه نیست این حرفم. من به ذکاوتم اطمینان دارم اما دردی از ماتمم را دوا نمی کند. بعد حتی حلاوتی هم نیست. تمامش بی صبری آدمی است که می خواهد یک نفس عمیق بکشد و هوای شقایق نورماندی توی ریه هایش فرو برود اما مثل کسی که قفسه سینه اش شکسته است نمی تواند جز با نفس بریده بریده ای هوایی به ریه اش بکشد. بعد هی تو بچسب به عقاید نوکانتی. بعد هی من بگویم نره و همه یک صدا بگویند بدوش. بعد هم بی انصاف ها ما را به بهشت هم وعده نمی دهند حتی وقتی قبول می کنیم نر را بدوشیم. شده خودمان را شیر کنیم. ریلایز کردند که بهشت هم شاید نباشد. شایدش در این حد است که شاید که آینده از آن ما. بعد ما توی جایمان غلت بزنیم و ببینیم که دلمان غنج می زند برای شاید و آینده و پوست خیار و دلمان به همان خوش است که رندیم و با ذکاوت و یک روزهایی هم گریه می کنیم و طاقت می آوریم و تکان نمی خوریم که دلی نازک تر نشود. به ما بشارت دادند زندگی مان اگر زندگی نیست، ماکتش هم نیست و ما وسط نداریم. ما همینیم. ماهمینیم. شاید که آینده از آن ما
پ.ن