Apr 22, 2017

کارگران جهان متحد شوید

خواب دیدم که با بابا و بابابزرگم رفتیم یک کارخونه‌ی قدیمی که روی پارچه عکس مارکس و انگلس و لنین رو چاپ کنیم و پخش کنیم و انقلاب کنیم. وارد حیاط کارخونه که شدیم سوار یک ماشین قدیمی سیاه بودیم. صبح زود بود و من این‌طرف و اون‌طرف توی قسمت نمایش کارخونه پشت ویترین‌ها را که نگاه می‌کردم، صابون، شامپو، قاب عکس، ساعت و وسایل عتیقه‌ی دیگه‌ای می‌دیدم که می‌شناختم چون بابابزرگم این وسایل رو همیشه از سرکار برای ما هدیه می‌آورد. با خودم فکر کردم این‌جا حتمن وابسته به راه‌آهن است و چون بابابزرگم توی راه‌آهن کار می‌کرده ما موفق شدیم یواشکی بیایم این‌جا. 
بابام و بابابزرگم خیلی از کارمان مطمئن بودند. من تردید داشتم که کارمون درست باشه که یواشکی داریم از منابع کارخونه برای انقلاب خودمون استفاده می‌کنیم و کلن ترسیده بودم که نکنه مچمون رو بگیرن. به نظرم توی خواب خودم خیلی عاقل‌تر از بابا و بابابزرگ بودم که منابع و خطر دستگیری براشون مهم نیست.
یهو از گوشه و کنار کارگرها اومدن توی حیاط و به سمت سوله راه افتادند و قلب من ریخت که الان ما رو می‌بینن و بیرونمون می‌کنن یا به پلیس زنگ می‌زنن اما برای همه طبیعی بود که ما اونجاییم. بابابزرگم سوت زد و چند نفر دورش جمع شدند. یکی هم اومد و با بابام حرف زد و بابام عکس مارکس و انگلس و لنین با داس و چکش رو داد بهش و اونا رفتن تو سوله که چاپش کنن. من رفتم بالا سرشون. ناسلامتی من طراحی پارچه خونده بودم عهد بوق و همون لحظه بود که فهمیدم بابا و بابابزرگم چرا منو با خودشون بردن. منم کمی بالا سرشون وایسادم و چاپ رو نظارت کردم. اون میون با خودم هم به این نتیجه رسیدم که تکنیک صنعتی و اون‌چه ما توی دانشگاه هنر یاد می‌گرفتیم فرق داره. با خودم فکر کردم که من لنین رو خیلی بهتر می‌تونم بکشم اما به این سرعت نمی‌تونم بکشم. کارگری که روی زمین نشسته بود و داشت لنین رو می‌کشید، از تکنیک کوک زدن روز پارچه برای کشیدن دهن استفاده می‌کرد و من با خودم فکر می‌کردم تکنیکش خیلی بده اما جالبه و این‌جاهای خوابم یواش‌یواش خوشحال بودم که منم توی این حرکت انقلابی شریکم. بابابزرگم هم پابه‌پای کارگرها چاپ می‌زد و من به خودم گفتم ببین بابابزرگ هم جز طبقه‌ی کارگره!‌
بعد خوابم رفت به صحنه‌ی بعد که ما توی یه کوچه‌ی تنگ و خلوتی ایستاده بودیم و حوالی ظهر بود. من نمی‌دونستم چرا اون‌جاییم و چرا داریم صبر می‌کنیم. یه دلهره‌ای هم داشتم. بعد آدم‌ها یکی یکی اومدن بالای پشت‌بومهای خونه‌ها و پوسترها و پارچه‌ها با چاپ مارکس، انگلس و لنین رو گرفتن جلوی صورتشون. خیلی زیاد بودن. من بالا رو نگاه می‌کردم و تمام پشت‌بوم‌ها پر از کارگرهایی بود که پوستر دستشون بود. پارچه‌ها رو تکرنگ چاپ زده بودن و من تعجب می‌کردم که با زرد چاپ زدن. یعنی انقلاب من و بابا و بابابزرگم باید سرخ می‌بود ولی نه. با خودم فکر کردم حتمن رنگ زرد زیاد بوده تو کارخونه و خواستن منابع کارگرها حروم نشه! بله من توی خواب همچین آدمی هستم.
از من نپرسید بعد این همه سال چرا یاد همچین چیزهایی افتادم و این خاطرات و افکار از کجا میاد. کارهایی که توی خواب کردم و کردیم همون‌قدر برای من عجیبه که برای شما. کلی کلماتی که توی خواب دیدم رو جور دیگری نوشتم که خواندنش آسون باشه. تو خواب به خودم می‌گفتم بابابزرگ برخواسته از پرولتاریاست و کلن توی خوابم طبقه کارگر، نابودی بورژواها، جامعه طبقاتی، کمون اول و بلشویک‌ها، ماتریالیسم تاریخی و دیالکتیک و امثال این اصطلاحات توی بحث مدام تکرار می‌شد. تمام مدت خوابم داشتیم با هم بحث ایدئولوژیک می‌کردیم.
بیدار که شدم اولش خیلی خندیدم. به بابام زنگ زدم و براش تعریف کردم و اونم خیلی خندید. بعد هم برام گفت خواب دیده که نشسته و لاک زده. حالا لاک زدن بابام شاید مثل پوستر انقلابی چاپ کردن من نباشه اما بامزه‌ست. یه بار هم خواب دیده بود که حامله‌ست و بعد کره‌ی زمین رو زاییده بود. من و بابام گاهی خواب‌های این‌جوری می‌بینیم. گفته بودم براتون که داره موهاش رو بلند می‌کنه؟ بعد از تمام این سال‌های جدی و رسمی و کاری بابام توی شصت و هشت سالگی داره موهاش رو بلند می‌کنه و من تا حالا موهاش رو به این بلندی ندیده بودم. خیلی چیزهای ساده‌ای هست که یک مرد ایرانی مثل بابای من هرگز تجربه نکرده. مثلن لاک زدن، موبلند کردن و بچه زاییدن. همون‌طوری که من قاچاقی پوستر کمونیستی چاپ نکردم، دستگیر نشدم و بچه نزاییدم.

Oct 15, 2016

我不明白。



خودم را گرفتار کردم. توی استرس عروسی با بی‌حواسی تمام موضوع هنر غیراروپایی انتخاب کردم برای سمینارم و گرفتار هنر چین شدم. نه هر چینی. چین آنتیک. هر روز هر فحشی در توان خودم باشد سر این اشتباه به خودم می‌دهم. برای نوشتن یک صفحه مطالعات تطبیقی باید یک خروار مطلب بخوانم. هیچ اطلاع تاریخ هنر پایه‌ای درباره هنر چین ندارم. هنر مدرن منو پس بدین.
 هر روز چشم‌هام را باز می‌کنم و به خودم می‌گم نونت نبود؟ آبت نبود؟ چینت چی بود؟ قشنگ روزی که تند تند داشتم سمینارها را علامت می‌زنم یادم می‌آید. هنر غیراروپایی توی پرانتز چین را ضربدر زدم بعد لاگ‌آوت کردم. با خودم فکر کردم عصری برمی‌گردم ضربدر چین را برمی‌دارم. چه کاریه حالا چین؟ آن عصر هرگز نیامد. یعنی آمد منتها من یادم رفت. منِ خر یادم رفت.
حالا درست همان گریبانم را گرفته. سوال اول پروفسور: کیا چینی بلدن، دست نصف بیشتر کلاس رفته بالا. سوال دوم: کیا تا حالا رفتن چین؟ تقریبن تمام کلاس دست بالا کرده. منم سعی کردم خودم را نامرئی کنم هرطور که هست.
حالا باید برای پنجشنبه یک مطالعه‌ی تطبیقی بنویسم که قبور چینی جریانشان چی بوده. قبر که نیست با آن تصور رایجی که ما از قبر داریم. قصرهای زیرزمینی‌ست. 
خدایا نمی‌دونم چه‌جوری غر بزنم. الفبای چینی را پرینت کردم زدم توی توالت تا ببینم چی می‌شه. الفبا هم که نیست. یک مجموعه‌ای از علائم است که اصلن خودم هنوز منطقش را نفهمیدم اما با ما باشید.

Sep 17, 2016

قاشق‌زنی چه آسونه: مشتش بزن گود می‌شه، دمش رو بکش دراز می‌شه


ما درست دو هفته پیش ازدواج کردیم. ازدواج کردن با رولاند خیلی تصمیم ساده‌ای بود اما عروسی گرفتن سخت بود. برای اولین بار در عمرم روزهایی آمده بود که دو ساعت می‌خوابیدم و بعد از پنیک بیدار می‌شدم که نکنه همه‌چیز خراب بشه و اشتباه بشه و فلان کار را نکردیم و بهمان کار را به فلانی نسپردیم و بیسار کار را سپردیم و انجام نشد. قسمت عمده‌ی نگرانی، برنامه‌ریزی و سفر خانواده‌م بود. قسمت جزیی نگرانی هوا بود.
بارها به هم می‌گفتیم عروسی هم یک مهمانی‌ست مثل مهمانی‌های دیگر و ما دوتا توی مهمانی گرفتن خوبیم و واقعن هستیم اما آدم وقتی هرگز ازدواج نکرده، خیلی چیزها را نمی‌تواند حدس بزند. آدم نمی‌تواند قضیه را بزرگ نکند. آدم که حالا یعنی من و رولاند.
بهترین بخش عروسی‌م آمدن تمام اهل خانواده‌م بود. روزی که سپهر ویزا گرفت، رفته بودم پرو لباس عروسی، پیراهنم هنوز کوتاه نشده بود در نتیجه روی یک چهارپایه ایستاده بودم. تلفنم زنگ زد و سپهر گفت لاله اتوبوس‌های اتریش از ونک می‌برن؟ من اصلن نمی‌فهمیدم چی می‌گه و منظورش از اتوبوس چیه که مجبور شد در نهایت بگه: اسکول من ویزا گرفتم. بعد که فهمیدم های های زدم زیر گریه. همان موقع بود که فهمیدم چیزی که به خودم هم نمی‌توانم اعتراف کنم ترس از نیامدن سپهر است. مامان و بابا و لنا جای تردید نداشت اما سپهر تا پیش از این سفر، مرد جوان خاورمیانه‌ای بی‌شنگن بود که همه خوب می‌دانیم هیچ مورد علاقه‌ی اروپا نیست. تصور عروسی بدون سپهر خیلی عذاب‌آور بود. شادی ناقص بود که خوسبختانه اتفاق نیفتاد.
به هرحال عالی شده بود. همه آمدند. با قلی حساب کردیم که از دوازده کشور مختلف مهمان داشتیم. خیلی از این‌که به خاطر ما این سفر را انجام دادند بهشان افتخار می‌کنم و ازشان ممنونم.
یکی از نگرانی‌های هر روزه‌ی من وضع هوا بود جون می‌خواستیم توی باغ ازدواج کنیم. تا لحظه‌ای که برای مراسم رفتم تو باغی که همه نشسته بودند، باورم نمی‌شد که باران نبارد. نبارید. مراسم که تمام شد، من آرام گرفتم. اولین جمله‌ی قلی بعد از عقد این بود که لاله جای عینک آفتابی‌ت روی بینی‌ت افتاده که برای من خیلی عادی بود چون ما مدام این تذکر را به هم می‌دهیم اما عکاس تا ساعت‌ها برایمان دست گرفته بود که اولین حرفمان به هم بعد از ازدواج درباره‌ی جا انداختن عینک است.
چیزهای کوچک زیادی بودند که طور دیگری پیش رفتند از انتظار ما اما به هرحال خیلی خوب بود. مثلن آنوک که قرار بود گل بریزد جلوی پای ما، خجالت کشیده بود از مهمان‌ها و باباش بغلش کرده بود و جای آنوک، داوید، مرد گنده جلوی پای ما گل می‌ریخت. خیلی هم قشنگ و بامزه بود. 
یکی از معدود دفعاتی‌ست که هیچ خواسته و آرزوی دیگری ندارم. بعد از تمام شدنش با قلی می‌گفتیم که کاش شنبه هم هنوز عروسیمان بود. با حدود صد نفر مهمان، شانس صحبت کردن با همه فراهم نمی‌شود. دلم می‌خواست وقت بود با همه حرف می‌زدم اما نشد. یک چیز عجیب دیگری هم که بود این بود که به طرف هر گروهی از مهمان‌ها که می‌رفتم با من مثل ابژه برخورد می‌کردند و همه می‌خواستند با من فقط عکس بگیرند. کمتر کسی با من شروع به حرف زدن می‌کرد. توی بعضی از عکس‌ها معلوم است که دیگر دلم نمی‌خواهد عکس بگیرم.
بامزه‌ترین اتفاق عروسی این بود که عکاس آمد و حلقه‌های ما دوتا را گرفت که ازشان عکس بگیرد. بعد من رفتم پیشش که حلقه‌م را پس بگیرم و گفت که حلقه رولاند را گم کرده. ناگهان تمام مهمانی بسیج شد که حلقه‌ی رولاند را پیدا کند. دو ساعت از عقدمان گذشته بود. کف ویلا کف‌پوش چوبی بود که میانش درز داشت. حلقه افتاده بود لای یکی از این درزها. مامانم بعدن برام تعریف کرد که عکاس نشسته بوده و گریه می‌کرده که خیلی برای من خنده‌دار بود و دلم خیلی برایش سوخت چون حالا حلقه را می‌شود جایگزین کرد و به نظر من واقعن خیلی وحشتناک نبود که حلقه گم شده اما کار به این‌جاها نکشید و سپهر حلقه را پیدا کرد و ستاره‌ی شب شد. توماس هم آمده بود این وسط و به من می‌گفت قلی حلقه‌تو گم کرده و عاقد هم هنوز این‌جاست، بیا با من ازدواج کن که خیلی مفرح بود.
یک چیز بامزه‌ی دیگر کادوی نوربرت بود که یک بطری سه لیتری را از اشناپس انگور پر کرده بود و من برایش یک لیبل ساخته بودم به اسم عرق کشمش صددرصد سگی مخصوص عروسی لاله و رولاند که خیلی طرفدار پیدا کرد. اشناپسش واقعن مزه‌ی عرق می‌داد.
یکی دیگر از بهترین چیزها، یک فیلمی بود که لنا برایم درست کرده بود. از تمام فامیل و دوست‌هاییم که نبودند، خواسته بود که یک ویدئو بفرستند و به ما تبریک بگن. این‌ها را یکی سرهم کرده بود و اشکم را شدید و سیل‌آسا درآورد اما از قشنگ‌ترین هدیه‌هایی بود که گرفتم. کسانی که اصلن فکرش را نمی‌کردم برایم ویدئوی تبریک فرستاده بودند. مامان‌مولی هم بود.
آخرین بهترین هدیه، یک انگشتر خانوادگی بود که عمر طولانی توی خانواده ما داشته و حالا رسیده به من. گمانم از مامان‌مولی به عمه‌سوسن و حالا به من. از روزی که بهم داده شده، مثل گلوم (ارباب حلقه‌ها) و «مای پرشس» نگهش داشتم و تقریبن به اندازه‌ی حلقه‌م دستم کردم. احساس متوهمانه‌ای دارم که یک قدرت و کهنگی و وقاری دارد که جای دیگری نمی‌شود پیدایش کرد.
چیز عجیبی که درباره‌ی خودم فهمیدم این است که آینه‌شمعدان نقره دوست دارم. از این علاقه‌م اصلن اطلاع نداشتم تا روزی که آینه شمعدان نصیبم شد. آینه‌شمعدان خیلی کوچولویی‌ست که سپهر بهم هدیه داد و لنا برای سفره‌ی عقدمان آورد. 
عاقدمان هم خیلی خوب بود. با این‌که وظیفه‌ش نبود، تمام جزییات سفره عقد ایرانی را توضیح داد. قشنگیش برای من این بود که گردو و فندوق‌ها مال باغ مامان‌این‌ها بود. خودشان از درخت کنده بودند و لنا همه‌شان را روغن زد که قشنگ و براق بشوند و هیچ اکلیل و زرق و برق بیخودی در کار نبود. خیلی ساده و طبیعی و مفهومی بود به جای این‌که برق بیخود بزند.
همسایه‌ها یاری کردند تا ما ازدواج کردیم. هرکس یک کار قشنگی کرده بود. عقد که تمام شد، گروه موزیک بادابادا مبارک‌بادا زدند که من را خیلی غافلگیر و خوشحال کرد. اصلن توقعش را نداشتم. خیلی بامزه بود وسط این محیط، این آهنگ را، از این بند، شنیدن.
برای من خیلی کم پیش می‌آید که از یک ماجرایی هیچ چیزیش را نخواهم عوض کنم اما واقعن غری ندارم. خیلی احساس خوشبختی می‌کنم از آدم‌هایی که توی زندگی‌م هستند. اگر از اول بود، دوباره همین‌جور می‌خواستمش.
وسط استرس برنامه‌ریزی‌های عروسی فکر می‌کردم، حالا تمام می‌شود و من فکر می‌کنم که چه کار بیخودی بود عروسی به این بزرگی گرفتن اما حتی یک لحطه بعد از تمام شدنش، احساس پشیمانی نمی‌کنم که چنین مراسمی گرفتیم.
عروسی برای من باید عروسی واقعی باشد و بود.
خیلی‌ها از من می‌پرسند که متاهل بودن برایم چه‌طوری‌ست؟ وقتی آدم چند سال با هم زندگی کرده باشد، فرق چندانی با ازدواج کردن ندارد به نظرم. دیدن حلقه‌ها یادم می‌اندازد که ازدواج کردیم و حلقه را توی دستش دیدن برایم شیرین است. کلن همان‌قدر دوستش دارم که قبلن.

Jul 6, 2016

عباس کیارستمی


اولین خاطره اینه که خیلی کوچیک بودیم که فیلم زیر درختان زیتون درآمد. فیلم رو دیدیم و مامان و بابام خیلی خوششان آمده بود. من خیلی از فیلم رو نفهمیدم. قشنگ خنده‌ی تحسین مامان و بابام را یادمه. لذتش را یادمه از دیدن فیلم. بیشتر یادم نیست. 
دومین خاطره اینه که بزرگ شدیم و فیلم طعم گیلاس درآمد. حالا بزرگ هم که می‌گم باور نکنید الان دیدم سیزده ساله‌م بوده. به نظر خودم که خیلی بزرگ بودم. بابام خیلی هل می‌داد که فیلم‌های کیارستمی را ببینیم. به عنوان یک بچه، اوایلش زودم بود. اما از طعم گیلاس به بعد زودم نبود. سر طعم گیلاس هم یادمه به بابام نگاه کردم دیدم گوشه‌ی چشمش اشکیه. اون موقع که بابام رو نگاه کردم، خودم داشتم به پهنای صورت اشک می‌ریختم. وقتی دیدم بابام هم اشکیه، فکر کردم خب عیب نداره منم گریه کنم. بابا هم حتی گریه‌ش گرفت سر این. دیگه چه برسه به من. بعدم وسط اشکاش زد زیر خنده. اون‌جایی که رو موتور بودن. چقد این فیلم چسبید اون زمان واقعن. بارها نگاهش کردم. گمانم (مطمئن نیستم) برای اولین بارها به مرگ فکر کردم. بابام بهم گفت بابا جون ببین این راهشه. از راهش منظورش راه هنر بود. 
 بعد از اون بود که فکر کردم برم خانه‌ی دوست کجاست رو هم ببینم. الان که فکر می‌کنم می‌بینم بابا من خیلی بچه بودم. حرف تقریبن بیست سال پیشه. از خودمون اگر بپرسیم کجاها شکل گرفتیم؟ همین‌جاهاس. توی نوجوانی. کیارستمی برای من مدل یک هنرمند بود که خوب بود آدم اون‌جور باشه. 
سومین خاطره‌ی بچگی‌م  قهقهه بابام و عمومه که دوتایی نشسته بودن هرهر می‌خندیدن که کیارستمی سر کن با یک خانمی دست داده بود. بوس کرده بودش، بغل کرده بودش. یادم نیست چی کرده بود اما رضایت بابام و عموم ازش رو یادمه که به آرنجشه. که ج.ا. هیچ دوست نداره چنین حرکاتی دیده بشه اما کیارستمی هرکار صلاح می‌دونه می‌کنه. اون زمان این چیزا خیلی حرف بود. 
چهارمین خاطره چیدمان‌هاش و هایکوهاش بود. نمی‌دونم چرا خیلی مد شده بود ملت دست می‌انداختندش اما من فکر می‌کردم ما همو می‌فهمیم. ما یعنی من و کیارستمی. آدم توی ذهن خودش با قهرمانان زندگیش یک رابطه‌ی دوستی برقرار می‌کنه. قشنگ یادمه روبروی چیدمانش توی خانه‌ی هنرمندان ایستاده بودم هجده‌نوزده سالگی و اون موقع غول بود. با خودم فکر می‌کردم یعنی واقعن خودش اومده اینا رو چیده گذاشته این‌جا؟ قشنگ یادمه با یک جمعی بودم که مسخره می‌کردن درخت‌هاشو. منم ساکت دوستش داشتم و جرات نداشتم از خودم دفاع کنم  و فکر می‌کردم من هم همان‌جایی وایسادم که اون وایساده بوده و این چیدمان رو چیده بود و این بهم خیلی لذت می‌داد. ذهن نوجوان و جوان من ازش یک نماد ساخته بود. همایون ارشادی هم چهره‌ی این نماد بود. 
حالا که از دنیا رفت، فکر کردم برم دو تا ویدئوی مصاحبه ازش تماشا کنم. نمی‌دونم چرا فکر نکرده بودم. توی تمام این سال‌ها برم یک ویدئو نگاه کنم که چه‌جور حرف می‌زنه و چقدر خوشایند بود برام حرف زدنش را شنیدن. توی تمام این سال‌ها کم و بیش هرچیزی ساخت و اجرا کرد و نوشت رو تماشا کردم و  دیدم و خوندم.
کیارستمی برای من به نوجوانی‌م پیوند خورده. به بالیدن و به پیدا کردن راهم. به پیدا کردن خودم. چقدر به دلم نشست که از پیدا کردن خود حرف می‌زد. اما برام طوری بود که کیارستمی هرگز با مرگ یک‌جا نبود. با این‌که شاید با دیدن طعم گیلاس بود که با مرگ آشنا شدم. نمی‌دونم چرا فکر نمی‌کردم ممکنه بمیره. از دایره امکان خارج بود. خیلی حیف شد.

Jul 4, 2016

دیگه چه خبر؟


اوضاع بهتر شده. خانواده وقت ویزا گرفتند. جای عروسیمون درسته. مهمونام رو تلفنی دعوت کردم. کارت عروسی رو هنوز تموم نکردم که مثل آدم برای مردم بفرستم. تمام اگر شده بود انقد استرس نمی‌گرفتم که باید به دونه‌دونه‌ی مهمونا زنگ بزنم. چون همون‌طور که می‌دونید کوزه‌گر مرد از تشنگی. تمام عمرم برای همه دور و بری‌هام کارهای طراحی گرافیکشون رو سه سوت انجام دادم. حالا نوبت خودم شده. انگار اصلن توی سر من هیچ ایده‌ای نیست. سکوته و بوته‌ی خار قل می‌خوره تو خلاقیتم. یک هفته‌ست قلی می‌گه بدو. منم هیچی. من نگاه و من پینترست. هرچی می‌زنم به‌نظرم اُن‌جور خوب نیست که می‌خام. حالا لابد خودش میاد.
تابستونه. آفتاب عالم‌تاب می‌تابه هر روز و روحیه‌هامون به‌طرز فاحشی بهتره. یادمه دانشگاه الزهرا که درس می‌خوندم سارا شریعتی استادمون بود. یه بار بردم رسوندمش خونه از دانشگاه. بعد همین‌طوری حرف رفتن و برگشتن می‌زدیم. گفتم شما چرا برگشتین؟ گفت به خاطر (خیلی چیزا و) آفتاب. خیلی اثر کرد حرفش روم. بعد از ده سال حرفش رو یادمه و الان می‌فهمم که چی می‌شه که آدم آفتاب‌پرست می‌شه. آفتاب که می‌تابه، نمی‌تونم خونه بمونم. احساس می‌کنم آفتاب داره بیرون هدر می‌ره و من باید برم مواظبش باشم.
لباس عروسی رو هم خریدم. هنوز البته اندازه‌م نکردنش. کلن دور خودم می‌چرخم. این هفته لباس رو هم اندازه می‌زنن. چقدر کار داره عروسی. نصفش هم تموم نشده. مامانم هربار تلفن می‌کنیم ازم می‌پرسه خب میزی که قراره روش سفره عقد رو بچینم چه سایزی داره؟ آینه شمعدون چقد باشه؟ جینگیل و مستون و شیمبل و قیطان چند تا باشه؟ من هنوز پاسخی ندارم. مامانم هم طفلی هی منتظر و استرسی. آرایشگرم هم زنگ زد گفت من شاید نباشم. اینه که آرایشگر هم نداریم. کیک هم نداریم. این هفته خیلی قرارهای زیادی با همه داریم که تکلیف این چیزها رو روشن کنیم.  
دانشگاه تعطیله. منم این وسط واقعن راحت شدم از دست دانشگاه. این وسط برای دستیاری هم اقدام کردم که هر روز یک گلی زدند به سرم از حمالی‌های آکادمیک. ما هم بله‌قربان گویان انجام دادیم. اون هم فعلن تعطیل شده.
کلن رو روالیم. کارهای عروسی ننربازی‌های آسونیه. وای موهام چی؟ رقصمون چی؟ لباسمون چی؟ چی بخوریم؟ نکنه بارون بیاد؟ من به عسل آلرژی دارم حواسمون باشه عسل نذاریم دهن هم بلکه شهد شبه‌عسل بذاریم. واقعن خودتون قضاوت کنین. همه‌ش سراسر دل‌به‌نشاطیه.
دختر نا هم تا دوهفته دیگه دنیا میاد. خودش قل می‌خوره و منتظره و منتظریم. خواب بچه‌ی دنیانیومده رو می‌بینم. تا حالا همچین چیزی نشده بود. خیلی خوشحالم براش. جمله‌های کوتاه نوشتن هم خاصیت مقاله علمی نوشتن به آلمانیه. قول دادم جمله طولانی‌تر از دو خط ننویسم. خیلی نامفهوم می‌نویسم وقتی جملات طولانی می‌نویسم. با ترکه آلبالو زدم رو دستم تا عادتش از سرم افتاده. حالا عادت جمله‌ی کوتاه راه افتاده اومده تو وبلاگ. وبلاگ هم حال می‌ده ها. الان یه دور از رو نوشته‌م خوندم دیدم آخر عمری وبلاگم شده عین وبلاگای شوشوجون. یه دستور غذا هم تو پانوشت براتون می‌نویسم و امان از تافل‌شپیتز که تکمیل شه. بوس و بغل و آیکون‌های ناز و صورتی.

Jun 6, 2016

Aus Liebe macht man die komischen sachen, manche heireten sogar!

فوریه امسال با قلی رفتیم تعطیلات زمستانی. قرار بود اسکی کنیم و بریم ترمه. هی همین‌طور این حرکت رو تکرار کنیم تا سیر شیم. روز دوم اسکی من زدم دستم را ناکار کردم. برای من از سفر فقط ترمه و سونا باقی موند و این‌طوری شد که بعدن فهمیدم برنامه‌هاش رو برای این‌که روی قله‌ی کوه ازم خواستگاری کنه به هم زدم با دست چپ آتل‌بندی شده که نمی‌شد حلقه دست کرد و اخلاق سگ کسی که دستش اول اسکی ترکیده هم خیلی مناسب نیست.
این‌طوری شد که به جای روی قله، آخرین روز سفرمون، توی یک ترمه هتلی شب شده بود و اومد دم شومینه لب تختی که من روش دراز کشیده بودم و کتاب می‌خواندم. یهو خیلی جدی شد. توی سالن قدم می‌زد و می‌رفت دم پنجره و می‌آمد. چندبار رفت و آمد بعد نشست پیشم. کتابم رو گرفت از دستم. یک چیزهایی گفت که یادم نیست. بعدم زانو زد وگفت باهام عروسی می‌کنی؟ منم واقعن با این‌که کلن فکر می‌کردم یک روز همچین چیزی میاد، خیلی شوکه شدم. اولین جوابم این بود که اوه. تا حالا کسی هم‌چی سوالی از من نکرده. خندید و گفت چه خوب. اینم باید بگم که از وقتی زانو زد تا وقتی حلقه رو درآورد حدس می‌زدم درباره‌ی چیه جریان و همه‌ش فکر می‌کردم ما که با حوله‌ایم و الان سونا بودیم لخت مادرزاد! این حلقه رو کجا گذاشته بود؟ سوال مهم بعدی: حلقه چه شکلیه؟ 
به خاطر این فکرها، روم سیاه، در این لحظه‌ای که باید یادم مونده باشه، هیچ یادم نیست چی بهم گفته. صورتش یادمه. حالمون رو یادمه اما یادم نیست چی گفت. بعدم یادمه که حلقه رو دستم کردم و فکر کردم اوه این حلقه چقد روی انگشت‌های زخم و زیلیم عجیبه. این‌طوری شد که ما بقول گفتنی نومزد کردیم.
 
حالا هم می‌خایم عروسی و سپس دمب خروسی کنیم. عروسی خیلی سخته. یعنی برای آدمی که چهل الی پنجاه ساعت کار و درس داره، خیلی سخته. خیلی برنامه‌ریزی داره. خیلی خیلی خیلی کار و زحمت و برو بیا و هماهنگی داره. الان سه ماه دیگه عروسیمه. خانواده‌م وقت ویزا ندارند. من لباس عروسی ندارم. ساقدوشم هشت ماهه حامله‌ست. الان هم فصل تحویل کار و استرس و مهمون و ایناست. الان لابد تو دلتون می‌گید بابا مگه مجبورین؟ جواب ما اینه که نه. دوست داریم و مرض داریم همه کارامون هیجانی باشه. 
قدیم که می‌دیدم دور و برم یک سال به خودشون وقت می‌دهند تا عروسی بگیرند، فکر می‌کردم اوووووه چه خبره یک سال؟ الان توصیه‌ی من به شما جوانان اینه که یک سال به خودتون وقت بدید واسه برنامه‌ریزی. خیلی کاره. مخصوصن وقتی خانواده‌ی آدم کنارش نباشند. 
الان به همه گفتم اگر خانواده نتونست وقت بگیره، عروسی رو می‌اندازیم سال دیگه. باورم نمی‌شه سفارت می‌تونه انقدر استرس ما رو اضافه کنه. توی وین اجازه نداری مهمانت رو زودتر از سه ماه مانده به سفرش دعوت کنی و وقتی سه ماه مانده به سفر دعوت می‌کنی، سفارت وقت نمی‌ده. 
اره به کون چیست؟ همین چیزاست.
 
حالا که این روضه رو نوشتم، براتون می‌نویسم که مدارک ازدواج زن با پاس ایرانی با مرد اتریشی چیه. 
چون این سوال رو خیلی ازم پرسیدید و مدام نصفه نیمه جواب دادم. لااقل انقد غر می‌زنم به یک دردتون هم بخوره.
مدارک از طرف زن: 
یک. گواهی تولد
در واقع ترجمه رسمی (با مهر وزارت خارجه) شناسنامه‌ست. 
با تاییدیه سفارت اتریش در تهران (مهر سفارت اتریش)
دو. گواهی تجرد 
در ایران از ثبت احوال حسن‌آباد، اداره امور مربوط به ایرانیان خارج از کشور 
با ترجمه رسمی (با مهر وزارت خارجه)
با تاییدیه سفارت اتریش در تهران (مهر سفارت اتریش)
(گواهی تجرد توی بعضی کشورها توسط سفارت ایران صادر می‌شه که بعد باید مورد مهر و امضای رسمی قرار بگیره.)
مهم: این مدرک شش ماه اعتبار دارد.
سه. اجازه پدر
هر دفتر اسناد رسمی می‌تونه این گواهی رو صادر کنه. شناسنامه و حضور پدر و دختر الزامی‌ست.
با ترجمه رسمی (مهر وزارت خارجه و مهم این‌که برای تاییده وزارت خارجه شناسنامه پدر و دختر همراه سند باید فرستاده شود. در بعضی موارد وزارت خارجه تایید نمی‌کند و پدر و دختر باید حضوری به وزارت خارجه بروند)
این مدرک مورد تایید سفارت اتریش نیست. جون گواهیست که اشخاص به هم دادند و نه از طرف یک سازمان، درنتیچه مهر سفارت نمی‌خوره.
مهم: این مدرک شش ماه اعتبار دارد.
چهار. مدرک تحصیلی
پنج. ویزا 
شش.پاسپورت 
هفت. تاییدیه محل اقامت
اصل تمام مدارک ایرانی هم باید تحویل داده بشه قبل از ازدواج و واقعیت اینه که شماره چهار تا هفت سخت نیست اما تهیه سه تای اولی یک ماه دوندگی داره و دو هفته‌ی اول هر روز لااقل پنج ساعت باید برای این کار سرمایه‌گذاری بشه. توی اتریش دو ماه قبل از ازدواج باید به دفاتر ازدواچ مراجعه کرد و مدارک را تحویل داد. 
من هم فکر می‌کردم که دارم لطف می‌کنم ازدواج می‌کنم و دلشون هم بخاد که ما داریم این کار رو انجام می‌دیم اما شهر شما را خواهد دواند تا بفهمید ازدواج کردن آسان نیست. 
 
با همه‌ی این‌ها خوشحال و شنگولم.