۱۲ تیر ۱۴۰۱

ناله نکن

 نامه که می‌نوشتم براش، دوست داشتم پاش امضای خل‌و‌چلی بکنم. دوست نداشتم بنویسم خوب و خوش باشی، لاله. تا بعد، لاله. می‌بوسمت، لاله. مشتاق دیدارت، لاله. لابد پای همه‌ی نامه‌هایی که می‌گرفت، همین‌ها بود. می‌خواستم اون نامه، همچون حال خودم که از عاشقش بودن دیوانه شده بودم، بی‌همتا باشه. مثلن آخر نامه می‌نوشتم عیان سخاوتمند تو، لام. 

دوست داشتم ته نامه‌ها بنویسم لام. دوست داشتم به لام فکر کنه وقتی می‌خونه لام. دوست داشتم بدونه هست و اون نیست. 
.
اون یک بار هم یک نامه ننوشت که امضاش حالا عیان سخاوتمند نه اما اقلن عیان خالی باشه. همینش رو هم دوست داشتم. هر آدمی که مدتی باهام می‌نوشت و حرف می‌زد و می‌گشت، مدتی بعد با کلمات خودم با من حرف می‌زد. اون نه. خم نمی‌شد از راه راست. این همه نامه نوشتم براش. برای کی من انقد نامه نوشتم. نمی‌دونم. یک مرتبه با زبان خودم جوابم رو نداد. جمله‌های کوتاه و مختصر می‌نوشت. گاهی متافور می‌آمد در زبانش اما متافورهای دور. پایین نامه هم همیشه حرف اول اسمش رو می‌نوشت و یک نقطه می‌ذاشت پهلوش. 
من قامت حرف اول اسمش رو تماشا می‌کردم و دلم غنج می‌رفت برای قامت خودش. 
.
طبیبم که عاشق اغماضه و خیلی به حال من دل‌رحمه، یک بار گفت آخر همه رو نویسنده کردی؟ می‌خوای یه چیزی بنویسی «همه‌ی دوست‌پسرهایی که نویسنده کردم». خندیدم. بعد فکر کردم دیدم لااقل خواننده که کردم. ولو برای ده دقیقه‌ای که اون نامه‌ها رو می‌خوندند. اما اونی که می‌خواستم جملات طولانی‌تری بنویسه، هیچ‌وقت ننوشت. 
به اون ایرادی نیست. 
من خودم کلن دوست داشتم نامه بنویسم. نه این‌که چون او رو دوست داشتم، مجبور باشم بنویسم. چون نامه دوست داشتم، دوست داشتن او رو هم نامه می‌کردم. هرچی دوست داری را به هم بدوز، ببین چی می‌شه. 
همیشه هم دلم به هول و ولا بود که کسی نامه‌های من رو نخونه. از بس که دوست داشتم همیشه عیان سخاوتمند بنویسم. کاغذ هم نبود بگم آتش بزنه. تا ابد یک جایی هستند. ابد هم حالا برای ما مردم معمولی نهایتن پنجاه ساله. حالا بگو خونه‌ی پر، صد سال. بعد هرکی ما رو شناخته می‌میره و انگار که نبودیم و عدم. گاهی خیلی سرم نامساعد می‌شه فکر می‌کنم ممکنه توی همین صد سال غریبه‌ای نامه‌هامون رو بخونه. بعد فکر کنه می‌دونه منظور من چی بوده. من خودم هم نمی‌دونم منظورم چی بوده. حالا اینم اغراق دیگه. دونستنش رو که می‌دونم اما نخونه کسی. می‌دونم معلوم هم نیست که نخونده باشه کسی. اکه‌هی.
وقتی تو آغوشم بود و خیلی کیفم کوک بود و خیلی خوش بودیم و خیلی دیگه نمی‌دونستیم چه کنیم، می‌گفتم آخه من چه کارت کنم؟ می‌گفت کتابم کن.

۲۲ خرداد ۱۴۰۱

کندوکاو با عشق و نکبت

یک داستانی که هیچ‌وقت این‌جا ننوشتم بس که شرم می‌کردم این اتفاق برای من افتاده، ماجرای رفتن همون شخصیه که این‌جا ازش به اسم بلتوبیا و خیلی اسمای دیگه، یاد می‌کردم. اسمش رو گذاشته بودم بلتوبیا چون کمربند ماشین رو نمی‌بست و من بهش می‌گفتم می‌ترسی از کمربند؟ از این مردای قدیمی بود که با کمربند خفه می‌شد. خیلی آدم بدقلق و سختی بود اما من می مردم براش. برامون.

اون سال‌هایی که باهم بودیم، مثل بقیه، او هم فکر رفتن از ایران بود. دو سه سال با هم بودیم و بعد از ایران رفت. من بیست و سه چهار سالم بود. از ایران رفتن همان و ناپدید شدن همان. یکهو آدمی که صبح تا شب و شب تا صبح با من بود، دود شد رفت هوا.

نه تلفن جواب داد.

نه نامه جواب داد.

نه خبری داد.

هیچی.

مطلقن هیچی.

.

من جوابی برای این سوالم که چرا ناپدید شد بعد از رفتن، نداشتم. کاملن آچمز شده بودم. اصلن به مخیله‌م خطور نمی‌کرد که این‌طور چیزها دلایل ساده دارند. مثلن اولویت. فکر می‌کردم مدام که «ما» یه چیز دیگه‌ایم و بر همه‌چیز مقدمیم و همه چی حتمن یه دلیل بهتری داره و امکان نداره او من رو ترک کرده باشه. الان که فکر می‌کنم می‌بینم امید.

خیلی روزهای سختی بود. جوابی برای اون سکوت بی‌رحمانه‌ای که باهام کرده بود، نداشتم. بی‌جوابیش خیلی اذیتم می‌کرد. خیلی پریشان بودم. تمام اون آشفتگی و پریشانی رو با تمام قوا پس می‌زدم. امکان نداشت.

امکان داشت.

گذشت اون روزها و زمان مرهمی شد به اون رنج.

.

هفت سال بعد از رفتنش، زنی باهام تماس گرفت و ازم پرسید که بلتوبیا رو می‌شناسم یا نه. گفتم می‌شناسم اما سال‌ها پیش. گفت همسرشه. من تازه با قلی هم‌خانه شده بودم. چهار پنج سالی بود که وین زندگی می‌کردم. بعد از این همه سال و آدم‌هایی که آمده و رفته بودند از زندگی خودم، سختم بود فکر این‌که یک آدم دیگری جز من، کنار او باشه. اما یه نگاه به زندگی خودم کردم و نهیب زدم به خودم که او هم مثل من زندگی جدیدی داره.

.

نهیبم خیلی دوام نیاورد. اون زن گفت هفت ساله با بلتوبیا ازدواج کرده. هفت سال مثل یک تشت آب سرد بر سر من ریخت. هفت سال پیش من رفتم دنبال بلتوبیا، سوار ماشینم شد و بردمش فرودگاه.

ورژن کوتاه داستان اصلی این‌طور بود که من بردمش فرودگاه و بوسیدمش و سوار هواپیما شد که اون‌ور دنیا یکی که من نبودم، مشتاق پیاده شدنش باشه.

خیلی سختم شد. بعد از شنیدنش از خشم نمی‌دونستم چه‌کار کنم.

باورم نمی‌شد که برای من چنین اتفاقی افتاده. مگه من وسط یه ملودرام درجه سه بودم؟ احساس سخیفی می‌کردم. اصلن باورم نمی‌شد. اصلن. اصلن. این اتفاق‌ها مال مردم بود. مال من و بلتوبیا نبود. کنار خشم، حیرت بود. حیرت از تاریکی که من رو ماهرانه توش نگه داشته بود. هفت سال نفهمیده بودم. به هرکی رسیدم که بلتوبیا رو می‌شناخت، گفتم. باقی هم به حیرت سرتکون دادند. دلم می‌خواست یکی بگه من می‌دونستم. بگه معلوم بود. بگه مگه تو نمی‌دونستی؟ هیچ‌کس خبر نداشت.

شما ممکنه بگید لاله توی عصر سوشال مدیا یعنی هیچ‌جا ندیدی؟ هیچ فضای آنلاینی نبود چشم تو چشم بشین؟ من می‌گم نبود. خودش رو از من با مهارت عجیبی پنهان کرد. من هم بعد از چند سال از گشتن دنبالش دست شستم. بعد هم مهاجرت کردم و زندگیم سوال‌های دیگه‌ای گذاشت پیش روم.

هنوز هم بعد از چهارده سال که از اون بوسه توی فرودگاه می‌گذره، کماکان حیرت می‌کنم چطور هفت سال به مغزم هم نرسیده بود که چی ممکنه شده بوده باشه. اصلن به فکرم نمی‌رسید ممکنه چنین کاری با من کرده باشه یکی. نه هرکسی. بلتوبیا. هنوز هم که این‌جا به قصد عمومی کردنش می‌نویسم، سر تکون می‌دم از ناباوری و گاهی از خشم و دست آخر از شرم نادانیم. هی فکر می‌کنم نه بابا. نمی‌دونی لاله اون توی چه شرایطی بوده که این‌کار رو کرده. اما می‌دونم. اون‌چه می‌دونم رنجم می‌ده.

.

برگردم به داستان.

اون زن با رنج و خشم و قساوت برام تعریف کرد که میان او و بلتوبیا چه بوده و چطور با هم ازدواج کردند و بعد از هفت سال زندگی مشترک، اون زن فهمیده بود که یک لاله‌ای هم یک جایی بوده و قصد کرده بود من رو پیدا کنه که بفهمه بین خودش و بلتوبیا چی شده. شاید جز بدترین روزهای عمرم بود روزهایی که با اون زن حرف زدم. خیلی احساس حماقت می‌کردم. خودم رو سرزنش می‌کردم. اما حیرتم از سرزنش خیلی بزرگ‌تر بود. مدتی بعد، نامه‌ی بی‌رحمانه‌ی کوتاهی برای بلتوبیا نوشتم که با ویزات صحبت کردم و خانم محترمی بود و شرم بهت و الی آخر. او هم جواب نداد. چه جوابی بده؟

ناتوانی من از پیدا کردن جواب، سکوت وقیحانه‌ی او و زندگی خوشی که کنار قلی داشتم، دست به دست هم داد و من بهترین راه رو در این دیدم که رها کنم.

رها کردم.

برای من به خیال خودم چند ماه بعد همه‌چیز تمام شد. خشمم فروکش کرد. جاش رنج و بعد هم فراموشی نشست. بلتوبیا تمام شد. نه ازش با کسی حرف زدم دیگه و نه حتی فکر کردم که وجود داشته یه روزی.

.

دو سه سال پیش یه دفعه داشتم یه اپیزودی از پادکست کرون رو گوش می‌کردم و سوژه یه آهنگی از داریوش بود. اولش به عادت همیشگی آمدم گوش ندم اما نمی‌دونم چرا. گوش دادم.

داریوش برای من یه معنی داشت، بلتوبیا. من به خاطر بلتوبیا قبول کردم که داریوش گوش بدم، بعد هم که جدا شدیم، دیگه گوش ندادم چون من رو یاد او می‌انداخت و تحملش رو نداشتم.

با شنیدن آهنگ یادش افتادم و یادش باعث شد که بعد از سال‌ها گوگلش کنم. دیدم یه هنرمند خوبی شده و یه گوشه‌ی امریکا تدریس می‌کنه. یادمه که یه مصاحبه‌ی یه مجله درپیتی بود باهاش که خوندم. انگار که هنوز دنبال بیشتر دونستن می‌گشتم. من مورخ و منتقد هنر معاصر و او هنرمند. کارهاش رو که دیدم بیزار شدم که چقد برام کارهاش آشناس. فکراش برام آشنا بود. از آشناییش کلافه شدم. یادم اومد کی بود. سرشار از روزگار سپری شده‌ی مردم سال‌نخورده شدم.

این‌ها رو که دیدم، بی این‌که خیلی طولانی فکر کنم، توییت کردم که داریوش گوش دادم و یاد تلخی یه جدایی افتادم اما صدای داریوش شیرین بود یا همچه چیزی. چند ساعت بعد یه ایمیل داد که منم یاد تو هستم.

خیلی جا خوردم اول. فکر کردم او هم حتمن تصادفی جوری که من گوگلش کردم من رو گوگل کرده و رسیده به این و گفته ببینه چی می‌شه اگر یه چیزی بگه؟ بعد پارانوید شدم که از توی تاریکی تماشام می‌کنه و بعد عصبانی شدم. احساس کردم سر می‌کشه تو زندگیم اما من نمی‌بینمش. انگار با یه سایه بجنگی.

سخته. باز دست من خالی. باز من طرف عیان داستان و اون طرف پنهان. تمام فالوئرهام رو زیر و رو کردم که بفهمم کدومه. یه سری آدم‌های هم‌نامش رو بلاک کردم. جوابش رو هم ندادم. اما خوندن اون سه خطی که نوشته بود، تکونم داد. انگار کن که یکی از تابوتی که براش ساختی سر و مر و گنده بیاد بیرون. حرف بزنه راه بره. زنده باشه. بعد هم خشم امان نمی‌داد. یکی اون‌جوری ترک کنه آدم رو که اون کرد و هیچ‌وقت توضیحی نده و بیاد بگه من هم به یاد تو هستم. اون یاد رو معذرت می‌خام...

خشم.

خشمی که تجربه کردم با هیچی مقایسه نمی‌شد. اصلن مشابهش رو هیچ‌جای زندگیم نشناخته بودم. خشم و ناتوانی.

.

آخرین تابستون قبل از پندمی، یعنی یازده سال بعد از رفتنش، یه روز نشسته بودم توی کتابخونه یه پیام ازش اومد که اگر وقتت اجازه می‌ده، آخر هفته من وینم همو ببینیم. آی‌مسج بود و ایمیلش اسم مستعارش بود که سال‌های سال ندیده بودم و نخونده بودم جایی. دلم خالی شد. فکر کردم پیدام کرده توی اون کتاب‌خونه‌ای که هستم؟ پاشدم ایستادم دور و برم رو نگاه کردم. ندیدمش. از پنجره پایین رو نگاه کردم نبود. زانوهام شروع کرد لرزیدن و مجبور شدم بشینم. بعد فکر کردم بابا شاید اشتباه شده. شاید یکی دیگه‌س که می‌خاد منو ببینه؟ نوشتم فلانی؟ نوشت سلام. فکر کردم سلام و درد. نوشتم سلام.

خیلی از خودم می‌پرسم که چرا جوابش رو دادم؟ بهترین جوابی که براش دارم اینه که سوال داشتم ازش. وقتی سال‌ها بخای از یه نفر یه سوالی رو بپرسی و هیچ‌وقت بهت اجازه نده اون سوال رو بپرسی، اگر فرصتی دست بده، می‌پری روی فرصت. می‌خواستم بپرسم چرا رفتی؟ نه دقیق‌تر بگم، می‌خواستم بپرسم چرا به اون طرز فجیع بی‌رحمانه رفتی و چرا نگفتی داری چه‌کار می‌کنی با من؟ اون انقدر آدم وقیحی بود که ظهر به من مسج داده بود و توقع داشت شبش ببینمش اما گفتم نمی‌تونم. گفتم کار دارم. کار نداشتم. نه این‌که کار نداشتم اما کاری نبود که نشه عقب انداخت. گفتم فردا می‌بینمت چون می‌خواستم فکر کنم. می‌خواستم بین خودم و اون و دیدنش فاصله بیاندازم. می‌خواستم یه کنترلی روی شرایطی که برام ایجاد کرده بود به دست بیارم.

یه چیز دیگه هم هست. دلم براش خیلی تنگ شده بود. علی‌رغم اون خشم. علی‌رغم رنج و دلشکستگی و خسرانی که بودنش تو زندگیم بهم داده بود، بلتوبیا یکی از قشنگ‌ترین عشق‌های زندگی من بود. وقتی خوب بود خیلی خوب بود و وقتی بد بود خیلی بد بود. خودش هم فکر می‌کنم انتظار نداشت من ببینمش. اما من می‌دونستم که باید ببینمش.

نمی‌دونم چرا اما خیلی اصرار داشت که با ماشین برم داره. فکر کردم از تصور کنارش نشستن هم احساس خفگی بهم دست می‌ده. بعد تصور این‌که او رانندگی کنه و کنترل دست او باشه، حالم رو خراب می‌کرد. نگفتم حالم خراب می‌شه از فکر نشستن کنار تو. گفتم توی وین آخه کی با ماشین می‌ره جایی؟ گفت باشه هرچی تو بگی. هه. هرچی من بگم.

یک جایی بین موزه‌ها قرار گذاشتیم. یک شوی بزرگ مارک روتکو برقرار بود اون سال و من تا اون موقع این همه روتکو کنار هم ندیده بودم. ته دلم دوست داشتم او رو هم ببرم روتکوها رو ببینه. دست آخر تمام اون سال‌هایی که با هم بودیم کپی‌هاش رو تماشا کرده بودیم.

 .

زودتر از من رسیده بود. من هی سعی می‌کردم راهم رو طولانی کنم. از یک طرف دیگه‌ی ایستگاه مترو رفتم بالا که یه هوایی به سرم بخوره قبل از این‌که ببینمش. نگاه کردم و کسی اون‌جایی که قرار بود او ایستاده باشه، نبود. فکر کردم نکنه اصلن این‌جا نیست. احساس احمقی کردم. از این‌که صبح از دست موهای سفیدم دلخور بودم و تو آینه ور رفته بودم باهاش که طوری به نظر بیاد که انگار ور نرفتم باهاش ولی سفیدا پیدا نباشه، احساس بیزاری کردم از خودم.

بعد دیدمش. اون‌جا ایستاده بود. سراپا سیاه. همون‌جوری. قدش کوتاه‌تر اون چیزی بود که توی خیالم بود اما صورتش قشنگ‌تر از اونی بود که توی خاطرم بود. بغلش کردم. اصلن نمی‌تونستم حرف بزنم. گفت تکون نخوردی که. با خنده. من هی فکر کردم تو هم یک چیزی بگو لاله. چیزی به فکرم نمی‌رسید. تکون خورده بود. چشماش دودو می‌زد. برق چشماش همون بود اما صورت و تنش تکیده‌تر بود از قبل. موهاش  که علی‌رغم کلاه پیدا بود، سیاه بود. گفتم بابا چرا تکون خوردم. موهام سفید شده. تو چقدر موهات سیاهه. بی که از من اجازه بگیره گردنم رو بوسید.

.

خیلی توی سر و کله‌ی هم می‌زدیم وقتی با هم بودیم. خیلی حرف می‌زدیم. خیلی می‌خندیدیم. یک زبان مشترکی داشتیم که بعد از رفتنش اون رو هم از زندگیم ناپدید کردم بس که بی اون رنج‌آور بود اون زبان. با دیدنش انگار که دست بکشم به یک شی کهنه‌ی خاک‌گرفته اما عزیز. یک بخش‌هایی انگار که همون‌جور که رها کرده بودم، مونده بود و یک چیزهایی به طرز فجیع و رقت‌آوری شکسته بود. انگار راه بری توی یک ویرانه‌ای که یک روز خانه‌ت بوده و دست بکشی بهش. همون غم. همون شادی لحظه‌ای. همون سرخوردگی و دل‌شکستگی. حیرت کردم که چه احساساتی این همه سال دست‌نخورده باقی مونده.

.

چند ساعتی با هم بودیم. روتکو رو تماشا کردیم. روتکو رو که تماشا می‌کرد من تماشاش کردم و بعد خداحافظی کردیم و رفت. باز رفت. باز غم رفتنش یادم اومد.

.

الان که سه سال گذشته از دیدن دوباره‌ش، می‌دونم که همیشه یک جایی در قلب من داره. یک جای سرخورده و شکسته‌ای که من هرجایی که باشم، هر کاری که بکنم، هست. گاهی فکر می‌کنم کاش می‌شد اون رنج رو از روش پاک کنم و فقط صمیمیتش و مهربانیش و یاد عشق سال‌های دور رو نگه دارم اما نمی‌تونم. بعد از چهارده سال هنوز جای رفتنش درد می‌کنه.  

۲ خرداد ۱۴۰۱

نه، تشنگی فروننشیند مرا به آب

 عمو عبدالله با خنده می‌گفت توطئه‌ی خزنده. می‌گفت وقتی یه‌جای خونه رو درست می‌کنی، می‌بینی حالا اون‌ورتر رو هم باید درست کنی و همین‌طور سرایت می‌کنه نوسازی و تعمیرات به سراسر خونه، می‌بینی می‌خواستی یه تابلو رو عوض کنی و تا سنگ توالت رو هم عوض کردی. برای ما این‌جوری شد که حمام رو می‌خواستیم نو کنیم. آخرین بار گمونم حدود بیست سال پیش نو‌سازی شده بود. این خونه‌ی ما جز معماری دوران شکوفایی بعد از جنگه. وقتش بود دیگه. گفتیم جهنم‌ ضرر تعمیرات کنیم. تابستونه، می‌پریم پایین می‌ریم تو استخر دو هفته پایین دوش می‌گیریم تمام می‌شه. خریت مگه چیه؟ دوهفته‌ی تمام در خاک و خل غلطیدیم. آزمون زناشویی. تمام خونه انگار کن بسته‌بندی کریستو و علی‌رغم اون، خاک تا عذر می‌خوام، درز باسنمون نشسته بود. تمام که شد بعد از ۱۷-۱۸ روز زندگی سگی که کارگرا هشت صبح کلید می‌انداختند می‌آمدند تو و زندگی واقعن سخت و بی آرامش، نوسازی حمام تمام شد و بالاخره همه‌چیز‌ را برگرداندند سرجاش. همین‌که صبح‌ها دوباره می‌شد چشم باز کنم و برم زیر دوش و غریبه‌ای نمی‌آمد از در تو قبل از این‌که من قهوه‌ی صبحم رو خورده باشم، من یکی شاکر بودم. اما در اولین اقدام توطئه‌ی خزنده، در ماشین لباسشویی پس از برگشتن به گرمابه قفل کرد. ناگهان تصمیم گرفت باز نشه و تا درش رو مکانیک نشکست هم، کوتاه نیامد. تعمیرات توی اتریش واقعن ابزورده. برای همین هر وسیله‌ای با کوچکترین ایرادی رو می‌اندازند دور. ما خل‌وضعان گفتیم محیط زیست و‌ دور انداختن هرگز! پس چی؟ تعمیر. غلط کردیم. 

بعد از دو سه روز کشتی گرفتن با در، یک بابای متخصصی آمد و در نهایت درش رو شکست و گشود. بعد گفت حالا یه وقت دیگه میام و در نو نصب می‌کنم و رفت. اون وقت دیگه، این هفته چهارشنبه‌ست. چرا که نه؟ همه‌چیز سر صبر. بروکراسی اتریشی همیشه و همه‌جا. من دیگه همه‌ی لباس‌های توی کمدم رو یک دور پوشیدم و الان رسیدم به مد سال ۲۰۱۳. 
تمام شد؟ نه. 
توطئه‌ی خزنده این‌جور ادامه پیدا کرد که ناگهان یک صبحی بیدار شدیم دنبال همین ماشین لباسشویی و ناگهان قلی گفت چرا یخچال خاموشه؟ یخچال از اون روز روند کمد شدن خودش رو آغاز کرد. هرچی وسایل توی بخش فریزر بود، بدوبدو نجات دادیم و بردیم خونه‌ی نوربرت. یخچال رو یادمون رفت از بس تمرکزمون به فریزر بود. پنیرای بازار کشاورزی رو بگو. آخ آخ. حیف. 
یواش یواش زوال آغاز شد. روز‌به‌روز کمدتر. زنگ زدیم تعمیرات و‌ گفت دوشنبه هفته‌ی دیگه میایم.
شنبه‌ی هفته‌ی پیش، قلی نبود، شب توی ظلمات رفتم توی آشپزخانه، دیدم چرا احساس می‌کنم سردمه و شلپ شلپ می‌کنم کف آشپزخونه؟ چراغ رو روشن کردم و کاش نمی‌کردم. کاش نمی‌دیدم. دریاچه. پارکتای آشپزخونه؟ پر. زمین و زمان خیس. آب شرشر از ماشین ظرفشویی می‌ریخت بیرون. وای. وای. چقد آب تو ماشین ظرفشویی هست؟ از من بپرسی یک دریا. 
یکشنبه واقعن افقی بودیم. پیتزا. 
امروز صبح رفتم کار. به ماگدالنا گفتم لطفن برو خونه‌مون، این بابا می‌خواد بیاد یخچال رو ببینه، رفته بود سر ظهر اون‌جا، دوباره تمام آشپزخانه غرق در آب. بگو‌ زن عقل نداشتی شیر ماشین ظرفشویی رو ببندی؟ نه. اون لحظه ناگهان چراغی بالای سرم روشن شد که ها پس یخچال سوخته و برای این سوخته که ماشین ظرفشویی آب رو پمپ نکرده و اون احتمالن آب رو پمپ نکرده چون لباسشویی قفل کرده؟ عالی شد. 
یارو که یخچال رو دیده بود، به ماگدالنا گفته بود نمی‌ارزه تعمیرات. یخچال نو بخرید. مام نه این‌که دیگه مقاومت کنیم یا محیط زیست یا جیب بدبخت و بگیم نه، اینا نه! اما اون سوراخی که لای کابینتا برای یخچال تعبیه کردند، خیلی بیخی طراحی شده. یخچال نو توش جا نمی‌شه. باور می‌کنید؟ برای خاطر چهار سانتیمتر، شاید ما مجبور شیم کل این آشپزخونه رو بکوبیم؟ می‌شه شرکت معظم بوش بگه بذار یخچال‌ها رو پنج سانتیمتر بزرگ کنیم، چیزی نمی‌شه. می‌شه دیگه. شده و اگر واقعن دقت کنیم در مقیاس جهان هستی، چیزی که نشده واقعن. 
توطئه‌ی خزنده یعنی این. پارکت آشپزخونه رو بگم؟ نمی‌گم. نه. می‌گم. پارکت آشپزخونه وصله به پارکت کل خونه. اگر بخایم اون رو عوض کنیم باید پارکت تمام سالن ‌‌و هال رو عوض کنیم. این شد که وقتی کف سالن دراز کشیده بودم و قلی داشت می‌گفت حالا یه کم باید صبر کنیم ببینیم این خیسی به سقف طبقه‌ی پایین هم می‌کشه یا نه، یاد عمو‌عبدالله و توطئه‌ی خزنده افتادم. یه‌ذره هم یاد اجاره‌نشین‌ها افتادم. کاش این فیلم رو ببینم باز. 

۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۱

I Was Always Able To Write My Way Out*

 

«پای احساسات ناخوشایند بنشین و تماشا کن. میاد و احساس می‌کنی و می‌گذره. این روند رو تکرار کن.»
در واقع امر نشدنی اصلی در وهله‌ی اول نشستن و تماشا کردن است. حالا هر احساسی. 
این کار رو که اصلن پیچیده به نظر نمیاد، بارها انجام نمی‌دم. بارها و بارها. در هر فرصتی که بتونم ازش خودداری می‌کنم. یادم نمی‌ره که راهش اینه. اما گاهی نمی‌تونم بنشینم و گاهی از قصد از یادم می‌برم. چون چقدر خوب و خوشاینده زندگی وقتی «یادم رفته» که باید با امر ناخوشایند بنشینم. اصلن چرا باید کار دیگه‌ای کنم؟ یک روشی در مواجهه با احساسات ناخوشایند که سال‌ها تکرار کردم - و جواب داده - رو الان باید با یه صبر و طاقت و مرارتی انجام ندم. وقتی هم انجام ندم حالم - بلافاصله - بهتر نیست. 
نه پس لابد می‌خواستی زرتی بهتر شی؟ بله. می‌خواستم. واقعن می‌خواستم و از «خدا»م بود که بشه و این خوشی نادانی رو نمی‌تونی از من بگیری طبیب جون. 
.
تکراری‌ترین نمونه روبرو نشدنم با احساسات ناخوشایند، مواجه نشدن با ترسه. یعنی اگر ترسیدم از چیزی، فرار کردم. 
حالا همین من -نکرده‌کار- به چه مشقتی می‌خام یاد خودم بدم که فرار نکنم. در تمام سال‌های گذشته‌ی عمرم، هروقت ترسیدم، عین فشفشه دررفتم. همیشه دررفتم. همیشه «شده» که دربرم. الان نمی‌شه دیگه. واسه همین در وهله‌ی اول رفتم سراغ یه طبیبی. خیلی بیشتر برای این‌که می‌خواستم فرار کنم و نمی‌شد. می‌خواستم برم پیش او و بهم بگه کوری. این سوراخ رو ندیدی؟ در نهایت بهایی که حاضر بودم بپردازم این بود که بگه خیلی راحت با باز کردن اون جارو از روی دمت، می‌تونی بری توی این سوراخ. منم کاملن آماده بودم «مدتی» جارو رو از دمم باز کنم. خب همون‌طور که واضحه و از لودگی مثل برمیاد، خوش‌خیالیه و نشدنی. 
.
الان در روند شفا این‌جام که می‌تونم مشاهده کنم که وقتی موضوعی که ازش می‌ترسم، پیش میاد، اون واکنش اول که خیلی سریع و در کسری از ثانیه اجرا می‌شه و فراره رو، باز هم انجام می‌دم. منتها ضمن دویدن یادم میاد نه. قرار بود فرار نکنم. اون اوایل باز فکر می‌کردم بیخود می‌گن! باید فرار کنی. الان این‌طوریه که وایمیستم با وحشت به پشت سر نگاه می‌کنم. یه مرحله‌ای هم قبل از این بود که وایمیستا‌دم اما حاضر نبودم عقب رو نگاه کنم چون از دیدن اون «چیز» خیلی می‌ترسیدم و اگر من بهش نگاه نکنم، نیست دیگه. ها؟ نه. هست. همونجاس سر و مر و گنده. 
حالا چی می‌شه؟ 
اگر همین‌جا وایسم چی می‌شه؟ به طبیبم می‌گم انگار که هربار بخام ازش حرف بزنم، دستم رو ببرم توی آتش. 
می‌گه می‌دونم. 
حرفمون می‌رسد بالاخره با طبیب که بیا بریم برگردیم نگاه کنیم ببینیم چیه. بیا فقط نگاه کنیم. 
به طبیبم می‌گم دستم رو بگیر. من نمی‌تونم برگردم. من امکان نداره برگردم. اون هیچی نمی‌گه. تماشا می‌کنه. کاش من جای اون بودم. من تماشای خالی خیلی دوست دارم. با هزار اشک و داد و بیداد و خشم و غم و وحشت برمی‌گردم. 
می‌رسم بالای سر ترسم. حتی یک لگدی می‌زنم به جثه‌ی عظیم و بدهیبت ترسم. تکان می‌خوره و باز فرار می‌کنم. 
از وسط فرار نهیب می‌زنم به خودم. صبر کن. برگرد برو نگاه کن. باز هفته‌ی بعد می‌گم طبیب من می‌ترسم. می‌گه خب ترسناکه. انتظار داری با این‌که ترسناکه، نترسی؟ اشک. بی‌امان. 
.
دو سه هفته سراغش هم نمی‌رم. اگر هم هست، من کاری باهاش ندارم. من طوری دور بزرگی خواهم زد که پرم به پرش نگیرد. شاید در زندگی من لازم نباشد با این موضوع کاری داشته باشم. شاید. خردرچمن. دور بزرگ طولانی. قاره به قاره گشتم و رفتم دورتر و باز می‌بینم این سر دنیا بیست سال بد هیبت تاریکش روبروم. 
کاری نمی‌شه کرد. راه گذر کردن ازش، از وسطشه. کفش و کلاه. راه هم لیز و خیس و طولانی و مارپله و تاریک و نکبت. 
دیگه قبول کردم. 
می‌گه چه کار کنیم؟ می‌گم کندوکاو. می‌گه کندوکاو؟ 
من اگر برای یک کار خوب باشم، اون تماشاست. اگر برای دوتا کار خوب باشم، اون کندوکاو و تماشاست. اگر برای یک کار بد باشم، اون مواجهه با احساسات ناخوشایند خودمه. اینه که حالا اگر بخام اولی و ‌دومی رو انجام بدم، پام گیر می‌کنه پیش سومی و مرگ بر سومی. طبیبم می‌گه چی می‌خواستی؟ می‌خندم و می‌گم می‌خواستم هیچ احساس ناخوشایندی نداشتم.-نقل به مضمون- می‌گه می‌بینی چقد چرت و پرت می‌گی؟ می‌گم آره. 

*از آهنگ عشق من از فلورنس+ماشین

۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۱

آب و خاک

 یک استراتژی که یاد گرفتم با بابام طولانی‌تر -و روزمره‌تر- حرف بزنم اینه که ازش بخوام یک چیزی رو بهم توضیح بده یا یک خاطره‌ای رو از بچگی‌م، دوباره برام تعریف کنه یا بگه فلان وضعیت سیاسی یا اجتماعی به کجا خواهد کشید. لای اون حرف‌ها، مخصوصن اگر موضوعی باشه که دوست داره، شعفش رو می‌بینم و از دیدار شعفش، قلبم گاهی منبسط می‌شه و گاهی فشرده. 

.
قبلن هم نوشتم که تخصص بابام آب و خاک‌شناسی بود. امروز داشتیم حرف می‌زدیم، یک آن فکر کردم بابای من این همه تحقیق کرده درباره خاک، چرا من اصلن هیچی نمی‌دونم از این‌که متودولوژی‌شون چی بود یا مسئولیت او چی بود؟ یا جالب‌ترین یافته‌های کارش کجا بود؟ تمام این‌ها وقتی بود که من دبستانی بودم. خاطرات من بیشتر مربوط به اینه که سفر بود و نبود. سفرهایی که بهش می‌گفتن ماموریت. «بابا می‌ره ماموریت.»
.
خاطرات دیگه‌ای که دارم مربوطه به اشیاییه که مخصوص کارش بودند و من ساعت‌ها به اون‌ها زل می‌زدم. دفترچه‌ی راهنمای رنگ خاک‌ها، ذره‌بین، یک عالمه نقشه و بله یک کیف سامسونیت هم بود و بابای من هم مثل تمام مردان دیگه در دهه‌ی هفتاد ایرانی از این مد بد در امان نبود. من عاشق باز و بسته کردن قفلش بودم. خاطرات من شاید بیشتر با اون اشیا بوده و این میون احساسات پراکنده‌ی اون بچه‌ای که منتظر باباش بوده، هم هست. 
.
وقتی شروع کردم به نوشتن دقیق‌تر خواب‌هام، دیدم اون اشیایی که در بچگی خیلی طولانی تماشاشون می‌کردم، توی خواب‌هام هم خیلی زیاد میان و می‌رن. گلدان کریستال خونه‌ی مامان‌مولی، چرم سیاه صندلی ماشین عمه‌سوسن، نرمی گل‌های قالی، درزهای سیلیکون‌شده‌ی آکواریوم، ذره‌بین دسته فلزی و صدها شی دیگه. یکی‌شون هم همون دفتر نمونه‌ی رنگ خاک‌ها بود. یک دفترچه‌ای بود، با تکه‌های مربعی رنگ‌ها مختلف با تنالیته‌های مونوکروم، زرد، اُکر، تنالیته‌های چرک نارنجی تا اُخرایی و قهوه‌ای و سیاه.
امروز که داشتیم حرف می‌زدیم، گفتم بابا اون دفتره رو داری هنوز؟ گفت باید همین‌جاها باشه. همین‌جور حرف تو حرف آمد ‌و این شد که پرسیدم اون زمان دقیقن چه‌کار می‌کردی توی اون سفرهایی که معروف بود به ماموریت؟ 
این رو باید بگم که خیلی خوشحال شدم ازش پرسیدم. اون هم با یه شعف لطیف و کلنگ کند و کاوش رفت به عقب و برام تعریف کرد.
.
خلاصه‌ش این بود که بابا مسئول خاک‌شناسی یک مناطق جغرافیایی در ایران بود و با پروفیل و چاهک زدن و بررسی خاک و نمونه‌برداری سیستماتیک، یک دیتابیسی رو از خاک تهیه می‌کردند. گاهی به قصد سدسازی، گاهی به قصد ساخت و ساز و گاهی صرفن برای جمع‌آوری داده.
.
این‌طور که فهمیدم با دو سبک اطلاعات جمع می‌کردند، گاهی با پروفیل، که یک حفره‌ی یک تا یک و نیم متری بود و از اون عمق نمونه جمع آوری می‌کردند و برمی‌گردانند آزمایشگاه و گاهی چاهک می‌زدند که تا شیش متر بوده و برای شناخت لایه‌های عمیق‌تر بوده. 
می‌گفت سیستمی که ما باهاش کار می‌کردیم، سیستم خاک‌شناسی امریکایی بود.- اگر یک متخصصی این نوشته رو می‌خونه، این حرف سی سال پیشه. - رنگ‌بندی و بافت خاک رو تحلیل می‌کردند و بعد هم نمونه به آزمایشگاه می‌بردند و داده‌ها رو تایید می‌کردند.
بعد گفت، اون دفترچه‌ای که تو خیلی دوستش داری مثل کلید کار ما بود و هر کسی اون رو نداشت -اگر اشتباه نکنم، یک افتخاری هم توی صداش شنیدم.- می‌گفت داشتن اون کلید برای کتگوری کردن خاک مهم بود. سخته برای ذهن الان من وابسته به این جهان دیجیتال با دسترسی نسبتن آزاد به داده - سلام جی‌استور - اون شرایط آنالوگ رو تصور کنم که توش باید یه دفترچه‌ای داشته باشی توی بیابون که بفهمی چه رنگ چه خاکی، چه داستانی رو می‌خواد بگه. می‌گفت کسانی هم بودند همون زمان که می‌خواستند یک سیستم برای خاک‌های ایرانی بسازند اما ما داده‌هامون رو بر همون مبنای «کلید» امریکایی جمع می‌کردیم چون فارسیش اونقدر دقیق دسته‌بندی نشده بود. گفت «مثل الان نبود بابا. علم خیلی انحصاری بود.» - دوست داشتم بغلش کنم این رو که گفت.- بعد گفت تصور کن من با دوتا کارگر وسط بیابون و باید چاهک می‌زدیم. تا چشم کار می‌کرد، بیابون بود و آفتاب داغ. می‌گفت کارگر می‌آمد می‌گفت فلان‌قدر کندیم و این خاک قاچه یا این خاک زینه. بعد می‌گفت من این‌طوری بودم که بابا زین چیه؟ قاچ چیه؟
این رو که گفت، خیلی خندیدم از دستش. یعنی ربط دادن اون اصطلاحات محلی و بردنش توی اون کتگوری که می‌خای باهاش کار کنی، امر آشنایی بود که شنیدنش از حرف‌هاش برام یک تجربه‌ی آشنایی رو ساخت. انگار خلاصه‌ای از چگونگی تولید علم در تمام رشته‌ها شبیه همه. اشل‌های غلط رو بذاری روی موضوعات دور و نزدیک و گاهی بی‌ربط به هم و بخای همه‌چیز رو صورت‌بندی کنی و نشه. نمی‌دونم شاید هم من ساده‌اش می‌کنم که تجربیات خودم رو شبیه تجربیات بابام کنم. 
.
می‌گفت هرچی هم داده داشتیم و تحقیق می‌کردیم، باز هم یک کسانی بودن که حرف ما رو گوش نمی‌کردند. یعنی ما دقیقن این کار را انجام می‌دادیم که مشاوره بدیم به همین آدم‌ها، بعد می‌گفت حرف‌های ما رو تا ته گوش می‌کردند و باز کار درست را انجام نمی‌دادند. تعریف کرد از یک سد و توربینی که در یک منطقه‌ای با خاک گچی علی‌رغم هشدارشون ساخته بودند و آب از ارتفاع ۱۵ متری باید می‌ریخت توی یک توربین و بعد با ۲۵ متر ارتفاع می‌ریخت پایین. می‌گفت با این مثلن می‌خواستن ۲۰ مگاوات برق تولید کنند. بعد چون خاک گچی - شاید هم گفت آهکی؟- بود، اول این‌طور بود که خاک مانع رسیدن آب به توربین می‌شد چون آب رو جذب می‌کرد.- یک چیزی هم اون وسط درباره چاه دهان‌گشاد گفت که چون من یاد موضوع معاصر دهان‌گشاد افتادم، نتونستم خوب بفهمم چی بود. کلن بخش فنی حرف‌هام رو بخونید و رد شید. قصدم ساختن فضای این گفتگو بود و ‌‌نه داده‌ی علمی - در نهایت داستان این‌طور بود که اون توربین با ارزش از اون ارتفاع ۲۵ متری به درون سد فروریخت. می‌گفت ما هم گفتیم، که ما گفته بودیم و اصلن تعجب نکردیم این‌طور شد. 
حیرت من رو که دید، خواست یک نمونه هم تعریف کنه از مشاوره‌ی موفق (!) و می‌گفت یک بار یک نفری آمده بود سراغمان برای یه مشاوره‌ای. گفت توضیح دادم، از روی نقشه آدرس دادم، نمونه‌ی خاک‌های آزمایشگاه رو نشون دادم و حریف یارو نشدم که آنچه می‌خواد بسازه در اون منطقه، نشدنیه. آخرسر طرف رو مجبور کرده بود گوشش رو بچسبونه‌ روی زمین و صدای آب زیرزمینی رو گوش کنه. با خنده گفت کله‌ش رو چسبوندم به زمین گفتم این صدا رو می‌شنوی؟ این آبه. گفت گوش کرد. بعد بالاخره قبول کرد. نساختن. 
نمی‌دونم چه چیزی در این حرف‌هاش هست که خیلی مشتاق شنیدنش می‌کنه منو. خیلی موضوع پیچیده با حتی جالبی هم نیست اما اون تجربه و شناخت و تکرارش و ربطش به اون خاطره‌های کودکی و در عین حال مقایسه‌ی بابای محقق کار گل‌بکن جوونم با خود الانم شاید برام خوشاینده. 
.
یادمه با مامان می‌رفتیم مهرآباد. مامانم پارک می‌کرد و من می‌رفتم توی فرودگاه جلوی بابام. این‌جا باید کمی بزرگ‌تر باشم؟ خاطره‌هه غلطه؟ نمی‌دونم. بعد میون صد آدم غریبه یکی بابا بود. با اون کیفش. با ته‌ریش و آفتاب زیادی که خورده بود. بغلم می‌کرد. بهش می‌گفتم مامان کجا پارک کرده. می‌آمد یه بوس سریع مامان رو می‌کرد و می‌گفت من بشینم؟ مامان می‌گفت خسته نیستی؟ همیشه می‌گفت نه. می‌رسیدیم خونه تازه می‌گفت خیلی خسته‌م.
توی خونه من می‌گفتم کیفت رو باز کنم؟ می‌گفت بکن. تق‌تق اون قفل‌ها رو فشار می‌دادم و اهرم‌های سامسونیت رو که لیز می‌خورد و مورب می‌شد رو باز می‌کردم، دفترچه‌ی خاک رو که خاکی بود برمی‌داشتم و خوشحال بودم که باز توی خونه‌ست و من می‌توانم تماشاش کنم. خیلی دوست داشتم دستم رو بکشم روی اون صفحه‌ها. جنسش هنوز زیر انگشتامه. 
.
نمی‌دونم چیه که انقدر اون روزهای دور رو دلپذیر و دست‌نیافتنی و خواستنی می‌کنه.

۷ اردیبهشت ۱۴۰۱

هیچی نگو

 دیشب میم رفت. میم خاله‌عموزاده‌ی منه. این‌جور که پدرمادرش، خواهربرادرِ پدرمادرم نیستند اما نزدیکیشون اگر بیشتر نباشه، کمتر نیست. میم تنها فرزند ‌خاله‌عموست. توی گروه خانوادگی‌مون، خانواده‌ی شمعدانی، مامانم حرف‌هایی رو که با خاله‌عموم می‌زد رو می‌نوشت که ما هم در جریان باشیم. اصلن از وقتی قرار شد میم بره، انگار یک فرصت دوباره‌ای برای خانواده‌ی ما فراهم شد که با هم «رفتن» رو مرور کنیم. رفتن، یعنی رفتن من. یعنی اومدنم.

.

من که سیزده سال پیش می‌خواستم بیام، پریشانی‌م برای خودم بزرگ‌تر از این چیزی جلوه می‌کرد که الان دارم از دور برای میم می‌بینم. که لابد این هم به خاطر مه‌گرفتگی تماشای یک واقعه از دور یا مرکز واقعه نبودنه. شاید برای اینه که الان فکر می‌کنم نگرانی لازم نیست. بالاخره پیش می‌ره. بخشیش هم قطعن مربوط به ابزارهای ارتباطیه. یادمه اسکایپ مدتی بعد از مهاجرت من آمد و انقلابی در معاشرتم با خانواده کرد. می‌توانم تصور کنم مهاجرت‌های زمان تلفن راه دور و نامه از این نظر چقدر سخت‌تر از تجربه‌ی ماها بوده. 

.

فکر می‌کنم هرکسی پیش از مهاجرت سؤال‌های زیادی از خودش می‌پرسه. درباره‌ی تصمیم، آینده، راه‌ها و مشکلات و غیره. آدم جوابی هم براش نداره اولش. بعد معمولن توی همون سال‌های اول جواب اون سؤال‌ها میاد. 

برای من بخش جالب تجربه‌م سؤال‌هایی بود که نداشتم و بعد از اومدن پیش آمد. سؤال‌هایی که برخی خیلی ساده بود. کار چطور پیدا کنم؟ وقتی مریضم چه خاکی سرم کنم؟ وقتی پام شکست؟ دفعه‌ی دوم که پام شکست؟ نداشتن روابط اجتماعی و خانوادگی گذشته‌م چه اثری روم می‌ذاره؟ چقدر طول می‌کشه یه نتوورک جدید بسازم؟ سوالاتم رو از کی بپرسم؟ حتی سؤال‌های معمولیم. 

بعد سؤال‌های سخت‌تر هم آمد. شوک فرهنگی کدوم تجربه‌ست؟ کی احساس می‌کنم این‌جا خانه‌م شده؟ از دست دادن امتیاز هایی که داشتم، چه مزه‌ای داره؟ راسیسم روزمره چیه؟ بهای شیرین آزادی و کوفت. کلید انداختن و در خانه‌ی تاریک رو باز کردن چی؟ تا صبح رقصیدن؟ نشستن میان جمع و احساس دوری؟ پذیرفتن تمام و کمال مسئولیت زندگی چقدر سخته؟ عقب بودن از تمام هم‌کار و هم‌کلاس‌ها چی؟ رفرنس مشترک با دیگران نداشتن چی؟ ابژه‌ی ارینتال بودن؟ نداشتن ابزارهایی که باهاش باید این زندگی رو زندگی می‌کردم چقدر طول می‌کشه؟ آیا هرگز اون ابزارها رو پیدا می‌کردم؟ با تمام خرت پرت‌هایی که آوردم چه کنم؟ 

.

بعضی از این سؤال‌ها رو تونستم یه جورایی برای خودم جواب بدم. با تمام این‌ها احساس می‌کنم هنوز هم کاملن نمی‌دونم چرا مهاجرت کردم با این‌که ساعت‌ها و روزها درباره‌ش حرف زدم، فکر کردم، نوشتم، خوندم، تراپی کردم، نمایشگاه طراحی کردم و هزاران کار دیگه که کنار بیام با خودم. نمی‌دونم واقعن چرا فکر کردم بیام بیرون از ایران. می‌دونم برای خودم کار خوبی کردم اما نمی‌دونم چرا. 

.

بی بها هم نبود. بهای اصلی که من برای این تصمیمی که ازش مطمئن نبودم پرداختم، دوری، اشک و هجران و سال‌های کار سخت در مشاغلی بود که تخصصم نبود. نه که تخصص من نبود. تخصص نمی‌خواست. توی کپی شاپ کار کردن. کار دفتری بیخود، کار کردن تو کافه و رستوران. همه‌ی این‌ها هم من رو آدمی کرد که امروز هستم. 

.

تجربه‌هایی کردم که فکر نمی‌کردم نزدیکم باشه. سه چهار سال اول پول نداشتم. می‌دونم وقتی من می‌گم پول نداشتم، این پول نداشتن امر نسبی‌ایه. می‌دونم امتیاز این‌طوریه که همه ممکنه بگیم پول نداشتم و هرکی‌به‌نوعی راست بگه و همیشه یکی باشه که بگه این پول نداشتنت بود؟ و اونم راست بگه. منم با این دسترسی‌هایی که داشتم یک زمانی رو تجربه کردم که توش به نظر خودم پول نداشتم. برای من تجربه‌ی مهمی بود. 

.

میم چی شد اون وسط؟ میم رفته الان دنبال خونه بگرده. جای خودش رو پیدا کنه، زندگی‌ش رو بسازه، جا بیفته، دلتنگی کنه. شادی کنه. تماشا کردنش از دور، برام دردناک و خوشاینده. انگار یک فیلمی رو که دیدی، بعد سال‌ها دوباره ساختن و تماشا می‌کنی. می‌دونم احساسات خودم رو دارم بهش فرامی‌افکنم. می‌دونم راجع به تجربه‌ی خودم مثل فیلم حرف می‌زنم که نیست. آگاهم که این فاصله رو بین خودم و تجربه‌م می‌ذارم چون از رنجی که همراهش بود نجاتم می‌ده. می‌دونم که می‌خام احساساتم رو به تجربه‌ی میم بیافکنم که من رو از تجربه‌ی خودم دور و در عین حال با فاصله‌ی امنی بهش نزدیک کنه. 

تا الان چیزی که برام دردناکه و نمی‌تونم فاصله بگیرم ازش، رنج بزرگ اطرافیانش از رفتن اوست. این بخش، چیزیه که زمانی که خودم مهاجرت می‌کردم، برام چنان تلخ و نخواستنی بود که فقط می‌خواستم نباشه و ذره‌ای ظرفیت براش نداشتم و با تمام توان پسش زدم. نمی‌خواستم بدونم رفتنم برای پدرمادرم و خواهر و برادرم سخته. همین‌که برای خودم سخت بود هم، بیچاره‌م کرده بود. این جاییه که عذاب وجدان دارم.

حرفی که از احساساتم با مامان خودم نزدم، با خاله‌م می‌زنم الان که مثلن کمک کنم. حرف زدن باهاش قلبم رو درد میاره. گفت الان می‌فهمم امثال مامان‌بابای تو چی کشیدند. گفت خیلی تلخ بود برام که میم رفت پشت اون دری که می‌دونستم ازش برنمی‌گرده. عموم به مامان گفته بود، هر دختری به قامت میم می‌بینم بند دلم پاره می‌شه. گفت اصلن نتونستم گریه نکنم وقتی داشت می‌رفت. گفت ما که تازه می‌دونیم شما دوتا در رفاه و سر و مر و گنده و «زنده»اید. 

من به این هم فکر کردم که چرا باید اصلن گریه نمی‌کرد؟ چی گریه‌دارتر از این؟ چرا همیشه اون‌ور بدتر هم هست؟ 

خاله‌م پرسید لاله چرا تو «باید» می‌رفتی؟ گفتم باید نبود. می‌خواستم برم. احساس می‌کردم تو تهران روبروم هیچی نیست که بخام بهش برسم. نمی‌شه اوایل بیست روبرو رو تماشا کنی و فکر کنی کمه. نمی‌خام. باز هم می‌گم می‌دونم که می‌شه یک عمری زندگی کرد این‌جور اگر راه دیگه‌ای نداشته باشی و‌ من از خوش‌شانسی‌م راه دیگه‌ای داشتم. گفت میم هم مثل تو. 

.

آخربا غم گفت هیچ‌کس تو و میم رو مجبور نکرده بود که برید. سخت بود، برگردید. من نگفتم، اما می‌دونم برنمی‌گردم و می‌دونم سخت هم هست. یعنی «اگر سخت بود، برگرد» رو از این‌جایی که من هستم دیگه نمی‌شه گفت. دیگه هیچ‌جا خونه نیست و همه‌جا خونه‌ست.