Sep 17, 2016

قاشق‌زنی چه آسونه: مشتش بزن گود می‌شه، دمش رو بکش دراز می‌شه


ما درست دو هفته پیش ازدواج کردیم. ازدواج کردن با رولاند خیلی تصمیم ساده‌ای بود اما عروسی گرفتن سخت بود. برای اولین بار در عمرم روزهایی آمده بود که دو ساعت می‌خوابیدم و بعد از پنیک بیدار می‌شدم که نکنه همه‌چیز خراب بشه و اشتباه بشه و فلان کار را نکردیم و بهمان کار را به فلانی نسپردیم و بیسار کار را سپردیم و انجام نشد. قسمت عمده‌ی نگرانی، برنامه‌ریزی و سفر خانواده‌م بود. قسمت جزیی نگرانی هوا بود.
بارها به هم می‌گفتیم عروسی هم یک مهمانی‌ست مثل مهمانی‌های دیگر و ما دوتا توی مهمانی گرفتن خوبیم و واقعن هستیم اما آدم وقتی هرگز ازدواج نکرده، خیلی چیزها را نمی‌تواند حدس بزند. آدم نمی‌تواند قضیه را بزرگ نکند. آدم که حالا یعنی من و رولاند.
بهترین بخش عروسی‌م آمدن تمام اهل خانواده‌م بود. روزی که سپهر ویزا گرفت، رفته بودم پرو لباس عروسی، پیراهنم هنوز کوتاه نشده بود در نتیجه روی یک چهارپایه ایستاده بودم. تلفنم زنگ زد و سپهر گفت لاله اتوبوس‌های اتریش از ونک می‌برن؟ من اصلن نمی‌فهمیدم چی می‌گه و منظورش از اتوبوس چیه که مجبور شد در نهایت بگه: اسکول من ویزا گرفتم. بعد که فهمیدم های های زدم زیر گریه. همان موقع بود که فهمیدم چیزی که به خودم هم نمی‌توانم اعتراف کنم ترس از نیامدن سپهر است. مامان و بابا و لنا جای تردید نداشت اما سپهر تا پیش از این سفر، مرد جوان خاورمیانه‌ای بی‌شنگن بود که همه خوب می‌دانیم هیچ مورد علاقه‌ی اروپا نیست. تصور عروسی بدون سپهر خیلی عذاب‌آور بود. شادی ناقص بود که خوسبختانه اتفاق نیفتاد.
به هرحال عالی شده بود. همه آمدند. با قلی حساب کردیم که از دوازده کشور مختلف مهمان داشتیم. خیلی از این‌که به خاطر ما این سفر را انجام دادند بهشان افتخار می‌کنم و ازشان ممنونم.
یکی از نگرانی‌های هر روزه‌ی من وضع هوا بود جون می‌خواستیم توی باغ ازدواج کنیم. تا لحظه‌ای که برای مراسم رفتم تو باغی که همه نشسته بودند، باورم نمی‌شد که باران نبارد. نبارید. مراسم که تمام شد، من آرام گرفتم. اولین جمله‌ی قلی بعد از عقد این بود که لاله جای عینک آفتابی‌ت روی بینی‌ت افتاده که برای من خیلی عادی بود چون ما مدام این تذکر را به هم می‌دهیم اما عکاس تا ساعت‌ها برایمان دست گرفته بود که اولین حرفمان به هم بعد از ازدواج درباره‌ی جا انداختن عینک است.
چیزهای کوچک زیادی بودند که طور دیگری پیش رفتند از انتظار ما اما به هرحال خیلی خوب بود. مثلن آنوک که قرار بود گل بریزد جلوی پای ما، خجالت کشیده بود از مهمان‌ها و باباش بغلش کرده بود و جای آنوک، داوید، مرد گنده جلوی پای ما گل می‌ریخت. خیلی هم قشنگ و بامزه بود. 
یکی از معدود دفعاتی‌ست که هیچ خواسته و آرزوی دیگری ندارم. بعد از تمام شدنش با قلی می‌گفتیم که کاش شنبه هم هنوز عروسیمان بود. با حدود صد نفر مهمان، شانس صحبت کردن با همه فراهم نمی‌شود. دلم می‌خواست وقت بود با همه حرف می‌زدم اما نشد. یک چیز عجیب دیگری هم که بود این بود که به طرف هر گروهی از مهمان‌ها که می‌رفتم با من مثل ابژه برخورد می‌کردند و همه می‌خواستند با من فقط عکس بگیرند. کمتر کسی با من شروع به حرف زدن می‌کرد. توی بعضی از عکس‌ها معلوم است که دیگر دلم نمی‌خواهد عکس بگیرم.
بامزه‌ترین اتفاق عروسی این بود که عکاس آمد و حلقه‌های ما دوتا را گرفت که ازشان عکس بگیرد. بعد من رفتم پیشش که حلقه‌م را پس بگیرم و گفت که حلقه رولاند را گم کرده. ناگهان تمام مهمانی بسیج شد که حلقه‌ی رولاند را پیدا کند. دو ساعت از عقدمان گذشته بود. کف ویلا کف‌پوش چوبی بود که میانش درز داشت. حلقه افتاده بود لای یکی از این درزها. مامانم بعدن برام تعریف کرد که عکاس نشسته بوده و گریه می‌کرده که خیلی برای من خنده‌دار بود و دلم خیلی برایش سوخت چون حالا حلقه را می‌شود جایگزین کرد و به نظر من واقعن خیلی وحشتناک نبود که حلقه گم شده اما کار به این‌جاها نکشید و سپهر حلقه را پیدا کرد و ستاره‌ی شب شد. توماس هم آمده بود این وسط و به من می‌گفت قلی حلقه‌تو گم کرده و عاقد هم هنوز این‌جاست، بیا با من ازدواج کن که خیلی مفرح بود.
یک چیز بامزه‌ی دیگر کادوی نوربرت بود که یک بطری سه لیتری را از اشناپس انگور پر کرده بود و من برایش یک لیبل ساخته بودم به اسم عرق کشمش صددرصد سگی مخصوص عروسی لاله و رولاند که خیلی طرفدار پیدا کرد. اشناپسش واقعن مزه‌ی عرق می‌داد.
یکی دیگر از بهترین چیزها، یک فیلمی بود که لنا برایم درست کرده بود. از تمام فامیل و دوست‌هاییم که نبودند، خواسته بود که یک ویدئو بفرستند و به ما تبریک بگن. این‌ها را یکی سرهم کرده بود و اشکم را شدید و سیل‌آسا درآورد اما از قشنگ‌ترین هدیه‌هایی بود که گرفتم. کسانی که اصلن فکرش را نمی‌کردم برایم ویدئوی تبریک فرستاده بودند. مامان‌مولی هم بود.
آخرین بهترین هدیه، یک انگشتر خانوادگی بود که عمر طولانی توی خانواده ما داشته و حالا رسیده به من. گمانم از مامان‌مولی به عمه‌سوسن و حالا به من. از روزی که بهم داده شده، مثل گلوم (ارباب حلقه‌ها) و «مای پرشس» نگهش داشتم و تقریبن به اندازه‌ی حلقه‌م دستم کردم. احساس متوهمانه‌ای دارم که یک قدرت و کهنگی و وقاری دارد که جای دیگری نمی‌شود پیدایش کرد.
چیز عجیبی که درباره‌ی خودم فهمیدم این است که آینه‌شمعدان نقره دوست دارم. از این علاقه‌م اصلن اطلاع نداشتم تا روزی که آینه شمعدان نصیبم شد. آینه‌شمعدان خیلی کوچولویی‌ست که سپهر بهم هدیه داد و لنا برای سفره‌ی عقدمان آورد. 
عاقدمان هم خیلی خوب بود. با این‌که وظیفه‌ش نبود، تمام جزییات سفره عقد ایرانی را توضیح داد. قشنگیش برای من این بود که گردو و فندوق‌ها مال باغ مامان‌این‌ها بود. خودشان از درخت کنده بودند و لنا همه‌شان را روغن زد که قشنگ و براق بشوند و هیچ اکلیل و زرق و برق بیخودی در کار نبود. خیلی ساده و طبیعی و مفهومی بود به جای این‌که برق بیخود بزند.
همسایه‌ها یاری کردند تا ما ازدواج کردیم. هرکس یک کار قشنگی کرده بود. عقد که تمام شد، گروه موزیک بادابادا مبارک‌بادا زدند که من را خیلی غافلگیر و خوشحال کرد. اصلن توقعش را نداشتم. خیلی بامزه بود وسط این محیط، این آهنگ را، از این بند، شنیدن.
برای من خیلی کم پیش می‌آید که از یک ماجرایی هیچ چیزیش را نخواهم عوض کنم اما واقعن غری ندارم. خیلی احساس خوشبختی می‌کنم از آدم‌هایی که توی زندگی‌م هستند. اگر از اول بود، دوباره همین‌جور می‌خواستمش.
وسط استرس برنامه‌ریزی‌های عروسی فکر می‌کردم، حالا تمام می‌شود و من فکر می‌کنم که چه کار بیخودی بود عروسی به این بزرگی گرفتن اما حتی یک لحطه بعد از تمام شدنش، احساس پشیمانی نمی‌کنم که چنین مراسمی گرفتیم.
عروسی برای من باید عروسی واقعی باشد و بود.
خیلی‌ها از من می‌پرسند که متاهل بودن برایم چه‌طوری‌ست؟ وقتی آدم چند سال با هم زندگی کرده باشد، فرق چندانی با ازدواج کردن ندارد به نظرم. دیدن حلقه‌ها یادم می‌اندازد که ازدواج کردیم و حلقه را توی دستش دیدن برایم شیرین است. کلن همان‌قدر دوستش دارم که قبلن.

Jul 6, 2016

عباس کیارستمی


اولین خاطره اینه که خیلی کوچیک بودیم که فیلم زیر درختان زیتون درآمد. فیلم رو دیدیم و مامان و بابام خیلی خوششان آمده بود. من خیلی از فیلم رو نفهمیدم. قشنگ خنده‌ی تحسین مامان و بابام را یادمه. لذتش را یادمه از دیدن فیلم. بیشتر یادم نیست. 
دومین خاطره اینه که بزرگ شدیم و فیلم طعم گیلاس درآمد. حالا بزرگ هم که می‌گم باور نکنید الان دیدم سیزده ساله‌م بوده. به نظر خودم که خیلی بزرگ بودم. بابام خیلی هل می‌داد که فیلم‌های کیارستمی را ببینیم. به عنوان یک بچه، اوایلش زودم بود. اما از طعم گیلاس به بعد زودم نبود. سر طعم گیلاس هم یادمه به بابام نگاه کردم دیدم گوشه‌ی چشمش اشکیه. اون موقع که بابام رو نگاه کردم، خودم داشتم به پهنای صورت اشک می‌ریختم. وقتی دیدم بابام هم اشکیه، فکر کردم خب عیب نداره منم گریه کنم. بابا هم حتی گریه‌ش گرفت سر این. دیگه چه برسه به من. بعدم وسط اشکاش زد زیر خنده. اون‌جایی که رو موتور بودن. چقد این فیلم چسبید اون زمان واقعن. بارها نگاهش کردم. گمانم (مطمئن نیستم) برای اولین بارها به مرگ فکر کردم. بابام بهم گفت بابا جون ببین این راهشه. از راهش منظورش راه هنر بود. 
 بعد از اون بود که فکر کردم برم خانه‌ی دوست کجاست رو هم ببینم. الان که فکر می‌کنم می‌بینم بابا من خیلی بچه بودم. حرف تقریبن بیست سال پیشه. از خودمون اگر بپرسیم کجاها شکل گرفتیم؟ همین‌جاهاس. توی نوجوانی. کیارستمی برای من مدل یک هنرمند بود که خوب بود آدم اون‌جور باشه. 
سومین خاطره‌ی بچگی‌م  قهقهه بابام و عمومه که دوتایی نشسته بودن هرهر می‌خندیدن که کیارستمی سر کن با یک خانمی دست داده بود. بوس کرده بودش، بغل کرده بودش. یادم نیست چی کرده بود اما رضایت بابام و عموم ازش رو یادمه که به آرنجشه. که ج.ا. هیچ دوست نداره چنین حرکاتی دیده بشه اما کیارستمی هرکار صلاح می‌دونه می‌کنه. اون زمان این چیزا خیلی حرف بود. 
چهارمین خاطره چیدمان‌هاش و هایکوهاش بود. نمی‌دونم چرا خیلی مد شده بود ملت دست می‌انداختندش اما من فکر می‌کردم ما همو می‌فهمیم. ما یعنی من و کیارستمی. آدم توی ذهن خودش با قهرمانان زندگیش یک رابطه‌ی دوستی برقرار می‌کنه. قشنگ یادمه روبروی چیدمانش توی خانه‌ی هنرمندان ایستاده بودم هجده‌نوزده سالگی و اون موقع غول بود. با خودم فکر می‌کردم یعنی واقعن خودش اومده اینا رو چیده گذاشته این‌جا؟ قشنگ یادمه با یک جمعی بودم که مسخره می‌کردن درخت‌هاشو. منم ساکت دوستش داشتم و جرات نداشتم از خودم دفاع کنم  و فکر می‌کردم من هم همان‌جایی وایسادم که اون وایساده بوده و این چیدمان رو چیده بود و این بهم خیلی لذت می‌داد. ذهن نوجوان و جوان من ازش یک نماد ساخته بود. همایون ارشادی هم چهره‌ی این نماد بود. 
حالا که از دنیا رفت، فکر کردم برم دو تا ویدئوی مصاحبه ازش تماشا کنم. نمی‌دونم چرا فکر نکرده بودم. توی تمام این سال‌ها برم یک ویدئو نگاه کنم که چه‌جور حرف می‌زنه و چقدر خوشایند بود برام حرف زدنش را شنیدن. توی تمام این سال‌ها کم و بیش هرچیزی ساخت و اجرا کرد و نوشت رو تماشا کردم و  دیدم و خوندم.
کیارستمی برای من به نوجوانی‌م پیوند خورده. به بالیدن و به پیدا کردن راهم. به پیدا کردن خودم. چقدر به دلم نشست که از پیدا کردن خود حرف می‌زد. اما برام طوری بود که کیارستمی هرگز با مرگ یک‌جا نبود. با این‌که شاید با دیدن طعم گیلاس بود که با مرگ آشنا شدم. نمی‌دونم چرا فکر نمی‌کردم ممکنه بمیره. از دایره امکان خارج بود. خیلی حیف شد.

Jul 4, 2016

دیگه چه خبر؟


اوضاع بهتر شده. خانواده وقت ویزا گرفتند. جای عروسیمون درسته. مهمونام رو تلفنی دعوت کردم. کارت عروسی رو هنوز تموم نکردم که مثل آدم برای مردم بفرستم. تمام اگر شده بود انقد استرس نمی‌گرفتم که باید به دونه‌دونه‌ی مهمونا زنگ بزنم. چون همون‌طور که می‌دونید کوزه‌گر مرد از تشنگی. تمام عمرم برای همه دور و بری‌هام کارهای طراحی گرافیکشون رو سه سوت انجام دادم. حالا نوبت خودم شده. انگار اصلن توی سر من هیچ ایده‌ای نیست. سکوته و بوته‌ی خار قل می‌خوره تو خلاقیتم. یک هفته‌ست قلی می‌گه بدو. منم هیچی. من نگاه و من پینترست. هرچی می‌زنم به‌نظرم اُن‌جور خوب نیست که می‌خام. حالا لابد خودش میاد.
تابستونه. آفتاب عالم‌تاب می‌تابه هر روز و روحیه‌هامون به‌طرز فاحشی بهتره. یادمه دانشگاه الزهرا که درس می‌خوندم سارا شریعتی استادمون بود. یه بار بردم رسوندمش خونه از دانشگاه. بعد همین‌طوری حرف رفتن و برگشتن می‌زدیم. گفتم شما چرا برگشتین؟ گفت به خاطر (خیلی چیزا و) آفتاب. خیلی اثر کرد حرفش روم. بعد از ده سال حرفش رو یادمه و الان می‌فهمم که چی می‌شه که آدم آفتاب‌پرست می‌شه. آفتاب که می‌تابه، نمی‌تونم خونه بمونم. احساس می‌کنم آفتاب داره بیرون هدر می‌ره و من باید برم مواظبش باشم.
لباس عروسی رو هم خریدم. هنوز البته اندازه‌م نکردنش. کلن دور خودم می‌چرخم. این هفته لباس رو هم اندازه می‌زنن. چقدر کار داره عروسی. نصفش هم تموم نشده. مامانم هربار تلفن می‌کنیم ازم می‌پرسه خب میزی که قراره روش سفره عقد رو بچینم چه سایزی داره؟ آینه شمعدون چقد باشه؟ جینگیل و مستون و شیمبل و قیطان چند تا باشه؟ من هنوز پاسخی ندارم. مامانم هم طفلی هی منتظر و استرسی. آرایشگرم هم زنگ زد گفت من شاید نباشم. اینه که آرایشگر هم نداریم. کیک هم نداریم. این هفته خیلی قرارهای زیادی با همه داریم که تکلیف این چیزها رو روشن کنیم.  
دانشگاه تعطیله. منم این وسط واقعن راحت شدم از دست دانشگاه. این وسط برای دستیاری هم اقدام کردم که هر روز یک گلی زدند به سرم از حمالی‌های آکادمیک. ما هم بله‌قربان گویان انجام دادیم. اون هم فعلن تعطیل شده.
کلن رو روالیم. کارهای عروسی ننربازی‌های آسونیه. وای موهام چی؟ رقصمون چی؟ لباسمون چی؟ چی بخوریم؟ نکنه بارون بیاد؟ من به عسل آلرژی دارم حواسمون باشه عسل نذاریم دهن هم بلکه شهد شبه‌عسل بذاریم. واقعن خودتون قضاوت کنین. همه‌ش سراسر دل‌به‌نشاطیه.
دختر نا هم تا دوهفته دیگه دنیا میاد. خودش قل می‌خوره و منتظره و منتظریم. خواب بچه‌ی دنیانیومده رو می‌بینم. تا حالا همچین چیزی نشده بود. خیلی خوشحالم براش. جمله‌های کوتاه نوشتن هم خاصیت مقاله علمی نوشتن به آلمانیه. قول دادم جمله طولانی‌تر از دو خط ننویسم. خیلی نامفهوم می‌نویسم وقتی جملات طولانی می‌نویسم. با ترکه آلبالو زدم رو دستم تا عادتش از سرم افتاده. حالا عادت جمله‌ی کوتاه راه افتاده اومده تو وبلاگ. وبلاگ هم حال می‌ده ها. الان یه دور از رو نوشته‌م خوندم دیدم آخر عمری وبلاگم شده عین وبلاگای شوشوجون. یه دستور غذا هم تو پانوشت براتون می‌نویسم و امان از تافل‌شپیتز که تکمیل شه. بوس و بغل و آیکون‌های ناز و صورتی.

Jun 6, 2016

Aus Liebe macht man die komischen sachen, manche heireten sogar!

فوریه امسال با قلی رفتیم تعطیلات زمستانی. قرار بود اسکی کنیم و بریم ترمه. هی همین‌طور این حرکت رو تکرار کنیم تا سیر شیم. روز دوم اسکی من زدم دستم را ناکار کردم. برای من از سفر فقط ترمه و سونا باقی موند و این‌طوری شد که بعدن فهمیدم برنامه‌هاش رو برای این‌که روی قله‌ی کوه ازم خواستگاری کنه به هم زدم با دست چپ آتل‌بندی شده که نمی‌شد حلقه دست کرد و اخلاق سگ کسی که دستش اول اسکی ترکیده هم خیلی مناسب نیست.
این‌طوری شد که به جای روی قله، آخرین روز سفرمون، توی یک ترمه هتلی شب شده بود و اومد دم شومینه لب تختی که من روش دراز کشیده بودم و کتاب می‌خواندم. یهو خیلی جدی شد. توی سالن قدم می‌زد و می‌رفت دم پنجره و می‌آمد. چندبار رفت و آمد بعد نشست پیشم. کتابم رو گرفت از دستم. یک چیزهایی گفت که یادم نیست. بعدم زانو زد وگفت باهام عروسی می‌کنی؟ منم واقعن با این‌که کلن فکر می‌کردم یک روز همچین چیزی میاد، خیلی شوکه شدم. اولین جوابم این بود که اوه. تا حالا کسی هم‌چی سوالی از من نکرده. خندید و گفت چه خوب. اینم باید بگم که از وقتی زانو زد تا وقتی حلقه رو درآورد حدس می‌زدم درباره‌ی چیه جریان و همه‌ش فکر می‌کردم ما که با حوله‌ایم و الان سونا بودیم لخت مادرزاد! این حلقه رو کجا گذاشته بود؟ سوال مهم بعدی: حلقه چه شکلیه؟ 
به خاطر این فکرها، روم سیاه، در این لحظه‌ای که باید یادم مونده باشه، هیچ یادم نیست چی بهم گفته. صورتش یادمه. حالمون رو یادمه اما یادم نیست چی گفت. بعدم یادمه که حلقه رو دستم کردم و فکر کردم اوه این حلقه چقد روی انگشت‌های زخم و زیلیم عجیبه. این‌طوری شد که ما بقول گفتنی نومزد کردیم.
 
حالا هم می‌خایم عروسی و سپس دمب خروسی کنیم. عروسی خیلی سخته. یعنی برای آدمی که چهل الی پنجاه ساعت کار و درس داره، خیلی سخته. خیلی برنامه‌ریزی داره. خیلی خیلی خیلی کار و زحمت و برو بیا و هماهنگی داره. الان سه ماه دیگه عروسیمه. خانواده‌م وقت ویزا ندارند. من لباس عروسی ندارم. ساقدوشم هشت ماهه حامله‌ست. الان هم فصل تحویل کار و استرس و مهمون و ایناست. الان لابد تو دلتون می‌گید بابا مگه مجبورین؟ جواب ما اینه که نه. دوست داریم و مرض داریم همه کارامون هیجانی باشه. 
قدیم که می‌دیدم دور و برم یک سال به خودشون وقت می‌دهند تا عروسی بگیرند، فکر می‌کردم اوووووه چه خبره یک سال؟ الان توصیه‌ی من به شما جوانان اینه که یک سال به خودتون وقت بدید واسه برنامه‌ریزی. خیلی کاره. مخصوصن وقتی خانواده‌ی آدم کنارش نباشند. 
الان به همه گفتم اگر خانواده نتونست وقت بگیره، عروسی رو می‌اندازیم سال دیگه. باورم نمی‌شه سفارت می‌تونه انقدر استرس ما رو اضافه کنه. توی وین اجازه نداری مهمانت رو زودتر از سه ماه مانده به سفرش دعوت کنی و وقتی سه ماه مانده به سفر دعوت می‌کنی، سفارت وقت نمی‌ده. 
اره به کون چیست؟ همین چیزاست.
 
حالا که این روضه رو نوشتم، براتون می‌نویسم که مدارک ازدواج زن با پاس ایرانی با مرد اتریشی چیه. 
چون این سوال رو خیلی ازم پرسیدید و مدام نصفه نیمه جواب دادم. لااقل انقد غر می‌زنم به یک دردتون هم بخوره.
مدارک از طرف زن: 
یک. گواهی تولد
در واقع ترجمه رسمی (با مهر وزارت خارجه) شناسنامه‌ست. 
با تاییدیه سفارت اتریش در تهران (مهر سفارت اتریش)
دو. گواهی تجرد 
در ایران از ثبت احوال حسن‌آباد، اداره امور مربوط به ایرانیان خارج از کشور 
با ترجمه رسمی (با مهر وزارت خارجه)
با تاییدیه سفارت اتریش در تهران (مهر سفارت اتریش)
(گواهی تجرد توی بعضی کشورها توسط سفارت ایران صادر می‌شه که بعد باید مورد مهر و امضای رسمی قرار بگیره.)
مهم: این مدرک شش ماه اعتبار دارد.
سه. اجازه پدر
هر دفتر اسناد رسمی می‌تونه این گواهی رو صادر کنه. شناسنامه و حضور پدر و دختر الزامی‌ست.
با ترجمه رسمی (مهر وزارت خارجه و مهم این‌که برای تاییده وزارت خارجه شناسنامه پدر و دختر همراه سند باید فرستاده شود. در بعضی موارد وزارت خارجه تایید نمی‌کند و پدر و دختر باید حضوری به وزارت خارجه بروند)
این مدرک مورد تایید سفارت اتریش نیست. جون گواهیست که اشخاص به هم دادند و نه از طرف یک سازمان، درنتیچه مهر سفارت نمی‌خوره.
مهم: این مدرک شش ماه اعتبار دارد.
چهار. مدرک تحصیلی
پنج. ویزا 
شش.پاسپورت 
هفت. تاییدیه محل اقامت
اصل تمام مدارک ایرانی هم باید تحویل داده بشه قبل از ازدواج و واقعیت اینه که شماره چهار تا هفت سخت نیست اما تهیه سه تای اولی یک ماه دوندگی داره و دو هفته‌ی اول هر روز لااقل پنج ساعت باید برای این کار سرمایه‌گذاری بشه. توی اتریش دو ماه قبل از ازدواج باید به دفاتر ازدواچ مراجعه کرد و مدارک را تحویل داد. 
من هم فکر می‌کردم که دارم لطف می‌کنم ازدواج می‌کنم و دلشون هم بخاد که ما داریم این کار رو انجام می‌دیم اما شهر شما را خواهد دواند تا بفهمید ازدواج کردن آسان نیست. 
 
با همه‌ی این‌ها خوشحال و شنگولم.

Jan 30, 2016

خفاش خونین
 
چند وقت پیش کلی درباره خفاش با هم صحبت کردیم و قلی برایم تعریف کرد که توی بچگی یک بار یک خفاشی آمده بود توی اتاق خوابش و مامانش با حوله خفاش را گرفته بود و پرواز داده بود به بیرون. مسئله‌ی خفاش‌هایی که شب‌ها می‌آیند توی خانه توی ذهنم روشن و زنده بود و با شنیدن این خاطره ترس جدیدی برای خودم اختراع کرده بودم. 
ما همیشه قبل از خواب، پنجره‌ی اتاق خوابمان را باز می‌کنیم که هوای اتاق خواب قبل از خواب تازه باشد. نشسته بودیم توی هال که شروع شد. یک صدای جیغ با تن خیلی بالا با فواصل نامنظم توی خانه پیچید. من اول فکر کردم از بسکتبالی‌ست که آن موقع قلی تماشا می‌کرد و فکر کردم بوق تماشاچی‌هاست و توی تلوزیون است. نیم ساعتی گذشت و بسکتبال تمام شد. تلویزیون را خاموش کردیم که دوباره چند جیغ نامنظم توی خانه پیچید. طوری که انگار یک موجود زنده دارد زجر می‌کشد.
ضربان قلب من چنان بالا رفته بود که نمی‌توانستم درست نفس بکشم. این‌طرف  آن طرف را نگاه کردیم و به این نتیجه رسیدیم که صدا از اتاق خواب است. این‌جاها بود که من یاد خفاش افتادم. فکر کردیم که خفاش از پنجره وارد اتاق خواب شده و زیر تخت‌خوابمان گیر افتاده و نمی‌تواند خودش را نجات بدهد. قلی به اقتدای مادرش، یک حوله بزرگ و یک دسته جارو برداشت و یک حوله بزرگ هم داد دست من که برویم توی اتاق خواب خفاش شکار کنیم.
توی اتاق خواب صدا قطع شده بود. قلی ایستاده بود روی تخت و من هم دم در ایستاده بودم و قلبم از تصور خفاش سیاه بزرگ که خیلی نامنظم پرواز می‌کند و ممکن است روی سرم بنشیند یا بهم حمله کند، توی دهنم بود. یک‌هو چند جیغ کوتاه و بعد یک جیغ بلند توی اتاق پیچید. در این لحظه بود که من دمم را گذاشتم روی کولم و از اتاق خواب پریدم بیرون. در اتاق خواب را پشت سرم بستم و از توی هال در را نگه داشته بودم که باز نشود. یعنی عشق و پشق همه کشک. اگر خفاش به ما حمله کند، قلی را نه تنها نجات نمی‌دهم که نمی‌گذارم خودش، خودش را نجات بدهد و توی اتاق با دشمن زندانی‌ش می‌کنم. در ذهن من، قلی و خفاش توی اتاق خواب مشغول نبرد بودند که شنیدم قلی از خنده ریسه می‌رود. لای در را باز کردم که ببینم به وحشت من می‌خندد یا خفاش را گرفته و خفاشه خیلی کوچولو بوده یا چی که گفت صدا از خفاش نیست و از بس می‌خندید نمی‌توانست بهم توضیح بدهد حالا که خفاش نیست پس چه جانوری‌ست؟  
چند ماه پیش قلی برای یکی از دوره‌هایی که به خاطر کار باید می‌گذراند، رفت مدرسه‌ی آتش‌نشانی و بعد از این کلاس بود که آمد خانه با چند دستگاه گزارش‌گر دود. قانع شده بود که چون خانه‌ی ما خانه‌ی صدساله‌ست و ما طبقه چهارم بدون آسانسور هستیم و اگر آتش‌سوزی شود، نجات ما سخت می‌شود، ما باید گزارش‌گر دود داشته باشیم که بتوانیم خودمان را به موقع نجات دهیم. نجات‌دهنده چسبید به سقف راهرو، آشپزخانه و اتاق خواب ما.
خفاش قصه‌ی بالا، باطری گزارش‌گر دود بود که داشت تمام می‌شد و این دستگاه احمق بوق منظم نمی‌زند. با فواصل نامنظم یک صدای غریب جیغ‌مانندی می‌دهد. صدا هم برای این انقدر وحشتناک است که در هر موقعیتی جلب نظر کند. آدم را از خواب بیدار کند و غیره.
خفاش به ما حمله نکرد و خانه‌مان هم تا حالا آتش نگرفته اما قلی یاد گرفت که من موقع خطر، خطرناک‌تر از خطر هستم. 
کاش می‌توانستم خنده‌ی هیستریکی که هربار از یادآوری این خاطره بهم دست می‌دهد توصیف کنم. با این‌که از تاریک‌ترین بخش‌های شخصیتم است اما هنوز خیلی مفرحم می‌کند یادآوریش.
 

Jan 9, 2016


نهنگ
 
مامان و بابای من خیلی شهرام ناظری و شجریان دوست داشتند. یک ضبط صوت نقره‌ای داشتیم که یک عالم پیچ و دکمه داشت و ک کاست می‌خورد. ضبط‌صوت خودش جای روضه‌ست بس‌که قشنگ بود. حالا کاری نداریم.
جمعه بابام می‌گفت لاله برو «گل صد برگ» رو بذار و بیا آشپزخونه. بابام تنها کسی بود که توی خونه کیک می‌پخت. این یک رقم اصلن جز علاقمندی‌های آشپزی مامانم نبود.
کتاب رزا منتظمی را می‌گذاشت جلوش و می‌گفت بابا کدوم رو بپزم؟ بعد یکی را انتخاب می‌کردیم. من می‌خواندم از روش و بابام انجام می‌داد. 
یک. زرده و سفیده تخم‌مرغ را از هم جدا کن. دو. آرد را الک کن. سه. الی آخر. شاید کلاس دوم یا سوم بودم. خیلی کلمات را نمی‌فهمیدم. بعد باید بابا دست می‌شست و می‌آمد کلمه را می‌خواند.
یک شیشه اسانس پرتقال بود. گاهی بسته به کیک، یک قطره  با قطره‌چکان می‌زد توی مایه‌ی کیک. بعد شیشه را می‌گرفت زیر دماغ من و من بو می‌کردم و بوی باغ پرتقال می‌آمد.
مایه‌ی کیک رو توی سطل سفید پلاستیکی ماست درست می‌کرد. سطل راه راه بود. روش یه ورق نازک پلاستیک می‌کشیدن و با کش «ماست» محکمش می‌کردن توی سوپر شانجانی. بابام با سماجت سطل‌های ماست را نگه می‌داشت برای مایه‌ی کیک درست کردن یا شایدم چیزهای دیگر. 
درپروسه‌ی کیک پختن، دیدن جدا کردن سفیده از زرده خیلی برام باورنکردنی بود. هم‌زن برقی نداشتیم. با دست انقدر سفیده رو می‌زد که کف کنه. اون قسمت همیشه حوصله من را سر می‌برد. بعد مراحل می‌گذشت تا بالاخره. یک مایه درست می‌شد که مثل گِل سفت بود. من همیشه برام باورنکردنی بود که این گل به کیک تبدیل می‌شد. بعد می‌ریختیم توی قالب. بعد بوی کیک می‌پیچید توی خانه و شهرام ناطری می‌خواند که «دلنوازان نازنازان در رهند.»
بعد انتظار و انتظار و انتظار تا بالاخره کیک بیاد. 
بابام همیشه بعد از پختن ایده‌هایی داشت که چطور می‌شه دفعه‌ی بعد بهتر بشه. به نظر من مزه‌ی بهشت می‌داد کیک‌هاش.

بعدتر ما دوست داشتیم بلک‌کتز و اندی کوروس گوش کنیم. توی راه شمال، اوایل راه آهنگ‌های ما را می‌گذاشت. بعد توی پیچ‌های جاده چالوس کم‌کم شجریان و ناظری می‌گذاشت. می‌گفت مزخرفات بسه. می‌خواهیم آهنگ حسابی گوش بدیم و به مناظر نگاه کنیم. 
شهرام ناظری و بعدتر شجریان برای من به کودکی پیوند خورده. حتی یادمه با لنا بحث می‌کردیم که شهرام ناظری را بیشتر دوست داریم یا شجریان؟ شما فکر کن دو تا دختربچه‌ی هفت و ده ساله چرا باید همچین سوالی از خودشان بکنند؟ خب ما این سوال را از خودمان می‌پرسیدیم. شهرام ناظری اغلب برنده می‌شد. شهرام ناظری برای من بوی کیک می‌ده. بوی خانه‌ی دریانو با کاغذدیواری می‌ده.  بوی حیاط خلوت پشت آشپزخانه. بوی فرش. بوی قدیم.
برای من یکی از اولین تصویرسازی‌هایی که توی خاطرم شکل گرفته آن قسمت شعر مولاناست که درباره نهنگی‌ست که آب دریا را می‌خورد و دریا بیابان می‌شود!
شعر را می‌کذارم این‌جا.
 
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون


چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قُلزُم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم
که خوردم از دهان بندی در این دریا کفی افیون
 
ساعت‌های متمادی با بابام بحث می‌کردم درباره‌ی این نهنگ. مغز بچه این‌طوری شعر مولانا را می‌بیند. نهنگ! نهنگ جالب‌ترین قسمت شعر بود. نهنگ آخرین آهنگ طرف دوم نوار بود.
من تمامش را حفظ بودم. برای همین شعرهای زیادی از مولانا هست که با صدای شهرام ناظری توی سر من پخش می‌شه. حالا هرچی اما خاطره‌ی خیلی خوشایندی‌ست.
 
پ.ن
مرسی راحله که یادم انداختی. 
الان دیگه بس می‌کنم.
  

Jan 3, 2016


.
بعد از مدت‌ها امروز دیدم دوباره میل دارم وبلاگ بنویسم. 
ننوشتنم کم و بیش از مرگ پدربزرگ قلی شروع شد. مرگ نبود. خودکشی بود. چی غم‌انگیزتر از پیرمردیه که چاقو رو توی سینه‌ی خودش فرو کنه؟
.
اولین باریه که این جمله رو نوشتم. بعد از مرگش از هرچیزی که نوشتم فکر کردم چرا از این نمی‌تونم بنویسم و نتونستنم تبدیل شد به سد نوشتنم. انگار که هرچی بنویسی دروغ باشه وقتی چیزی که بهش فکر می‌کنی رو ننویسی اما چیزی که بهش فکر می‌کنی رو نمی‌تونی بنویسی چون خیلی بزرگه. خیلی غم‌انگیزه. خیلی دردناکه.
.
من دفعات معدودی هاینریش را دیده بودم. کلن چهار سال می‌شناختمش اما سریع به عنوان شخصی از خانواده‌ی خودم قبولش کردم. اونم منو پذیرفت. برام همراه سایر نوه‌ها کارت پستال تولد و عید می‌فرستاد. تمام عذاب وجدانم را از ندیدن افراد مسن خانواده‌م با دیدن اون خاموش می‌کردم. انگار بابابزرگ خودم باشد. 
خیلی مرد خوبی بود. تا هشتاد سالگی اسکی می‌کرد. کلی جایزه برده بود. ورزشکار بود. مهربان بود. زندگی دیده بود. برادرش را توی جنگ از دست داده بود. زنش سال‌ها پیش سرطان گرفته بود و مرده بود. تنها توی یک ده توی یکی از خوش‌آب‌وهواترین مناطق کوهستانی اتریش زندگی می‌کرد. دو سال پیش زمین خورد و مهره‌ی کمرش شکست. بعد از اون خیلی درد کشید. مردی که تمام چیزی که توی زندگی براش مونده بود تحرکش بود، آخرین دلخوشیش رو از دست داد. شب تولد نود سالگی خواهرش، نوه‌ها یک فیلم ساختند با عکس‌های قدیمی که چطور این خانواده سال‌ها رو از سر گذروندند. از بچگی تا جنگ تا مرگ تا ازدواج تا نوه تا مریضی تا کهولت. همه‌چی. بعد از دیدن این فیلم رفته خونه و یک چاقو توی قلبش فرو کرده. 
از این ماجرا بیش از یک سال گذشته. امروز یادش بودم. توی سال گذشته خیلی اوقات یادش کردم. امروز دیدم انگار می‌خام و می‌تونم درباره‌ش بنویسم. که این بار رو زمین بگذارم که همراهم بود تمام سال گذشته. 
مرگش فقط غم‌انگیز بودن مرگ آدم عزیزی نبود. مرگش در عین حال قدرتمند بودن پیرمردی بود که به زندگیش، وقتی که کافی باشه براش، این‌طوری خاتمه می‌ده. 
مرگش برای من نوری انداخت روی چیزی که توی زندگیم انتخاب کردم. روی این‌که با انتخاب خودم از خانواده‌م دور شدم. خیلی به تنها بودن و حتی تنها مردنم فکر کردم. به این فکر کردم که خب می‌ارزه دور از خانواده؟ 
نه اگر منتظرید جوابی داشته باشم برای این سوال، جوابی ندارم اما می‌تونم دوباره درباره‌ش حرف بزنم. می‌تونم درباره‌ش فکر کنم. می‌تونم درباره‌ش بنویسم.