Jan 13, 2008

گفته بودم از صداهایی که نمی دانم منشا اش چیست بیزارم ... نمی دانم این روزها من بیشتر خانه ام یا خانه بیشتر تنهاست یا من بیشتر ساکتم یا ساکت بیشتر من است یا این برف سپید کورم کرده و در عوض شنواتر شده ام یا این کور سپید برفم کرده شنوا من تر شده یا چه بلای دیگری به سرم آمده که دائم فس فسی مثل صدای مار می شنوم . سرم را که بالا می آورم هستی در سکون و سکوت است. مثل فیلم هایی که تمام اشیا جاندارند و صاحب خانه که می آید همه بی حرکت می نشینند و تا رویش را بر می گرداند، همه می رقصند و می جهند و شکلک در می آورند. انگار اتاقم مدام می گوید ی ی ی ... انگار همه شان به من می خندند. به دلهره هایم، به غصه های کوچکم، به توقعاتم ، به دلتنگی هایم، به نگرانی هایم، به بیخود بودن هایم، به درس نخواندن هایم، به این که هلن گاردنر به آن بزرگی را گم می کنم و پیدایش که می کنم یادم می افتد که سی دی اش را هم دارم و روی میزم است ... و پدرم می گوید شلختگی ات را توسعه دادی به همه چیز و من می دانم راست می گوید. حرف که می زنم ، اواسطش ، شروع می کنم به گوش دادن به صدای خودم ، می بینم تصاویری که می دهم مخدوش و مغشوش و مشروح و ملعون و مفعول (!) است. باید به من یاد بدهند ذهنم را پاکیزه نگه دارم. پاکیزگی ذهنم نهایتا نصف روز دوام می آورد. دلم در هوای تفاعل است ولی در عوض فاعل و مفعولم. دنیا پر شده از من شلخته. پر شده از روان نویس های هرجایی ام در این روزگار کامپیوتر خرابی. پر شده از نوشته های نیمه کاره، بدخط و هرجایی. من فکر می کنم کجای زندگی ام یکپارچه است که بروم آن جا یک مدتی پناهنده بشوم تا به من اقامت بدهد؟

No comments: