Mar 14, 2008

نمی دانم خاصیت هواست؟ زمین و زمان است؟ من عیبی کرده ام؟ چیست که به قول مامان جان عین زن سعدی ول شده ام توی خیابان ها! از این سر شهر می روم آن سر برای رفتن به بانکی که دم خانه مان هم هست. می روم بیمه. می روم کارهای عقب افتاده پدر و مادرم را که صدسال خواهش کنند، در حالت عادی انجام نمی دهم را داوطلبانه پیگیری می کنم. شیشه را پایین می کشم. هوا می خورم. یک آهنگ ملو می گذارم وزوز می کند و همه اش رانندگی می کنم. بنزین می زنم. با کمال آرامش توی ترافیک حتی یک بوق هم نمی زنم. در عوض با آقای بنزین فروشی دعوا می کنم. از سوپر ماست می خرم. توی ماشین تنهایی یک ساندویچ گاز می زنم و دست هایم بوی بنزین می دهد و وانتی که جلوی ساندویچی توقف کرده، برایم صدای آهنگ نازی نازی امشب فلان و بهمانمش را بلند می کند و زل می زند به ولع ساندویچ خوری ام در چهار بعدازظهر. به مردمان خرید شب عید کن، نگاه می کنم. به صف طولانی آجیل فروشی نگاه می کنم. به کفش های پاشنه تق تقی گران قیمت نگاه می کنم. نمی خرم. هوا می خورم. نفس عمیق می کشم. آرزو می کنم زودتر از این جا بروم و برویم. توی آینه خودم را نگاه می کنم. آرایشی نکردم. دلم می خواهد پوستم هوا بخورد. با خودم فکر می کنم منظورم از پوستم، همه جای پوستم است. ماشین سبزها را می بینم. حجابم را درست می کنم. یقه ام را می پوشانم بیشتر. دکمه پایین مانتوام را می بندم. کلیپس سرم را سفت می کنم که موهایم یکهو به قول زی زی جان عین معشوقه حافظ ول نشود روی شانه ام جلوی این ها. خانه هم که می آیم از حرص دلم درست عین همان معشوقه مذکور حافظ (!) موهایم را ول می کنم روی شانه هایم. پیژامه راه راهم را می پوشم. این جا می نشینم. عینک می زنم. میل باکسم را نگاه می کنم ببینم نامه ی هیجانی ای ندارم. می بینم ندارم. دوش می گیرم. با حوله می نشینم پای قوطی بگیر و بنشان. به بلتوبیا می گویم هستی؟ یک (؟) می فرستد. یعنی چه کار داری؟ دلم می خواهد حرف بزنیم. کاری ندارم. جواب سوال های سه خطی و معاشقه هایم را با اهم اوهوم و هایپر مینی مالیزم کشنده اش می دهد. می بینم نوشته ها روی مانیتور باز دارند می لرزند، یادم به عینک می افتد دوباره. می زنم. نوشته ها واضح می شود. آشپزخانه می روم. ظرف ها را می شویم. دست کش را درمی آورم. چای می ریزم. تکیه می دهم به صندلی چای را فوت می کنم، عینکم را بخار می گیرد، همه جا مه می شود. از این که نمی توانم با عینکم مسالمت آمیز زندگی کنم، خنده ام می گیرد. خاموش می کنم. پرت می کنم خودم را روی تختم. بار هستی را برمی دارم. یک کشمش سبز را پهن می کنم دور یک نخودچی زرد. یاد توپ لایی کردن می افتم و می گذارم توی دهنم. مدت زیادی نگهش می دارم بعد قورتش می دهم. ورق می زنم. مسواک تنبلی ام را که شارژ شده برمی دارم، شش دقیقه با دقت ترین حالتم را به کار می گیرم و دندان هایم را دانه دانه مسواک می زنم و نخ می کشم. از بطری آب می خورم. باز پای قوطی بگیر و بنشان می نشینم. از شدت انفعال خوابم هم نمی آید. چند گیومه بی خاصیت با ارجاعات صحیح (!) به پایان نامه ام اضافه می کنم. باد خوبی می وزد از طرف پنجره. زن سعدی که منم

No comments: