Mar 21, 2008

یک. اولین گریز را از مهمانی های بی مزه زدم. حالا نشستم و هیچ کاری نمی کنم... اما برایم روشن شد سال عوض شدن مثل چی می ماند. دیدید وقتی عزیزی می میرد می گویند: مرگ حق است؟ سال نو هم حق است. چه قبول کنی چه نکنی... نمی توانی بگویی نمی خواهم. مثل عزیزی که رفته و هرقدر اشک بریزی که نمی خواهم، افاقه نمی کند. ناچاری. باید حس پذیرش داشت ولی من هیچ حوصله ندارم امسال. شاید اولین سال تحویلی بود که با همین عقلم با پیژامه نشسته بودم و هیچ فرقی نداشت با سالی که با پیژامه نبودم
دو. کجا همت می فروشند؟ آدم برود، بخرد. آن وقت بکندش! (همت را) و کارهایش را انجام بدهد.
اگر من ادامه تحصیل ندادم یا حتی ترک تحصیل کردم، به خاطر همین اختاپوس پایان نامه است که دست و پای لزجش باز می شود و خودش را به همه جای زندگی آدم می مالاند و نه تمام می شود و نه آدم را راحت می گذارد که برود زندگی اش را بکند. از روزی که توی برگه انتخاب واحد می نویسی پروژه نهایی : ده واحد. انگار یک کنه ای می چسبد گوشه ی مغز آدم که نه خواسته ی خودش را روشن و واضح می گوید، نه می گذارد آدم خواسته های روشن و واضحش را انجام دهد. سه هفته است که واقعا هیچ کاری برایش نکردم ولی صبح که بیدار می شوم، یک نفر آن گوشه هی وغ می زند که پایان نامه... پایان نامه... من هم با تمام قوا گوش نمی دهم بهش اما داد می زند! تازه جاهای اختاپوسی اش هنوز نرسیده. می دانم چه کوفتی می شود دو ماه دیگر که مثلا در آستانه شکل گرفتن است. من می دانم. آن دفعه هم همین کار را با من کرد! هی می گفتم تمام شد، بی انصاف یکی دیگر از آن پاهای لزج زشت و سیاهش را می زد توی صورتم
سه. پرتقال هرچقدر هم که خوشمزه باشد، من حاضر نیستم پوستش بکنم و انگشتانم را بویی کنم. چون هر چه صابون می مالی باز هم در اعماق انگشتان و ناخن هایت می ماند. پس همان یک پرش را گاهی شما به من تعارف کنید
چهار. کتاب باریک و معمولی مهمانسرای دو دنیا از اریک امانوئل اشمیت به من اثر کرد. نه این که فکر کنید نمی دانم چرا. خوب هم می دانم. دلم یک چیز ماورایی می خواست و آن کتاب یک خیالبافی نازک دو ساعته بود در این باره. دلم می خواهد جادوگری کنم یا دلم جن و پری خواسته. دلم خواسته یک چیزی تکانم بدهد. از شدت متریالیسم احساس خفگی می کنم. از شدت این که هرچیزی همان هست که می بینی و لابه لایش هیچ چیزی نیست، دلزده ام... روزه که گرفتم، فهمیدم از این حال خوشم می آید. از دریغ کردن از خودم. از درگیر شدن با بدیهیات خوشم آمد. از این که غذا خوردن وقتی گرسنه ای بدیهی نیست. آب خوردن بدیهی نیست. این که می شد نداشته باشمشان مرا راضی کرده بود به نوعی. دلم خواسته یک روش آکادمیکی برای تمرین صبوری پیدا کنم. برای قدر شناسی. برای درستی. می خواهم یک میلیارد بار از این که هستم ساکت تر باشم. می خواهم خودم را برای تمام هوارهایی که توی زندگیم زده ام تنبیه کنم. خیال برم داشته بود که خونسردم. اما نیستم آن قدری که دلم می خواهد باشم. دلم می خواهد به چیزی آویزان بشوم. خسته شدم از این سقوط آزاد بدون این که به زمین برسم. حالا امروز می گویم متافیزیک. دیروز می گفتم فلسفه. قبل ترش می گفتم عاشقی. لابد فردا هم ملقمه (یا ملغمه؟) این ها
پنج. بیست و پنج روز دیگر بیست و پنج ساله می شوم.
شش. زن همسایه مان فوت کرده. دخترش یکهو شروع می کند به جیغ کشیدن. جیغش می آید توی اتاق خوابم و می آمیزد یا نوشته هایم. توی آسانسور به پسرش تسلیت می گویم. می گوید ممنون از همدردی تان. من فکر می کنم من هیچ وقت بلد نیستم به کسی بگویم ممنون از همدردی تان.نهایتا شاید بگویم ممنون... می نویسم سال نو (حالا شاید بهتر باشد بگویم گذر زمان) مثل مرگ است از جنبه ناگزیری و پذیرش

1 comment:

lenochka said...

امسال، سال من هم با پیژامه تحویل شدوغریب اینکه شد!؟