Apr 7, 2008

داستان از آن جا شروع شد که دیدم هنوز هم این حالت وجود دارد که بعضی آدم ها با ذوق و دور افتخار می گویند و می نویسند که بلد نیستند هیچ غذایی بپزند... من بلدم. من از ده سالگی بلد بودم کته بپزم. مادرم می گفت ساده است همه چیز را می ریزی توی قابلمه و می پزد و خوب خدایی می پخت. عوضش حالا می توانم چنان کته هایی درست کنم که با برنج آبکش شده عوضی بگیرید. بعد دلم خواست تمام عقده های مادر شاغل داشتنم را بنویسم
من تمام غذاها را از پشت تلفن یاد گرفتم. مادرم در حالی که داشت کارهایش را در محل کارش انجام می داد و با ده نفر حرف می زد، توضیح می داد طرز پختن غذا را و من انجام می دادم و غذا پخته می شد. من دوم راهنمایی که بودم خورشت بادمجان می پختم به راحتی. یادم هست حتی یک بار همگی رفته بودند تئاتری ببینند یا شاهنامه خوانی بود یا همچین چیزی و مادرم زنگ زد و گفت همه شان به خانه مان می آیند بعد از آن و خوب من برای ده، دوازده نفر غذا پختم و هنوز هم همه شان یادشان هست که من که یک الف بچه بودم، برایشان غذا پختم. برنجش شفته شده بود کمی. اما خورشتش خیلی خوب بود
من همیشه در طول تحصیلم ساندیچ های سیصد تومانی بوفه مدرسه را خوردم وقتی باید تا ساعت سه و نیم مدرسه می ماندم. من همیشه فقط دیدم دختران همشاگردیم را که مادرانشان لقمه نان و پنیر برایشان می گذاشت. کتلت می گذاشت. ساندویچ کالباس مادرساز می گذاشت و همیشه و تا ابد بهشان حسودیم شده است. من بارها برای خودم ساندویچ درست کردم و گفتم که مادرم این را برایم درست کرده و مثل بقیه دخترها که از ساندویچشان ایراد بنی اسرائیلی می گرفتند من هم از ساندویچی که خودم درست کرده بودم، ایراد می گرفتم که مثل آن ها باشم. الان را نمی دانم ولی روزگاری که من مدرسه ای بودم، مادر اغلب آدم هایی که می دیدم خانه دار بود یا نهایتا معلم. کسانی مثل ما کم بودند. کسانی که مادر و پدرشان را فقط سر صبحانه می دیدند. که وقتی از مدرسه برمی گشتند هرگز غذای گرم برایشان آماده نبود. بعد هم آن روزگاری بود که مادرم همه چیز را می ریخت توی آرام پز و ما که خانه می آمدیم، خورشتی توی آرام پز قل قل می کرد. ایرادی به مادرم نمی گیرم. شرایط زندگی ما آن روزگار این چنین بود. سود خودش را هم داشت. من همیشه خلوتی داشتم که هر آتشی که می خواستم، می سوزاندم. خلوتی که هیچ کدام از دوستانم نداشتند ولی خوب آن غذای گرمی که همه تان خوردید و من خودم گذاشتم تا گرم شود، دلم را می سوزاند. مثل ته تمام قابلمه هایی که من و خواهرم می سوزاندیم. یادت هست؟ مایکرو ویو کجا بود؟ غذا را می ریختیم توی قابلمه ای دونفره و رویش آب می ریختیم و ولو می شدیم جلوی تلویزیون و خوب که یادمان می رفت غذایی روی گاز است، بوی گند سیاه و قهوه ای خانه را برمی داشت و ما می دویدیم آشپزخانه. گاهی ظرفش را با سیم می سابیدیم که مادرمان نبیند، گاهی هم طفلکی می آمد و ظرف هایی را که سوزانده بودیم، می شست. من هنوز با این سنم وقتی می بینم بلتوبیا که خانه می رود مادرش برایش روی میز غذا می چیند تا او بخورد، ته دلم حسودم. دور هم غذا خوردن ما محدود به جمعه بود. یادم نمی رود، دبستان که بودیم، پدرم پنج شنبه ها که خانه بود، غذا می پخت. دو نوع غذا هم بیشتر بلد نبود. کتلت و آش شیله. آش شیله را که می دیدم اشتهایم کور و کر و کچل می شد کاملا. ول کن هم که نبود. باید تا تهش را می خوردی. الان خیلی غذاهای بیشتری می پزد... قیمه هایش حرف ندارد. نمی دانم. زندگی ما هم این مدلی بود دیگر. ما همیشه حسرت مادرمان را داشتیم. ناگفته نماند که وقتی خانه بود این قدر عجیب بود که به اتاقمان پناهنده می شدیم. هیچ وقت آن روزها اصرارش را نمی فهمیدم که می خواست ما جمعه ها صبح زودتر بیدار شویم تا صبحانه را با هم در آرامش بخوریم و ما پکر و خواب آلود می آمدیم و می نشستیم و می خوردیم و مادرم همیشه می گفت جمعه روزی است که می توانیم سه وعده غذا را با هم بخوریم و باید این کار را بکنیم و ما عبوس بودیم. خواب آلود بودیم. اخم می کردیم و چایمان را شیرین می کردیم. امروز از خانواده پنج نفریمان، ما سه نفر ماندیم. زندگی ما این طوری گذشته است. لای غذاهایی که مادرم در زود پز پخته چون هرگز وقت به قدر کفایت نداشته. لای دست پخت پدرم. لای غذاهایی که من و خواهرم پختیم. لای تنهایی هایمان تا پنج بعد از ظهر. لای این که وقتی راهنمایی بودم، تعطیل که می شدم، سر راه دنبال سپهر می رفتم و سپهر دبستانی بود و ما دوتایی چوب شور را خرچ خوروچ می خوردیم و به خانه می رفتیم و من برای هردومان غذا می گذاشتم. لای تفاوتی که همیشه با بقیه احساس می کردیم. لای مسئولیتی که می پذیرفتیم با ذهن ده ساله مان. لای استقلالی که به زور به ما داده شد و بد هم نبوده. ها؟

3 comments:

RahiL said...

همذات پنداری کردم شَدید!! ولی خداییش آتیش سوزوندیما در خلوت خانه!

آذین said...

مامان نبود. اما یک جور خیلی زیاده روانه ای نگران بود. به همین خاطر بود که من بیشتر وقتها غذا داشتم و بیشتر مجبور بودم تنهایی گرمش کنم. خیلی کوچک که بودم روی سماور برقی ِ به خاطر من همیشه روشن، بزرگتر که شدم داستان همان سوختن ها.
اما آن تنهایی ها و استقلال زورکی را دوست داشتم. دوست دارم.

فربد said...

همینطور که میخواندم تمام صحنه ها را عین فیلم میدیدم... نه که همه را تجربه کرده ام خودم به همرا سه تا خواهر و برادر دیگرم... خذایی که می سوزاندی و آتشی که به پا می کردی در تنهایی و دنبال برادر کوچک رفتن و پدر من، که فقظ بلد بود تاس کباب بپزد، ولی انصافا همین یک کار را عالی انجام می داد... چه روزهایی بود... بارها توی آن آشپزخانه گل و گشادمان اختراعاتی کردم که نگو... مثل سرخ کردن مربا، یا کباب کردن گوجه سبز، همه اش را هم سوت می کردم بالای پشت بام... چه دورانی بود...