May 3, 2008

بعد یک روزی می شود که با همان برادرت که با هم از مدرسه برمی گشتید و چوب شور می خوردید، می نشینی و برایت روایت خودش را از این که چطور می فهمد دخترهای هم سالش در چه ارتباط ج*ن صی هستند می گوید. می گوید در بدن فلانی یک خوشحالی ای هست که به نظرم دلیلش نمی تواند چیزهای معمولی باشد. دلیلش باید یک رابطه خاص باشد! و من چنان می خندم که اشک هایم جاری می شود از این دلیل مضحک اما واقعی! بعد اضافه می کند که جنس خوشحالی اش مثل خواندن یک کتاب خوب یا خوردن بستنی با طعم انار یا دیدن یک اسکنر نوی کنن یا تاپ استیودنت شدن یا یک کاسه گوجه سبز نمک زده یا شکلات ریتر اسپرت هفتاد و یک درصدی یا تمام شدن کارهای بیمه یا پاس کردن ریاضی یا دیدن یک فیلم خوب یا اول ماه حقوق گرفتن نیست. جنسش خوشحالی فیزیکی است و سرخوشی روحی! معتقد است مثل سیر شدن می ماند! همان قدر ضروری و گیرم کمی جالب انگیزناک تر! بعد با احتیاط شروع می کند و برایم حرف هایی می زند که تا به حال نزده و جزییاتی می گوید که گاهی می خواهم که ادامه ندهد چون می فهمم منظورش چیست و ترجیح می دهم جزییاتش را با لودگی های او ندانم! بعد جدی می شود و دو ساعت بی وقفه حرف می زند و هر جمله ای که می گوید من از خودم می پرسم که من کی از این فسقلی خان غافل شدم که یک باره این قدر بزرگ شده؟ دقیق شده؟ تجربه کرده؟ نوجوانی اش سپری شده و یک پسرچه انترسان شده که با دافی کوچولوی کلاس فارسی یکش نخ و نخ کشی می کند!؟


پ.ن
الیزه جان از این به بعد وقتی خواستی درباره روایت های زنانه ات بنویسی می توانی از اصطلاح خوشحالی در بدن استفاده کنی! ها!؟
مثلا بنویسی امروز در حالی که داشتم خوشحالی وارد بدنم می کردم سرم را می خاراندم و به دگرگون شدگی اچ بی فکر می کردم که در بدنش هیچ وقت خوشحالی نداشته و به ناگاه دل سوختگی بر من مستولی شد

2 comments:

Anonymous said...

:D

نیاز said...

بله لاله اینطوریست و مال بعضی از اینها خیلی هم جدی تر و حساب شده تر از بیست سالگی من و توست