May 18, 2008

خواندن رمان خانه ارواح ایزابل آلنده بر آنم داشت تا از زیبایی حرف بزنم. می گویم چرا اما قبلش می خواهم تکلیفم را با شما درباره زیبایی مورد نظرم روشن کنم. از زیبایی منظورم زیبایی صورت و ابژکتیو است. زیبایی های غیر قابل انکار. زیبایی هایی که به سلیقه برنمی گردد. زیبایی هایی که همه درباره شان متفق القولند. که درباره شان لازم نیست بحث کنیم. همه مان وجودشان را می پذیریم. لازم نیست توجه مخاطب زیبایی را به گوشه ی خاصی از زیبایی جلب کنیم تا با ما موافقت کنند. نمی خواهم راجع به شیرینی، معصومیت، دلنشینی، جذابیت، لوندی، طنازی و صفاتی نظیر این ها حرف بزنم. بحث من فقط و فقط زیبایی است. آدم های کمی هستند که به طرز آشکاری زیبا هستند. زیبایی شان خودش را بیان می کند و اگر ندارد! نمی توانیم بگوییم اگر بینی اش کمی سربالا تر بود، زیباتر بود یا اگر چشمانش کمی درشت تر بود یا اگر پوستش گندمگون بود... به کمک ما نیاز ندارند. مثل پیراهن سرخ می مانند. آشکارند. زیبایی هایی که چه بسا گاهی دلهره آور هستند
در رمان "خانه ارواح" یکی از دختران خانواده "دل واله"، "رزا" است، که در جوانی مسموم می شود و باکره ای خواستنی و ناکام می میرد. فصل اول این رمان در ترجمه حشمت کامرانی "رزا خوشگله" نام دارد. خواندن این فصل کتاب آدم را درگیر جنبه ای دیگر از زیبایی می کند. پیش از این که نظرم را بنویسم شمایی را که این رمان را نخواندید به توصیف های آلنده از زیبایی رزا می برم، شاید آن وقت لازم نباشد توضیح چندانی اضافه کنم: " زیبایی غریب این دختر کیفیتی اضطراب انگیز داشت که او نیز نمی توانست آن را نادیده بگیرد؛ این دخترش گویی خمیره ای سوای افراد بشر داشت. نیوآ حتی پیش از تولد رزا می دانست که خمیره او این جهانی نیست؛ زیرا پیشاپش او را در خواب دیده بود. از این رو وقتی قابله هنگام بیرون آمدن کودک جیغ کشید تعجب نکرد. رزا هنگام تولد سفید و صاف بود، بدون ذره ای چین و چروک، مثل یک عروسک چینی، با موهای سبز و چشمان زردرنگ. قابله با کشیدن صلیب بر سینه گفته بود: زیباترین موجودی که از گناه نخستین تا به حال دنیا آمده است. نانا از همان اولین استحمام، موهای رزا را با بابونه شست که رنگشان را روشن کرد و مایه ای چون مفرغ کهنه به آن ها داد. او رزا را بدون روانداز دربرابر آفتاب گذاشت تا پوستش که در قسمت های بسیار ظریف سینه و زیر بغل شفاف بود و رگ ها و بافت پنهان ماهیچه ها به خوبی در زیر آن دیده می شد، سفت و سخت شود. حقه های کولیانه نانا کاری از پیش نبرد و به سرعت شایع شد که نیوآ فرشته ای زاییده است. نیوآ امیدوار بود که مراحل پی در پی و ناخوش آیند رشد عیب و ایراد هایی در دخترش پدید آورد که البته چنین چیزی اتفاق نیفتاد، بلکه برعکس رزا در هیجده سالگی همچنان باریک اندام و بی عیب و نقص بود. حالت پوستش با آن روشنای آبی ملایم، موهایش و خرامیدن و رفتار آرامش آدم را به این فکر می انداخت که باید از موجودات دریایی باشد. در وجودش چیزی ماهی وار بود. اگر دمی فلس دار داشت پری دریایی می شد. اما پاهایش او را درست در مرز باریک میان موجودی انسانی و آفریده ای اساطیری قرار داده بود. نامزدی داشت که روزی با وی ازدواج می کرد و در آن صورت مسئولیت زیبایی اش دیگر بر دوش شوهرش می افتاد." نمی دانم با خواندن این بخش می توانید پی ببرید چه می خواهم بگویم؟ منظورم آن جنبه ای از زیبایی است که مسئولیتی را به دوش شخص زیبا می گذارد. گویی در زمان رزا مسئولیت زیبایی بر عهده پدر و مادر آدم بوده است و بعد از ازدواج به عهده شوهر! اما امروز کمتر کسی مسئولیت زیبایی کس دیگری را می پذیرد. برای همین استعداد بالقوه واگذاری سرقفلی زیبایی است که توی این داستان رزا به همسری آن مرد درنیامده، مسموم می شود و می میرد و چه مردنی! مرگ به جای پدر. آلنده نمی داند با این همه زیبایی ماهی وار چه کار کند. دلش نمی آید استبان قلچماق محافظه کار وارث زیبایی او شود. می کشدش. آن موهای سبز با مایه ای به رنگ مفرغ کهنه و چشمان زرد و پوستی با روشنای آبی ملایم، زنده نمی ماند. دلم از این می سوزد. زیبایی بی امان ویران کننده است. آن زیبایی های کمیاب گرانقدر لیز و سرخ و خواستنی. آن زیبایی هایی که مسئولیتش را باید بپذیری. خودش هم نخواسته که زیبا باشد... اما کاری است که شده و ضمن رشد عیب و ایراد پیدا نمی کند. چون موجودی است در مرز باریک میان اساطیر و بشر. چون زیبایی دریایی ماهی وار است. ماهی از جنبه لیزی و میرایی و نرمی... اماهیچ وقت ایراد پیدا نمی کند. زیبایی مقاومت شکن است. به تدریج خراب نمی شود. ناگهان می میرد. می دانید؟ متوجهید؟
همین

پ.ن
برای شمای چون مایی که پیراهن زیبایی تان سرخ سرخ نیست، یعنی چون من بنفش است یا چون رفیقم صورتی یا حتی سبز چمنی و سورمه ای هم خواهم نوشت. اما فسفری ها و طلایی ها و اکلیلی ها بدانید و آگاه باشید که همچون کلاس مبانی ام که دانش آموزانم را منع می کردم از هرچه طلایی و فسفری و صدفی تا معنی رنگ را بفهمند، این جا هم امیدی نداشته باشید از زیبایی تان - اگر دارید که البته من شک دارم داشته باشید- بنویسم

2 comments:

RahiL said...

من عاشق «توصیف» های آلنده ام!

niaz said...

لاله جان! نمی دانم دریافت من از زیبایی با مقصود تو و تأثیری که از کتاب برداشته ای چقدر هماهنگی دارد ولی چیزی که این روزها ذهنم را مشغول کرده است این است که زیبایی در هر مفهومی که درباره اش اتفاق نسبی وجود داشته باشد حرکت زندگی فرد زیبا را کنذد می کند و آغاز تراژیکی برایش رقم می زند (چقدر از این رقم می زند بدم آمد) خب دیگر چه خبر خانم