May 31, 2008

من یک پیرزن هستم. چای دوست دارم. فصل میوه های شیرین کوچولو مثل توت فرنگی که هست، یک دانه اش را له می کنم می اندازم توی چایم یا گیلاس یا توت سفید یا آلبالو یا حتی نصف یک زردآلوی نرم و لهیده را. پاییز که می شود چند دانه انار. سیب را هم حتی امتحان کردم. هیچ چیز که گیرم نیاید بهار نارنج های خشک شده توی شیشه که هست
من یک پیرزن دیابتی هستم. چای دوست دارم. چای را با توت خشک یا کشمش دوست دارم. یادم نمی آید آخرین باری که قند خوردم کی بوده است. گاهی هم
بیسکویت روشنفکری می خورم
من یک پیرزن هستم. چای دوست دارم. چای تازه دم و کهنه دم اما برایم خیلی فرق نمی کند. مال بیست و چهار ساعت گذشته اگر باشد، می خورم. معلوم است اگر تازه باشد بهتر است اما اگر نبود هم مانع چای خوردنم نمی شود
من یک پیرزن هستم. من اصلا تی بگ را نمی فهمم. من عاشق مهمان هایی هستم که از روی تفاله های چایم آمدنشان را می بینم. تی بگ خیلی تجملی است. تی بگ چای اورژانسی است اصلا. برای این است که داری از بی چایی می میری. برای این است که دیرت شده اما می خواهی چای خورده از خانه بیرون بروی. برای این است که چای را که می ریزی، می بینی زود ریختی کمرنگ است هنوز. یک دانه اش را بزنی توی همه چای ها تا قرمز تر شوند و آبروداری شود جلوی مهمان ها وگرنه وقت اگر باشد، تی بگ خوردن ندارد
من یک پیرزن هستم. پدربزرگم ترک بوده. شاید ژن اوست که چای دوست دارد. من لابه لای خودم مثل او چای دوست دارم. اما جهش نسلی ام باعث می شود که چای را هرت نکشم! اما داغ داغ می خورمش مثل هم او. نه از دهان افتاده. چای سرد را نمی فهمم
من یک پیرزن هستم. حتی وقتی می خواهم شیک باشم، وقتی می پرسند کافی یا چایی؟ دچار تردید خود شیک بینی می شوم ولی اغلب در یک لحظه تقریبا تن صدایم را از همیشه بالاتر می برم و می گویم چایی. جوری که شکی باقی نگذارم که یک چای خور هستم. یک بار فقط یادم هست که یک بوت پاشنه بلند جیر مشکی تا زیر زانو پایم کرده بودم. آن اوایل پیرزنیتم بود. یک دامن مخمل هم تنم بود. نه بلند نه کوتاه که لای آن همه سیاهی اش، وقتی می نشستم، مثلثی زانوهایم را چراغ می کرد. همین جور که زانوهای یخ کرده ام را به هم می مالیدم و خودم را در مبل فرو می کردم، گفتم کافی لطفا. آن بار را خوب یادم مانده. نمی دانم چرا خیانت کردم! با کافی هم دشمنی ندارم ها. یعنی اگر فقط بگویند کافی می خوری؟ می گویم بله. بعد حتی از خامه ای که تویش می زنند تعریف می کنم یا از کم شیرین بودنش استقبال می کنم و اصلا بویش که به مشامم می خورد می بینم حتی مستم می کند اما خوب من یک پیرزن هستم، و پیرزن ها زود خواسته شان را می گویند: چایی
من پیرزن هستم. گاهی پیرزنی هستم که می رود دیدار دوستان قدیمی اش. دوستانی که شاید قهوه خوب بپزند. که از وقتی می رود آن جا می داند که احتمالا قهوه صمیمانه هم می خورد. آن جا اوقات کش می آیند و یک روز طولانی تر است. هزارسالی یک بار قهوه به صمیمانگی چای می شود. می دانید که چایی کلا یک جور صمیمانه ای است اما قهوه گاهی صمیمانه است. این قهوه مذکور صمیمانه، خانه
نیسی این ها درست می شود. قهوه ای که آن جا می خورم توسط خودش در حالی که کف پای چپش را به ران راستش چسبانده عین لک لک، درست می شود. کنار گاز می ایستد و هم می زند و حرف می زند و هم می زند و قل نزده برمی دارد و قرابتی تقریبا مثل چای دارد. تازه آن هم مطمئن نیستم به خاطر حرف هایی است که لابه لایش می زنیم یا بعدش یا قبلش. بوی قهوه اش آمیخته با نارضایتی مان است از زندگی عشقی مان اغلب. شاید مزه اش همین است. شاید هم به خاطر دمر کردنش است. نمی دانم. شاید به خاطر بز و زن پیراهن بلند و حرف الف و ی و ر و جشن است. نمی دانم. به هر حال این قهوه یکی از هزار است. یک قهوه از هزار چای
من یک پیرزن هستم. زهرمار هم می خورم گاه گداری. همان که بلتوبیا می پزد و می آورد و در رخوت یک عصر بهاری می نوشیم و تلخ است عین زهرمار! ولی عالی و خواستنی است و پر از خنده های ریز و درشت می شود گاهی نوشیدنش. آن جا چای گیرت نمی آید، بلتوبیا چند ده سالی است چای نخورده اما زهرمار فرد اعلا هست. آن جا چیزهایی به آدم تعارف می شود که با زهرمار پایین می رود. آن جا استثنای زندگی من است
من یک پیرزن هستم. چای دوست دارم. حتی شب ها هم چای می خورم بی خیال جواب پس دادن هایش. توی فاصله ای که تا آشپزخانه می روم تا چایم را تجدید کنم حتما می توانم سری هم به جواب پس دادنگاه بزنم
من یک پیرزن هستم. چای را لیوانی و آن هم شیشه ای دوست دارم که سرخی اش را ببینم. لیوان استوانه ای دسته دار. معمولی ترین لیوان بشریت. نه عکس خرس و کارتون و پروانه دارد. نه رویش کسی، کسی را بغل کرده. نه استارباکس است. نه هیچ چیز. معمولی است. مثل همین ها که همه در خانه شان یک دست دارند که شاید یکی دو تایش هم شکسته باشد طی سال های دراز
من یک پیرزن هستم. چای دوست دارم

2 comments:

neici said...

مهمانهاي تفاله اي.. طالع خشک شده ي من و تو که با تمام نارضايتي هامان از تمام راضي هاي جهان خوشحالتريم. پيرزني که پيراهن عنابي اش خاطره هاي کبود را رنگ مي کند. هاي لالا. هاي خوب. من اين روزها را دوست دارم. تي بگ اين روزها را که در پست هاي تو بسته بندي شده است و ما در عطش زندگي مان وقتي به جوش مي آييم مي نوشيمش و شاد شاد جلو مي رويم. مي رويم. مي رويم

sun said...

از همان پبرزن هايي كه چارقد به سر زير اين درخت هاي بيد روي اين صندلي هاي حصيري لم ميدهند تا يك بعد از ظهر داغ تابستاني را با يك چاي پر از تفاله هاي رنگي و آينده نگر داغ تر كنند...
من اين پيرزن ها را دوست دارم!