Jun 7, 2008

ما توی ترافیک راه چهار ساعتی را سیزده ساعتی رفتیم اما از رو نرفتیم. ما رسیدیم خسته و بی حال و رازمیک بود که یادمان آورد چرا آکام شهریم. من به تمام حلزون های لزج و چسبناک روی دیوارهای مرطوب نگاه کردم و یادم آمد که به جماعت حلزون ها چقدر بدهکارم. چقدر در بچگی حلزون جمع کرده ام و با سنگ رویشان کوبیده ام که ببینم تویش چیست. بعضی ها را آرام با سنگ زده ام که فقط لاکشان بشکند و بعضی ها را له و لورده کرده ام. بچه بودم. اما آن جا با این سن از دیدن یک حلزونی که اشتباهی زیر پای دوستم رفت غصه ام گرفت. دوستی می گوید هرچه سنمان بالا می رود، دلمان نازک تر می شود و در عوض کمتر می توانیم از نازکی اش حرف بزنیم. از "در عوض" به بعد جمله را خودم اضافه کردم. اما این چیزی از بدهکاری من به حلزون ها کم نمی کند و من در خاطراتشان حلزون کش رذلی هستم. من تمام روز را روی تاب سه نفره با تشک ابری اش دراز کشیدم و تنم را به روغن و فش فش آب پاش سپردم و پابرهنه روی چمن ها راه رفتم. اما ته دلم خالی بود. ته دلم سکوت مطلق بود و هست. من همه اش با رازمیک بودم. بدون یک بار امتناع نسبت به هرباری که به من رازمیک تعارف شد. من سیرترشی خوردم و دیدم حتی خوشمزه هم هست. اما هنوز نتوانسته ام با سیر خام کنار بیایم اما همه که قبلا کنار آمده بودند، خوردند و جماعت ما بوی گندی می داد! و من دهانم پر از زیتون پرورده بود. من تمام روزها برهنه و دمر دراز کشیدم توی حیاط تا تنم را برنزه کنم و آسمان ابر بود. اما ابر را بیشتر از آفتاب دوست داشتم و برایم مهم نبود که فقط نوک بینی ام سرخ شده. من تمام سفر را در سرگیجه مدام بودم. من دمر که دراز می کشیدم، روزها با مورچه ها و عنکبوت ها خودم را سرگرم می کردم و شب ها با کرم های شب تاب که اولین لحظه ای که دیدمشان از شعف نمی دانستم چه کنم. من تاب خوردم. وقتی تاب بالا می رفت آسمان بیشتر می شد زمین کمتر و وقتی پایین می آمد برعکس. من سوار دوچرخه ی اجاره ای شدم و تمام ساحل را پا زدم و باد لای موهایم پیچید و من تندتر پا زدم. شاید هفت، هشت سالی از آخرین باری که سوار دوچرخه شده بودم گذشته بود. وز وز زنجیرش را پاک یادم رفته بود. اولش کمی قیقاج رفتم اما بعد دوساعتی دیوانه وار رکاب زدم. من مفصل تر از تمام روزهای عادی زندگیم صبحانه خوردم. تمام روزها سعی کردم به همان لحظه ای که جاری بود، فکر کنم و مثلا منتظر آن خبر نباشم. منی که هفت سال دوچرخه سوار نشده بودم، همه جا درد گرفتم و هنوز هم که اینجا هستم همه جا درد دارم. اما توجهی نکردم و در عوض غنچه های سفید و زیبای درخت بی نظیر مگنولیای حیاط را شمردم و نارنج های ته حیاط را دید زدم. من دوش گرفتم و شب ها با دوستانم بودم و او را تجسم کردم که اگر این روزها بود، چه ها می کردیم و چه ها می گفتیم اما او دور بود و دورتر هم می شود و من ترجیح می دهم به تدریج به این فکر نکنم. بعد آن خبری که منتظرش بودم را شنیدم. با تمام خوشرویی که در خودم سراغ داشتم استقبال کردم. بعد دوباره روی همان پله نشستم که پیش از آن نشسته بودم اما صد هزار بار بی حس تر بودم. بی حسی علامت ناراحتی نیست. بی حسی فقط بی حسی است. من هیچ احساسی نداشتم. کاملا هیچ چیز. یادم افتاده بود به بی حالی ام وقتی که دو لوله خون می دهم به آزمایشگاه. بی حسی و تهوع می آید. دوست داری دراز بکشی اما حال بلند شدن و دراز کشیدن را نداری و سرت گیج می رود بی رحمانه. من با تمام زن بودنم و این که خون برایم نباید چیز عجیبی باشد هنوز با دیدن حجم زیادش حالم دگرگون می شود. مدت مدیدی با همان حال آن جا نشستم و به چمن های مرتب و کوتاه شده باغچه نگاه کردم و صدای جیغ و خنده دوستانم می آمد. بعد به چند دلیل بلند شدم و رفتم خوابیدم. خواب هم دیدم. بعد آمدیم تهران. آمدم خانه و رفتم لای ملافه های سفید و صورتی و بنفشم و بوی تمیزی بدون نم رختخوابم به مشامم خورد و باز به خودم گفتم فقط و فقط رختخواب خودم را دوست دارم. لای مهربانی اش خوابم برد. الان الان است و من می خواهم به شدت کارهایم را یکسره کنم و به پروفسور ولش فکر کنم

1 comment:

lenochka said...

اول اینکه منهم میخواستم از سفر و تاب و بدمینتون و دوچرخه ورخوت و آرامش بنویسم و یا سبد حلزونهای نگار را با بازیهای خودمان با حلزونها قیاس کنم که چه مهربانانه بوده و یا تعجبم را از تجربیات بی بدیل آدهمها ابراز کنم وقتی تنها ما را در مرور بخش کوچکی از آن شریک میکنند
دوم اینکه من هزار بار غم را به بی حسی میفروشم به ارزانی بیپ
خیار ;)