Aug 5, 2008


رنج ملایمی که بارها و بارها ما را به گریه می اندازد یا نمی تواند که تا ابد ما را بدراند

گفتی او که خیلی گیج بوده از همه کارهایی که سرش ریخته بود با این وقایع ناگهانی. اما هر چه به غروب نزدیک تر شدید، دیدی این چیز توی گلویت بیشتر فشار می دهد. ها؟ گفتی تمام روز پشت عینک آفتابی بزرگ چشم هات را پنهان کردی. لبخند زدی. شوخی کردی. شلوغ کردی. پر حرفی کردی. اما غروب که شد، دیگر ممکن نبود پنهانش کنی. نه؟ می دانم توی تهران نمی شود زنی، مردی را بغل کند توی خیابان. حتی دستش را به راحتی بگیرد. جلوی چشم هزاران چشم تیزبینی که آدم را می پایند. شما در عوض از عرض هر خیابانی که رد شدید، به بهانه خیابان انگشت هاتان را پیچیدید به هم. که مواظب هم باشید. عرض خیابان منطقه بی طرف است. می شود دست هم را بگیرید و کسی نمی پرد جلویتان تا نسبت را بپرسد. شاید حتی شانه هایتان هم برای لحظه هایی با هم تماس پیدا کرد و شما این تماس را عمدا طول دادید. نه این که از عرض خیابان گذشتن توی تهران و خیابان های شلوغ بی رحمش به تمرکز زیادی احتیاج دارد، حتی اگر همدیگر را ببوسید، مزه اش یادتان نمی ماند. برای همین است که آن جا نیستند. شما هم که آن قدر کار داشتید که این جور که گفتی ده شب تمام شد و او باید چند ساعت بعد می پرید. پس عملا وقتی غیر از همان عبور از عرض خیابان نداشتید
می دانم این جا نمی توانی برای نصف روز هتلی اجاره کنید و خلوت کنید. این جا معنی ندارد که آدم ها بخواهند تن هم را بشناسند از نظر قانونی. اما می دانم که تو هم تن او را می شناسی. با این که نگفتی به من. ما عادت نداریم از این چیزها حرف بزنیم. ما فقط می دانیم. اما تنها نیستید. باور کن زیر عبوسی این شهر هزاران هزار زوج غیر قانونی عشق بازی می کنند و به کسانی که فکر می کنند، جلوی بوسه ها را گرفتیم، می خندند. نه حتی! قهقهه می زنند و آه های لذت می کشند. شما هم می دانم که روزگار خوشی را با هم داشتید. اما امروز یکی از روزهای سخت است برای تو. برای هر دویتان. تو تمام روز به شکیبایی فکر کردی. می دانم. من هم روزهای زیادی به صبوری فکر کرده ام. همه مان کرده ایم. او هم لابد همین طور. او که پرت می شود میان مناسباتی که به خاطر عشق برایش کاری انجام نمی دهند، هم نگران است. کوچولوی عزیز نترس. تو هم به روزگار خوبت می رسی. صبوری می خواهد
گفتی جلوی سربازی سرش را از شیشه ماشین آورد تو و صورت و لب های شورت را بوسید. نه؟ بعد وسط گریه ت از این فتح و ظفر خندیدی؟ روزگار ما هم همین است. درست می شود عزیز دلم. یک روز هم لابد ما برای نوه هامان تعریف می کنیم که روزگاری در تهران آدم ها برای حقوق طبیعی شان که از طبیعی هم طبیعی تر بود، خوشحالی می کردند. لابد تو هم تمام راه را تا خانه آمدی که برای من بگویی چقدر گلویت باد کرده از بغضی که داشتی. که اشکت اگر بریزد او را ناراحت می کند. که خانه هم اگر اشکت بریزد، اهالی خانه را ناراحت می کند. من هم گفتم بیایی این جا پیش من سیر دل گریه کنی. من هم به گریه انداختی. لعنت به این دنیای کوفتی. اما گفتی یک جایی اشکت ریخت. نه؟ و به او گفتی یک لحظه به من هیچ حرف محبت آمیزی نزن وگرنه نمی توانم تا فردا این گریه را بند بیاورم. او هم ساکت شد و با اخم روبرو را نگاه کرد. بدی آدم خوب این است که نمی توانی ازش عصبانی باشی. بدی این که تو به او حق می دهی، این است که بیشتر غمگینی. من هم کم و بیش داستان هایی از این دست در زندگیم دارم. آدم های خوب زندگیم تصمیم هایی می گیرند که برای من پذیرفتنشان سخت است اما چاره ای نیست. خودم را جای آن ها می گذارم و می بینم من هم همان کار را می کردم. اما از آن ها که سر می زند و جای خودم هستم و مفعول تصمیماتشان، سخت است. زیاد

دنیا لابد یک روز هم تصمیم خواهد گرفت امثال من و تو را بخنداند. امکان ندارد که تا ابد این طور بماند. این قدر با هم خواهید بود که این روزهایی که برای دوری ش غمگینی به نظرت خنده دار می آید. عشق همین است. می دانی. یک رنج ملایمی است که آدم را بارها به گریه می اندازد. از فرط این که کسی را می خواهی، می میری اما نمی میری. داشتن و نداشتن عشق یک اندازه رنج می دهد. لحظات شادی کوتاهند و آدم است که می دود و می دود و می دود تا آن لحظه شیرین را دوباره تکرار کند. مزه کند. ابدی کند. اما نمی شود. برو از عاشق ترین زوج های جهان که با همند، بپرس که شما خوشحالید؟ من پرسیدم. باور کن وقاحت می خواست اما من پرسیدم. بعد از چهار سال دیگر آن نیست. عادت است. شناختن است. بودن و شدنی است که از مهر می آید نه عشق طوفانی دیوانه کننده مثل امروز من و تو. تا نیست، خواهش می کنی که با هم باشید. آن عاطفه پر شور گریبانت را فشار می دهد اما تا می دانی که تا ابد هست و همان جاست و تمام بعد از ظهر ها به سوی تو می آید، دیگر آن آدم پر شور سابق نیستی. ما همینیم. ما همیشه چیزی را می خواهیم که نداریم. شاید همین طوری است که جلو می رویم. می دانم بی ربط است گفتن این حرف ها برای توی عاشق. لابد بهتر است جای این حرف ها برایت یک لیوان زهرمار درست کنم. بخور. غمگین نباش. دنیا به روزهای خوبش هم می رسد. لابد می رسد. نمی تواند که تا ابد ما را بدراند. از رو می رود بس که ما پایداری می کنیم. حالا ببین. هر چند روزهای خوب در مقایسه با روزهای بدی که گذراندیم کم باشد. هیچ اشکالی ندارد پیش من بیایی و گریه کنی. هرچند تو که بروی خودم صدهزار بار بدتر از تو به گریه بیفتم. فعلا همین است و ما صبوریم

3 comments:

Trois said...

وای! عجب نوشته‌ای بود!

a.azad said...

درود بر اين قلم.....
آري...روزي براي فرزندانمان با بغض،خواهيم گفت از روز هاي درددل كردن مجازي...از روزهايي كه عصيان ما،خيال بود وبس....

Helia said...

آآآآآخ