Aug 17, 2008

همیشه های خواستنی
مادرم نشسته توی اتاقش و مدام این جا صدای جابه جا کردن می آید. می توانم حدس بزنم چه کارهایی دارد می کند. من تست می زنم. اکوردینگ تو د پسج وات ایز مینلی دیسکاسد؟ صدای کمد اتاق مادرم می آید. صدای اثاثش می آید. صدای خرت و پرت می آید. بابایم بیرون نشسته و کاری که مادرم داده دستش انجام می دهد و بازی المپیک تماشا می کند. گاهی داد می زند لالا بیا فلانی را ببین. من تست را پاز می کنم و می دوم روی دسته مبل می نشینم و مثلا برای سه دقیقه یک شمشیر بازی را تماشا می کنم یا دوتایی هی وای وای می کنیم که دخترک چه خوب می دود و دوباره برمی گردم و تست را ادامه می دهم. مادرم گاهی می آید اتاقم و مچش را می آورد جلوی بینی م. بو می کنم و خوشبوست. می لبخندم که خوب است ها! تست را پاز می کنم. برمی گردد اتاقش و می آید یک شیشه عطر می دهد دستم. در می آید که مال تو. می گوید الان پیدایش کرده. می گوید یادش رفته بوده این را داشته. باز تست می زنم. جواب هایم را چک می کنم. چیزی نیستم که می خواهم باشم. دلخور تکیه می دهم. چه خواهد شد؟ گودر بازی می کنم کمی. می روم آشپزخانه که سر بزنم به گلدان شعر هایده. داد می زنم بابا چای؟ می گوید می خورد. مادرم دورتر است. دادتر می زنم مامان چای؟ ... نمی شنود. هوار می کشم مامـــان چـــــــای؟ او هم هوار می کشد که می خورد! ظاهرا او هم بار اول جواب داده و من نشنیدم. سر جالیز که ماییم. چای ها را بدون سینی می برم. یاد آن آقای سفره خانه ام که شصتاد تا لیوان کمر باریک و نعلبکی را پرت می کند جلویمان. اتاق خوابشان عین قبل است به ظاهر. می گویم مامان خوش به حالت. اتاقم در اعماقش نامرتب است. سرش را بلند نمی کند. فکر می کنم اتاقش سبک شده. می آیم این جا. این ها را می نویسم. فکر کسی نیستم. دلتنگ نیستم. نگران نیستم. منتظر نیستم. خسته نیستم. بی حوصله نیستم. نیستم... نیستم. معمولی ام. معمولی ام. معمولی ام

یک روز هستم از همین روزها. یک روز هم لابد نیستم از همین روزها. لابد باز بابایم آن جا می نشیند. مامانم شاید برود بلمد کنارش دوتایی جدول حل کنند و شوخی کنند. مثل حالا که توی اتاقم هستم. شاید آن وقت توی اتاقم نباشم. چند تا هزار کیلومتر آن طرف تر باشم. اما همچین شب معمولی ای است که بیشتر از همیشه دوستشان دارم و فکر می کنم خاک بر سر این که نه نمی توانم نروم و نه نمی توانم بروم

موبایلم به مقام رفیع شهادت نایل شده. من به آرامی ریز ریز می خندم که بد هم نیست ها بی موبایلی! پشت پنجره آشپزخانه مان شده شعر هایده. همان که می خواند کبوتر بچه کرده. سه تا هستند. به نظرم مادرشان با مرغابی ای چیزی پریده باشد. خاکستری و پرپری و چرک و چرب و آسفالتی رنگند. نوک همه شان هم به بابا مرغابی شان رفته! کبوتر لاغر و زار مادر هم نشسته کنار گلدان محبوب مادرم که تویش تخم گذاشته. مادرم خوشحال هست و خوشحال نیست که گلدان محبوب پشت پنجره ش لانه این ها شده

آه... یک ســـال چقـــــــــدر طــولانــی است
بعد نوشت

4 comments:

مانولیتا said...

خوب می نویسید . پاراگراف آخر را بالاخص خیلی دوست داشتم . راستی ، من هم در خانه شغل شریف آبدارچی را ایفا می کنم ، بی دستمزد !

RahiL said...

آخ که نمی دونی چقدر چقدر چقدر منم از این ور اقیانوسها دارم میگم خاک بر سر این که نه نمی توانم نمانم و نه نمی توانم برنگردم
...سرگشتگانی که ماییم

omid said...

غریبه غم نخور من هم غریبم

‫تو تنها یی و من تنها ترینم

Anonymous said...

Are vaghean. Darde hame iroonia hamine. Amma bayad raft be khoda. Ba khoonevade. Ba goldoona. Ba kabootara. Rasti bloge manam ine: www.golnooosh.blogfa.com