Oct 28, 2008

Sometimes we don’t have plan B

روی سفیدی چشم چپم یک لکه سرخ دو میلی متر در سه میلی متری درست شده است. تقریبا ضلع جنوب غربی عنبیه ام است. تعداد کمی از مویرگ های سطح کاسه ی چشمم پاره شده اند و منظره خون آلود مظلومانه و غم انگیزی را آن جا درست کره اند. من با یک ذره بین هم تماشایش کردم. هیچ دلیلی ندارد آن جا باشد اما از هفت ساعت پیش تا حالا متوجهش شده ام و او همان جا، جا خوش کرده است. بس که امروز با تنبلانه ترین حالت بشریت حوصله نکرده ام بروم عینکم را پیدا کنم و همین طور خودم را در مانیتور فروتر برده ام برای این که ببینم، بقیه سطح چشمم هم کمی سرخ تر از سفید شده است. با این کار مقدار هنگفتی هم برای خودم سردرد تولید کرده ام که به سردرد مزمن روزهای اخیرم سردرد موضعی هم اضافه کرده است. خودم را کیلو کرده ام و پنجاه و چهار و هفت دهم کیلوگرم نیز بوده ام. هم چنین از صبح تا به حال دو مرتبه مسواک زده ام. شام خورده ام. کلاس رفته ام. از کرج تا این جا و از این جا تا میدان انقلاب و از آن جا دوباره به این جا را رانده ام. چند بار آهنگ آی م دریمر/تیک می هایر را گوش کرده ام. البته واضح و مبرهن است که جای خاصی مرا نبرده است چه برسد به هایر! بعد اوج می رم اوج/نه عقابم نه کبوتر/پرواز را هم گوش دادم و هیچ ورژنی مرا به هیچ جایی/اوجی نبرده است. چای بسیاری نوشیده ام. درس نخوانده ام و احساس این بچه کنکوری هایی را داشته ام که از کنکور دادن فقط عذاب وجدان گرفتنش را بلدند. دلم می خواهد این امتحان را بدهم و مسئولیت امتحان دادن از گردن من ساقط بشود. لااقل تا مدتی. به برادرم که دیروز در پنج میلی متر سیل سمنان راه می رفت و به من تلفن زده بود و گفته بود که زیر یک پل ایستاده تا باران قطع شود، زنگ زده ام و حالش خوب بوده و نه او زیر سیل باران بوده و نه من در ترافیک اتوبان کرج بوده ام. صدایش خسته و گرم بوده است. به مادر دوستم سر زده ام و احساس کردم چروک های زیبای زیبای زیبای دور چشمانش کمی عمیق تر شده از وقتی دوستم رفته است. گربه دوستم دست و پاهایم را حسابی گاز گرفته و لیسیده است. عصری توی چمران رانده ام و با دوستم حرف زده ام و به نظرم حرف های بیخود و خوبی زده ایم. وعده داده ام که شب او، دوباره زنگ بزنم. دلم خالی است. پیژامه ام را پایم کرده ام. هر چیزی را باز می کنم که راجع به این است که زندگی خوب و عشقی و ماچی و قشنگ است، با مراجعه به ضربدر قرمز سمت راست و بالای صفحه ناپدید می کنم چون از نظر من زندگی معمولی رو به غم انگیز است. هیچ مایل نیستم بدانم که فردا چهارشنبه ای است که تمام روز را درس می خوانم. من باید واقعا این چند روز را درس بخوانم. من خواهش می کنم که بروم درس بخوانم و ذره بین را توی جایش بگذارم. من همین یک راه را دارم.

2 comments:

Anonymous said...

لاله من تو را دوست دارم...و تو جزء معدود - نادر- اندک آدمهایی هستی که از نظر من "انسان" و آدم حسابی هستی...شاید باید برایت تشریح کنم که منظورم ازین دو تا به طور خاص چه چیزهاییست...اما اینوسط پنهان زیبائی لوث میشود پس این کار را نمیکنم

فقط ملتمسانه خواهش میکنم همین که هستی بمانی و طلای فکرت را به هیچ مسی نیالائی

میبوسمت

Anonymous said...

قطعن منظورم از مس ، روشنفکر نماهاو انسان نماهایی هستند که این روزها مثل علف هرز از هر جائی سر برآورده اند...(تو به احساس خطر من کاری نداشته باش ، فقط شش دنگ هوشیاری ات را حفظ کن...با اینکه میدانم احساس من بیجا و بیراه است)