Jan 9, 2009

دویست و سی و یک یا درام ادیکشن

می دانید من یک کشفی کرده ام که شاید هیچ کجا مرز علوم را جا به جا نکند اما به نظر خودم خیلی کشف مهمی است. هر مردی که من را دوست دارد یک بار یک چیز لاله داری به من می دهد. پروسه از بابایم شروع شده که توی بیمارستان گل لاله برای مامانم/من آورده. حالا داده دست لنا، لنا داده ولی خب.

بعد من دقت کردم. همه ی این مردها، حتی زن ها که برایشان مهم بودم، به من یک چیز مربوط به گل لاله داده اند. می دهند. یا خواهند داد! توی اتاق من گل لاله چوبی، پلاستیکی، شیشه ای، کارت پستال عکس گل لاله دار، نقاشی گل لاله، گل لاله طراحی شده به سبک موندریان، لیوان گل لاله روش چاپ شده دار، گل لاله مصنوعی، پیاز گل لاله، تایپوگرافی بازی با لاله، لوگوی لاله، پازل لاله. رو یخچالی لاله و یک فولدر پر از لاله توی درایو اف و هر مدل لاله ای که فکر کنید و فکر نکنید، ریز و درشت، همه رقم موجود است و قسم می خورم هیچ کدامشان را خودم تهیه نکردم. اما خب من نمی خواهم راجع به این که کدام این ها را کی داده و کی داده و چرا داده، حرف بزنم. بیشتر می خواهم بدانید کدامشان بود که توی من را تکان داد و بعدتر یعنی همین تازگی ها متوجهم کرد که درام ادیکتد هستم.

خوب حتمن می دانید دیگر، زن ها یکهو سنسور عشقی شان فعال می شود. مدت مدیدی آدم ناز می کند و خودش را ننر می کند و نه می گوید و دل می شکند و هزار قر و قمبیل دیگر درمی آورد، تا این که یک لحظه آن تیر در باسن مبارکش فرو می رود. من هم خوب یادم هست تولد بیست و سه سالگی م بود و دوست هام خانه مان بودند و می رقصیدیم و شادمانی و شادخواری و شادهرچیز ممکن دیگری، می کردیم که او رسید. همین جور بود نیاز. نه؟ من هم منتظرش بودم ها ته دلم. می خواستم بدانم چه طور موجودی ست ولی تاکید می کنم تیری به من نخورده بود. بیشتر به این فکر می کردم که اه اه از این ننرهاست که دیر میاد! در را که باز کردم دیدم زیادترین گل های لاله ی ممکن از در تو آمد. یعنی اگر عدد دقیقش را بخواهید دویست و سی و یک گل لاله بود توی یک ظرف استوانه ای چوبی لابه لای یک عالمه کاغذ خوشرنگ. همان جا بود... جایش هنوز هم درد می کند بدجور.

خب ما زن ها آدم هایی هستیم که وقتی یک مردی برایمان دویست و سی و یک گل لاله می آورد، درست از همان لحظه به بعد، آن مرد را یک جور دیگری نگاه می کنیم. بابایمان هم معمولن اولین کسی ست که می فهمد. این را من از کجا می فهمم؟ از آن جا که وقتی داشت باهاش دست می داد دو ثانیه بیشتر دستش را نگه داشت. کما این که همان شب بود که مهمان ها که رفتند گفت داستان این فلانی چیست؟ دفعه ی اول با اون گل ها، این دفعه با این گل ها؟ که من گفتم هنوز هیچی و رفتم توی اتاقم و خب بابای آدم وقتی کلمه ی هنوز را قبل از هیچی از دخترش می شنود، توی فکر می رود و تمام روزهای بعد از آن که گل ها ماندند، به آدم می گوید، آب این گل هایی که برات آورده عوض کن. گل هاتو بذار این جا و هی بیخودی راجع به گل هایی که توی خانه هست حرف می زند، به صورتی که هی دوست دارد تاکید کند که گل های تو، گل های تو و گل های تو. که یعنی من حواسم هست که این گل ها یک معنی دیگر می دهد و حالا اگر این گل ها را شوکت خانم آورده بود، هیچ این همه راجع بهش صحبت نمی شد و آدم شرمزده نمی شد ها.

به هر حال از آن روزها من فقط عکس گل ها را دارم و ظرف استوانه ای توی کمدم است و بعضی وسایل مستعمل استخر تویش است و کاغذ ها هم توی سطل کاغذهام لوله شده است و یک دوست قدیمی اما می خواهم بدانید این که اسم آدم یک چیزی مثل من داشته باشد یک معیار است. که بعد گاهی هیچ کس جدیدی نمی تواند در این رقابت مزخرف بی معنی شرکت کند. یک نفر می آید رکورد می زند. مایکل فلپس عاشقیت می شود با آدم. بعد از آن نظر آدم را نمی گیرد هیچ چیز گل لاله داری خب. بعد خودت هم می دانی دارد از کجا می خورد ها. می دانی. می دانی از کجا داری ته دلت می گویی هه! این را قبلن دیده بودم. خلاقیت نداشت. خوشگل نبود. فلان نبود. از فلان تایپ، بهمان گونه ش را دیدم، آن جالب تر بود. یا این؟ هه! این! این اولین چیزی است که به فکرت می رسیده؟ خب یک کمی بیشتر فکر می کردی. یا می خواهی ببرمت سیصد مدل کانسپت لاله نشانت بدهم که هیچ کدام شبیه هم نیست و شبیه این هم نیست و هر کدام را بگویم چرا و کی و از کی گرفتم؟ ها؟ ها؟ ها؟ و خب همه ی این ها را توی دلت بگویی دیگر. چیزی که بلند می گویی این است: مرسی!

و کلن نق بزنی و بدانی که با توجه به شواهد و قرائن که این یک نمونه ملموسش است، یک درام ادیکتد بدبخت بیچاره هستی. این درام ادیکتد را توی یک فیلمی یاد گرفتم. این یعنی نمی توانی بی درام. یعنی درام زندگیت که نسبتش به هم بخورد، مخت تعطیل می شود. سریعن باید سعی کنی دوزش را به نرمال برسانی و خب مثل هر اعتیاد دیگری، تدریجی و متاسفانه تصاعدی بالا می رود . نباشد که وای بر تو. همه جا درد می گیری و مرض منتالت می زند به تنت...

بد نبینی رفیق ولی بد می شود ها. بد.

این ها را گفتم که بگویم بیایید انجمن درام ادیکتدهای گمنام درست کنیم. ما چی کم داریم از الکلی ها و دراگی ها و سکساهالیک ها و فشناهالیک ها و سایر هالیک ها و ادیکتدها؟ ها؟

همین.

3 comments:

Sara said...

به به
خیلی فکر ِ خوبی کردی
منم شدیداً حس می کنم درام ادیکتد هستم
ایده ی تشکیل انجمن خیلی ایده ی محشری بود
دمت گرم

roozbeh said...

bale baleh.. az ghadim ham goftan eshgh belakhareh raahe khodesho baaz mikoneh!
rasti, akse jadidam mobarak! ;)

elham said...

az blog e sara va paeez didam injaro... che ghashang neveshti