Feb 2, 2009

یک. بعضی چیزها در زندگانی هست که آدم که خر است، قدرش را نمی داند. یکی ش این است که دراز بکشی. ساعت دو بعد از ظهر باشد و آن قدر خوابت کافی باشد، که خوابت نبرد. پس به سقف نگاه کنی. این یک لحظه ی حسادت آور، رخوت آور و خواستنی است برای من. این که می تواند یکی از معمولی ترین لحظه های یک آدم باشد، امروز برای من به یک چیز عجیبی تبدیل شد که دو سه ساعتی بهش فکر کردم. بعد فکر کردم که اگر جایی دراز بکشم با تقریب خوبی نهایتن ظرف پانزده دقیقه خوابم می برد. خیلی برایم دست نیافتنی تر شد بعد از همه ی این فکرها.

دو. مامان جان که این جا را می خوانی تازگی ها و هی می آیی با من راجع بهش حرف می زنی و از من خواستی آدرس چندتا از دوست هام را که این جور (چه جور؟!) می نویسند را به تو بدهم، می خواهم بدانی که اگر باز هم به من بگویی پستی مثل پست پایینی من به خنده ت انداخت، خیلی نیامردی! هیه. الان لابد امشب می آیی خانه دعوام می کنی!؟ خب بکنی! عوضش الان که من دارم این جا را می نویسم خیلی دارم می خندم زیبیلیوکی جان. این ها را گفتم که دست آخر بگویم از نظر خودم پست پایینی خیلی هم گریه دار بود. خنده دار نبود اصلن. تو چطور خنده ت گرفت؟ خواستم بدانی مکث من وقتی گفتی خیلی خندیدم وقتی آن پست ریز ریز چهارشنبه ای ت را خواندم، برای این بود که به نظرم آن پست خنده دار نبود، نه این که ناراحت شدم که چرا من را می خوانی و هی دوست داری راجع بهش حرف بزنی علی رغم این که می دانی من دوست ندارم راجع بهشان حرف بزنم. اصلن من که نگفتم حتی خود خانم واو واو گفت: " آیا زمانی خواهد آمد که بتوانم خواندن نوشته های چاپ شده ی خود را بدون شرم، لرزیدن یا پنهان شدن، تاب آورم؟ "

سه. یک تصمیمی که در زندگی م گرفتم این است که چیزهای ریز ریزی را که از خودم شناخته ام را بنویسم. همین طور نم نم می خواهم شروع کنم... شاید این برای بعدن باشد... یعنی با مزه نیست نتیجه ی من بداند من چه چیزهایی دوست داشتم، چه چیزهای دوست نداشتم؟ اصلن من اگر جای نتیجه ام بودم خیلی با جدم حال می کردم. بنابراین می نویسم:

مثلن من دوست ندارم وقتی جوراب پایم است (که این تقریبن اغلب اوقات زندگیم است) پایم را یک جای خیس بگذارم. متنفرم که جورابم خیس بشود. به ویژه این که ناگهانی باشد.

مثلن من دوست ندارم روی توالت فرنگی یخ زده بنشینم.

مثلن من دوست داشتم (دارم؟) وقتی از کنارم رد می شود، بی هوا بنا گوشم را ببوسد.

مثلن من دوست دارم شب ها از توی یخچال میوه ی سرد سرد بردارم ببرم توی رختخوابم بخورم. یک کاسه گوجه سبز باشد، آلبالو باشد، توت فرنگی باشد، هلو باشد، هر چی... فقط میوه باشد. سرد باشد.

من دوست ندارم آدم های غریبه از من سوال های شخصی بپرسند.

دوست دارم بعضی چیزها بدون کمک من خودشان درست بشوند. جریان داشته باشند. منتظر اشاره ی من نباشند.

من دوست دارم کسی یک چای ناگهانی برای من بیاورد.

مثلن من شکر زیاد دوست ندارم.

یا چه می دانم مثلن دوست ندارم وقتی دارم حرف می زنم گریه م بگیرد. دوست ندارم کسی با گریه با من حرف بزند.

مثلن من دوست دارم چماله (مچاله) بخوابم زیر یک عالمه لحاف نرم.

مثلن من دوست دارم تند تند حمام کنم. به قول یارو سیاه بروم خاکستری بیرون بیایم.

مثلن من کلی مسائل آدامسی بلد هستم:

مثلن من هر بار آدامس هندوانه ای می خورم احساس می کنم یک عالمه خوشحالی های ریز ریز توی دهانم است.

مثلن وقتی من می خواهم از دست یک کسی عصبانی نباشم، هی نفس عمیق می کشم. مثلن آن خانم همکلاسی. همان که انگار در سال هفتاد و دو با رژ لب قهوه ای خیلی تیره فریز شده. همان که آدامس را طوری کنار گوشم می جوید که انگار یک لنگه دمپایی توی دهانش بود و آن قدر ملچ مولوچ می کرد که احساس می کردم می توانم بزنم توی دهانش. من همان موقع هی نفس عمیق کشیدم تا کلاس تمام شد.

...

از این چیزا.

3 comments:

Farbud said...

پوووووف.

sara paeezi said...

doostet daram khare :D

c!na said...

bamze mesle hamishe:D