May 23, 2009


در مذمت هیچ حالی نداشتن یا امان از بی عشقی

من هیچ حالی ندارم. نه خوشحالم. نه غمگینم. نه خسته ام. نه سرحالم. معمولی ام. معمولی ام. معمولی ام.

شکایتی ندارم. رضایتی ندارم. افعالم از پنچ، شش تا فعل اصلی تجاوز نمی کند. کار کردن، طراحی کردن، خوابیدن، خوردن، نوشتن، خواندن. خدا رحمتش کند می گفت به سر عشق چی اومد بدبخت؟

من نمی دونم به سر عشق چی اومد...

هیچ نمی دانم چه حالی دارم. سوراخ های دماغم را گشاد کرده ام و دارم سپری می کنم این روزها را. هی می خواهم به روی خودم نیاورم که دارم سپری می کنم اما این کار من فقط سپری کردن است.

می دانم این وضعیت اشتباهی ست که نباید تویش بمانم اما مانده ام. این "که چی" لعنتی نشسته ست توی دامنم. به هم نگاه می کنیم. می گویم که چی؟ می گوید که چی؟

غمی ندارم. بغضی ندارم. هستم. فقط هستم.

افتاده ام به آن حال های انفعالی که از خودم سراغ دارم. که شانه بالا می اندازم برای جهان به انضمام مایحتوی ش. فقط یک رضایتی که دارم این است که نباید برای کسی توضیح بدهم که چرا این حالم.

حوصله ندارم این مزخرف را کش بدهم بیشتر از این...

[+]


5 comments:

roozbeh said...

kheyli ham khoob! ;)

jamshid said...

salaaam , chand vaghty ast keh beh tor moratab weblog shoma ra mikhanam.
dar moredeh in matn faghat eshareh mikonam beh neveshteh aghayeh nader ebrahimi:
khasteh boodan eib nist ama khasteh mandan chera. khasteh mandan khalafeh ghanoon tabiaat ast.
jamshid

علی said...

زندگی گاهی روزها هم اینجوریست...خیلی هم بد نیست لامصب!!

Mosharafe said...
This comment has been removed by the author.
narges said...

hata in ahvalateto ham khob tosif mikoni:)
yeki az kashfhaye khob man dar blogestani.barat arezoye lahzehaye dos dashtani mikonam.