Jul 10, 2009

You’re going to have to dig in and get your hands dirty for once.

بابای من یک تزی دارد در مورد زندگانی. می گوید وقتی یک کار عجیبی می کنید یا غیر منتظره می شوید یا اشتباه می کنید یا شرم آور می شوید یا رنج می کشید یا اصلن وقتی یک وضعیت ناهنجار از هر نوعی را از سر می گذرانید، بهتر است وضعیتتان را اعتراف کنید. بابایم همیشه می گوید به خودتان اقلن اعتراف کنید. اعتراف نباید لزومن برای کسی باشد. باید بتوانید اعتراف وار وضعیتتان را شرح بدهید. باید آگاهی پیدا کنید نسبت به موقعیت و معمولن وقتی آدم وضعیتش را اعتراف می کند، متعاقبن می پذیرد و این جاست که حالتان بهتر می شود. نه این که در وضعیتتان پیشرفت کرده باشید، نه! فقط لااقل می دانید که چه تان شده است.

دیدید یک کسی که می میرد، از خاک که برمی گردید حالتان بهتر شده؟ این در حالی ست که او همان قدر مرده است که پیش از تشیع جنازه مرده بود. همان قدر نبودنش آدم را می کشد که قبلن. بعد همه توضیح می دهند که خاک سرد است و به خاطر سردی خاک آرام شدید و غیره. اما من فکر می کنم داستان این مدلی نیست. شاید بیشتر برای این است که آدم اعتراف می کند آن آدم عزیز نازنین مرده است و ما مجبور شده ایم – با تمام رنجی که می کشیم- او را توی خاک جا بگذاریم. مجبوریم ناباوری مان از مردنش را کنار بگذاریم. آدم به طرزی ناگهانی تمام افکارش راجع به این که او زنده بود و حالا نیست را کنار می گذارد و می پذیرد که فلان کس مرده است. کاملن مرده است و ما نمی توانیم کاری کنیم جز این که خاکش کنیم و تمام. یعنی یک واقعیتی را می پذیریم و بهش آویزان می شویم. می شود سند و مدرک مردن یک آدمی. می شود اعتراف شما. می شود پذیرش و در نهایت بله. اعتراف در پذیرش موثر است.

مثال های فراوان هست برای اعترافاتی که می کنیم. مثال های بهتر هم. مثال از کارهایی که به خودمان داریم می گوییم که نه من این کار را به خاطر ذات همین کار انجام دادم. مثلن بلند شدیم رفتیم نمایشگاه تجهیزات برقی برای استفاده در محیط های صنعتی با رویکرد تولید هلی کوپتر. بعد به خودمان می گوییم نه من به خاطر هلی کوپتر آن جا بودم! خب آخر لعنتی تو را چه به هلی کوپتر؟ برو این چرت و پرت ها را به من یکی نگو دیگر. بعد اولش همه ش می خواهیم بگوییم نه من در خودم یک علاقه ی خاص و جدیدی به هلی کوپتر احساس کردم و این شد که آن جا بودم. بعد شب که می شود. دراز کشیدی توی تختت یک کتاب گرفتی دستت و داری نمی خوانی، بعد از تو می پرسند که نمایشگاه تجهیزات برقی فلان چه بخش هایی داشت؟ خدا شاهد است که تو هیچی نمی دانی بعد از سه چهار ساعت تمام که توی غرفه ها با تقی راه رفته ای. بعد تمام روز چیزهایی دیده ای که نمی دانی هیچ کدامشان به چه درد می خورند یا چرا جالبند یا نسبت به مدل شش ماه پیش چه فرقی کرده اند. همین جاهاست که به خودت می توانی اعتراف کنی که ماجرا هلی کوپتر نیست. پس سعی ت را بکن و اعتراف کن. ماجرا صرفن سپری کردن اوقات با آدمی ست که هلی کوپتر دوست دارد. این اعتراف در پذیرش این امر موثر است که شما در ساده ترین حالت متوجه یک آدمی شدید و دارید سعی می کنید تظاهر کنید که متوجهش نیستید. اما دوست من علی رغم قیافه ای که دارید برای این ماجرا می گیرید، دارید به شدت هشت ریشتر بهش فکر می کنید و این فکر کردن به هیچ عنوان شامل هلی کوپتر نمی شود. این می شود اعتراف. می شود قدم اول که به خودتان گفتید دارم فکر می کنم به تقی. "دارم فکر می کنم" می شود اعتراف شما. می شود پذیرش این نکته که شما آن قدرها که دلتان می خواهد کول نیستید و اصطلاحن سست شدید سر یک ماجرایی. بعله. حالا این ها را دارم از تجربه شوکت خانم می نویسم برایتان که با تقی رفته بود استارتر هلی کوپتر دیده بود. اما مگر همین خودمان نیستیم؟

من کاری ندارم ها! ولی بروید به خودتان اعتراف کنید. کلن. بابام گفته خوبه. هیه.

3 comments:

Yahya said...

زیاد مرتبط نیست؛ یه شب من نشسته بودم برای بر و بچ قصه های دروغکی ترسناک درباره جن تعریف می کردم، اونا هم باور کرده بودند و می ترسیدند. وقتی تنها شدم، خودم رو هم ترس برداشت که نکنه الان یه جن عصبانی بیاد سر وقتم. ترس واقعی برم داشته بود. هی با خودم می گفتم من عمرا نمی ترسم... من عمرا نمی ترسم... ولی هی بیشتر می ترسیدم. بعد در یک لحظه به خودم اعتراف کردم اگه الان یه جن بیاد سر وقتم، احتمالا در جا از ترس سنکوب می کنم. از اون لحظه به بعد دیگه نترسیدم. هیه

فرانک said...

پذیرش این نکته که شما آن قدرها که" دلتان می خواهد کول نیستید و اصطلاحن سست شدید سر یک ماجرایی"


Perfect!

Shahroozُُ said...

in ghaziye eteratf ro besoorat default az aval dashtam man, az feature ham boOde! ke mamoolan ham proc mikone too maghzam :|