Jul 18, 2009

وقتی نمی شود یا There is something on my mind & I am losing concenteration


دیدید گاهی یکی را که دوست داریم، دلمان می خواهد یک هو میان حرف هاش، آن جا که با جدیت تمام حرف می زند و دست هایش را تکان می دهد، آن جا که مست و مخمور لمیده و دودها را تماشا می کند، آن جا که غرق شده پشت مانیتور یک چیزی را با دقت می خواند، آن جا که دو لپی دارد غذا می خورد، آن جا که دارد با انگشت های زیباش، نخ سمج تی شرتش را پاره می کند، آن جا که دارد با یک بچه ی کوچولویی عموبازی درمی آورد، آن جا که دارد خارت خارت ریش می تراشد، برویم یکهویی نوازشش کنیم. یکهو انگار تمام بوس های جهان پشت لب هایمان تلنبار می شود. دیدید این حالت را؟ دیدید که انگار کاری ازمان برنمی آید جز این که برویم ناز و نوازشش کنیم. خب اگر تا این جا را بلدید بگذارید یک کمی حالتان را بد کنم. بعضی اوقات آدم در شرایطی نیست که بتواند این ها را بروز بدهد. این جا دارم از آدم هایی حرف می زنم که قرار نیست همدیگر را دوست داشته باشند اما دارند، این جا دارم از آدم هایی حرف می زنم که اگر هم دارند قرار نیست کسی بفهمد. اما خب گاهی حس نوازش کردن یکی آن قدر توی وجود آدم قوی می شود که آدم فکر می کند، به درک. بعد دستی بهش می کشد. آهسته. یواشکی. گاهی خودت را نگه می داری، رد که می شود جوری از جایت بلند می شوی که تنت مالیده شود به تنش. باهاش که حرف می زنی سرت را زیادی نزدیک می بری، جوری که بوی موهاش را بشنوی. جوری که ته ریشش کوتاه ترین تماس بشریت را با گونه هات پیدا کند. خب بعد یک آدمی که منم، که آدم تماشا کردنم، می بینم دیگر... مگر فکر کردید نمی بینم؟

بعد گاهی آدم یک ماجرای این جوری می بیند. به خودش می گوید: شششش. هیچی ندیدی. تو هیچی ندیدی. تو یک متوهمی و هیچی ندیدی. بعد دو روز بعدش یک جای دیگری، میان آدم های دیگری نشستی دو تای دیگر می بینی، همان داستان. عین همان داستان. همان نوازش ها، همان خواستن شور انگیز که می بینی چنان می تپد توی وجود آدم ها که صدها بار از خودت می پرسی، این ها بی هم چه طور می خوابند؟ چه طور توی تمام خیابان ها راه می روند بی که شانه به شانه ی هم باشند؟ چه جور بی هم زنده اند؟ چه جور تحمل می کنند که یارو کنارشان نیست؟ که سهمشان همان کوتاه ترین نوازش های جهان است. آن هم برای ما. برای همین ما که معاشرتی ترین موجودات جهانیم. که کلی از عشقمان توی اجتماعمان است که فرم می گیرد. قوام پیدا می کند. که سهمشان لابد اگر به روی خودشان آوردند معاشقه های دزدکی ست. حالا کاری به آن هایی ندارم که با تمام قوا شیمی را انکار می کنند و همان جور دور می مانند. که لابد تا یک جایی هم هی به خودشان می گویند خیلی دارد به ما خوش می گذرد که این همه فهیمیم. اما نیستند دیگر. خودشان که می دانند. همانا بهترین راه نجات از وسوسه، تن دادن است. بعد هم تن می دهند، اولش همه چیز خوب است. می بینند که دارند چیزی را می دزدند با ناکسی و باحالی و هیجان انگیزی تمام و به خودشان می گویند، هاها! داریم معاشقه از جهان می دزدیم. ما قهرمانیم. اما خب وقتی حسابی دزدیدی، یک جایی می بینی معاشقه نمی خواهی، می بینی نمی خواهی از همه ی کارها بدزدی برای دزدکی بوسیدنش. می بینی می خواهیش که کنارش کارهای روزمره ت را انجام بدهی. دلت با پیژامه ش را می خواهد، دلت می خواهد برود سر فرصت برای دوتاتان کافی درست کند. که هول نباشید. که زندگی کنید. نه که بدو بدو ماچی به هم برسانید و دو ساعت بعد کیش کیش هرکدام خانه خودتان. نمی توانی بهانه کنی که حالا دلم می خواهد کنار من نشسته باشی، پس بیا. چون نمی شود. نمی شود. می دانی که نمی شود. خب بعد می بینی که سهمتان می شود همان نفس عمیق تری که می کشی وقتی دوتاتان روی یک مبل نشسته اید و دارید به دیگران لبخند می زنید. می شود این که تویی که همیشه موقع روبوسی هوا را می بوسی، گونه های ته ریش دارش را طولانی تر و سفت تر و دل به کار بده تر می بوسی... می بینی که دستگیرش می کنی که دارد تماشات می کند، سیر... طولانی... نافذ... می بینی که یکی چون منی تماشاتان می کند. جزییات رفتارتان را. تمامش را... و روزها و روزها با خودش فکر می کند چه حیف...

پ.ن

مامانمان داشت الان تعریف می کرد که نگارنده بچه ای بوده دل دردی و به طبع زر زرو. بعد می گفت تو پنج ماه و نیمت که شد، یکهو همه چیز تمام شد. یک روز به بعد دیگر گریه نکردی. گفت من همه ش منتظر بودم باز گریه کنی، اما نکردی. خب خواستم بگویم بنده از نوزادی این طور آدمی بوده ام. بعله.

7 comments:

علی said...

با جزییات خوبی نوشته بودی و میشه گفت که دقیقا" همین شکلی است که تصویر کردی...اما من فکر میکنم اصلا" دلیل اون تمنای شدید همون محدودیت هاست...اگه دوبار با پیژامه طرف را ببیند و سه بار با چشمای پف کرده کنارش از خواب بیدار شه،کلی از اون جادوی اون عیان شدن و پنهان شدن متناوب رو میگیره ازش...ضمنا" تصویر ها همگی زنونه بود و البته که این حالت بیشتر در خانم ها اتفاق میافته...این بروز های غیر قابل مهار خواستن لحظه ای

... said...

Khob mage fozulim beshinim ber o ber nigah konim bebinim lope ki be rishe ki nazdik shode ke baad bekhaim tahlilesh konim ke in poshtesh ye meyle zudgozare gazande khabide ya hasrat o hesada e khodemun?
Bi'adabim ro bebakhshid, man ba raftar shenasi rayej moshkel daram.
Rang o buye amniyati dare.
Agar che man hanuz nafahmidam kesi ke ruz o shabesh pore az ye zire shalvariye rah rah o gheyre, busehaye dozdakish ro bayad az ki begire va koja va key?
Az mobile mikhunam ke farsi ro support nemikoneh, pas farsi naneveshtanam ro bebakhshid.

نقطه said...

نمی‌شه...نمی‌شه...نمی‌شه
نمی‌شه، که نمی‌شه
یه عمره که نمی‌شه
حتی توی شدنی‌ترین شدن هم نمی‌شه...نشد
هیچ وقت
زندگیه دیگه
خواب و خیال و اینا...
خوب و بدش...نمی‌دونم؛ ولی نشدن‌شو همیشه دیدم و چشیدم
هر کی که یه روز فکر کردی می‌شه، نشد
تازه بخوای بشه، یه وقتایی هست که یه طرفه‌س، خب دردناکه دیگه...اون وقت حالا «کوفتن» هم نشه، یهو به توانِ چند می‌رسه
خلاصه همین زندگی کوفتی یه چیزایی داره که اینجوریه، نمی‌فهمه، دیر می‌فهمه؛ یا تو نمی‌فهمی یا تو دیر می‌فهمی
یا کلاً نمی‌شه
ولی جای بدش اینه که وقتی دزدکی محو می‌شی و حواست هست، وقتی عمیق نیگا می‌کنی و مواظبی کسی نبینه، یا حتی وقتی سعی می‌کنی نگاهت چیزی نداشته باشه که کسی نگیردش، اون وقت یکی پیدا می‌شه که یا حواسش به حواست بوده یا هرچی سعی کردی، یه چیزی تو نگاهت پیدا کرده...خیلی بده...حالا اگه از قصد نباشه، به‌سختی بی‌خیال، ولی از روی قصد و همه‌ش دنبال نگاها و رفتارات باشه این نفر سوم، واقعاً آدمِ ... هست، نکنید این دقت‌هارو لطفاً، دِ نکنید؛ همیشه که چیزای دزدکی نیست توش، گاهی هم حسرتِ نشدنه، نمی‌خوام کسی بفهمه؛ یه رازه کوچیک عشقیه که تو دلم می‌مونه تا بمیرم، همین.

laleh_AAA said...

بله ديديم. زيادشم ديديم. يعني اصلا مي خوام بگم خودمون بوديم تو اون جايگاه. حالا اگه موانع اون چيزايي نباشه كه تو گفتي بلكه اين باشه كه تو مي خواي و طرف نمي خواي؟ اون وقت چي؟ اون وقت اگه يه روز ريشش رو از ته زده باشه و صورتش عين صورت بچه ها نرم شده باشه و بوي افتر شيوش هم اي سي سانتي به بيني حريصب برسه و نتوني يه دستي به صورتش بكشي ممكنه همونجا منفجر بشي!!

محسن said...

يه چيزي توي نوشته هاي اخيرت توجهم رو جلب كرد
بعضي وقتا حس مي كنم داري كس ديگري رو مي نويسي
داري به عنوان داناي كل مي نويسي
اما خيلي دقيق
مثل اتوبيوگرافي يه داناي كل
و جالب تر اين كه
كه ما انسان ها با وجود تفاوت هاي اساسي مون و با وجود خلقيات شخصي متفاوت و حتي متضادمون چقدر تجربيات انساني مون يكسانه
نه مشابه كه يكسان
البته نه اين كه من شخصاًاز اين گونه تجربيات داشتما
نه!!!!!!!!!!!!
ما رو كه كشتن
اما خب توي كتابا خوندم كه خيلي حس آزاردهنده‌اي است

پریسا said...

میشه من از شما خواهش کنم اگه دوباره از این صحنه ها دیدی دیگه نگاه نکنی لطفا؟!!!!

آرزو said...

دفعه بعدی نگاه نکن.. بذار همون جایی که هست اون دوست داشتن بمونه.. همون قدر مخفی که باید